اشارات تاريخى امام على(عليه السلام) در خطبه شقشقيه(2)

اشارات تاريخى امام على(عليه السلام)
در خطبه شقشقيه(2)

على امامى فر *

چكيده

گذشت كه مسأله امامت تنها مربوط به گذشته نيست و ارتباط كاملى با زندگى روزمره ما دارد; زيرا بحث «حكومت و رهبرى سياسى جامعه» و تبيين مسائل مربوط به رهبرى پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى تواند ما را در رسيدن به حقيقت يارى نمايد. در اين زمينه، يكى از بهترين منابعى كه تمامى ويژگى هاى يك سند معتبر را دارا مى باشد، خطبه سوم نهج البلاغه معروف به خطبه «شقشقيه» است. اين خطبه، تاريخ و فلسفه سى سال حكومت خلفا و خلافت خود آن حضرت و فلسفه حكومت از ديدگاه اسلام بوده كه بخش نخست آن در خصوص زمان و دلايل ايراد خطبه شقشقيه، فلسفه حكومت از ديدگاه حضرت على(عليه السلام)، بدعت ها و انحرافات پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به تفصيل بحث شد. اينك ادامه مقاله را پى مى گيريم:

خلافت عمر: «اى عمر، نيك بدوش كه بهره اى از آن تو راست. امروز براى او محكم ببند تا فردا به تو بازگرداند.»1

اگر قبول كنيم كه پيامبر امر حكومت را به مردم واگذار نموده جاى اين سؤال هست كه از ابوبكر پرسيده شود: چرا به سيره و روش پيامبر(صلى الله عليه وآله)عمل نكردى و چرا خلافت را به مردم واگذار ننمودى؟ چرا با مردم و اصحاب رسول الله مشورت نشد؟

پاسخ، روشن است. با آن همه زحمتى كه عمر براى تثبيت خلافت ابوبكر كشيده بود، ابوبكر نمى توانست آنها را جبران نكند. به همين دليل، «زمام دارى را در طبعى خشن قرار داد كه دل ها را سخت مجروح مى كرد و تماس با آن خشونتى ناگوار داشت.»2

حضرت على(عليه السلام) دوران عمر را از بدترين دوران ها مى داند و از آن به شدت شكوه مى كند: «من به درازاى مدت و سختى مشقت در چنين وضعى تحمل ها نمودم.»3

در دوران عمر، دوران بدعت گذارى هاى آشكار بود و تحمل اين وضع براى حضرت على(عليه السلام) بسيار سخت; زيرا در عمر دو ويژگى وجود داشت:

يكى جسارت در بدعت گذارى و بى اعتنايى به سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)و قرآن;

دوم خشونت در اِعمال اين بدعت ها و اين كه به احدى اجازه مخالفت با انحرافات و بدعت هاى خويش را نمى داد: «... دمساز طبع درشت خو;چونان سواربرشترى چموش كه اگرافسارش رابكشند بينى اش بريده شود و اگر رهايش كنند از اختيارش به در مى رود.»4

حضرت على(عليه السلام) نه مى توانست در برابر اين بدعت ها سكوت كند و نه صلاح بود در مقابل عمر بايستد. از جمله بدعت هاى همراه با خشونت عمر، تحريم متعه حج، متعه زنان و تهديد به مجازات متخلفان بود.5 نمونه ديگر اعمال خشونت عمر در مورد مرد مسلمانى است كه پس ازاعمال خشونت عمر،مرتدشد.6

او در بسيارى از موارد، اشتباهاتش را نيز مى پذيرفت: «عمر در بسيارى از موارد، حكمى صادر مى كرد سپس آن را نقض مى كرد و بر خلاف آن حكم مى داد.»7 بر اين اساس، بسيارى از صحابه از جمله طلحه صراحتاً به ابوبكر اعتراض كردند كه عمر در زمان تو، كه مردى نرم خو هستى، خشونت به كار مى برد. واى به زمانى كه تو نباشى و او بر مسند قدرت تكيه زند! اما ابوبكر به اين اعتراضات توجهى نكرد، و آن ها را به حسادت متهم نمود.8

خلافت عثمان و قصه شورا

زمانى كه عمر مضروب شد و در آستانه مرگ قرار گرفت، پس از درخواست ها و شك و ترديد نسبت به امر خلافت، در نهايت تصميم گرفت خلافت را در شورايى مركّب از شش نفر قرار دهد كه عبارت بودند از: حضرت على(عليه السلام)، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، طلحه و زبير. اين افراد مأمور شدند كه از ميان خود يك نفر را به عنوان خليفه معيّن نمايند، وگرنه همه كشته مى شوند. اگر اين انتخاب بالاتفاق صورت گرفت، مشكلى نخواهد بود و اگر اكثريت رأيى داشتند اقليت بايد تابع آن ها باشند، وگرنه كشته شوند و اگر به دو گروه مساوى تقسيم شدند، حق با گروهى است كه عبدالرحمن بن عوف با آن هاست.9

تركيب اعضاى شورا و شرطى كه عمر گذاشته بود يك نتيجه قطعى داشت و آن محروميت على(عليه السلام) از خلافت بود. «وصيّت عمر به اين شورا مانند قراردادى رسمى بود كه آن مرد مظلوم بايد مغلوب باشد.»10

