گذرى بر حقوق متقابل مردم و حاكم در جامعه علوى

گذرى بر حقوق متقابل مردم و حاكم در جامعه علوى

محمدرضا باقرزاده

كليات

رواج تعابيرى همچون «مدينه فاضله»، «دولت كريمه»،1 حكومت و وراثت صالحان2 و مانند آن در ادبيات بشرى، حاكى از آرمان مشتركى است كه پيوسته انسان ها در پى تحقق آن بوده اند، گذشته از آن كه اديان الهى نيز با قرار دادن چنين هدفى فراروى جوامع بشرى آن ها را در طريق استكمال اجتماعى تشويق و جهت دهى كرده اند. چنين آرمانى، كه در فرهنگ قرآن دست يافتنى است، مفهوم «انتظار»ى است كه به عنوان يك ارزش والا و مهم، جان منتظران را همواره پر از اشتياق و طراوت نگاه مى دارد. براى رسيدن به چنين آرمانى، بشريت دست به آزمون و خطاهاى بسيارى زده و تاريخ بشرى پر از فراز و نشيب هايى مى باشد كه حاصل افت و خيزهاى انسان هاى تشنه اى است كه در كوير ظلمت حكومت ها به دنبال زلال حكومت عدل و صلاح بوده اند. بى شك، يكى از رهيافت هاى ارزشمند در فراهم سازى چنين مطلوبى، تلاش در استماع وعظ و رهنمود از منبعى است كه ريشه در ماورا دارد و آيين زمامدارى و پيروى را به رهروان تعليم مى دهد; همان كه علوم نبوى را در معرض انديشه ها قرار مى دهد3 و سيره اش حجّت مؤمنان و محبان است.

اين مقال با الهام از درر گران بهاى سخنان اميرمؤمنان(عليه السلام) در نهج البلاغه، سعى در ترسيم برخى از بايسته هايى دارد كه جامعه علوى بر اساس آن شكل گرفته و اكنون درعهداستقرارنظام مقدس جمهورى اسلامى، نيل به اهداف دولت كريمه ولايت اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)بيش از هر چيز مرهون گوش سپارى به راهنمايى هاى آن امام همام(عليه السلام) است.

الف ـ منشأ مشروعيت حكومت علوى

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در غدير خم، آياتى را از منشأ وحى دريافت كرد كه در آن ها مسؤوليت ابلاغ امر مهمى به آن حضرت واگذار گرديد; امرى كه هرگونه اهمال در ابلاغ آن همسان با اهمال در ابلاغ رسالت نبوى قلمداد شد.4 در برخورد با اين حادثه، اين سؤال فراروى ما قرار مى گيرد كه به راستى اين چه مسأله اى بوده كه در عظمت و اهميت، هم سنگ اصل رسالت بوده و از سوى ديگر ابلاغ آن نيز مى توانسته است فتنه هايى را در پى داشته باشد كه خداوند با نداى «واللّهُ يَعصمكَ مِنَ النّاسِ» (مائده: 67) به آن حضرت اطمينان مى دهد كه بر فتنه ها چيره خواهد گرديد.

بنابر آنچه در اين واقعه پيش آمد، امر جانشينى و حكومت علوى ريشه در نصب الهى دارد; زيرا به صراحت آيه شريفه، اين امر از سوى خداوند نازل گرديد. ثانياً، اين امر الهى حتى مى توانست خشم مردم را نيز به همراه آورد كه خداوند پيامبرش را اميد يارى داده است.

البته پيش از اين واقعه نيز مى توان به وقايعى اشاره كرد كه از آن جمله است نزول آيه «و اَنذِر عشيرتكَ الاقربينَ.» (شعراء: 214) پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در زمانى كه مردمانى به او نگرويده بودند خويشان را گردآورد و به آنان فرمود: «ايَّكم يُوازرني على هذا الامرِ على ان يكونَ اخى و وصيّي و خليفتي فيكم»5 و پس از آن كه اميرمؤمنان(عليه السلام) با ايشان بيعت كردند، فرمودند: «اِنَّ هذا اخي و وصيّي و خليفتي فيكم فاسمعُوا له و اَطيعوا.» و بدين سان، ولايت و رهبرى جامعه اسلامى براى اميرمؤمنان منعقد گرديد. در اين جا، بيش از اين مسأله نصب اميرمؤمنان(عليه السلام)مورد بحث قرار نمى گيرد، فقط اين نكته متذكر مى گردد كه اگر نصب الهى خلافت براى اميرمؤمنان نبود، مناسبت نداشت كه آن حضرت و يا فاطمه زهرا(عليها السلام) و حتى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) پيوسته دم از حقانيت و مظلوميت او برآورند و شكوه سركنند كه چراامّت حق وى را ضايع ساختند; به طورى كه حضرت امير در خطبه شقشقيه مى فرمايد: «اما و اللّهِ لقد تقمّصها فلانٌ و اِنّهُ ليَعلمُ اَنّ محلي مِنها محلَّ القُطبِ مِن الرَّجى ينحدرُ عنّى السّيل و لا يرقى الّى الطّيرِ ...فصبرتُ و فى العين قذى و فى الحلقِ شجى اَرى تُراثي نهباً.»6

علاّمه مجلسى(رحمه الله) در بحارالانوار روايتى را نقل كرده اند كه متن آن چنين است: «عن اسحاق بن موسى عن ابيه موسى بن جعفر عن ابيه جعفر بن محمد عن آبائه(عليهم السلام)، قال: خطب اميرالمؤمنين(عليه السلام)خطبة بالكوفةِ فلمّا كان فى آخِر كلامه قال: انّى لأولَى النّاسِ بالنّاسِ و ما زلتُ مظلوماً منذ قُبضَ رسولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله). فقام الاشَعثُ بن قيس ـ لعنه اللّه ـ فقال: يا اميرالمؤمنين، لم تخطبنا خطبةً منذ قدمتَ العراقَ الاّ و قلتَ: واللّهِ انّى لاولىَ النّاسِ بالنّاسِ و مازلتُ مظلوماً منذقبض رسولُ اللّه(صلى الله عليه وآله) و لمّا ولىّ تيم وعدى، الاّ ضربت بسيفكَ دونَ ظلامتَك؟ فقال له اميرالمؤمنين(عليه السلام): يا ابنَ الخمّارة، قد قلت قولاً فاستمع، واللّه ما منعنى الجبنُ و لا كراهيةُ الموتِ و لا منعنى ذلكَ اِلّا عَهد اخي رسولِ اللّه(صلى الله عليه وآله)خبرّنى و قال: يا اباالحسن، اِنّ الامّة ستغدر بك و تنقض عهدى و انّك منّى بمنزَلةِ هارون مِن موسى فقلت: يا رسول اللّه، فما تعهّد اَلىَّ اذا كان كذلكَ؟ فقال: اِن وجدتَ اعواناً فبادِر اليهم و جاهدهم و اِن لم تجد اَعواناً فكفِّ يدكَ و احقن دمكَ حتّى تلحقَ بى مظلوماً. فلمّا تُوفّى رسولُ اللّه(صلى الله عليه وآله)اشتغلتُ بدِفنه و الفراغ مِن شأنه ثم آليتُ يميناً اِنّى لاارتدى الاّ للصّلوةِ حتّى اَجمعَ القرآنَ ففعلتُ ثمَّ اخذتُ بيدِ فاطمةَ و ابنىَّ الحسن و الحسين ثمَّ درتُ على اهلِ بدر و اهلِ السابقةِ فناشدتُهم حقّي و دعوتهم الى نصري فما اَجابني منهم اِلّا اربعةُ رهط: سلمان و عمّار و المقداد و ابوذر و ذهبَ مَن كنتُ اَعتضدُ بِهم على دينِ اللّهِ مِن اهلِ بيتي و بقيتُ بينَ خفيرتينِ قريبى العهدِ بالجاهليةِ: عقيل و عباس.»7

در واقع، اگر حضرت امير(عليه السلام) سخن از صبرى آن چنان درباره خلافت برمى آورد و يا به اشعث ابن قيس مى فرمايد من از همه مردم سزاوارترم و با اين حال پيوسته پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مظلوم بوده ام و اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله)معامله مردم با آن حضرت را نيرنگ، ناميده و خلافت على(عليه السلام) را عهد خود با امّت، مى نامد كه آن را نقض كرده اند تا جايى كه در صورت وجود ياور، مجوّز شمشير كشيدن به وى مى دهد، جز بدان دليل نيست كه خلافت و حكومت را براى آن حضرت حقى الهى و فوق اراده و رأى مردم مى داند.

