آيا امام على يك فيلسوف بود؟

آيا امام على يك فيلسوف بود؟

محمدجواد مغنيه
مترجم: مرتضى الياسى

 

چنـانچه بتوان به كسى كه مسـائل فلسفى را جمع آورى كرده و در كتاب مستقلى به ترتيب وتنسيق آن هاپرداخـته يا به كسى كه آن ها را شرح مى دهد يا بر آن ها تعليقه مى زند يا براى شاگردانش تدريس مى كند، عنوان «فيلسوف» داد، به طريق اولى مى توان بر امام على(عليه السلام)كه در شناخت هستى و اسرار آن در همه قرون و بر همه نسل ها پيشى گرفته است، عنوان «سرور فيلسوفان»1 و «نخستين استادفيلسوفان» اطلاق كرد.

همچنين اگر فيلسوف كسى باشد كه عالَم را بشناسد و آن را براى عالَميان معرفى كند، پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)كسى را عالم تر، ژرف انديش تر، صائب الرأى تر، پرآوازه تر و بزرگوارتر از اميرالمؤمنين نمى شناسيم; همو كه در مناسبت هاى گوناگون فرمود: «سَلُونى قَبْلَ اَن تَفْقِدُونى»;2 پيش از آن كه مرا از دست بدهيد، از من بپرسيد.

در اين جمله، حضرت(عليه السلام) پرسش از علم خاص يا باب خاصى را مطرح ننموده و اين خود دليل روشنى است بر اين كه ايشان «سرور فيلسوفان»، «پيشواى حكيمان» و بزرگ ترين دانشمندى است كه به همه علوم و ظرايف و اسرار آن ها احاطه داشته و شارح و مفسر آن ها بوده و در همه علوم، از الهيات گرفته تا تفسير و قرائت ها تا فقه و حديث و اخلاق و قضا و رفع دعاوى تا فصاحت و بلاغت و ديگر علوم ادبى تا رياضيات و طب و شيمى تا مجادله و مناظره براى اثبات حق و ساكت نمودن معاندان و منكران، به بالاترين مراتب رسيده بود. در ذيل، بعضى از دلايل و شواهد را متذكر مى شويم:

الهيّات

در اين جا مقصود ما اين است كه وجه شباهت روش امام و روش فيلسوفان مسلمان را در اعتماد بر عقل و استدلال، از وجود لازم و اثر بر وجود ملزوم و مؤثر و از وجود يكى از ضدين بر نفى ضد ديگر و به نتيجه رسيدن از طريق قياس هاى منطقى، بيان نماييم، على(عليه السلام) در بيش تر سخنان خود، با لفظى كـوتاه و روشـن، قضايا را با هم تركيب نموده و همانند فيلسوفانواهل منطق، حدوسط رادرهمه آن هارعايت نموده است.

اميرالمؤمنين(عليه السلام)درتمجيدخداوند واستدلال بروجود و قِدَم او مى فرمايد: «اَلْحَمدُلِلّهِ الدالَّ عَلى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بمُحدَثِ خَلْقِهِ عَلى اَزَلّيَّتِهِ»;3 حمد و سپاس خداى را كه با مخلوقات خود بر وجود خود، و با حدوث آن ها بر ازليّت خود راهنمايى كرد. اين استدلال از طريق وجود فعل بر وجود فاعل است كه اصطلاحاً فيلسوفان به آن «دليل انّى» مى گويند. فرمود: از طريق مخلوقات خداوندبراواستدلال مى شود و از طريق عقل ها، شناخت او حاصل و از طريق تفكر، حجّت خدا ثابت مى گردد. خداوند معروف به دلالت ها و مشهور به عنايت و براهين است.

على(عليه السلام)درباره حدوث كلام الهى مى فرمايد: «لَوْ كانَ قديماً لَكانَ اِلهاً ثانياً»;4اگركلام خداوند قديم مى بود، كلام او خداى دوم بود. اين از باب قياس استثنايى است وتتميم آن به اين جمله كه و لكنَّه لَيْسَ اِلهاً ثانياً فَهُوَلَيْسَ بِقديم; اما كلام او،خداى دوم نيست. پس كلام خدا قديم نيست.

حضرت درباره اين كه خداوند در مكانى قرار نمى گيرد، مى فرمايد: «و كلُّ قائم في سِواهُ مَعْلُولٌ»;5 هر چيزى كه در غيرخودش جاى گيرد،معلول است،وخداوند معلول نيست. پس درمكانى قرار نمى گيرد.

و درباره نفى صفات زايد بر ذات مى فرمايد: «مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّه و مَنْ عَدَّه فَقَد اَبْطَل اَزَليَّتَه»;6 كسى كه خداوند را توصيف كند، او را محدود كرده است و كسى كه او را محدود كند، او را شمرده است و كسى كه او را بشمارد، ازليت او را باطل كرده است. يعنى كسى كه خداوند را با صفات زايد، توصيف نمايد، او را محدود كرده و به واسطه آن صفات، تعريف كرده و آن صفات را اجزاى او قرار داده است و در اين صورت، واجب الوجود، مركّب مى شود. و مركّب، ممكن است; چون به اجزاى خود محتاج مى باشد و همه لازم ها باطل است. پس ملزوم كه عبارت است از زيادت صفات بر ذات، باطل مى باشد. اين شيوه استدلال اساساً همان شيوه اى است كه فيلسوفان به كار مى برند و همين طور است ساير قياس هايى كه اهل منطق به كار مى گيرند و دركلام آن حضرت به كار رفته است.

به عنوان مثال، مى فرمايد: «اَصْدِقاؤك ثَلاثَةٌ و اَعْداؤك ثَلاثة; فَاَصْدقاؤك: صديقُكَ وصديقُ صديقِكَ و عدوُّ عدوِّكَ. و اَعْداؤك: عدوُّكَ و عدوُّ صديقِك و صديقُ عدوِّكَ»;7 دوستانت سه دسته اند و دشمنانت نيزسه دسته;دوستانت عبارتند از: دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن تو. و دشمنانت عبارتند از: دشمنت ودشمن دوستتودوست دشمنت.بازگشت اين جمله به قياس مساوات است.

در جاى ديگرى حضرت(عليه السلام) در بطلان قياس چنين استدلال مى كند: «اَما لَو كان الدّينُ بِالقياسِ لَكان باطنُ الرّجْلَين اَوْلى بِالمَسحِ مِن ظاهِرِهما»;8 اگر دين با قياس اثبات مى شد، مسح زير پاها بر مسح روى پاها اولويت داشت.

اين نوع جدل، همان است كه فيلسوفان در نقض و ابطال مدعاى مخالفان خود به كار مى برند. از همين جا روشن مى شود كه امام، اولين كسى است كه روحيه و گرايش عقلانى موجود در اسلام را نشان داده و با منطق عقل به دفاع از آن پرداخته است، نه معتزله ـ چنان كه برخى گفته اند ـ زيرا معتزله در اين كار به تقليد از امام پرداخته و روش او را پى گرفته اند.