پس از اعلام اسامى اعضاى شورا، حضرت على(عليه السلام) در پاسخ عمويش عباس، كه از او در مورد تصميم عمر سؤال كرد، فرمود: «اى عمو، حق را از ما گرفتند!» عباس پرسيد: چگونه؟ حضرت فرمود: «مرا با عثمان هم سنگ نمود و گفت: با اكثر باشيد و اگر دو نفر به شخصى و دو نفر ديگر به شخصى نظر داشتند با آن ها باشيد كه عبدالرحمن در ميان آنان است» و معلوم است كه سعد پسر عموى عبدالرحمن است و با او مخالفت ندارد و عبدالرحمن هم داماد (شوهر خواهر) عثمان است. يكى از آن ها ديگرى را برمى گزيند و اگر آن دو نفر ديگر هم با من باشند فايده اى نخواهد داشت.11 و اين همان حقيقتى است كه حضرت(عليه السلام)به آن اشاره مى كند: «... مردى در آن شورا از روى كينه توزى، اعراض از حق نمود و ديگرى به برادر زنش تمايل كرد با اغراض ديگرى كه در دل داشت12 تا اين كه سومى از ميان آن ها برخاست.»13

اما سؤال اساسى اين است كه چرا عمر, على(عليه السلام) را به خلافت منصوب نكرد و يا امر خلافت را به مردم واگذار ننمود؟ كار عمر در رهبرى و انتخاب آن، نه با سيره رسول خدا(صلى الله عليه وآله)سازگارى داشت و نه با سيره ابوبكر. اين بدعت ديگرى بود كه در حوزه سياسى اسلام به وجود آورد. او در حالى زمينه محروميت على(عليه السلام) را از خلافت فراهم كرد كه قطعاً لياقت و استحقاق او را براى اين كار به خوبى مى دانست و خود بدين واقعيت معترف بود، همان گونه كه خود بارها گفته بود; از جمله وقتى از عمر درخواست كردند كسى را به عنوان خليفه معيّن كند، در جواب و در حالى كه به على(عليه السلام)توجه داشت و اشاره مى كرد، گفت: «من پس از گفته خود بر آن شدم كه سزاوارترين مردم را به زمام دارى شما برگزينم تا شما را در راه حق پيش برد.»14

همچنين از عمر نقل شده است: «اگر على امر حكومت را به دست بگيرد [گرچه در او شوخ طبعى است ]سزاوارترين و لايق ترين است كه شما را به راه حق هدايت كند.»15

اين در حالى بود كه هيچ يك از اعضاى ديگر شورا را لايق اين مقام و منصب نمى دانست. او خطاب به اعضاى شوراى منتخب خويش چنين گفت: «من فكر كردم و دريافتم كه شما رئيس و سركرده اين مردم هستيد و خلافت هم از ميان شما بيرون نيست. آيا همه شما طالب خلافت هستيد؟» عمر با سكوت روبه رو شد. بار ديگر سؤالش را تكرار كرد.

در اين ميان، زبير به زبان آمد و گفت: «چرا نباشيم، در حالى كه ما كم تر از تو نيستيم، نه از نظر سابقه در دين و نه از نظر حسب و نسب و قرابت به رسول الله و حال آن كه تو اين منصب را تصرف كرده و اداره نموده اى.» عمر گفت: «آيا نمى خواهيد كه شما را از خودتان خبر دهم؟» در جواب گفتند: «اگر هم بخواهيم كه نگويى، خواهى گفت. پس هر چه مى خواهى بگو.» گفت: «اما تو اى زبير، مردى هستى بد دنده و فتنه جو، در تو رضايت مؤمن و خشم كافر است. اگر كار به دست تو بيفتد، چه بسا براى مشتى جو، بطحا را زير و زبر كنى. يك روز انسان هستى و روز ديگر شيطان، و خدا نمى خواهد كه با اين صفت، امر اين امّت را به دست تو بدهد.» «اما تو اى طلحه، بگويم يا ساكت باشم؟» طلحه در جواب گفت: «بگو; زيرا تو هيچ حرف خيرى نمى زنى.» عمر گفت: «اما من تو را (خوب) مى شناسم. از زمانى كه در جنگ احد آن حادثه براى انگشتت پيش آمد و آن كبر و نخوت در تو ايجاد شد. پيامبر رحلت نمود، در حالى كه بر تو غضبناك بود، به سبب حرفى كه هنگام نزول آيه حجاب بر زبانت جارى شد.»16

پس رو به سعد كرد و گفت: «اما تو اى سعد، گيرم كه صاحب اسب و تير و كمان و مردى شجاع و جنگجو باشى، ولى زهره را با اين امر و اداره امور مردم چه كار؟!»

و به عبدالرحمن بن عوف گفت: «اما تو اى عبدالرحمن، اگر نصف ايمان مسلمانان با ايمان تو سنجيده شود، ايمان تو بيش تر خواهد بود، اما اين كار با آن ضعفى كه در تو وجود دارد، سازگارى ندارد. زهره را با اين امر چه كار؟!»

آن گاه به عثمان خطاب كرد و گفت: «اما تو اى عثمان، مى بينم كه قريش به خاطر دوستى تو اين امر را بر گردن تو نهاده اند و تو زادگان اميه و ابى معيط را برگردن مردم سوار كرده و اموال عمومى را به آنان اختصاص داده اى. پس از آن، دسته اى از گرگان عرب بر تو تاخته و تو را در ميان بستر ذبح كرده اند.»