ب ـ اهميت حقوق حاكم و مردم در جامعه علوى

حقوق ميان حاكم و مردم در جامعه علوى از اهميت ويژه اى برخوردار است; چنان كه آن را از ساير حقوق در چنين جامعه اى متمايز مى كند. آن حضرت در اين باره مى فرمايند: «بزرگ ترين حقوقى كه ميان مردمان جريان دارد همانا حق والى بر مردم و حق مردم بر والى است.»8 آن گاه به بيان نتايج و فوايد پاى بندى حاكم و مردم به اين حقوق مى پردازند:

نتايج احترام به حقوق متقابل حاكم و مردم: 1. سازمان دهى پيوند و ارتباط ميان والى و مردم; 2. اعتلاى دين و سربلندى آن; 3. رستگارى و صلاح مردم و حاكمان; 4. محوريت يافتن حق در جامعه; 5. زمينه سازى براى اجراى دين; 6. تحقق عدالت اجتماعى; 7. اجراى سنّت هاى الهى; 8. امكان استمرار حكومت; 9. يأس و نااميدى دشمنان.9

عواقب پايبند نبودن حاكم و مردم به حقوق متقابل: حضرت سپس به بيان عواقب بى مبالاتى در اجراى اين حقوق اشاره كرده، مى فرمايند: «آن گاه كه مردم بر حاكم اسلامى چيره شوند (اوامر و نواهى او را به كار نبندند) و يا حاكم بر مردم ستم نمايد:

1. اختلاف كلمه رخ مى دهد; 2. نشانه هاى ستمگرى رواج مى يابد; 3. دين گريزى آشكار مى شود; 4. عمل به سنّت ها رها مى گردد; 5. هواپرستى معمول مى شود; 6. احكام الهى تعطيل مى گردد; 7. مشكلات روحى زياد مى شود; 8. حساسيت نسبت به فروگذارى حقوق بزرگ و انجام اعمال ناپسند سترگ از بين مى رود; 9. نيكان خوار مى شوند; 10. بدكاران بزرگ مقدار مى گردند; 11. مردم در برابر خداوند به سبب گناهان، بسيار سنگين بار مى شوند.»10

ج ـ اصل تقابل و تماثل حق و تكليف

در جامعه علوى، دو اصل جارى است كه از آن به اصل «تماثل حق و تكليف» و اصل «تماثل حقوق متقابل» ياد مى شود; به اين بيان كه هر حقى براى شخصى يا اشخاص ثابت شود، تكليفى نيز براى آن ها ثابت مى گردد كه مفاد آن اثبات حق براى طرف مقابل است. اين رابطه به صورتى عادلانه و مساوى برقرار است; يعنى به همان مقدار كه مردم در برابر حاكم اسلامى محق هستند، به همان ميزان ـ نه كم تر و نه بيش تر ـ در برابر او مكلّف اند.

آن حضرت در اين باره سخنى دارد كه مى فرمايند: «كسى را حقى نيست جز آن كه بر او نيز حقى است و بر كسى حقى نيست، جز آن كه او را نيز حقى است. اگر بتوان كسى را يافت كه حق دارد و تكليف ندارد، آن كس تنها خداى متعال است و نه مخلوقات او...»11

اصل دوم نيز از كلام آن حضرت در همين خطبه قابل استفاده است كه مى فرمايد: «همانا خداوند از آن نظر كه حكم رانى شما را بر عهده ام نهاده، حقى براى من بر شما قرار داده و حقى براى شما همانند آنچه بر شما دارم، بر من مقرر نموده است.»12 و نيز فرمودند: «خداى سبحان از حق هاى خود حقوقى را براى بعضى از مردمان بر بعضى از آنان واجب كرد و آن حق ها را با يكديگر برابر ساخت; بدان سان كه واجب شدن حقى رامقابل حقى گذاشتوحقى بركسىواجب نشودجزآن كه حقى كه برابر آن است، گزارده شود.»13

حقوق مردم بر حاكم اسلامى

1ـ عدالت خواهى، ظلم ستيزى و مبارزه با تبعيض

اميرمؤمنان(عليه السلام) در بيان شريفى; ضرورت عدالت خواهى حاكم اسلامى را اين گونه توصيف فرمودند: «واللّهِ لان ابيت على حسكِ السّعدانِ مسهّداً و اُجرَّ فِى الاغلالِ مُصفّداً اَحبُّ الىَّ مِن اَن ألقى اللّهَ و رسولَهُ يومَ القيامةِ ظالماً لبعضِ العبادِ و غاصباً لِشىء مِن الحُطامِ و كيفَ اظلمُ اَحداً لنفس يُسرِعُ الى البِلى قُفولها و يَطولُ فى الثّرى حُلولها.»14

حضرت در اين بيان، به شدت ظلم گريزى خويش را به تصوير كشيده، مى فرمايد: سوگند به خدا، اگر شب را تا به صبح به روى خار بگذرانم و مرا در غل ها به بند بكشند، برايم از آن بهتر است كه خدا و رسول را در قيامت ملاقات كنم در حالى كه بر بعض از بندگان ستم كرده، چيزى از مال دنيا غصب كرده باشم. چگونه به كسى ستم نمايم براى نفسى كه با شتاب به اندراس و كهنگى روى نهاده است و دور زمانى در زير خاك خواهد ماند؟!

برخورد انعطاف ناپذير و پرصلابت آن حضرت در برخورد با برادرش عقيل، كه تقاضاى امتيازى از بيت المال نموده بود، نمونه بارزى از اهتمام آن حضرت بر اجراى عدالت و ظلم گريزى است. ايشان، خود در وصف آن واقعه مى فرمايند: «سوگند به خدا، عقيل را در شدت پريشانى و فقر ديدم كه يك من گندم شما را از من خواست، در حالى كه كودكانش را از پريشانى با موهاى غبارآلود و رنگ هاى تيره ديدم; گويا چهره هاشان با نيل سياه شده بود. عقيل درخواست خود را تكرار مى كرد و من گفتارش را گوش مى دادم، به طورى كه فكر كرد من دين خود را به او فروخته، از روش عدالتمندانه خويش رويگردان شده ام. آهن پاره اى برايش در آتش گداختم و نزديك او بردم تا عبرت گيرد; چنان كه از درد آن همچون بيمار، ناله و شيون سرداد و نزديك بود از اثر آن بسوزد. به او گفتم: اى عقيل، آيا از آهن پاره اى كه آدمى آن را براى بازى خود سرخ كرده ناله مى كنى و مرا به سوى آتشى كه خداى قهار از روى خشم برافروخته مى كشانى؟ آيا سزاوار است تو از اين رنج اندك بنالى و من از آتش دوزخ ننالم؟!»15

سپس در ادامه همين كلام، سرگذشتى شگفت انگيزتر از جريان عقيل ذكر مى كند; سرگذشت اشعث بن قيس را كه با آوردن رشوه اى به عنوان هديه مى خواست امام را فريب دهد: «شگفت انگيزتر از سرگذشت عقيل، سرگذشت كسى است كه شب نزد من آمد و تحفه اى در ظرفى بسته و معجونى آورد كه از آن تنفّر داشتم; چنان كه گويا با آب دهان مار يا قى آن خمير شده بود. از او پرسيدم: آيا اين هديه است يا زكات يا صدقه؟ اگر زكات و صدقه است، بر ما اهل بيت حرام است. گفت: صدقه و زكات نيست، هديه است. گفتم: مادرت در سوگ تو بگريد، آيا از راه دين خدا وارد شده اى تا مرا بفريبى يا عقل از سرت پريده يا جن زده شده اى يا سخن بيهوده مى گويى؟! سوگند به خدا، اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمان هاست به من بدهند تا خدا را نافرمانى كرده، پوست جوى را از مورچه اى به ناروا بستانم، چنين نخواهم كرد كه دنياى شما نزد من از برگى در دهان ملخى كه آن را جويده و طعمه خود ساخته خوارتر است. على را چه كار با نعمتى كه نپايد و لذتى كه به سر آيد؟! به خدا پناه مى بريم از خفتن انديشه و زشتى لغزش ها و از او يارى مى خواهيم.»16

حضرت در بيان ديگرى، به طور صريح، عدالت گرايى و حق خواهى را از وظايف حاكم اسلامى و حقوق مردم بر وى دانسته، مى فرمايند: «آگاه باشيد كه حق شماست بر من كه ... حق شما را از موضع آن به تأخير نيفكنم و تا آن را نرسانم وقفه اى در آن روا ندانم و همه شما را در حق برابر دانم.»17

2ـ قاطعيت در اجراى احكام الهى نسبت به متخلفان

قاطعيت اميرمؤمنان(عليه السلام) در مقابله با متخلفان از جمله خائنان به بيت المال الگوى رفتارى كاملى براى زمامداران به حساب مى آيد. سيره ايشان به گونه اى بود كه از هيچ تخلفى به راحتى نمى گذشتند و به تناسب تخلف، به مجازات متخلف ـ هر چند كارگزار خويش باشد ـ مى پرداختند.