كره زمين

بسيارى از مردم معتقد بودند كه زمين بر شاخ گاو استوار است. بعضى ديگر مى گفتند: زمين بر روى آب، شناور و مانند كشتى توخالى است. و عده اى ديگر مى گفتند: زمين ستون ها دارد كه بر كوه قاف استوار مى باشد. اما امام(عليه السلام)، حقيقت روشنى را كه امروزه آن را از بديهيات مى دانيم، بيان نمود. آن حضرت در عصرى كه بشر نه از دانشى برخوردار بود و نه از نظريه جاذبه خبرى داشت در يكى از خطبه هايى كه در نهج البلاغه آمده است، فرمود: «و اَنْشَأَ الاَرضَ فَاَمْسَكَها مِنْ غَيرِ اشتِغال وَ اَرْساها عَلى غَير قرار و اقامَها بغيرِ قوائم و رَفَعها بغير دَعائم»;9 خداوند، زمين را آفريد وآن رابدون اين كه اورامشغول سازدنگه داشت وآن را در عين بى قرارى قراربخشيد وبدون پايه برپانمود وبدون ستون برافراشت.

و در خطبه اى كه شيخ هادى كاشف الغطاء در مستدرك روايت مى كند، مى فرمايد: «و رَفعَ السَّماءَ بغير عَمَد و بَسطَ الارضَ على الهواءِ بغيرِ اَرْكان»; و خداوند آسمان را بدون ستون بالا برد و زمين را بدون پايه بر هوا بسط داد.

در برخى از خطبه هاى نهج البلاغه، فضاى محيط زمين را، كه راه هايى براى هواى حامل بخار آب گشته و جزر و مد را توسط آن به وجود مى آورد، توصيف مى كند و مى فرمايد; «ثُمَّ اَنْشَأَ سُبحانَهُ فَتْقَ الْاجْواءِ و شَقَّ الْاَرْجاءِ و سَكائِكَ الْهواءَ فَاَجْرى فيها ماءً مُتَلاطِماً تَيّارهُ مُتَراكِماً زَخّارُه على مَتْنِ الرّيحِ الْعاصِفَةِ و الزَّعْزَعِ الْقاصِفَةِ فَاَمَرَها بِرَدّهِ و سَلَّطَها على شَدِّهِ»;10 و اطراف آن را باز كرد و فضاهاى خالى ايجاد نمود و در آن آبى كه امواج متلاطم آن روى هم مى غلتيد، جارى ساخت و آن را بر پشت بادى شديد وطوفانى كوبنده حمل نمود. پس از آن، باد را به بازگرداندن آن فرمان داد و برنگه دارى اش مسلّط ساخت.

اين سخن به روشنى بيان مى دارد كه هوا بر زمين احاطه دارد و بين زمين و غير آن، منطقه اى وجود دارد كه چيزى جز باد، باران، ابر و طوفان در آن نيست.

اين مطلب، عين همان چيزى است كه در جلد اول كتاب العلم فى حياتنا اليوميّه، ص 38 آمده است: «كره زمين را پوششى از هوا احاطه نموده است به نام «پوشش هوايى جوى» و محيط هوايى به طبقه هاى بزرگى تقسيم مى شود كه بعضى فوق بعضى ديگر است و در طبقه اول همه تغييرات جوّى صورت مى گيرد و باد و باران و ابر و طوفان در آن جا به وجود مى آيد.»11

گرچه امام(عليه السلام) صريحاً نفرمودند كه هوا مشتمل بر طبقاتى است كه بعضى فوق بعضى ديگراست ولى عبارت«سكائك الهواء» در فرمايش حضرت، بدان اشعار دارد و مى توان بر آن حمل كرد.

حركت زمين

بطلميوس، فيلسوف يونانى، كتابى درباره ساكن بودن زمين و گردش خورشيد به دور آن، تأليف كرد و مكتبش شيوع يافت و فيلسوفان اسلام همچون فارابى و ابن سينا و ديگر علما و مفسران و محدثان آن را پذيرفته و در كتب خود نقل كردند و اين ديدگاه بر همه جا سايه افكند تا اين كه در قرن شانزدهم كوپرنيك ظهور كرد و اثبات نمود كه زمين به دور خورشيد مى گردد كه در نتيجه، مجمع كليساى روم به گمراهى و الحاد او حكم داد.12

اما امام(عليه السلام) و فرزندان او صدها سال پيش از تولد كوپرنيك، از اين حقيقت پرده برداشته بودند; اميرالمؤمنين(عليه السلام)در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه، در توصيف زمين مى فرمايد: «فَسَكنَتْ على حركتِها مِنْ اَن تَميد بِاَهْلها اَوْ تَزوُلَ عَن مواضِعها»;13 پس آن گاه در عين متحرك بودن، آرام گرفت تا اهل خويش را در سقوط و اضطراب قرار ندهد يا آن را از جاى خويش زايل نسازد.

و در خطبه ديگرى مى فرمايد: «و عدَّلَ حركاتِها بالرّاسياتِ مِنْ جَلاميدِها»;14 و حركات زمين را با صخره هاى عظيم و قله كوه هاى بلند و محكم تعديل كرد.

فرزند او، امام صادق(عليه السلام)، نيز چنانچه در كتاب الاحتجاج طبرسى آمده است، فرمود: «اِنّ الاشياءَ تَدلُّ على حدوثِها مِن دورانِ الفلكِ بما فيه و هى سبعةُ افلاك و تُحرّكُ الارضَ و مَن عليها و انقلابَ الاَزمنةِ و اختلافَ الوقتِ»; چرخش افلاك هفت گانه و حركت زمين و زمينيان و دگرگونى زمان ها و گذشتن وقت بر حدوث زمين دلالت مى كند.

زمين حركت هاى گوناگونى دارد كه بعضى از منجّمان آن ها را تا 14 حركت شمرده اند. بعضى از آن ها 26 هزار سال و بعضى 3 هزار سال طول مى كشد، بعضى نيز 24 ساعت به طول مى انجامد كه همان حركت روزانه است و بعضى 365 روز كه همان حركت سالانه استوتفاوت فصل هاى بهار، زمستان، پاييز و تابستان در نتيجه حركت سالانه و تفاوت ساعت هاى روز ـ صبح، ظهر، مغرب، عشا و سحر ـ در نتيجه حركت روزانه است. اشاره امام صادق(عليه السلام)به حركت زمين شامل همه اين ها مى شود.

خورشيد

در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه آمده است: «و جَعلَ شمسَها آيةً لِنهارِها و قمَرها آيةً ممحُوَّةً مِن ليلِها و اَجراهما في مناقِل مَجراهما و قَدّرَ مَسيرَهما في مَدارج دَرَجِهما ليَميزَ بينَ الّليلِ و النّهارِ بهما و لِيُعلَمَ عددُ السِّنينَ و الحسابِ بمَقاديرِهما»;15 و خورشيد را نشانه روشنى بخش روز در تمام ايام، و ماه را نورى كم رنگ براى زدودن شدت تيرگى شب ها قرارداد و آن دو را در مجراى خودشان به جريان انداخت و مراحلى را كه بايد بپيمايند اندازه گيرى نمود تا ميان شب و روز تفاوت حاصل شود و با رفت و آمد آن ها شماره سال و حساب آن را بتوان فهميد.