و در پايان، رو به على(عليه السلام) كرد و گفت: «اما اى على، اگر در تو شوخ طبعى و خنده رويى نبود،17 والله، اگر تو ولايت اين مردم را به عهده مى گرفتى، هر آينه آنها را به راه روشن و حق واضح رهنمون مى شدى.»18 و اين معناى كلام على(عليه السلام)است كه مى فرمايد: «پناه بر خدا از اين شورا! من كى در برابر شخص اولشان در استحقاق خلافت مورد ترديد بودم كه امروز با اعضاى اين شورا قرين شمرده شوم!»19

حال جواب اين سؤال كه «چرا عمر با علم به برترى على(عليه السلام)و بى لياقتى ديگر اعضاى شورا، او را از حق الهى خود محروم كرد»، روشن مى شود (نمل: 14); و آن را از روى ظلم و سركشى انكار كردند، در حالى كه در دل به آن يقين داشتند. پس بنگر سرانجام مفسدان چگونه بود.

آثار شوم شورا

تشكيل اين شورا نه تنها موجب شد كه حق على(عليه السلام) ضايع شود، بلكه زمينه مفاسد بسيارى را نيز در جامعه اسلامى فراهم كرد و افرادى را كه لياقت خلافت نداشتند به طمع انداخت و بعدها به همين دليل كه در شورا بوده اند، در مقابل على(عليه السلام) ايستادند.

شيخ مفيد درباره سعد مى گويد: «او شخصاً كسى نبود كه خود را برابر با على(عليه السلام) بداند، اما از زمانى كه در شورا وارد شد، احساسى در او پديد آمد كه اهليّت خلافت را دارد و همين بود كه دين و دنياى او را خراب كرد.»20

ابن ابى الحديد نيز اين تحليل را ارائه مى دهد كه وارد شدن اين افراد در شورا، اين احساس را در آن ها پديد آورد كه لياقت خلافت دارند و همين باعث اختلافات بعدى شد.

در جنگ جمل نيز طلحه به على(عليه السلام)پيشنهاد كناره گيرى و واگذار نمودن خلافت را به شورا داد. او گفت: «ما هم در شورا بوديم. اكنون دو نفر در گذشته اند كه تو را نمى خواسته اند. ما نيز سه نفر هستيم.» پاسخ على(عليه السلام) اين بود كه اين امر مى بايست پيش از بيعت باشد. حال كه بيعت كرده ايد، جز اطاعت و وفادارى به بيعت چاره اى نداريد.»21 اين سخن حضرت شايد به مطلب مزبور اشاره داشته باشد: «ممكن است پس از امروز درباره اين امر (خلافت) با چشم هاى خود ببينيد كه شمشيرها از نيام بيرون آمده و به پيمان ها خيانت شده است، تا آن جا كه بعضى از شما امام و پيشواى گمراهان و پيرو جاهلان خواهيد گشت.»22

دوران خلافت عثمان; اوج انحرافات

«مرگ سومى هم فرا رسيد و رشته هايش پنبه شد و كردارش به حيات او خاتمه داد و پرخورى او را به روى انداخت.»23

حضرت در اين بخش از خطبه به دو نكته درباره عثمان اشاره مى كنند: يكى كردار نادرست او و ديگرى پرخورى از بيت المال. در زمينه مطلب دوم، پيش از اين مطالبى ذكر شد. اينك در مورد مطلب اول، فهرست وار به مسائلى اشاره مى شود كه باعث قيام مردم عليه عثمان گرديد.

الف. عثمان بدعت هاى بسيارى در دين گذاشت. اين بدعت ها آن قدر زياد و آشكار بود كه عايشه درباره آن گفت: «پيراهن رسول خدا هنوز نپوسيده، ولى تو سنّت او را از بين برده اى.»24 و نيز به مردم گفت: «اين نعثل را بكشيد; او كافر شده است.» همچنين عمار بن ياسر گفت: «ما عثمان را كشتيم، در حالى كه كافر بود.»25 از جمله اين بدعت ها تعطيلى حكم قصاص در مورد عبيدالله بن عمر قاتل سه نفر از جمله هرمزان بود كه طبق حكم قرآن، مى بايست قصاص شود، ولى عثمان مانع از اجراى حكم الهى شد.26 او همچنين از اجراى حدود الهى بر وليد بن عقبه توسط حضرت على(عليه السلام)شديداً ناراحت شد.

ب. برخورد نادرست و ناشايست با صحابه گرامى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)همچون ابوذر كه او را به شام و سپس به ربذه تبعيد كرد; مضروب كردن عمار بن ياسر، صحابى ديگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)كه عثمان و اطرافيانش او را آن قدر زدند كه نزديك بود هلاك شود و شكم او را پاره كردند و دنده هايش را شكستند; همچنين به دستورخليفه، غلامانش عبدالله بن مسعود را به حدى زدندكه دنده هايش شكست وبراثرهمين جراحات ازدنيارفت.عثمان دستور داد سهم او را نيز از بيت المال قطع كردند. عبدالله بن مسعود وصيت نمودكه اگر فوت كرد، عثمان بر او نماز نخواند.27

ج. يكى ديگرازمواردى كه اعتراض شديدمردم رادر پى داشت، به كارگيرى افراد فاسقى بود كه از طرف عثمان بر مردم حكومت مى كردند; از جمله آن ها مى توان به وليد بن عقبه، عبدالله بن ابى سرح، معاويه، مروان بن حكم و سعيد بن عاص اشاره كرد.