به عنوان مثال، حتى يك مهمانى اشرافى، كه كارگزارش به آن جا دعوت شده بود، مى توانست آن حضرت را به خشم آورد و نامه اى به وى بنويسد: «اى پسر حنيف، به من خبر رسيده است كه دعوت يكى از مردان بصره كه تو را به سفره اى خوانده، اجابت نموده اى و بدان شتافته اى; خوردنى هاى رنگارنگ برايت آورده و پى در پى كاسه ها پيشت نهاده اند. گمان نمى كردم بر سفره مردى حاضر شوى كه به نيازمندان خود جفا كرده و آنان را بدان نخوانده است و بى نيازشان به آن دعوت شده است.»18

و در خطاب به كارگزارى كه از بيت المال مسلمانان سوءاستفاده كرده بود مى نويسد: «پناه بر خدا! آيا به رستاخيز ايمان ندارى و از حساب و پرسش بيم نمى كنى؟ اى كه نزدِ ما در شمار خردمندان بودى، چگونه در حالى كه مى دانستى آنچه مى خورى و مى نوشى حرام است، آن را بر خود گوارا ساختى؟ ... پس از خدا بيم دار و مال هاى اين مردم را باز سپار و اگر نكنى، تا بر تو دست يابم، تو را كيفرى دهم كه نزد خدا عذرخواه مى گردد و تو را با شمشيرى بزنم كه كسى را بدان نزدم جز آن كه به آتش درآمد. به خدا، اگر حسن و حسين چنان كردند كه تو كردى، از من روى خوش نمى ديدند و به آرزويى نمى رسيدند تا آن كه حق را از آنان بستانم و باطلى را كه از ستم آنان ايجاد گرديده است نابود سازم.»19

وقتى آن حضرت نسبت به نزديك ترين كسان و عزيزانش يعنى حسن و حسين(عليهما السلام) چنان قاطعانه بينديشد و عمل نمايد طبيعى است كه بتوان با يقين، او را مصداق كامل حاكمى دانست كه در اجراى حدود و احكام الهى، ذرّه اى به خود سستى و سهل انگارى راه نمى دهد و در اين مسير، كسى بر ديگرى برترى ندارد و همگان نزد او يكسانند. سوده نمونه اى از عدالت خواهى، ظلم ستيزى و قاطعيت او را در اجراى عدالت خطاب به معاويه و در اعتراض و شكايت از مأمور جمع آورى زكات اين چنين بازگفته است: «به ياد دارم كه نزد حضرت على بن ابى طالب رفتم و مى خواستم از مأمور جمع آورى زكات شكايت كنم. آن گاه رسيدم كه او به نماز برمى خاست، اما تا مرا ديد به نماز نياغازيد با رويى گشاده و مهربان، فرمود: آيا حاجتى دارى؟ گفتم: آرى و شكايت خود را عرض كردم. آن گرامى هم چنان كه بر آستانه نماز خويش ايستاده بود، گريست و آن گاه به خداوند گفت: خدايا، تو آگاه و شاهد باش كه من هرگز فرمان ندادم او به بندگانت ستم كند. و بى درنگ، قطعه پوستى درآورد و پس از نام خدا و آيه اى از قرآن، چنين نوشت: "... آن گاه كه نامه ام را خواندى، دست و بالت را جمع كن تا كسى ديگر بفرستم آن ها را از تو تحويل بگيرد..." و نامه را به من داد. سوگند به خداوند كه نه آن را بست و نه مهر كرد. نامه را به آن مأمور دادم و او معزول گرديد و از نزد ما رفت... .»20

3ـ گزينش كارگزاران بر اساس لياقت ها

به جرأت، مى توان گفت در نظام حكومتى جامعه علوى، يكى از بايسته هايى كه حاكم اسلامى بايد بدان همت گمارد گزينش كارگزارانى است كه از درايت، لياقت و كارايى لازم در امور مربوط به حوزه خود برخوردار باشند. از جاى جاى نهج البلاغه حضرت امير به خوبى مى توان دريافت كه آن حضرت به قدر كافى، نسبت به اين مهم اهتمام داشتند و كسانى را به كار مى گماردند كه شايسته ترين ها باشند.

آن بزرگوار در نامه اى به يكى از كارگزاران خود مرقوم نمودند: «من تو را در امانت (حكومت) شريك خود گردانيدم و تو را به خود نزديك گردانيدم، در حالى كه هيچ يك از خاندانم براى يارى و مدد كارى ام چون تو مورد اعتماد نبود و امانت دارى چون تو نيافتم.»21

در ادامه همين نامه، پس از توبيخ هايى كه به سبب تخلفات وى بر او روا مى دارند، مى فرمايند: «اى كه نزد ما در شمار خردمندان بودى... .»22 در واقع، حضرت در اين بيانات، لزوم احراز صفات امانت دارى، وثاقت و برخوردارى از درايت را در كارگزار گوشزد مى كنند; صفاتى كه قطعاً از مهم ترين و ضرورى ترين صفات در نصب كارگزاران حكومتى به حساب مى آيد.

در اين زمينه اشاره به نامه آن حضرت به مالك اشتر مناسب است كه در آن مرقوم فرمودند: «سپس در كار كارگزاران خويش بينديش و آن گاه كه آنان را نيك آزمودى، به كارشان گمار و به ميل خود و بى مشورت ديگران به اين امر بپرداز... و كارگزارانى اين چنين را در ميان كسانى جستوجو كن كه اهل تجربه و حيا هستند; از خاندان هاى پرهيزكاران و نيكان كه در مسلمانى از ديگران قدمى پيش تر دارند; زيرا اخلاق آنان برتر است و آبرومندترند و طعنشان كم تر و عاقبت نگرى شان افزون تر.»23

4ـ نظارت بر كارگزاران

از ديگر وظايفى كه حاكم اسلامى در نظام علوى بايد مدّ نظر خويش دارد، آن است كه علاوه بر رعايت دقت و حزم در گزينش كارگزاران لايق و شايسته، بدان بسنده نكرده، پيوسته بر آنان نظارت داشته باشد تا مبادا از صراط مستقيم حق منحرف گردند و پاى در راه ظلم به بندگان خدا نهند. همان گونه كه از نامه ها و سخنان بسيار حضرت بر مى آيد، آن حضرت بازرسانى در حكومت خود داشتند كه مدام بر كارگزاران نظارت مى كردند و گزارش هاى لازم را به آن حضرت ارائه مى دادند. البته اين كار مانع از آن نبوده كه حضرت نسبت به اخبارى كه از سوى مردم نيز به آن حضرت مى رسيد، با روى خوش برخورد كنند; گزارش هاى مردمى را غنيمت مى شمردند; چنان كه براى مثال در ماجرايى كه از سوده نقل گرديد، وقتى حضرت شكايت وى را استماع نمود و براى آن حضرت از راه هاى ديگر نيز صدق اين شكايت احراز گرديده بود، به سرعت اقدام به عزل كارگزار خويش نمود.

