نگاهى به انديشه اصلاح طلبى

نگاهى به انديشه اصلاح طلبى

محسن غرويان نگارش: عبدالصمد مير شهركى

 

اصلاحات و اصل كمال جويى آدمى

اصلاحات به عنوان يك نياز اساسى و بنيادين، از اصل كمال جويى انسان نشأت مى گيرد و از آنجا كه آدمى به طور فطرى خواهان رشد و كمال است، به اصلاحات اجتماعى كه تضمين كننده سلامت راه رشد و كمال او در گستره حيات جمعى است، متمايل و مشتاق مى باشد.

اگر چه مفهوم اصلاح و اصلاحات امروزه در جامعه ما به صورت گسترده مطرح مى گردد، ولى در تفكر دينى ما از صدر اسلام و آغاز بعثت، پيامبر با دعوت مردم به يگانگى و يكتاپرستى، فكر و انديشه اصلاح و اصلاحات را به جامعه بشرى نويد داده است. دعوت پيامبر به يكتاپرستى در راستاى اصلاح بشر آن روز دقيقاً در زمانى بود كه اروپا در اوج جاهليت قرون وسطى به سر مى برد و هنوز خبرى از رنسانس و نهضت اصلاح طلبى نبود. به علاوه رنسانس كه چند قرن بعد در اروپا به وقوع پيوست، خود تحت تأثير جنگ هاى صليبى و در پرتو آموختن و يادگيرى مسائل زياد از مسلمانان، بوده است.

بحث اصلاح جامعه و عقايد و اعتقادات بت پرستان و مشركان آن زمان از وظايف و رسالت هاى اصلى رسول گرامى اسلام بود كه با شعار «قولوا لااِله اِلاّ اللّه تفلحوا» آغاز گشت و پس از پيامبر تاكنون ادامه يافته است.

ترديدى نيست كه مصلحان بزرگى در تاريخ آمده اند و حرف هاى نو و مفيد و تغيير دهنده در جهت رشد و تعالى انسان ها آورده اند. بدون شك توجه انديشمندان به مشكلات و دردهاى جامعه اسلامى از دغدغه هاى فكرى هميشه متفكران اسلامى بوده است. تلاش براى رشد علمى، فكرى و فرهنگى، زدودن جهل ونادانى، تقويت پايه هاى اعتقادى و پيشگيرى از تحريف دين و دفاع از آزادى و عدالت و... جزء اصلى ترين اهداف آن ها بوده و علاوه بر برخوردهاى علمى، كوشش هاى علمى ارزنده اى نيز در اين زمينه به ثمر رسيده است.

به تحقيق ريشه بسيارى از انحرافات افراد و جوامع بشرى ناشى از تحريفات و القائات غلط بوده است. امروزه با وجود رشد و توسعه دانش بشرى و دستيابى به پيچيده ترين علوم و فنون، بشر از دست زورمندان تزويرگر نتوانسته رهايى يابد.

واژه هاى اصيل اخلاقى و الهى به دليل ريشه دار بودن در فطرت آدميان هرگز قابل نابودى نبوده و نيستند، اما متأسفانه تحريف آن ها به وسيله امواج شبكه هاى منسجم سياسى ـ تبليغى، واقعيت نامطلوبى است كه امروزه پيچيده تر و مؤثرتر از ديروز رايج و مرسوم است.

در جامعه امروز ما تلاش بى سابقه اى براى تحريف حقايق و مفاهيم اسلامى، سياسى و اجتماعى در جريان است. اين تلاش در شكلى تازه و سازمان يافته با حضور برخى افراد تازه به دوران رسيده و با حمايت تبليغات امريكايى ـ اسرائيلى، ايجاد يك انحراف بزرگ تاريخى را هدف قرار داده و آن را تحت پوشش اصلاح طلبى مطرح نموده اند. تا آنجا كه اين واژه دستاويز تجديدنظر طلبان جهت تحقق مقاصد آن ها قرار گرفته است.

على رغم اينكه واژه و مفهوم اصلاحات متوجه شاخ و برگ ها و برخى مسائل اجتماعى است، آن ها آن را به حربه اى براى هدم اصول انقلاب، آرمان هاى امام و قانون اساسى تبديل نموده، با تهاجم به ارزش هاى انقلاب، اصول مسلم دينى وحمله به برخى شخصيت هاى انقلاب ازجمله خودحضرت امام; سعى مى كنند تا به تدريج محدوده اصلاحات را تا مرز براندازى و كودتاى مدنى به پيش ببرند.