معاويه

ابن ابى الحديد درباره معاويه مى نويسد: «اصحاب ما به فسق معاويه، بلكه بر كفر او يقين دارند.» او سپس در استدلال بر كفر معاويه، داستانى را نقل مى كند كه بر بى اعتقادى معاويه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اصل دين حكايت دارد.28

امام حسين(عليه السلام) در جواب نامه معاويه خطاب به او چنين مى فرمايد: «... من از جنگ نكردن با تو و حزب تو، كه از قاسطين هستند، از خدا مى ترسم. افراد ظالمى كه پيرامون تو را گرفته اند داخل در حزب ستم كاران و اعوان شيطان مى باشند.

آيا حجر بن عدى و اصحاب او را، كه از اهل عبادت و زهد بودند، نكشتى؟ حجر و ياران او براى رفع بدعت و امر به معروف و نهى از منكر قيام كردند و تو از روى ظلم و ستم پس از اين كه با آنان عهد و پيمان بستى، نقض عهد كردى و آنان را از بين بردى و خدا را با خود دشمن كردى.

آيا تو قاتل عمرو بن حَمِق، كه از فرط عبادت پيشانيش پينه بسته بود، نيستى و او را هم بعد از دادن عهد و ميثاق از بين بردى.

آيا تو ادعا نكردى كه زياد فرزند ابوسفيان است و حال آن كه پيامبر فرمود: "الولدُ للفراشِ و للعاهِر الحجر"؟ پس از استلحاق زياد، او را بر مردم مسلط ساختى و او بر مسلمانان سخت گرفت و دست و پاى آنان را بريد و بر شاخه هاى درختان آويخت. اى معاويه، گويا تو از اين امّت نيستى و آن ها هم از تو نيستند.

آيا تو حضرمى را نكشتى، در حالى كه زياد براى تو نوشت كه او بر دين على بن ابى طالب است؟ آيا على جز بر دين رسول الله بود كه تو اينك در جاى او نشسته اى؟»29

حسن بصرى مى گويد:«درمعاويه چهار خصلت بود كه اگر يكى از آن ها در شخصى وجود داشته باشد او را به هلاكت مى رساند:

1. معاويه با شمشير به ملت اسلام حمله كرد و با نيرنگ، خلافت را در دست گرفت و با اصحاب مشورت نكرد و به اهل فضل توجهى ننمود.
2. معاويه پس از خود شراب خوارى را، كه همواره مست بود و لباس هاى حرير مى پوشيد و با ساز و رقص و آواز دمساز بود، بر جاى خود به خلافت نصب كرد.
3. معاويه برخلاف فرمايش رسول(صلى الله عليه وآله) كه فرموده بود: "الولد للفراش و للعاهر للحجر" زياد بن ابيه را به ابوسفيان ملحق كرد.
4. يكى از خيانات معاويه كشتن حجر و اصحاب اوست كه در اين مورد مرتكب اعمال زشتى شد. واى بر معاويه از اين عمل زشتى كه انجام داد.»30

جنايات معاويه در تاريخ اسلام بيش از آن است كه در كتابى نوشته شود. اما سؤال اين است كه چه كسى يا كسانى اين فرصت را به او دادند تا بتواند اين همه فساد را در اسلام و جامعه بشرى به وجود آورد. خود او در جواب نامه محمد بن ابى بكر، كه او را به حق و تسليم در برابر اميرالمؤمنين(عليه السلام)دعوت مى كند چنين مى گويد: «در زمان گذشته ما بوديم و پدر تو هم با ما بود و فضيلت على بن ابى طالب و لازم بودن حق او را به گردن خود مى شناختيم. در آن هنگام كه خداوند آنچه را كه براى پيامبرش خواسته بود انجام داد و وعده خود را درباره او اتمام نمود و دعوت او را آشكار ساخت و حجت او را روشن نمود و او را به بارگاه خود برگرفت، اولين كسانى كه حق او را گرفتند و با امر واقعى او (خلافتش) مخالفت ورزيدند پدر تو بود و فاروقش. آن دو نفر بر اين امر اتفاق و قرار داشتند. سپس آن دو نفر على را به بيعت خود دعوت نمودند. دعوت آنان را اجابت نكرد و امتناع ورزيد. آن دو نفر اندوه ها به او وارد آوردند و حادثه بزرگى را درباره او منظور نمودند ... تو با كسى درافتاده اى كه پدرت جايگاهش را آماده و براى ملك او بالش و تكيه گاه نهاده است. اگر اين موقعيت كه مابه خودگرفته ايم صحيح است پدرت اين موقعيت را به خود اختصاص داده بود و ما شركاى او مى باشيم و اگر پدرت پيش از ما اين اقدام را نكرده بود ما با فرزند ابى طالب مخالفت نمى كرديم و امر خلافت را به او تسليم مى نموديم. ولى ما ديديم كه پدر تو پيش از ما چنين كارى كرده است، ما هم راه او را پيش گرفتيم.پس توياعيب جوى پدرت باش ويااين مسأله رارهاكن.»31

وليد بن عقبة بن ابى معيط

او برادر مادرى عثمان بود و يكى از عمّال محسوب مى شد كه از طرف وى بر كوفه حكومت مى كرد. او همان كسى است كه خداوند دو بار در قرآن او را فاسق معرفى كرده است: يكى در سوره مباركه حجرات، آيه 6 و ديگرى در سوره سجده، آيه 1832 و پيامبر(صلى الله عليه وآله)به او وعده جهنم دادند.33