در نهج البلاغه، به موارد متعددى برمى خوريم كه حضرت تعابيرى همچون «بلغنى عنك» دارند كه حاكى از حسن نظارت ايشان بر كارگزاران است. به عنوان مثال، در نامه اى خطاب به يكى از كارگزاران خود مرقوم مى دارند: «از تو به من خبرى رسيده است. اگر چنان كرده باشى پروردگار خود را به خشم آورده اى و امام خويش را نافرمانى كرده اى و امانت خود را از دست داده اى. به من خبر رسيده كه تو كشت زمين را برداشته و آنچه را پايت بدان رسيده براى خود نگه داشته اى و آنچه را در دستت بوده خورده اى. حساب خود را به من باز پس ده و بدان كه حساب خدا بزرگ تر از حساب مردمان است.»24

مولا در نظارت بر كارگزاران، هم در توبيخ خطاكاران جديّت داشتند و هم با نيك روشان در جهت تشويق و ستايش آنان گام برمى داشتند; چنان كه از نامه اى كه به عمر پسر ابوسلمه مخزومى، كه از جانب امام والى بحرين بود، نوشتند پيدا است. حضرت در اين نامه مى فرمايند: «اما بعد، من نعمان پسر عجلان زرقى را به ولايت بحرين گماشتم و تو را از آن كار برداشتم، در حالى كه نه مورد نكوهش هستى و نه تو را سرزنشى شايد; حكومت را نيك انجام دادى و امانت را درست گزاردى ... من مى خواستم سر وقت ستم كاران شام بروم و دوست داشتم تو با من باشى; زيرا تو از سزاوار مردمانى هستى كه در جهاد دشمنان و برپاداشتن ستون دين به تو پشتگرم و دل آرام هستم. ان شاءاللّه.»25

چنان كه ملاحظه مى شود، حضرت در نظارت بر كارگزاران از دو اهرم تشويق و ترهيب نيز به مقدار لازم بهره مى بردند تا نظارت به صورت مؤثر صورت پذيرد.

5ـ تأمين آموزش و پرورش همگانى

در جامعه علوى، ترقى و تعالى فرهنگى و علمى و تربيت نفوس انسان ها به صورتى فراگير از وظايف و آرمان هاى حكومت شمرده مى شود. حضرت در اين باره مى فرمايند: «حق شما بر من آن است كه ... وسايل آموزشتان را فراهم سازم تا در تاريكى جهل نمانيد و امكانات پرورش و تربيتتان را فراهم كنم تا بدانيد.»26

بر اين اساس، حكومت در جامعه علوى نمى تواند نسبت به امور فرهنگى متساهل و متسامح باشد. حكومت اسلامى موظف است نسبت به حفظ و حراست از فرهنگ اسلامى مردم نگران و مسؤوليت گرا باشد و بايد از امكانات جامعه اسلامى در راه اعتلاى فرهنگى جامعه اسلامى براساس تعاليم اسلامى هزينه نمايد. تذكر اين نكته ضرورى است كه اين موضوع از خصيصه اى ابتكارى و تهاجمى برخوردار است و كارى بالاتر از دفاع فرهنگى در برابر فرهنگ هاى مهاجم مى باشد كه به تبع اعصار و امكنه متفاوت و متنوع است; هر چند اين نيز نوعى دفاع پيش گيرانه وبه تعبيرى، مقاوم سازى جامعه در برابر تهاجمات به حساب مى آيد.

قرآن كريم نيز در توصيف حاكمان الهى به ذكر اين نكته پرداخته، اشاره مى كند كه آنان كسانى اند كه «اگر در زمين به آنان حاكميت عطا كنيم، نماز را به پا مى دارند و زكات مى پردازند. و امر به معروف و نهى از منكر مى كنند...» (حج: 41)27 در واقع، با اين بيان، اشاره دارند كه حكومت نزد اهل حق، وسيله و ابزارى براى اقامه دين خدا و ارتقاى معنوى جامعه انسانى است و از ارزش ذاتى برخوردار نمى باشد.

6ـ تأمين رفاه عمومى

اگر درامدهاى جامعه اسلامى در جهت رفع نيازمندى هاى مردم و به عبارتى، تأمين رفاه عمومى هزينه گردد، مى توان انتظار داشت كه مردم با رغبت بيش ترى نسبت به اداى وظايف مالى خود اقدام كنند و اين كار قطعاً در شكوفايى اقتصادى جامعه اسلامى نقش بسزايى دارد. به تعبير ديگر، با اين بيان، تأمين رفاه عمومى در جامعه رابطه تأثيرگذارى و تأثيرپذيرى متقابلى با پرداخت مقرره هاى مالى مردم دارد. اين دو در يكديگر تعامل مثبت دارند.

حضرت در نامه اى كه به اميران سپاه خويش مرقوم نمودند، مى فرمايند: «اما بعد، بر والى است كه اگر به زيادتى از مال رسيد يا نعمتى مخصوص به وى ارزانى گشت، موجب دگرگونى او نشود و آنچه خدا از نعمت خويش نصيب او كرد، مايه نزديكى او به بندگان خدا و مهربانى و لطف او به برادرانش شود.»28

هر چند اين بيان به مسأله تواضع و فروتنى ـ صفت روحى ـ حاكم اسلامى نيز مربوط مى شود، اما شايد بتوان از آن بذل عنايت مالى حاكم اسلامى نسبت به مردم در صورت افزايش درامدهاى مالى حكومت اسلامى نيز استفاده كرد.

حضرت در بيان ديگرى كه حق مردم را بر خويش برمى شمارد، تأمين رفاه در زندگى مردم را مطرح كرده و مى فرمايند: «حق شما بر من آن است كه خيرخواه شما باشم و در تأمين رفاه شما از درآمد بيت المال بكوشم...»29 و در عهدنامه اى كه به مالك اشتر مرقوم نمودند، آمده است: «... و بايد به آبادانى زمين بيش از گرفتن خراج و ماليات اهتمام ورزى كه اخذ خراج جز با آبادانى ميسّر نشود و آن كه خراج طلبد و به آبادانى نپردازد، شهرها را ويران كند و بندگان را هلاك سازد و كارش بسيار اندك راست آيد...»30

قطع نظر از حقوقى كه مردم در جامعه علوى بر حاكمان دارند مولاى متقيان حاكمان و كارگزاران را ملزم به اخلاق و آدابى مى داند كه چهره اى ويژه براى حكومت در جامعه علوى ترسيم مى كند. در اين جا چند نمونه آن ذكر مى شود:

اخلاق حاكمان در حكومت علوى

الف ـ رعايت ادب و احترام به مردم

حضرت على(عليه السلام) در برخورد با مردم، الگوى متانت و ادب و احترام به حساب مى آيند و نه تنها خود، بلكه كارگزارانشان نيز موظف بودند همين شيوه را در برخورد با مردم داشته باشند. دراين باره، مى توان به شيوه نامه اى كه نسبت به جمع آورى ماليات و وظايفى كه مأموران اخذ ماليات بر عهده دارند، اشاره كرد. حضرت در اين بيان، ابتدا به حالتى روحى اشاره مى كند كه حاكم يا كارگزار او در برخورد با مردم بايد دارا باشد و خطاب به كسى كه براى جمع آورى زكات اعزام مى كندمرقوم مى دارد: «برو با ترس از خدايى كه يگانه و بى همتاست»وسپس ادامه مى دهد:«مسلمانى را مترسان و اگر او را خوش نيايد، بر سر وى مران و بيش از حق خدا از مال او برندار. چون به قبيله اى رسى، بر سر آب آنان فرود آى، نه آن كه به خانه هايشان درآيى، آن گاه آهسته و آرام به سوى ايشان رو تا به ميان آنان رسى و سلامشان كن و از گراميداشت آنان كوتاهى نكن، سپس بگو: اى بندگان خدا، مرا ولىّ خدا و جانشين او به سوى شما فرستاده است تا حقى را كه خدا در مال هايتان نهاده از شما بگيرم. آيا خدا را در مال هاى شما حقى است تا آن را ادا سازيد و به ولىّ او بپردازيد؟ اگر كسى گفت نه، متعرض او مشو واگركسى گفت آرى، بااو برو، بى آن كه اورابترسانىوهراسان كنى يابراوسخت گيرى يا كار را بر او دشوار گردانى. آنچه از سيم و زر به تو دهد، بگير و اگر او را گاو و گوسفند و شتر است، بى رخصت او ميان آن ها وارد نشو; زيرا بيش تر آن رمه از آنِ اوست و چون به رمه رسيدى، چونان كسى به ميانشان نرو كه مالك آن است يا مى خواهد آن ها ر ا بيازارد و چارپايان را از جاى مگريزان و مترسان و با صاحب آن در گرفتن حق خدا بدرفتارى نكن...»31

آن گاه حضرت در بيان رعايت ادب و احترام نسبت به صاحب مال، مطالب ديگرى مى فرمايد كه بيانگر عمق باور وى به اين مطلب و اهميت آن مى باشد.