ستاره شناسان جديد مى گويند: خورشيد و ماه، هر كدام، داراى حركت ويژه اى است; همان گونه كه زمين داراى حركت هاى ويژه خود مى باشد. در كتاب اللّه و العلمُ الحديث، اثراستاد نوفل، ص 170 آمده است كه سيمون، دانشمند ستاره شناس مى گويد: يكى از بزرگ ترين اكتشافات عقل بشر در طول اعصار اين حقيقت است كه خورشيد و ستارگان سيار و قمرهاى آن ها در فضا به سمت برج عقاب در حركتند.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) در يكى از جنگ ها به منجّمى برخورد كه به حضرت گفت: دراين وقت، هرگز پيروز نخواهى شد. حضرت به او فرمود: «ستارگان نه نافع اند و نه زيان آور، بلكه فقط مسافران به مدد آن ها راه خود را در خشكى يا دريا مى يابند.»

مخلوقات ديگر

از حضرت صادق(عليه السلام)، كه علمش به جدّش اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى رسد، پرسيدند: آيا در آسمان مخلوقى هست؟ فرمود: «بله و در فضاى بين دوآسمان نيز مخلوق هست.»16

و در حديث ديگرى فرمود: «خداوند دوازده هزار عالَم دارد كه هر يك از آن ها بزرگ تر از هفت آسمان و هفت زمين است و هيچ يك از اين عوالم براى خداوند، عالَم ديگرى غير از خودشان نمى شناسند.»17

امروزه دانشمندان فن معتقدند عوالمى وجود دارد كه قابل شمارش نمى باشد و بعيد نيست كه دوازده هزار عالَم در سخن امام صادق(عليه السلام)، كنايه از كثرت آن عوالم باشد، نه انحصار آن ها در دوازده هزار.

سيد هبة الدين شهرستانى در كتاب الهيئة و الاسلام، چاپ دوم، ص 278 از مجله الهلال المصريه، ج 11، ص 78 نقل مى كند كه هوف امريكايى، اعتقاد خود را چنين ابراز كرد: «در مريخ و زهره و عطارد، امكان حيات براى انسان ها و ديگر حيوانات وجود دارد و ساكنان آن ها از ساكنان زمين بلندقدتر و عاقل ترند.»18

استاد نوفل در كتاب القرآن و العلم الحديث، چاپ اول، ص 177 نقل مى كند كه دو دانشمند روسى به نام هاى، اوبارين و فسنكوف كتابى تحت عنوان الكون تأليف كرده اند و در آن مى گويند: «بسيارى از ستارگان عالم، مسكونى هستند.»

اگراين سخنان صرفاً مستندبه استنتاج عقلى باشد، در آينده نزديك يا دور، علم راه سفر به فضا را از ستاره اى به ستاره ديگر با هواپيما ميسّر مى كند و فرزندان آدم با پسر عموهايشان در مريخ يا عطارد در كنار يكديگر گرد هم خواهند آمد.

وزنِ نور، تاريكى و هوا

سيد هبة الدين شهرستانى در كتاب الهيئة و الاسلام از شيخ حرّ عاملى در صحيفه دوم سجّاديه و سيد نعمة الله جزائرى در شرح بر تعليقات صحيفه سجاديه، دعايى از امام زين العابدين(عليه السلام) نقل مى كنند كه در آن آمده است: «سُبحانكَ تَعلمُ وزنَ السّمواتِ، سُبحانكَ تَعلمُ وزنَ الارضينَ، سُبحانكَ تَعلمُ وزنَ الشّمسِ و القَمرِ، سُبحانكَ تَعلمُ وزنَ النُّورِ و الظُّلمةِ، سُبحانكَ تَعلمُ وزنَ الفىءِ و الهواءِ، سُبحانكَ تَعلمُ وزنَ الرّيحِ كَم هِىَ مِن مِثقال»; خداوندا،تو منزّهى، وزن آسمان ها و زمين ها، خورشيد و ماه، نور و تاريكى،سايه و هوا و باد را ـ به هر مقدار هم كه باشد ـ مى دانى.

در كتاب العلم فى حياتنا اليوميه، ج 1، ص 41 و 42 چنين آمده است:

«توپ فوتبال يا توپ بسكتبال را پر از هوا كنيد، سپس آن را بر كفه ترازويى گذاشته، وزن كنيد. پس از آن، كاملاً هواى آن را خالى كنيد و آن گاه دوباره وزنش كنيد. با اين آزمايش،خواهيد دانست كه هوا وزن دارد.»

در كتاب غدنا و الذرّه، تأليف كوننت، ترجمه عفيف البعلبكى، فصل «المشهد العلمى المتبدّل» آمده است: «قول به اين كه نور همچون سيلى از ذرّات برانگيخته و اخذ مى گردد و همچون مجموعه اى از موج ها منتقل مى شود، در نظر دانشمندان از چهل سال پيش، همانند قول به اين است كه صندوقى دريك زمان، هم پر است و هم خالى. به اعتقاد آنان، محال است نور در يك زمان، هم جسم باشد، هم موج.»

آرى، وزن داشتن نور از نظر دانشمندان حتى در اوايل قرن بيستم نيز محال بود، اما نزد آل پيامبر(عليه السلام) از صدها سال پيش بديهى. اما وزن سايه و تاريكى را بايد بگويم در هيچ كتاب جديدى به دست نياوردم و نمى دانم آيا علم به آن رسيده است يا نه، ولى به ناچار، روزى بدان دست خواهد يافت.

باد و باران

شخصى از اميرالمؤمنين، على(عليه السلام) پرسيد: مقصود از آيه «و الذاريات ذَرْواً» چيست؟ فرمود: بادها. پرسيد: مقصود از «الحاملاتِ وَقْراً» چيست؟ فرمود: ابرها. پرسيد منظور از آيه «فالجاريات يُسراً» چيست؟ فرمود: كشتى ها. پرسيد: مقصود از «فالمُقسِّماتِ اَمراً» چه؟ فرمود: ملائكه. و فرمود «ابرها بدان سبب كه پر از آب اند، سير كُند و سنگينى دارند.»

حضرت(عليه السلام)از كسى شنيد كه مى گويد: رنگين كمان. فرمود:«نگوييد رنگين كمان، بلكه بگوييد: كمان خدا و امان از غرق شدن.»