واژه اصلاح

اصلاح از نظر لغت به معناى درست كردن، نيكو كردن، به سازش در آوردن، آراستن و به صلاح آوردن مى باشد كه در فرهنگ علوم سياسى آن را «رفورم» مى گويند; يعنى اقداماتى كه براى تغيير و تعويض برخى از جنبه هاى اقتصادى، اجتماعى و سياسى صورت مى گيرد،بدون آن كه جامعه را دگرگون سازد. «رفورم» در اصطلاح در برابر مفهوم «انقلاب» قرار دارد و فرآيندى آرام، صلح جويانه، معتدل، متعادل و غير جهشى را در بهسازى جامعه مى رساند.

در فرهنگ دينى ما اصلاح يعنى سامان بخشيدن، و نقطه مقابل افساد است. به همين جهت اصلاح و افساديكى از زوج هاى متضاد قرآن است كه مكرر در قرآن مطرح مى شوند، مثل توحيد و شرك و ايمان و كفر. برخى ازاين زوج هاى متضاد ازآن جهت در كنار يكديگر مطرح مى شوندكه يكى بايدنفى شود وديگرى بايدجامه تحقق بپوشد و اصلاح و افساد از اين قبيل است.

اصلاح در قرآن گاهى در مورد رابطه ميان دو فرد است كه از آن به اصلاح ذات البين ياد مى شود و گاهى در مورد اصلاح محيط خانوادگى وگاهى اصلاح محيط بزرگ اجتماعى مى باشد كه آيات زيادى گوياى اين مطلب مى باشد. در اين مقال منظور ما عمدتاً بحث اصلاح اجتماعى مى باشد.

به هرصورت اصلاحات اسلامى حركتى است انقلابى: انقلاب در افكار، فرهنگ و اخلاق و روحيات انسان ها و به موازات آن تغيير رو به تكامل در نظامات اجتماعى حاكم بر آن ها. به عبارت ديگر اصلاح در ديدگاه دين تغييرى است در جهت رشد و كمال انسان ها، كه هم مبارزه با آداب و عادات ناپسند را لازم مى شمرد و هم نظام هاى حاكم بر اجتماع را بر اساس حق و عدالت و صلاح استوار مى دارد.

بنابراين، هر مسلمانى به حكم اين كه مسلمان است، خواه ناخواه اصلاح طلب و دست كم طرفدار اصلاح طلبى است; زيرا اصلاح طلبى، هم به عنوان يك شأن پيامبر در قرآن آمده است و هم مصداق امر به معروف و نهى از منكر است كه از اركان تعليمات اجتماعى اسلام است. البته هر امر به معروف و نهى از منكرى، لزوماً مصداق اصلاح اجتماعى نيست، ولى هر اصلاح اجتماعى مصداق امر به معروف و نهى از منكر مى باشد. حضرت شعيب7 خطاب به قوم خود چنين مى فرمايد: «اِن اُريدُ اِلاّ الاصلاح مااستطعت» (هود: 88); من جز اصلاح امر شما تا آخرين حد قدرت و توانايى ام هدف و منظورى ندارم.

خداوند در قرآن مى فرمايد: «والذين يُمسِّكون بالكتاب و اقاموا الصلوة اِنا لا نضيعُ اجرالمصلحين» (اعراف: 170); آنان كه به كتاب آسمانى تمسك مى جويند و نماز به پا مى دارند ما اجرشان را ضايع نخواهيم كرد.

امام حسين7 در مجمعى بزرگ در ايام حج و در ميان بزرگان صحابه در زمان معاويه ضمن سخنانى، نقش خود را بعنوان يك مصلح بيان كرد. آن حضرت در وصيتنامه معروفش خطاب به برادرش محمد بن حنفيه عمل خود را اصلاح و خود را مصلح معرفى مى كند و مى فرمايد: «قيام من قيام فردى جاه طلب يا كامجويا آشوبگروياستمگرنيست. در جستوجوى اصلاح كار امّت جدّم به پا خاسته ام. اراده دارم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره جد و پدرم رفتار نمايم.»

در تاريخ اسلام حركت ها و جنبش هاى اصلاحى فراوان رخ داده است ودست كم هزار سال است كه اين انديشه در ميان مسلمانان راه يافته و تقريباً در اول هر قرن يك مجدّد و احيا كننده دين ظهور كرده است.

بنابراين، نتيجه مى گيريم كه:

1ـ در قرآن واژه هاى اصلاح و افساد متلازم با واژه هاى معروف و منكرند; اصلاح طلبى مصداق امر به معروف و افساد مصداق اشاعه منكر است. اصلاح طلبى دينى رابطه عميقى با امر به معروف و نهى از منكر دارد، به همين جهت همه مسلمانان راستين را مى توان طرفدار اصلاحات وبلكه اصلاح طلب دانست.