ب ـ مردم دارى

حضرت امير(عليه السلام) در نامه اى به قثم بن عباس، كارگزار آن حضرت در مكّه، چنين نگاشت: «... و بامداد و شامگاه با مردم بنشين و آن را كه فتوا خواهد، فتوا ده و آن را كه نيازمند دانش است، بياموز و با دانا به گفتوگو بپرداز;مردم پيام تو را جز از زبان خودت از كسى نشنوند و براى ملاقات خويش واسطه اى مگمار و هيچ نيازمند ديدارت را از ديدار خود محروم نساز; چرا كه اگر در اولين برخورد، از ديدارت محروم شوند، هر چند در پايان حاجت خويش بستانند، تو را نستايند.»32

ج ـ صداقت با مردم

اميرمؤمنان(عليه السلام) در بيان ديگرى، ضمن برشمردن حقوق مردم بر خويش مى فرمايد: «آگاه باشيد، حق شما بر من آن است كه رازى را از شما پوشيده ندارم، مگر در جنگ.»33 پيداست كه اگر ضرورت جلوگيرى از فاش شدن اسرار جنگ نمى بود، حضرت اين استثنا را نيز بيان نمى فرمودند. مطابق اين بيان شريف، وظيفه حاكم است كه مسائل جامعه و حكومت را به گونه اى شفّاف و صادقانه با مردم در ميان بگذارد و به اطلاع رسانى عمومى اهتمام ويژه داشته باشد تا مردم با اطلاع از اوضاع و احوال، اولاً بتوانند با درك مشكلات، همكارى مناسب ترى با نظام اسلامى داشته باشند و ثانياً، از طريق اطلاع به هنگام از مسائل جارى نظام، احساس شخصيت نمايند.

د ـ تملّق ستيزى

حضرت در خطبه اى كه در صفين ايراد نمودند، به شدت ستايش گرى و چاپلوسى را نكوهش كرده، بر حاكمان فرض ساختند كه به مقابله با اين آفت اجتماعى برخيزند: «در نظر مردمان شايسته، زشت ترين حالات زمامداران آن است كه بر آنان گمان رود كه دوستدار فخر و مباهاتند و كارهايشان به حساب خود بزرگ بينى گذارده شود. بيزارم از آن كه بر من گمان آن بريد كه دوست دارم مرا بستاييد و من مدح و ثناى شما را بشنوم. خداى را سپاس كه چنين نيستم و چنانچه دوست داشتم درباره من چنين گويند، براى فروتنى در پيشگاه خداوند، آن را وا مى نهادم; خدايى كه تنها او سزاوار بزرگى و بزرگوارى است. چه بسيار مردمى كه پس از گرفتارى، دوست دارند ستايش شوند، ليك مرا نستاييد تا از عهده حقوق بر زمين مانده برآيم و واجباتى را كه برگردنم باقى است ادا نمايم. پس با من چنان كه با گردنكشان و زورگويان گفته مى شود سخن نگوييد و چونان كه از تندخويان پنهان كارى مى شود از من پنهان ننماييد و با ظاهرسازى، با من برخورد نكنيد و شنيدن حقى را كه درباره من گفته آيد بر من سخت مپنداريد و گمان مبريد كه من در پس آنم كه براى خويش بزرگى فراهم آرم. پس آن كه حقى كه به او گفته شود بر وى گران آيد يا عدالت برايش دشوار بود، عمل به حق و عدل بر او گران تر و سنگين تر خواهد بود.»34

و هنگامى كه دهقانان شهر انبار35 آن حضرت را هنگام رفتن به شام ملاقات كردند، به احترام ايشان پياده شدند و پيشاپيش او دويدند، فرمود: «اين چه كارى بود كه كرديد؟» گفتند: عادتى است كه با آن حاكمان خود را بزرگ مى شماريم. فرمود: «به خدا سوگند كه حاكمان شما از اين كار سودى نبرند و شما در دنيايتان خود را بدان به رنج مى افكنيد و در آخرتتان به نگون بختى دچار خواهيد گرديد، و چه زيان بار است رنجى كه در پى آن كيفرى باشد و چه سودمند است آسايشى كه با آن، از آتش امان است.»36

و نقل شده است هنگامى كه حرب بن شُرَحبيل شبامى، كه از بزرگان قبيله خود بود، خواست پياده در همراهى آن حضرت ـ كه سواره بودند ـ برود، امام(عليه السلام) فرمود: «بازگرد كه پياده رفتنِ چون تويى با مثل من موجب فريفته شدن حاكم و مايه فتنه فريب اوست و براى مؤمن نيز خوارى به همراه دارد.»37

هـ ـ انتقادپذيرى و مشورت با مردم

حضرت امير(عليه السلام) با اين كه در مقام رفيع عصمت جاى دارند و از خطا و طغيان مصونند، خود را در معرض انتقادها قرار مى دادند و از مردم مى خواهند كه از او انتقاد كنند: «شنيدن حق را بر من سنگين مپنداريد و گمان مبريد كه من به دنبال جاه طلبى ام; زيرا هر كه حق گويى بر وى گران آيد و عدالتى كه بر وى عرضه گرديده است او را خوش نيايد، عمل به حق و عدل برايش سنگين تر خواهد بود. پس از حق گويى يا مشروت عادلانه و گوشزد كردن عدالت باز نايستيد كه من برتر از آن نيستم كه خطا كنم ونه در كار خويش از خطا ايمنم، مگر خداوند مرا در كار نفس كفايت كند كه از من بر آن تواناتر است.»38

آن حضرت در زمره حقوقى كه مردم بر وى دارند، مى فرمايد: «كارى را جز در حكم شرع بى مشورت و رأى با شما انجام ندهم.»39

مطابق اين بيان علوى، نظام اخلاقى تلفيقى از حاكميت قانون و حكم الهى و نظر و رأى مردم است; با اين توضيح كه حدود رأى و نظر مردم و اعتبار آن را شرع مشخص مى كند و عمل بر طبق رأى مردم و مشورت با آنان تا آن جا اعتبار دارد كه حكم الزامى الهى بيان نشده باشد، وگرنه اصل اوّلى آن است كه حكم خداوند به اجرا درآيد.

و ـ ساده زيستى و دنياگريزى

ساده زيستى و دورى از تجملات و زرق و برق هاى دنيوى از يك سو، براى هر سالك با ايمان ارزش است و از سوى ديگر و با تأكيد بيش تر، ضرورتى است كه در حكومت علوى حاكمان بايد در پى كسب آن باشند.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) در تبيين ارزش اين صفت والا، زهد و دنياگريزى رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) را گوشزد مى نمايند: «براى تو بسنده است رسول خدا(صلى الله عليه وآله)را مقتداى خود گردانى... كه چگونه دنيا از هر سو بر او درنورديده شد و براى ديگرى گستريده، از نوش آن نخورد و از زيورهايش بهره نبرد ... پس به پيامبر پاكيزه و پاك خود اقتدا كن كه ... از دنيا چندان نخورد كه دهان را پر كند و بدان ننگريست چندان كه گوشه چشم بدان افكند; تهيگاه او از همه مردم دنيا لاغرتر بود و شكم او از همه خالى تر; دنيا را به او نشان دادند، آن را نپذيرفت ...، او كه درود خدا بر وى باد; روى زمين غذا مى خورد و همچون بندگان مى نشست و با دست كفش خود را پينه و جامه اش را وصله مى كرد و بر خر بى پالان سوار مى شد و ديگرى را بر تركِ خود سوار مى نمود. پرده اى بر در خانه او آويخته بود كه بر آن تصاويرى بود. به همسرش فرمود: «اين پرده را از جلوى چشمان من دور كن كه هرگاه به آن مى نگرم، دنيا و زيورهاى آن را به خاطر مى آورم.» پس از عمق جان، از دنيا روى گرداند وياد آن را از خاطر خود محو كرد و دوست داشت كه زيبايى دنيا از چشمان او نهان ماند تا زيورى از آن برنگيرد ... آرى چنين است كسى كه چيزى را دشمن دارد،خوش ندارد بدان بنگرد يا نام آن را نزد وى بر زبان آرند.»40 و خود در تأسى به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)آن گونه بود كه در ادامه همين خطبه مى فرمايد: «به خدا سوگند، بر اين جامه پشمين خود چندان پينه زدم كه از پينه دوز شرم كردم تا آن كه كسى به من گفت: چرا آن را دور نمى افكنى؟ گفتم: از من دور شو كه هنگام بامداد مردم شب روى را مى ستايند»41