او در كوفه شراب خورد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و پس از اقامه شهود، حضرت على(عليه السلام) بر او حدّ الهى جارى ساخت34فسق و پليدى او به حدى بود كه وقتى فاسق ديگرى مثل سعيد بن عاص به كوفه آمد دستور داد منبرى را كه وليد بر آن مى نشسته است، بشويند.35 سخن درباره وليد و شخصيت خبيث او و جناياتش بسيار است.36

عبدالله بن ابى سرح

از جمله عمّال عثمان، ابن ابى سرح بود كه در ظاهر و به قصد فساد در اسلام، مسلمان شده بود و وقتى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)وظيفه نوشتن بخشى از وحى را به وى محوّل كردند، در امانت خيانت روا داشت و مى خواست در مطلب نازل شده تغيير و تبديل دهد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)خونش را هدر ساختند. بعدها در سال فتح مكه، عثمان نزد پيامبر واسطه شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله)او را بخشيدند. ماجرا اين گونه بود كه عثمان برادر رضاعى وى بود. او را نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله)براى شفاعت آورد، ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله)ساكت و خاموش ماندند، پس به اصحاب فرمودند: چرا او را نكشتيد؟ جواب دادند: منتظر اشاره شما بوديم.

او به قول عمرو بن عاص، در راه خودش قوى و نيرومند و در راه خدا ضعيف بود.37 او تبعيد شده رسول خدا(صلى الله عليه وآله)بود كه حتى در زمان عمر و ابوبكر نيز اجازه ورود به مدينه را نداشت. اما عثمان او را آورد و حكومت مصر را به وى واگذارد.

مروان بن حكم بن ابى العاص

او در حكومت عثمان از جايگاه بالايى برخوردار بود و مشاور اول عثمان به حساب مى آمد. وى نقش مؤثرى در انحرافات زمان عثمان داشت. حضرت على(عليه السلام)خطاب به عثمان درباره نقش مروان در مفاسد ايجاد شده چنين مى گويند: «آيا دست از مروان برنمى دارى تا تو را از دين و عقل منحرف ساخته و مثل شتر فرمانبردار به هر سو بكشد؟ به خدا قسم، مروان صاحب تدبيرى در دين بلكه در امور شخصى خويش نيست. به خدا قسم، مى بينم كه تو را به پرتگاه وارد مى كند، ولى قدرت نجاتت را ندارد; آبروى خود را برده اى و در كار خود مغلوب شده اى.»38

مروان با نفوذى كه در عثمان داشت، مانع اصلاح امور مى گشت. حضرت على(عليه السلام) در جواب عثمان كه به ايشان گفته بود، تو مرا ذليل كردى، فرمودند: «به خدا قسم، من از همه بيش تر از تو دفاع مى كنم. اما هرگاه تو را به كارى كه به مصلحت توست فرا مى خوانم، مروان پيشنهاد مخالفى مى دهد و تو كلام او را بر سخن خيرخواهانه من ترجيح مى دهى.»39

عثمان،مروان وپدرش راكه مطرود رسول خدا بودند، به مدينه آورد واموال بسيارى به آن هاداد و دخترخود را نيزبه او تزويج كرد. وبااين موقعيت ها،مفاسدبسيارى درجامعه اسلامى به وجود آورد.

آثار و پيامدهاى بدعت ها و انحرافات

پس از 25 سال كه از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)گذشت، حضرت على(عليه السلام)فرمودند:

ـ «آگاه باشيد كه وضعيت و مشكلات امروز جامعه شما همانند زمان بعثت پيامبرتان گرديده است.»40

ـ «آگاه باشيد كه شما پس از هجرت و ادب آموختن از شريعت، به خوى باديه نشينى بازگشتيد و پس از پيوند دوستى و برادرى اسلامى، دسته دسته متفرق شديد، با اسلام جز به نام آن بستگى نداريد و از ايمان جز نشان آن را نمى شناسيد. بدانيد كه شما رشته پيوند با اسلام را گسستيد و حدود آن را شكستيد و احكام آن را به كار نبستيد.»41 و خلاصه اين كه حضرت مى فرمايد: «همانا اين دين پيش از اين، اسير دست اشرار و وسيله هوس رانى و دنياطلبى گروهى بوده است.»42

پذيرش حكومت از سوى حضرت على(عليه السلام)با هدف اصلاحات

«براى من روزى بسى هيجان انگيز بود كه انبوه مردم با ازدحامى سخت به رسم قحط زدگانى كه به غذايى برسند، براى سپردن خلافت به دست من از هر طرف هجوم آوردند.»43

همان گونه كه در ابتداى اين مقال، در بحث «هدف حكومت» اشاره شد، حضرت على(عليه السلام)هدف خويش را از پذيرش حكومت، بسط عدالت، ايجاد امنيت و احياى احكام الهى ذكر كردند. آن حضرت پس از پذيرش حكومت، وقتى با جامعه دگرگون شده و از راه به در شده مواجه گشتند، هدف اصلى خود را اصلاح جامعه از لحاظ سياسى، اقتصادى و اجتماعى قرار دادند و اعلام كردند كه جايگاه افراد و گروه ها و ارزش ها تغيير كرده و اين وضعيت بايد دگرگون شود: «قسم به خدا، من شما را آزمايش خواهم كرد و شما را غربال خواهم نمود تا بالا و پايين شويد. آن هايى كه به ناحق بالا رفته، پايين آيند و آن هايى كه به ظلم عقب مانده اند جلو افتند و در جايگاه خويش قرار گيرند.»44