2ـ اصلاح طلبى هدف همه نهضت هاى توحيدى و بعثت انبياى بزرگ الهى است، هم چنانكه پيامبر اسلام9 و جانشينان پاك و معصومش: از بارزترين اصلاح طلبان تاريخ بشريتند.

3ـ اصلاح طلبى همواره مدعيان دروغينى داشته است كه قرآن كريم آنان را در زمره منافقان معرفى نموده است.

4ـ در تمييز دادن ميان اصلاح واقعى و اصلاحات دروغين از الگوى انبياى الهى بايد استفاده نمود.

5ـ هر تغييرى اصلاح نيست، لذا تغيير وضعيت اصلاح شده هرگز نمى تواند اصلاح گرى باشد.

سير تاريخى اصلاح گرايى

شيوع و رواج انديشه اصلاح طلبى در ميان مسلمانان بيانگر اين حقيقت است كه مسلمانان لااقل در فاصله تقريبى هر يك قرن، انتظار مصلح، يا مصلحان را داشته اند و لذااصلاح ونهضت اصلاحى و تجدد فكر دينى، آهنگى آشنادرگوش مسلمانان است.

بر خلاف سير تحولات اصلاحى در تفكر اسلامى، نهضت اصلاح دين در اروپا ـ كه به دنبال رنسانس و انقلاب صنعتى شكل گرفت ـ راه ديگرى را پيمود. رنسانس يا تجديد نظرطلبى در باورها، آداب و سنت هاى ديرين، تا حدودى به انكار ارزش هاى كهن انجاميد.

نگرش تازه به دين و تفسيرهاى نوين از آموزه هاى مسيحيّت، بازتاب واقعيت هاى تلخ دوران حاكميت كليسا و سوء استفاده هاى روحانيان و پيشوايان مذهبى به ويژه در قرون وسطى بود; زيرا در نظر آنان اين آيين كليسا بود كه همچون پيله اى در فكر و ذهن مردم تنيده و مانع رشد و ترقّى مى شد، به ويژه آن كه اغراض فردى، صنفى و سياسى بعضى از پدران روحانى سبب مى گرديد كه نخست پيرايه هايى از خرافه و نيرنگ را بياميزند و سپس با نام دين، استبداد و خفقان وحشت آورى را بر جامعه حاكم كنند. اين واقعيت هاى زشت، دين گريزى و مذهب ستيزى را در پى داشت و لذا مصلحان و نو انديشان مسيحى را وامى داشت كه اصلاح جامعه مسيحى را در گرو اصلاح آيين آن بدانند. براى پايان دادن به سلطه كليسا به انكار كارايى دين در صحنه سياست و اجتماع پرداختند و رسالت دين مسيح را در جنبه هاى فردى و اخلاقى و معنوى منحصر ساختند. اروپاييان همين برداشت را به دين اسلام تسرّى داده، كسانى در شرق و در جهان اسلام از آن حمايت كردند و جهت گيرى فكرى خود را در اين راستا تنظيم نمودند. اما در اين ميان مصلحان بزرگى در جهان اسلام ظهور كردند كه ميان افراط و تفريط خط وسطى ترسيم نموده، شرايط جامعه اسلامى را با جوامع اروپايى متفاوت دانستند و دين حاكم در اروپا را منسوب به مسيحيت تحريف شده، شمردند.

متفكران مغرب زمين، نجات جامعه خويش را در مبارزه با كليسا و باورهاى ديرين مردم ديدند تا آنجا كه درصدد برآمدند دين را از صحنه اجتماع و سياست بيرون كنند و تدبير مدن و امور معيشت جامعه را به دست عقل و علم تجربى بسپارند. امّا انديشمندان مصلح مسلمان بر خلاف آنان تلاش كردند كه دين را در صحنه هاى اجتماع و سياست پايدار سازند و اسلام را همچون دينى كامل كه مى تواند پاسخ گوى همه نيازهاى فردى و اجتماعى بشر باشد، ارائه نمايند. مصلحان مسلمان همواره براى علم و دانش و صنعت ارزش قائل بوده، كسب آن را از نيازهاى ضرورى شمردند و باور داشتند كه اسلام به كسب آن ها سفارش اكيد كرده است.