در جاى ديگرى، در ضرورت ساده زيستى حاكمان الهى و در پاسخ كسى كه مى خواست در زهد به طور كامل به او اقتدا كند، او را نهى كرد و فرمود: «خداوند متعال بر حاكمان الهى واجب گردانيده است خود را با مردمان تنگ دست همسان سازند تا فقير و تنگ دست را پريشانى اش آزرده و نگران نسازد.»42

بدين سان، از ديدگاه آن حضرت رتبه اى از زهد وجود دارد كه تنها وظيفه حاكمان است و در آن حد از مردم عادى خواسته نشده است.

هنگامى كه عثمان بن حنيف انصارى، كارگزار ايشان در بصره، به مهمانى اى دعوت شد كه در آن از فقرا و نيازمندان خبرى نبود و خبر اين مهمانى به حضرت رسيد، ايشان نامه اى خطاب به وى مرقوم نمودند و در آن، پس از توبيخ اين كارگزار و در نصيحت وى فرمودند: «آگاه باش كه هر پيروى را پيشوايى است كه به او اقتدا مى كند و از نور دانش او روشنى مى جويد. بدان كه پيشواى شما از دنياى خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده كرده است. قطعاً شما چنين نتوانيد كرد، اما با پارسايى و سخت كوشى و پاك دامنى و درست كارى ياور من باشيد. به خدا سوگند، از دنياى شما زرى نيندوختم و از غنيمت هاى آن ذخيره نكردم و بر دو جامه كهنه ام، كهنه اى نيفرودم.»43

و در ادامه همين نامه مى فرمايد: «اگر مى خواستم، مى دانستم كه چگونه به عسل پاكيزه و مصفّا و مغز گندم و بافته ابريشم دست يابم، ولى هرگز خواهش دلم بر من چيره نخواهد گرديدو حرص و آز مرا به برگزيدن خوراك ها نخواهد كشانيد; چه، شايد در حجاز يايمامه كسى اميد به دست آوردن قرص نانى نداشته باشد يا هرگز شكمى سير نخورد. دور است كه من سير بخوابم و در اطرافم شكم هايى باشد كه از گرسنگى به پشت دوخته و جگرهايى باشد كه از تشنگى گداخته يا چنان باشم كه شاعر سروده: درد تو اين بس كه شب سير بخوابى و گرداگردت جگرهايى بود در آرزوى پوست بزغاله اى. آيا به اين بسنده كنم كه مرا اميرمؤمنان خطاب كنند، اما در سختى هاى روزگار شريك آنان نباشم يا در زندگانى سخت الگويشان نباشم. من آفريده نشده ام تا در سرگرمى به خوردنى هاى گوارا چونان چارپايى باشم كه آن را بسته اند و تمام همّش خوراكش است.»44

حقوق حاكم بر مردم

پيش از برشمردن اجمالى اين حقوق، تذكر اين نكته لازم است كه در فرهنگ جامعه علوى، ايفاى حقوق مردم بر حقوق حاكم مقدم است. به عبارت ديگر، زمانى حاكم مى تواند حقوق خود را از مردم مطالبه كند كه حاكم اسلامى در حد توان خود، به وظايف و تكاليفش عمل كرده باشد. اين موضوع را مى توان از بيانى كه از حضرت امير(عليه السلام) در نهج البلاغه نقل شده است استنباط نمود. آن حضرت در نامه اى كه به مرزبانان نگاشته اند، مى فرمايند: «بدانيد كه حق شماست بر من كه ... و چون چنين كردم، نعمت خدا بر شما واجب مى شود و من بر شما حق اطاعت خواهم يافت.»45

در واقع، حضرت زمانى از مردم خويش، اطاعت و ساير وظايفشان را طلب مى كنند كه در انجام وظايفش كوتاهى نكرده است. و اين درسى است به حاكمان كه بدون ايجاد چنين ذهنيتى در مردم، انتظار اطاعت داشتن تحقق نيافتنى است. شروع به ذكر حقوق مردم بر حاكم در بيانات حضرت، كه مقدم بر حقوق حاكم بر مردم ذكر شده است، نيز مى تواند حاكى از اين موضوع باشد. البته تذكر اين نكته نيز بجاست كه قطعاً مراد از اين سخن آن نيست كه كمبودهاى طبيعى نظام اسلامى و يا خيانت ها و كم كارى هاى كارگزاران حكومتى يكسره به حساب حاكم اسلامى گذارده شود; زيرا قطعاً در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان(عليه السلام)نيز كمبودهاى فراوانى وجود داشته و بعضاً در تاريخ نقل شده است كه اين مطلب ذره اى از حق حاكم اسلامى آن زمان بر مردم نسبت به اطاعت و فرمان بردارى نمى كاهد. در ذيل، به اين حقوق اشاره مى شود:

1ـ وفادارى به حاكم اسلامى

حضرت پس از بيان حقوق مردم بر حاكم اسلامى، به ذكر حقوق حاكم بر مردم مى پردازد و در بيانى، اولين حق خود را بر مردم وفادارى به پيمانى مى داند كه با حاكم بسته اند.46

از آن جا كه مطابق آنچه در ابتداى همين مقاله ذكر شد، مبناى مشروعيت نظام اسلامى در جامعه علوى از منشأ الهى ناشى مى شود و نقش مردم يا مقبوليت بخشى و زمينه سازى براى اجراى اين حاكميت است و يا حداكثر، متنجّز وجوب حكومت براى حاكم، در هر دو صورت، وظيفه مردم است كه با پاى بندى و وفادارى به پيمان خود و در نتيجه، استمرار بيعت و خوددارى از نقض آن، امكان اجراى اين واجب را فراهم آورند. در نهايت، اگر بيعت زمينه ساز حاكميتى باشد كه از قبل، مشروعيت آن توسط خداوند كامل گرديده است، وجوب مقدّمى از باب مقدمه واجب خواهد داشت و اگر شرط تحقق وجوب باشد، باز براى مردم از وجود نفسى برخوردار است كه شرط وجوب تشكيل حكومت را براى حاكم اسلامى فراهم كنند تا بر آنان واجب شود و مبادرت به انجام آن نمايند; زيرا مردم حق ندارند به حاكم جور رجوع نمايند و ولايت خدا و رسول او و جانشينانش با بيان حصرى در قرآن اثبات گرديده است.47

از آن رو كه بيعت از طرف بيعت كنندگان عقدى لازم است و مشمول آيه شريفه «اوفُوا بالعقود» (مائده: 1) مى باشد، نقض آن جايز نيست. برداشته شدن بيعت از طرف حاكم اسلامى در شب عاشورا نيز منافاتى با اين ندارد كه از طرف بيعت كنندگان لازم باشد; زيرا ماهيت بيعت تعهدى است كه مردم در برابر حاكم اسلامى مى نمايند تا به وى وفادار باشند و از او اطاعت كنند، حاكم مى تواند از اين حق خود نسبت به اطاعت آنان چشم پوشى كند; همان گونه كه مى تواند آن را مطالبه نمايد.