او از مردم براى اصلاح امورشان كمك خواست: «اى مردم، به من براى اصلاح خودتان كمك كنيد. به خدا سوگند، داد مظلوم را از ظالم مى گيرم و افسار ظالم را مى كشم تا وى را به آبشخور حق وارد سازم، اگرچه اين كار را دوست ندارد.»45 «من با دو كس خواهم جنگيد: نخست آن كه به ناحق چيزى طلب كند; دوم كسى كه حقى بر گردن او باشد و از دادن آن امتناع ورزد.»46

وى درباب برنامه اصلاحات اقتصادى در ابتداى حكومت خويش چنين فرمود: «به خدا قسم، اگر بيت المال مسلمانان را كابين زنان خويش هم كرده باشند، آن را باز خواهم گرداند.»47

سياست عدالت و مساوات آن حضرت، مشكلات و اعتراضاتى در پى داشت. حضرت در مقابل اين اعتراضات فرمود: «آيا به من دستور مى دهيد كه براى پيروزى خود از جور و ستم در حق كسانى كه بر آن ها حكومت مى كنم استمداد جويم؟ به خدا سوگند، هرگز به چنين كارى دست نمى زنم. اگر اموال از خودم بود، به طور مساوى در ميان آن ها تقسيم مى كردم، چه رسد به اين كه اين اموال مال خداست.»48

ايشان در برابر فقر و كورى برادرش ـ عقيل ـ و رنگِ پريده، موهاى ژوليده و شكم گرسنه فرزندان او تسليم نشد و در اين حال، خدا را فراموش نكرد و به جاى گندمى كه عقيل از او درخواست كرده بود، با آهن گداخته او را ترساند.49

آن حضرت در مسائل دينى، كتاب خدا و سنّت رسول او(صلى الله عليه وآله)را اصل قرارداد و از اين رو شرط عبدالرحمن بن عوف مبنى بر عمل به سيره عمر و ابوبكر در كنار قرآن و سنّت را نپذيرفت. از مردم خواست كه با او بر اين دو ـ كتاب و سنّت ـ بيعت كنند و نيز حق مردم رابر گردن خويش عمل به كتاب خدا و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)وقيام به حق و ترفيع سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى دانست.50

از مردم مى خواهد: به راه و رسم پيامبرشان اقتدا كنند كه بهترين راه و رسم هاست و رفتارشان را با روش پيامبر(صلى الله عليه وآله) تطبيق دهند كه هدايت كننده ترين روش هاست.51 خود نيز در اين راه تلاش هاى فراوانى نمود و در عمر پنج ساله حكومتش، تمام همّت خود را در اين راه به كار گرفت تا حقايق اسلام رابراى مردم تبيين كند; اسلامى كه گويا تازه بر اين مردم فرود آمده است.

مخالفان اصلاحات علوى

«هنگامى كه به زمام دارى برخاستم، گروهى عهد خود را شكستند، جمعى از راه منحرف گشتند و گروهى نيز ستم كارى را پيشه خود ساختند.»52 همان گونه كه حضرت على(عليه السلام) در سخنان متعدد خويش فرمودند،53 جامعه اسلامى آن روز از حقيقت اسلام به دور مانده و به بيراهه رفته و باز گرداندن آن چنين جامعه اى به مسير اصلى، كارى بسيار مشكل بود. اين مشكلات ناشى از بدعت هايى بود كه در زمان خلفا به وجود آمده و در زمان على(عليه السلام)در مقابل او سربرافراشته و در چهره هاى گوناگون رخ مى نماياندند. حضرت(عليه السلام)مخالفان خويش را به سه گروه تقسيم نمودند: ناكثين، مارقين و قاسطين.

الف ـ ناكثين: اينان همان كسانى هستند كه عهد و پيمان خود را بريدند و پس از بيعت، در مقابل آن حضرت ايستادند. رهبرى اين گروه را طلحه، زبير و عايشه بر عهده داشتند.

انگيزه اين پيمان شكنى ها آن گونه كه حضرت على(عليه السلام)مى فرمايند، دنياطلبى بود (حليت الدينا فى اعينهم.)54

نزاع بين حضرت على(عليه السلام) و ابوبكر و به رسميت نشناختن ابوبكر از جانب آن حضرت كينه اى بين بنى هاشم و بنى تيم ايجاد كرد. عايشه، دختر ابوبكر، كه خود در صف اول مخالفان عثمان بود، اميد داشت كه طلحه، كه از اقوام پدرى او بود، پس از عثمان به خلافت برسد. اما وقتى ديد حضرت على(عليه السلام) به خلافت رسيد، عَلَم مخالفت برافراشت و كينه هاى ديرينه اش را نسبت به آن حضرت آشكار ساخت.

طلحه و زبير نيز، كه در زمان عثمان حق السكوت زيادى گرفته بودند و به اميد رسيدن به دنيايى بهتر در آخر كار با او به مخالفت برخاستند، چون ديدند با عدالت على آرزوهاى آن ها بر باد رفته است، با او به مخالفت پرداختند.

بنى اميّه هم كه زمينه را مساعد ديدند، با اين ها به همكارى پرداختند و معاويه ـ به خصوص ـ به تحريكشان پرداخت و آن ها را فريب داد55 و در نهايت جنگ جمل را به راه انداختند.

اگر چه اهداف پست ناكثين معلوم بود، ولى آن ها خود نيز جرأت اظهار خواسته هاى واقعى خويش را نداشتند و قتل عثمان و مظلوميت او را بهانه كردند و حضرت على(عليه السلام) را متهم به قتل عثمان نمودند.