از سويى جوامع مسلمان در شرايط انحطاط و ركود، در معرض هجوم تمدن جديدغربى قرارگرفتند وباكاستى و ضعف، در شُرُف هضم در نظام جهانى سرمايه دارى پيشرفته بودند. براى مقابله با اين وضعيت، دو جريان خواهان تغيير وضع موجود و نوسازى و اصلاح امور در دوره معاصر شدند:يكى تجددطلبان و متجددين غرب گرا بودند كه خواهان پيروى از تمدن غرب و الگوهاى آن ها بودند و اصلاحات ونوسازى هاى صورى رادرجهت غربى سازىِ باورها و گرايش ها و نهادها سوق مى دادند. جريان ديگر احياى تفكر دينى يا اصلاح طلبى دينى بود و مصلحان دينى خواهان تغييرات و تحولات و حل و رفع موانع توسعه از منظر دين و با مبانى و اهداف دينى و اسلامى شدند. اين جريان خود در درون داراى دو شاخه متمايز است كه يكى با جهت گيرى هاى بنيادگرايانه و ديگرى با تمايلات نوخواهانه شكل گرفت. نماينده جريان اول بعد از ابن تيميّه، محمد بن عبدالوهاب و نماينده شاخه دوم سيد جمال الدين اسدآبادى است. وى اعتناى جدى به عقل و فلسفه داشت و اجتهاد و نوآورى را توسعه داد و به همّت وى جريان اصلاح طلبى دينى عمق و غناى خاصى يافت.

به طور كلى جنبش هاى اصلاح گرايانه اسلامى را مى توان به سه دسته تقسيم كرد:

1ـ برخى داعيه اصلاح داشته و واقعاً هم مصلح بوده اند، مثل علويين در دوره اموى و عباسى;

2ـ برخى بر عكس، اصلاح را بهانه قرار داده و در واقع افساد كرده اند، مثل بابك خرّمدين كه افكارش از علل اصلى دوام نسبى حكومت عباسيان بوده است.

3ـ برخى ديگر در آغاز داعيه اصلاح داشته، سرانجام از مسير اصلاحات منحرف شده اند، مثل شعوبيه كه در آغاز عليه تبعيض قيام كردند ولى بعداً خود در مسير انحرافى احساسات نژادپرستانه و ناسيوناليستى قرار گرفتند.

اين جنبش هاى اصلاحى و اسلامى، برخى داراى صبغه فكرى و برخى جنبه اجتماعى و برخى هم فكرى و هم اجتماعى بودند. مثلاً نهضت غزالى، فكرى محض بود و در صدد احياى علوم دين برآمد. امّا نهضت هاى علويين و سربداران نهضتى اجتماعى عليه حكام زمان بود و سرانجام نهضت اخوان الصفا هم فكرى و هم اجتماعى بود.

از نيمه دوم قرن سيزدهم اسلامى و نوزدهم مسيحى به بعد، جنبشى اصلاحى در جهان اسلام آغاز شد كه شامل ايران، مصر، سوريه، لبنان، شمال آفريقا، تركيه، افغانستان و هندوستان مى شد. اين جنبش هابه دنبال ركودى چند قرنى صورت گرفتوتاحدى عكس العمل هجوم استعمار سياسى، اقتصادى و فرهنگى غرب بوده و نوعى بيدار سازى و رنسانس و تجديد حيات در جهان اسلام به شمار مى آمد.

مصلحان دينى در جهت اصلاح و تصحيح جهان بينى هاى محدود، بر اساس اسلام اصيل و اوليه بودند و به نوعى سخن از پيوند و ارتباط و هماهنگى ميان دنيا و آخرت، ماده و معنى، طبيعت و ماوراء الطبيعه، آسمان و زمين، معاش ومعاد، عقل و دين، علم و ايمان، دين و تمدن، دين و جامعه، دين و سياست، نظم و حركت، ثبات و تغيير به ميان آوردند و اجتهاد و نوآورى با حفظ اصولِ مناسبت و مطابقت با مقتضيات زمان و مسائل مستحدثه را مطرح كردند.

تاريخ نشان مى دهد كه مسلمانان در دوران پيشرفت فرهنگى و تمدنى در فاصله قرون سوم تا هفتم هـ. ق داراى جهان بينى اى پويا و زنده بودند. ولى مسيحيان قرون وسطى مقارن همان دوره در عقب ماندگى و انحطاط ناشى از نگرش خرافى خود بودند. اما متأسفانه به تدريج مسلمانان بينش اصيل و وسيع خود را رها كرده، در دام غفلت و عقب ماندگى و انحطاط ناشى از آن فرو غلتيدند. از سوى ديگر، پروتستان ها در اروپا به تأثر از اسلام و فرهنگ و تمدن اسلامى از كانال اسپانيا
بازنگرى در تمدن يونان و روم به جهان بينى جديد رسيده، وارد دوره رنسانس و پيشرفت هاى بعدى و انقلابات علمى، تجارى، صنعتى، سياسى و اجتماعى شدند. امّا به دليل تزلزل در اركان و مبانى دينى و معرفتى، دين و معنويت را كنار نهاده، به تفريط دچار شدند. ارتباط نامناسب شرقيان با فرهنگ و تمدن جديد غربى و ورود و هجوم استعمار اروپايى و امپرياليزمو سرمايه دارى جهانى به جهان اسلام با توجه به استعمار فرهنگى كه در جهت استحاله فرهنگى جوامع شرقىومسلمان صورت گرفت، بسيارى از تحصيل كردگان جديد و روشنفكران اين جوامع را به جريان تقليد از تمدن غرب و غربگرايى و غربزدگى و تجدد كشاند. از اين طريق تغييرات اجتماعى و اصلاحات شبه مدرنيستى و در واقع غربى سازى به جاى نوسازى مستقل، افراد جوامع مسلمان را با يك بحران هويت مواجه ساخت.