2ـ خيرخواهى نسبت به حاكم اسلامى

«النصيحةُ لائِمة المسلمين» يك تعبير ريشه دار و پرسابقه است كه در روايات متعددى به چشم مى خورد. سرچشمه اين عنوان از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است كه در حجة الوداع ضمن سخنرانى در مسجد الخيف آن را مطرح نمودند و پس از آن در بيانات ائمّه اطهار(عليهم السلام)به عنوان يكى از مسؤوليت هاى امت اسلامى مورد تأكيد قرار گرفت تا آن جا كه محدثان شيعه همچون مرحوم كلينى، محدث كاشانى و علامه مجلسى(رحمه الله) در جوامع روايى، فصلى را به اين عنوان اختصاص داده اند.48

نصيحت، خيرخواهى است; يعنى هر گفتار يا عملى كه در آن خير منظور شده باشد.49 با تأمّل در مفاد اين واژه و بررسى موارد كاربرد آن50، درمى يابيم كه:

1. قوام نصيحت به انگيزه هاى خيرخواهانه است و همين انگيزه هاى مثبت به نصحيت ارزش و قداست مى بخشد. در واژه هاى ديگرى مثل «انتقاد» و حتى «امر به معروف و نهى از منكر» انگيزه ها و نيات چندان دخالتى ندارند. از اين رو، انتقاد هميشه و در همه موارد، با ارزش به حساب نمى آيد.

2. نصيحت شعاع وسيعى دارد وهرگونه گفتار و كردار خيرخواهانه را دربرمى گيرد.

3. خيرخواهى و نصيحت زبان خاصى نمى شناسد و ناصح بر اساس تشخيص خود و در جهت خير منصوح تلاش مى كند; گاه با زبان انتقاد، گاه با زبان تعريف و تمجيد، گاه به صورت موعظه، گاه جدال احسن، گاه تأييد و تكميل و گاه تذكر عيب و تلاش براى رفع آن51; چنان كه اميرالمؤمنين، على(عليه السلام)، انتقادهاى صريح خود را از عثمان «نصيحت» مى دانند. و در نامه اى به معاويه مى نويسند: «قد يستفيذُ الظِنة المتنصّح»; گاه مى شود كه اندرزگو در معرض بدگمانى است.52 انتقادها و اعتراض هاى خود به معاويه را نيز «نصيحت» مى دانند.53 نصيحت حاكمان و واليان از دو صبغه داراى اهميت است:

الف. اطلاع رسانى و ارشاد: فقيه نام آور و نكته سنج، محقق سبزوارى، در دوران اقتدار حكومت صفويه، حقيقتى مهم و سنگين را با صراحت به زمامداران و ملوك گوشزد مى كند. وى يكى از اسباب زوال ملك را «غفلت ملوك» مى داند و مى نويسد: «پادشاه تا خود خبردار نباشد و تدبير امور ملك خود را نكند كارها منتظم نشود... بسيارى از فسادها در اطراف و حواشى ملك از بيرون و اندرون ظاهر شود.»54

ب. نظارت و اصلاح: حضرت على(عليه السلام) در نامه معروف خود به مالك اشتر به اين واقعيت اشاره مى كند كه «مردم در كارهاى تو چنان مى نگرند كه تو در كارهاى حاكمان پيش از خود مى نگريستى و درباره تو همان را خواهند گفت كه تو درباره آنان مى گفتى.»55بهره مندى از اين واقعيت اجتماعى، مقتضاى زيركى و حق جويى و كمال طلبى حاكم اسلامى به حساب مى آيد; چنان كه حضرت امير(عليه السلام)در ضمن حقوقى كه براى خود بر مردم برمى شمارد، مى فرمايد: «حق من بر شما اين است كه ... در نهان و آشكار خيرخواه من باشيد.»56 و در جاى ديگرى مى فرمايد: «من فرمان برداران شما را ارج مى نهم و پاس حرمت خيرخواهان شما را دارم.»57

پس مردم علاوه بر اطاعت و پاى بندى به بيعت، بايد با نصحيت، در خيرخواهى و ارائه هرچه بيش تر و بهتر حقايق و واقعيت ها پيش قدم باشند. در واقع، مردم به سراغ رهبرى مى روند و با نصيحت، وى را يارى مى كنند. بر اساس اين بيان علوى، نصيحت حق حاكم است و كوتاهى مردم در اين باره، ظلم به حاكم اسلامى است.

تذكر اين نكته نيز لازم است كه حكومت بايد زمينه هاى شكوفايى نصيحت را در جامعه فراهم نمايد. فعال بودن امّت اسلامى در صحنه سياست و مشاركت آن ها در برنامه هاى حكومت بستگى به شيوه برخورد نظام با آن ها دارد. گاه برخوردها به گونه اى دل سردكننده و تحقيركننده است كه كسى انگيزه اى براى فكر جدّى، ارائه نظر، بررسى و انتقاد نمى بيند. از اين رو، حضرت على(عليه السلام)در نامه خود به مالك اشتر مى فرمايند: «و خيرخواهى شان تحقق نگردد جز آن گاه كه واليان و حاكمان را براى كارهاى خود نگاه دارند و از آنان احساس سنگينى و تعب نكنند و دوام حكومت آنان بر آنان گران نيايد.»58 طبيعى است كه وقتى حكومت بر مردم سنگين آيد و بين مردم و حاكمان فاصله افتد،جايى براى نصيحت باقى نخواهد ماند و در اين حالت، خيرانديش ناصح جاى خود رابه چاپلوس متملق خواهد داد.

از سوى ديگر، آن حضرت در خطاب به مالك اشتر مى فرمايند: «نبايد لطف و محبتى را كه با بررسى وضع آن ها مى نمايى ـ هر چند كوچك و ناچيز باشد ـ خرد و اندك شمارى; زيرا همين لطف و محبت هاى كم آنان را نسبت به تو وادار به خيرخواهى و حسن ظن مى كند.»59

بعد از ماجراى حكميت نيز فرمودند: «نافرمانى از دستور نصيحت كننده مهربان دانا و باتجربه موجب حسرت و موجب پشيمانى مى شود... اما شما همانند مخالفان جفاكار و نافرمانان پيمان شكن، امتناع ورزيديد تا آن جا كه نصيحت كننده در پند خويش گويا به ترديد افتاد و از پند و اندرز خوددارى نمود.»60

بدين روى، اين مبحث ارتباط تنگاتنگى نيز با وظايف حاكم اسلامى پيدا مى كند و در واقع، همان گونه كه نصيحت يك وظيفه براى امت اسلامى است، نصيحت طلبى نيز وظيفه اى براى حاكم اسلامى محسوب مى گردد.

3ـ اطاعت از حاكم اسلامى

اين حق حاكم اسلامى در نهج البلاغه موارد گوناگونى را به خود اختصاص مى دهد; به گونه اى كه بخش عظيمى ازدردهاى روحى آن حضرت را تشكيل داده است.

اطاعت از رهبرى اسلامى ريشه در ولايتى دارد كه خداى متعال بر انسان ها دارد; زيرا از آن جا كه انسان تمام شؤون هستى خود را از خداوند دريافت مى كند، موظف است تنها در برابر او تمكين نمايد.

مطابق اصل اوّلى، هيچ كس حق ولايت و آمريت و اطاعت طلبى نسبت به ديگرى ندارد; زيرا انسان از كسى اطاعت مى كند كه هستى خود را مرهون اوست و چون افراد عادى نه به انسان هستى بخشيده و نه در دوام وجود او مؤثرند، بنابراين، اطاعت هيچ كس از افراد انسانى براى ديگرى واجب و لازم نيست.

قطع نظر از اين اصل اوّلى، كسانى حق اطاعت بر انسان دارند كه اين حق را از ذات الهى دريافت كرده باشند. اين افراد يا انبيا(عليهم السلام)هستند كه قرآن كريم مى فرمايد: «هيچ پيامبرى نفرستاديم، مگر اين كه به اذن خداوند مردم موظف به اطاعت و فرمان بردارى از او هستند» (نساء: 64)61 و يا ائمّه معصوم و جانشينان به حق آن حضرت كه اطاعت آنان درطول اطاعت خدا و رسول بر مردم واجب گشته است.62 در واقع، در جامعه علوى، زمانى «اطاعت» مفهوم دارد كه به ولايت الهى منتهى شود.