توصيف امام(عليه السلام) از زمين، آسمان، نظام هستى،اسرار وجود و عجايب مخلوقات آن مانند طاووس، خفاش، مورچه، زنبور، كلاغ، ملخ و ديگر چيزها، داراى چنان صداقت، عمق، دقت تصوير و بلاغت تعبير است كه آن حضرت را برتر از همه فيلسوفان و دانشمندان و اديبان قرار مى دهد.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) درباره دوران رشد انسان مى فرمايد: «اَم هذا الّذي انشأَه في ظُلماتِ الاَرحامِ و شُغُف الاَستارِ نُطفةً دِهاقاً و عَلَقةً مِحاقاً و حنيناً و راضعاً و وليداً و يافِعاً، ثُمَّ مَنحَهُ قلباً حافِظاً و لِساناً لافِظاً و بَصَراً لاحِظاً لِيَفْهَمَ مُعْتَبِراً و يُقَصِّرَ مُزْدَجِراً»;19 مگر اين همان نطفه و خون نيم بند نيست كه خداوند او را در تاريكى هاى رحم و غلاف هاى تو در توى شكم مادر آفريد تا به صورت جنين درآمد، سپس كودكى شيرخوار شد، به تدريج، بزرگ تر گرديد تا نوجوانى خوش منظر گرديدو به او قلبى حافظ و زبانى گويا و چشمى بينا بخشيد تا درك كند و عبرت گيرد و از بدى ها بپرهيزد؟

و نيز مى فرمايد: «عُلِّق بنياطِ هذا الانسانِ بَضْعَةٌ هى اَعْجبُ منه و ذلكَ الْقلبُ و ذلكَ اَنّ له مَوادَّ مِن الحِكمة و اَضداداً مِن خلافِها فاِنّ سَنَح له الرجاءُ اَذَلَّه الطّمعُ و اِنْ هاجَ به الطَّمعُ اَهلكُه الْحِرصُ و اِنْ مَلَكه اليأسُ قَتَله اْلاَسَفُ و اِن عَرَض لَه الغَضبُ اِشْتَدَّ بِه الغيظُ و اِنْ اَسْعَده الرّضى نَسِى التّحفُّظَ و اِنْ غالَه الخوفُ شَغَله الحذرُ و اِن اتَّسعَ له الاَمنُ استلبتْه الغيرةُ و اِن اَفادَ مالاً اَطغاهُ الغِنى و اِن اصابتْه مُصيبةٌ فَضَحه الجزعُ و اِنْ عضَّتْه الفاقةُ شَغَله البلاءُ و اِن جَهده الجوعُ قَعدَ به الضَّعفُ و اِن اَفرط بِه الشَّبَعُ كظّتْه الْبِطْنَةُ فَكُل تَقْصير به مُضِرٌّ و كُلُّ افراط له مُفْسدٌ»;20 در درون سينه انسان، قطعه گوشتى آويخته است كه عجيب ترين اعضاى وجود اوست و آن قلب او مى باشد و اين شگرفى از آن روست كه عناصرى از حكمت و اضداد آن در آن جمع است. هرگاه آرزوها در آن ظاهر شود، طمع او را ذليل خواهد كرد و هنگامى كه طمع در او به هيجان آيد، حرص او را هلاك مى كند و هنگامى كه يأس بر او غالب آيد، تأسف او را از پاى درمى آورد و هرگاه غضب بر او مستولى گردد، خشمش فزونى مى گيرد و هرگاه از چيزى راضى شود، جانب احتياط را از دست مى دهد و اگر ترس بر او غالب آيد، احتياط كارى او را به خود مشغول مى دارد و اگر كار او آسان گردد، در غفلت و بى خبرى فرو مى رود; اگر مالى بيابد، بى نيازى، او را به طغيان وا مى دارد و اگر مصيبتى به او رسد، بى تابى رسوايش مى كند و اگر فقر دامنش گيرد، مشكلات او را به خود مشغول مى دارد و اگر گرسنگى پيدا كند، از ناتوانى، زمين گير شود و اگر پرخورى كند، راه نفس بر او مى بندد و به طوركلى،هرگونه كمبود، به اوزيان مى رساند وهرگونه زيادى،او را فاسد مى كند.21

قلب اولين عضوى است كه در بدن انسان به حركت درمى آيد و آخرين عضوى است كه از حركت باز مى ايستد و با توقف آن زندگى صاحبش پايان مى پذيرد; داراى ويژگى هاى متناقض و متخالفِ شيطانى و انسانى است و با همين ويژگى هاست كه از ساير مخلوقات متمايز مى شود; چرا كه هيچ واحدى را نمى شناسيم كه آثار آن مختلف و دركنه و حقيقت متباين باشد; چنان كه قلب چنين است; زيرا انگيزه هاى خير و شرّ و فضيلت و رذيلت را يكجا در خود گردآورده. بنابراين، موضع گيرى در قبال اين انگيزه ها از سخت ترين و مهم ترين موضع گيرى هايى است كه فقط انسان حكيم عاقلى كه بتواند موضع گيرى ميانه و اعتدال آميز و بدون هيچ گونه افراط و تفريطى داشته باشد، درآن ثابت قدم مى ماند.

حضرت على(عليه السلام) درباره ضعف انسان مى فرمايد: «ما لابنِ آدم و الْفَخْرَ؟ اوَّلُه نُطفةٌ و آخِرهُ جيفَةٌ و لا يَرْزقُ نَفْسَه و لا يَدفْع حَتْفَه»;22 انسان را با تكبر چه كار؟ در آغاز، نطفه بود و سرانجام، مردارى است; نه مى تواند به خود روزى دهد و نه مرگ را از خود براند.

و نيز مى فرمايد: «مسكينٌ ابن آدم! مكتومُ الاَجلِ، مكنونُ الْعِللِ، محفوظُ العملِ، تُؤلِمُه البَقَّةُ و تَقتلُه الشَّرْقةُ و تُنْتنه الْعَرْقةُ»;23 بيچاره آدمى زاد! سرآمد زندگى اش نامعلوم، علل بيمارى اش ناپيدا، كردارش درجايى محفوظ، پشه او را مى آزارد، گلوگيرى آب و غذا او را مى كشد و عرق او را متعفّن مى سازد. و درباره عظمت و قدرت انسان مى فرمايد: «اَلْانسانُ يُشارِكُ السّبعَ الشَّدادَ»;24 انسان با هفت آسمان استوار برابرى مى كند. يعنى استعدادوتوانايى اومنحصر به همان مقدار وضع موجوداو نمى شود،بلكه ازآن فراتر رفته و به بالاترين مرتبه مى رسد و حتى باماه و زهره ومريخ و ساير ستارگان برابرى مى كند و آن ها را براى برآورده ساختن نيازهاومقاصد خودتحت فرمان خويش درمى آورد.

على(عليه السلام) به ضعف انسان اشاره مى كند تا به قدرت خود تكيه نكند و بدان مغرور نگردد و طغيانگر نشود و به قدرت او اشاره مى كند تا تسليم ضعف و ناتوانى خود نگردد و از كار و كوشش باز نماند. و عاقل كسى است كه در عين مبارزه، از مسائل پنهانى و يورش هاى ناگهانى خود را برحذر مى دارد.