برخى آراء اصلاح گران دينى

سيد جمال الدين اسدآبادى: سيد جمال الدين اسدآبادى بدون ترديد سلسله جنبان نهضت هاى اصلاحى صدساله اخيردرقرن19 مى باشد. او بيدار سازى را در كشورهاى اسلامى آغاز كرد و دردهاى اجتماعى مسلمانان را با واقع بينى خاصى بازگو نمود وراه اصلاح و چاره جويى را نشان داد.

نهضت او، هم فكرى و هم اجتماعى بود. او رستاخيزى در انديشه مسلمانان و نظامات زندگى آنان به وجود آورد و به همه جا سفر كرد. توقف طولانيش در كشورهاى غربى باعث شد تا به ماهيت تمدن اروپا و نيّت سردمداران آن آشنا شود. سيدجمال مهم ترين درد جامعه اسلامى را استبداد داخلى و استعمار خارجى دانست و با اين دو مبارزه كرد. او براى مبارزه با اين دو بيمارى، آگاهى سياسى و شركت فعالانه مسلمانان در سياست را واجب و لازم شمرد و بازگشت به اسلام نخستين را ضرورى دانست و براى اين منظور، بدعت زدايى و نفى خرافه پرستى و اتحاد جهان اسلام را تبليغ كرد.

سيد جمال روحانيت شيعه و سنى را به درستى شناخته بود و روحانيت شيعه را نهادى مستقل و قدرتى ملى مى دانست كه از آغاز در كنار مردم و در برابر حكمرانان بوده است. لذا به سراغ علما رفته، به آگاه نمودن آنان پرداخت. مى توان نقش او در اطلاع رسانى به ميرزاى شيرازى را از عواملى دانست كه نهايتاًنهضت تنباكو را پديد آورد.

سيدجمال مردى تجددگرابود و همواره مسلمانان را به فراگيرى و اقتباس از علوم و فنون جديد غربى فرا مى خواند و در عين حال متوجه خطرهاى تجددگرايى افراطى بود. سيدجمال چاره دردها و اصلاح جامعه مسلمين را عمدتاً اين امور مى دانست:

1ـ مبارزه با خودكامگى مستبدان; او تحول فكرى اساسى را در اين مى دانست كه مسلمانان ايمان پيدا كنند كه مبارزه سياسى يك وظيفه شرعى و مذهبى است و باور كنند كه از نظر اسلام سياست از دين و دين از سياست جدا نيست و همواره بر اين نكته تأكيد داشت كه همبستگى دين و سياست را بايد به مردم تفهيم كرد.

2ـ مجهز شدن به علوم و فنون جديد;

3ـ بازگشت به اسلام نخستين و دور ريختن خرافات و پيرايه ها;

4ـ ايمان واعتقادراسخ به مكتب اسلام;

5ـ مبارزه با استعمار خارجى در ابعاد سياسى و اقتصادى و فرهنگى;

6ـ اتحاد مسلمانان و تشكيل صف واحد در مقابل دشمن غارتگر;

7ـ دميدن روح سلحشورى و مبارزه و جهاد در كالبد نيمه جان جامعه اسلامى;

8ـ مبارزه با خودباختگى دربرابر غرب.

محّمد عبده: يكى ديگر از شخصيت هايى كه از او به عنوان مصلح در جهان تسنن نام برده مى شود، شيخ محمد عبده شاگرد و مريد سيدجمال است. چيزى كه او را از سيدجمال متمايز مى سازد، توجه خاص او به بحران انديشه مذهبى مسلمانان در اثر برخورد با تمدن غربى و مقتضيات جديد جهان اسلام است. مسلمانان در اثر ركود چند صد ساله آمادگى درستى براى مقابله با اين بحران نداشتند، لذا او مسائلى را مطرح كرد كه سيدجمال تقريباً به آن ها توجه نكرده بود. عبده اعتبار اجماع را همان اعتبار افكار عمومى شمرده، اصل شورا در اسلام را همان اصل دمكراسى دانسته كه غرب قرن ها بعد مطرح كرده است. او مانند سيد جمال در پى آن بود كه ثابت كند اسلام توانايى دارد كه به صورت يك مكتبو ايدئولوژى، راهنماوتكيه گاه انديشه جامعه اسلامى قرار گيرد و آن ها را به عزت دنيايى و سعادت اخروى برساند.