بنابراين، هر جا بحث اطاعت مطرح شود، به دنبال آن، اين موضوع مطرح مى شود كه كسى بايد مورد اطاعت قرار گيردكه سزاواراطاعت باشد، وگرنه عبوديت انسان در برابر انسان نمى تواند مورد قبول قرار گيرد. بنابراين، مى توان گفت: اگر حق حاكم است از وى اطاعت شود، حق مردم است كه كسى را اطاعت كنند كه صلاحيت اطاعت داشته باشد. اين جاست كه مسأله ارتباط اين بحث با بحث مشروعيت و منشأ آن مطرح مى شود; يعنى حق اطاعت، حق سؤال از مشروعيت را در پى دارد كه هر دو در كنار هم مفهوم دارند.

قطع نظر از منشأ الهى مشروعيت حاكم در نظام علوى، جا دارد به اين مسأله پرداخته شود كه حق حاكم اسلامى است كه از وى اطاعت شود.

حضرت امير(عليه السلام) در اين ارتباط به صراحت مى فرمايد: «حق من بر شماست كه... چون شما را بخوانم، بياييد و چون فرمان دهم،بپذيريد و اطاعت نماييد.»63

و در جاى ديگر، پس از بيان وظايف خويش و حقوق مردم مى فرمايد: «چون چنين كردم ...طاعت من بر عهده شماست و چون شماراخواندم،درنگ نداريد و در آنچه صلاح است،پاى پس نگذاريد ودرسختى ها فرو رويد كه اگر چنين پايدار نباشيد، كسى نزد من خوارتر از كج رفتارى شما نخواهد بود و كيفر او را سخت گردانم...»64

با اين همه، آن حضرت گرفتار مردمانى بود كه پيوسته از نافرمانى شان مى ناليد و از عصيانشان مى فرمود: «گرفتار كسانى شده ام كه چون امر مى كنم، فرمان نمى برند و چون مى خوانم، پاسخ نمى دهند. اى ناكسان! منتظر چه هستيد كه براى يارى دين خدا گام بر نمى داريد; دينى كو كه فراهمتان آورد; غيرتى كو تا شما را به غضب آرد؟! در ميانتان فرياد برمى آورم و يارى مى جويم; نه سخنم مى شنويد و نه فرمانم مى بريد.»65

و در جاى ديگرى، مردم را خطاب نمودند: «اى مردم، مخالفت با من شما را به گناه واندارد و نافرمانى من به سرگردانيتان درنياورد و چون سخن مرا مى شنويد، به گوشه چشم به يكديگر منگريد و آن را نادرست مشمريد.»66

گلايه ها و اندوهناكى هاى آن حضرت از نافرمانى هاى مردم نه از سر كم حوصلگى و بى ظرفيتى، بلكه از سرِ اطلاع ايشان از عظمت نتايج و عواقب اين نافرمانى ها و عصيان ها بود كه دامنه آن شامل دنيا و آخرت مى گرديد.

در پايان، تذكر اين نكته لازم است كه آنچه در اين مختصر آمد نه همه آنچه است كه طرح و بحث از آن بايسته است، بلكه تنها گذرى بود اجمالى در حد يك مقاله، تا در آينده، با تحقيقات و پژوهش هاى ژرف محققان ارجمند، جان تشنه كامان حكمت نظرى و عملى مولاى متقيان(عليه السلام)از زلال جامعه علوى هرچه بيش تر سيراب شود و زمينه ايجاد مدينه فاضله علوى تحت رهبرى فرزندش حضرت ولىّ عصر (عج) فراهم گردد و جامعه اسلامى مان به رهبرى نايب آن امام معصوم هر چه بيش تر به نورانيت علوى و مهدوى منوّر شود.


  • پى نوشت ها

    1ـ در دعاى افتتاح خوانيم: «اللّهمَّ اِنّا نَرغُب اليكَ في دولة كريمة تُعزُّ بها الاسلامَ و اَهله...»

    2ـ سوره انبياء، آيه 105 مى فرمايد: «و لَقد كتبنا فِى الزّبورِ مِن بعدِ الذكرِ اَنّ الارضَ يَرثها عبادىَ الصَّالحونَ» امام باقر(عليه السلام) نيز مى فرمايد: مراد از «صالحون» درآيه ياران حضرت مهدى(عليه السلام)است.

    3ـ پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله): «اَنا مدينةُ العلم و علىٌّ بابُها.»

    4ـ «بَلّغ ما اُنزلَ اليكَ» (مائده: 67)

    5ـ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارالكتب العلميه، ج 1، ص 586

    6ـ نهج البلاغه، خطبه 3

    7ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، دارالرضا، ج 29، ص 419 ـ 420

    8ـ «و اعظمُ ما افترّضَ سبحانه مِن تلكَ الحقوقِ حق الوالي علىَ الرعيةِ و حقُّ الرعيةِ على الوالي.» (نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح، خطبه 216)

    9 و10 و11 و12 و13ـ همان

    14 و 15 و 16ـ همان، خطبه 224، ص 259

    17 و 18 و 19ـ همان، نامه 50: «اَلا و انّ لكم عندي اَن... لا أؤخّرَ لكم حقّاً عَن محِلّه و لا اقف به دون مقطعِه و اِن تكونوا عندي فى الحقِ سواءً.» / نامه 45 / نامه 41

    20ـ پيشواى اول اميرمؤمنان على(عليه السلام)، قم، مؤسسه در راه حق، 1369، ص 19 ـ 20، به نقل از شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 1، ص 671 ـ 672

    21ـ نهج البلاغه، نامه 41

    22ـ«ايُّهاالمعدودُكان عندنامن ذوى الالباب...»(همان)

    23 و24 و25ـ همان، نامه 53 / نامه 40 / نامه 42

    26ـ همان، خطبه 34 «فامّا حقُّكم علىَّ ... و تعلمُكم كيلا تَجهلوا و تأديبكم كيما تعلموا.»

    27ـ «الّذينَ اِن مكّناهم فِى الارضِ اقامُوا الصّلوةَ و آتُوا الزّكوةَ و اَمروا بِالمعروفِ و نَهَوا عن المنكرِ...»

    28ـ نهج البلاغه، نامه 50

    29ـ همان، خطبه 34: «فاما حقُّكم علىَّ فالنصيحةُ لكم و توفيرُ فيئكم عليكم...»

    30 و31و 32ـ همان، خطبه 53 / نامه 25 / نامه 67

    33 و 34ـ همان، نامه 50: «اَلا و اِنّ لكم عندي اَن لا اَحتجز دونكم سِرّاً الّا في حرب...» / خطبه 216

    35ـ شهرى در شصت كيلومترى غرب بغداد كه به سال دوازدهم هجرى به دست مسلمانان افتاد.

    36 و37 و38ـ حكمت 37/حكمت 322 / خطبه 216

    39ـ نامه50: «و لا أطوى دونكم امراً الّا في حكم.»

    40 و41 و42 و43 و44ـ خطبه160/خطبه 209/نامه 45/ همان

    45 و 46ـ همان، نامه 50: «فاذا فعلتُ ذلك وجبتَ للّهِ عليكم النّعمةُ ولي عليكم الطّاعَةُ...» / خطبه 34

    47ـ «اِنّما وليُّكم اللّهُ و رسولُه و الّذينَ آمنوا الّذين...» (مائده: 55)

    48ـ محمد سروش محلاتى، نصيحت ائمّه مسلمين، حكومت اسلامى، ش. 1، ص 135

    49 و50 و51ـ همان،ص 139/همان/ ص 139 ـ 140

    52ـ نهج البلاغه، نامه 28

    53ـ همان، نامه 73: «و اعلم اَنّ الشيطانَ قد ثبطّكَ عن ان تراجع اَحسنَ اموركَ و تَاَذّنَ لمقالِ نصيحتِكَ»; و بدان كه شيطان نمى گذارد تو به نيكوترين كارت بپردازى و اندرزى را كه به سود توست بشنوى.»

    54ـ محمد سروش محلاتى، ص 144

    55 و56 و57 و58 و59 و60ـ نهج البلاغه، عهدنامه مالك اشتر / خطبه 34 / نامه 29 / همان / نامه 53 / خطبه 35

    61ـ «و ما اَرسلنا مِن رسول اِلّا لِيطاعَ بِاذنِ اللّهِ.»

    62ـ «اطيعُوااللَّه و اطيعُوالَّرسولَ و اولِى الامرِ مِنكم» (نساء: 59)

    63 و64 و65 و66ـ نهج البلاغه، خطبه 34 / نامه 50 / خطبه 39 / خطبه 101