پزشكى

على(عليه السلام) درباره طب مى فرمايد: «اِمْش بدائكَ ما مَشى مَعكَ»; با بيمارى ات همراه باش، مادام كه با تو همراه است. يعنى تا وقتى كه بدنت تحمل بيمارى را دارد، از دارو اجتناب كن و چنانچه تحمل نداشت، به دارو و درمان روى آور. طب جديد نيز اين نظريه را تأييد مى كند.

از وصاياى آن حضرت به فرزندش، امام حسن(عليه السلام)اين است: «لا تَجلسْ علىَ الطَّعامِ اِلّا و انتَ جائعٌ و لا تقم عنه اِلّا و انتَ تَشتهيِه و جوَّد المضْغَ و اذا نِمْتَ فَاَعْرِضْ نَفْسَكَ علىَ الخَلاءِ»; تا وقتى گرسنه نشده اى بر سفره طعام منشين و در حالى كه هنوز اشتها دارى از سفره برخيز و غذا را خوب در دهان بگردان و هرگاه خواستى بخوابى خود را تخليه كن.

معناى نشستن بر طعام در حال گرسنگى اين است كه طعام سابق هضم شده باشد و اما هدف از برخاستن از طعام در حالى كه هنوز اشتها باقى است، عدم اضطراب معده و راحتى آن است تا هضم غذا را به خوبى و آسانى انجام دهد.

خوب جويدن غذا كارى است كه همه پزشكان به آن توصيه مى كنند. دكتر اس. سلمون در كتاب الصحة و الحياة، چاپ 1932، ص 29 مى گويد: «براى اين كه معده بتواند به وظيفه خود، خوب عمل كند،بايد غذاپخته وخوب جويده شود.»

دكتر كيّال و دكتر صوّاف در كتاب علم التشريح ص 204، چاپ 1947 مى گويند: «خوب جويدن غذاها را براى هضم آسان مى كند چون خوب مى دانيم كه جويدن ناقص باعث بروز بسيارى از امراض معده و سوء هاضمه مى گردد.»

على(عليه السلام) مى فرمايد: «استجادةُ الحذاءِ وِقايةٌ لِلبدنِ»; كفش خوب موجب حفظ بدن است. در كتاب جسم الانسان اثر كيّال و صوّاف و مزّا، چاپ 1945، ص 183 آمده است: «مهم ترين شرط بهداشتى كفش اين است كه به هيچ قسمتى از پا فشار نياورد تا آن را زشت نموده و موجب آسيب هاى پوستى شود و به قدرى تنگ نباشد كه انگشتان در هم فرو رود.»

حضرت على(عليه السلام) همچنين مى فرمايد: «انظُروُا مَنْ يُرضِعُ اَولادَكم اللبَنَ، فَاِنَّ الوَلَد يَشبُّ عَلَيْه وَ ما مِنْ لَبَن اَعْظَمُ بَرَكَةً عَلى الصَّبى مِنْ لَبَن اُمِّه»; بنگريد چه كسى به فرزندانتان شير مى دهد; چرا كه فرزند با آن رشد مى كند و هيچ شيرى براى فرزند پربركت تر از شير مادر نيست.

پزشكان در اين كه شير مادر بهترين غذا براى فرزند است، متفق القول اند. در پايان كتاب علم وظائف الاعضاء، اثر دكتر محمد طلعت و دكتر احمد حسن آمده است: «مادرى كه در شير دادن فرزندش سستى مى كند، نسبت به تندرستى فرزندش خيانت غيرقابل بخششى مرتكب مى شود; چرا كه او به جاى غذايى كه خداوند سبحان در اختيارش گذاشته است تا به فرزندش بخوراند، غذايى غيرطبيعى به خوردش مى دهد.»

در كتاب الصحة و الحياة آمده است: «هر گاه مادر به سبب مرضى كه پس از ولادت فرزندش بدان دچار شده است، نتواند فرزندش را شير دهد، خوب است فرزند خود را به دايه اى بسپارد و يكى از شرايطى كه در انتخاب دايه بايد رعايت كند آن است كه او از بنيه اى سالم برخوردار و خالى از بيمارى هاى معدوى باشد.»

على(عليه السلام) مى فرمايد: «الحمّى رائدُ الموتِ»; تب راهنماى مرگ است. اين اشاره است به آن كه با بالا رفتن درجه حرارت بدن احتمال خطر مرگ نيز بالا مى رود. و مى فرمايد: اِكْسرُوا الحمّى بالبنفسَجِ و الماءِ الباردِ»; تب را با بنفشه و آب سرد از بين ببريد.

دكتر شريف عسيران در كتاب علم الصحة، چاپ اول، ج 1، ص 210، درباره تب تيفوس مى گويد: «اين تب با نظافت و هواى پاك و مسح بدن مريض با آب خنك معالجه مى شود. و وقتى حرارت به بيش از 40 درجه رسيد، بايد مريض را با پارچه مرطوب به آب خنك پوشاند.»

على(عليه السلام) مى فرمايد: «العقلُ فى الدّماغِ و الضَّحكُ فى الكبدِ و الرأفَةُ فِى الطّحالِ و الصّوتُ فِى الرِئةِ»; «عقل در مغز، خنده در كبد، رأفت در طحال و صدا در ريه است. چيزى كه قابل توجه است آن كه امام(عليه السلام)براى مغز وظيفه اى خاص قايل است; همان گونه كه چشم، گوش و ديگر اعضا وظايف خاص خود را دارند. در كتاب علم التشريح، ص 122 آمده است: «مغز مركز فكر و ذكاوت و اراده است.»

در كتاب الحكماء السبعة، تأليف فان وسب ص 181 آمده است: «دانشمند انگليسى بل و دانشمند فرانسوى ماجنرى و دانشمند آلمانى مولر، دو نوع اعصاب كشف كردند: اعصاب حسّى و اعصاب حركتى. مغز به نوبه خود، پيامى را كه اعصاب حس به مغز انتقال مى دهد، به عضلات ويژه اى مى رساند.

مردى به حضرت على(عليه السلام)عرض كرد: همسرم جوان است و دوشيزه، ولى در ماه نهم حاملگى. من از او جز نيكى چيز ديگرى سراغ ندارم و خودم پيرمرد هستم و پرده بكارتش را پاره نكرده ام. امام به او فرمود:آيادرفرج اومنى ريخته اى؟ گفت: بله.

فرمود: «هر فرجى دو سوراخ دارد: سوراخى كه آب مرد در آن مى ريزد و سوراخى كه ادرار از آن خارج مى شود و رحم زير سوراخى است كه آب مرد در آن داخل مى شود. وقتى يك آب وارد شود، زن به يك فرزند حامله مى شود و وقتى دو آب وارد گردد، به دو فرزند، وقتى سه آب وارد شود به سه فرزند و وقتى چهار آب واردشود،به چهارفرزندحامله مى شودو غير ازاين نيستوفرزند اومتعلق به توست.25

و مى فرمايد: «يَعيشُ الحَملُ لِستّةِ اَشهر و لِسبعةِ اَشهر و تسعةِ اشهر و لا يعيشُ لِثمانيةِ اَشهر»; جنين شش ماهه و هفت و نه ماهه زنده مى ماند، ولى جنين هشت ماهه زنده نمى ماند.