سيد عبدالرحمن كواكبى: يكى ديگر از قهرمانان اصلاح در جهان اسلام و عرب كواكبى است. او يك متفكر اسلامى ضد استبداد بود. آراء اصلاحى او در كتاب «طبايع الاستبداد» و «امّ القرى» مندرج است. وى آگاهى سياسى را بر مسلمانان واجب شمرده، معتقد بود رژيم سياسى به تنهايى قادر نيست جلوى استبداد را بگيرد; زيرا هر رژيمى ممكن است شكل استبدادى پيدا كند و امّا شعور و آگاهى سياسى و اجتماعى مردم و نظارت آن ها بر كار حاكم مى تواند جلو استبداد را بگيرد. وى به همبستگى دين و سياست سخت پاى بند بود و دين اسلام را يك دين كاملاً سياسى مـى دانست. كواكبـى توحيد اسلامى را تنها توحيد فكرى و نظرى و اعتقادى كه در مرحله انديشه پايان مـى يابد، نمى دانست و آن را تا مرحله عمل و عينيّت خارجى توسعه و گسترش مى داد و معتقد بودبايد نظام توحيدى را به هر قيمتى برقرار كرد.

تفاوت اصلاح و انقلاب

در تعريف و توضيح مفهوم «اصلاحات» اختلاف زيادى وجود دارد و تعاريف اصطلاحى آن نيز بسيار محدود و يا نزديك به هم هستند. فرهنگ علوم سياسى «اصلاح» را «رفورم» معنا كرده و مراد از آن اقداماتى است كه براى تغيير و تعويض برخى ازجنبه هاى حيات اقتصادى و اجتماعى و سياسى مى باشد، بدون آن كه بنياد جامعه را دگرگون سازد، مثل رفورم هاى آموزشى، ادارى، بازرگانى، انتخاباتى و... .

گاهى تشخيص اصلاح و انقلاب مشكل است و مرز اصلاح با انقلاب كم رنگ مى شود. اما به هر حال اين دو از نظر شتاب، پهنه و جهت دگرگونى در نظام هاى سياسى و اجتماعى، تفكيك پذيرند. يك انقلاب بزرگ يا انقلاب اجتماعى به معناى دگرگونى هاى مهم در همه ابعاد نظام سياسى و اجتماعى است، اما دگرگونى هايى كه دامنه شان محدود بوده، از نظر سرعت، رهبرى، خط مشى و نهادهاى سياسى خصلتى ميانه روتر داشته باشند را مى توان در مقوله اصلاحات قرار داد. البته هر دگرگونى ميانه روانه را نيز نمى توان اصلاحات ناميد. مفهوم اصلاحات با جهت دگرگونى و پهنه و درجه آن نيز ارتباط دارد. به گفته «هيرشمن» اصلاحات، دگرگونى است كه در آن قدرت گروه هاى تاكنون ممتاز كاسته مى شود و جايگاه اقتصاد و منزلت اجتماعى گروه هاى ناممتاز بالا مى رود.

به تعبير ديگر اصلاحات به معناى دگرگونى در جهت تأمين برابرى اجتماعى، اقتصادى و سياسى بيش تر و گسترش دامنه اشتراك سياسى در جامعه است.

راه اصلاح گر راه ناهموارى است و از سه جهت مسائل او از مسائل يك انقلابى دشوارتر است. نخست او ناچار است در دو جبهه يعنى هم عليه محافظه كاران و هم در برابر انقلابيون بجنگد. اما هدف يك انقلابى، دو قطبى كردن سياست است. انقلابى به انعطاف ناپذيرى در سياست دامن مى زند و اصلاح گر به نرمش و تطبيق پذيرى آن كمك مى كند. در نتيجه يك اصلاح گر بسيار بيش تر از يك انقلابى به مهارت سياسى نياز دارد. اصلاحات از آن روى كمياب است كه استعدادهاى سياسى براى تحقق آن، كم تر پيدا مى شوند و برخلاف يك انقلابى، يك اصلاح گرموفق هميشه بايد يك سياستمدار ورزيده باشد.

علاوه بر اين يك اصلاح گر علاوه بر اداره كردن نيروهاى اجتماعى بايد به عنوان يك ناظر در امر دگرگونى اجتماعى پيچيدگى بيش ترى از خود نشان دهد.