بهانه ديگر عدم انعقاد اجماع در بيعت آن حضرت بود. اما در مورد عدم انعقاد اجماع و كيفيت بيعت، آن حضرت در اين خطبه مى فرمايند كه مردم چگونه به اصرار، با آن حضرت بيعت كردند،56 خود نيز از اتهام قتل عثمان مكرّر دفاع نموده اند و حق را روشن ساخته اند.57

ب ـ مارقين: حضرت گروهى ديگر از مخالفان خود را تحت عنوان مارقين (خوارج) معرفى مى كنند. جريان خوارج برخاسته از دو زمينه فكرى و اجتماعى بود كه پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در جامعه اسلامى به وجود آمده بود. از آن جا كه پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مردم از حقيقت اسلام دور مانده بودند و تحليل و شناخت جامع و كاملى از اسلام نداشتند، در برابر حوادث پديد آمده در جامعه نيز درمانده مى شدند. پيش از كشته شدن عثمان، مسلمانان در جبهه اى واحد و در جهاد با مشركان مى جنگيدند. توجيه اين مسأله نيز نياز به تحليل و درك دقيق و عميقى نداشت.

اما پس از قتل عثمان، جامعه دچار مشكل اختلاف و جنگ داخلى شد و براى بسيارى جنگ با برادران مسلمان قابل توجيه نبود. از اين رو، عده اى قعود و قاعده گرى را پيشه خود ساختند و عده اى نيز هر دو طرف را فاسد و فاسق، بلكه كافر خواندند و جهاد با هر دو گروه را لازم دانستند. خوارج جزو گروه دوم بودند كه در مقابل امام(عليه السلام) ايستادند و فتنه نهروان را به راه انداختند. حضرت در جواب شخصى كه از ايشان سؤال كرد آيا گمان مى كنى من اعتقاد به ضلالت اهل جمل دارم؟ فرمود: «... تو به زيرت نگاه كرده اى و به بالاى سرت نظر نيفكنده اى. لذا، در تحيّر فرو رفته اى. تو حق را نشناخته اى تا كسى كه حق را اخذ نموده بشناسى و نيز باطل راهم نشناخته اى تاكسانى راكه طرفدارآن هستندبشناسى.»58

اين روح تفكر خوارج است كه از جهالت آن ها نسبت به حقيقت نشأت گرفته و سخن آن حضرت در برخورد با خوارج اين حقيقت را روشن ترمى كند: «پس از من باخوارج جنگ نكنيد (آن ها را نكشيد); زيرا آن كه در جستوجوى حق است و آن را نمى يابد با آن كه به دنبال باطل است و آن را مى يابد يكسان نيست.»59

با وجود اين نمى توان وجود افراد شيطان صفت و مفسد را در رهبرى و تحريك اين گروه ناديده گرفت.

ج ـ قاسطين: از زمانى كه عثمان با خيانت خليفه اول و اصحاب شورا و حمايت اجتماعى قريش روى كار آمد، زمينه تبديل خلافت به سلطنت و حكومت خانوادگى بنى اميّه فراهم شد و عثمان و اطرافيانش با اين ديد به حكومت نگاه مى كردند. پس از انتخاب عثمان، ابوسفيان، كه كور شده بود، خطاب به بنى اميّه گفت: آيا غير شما (بنى اميّه) كسى هست؟ گفتند: نه. گفت: اى بنى اميّه، اين حكومت را مثل توپ بازى ميان خود نگه داريد. قسم به آنچه ابوسفيان به آن قسم مى خورد، هميشه اميد آن روز را براى شما داشتم وبايدآن رابراى فرزندانتان موروثى گردانيد.»60

در حيف و ميل بيت المال و حكومت ولايات نيز اين ديدگاه حاكم بود. به همين دليل، سعيد بن العاص عراق را بستان قريش مى دانست61 و از اعتراض مردم تعجب مى كرد كه چرا به او در خرج بيت المال اعتراض مى كنند. و خود عثمان هم وقتى در مقابل اعتراض زيد بن ارقم به بخشش هاى آن چنانى به فاميلش قرار گرفت، جوابش اين بود كه مى خواهم صله رحم كنم.62

حضرت امير(عليه السلام) پس از به دست گرفتن حكومت، اولين كارى كه كرد عزل عمّال عثمان بود63 و نسبت به حيف و ميل هاى عثمان چنين فرمود: «قسم به خدا، اگر ببينم كه با اموال بيت المال ازدواج كرده باشند (آن را مهر زنان قرار داده باشند) يا با آن كنيز خريده باشند، آن را باز خواهم گرداند.»64 بنى اميّه حاضر بودند با آن حضرت بيعت كنند، به شرط آن كه آنچه از زمان عثمان به دست آورده اند از آن ها بازپس نگيرد. اما امام(عليه السلام)فرمود: «من از حكم خدا دست بردار نيستم.»65 در جواب معاويه هم كه از امام خواست شام و مصر را براى او بگذارد تا با او بيعت كند، فرمود: «پيش از تو نيز مغيره چنين پيشنهادى كرد، اما قبول نكردم; زيرا خداوند مرا به گونه اى نبيند كه گمراه كنندگان را به عنوان بازوى خويش.»66اين دوديدگاه ـ حضرت على(عليه السلام)و بنى اميّه ـ بود كه هيچ يك حاضر نبود با ديگرى سازش كند. بدين روى، صف باطل ستم كارى درمقابل على(عليه السلام)ايجادشد و فتنه صفين به وجود آمد كه نتيجه اش براى اسلام و مسلمانان بسيار زيان بار بود و قريب به هفتادهزار نفر از مسلمانان كشته شدند.67