و مى فرمايد: «يَنتهي طولُ الصَّبىِّ لِاحدى عشرينَ سنَة و فَيتهي عَقلهُ لثمان و عشرينَ الّا التجاربُ»; قد طفل تا 21 سالگى و عقل او تا 28 سالگى كامل مى شود، به جز تجربه ها كه همواره ادامه مى يابد. و مى فرمايد: «مَن ارادَ البَقاءَ و لابَقاءَ فليُباكِر بِالغداءِ و يُقلّلُ غشيانَ النِّساءِ»; هر كس مى خواهد همواره زنده باشد ـ كه البته نشدنى است ـ صبحگاهان غذا بخورد و با زنان كم نزديكى كند. و مى فرمايد: «كم اَكْلة مَنَعت اَكَلات»;26 چه بسا لقمه اى كه مانع لقمه هايى شود.

و مى فرمايد: «اِعْجَبوا لهذَا الانسانِ يَنظرُ بَشحم و يتَكلَّمُ بلَحْم و يَسمعُ بعظم و يَتنفَّسُ مِن حَزْم»;27 عجيب است اين انسان كه با تكه اى پيه مى بيند، با قطعه اى كوشت سخن مى گويد و با استخوانى مى شنود و از شكافى نفس مى كشد.

و مى فرمايد: «لا تُميتوا القلبَ بِكثرة الطّعامِ و الشَّرابِ فانَّ القلبَ يموتُ كالزَّرعِ اِذَا كَثُر علَيه الماءُ»; با خوردن و آشاميدن زياد قلب را نميرانيد; چرا كه قلب همانند زراعتى كه آبش زياد شده باشد، مى ميرد.

يكى از دانشمندان مى گويد: «على(عليه السلام)چهار جمله در طب دارد كه اگر آن ها را بقراط مى گفت، مقامى عظيم داشت. ايشان مى فرمايد: «تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فى اَوَّلِه و تَلَقَّوه فى آخِرِه، فاِنّه يَفْعَل فِى الابَدانِ كفِعلهِ فىِ الاَشجارِ; اوّلُه يُحْرِقُ و آخِرهُ يُورِقُ».28از سرما، در آغازش (در پاييز) بپرهيزيد و از آن، در آخرش استقبال كنيد; زيرا سرما با بدن ها همان كارى را مى كند كه با درختان; آغاز آن خشك مى كند و آخرش برگ مى آورد.

دو زن كه در زمان واحد و در يك خانه، يكى پسر و ديگرى دختر به دنيا آورد خدمت حضرت على(عليه السلام)آمدند و هر يك ادعا كردند كه مادر پسرند. حضرت كاسه اى به يكى از آن دو داد فرمود از شير خود در آن بدوش تا پر شود. زن نيز اطاعت كرد. على(عليه السلام)شير او را وزن نمود و كاسه را خالى كرد. سپس كاسه را به ديگرى داد و فرمود از شير خود پر كن. بعد آن را وزن نمود. وزن يكى از شيرها از ديگرى كم تر بود. حضرت به آن كهوزن شيرش سبك بود فرمود: دختر را بردار و به ديگى كه شير سنگينى داشت فرمود: پسرت را بردار.

در جلد اول كتاب علم وظائف الاعظاء، ص 376 آمده است: «شيرها با اختلاف اطفال (يعنى شيرخواران) مختلف مى شود.» و بعيد نيست كه سنگينى شير پسر و سبكى شير دختر علت قوى تر بودن پسر باشد.

رياضيات

دو نفر مشغول غذا خوردن شدند; يكى پنج قرص نان داشت و ديگرى سه تا. مردى از كنار آن ها مى گذشت، گفتند: بنشين و با ما غذا بخور. نشست و با آن ها غذا خورد. وقتى غذا به پايان رسيد، هشت درهم گذاشت و گفت: اين به عوض غذايى كه خوردم. صاحب پنج قرص نان به ديگرى گفت: پنج درهم مال من است و سه درهم مال تو. ولى صاحب سه قرص نان گفت: فقط در صورتى راضى مى شوم كه هشت درهم را به طور مساوى به دو قسمت تقسيم كنيم. چون اختلافشان بالا گرفت، نزد على(عليه السلام)آمدند و ماجرا را نقل كردند. حضرت به صاحب سه قرص نان فرمود: به سه درهم راضى شو. گفت: جز به حق راضى نمى شوم. حضرت فرمود: حق تو فقط يك درهم است. گفت: چطور؟ حضرت فرمود: تو سه قرص نان داشتى و دوستت پنج قرص نان كه مجموعاً مى شود هشت قرص نان. اين هشت قرص نان را به 24 ثلث تقسيم مى كنيم. سهم تو از اين 24 ثلث، 9 ثلث مى شود و سهم دوستت 15. تو 8 ثلث را خوردى، بنابراين، فقط 1 ثلث از تو رفته و دوستت نيز 8 ثلث خورده، بنابراين، 7 ثلث از او رفته و مرد سوم هم 8 ثلث خورده كه هشت درهم ـ يعنى به عوض هر ثلث يك درهم ـ پرداخت كرده است. پس در عوض 1 ثلث كه از تو رفته يك درهم مال توست و در عوض 7 ثلث كه از دوست تو رفته هفت درهم مال اوست. اين همان حق است كه مى خواهى. صاحب سه قرص نان به يك درهم راضى شد و سه درهمى را كه ادعا مى كرد از دست داد.

زنى خدمت حضرت على(عليه السلام) آمد، عرض كرد: اى اميرالمؤمنين، برادرم مرد و ششصد دينار باقى گذاشت، ولى به من تنها يك دينار دادند. از شما مى خواهم در اين زمينه منصفانه حكم نماييد.

حضرت بدون تأمّل فرمود: شايد برادرت دو دختر داشت كه32 از 600 دينار ـ يعنى 400 دينار ـ به آن ها مى رسد و مادرى دارد كه 61 ـ يعنى 100 دينار ـ به او مى رسد و زنى دارد كه 81 ـ يعنى 75/12 دينار به او مى رسد و 12 برادر دارد كه 24 دينار ـ هر كدام دو دينار ـ مال آن هاست و سهم تو هم يك دينار است. آن زن گفت: آرى، درست است.29

در اين باره، موارد متعددى از على(عليه السلام)وجود دارد كه در كتاب عجائب احكام اميرالمؤمنين، اثر سيدمحسن امين و در پايان جزءدوم كتاب التكامل فى الاسلام، اثر احمد امين عراقى مى يابيد.