همچنين مسأله اولويت ها و گزينش هاى ميان انواع گوناگون اصلاحات، براى يك اصلاح گر حادتر از يك انقلابى است. يك انقلابى هدفش گسترش دامنه اشتراك سياسى است و سپس بايد نيروهاى سياسى را كه در اين رهگذر پديد مى آيند براى ايجاد دگرگونى در ساختار اقتصادى و اجتماعى به كار گيرد. محافظه كاران هم با اصلاحات اقتصادى و اجتماعى مخالفند و هم با گسترش اشتراك سياسى. اما يك اصلاح گر بايد تعادل ميان اين دو هدف را برقرار كند. در نتيجه يك اصلاح گر بايد ميان دگرگونى درساختاراجتماعى،اقتصادى و دگرگونى در نهادهاى سياسى توازن برقرار نمايد و اين دو را در چنان ارتباطى قرار دهد كه هيچ يك مزاحم ديگرى نباشد.

پيش روى يك اصلاح گر در ساختار اقتصادى و اجتماعى و نهادهاى سياسى دو استراتژى گسترده وجود دارد: نخست او بايد همه هدف هايش را آشكار اعلام كند و به اميد دستيابى به بسيارى از اين هدف ها، تا آنجا كه مى تواند بر آن ها تأكيد كند. دوم اين كه از روش پنهان كردن هدف ها و جدا كردن اصلاحات از يكديگر و دنبال كردن تنهايك دگرگونى دريك زمان معين استفاده كند. يك اصلاح گربراى آن كه به هدف هايش برسد بايد مسائلش را از هم تفكيك كند و يك به يك به آن ها بپردازد. اصلاح گرى كه بكوشد همه كارها را يك باره انجام دهد، در پايان كم تر كارى را به انجام خواهد رساند.

بر اساس اين فرضيه سياسى و تجربه تاريخى، «لازول» و «كاپلان» معتقدند كه اصلاحات متوالى و برنامه ريزى شده به عنوان جانشين انقلاب هاى سياسى و اجتماعى عمل مى كنند. و يا «فرايدريش» مى گويدكه انقلاب هاى كوچك متعدد از يك انقلاب بزرگ جلوگيرى مى كنند، در نتيجه تنش هايى كه ناگزير به براندازى خشن سامان سياسى مى انجامند،تخفيف مى يابند و در مسيرهاى سازنده اى مى افتند.

ازسوى ديگر، مى توان گفت: اصلاحات نه تنها ممكن است تأثير مثبتى در استوارى سياسى نداشته باشند، بلكه گـاه به نااسـتوارى بيش تر و حتى به انقلاب نيز منجر شوند. اصلاحات ممكن است به جاى آن كه جانشين انقلاب شود، حلّال انقلاب گردد و هم از اين روست كه انقلابات بزرگ گاه پس از دوران اصلاحات پيش آمده اند ونه درپى دوران ركود و سركوبى.

در هر صورت اصلاحات در ميان پاره اى روشنفكران به عنوان حلاّل انقلاب تلقى شده و لذا آنان طرفدار اصلاحات هستند. ولى در ميان برخى به عنوان جانشين انقلاب مطرح بوده و هست.

اصلاح طلبى دينى و غير دينى

اسلام و ماركسيسم و ليبراليسم از مكاتبى هستند كه بيش تر در رويارويى با يكديگر و يا در بطن تعليمات خود به مقوله اصلاحات پرداخته اند و همواره در ارائه نظرات خود دچار چالش و تضاد شده اند.

دو ديدگاه ماركسيسم و ليبراليسم از اصلاحات به عنوان ابزارى در جهت رسيدن به اهداف خاص خود استفاده مى كنند. ماركسيسم منع اصلاحات و جلوگيرى از هر گونه اصلاح را براى ايجاد انفجار در جامعه و وقوع يك انقلاب كارگرى سرلوحه كار خود قرار مى دهد. امّا ليبراليسم براى جلوگيرى از انفجار اجتماعى و حفظ سرمايه دارى و گسترش آن در سراسر جهان از اصلاحات به عنوان ابزارى كارآمد نام مى برد. امروزه در دنياى غرب امريكايى ها سردمداران اصلاحات ليبرالى بوده و با حمايت از عناصر داخلى به ظاهر اصلاح طلب در كشورهاى ديگر، از بروزانقلابات اساسى جلوگيرى مى كنند.

اسلام و مصلحان مسلمان، در واقع اصلاحات را در راستاى سعادت انسان و ايجاد زمينه رشد و كمال انسان دنبال مى كنند. از نگاه اسلام و نظام اسلامى، اصلاحات جزيى وتدريجى ـ البته مشروع ـ است و هر جامعه اى نياز به اصلاحات دارد; چرا كه بدون اصلاحات قادر به بقا نخواهد بود. هر حكومتى لاجرم دچار آفت هايى مى شود كه اين آفت ها جز از طريق اصلاحات رفع نمى شود. به طور طبيعى يك نظام پويا، بايد بتواند براى حفظ سلامت خود از طريق اصلاحات با اين آفت ها مقابله جدى كند.