علم شيمى

در بخش دوم كتاب منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه آمده است كه از حضرت على(عليه السلام) در مورد كيميا سؤال شد. فرمود: كيميا آب جامد، هواى راكد، آتش گردان و زمين سيّال است. بار دوم از حضرت پرسيده شد، كيميا از چيست؟ فرمود: از جيوه، سرب، زاج30، آهن و رنگار مس سبز مى باشد.

در كتاب عجائب الكيمياء، تأليف اوت مكدوچل، ترجمه دكتر احمد رياض و دكتر يوسف صلاح الدين آمده است: اين چيزها اجسام اوليه و مواد خام كيمياست.

دكتر زكى نجيب محمود در كتاب جابر بن حيان، دانشمند شيميدان، ص 46 مى گويد: «جابر بن حيان در چند جا تصريح مى كند كه منبع علم او پيامبر(صلى الله عليه وآله)و على بن ابى طالب و جعفر صادق و يا ساير اعضاى اين خاندان شريف است.31 او مى گويد: از كتب من دانش پيامبر و على و مولايم امام صادق و ساير فرزندان اين خاندان شريف از علم سابق و حال و آينده تا قيامت را برگيريد.»

شكى نداريم كه جابر بن حيان اولين كيمياگر عرب و شاگرد امام جعفر صادق، نوه على(عليه السلام)، است و در اين علم بيش از سيصد كتاب دارد كه بسيارى از آن ها به لاتين و آلمانى ترجمه شده و غرب از اين كتاب ها استفاده هاى زيادى كرده است. خود جابر تصريح مى كند و قسم مى خورد كه هر چه از علم كيميا دارد، از امام على(عليه السلام) و فرزندان او دارد.

علم نحو

علما اتفاق نظر دارند كه امام على(عليه السلام)نخستين پايه گذار علم نحو است. ابوالقاسم زجاجى در امالى به نقل از ابوالاسود دوئلى مى گويد: «امام على(عليه السلام)صحيفه اى به من داد كه در آن چنين آمده بود: به نام خداوند بخشنده مهربان. كلام يا اسم است يا فعل و يا حرف. اسم بيانگر خود مسمّاست، فعل بيانگر حركت و كار مسمّاست و حرف از معنايى خبر مى دهد كه نه اسم است و نه فعل ... و بدان اى ابوالاسود، چيزها سه قسم است: ظاهر، ضمير و آنچه نه ظاهر است و نه ضمير.

اخلاق

امام على(عليه السلام) معتقد است كه اخلاق مردم به اختلاف كشورها و شهرها مختلف مى شود و اين كاملاً موافق نظريه اى است كه مى گويد: تحقيق و بررسى كامل در مورد هر انسانى مستلزم بررسى و تحقيق محيط و سرزمينى است كه در آن زندگى كرده; زيرا محيط هر كس در اخلاق و روش او تأثيرزيادى دارد و در او شعور خاصى ايجاد مى كند كه گرايش خاصى به وى مى دهد و هر قدر هم اخلاق مردم يك سرزمين، متفاوت باشد، قدر مشتركى خواهند داشت.

امام على(عليه السلام) مى فرمايد: «انّما فَرَّقَ بينهم مبادِىءُ وَطَنِهم و ذلكَ اَنّهم كانوا فِلْقةً مِنْ سَبَخِ ارض و عَذْبِها و حَزْنِ تُرْبة وَسهِلها فَهمُ على حَسَبِ قُرْبِ ارضِهم يَتَقاربونَ و على قدرِ اختلافِها يَتفاوَتون»; آنچه بين مردم تفاوت به وجود آورده آغاز سرزمين آن هاست; چه اين كه آن ها از قطعه اى از زمين شور و شيرين، سفت و سست تركيب يافته اند و بر حسب نزديك بودن خاكشان با هم نزديكند و به مقدار فاصله خاكشان با يكديگر متفاوتند.

علم و علما

على(عليه السلام) در تقسيم و تصنيف و بيان موضوعات علوم زمان خود مى فرمايد: «الفقهُ للاديانِ و الطبُّ لِلابدانِ و النحوُللّسانِ و النّجومُ لمعرفةِ الزّمانِ»; فقه براى اديان، طب براى بدن ها، نحو براى زبان و نجوم براى شناخت زمان است. اما علما را به سه قسم تقسيم مى نمايد:

1. تَعَلَّم العلمِ لِلمراء و الجِدالِ;
2. تَعلُّمه لِلاستطالِة و الحِيَلِ;
3. تَعلُّمه لِلفقهِ و العملِ.

امّا الاول، فانّكَ تَراهُ مُمارياًلِلرّجالِ في اندية المقالِ قد تَسربل بالتَّخشع و تَخلّى عنِ الورعِ فَدقَّ اللّهُ خيز و مَهُ و قطَعَ مِنه خَيشومَه.
و اَمّا الثاني فاِنّه يَستطيلُ على اشباهِه مِن اَشكالِه و يَتواضعُ لِلاغنياءِ مِن دُونِهم فَهو لِحلوائهم هاضمٌ ولدينه حاطمٌ فاَعمىَ اللّهُ بَصرهُ و محى مِن العلماءِ اَثرهُ.
اَمّاالثالث، فتراهُ ذاكآبة و حزن،قامَ للَّيل في حندسِهوانحنى فى بُرنُسهِ،يَعملُويَخشى، فشَدَّ اللّهُ اركانَه و اَعطاهُ يومَ القيامةِ اَمانه»;

عده اى علم را براى بحث و جدل فرا مى گيرند، گروهى علم را براى برترى جويى و حيله گرى فرا مى گيرند گروهى علم را براى فهم و عمل فرا مى گيرند.

گروه اول را مى بينى كه در گفتوگو با افراد، بحث و جدل مى كنند، اظهار خشوع مى نمايند و از تقوا خالى اند، خداوند سينه آن ها را مى كوبد و بينى شان را قطع مى كند.

گروه دوم بر هم قطاران خود برترى مى جويند و براى ثروتمندان غيردانشمند تواضع مى كنند، حلواى شيرين آنان را مى بلعند و دين خود را مى سوزانند، خداوند چشمان آنان را كور و اثر آن ها را در بين علما محو مى كند.

گروه سوم را مى بينى كه با حزن و اندوهند، در تاريكى شب به پا مى خيزند و با شب كلاهشان ركوع مى كنند، عمل مى نمايند و مى هراسند. خداوند اركان آن ها را محكم نموده، در روز قيامت در امان خود قرار مى دهد.

سخنان امام(عليه السلام) در اين باب قابل احصا نيست. غرض ما در مثال هايى كه در اين فصل ذكر كرده ايم، صرفاً اشاره به اين بود كه امام(عليه السلام) به زندگى و مسائل آن نظرى كلى و جامع نموده و همانند فلاسفه به دنبال اسباب و انگيزه ها بوده است، اگرچه است كه شمارش همه جهاتى را كه كلام امام(عليه السلام)شامل آن است،بسيارسخت مى نمايد.

براى اثبات اين كه على(عليه السلام) پيشواى فيلسوفان و نخستين مرجع آن ها بوده همين كافى است كه هر فيلسوف مسلمانى ادعا مى كند كه به نظر على(عليه السلام)اشاره كرده است.

استاد عقّاد در كتاب عبقرية الامام مى گويد: «على(عليه السلام) داراى ويژگى منحصر به فردى است كه هيچ امامى غير او دارا نيست و آن اين كه او به هر مذهبى از مذاهب فرقه هاى اسلامى (از بدو پيدايش آن ها در صدر اسلام) مرتبط است; او پايه گذار يا محور اين فرقه هاست و به ندرت فرقه اى در اسلام يافت مى شود كه على(عليه السلام) از بدو پيدايش، معلم آن يا موضوع و محور مباحث آن نباشد. بين او و بين علماى كلام و توحيد و نيز بين او و علماى فقه و شريعت و علماى ادب و بلاغت زنجيره اى متصل برقرار است. بنابراين، او استاد همه آن هاست.»

استادعقّاد درجاى ديگرى مى گويد: «در توحيداسلامى، قضاى اسلامى،فقه اسلامى، علم نحو عربى و فن كتابت عربى نخستين هدايت و جهت دهى از آنِ على(عليه السلام) است; به گونه اى كه مى توانيم او را شالوده و بنيانى شايسته براى دائرة المعارف علوم اسلامى در همه اعصار يا دائرة المعارفى براى همه علوم اسلامى در صدر اسلام بناميم. در عين حال، على(عليه السلام)داراى حكمت هاى نابى است كه موجب مى شود نه تنها فرهنگ امّت اسلام در اعصار گوناگون، بلكه فرهنگ همه امّت هاى ديگر نيز به نام او ثبت گردد.


  • پى نوشت ها

    * اين مقاله از كتاب فلسفات اسلامية، چاپ مكتبة الهلال، 1421 هـ. ق گرفته شده و زير نظر «واحد ترجمه عربى» مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(رحمه الله)ترجمه شده است.

    1ـ اين را از باب مسامحه مى گوييم; چرا كه كلمه «فيلسوف» و مانند آن بر كسى اطلاق مى شود كه حقايق را از طريق عقل و تجربه بشناسد، اما امام، كه علومش برخاسته از وحى از طريق پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) است، فوق همه فلاسفه مى باشد.

    2 و 3ـ سيدكاظم محمدى، المعجم المفهرس الالفاظ نهج البلاغه، چاپ دوم، نشر امام على، 1369، خطبه 189، ص 109 / خطبه 152، ص 78

    4 و5 و6 و7 و8ـ همان، خطبه 186، ص 106 / ص 105 ـ ص 78 / همان / كلمات قصار، ش. 295

    9ـ مرحوم صدرالمتألهين شيرازى در تفسير آيه «جعل لكم الارْضَ فراشا»، از بعضى فيلسوفان نقل مى كند كه «فلك، از همه اطراف، زمين را به يك ميزان به طرف خودجذب مى كند» وملاّصدرا،متوفاى سال 1050 ق، بيش از دويست سال پيش از نيوتن كه نظريه جاذبه را به او منسوب مى كنند، مى زيسته است.

    10 و 11ـ سيدكاظم محمدى،پيشين، خطبه 186، ص 105 / خطبه 1، ص 2

    12ـ به دليل اهميت علمى اين كتاب، به آن اعتماد كرديم; زيرا در تأليف آن سه تن از دانشمندان بزرگ غربى ـ اوربون، وهيس، و مونت گمرى ـ همكارى نموده، دو نفر به نام هاى دكتر احمد حماد حسينى و دكتر صلاح الدين عبدالسلام، آن را ترجمه كرده اند، دكتر عبدالحليم منتصر به بررسى و تحقيق آن پرداخته و «مكتبة النهضة المصريه» با همكارى «مؤسسه فرانكلين» آن را منتشر كرده است.

    13ـ خواجه نصيرالدين طوسى، متوفاى 672 ق و بهاءالدين عاملى، متوفاى سال 1301 ق گفته اند: «هيچ مانعى از اين كه زمين متحرك باشد، وجود ندارد.» (شهرستانى، الهيئة والاسلام) عجيب تر از آن، اين كه احمد امين مصرى در كتاب يوم الاسلام، چاپ 1958 م، ص 89 مى گويد: خواجه نصيرالدين طوسى در فهم زمينه از انيشتين سابقه دارتر است; يعنى نظريه نسبيت كه شكاف اتم مبتنى بر آن است. خواجه نصيرالدين طوسى پيش از انيشتين به نظريه نسبيت كه شكستن و خرد كردن اتم را براساس آن بيان داشته، پى برده است.

    14 و15 و16ـ سيدكاظم محمدى، پيشين، خطبه 211، ص 130 / خطبه 91، ص 39 / خطبه 91

    17ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، چاپ 1305 ق، ج 14، ص 113

    18ـ آنچه را دانشمندان از ماهواره هاى فضايى دريافت كرده اند حاكى از آن است كه درجه حرارت در زهره به 425 درجه سانتيگراد مى رسد. بنابراين، زندگى در آن جا محال است.

    19 و 20ـ سيدكاظم محمدى، پيشين، خطبه 83 / همان، خطبه 108

    21ـ اديب معاصر فرانسوى، هنرى لوفيفر، تعبير ديگرى از اين معنا دارد; مى گويد: انسان همانند جامعه اى كه در آن زندگى مى كند، مجموعه اى از متناقضات است و همان گونه كه جامعه متناقضى كه فرد در آن زندگى مى كند، بايد تجزيه گردد، تركيب فردى نيز بايد تجزيه شود. پاسكال مى گويد: انسان موجود نادر و عجيب الخلقه اى است كه راهى براى شناخت او نيست.

    22 و 23ـ سيدكاظم محمدى، پيشين، كلمات قصار، ش. 454

    24ـ همان، كلمات قصار، ش. 419

    25ـ محمدباقرمجلسى، پيشين، ج السماء والعالم، ص381; فؤاد اديب خليفه به من گفت: حامله شدن زن به چهار فرزند، بسيار اتفاق افتاده است.

    26ـ سيدكاظم محمدى، پيشين، قصار، ش. 171

    27ـ28ـ همان، كلمات قصار، ش. 8 / ش. 128

    29ـ اين تقسيم بر اساس مذهب اهل سنّت كه قايل به تعصيب هستند، صحيح است، نه بر اساس مذهب شيعه; زيرا شيعه با وجود دختران و مادر به برادران ارثى نمى دهند و در اين مسأله 81 را به زوجه و 61 را به مادر و بقيه را به دو دختر مى دهند.

    30ـ زاج نوعى نمك است.

    31ـ گفته شده كه آنچه نه ظاهر است و نه ضمير، اسم اشاره است، ولى صحيح آن است كه منظور از آن كلام محذوف است; مانند آيه: «و جَاء ربُّك» كه مراد جاءَامُرِ ربّكَ است و اسم اشاره جزو كلمات ظاهر محسوب مى شود.