به استناد آيات و روايات متعدد براى ما روشن است كه اصلاح طلبى، يك اصل اسلامى است. و هر مسلمانى به حكم اين كه مسلمان است، خواه ناخواه اصلاح طلب و لااقل طرفدار اصلاح طلبى است.

اولين گام در اصلاح طلبى دينى، بيدارى انسان است و اصلاح نفس انسان ركن اساسى اصلاح مى باشد.

گام ديگر در اصلاح طلبى اسلامى، شناخت عوامل فساد و اصول مبارزه در بعد بيرونى آدمى يعنى ظرف جامعه است. براى اصلاح جامعه قبل از هر چيز لازم است عوامل فساد، ريشه هاى آن و نوع فساد موجود در جامعه شناخته شود و سپس اصول و راه هاى مبارزه با آن تعيين گردد.

به طور كلى سه ويژگى براى اصلاح طلبى دينى مى توان برشمرد:

1ـ پيراستن عقيده مسلمانان از خرافات و بدعت ها و بازگشت به اسلام اصيل و اصول اوليه;

2ـ وحدت و همبستگى مسلمانان در برابر خطر سلطه فرهنگى و سياسى غرب;

3ـ هماهنگ كردن تعاليم و رهنمودـ هاى دينى با عقل و مقتضيات زمان.

در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، گستره وسيعى از اصلاحات مطرح شده است; مثل اصلاح نظام ادارى، اصلاح قوانين و مقررات و برنامه ريزى ها در جهت آسان كردن تشكيل خانواده، و اصلاح وضعيت مطبوعات، اصلاح نظام اقتصادى بر طبق ضوابط اسلامى، اصلاح در جهت رفع تبعيضات ناروا بين آحاد ملت.

اصلاح طلبانى كه به چيزى فراتر از قانون اساسى و اسلامى دل بسته اند، خواسته يا ناخواسته در مسير غير اسلامى گام برمى دارند. با توجه به شعارهاى انقلاب كه برخاسته از متن منابع دينى است اصلاحات در كشور و نظام دينى ما به هيچ روى نمى تواند خارج از معيارهاى اسلامى و انقلابى باشد. قانون اساسى ما سند واضح و تبيين كننده انديشه اصلاح طلبى در جمهورى اسلامى مى باشد.

اصلاحات امريكايى كه مورد نظر غربى ها به ويژه امريكايى ها و برخى طرفداران آن ها در داخل است، با اصلاحات اسلامى تفاوت اساسى دارد. يكى از تفاوت هاى عمده اين دو اين است كه اصلاحات آمريكايى فقط به بعد مادى آدمى توجه دارد و معناى انسان در فرهنگ اصلاحات پست مدرنيستى يك سره ملهم از اومانيسم و سكولاريزم است كه دو ركن اساسى توسعه سياسى به معناى غربى است.

بدون شك هدف اصلاحات امريكايى حذف برخى باورها و ارزش هاى دينى است كه بامنافع آنان تنافى دارد.n

منابع

1ـ محمدصادق نجمى، سخنان حسين بن على7 از مدينه تا شهادت، ص 37

2ـ مطهرى، مرتضى، نهضت هاى اسلامى در چند ساله اخير، چ شانزدهم،1371، انتشارات صدرا.

3ـ كواكبى، عبدالرحمن، اسلام و انديشه سياسى معاصر (طبايع الاستبداد)، ترجمه: عبدالرحمن ميرزايى قاجار، نقد و تصحيح: محمد جواد صاحبى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، چاپ دوم، سال 1372.

4ـ موثقى، سيد احمد،علل و عوامل ضعف و انحطاط مسلمين، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چ دوم، سال 1378.

5ـ هاتينگتون، ساموئل، سامان سياسى در جوامع دستخوش دگرگونى، ترجمه محسن ثلاثى، چ دوم، سال 1375.

6ـ معاونت سياسى نمايندگى ولى فقيه در نيروى زمينى سپاه، درآمدى براصلاح طلبى،چ نمايندگى ولى فقيه در نيروى زمينى، چاپ اول، 1379.

7ـ كيهان:اصلاح واصلاح طلبى در اسلام، عباسعلى پرچى زاده،12/7/1379، ص 6.

8ـ جمهورى اسلامى:اصلاحات اسلامى،اصلاحات امريكايى، حميدمولانا، 10/7 1379، ص 15.

9ـ كيهان: هدايت اصلاحات در قانون اساسى، 20/13796 ص 8.