آگاهانه و تعمّدى بودن انحرافات

«گويى آنان سخن حق را نشنيده بودند كه فرموده است: «ما آن سراى ابديت را براى كسانى قرار خواهيم داد كه در روى زمين بر ديگران برترى نجويند و فساد به پا نكنند و عاقبت كارها به سود مردمى است كه تقوا مىورزند.» آرى، به خدا سوگند، آنان كلام خدا را شنيده، گوش به آن سپرده و خوب دركش كرده بودند، ولى دنيا خود را در برابر ديدگان آنان بياراست تا در زينت و زيور جذّاب دنيا خيره گشتند و خود را باختند.»68

حضرت(عليه السلام) در اين جملات و نيز در ابتداى اين خطبه اشاره مى كنند كه مخالفان آن حضرت و آنانى كه به ناحق خلافت و حكومت را گرفتند نه از روى جهل و ناآگاهى، بلكه با علم و آگاهى كامل و با تبانى قبلى اين كار را انجام داده اند. از اين رو، در اين بخش، شواهد تاريخى و اعترافات سران فتنه به حقانيت و لياقت آن حضرت واين كه باتعمّد، حق او را گرفته اند ذكر مى شود:

ابوبكر: حضرت على(عليه السلام) فرمود: «پسر ابوقحافه جامه خلافت به تن كرد، در حالى كه خود مى دانست من به اين امر لايق ترم.»69 ابوبكر خود در سخنرانى هايش مكرّر گفته است كه من بهترين شما نيستم و در مقابل، على(عليه السلام) را بهترين فرد از حيث فضيلت و قرابت مى داند.70

شعبى مى گويد: روزى ابوبكر نشسته بود كه على(عليه السلام) از دور ظاهر شد. ابوبكر گفت: هر كه نگاه كردن به كسى كه بيش ترين منزلت و نزديك ترين قرابت را نسبت به رسول خدا دارد و بالاترين راهنمايى ها و بزرگ ترين بى نيازى ها را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)كسب كرده است، اوراخوشحال مى كند، به اين شخص نگاه كند.71

ابن ابى الحديد در مورد برترى على(عليه السلام)مى گويد: اصحاب ما قبول دارند كه على(عليه السلام)افضل و احق به خلافت است و كسى در فضل با او برابر و در علم و جهاد، هم وزن او نيست و كسى در شرافت و بزرگوارى مثل او نمى باشد. اما عدول از او به كسى كه بسـيار پايين تر از اوست براى مصلحتى بوده. اما چه مصلحتى؟

عمر: اعترافات عمر به حقانيت و برترى على(عليه السلام)بر كسى پوشيده نيست. (در بحث شورا برخى از اين موارد ذكر شد.) سعيد بن جبير از ابن عباس از عمر نقل كرده است كه عمر گفت: «على اقضانا»;72 على در قضاوت عالم ترين ماست. ابن ابى الحديد مى گويد: «منظور از كلمه "اقضانا" يعنى "افقهنا".»

مرحوم علاّمه امينى در جلد 6 الغدير، ده ها روايت از كتب اهل سنّت نقل كرده كه عمر به فضيلت و برترى على(عليه السلام) در علم و فقه اعتراف نموده است.

معاويه: معاويه نيز با همه جنايت ها و پليدى اش و حقه و كينه اى كه از على(عليه السلام)داشت، در عين حال، در دل به برترى و حقانيت آن حضرت اعتراف داشت كه گاهى نيز ناخواسته بر زبانش جارى شده است; از جمله درجواب نامه محمدبن ابوبكر مى گويد: «در زمان گذشته، ما بوديم و پدر تو (ابوبكر) هم با ما بود و فضيلت على بن ابى طالب و لازم بودن حق او را بر گردن خويش مى شناختيم.... پس از پيامبر، اولين كسانى كه حق او را گرفتند و باامر واقعى او مخالفت ورزيدند پدر تو بود و فاروقش. آن دو نفر براين امر اتفاق وقرارداشتند. آن دونفرعلى را به بيعت خود دعوت نمودند،دعوت آنان را اجابت نكرد و امتناع ورزيد. آن دو نفر انـدوه ها به او وارد كردند وحادثه بزرگى را درباره او منظور نمودند... اگر پدرت پيش از ما اين اقدام را نكرده بود، ما با فرزند ابى طالب مخالفت نمى كرديم و امر خلافت رابه اوتسليم مى نموديم.»73

سعد بن ابى وقاص: كسى از سعد بن ابى وقاص پرسيد: شنيده ام كه در كوفه، على را دشنام مى دهند. آيا تو هم اين كار را كرده اى؟ سعد جواب داد: به خدا پناه مى برم! قسم به آن خدايى كه جان سعد در دست اوست، من از پيامبر درباره على چيزى شنيده ام كه اگر ارّه بر فرقم نهند تا على را بدگويى كنم ابداً نخواهم كرد.74 روزى سعد در دارالندوه روى تخت كنار معاويه نشسته بود و معاويه از على بدگويى مى كرد. سعد اعتراض كرد و گفت: من سه خصلت در على مى بينم كه اگر يكى از آن ها را داشتم برايم از آنچه آفتاب بر آن مى تابد ارزشمندتر بود:

اول: اين كه على داماد رسول الله است و فرزندانى مثل حسن و حسين دارد.
دوم: كلامى كه پيامبر در روز خيبر درباره على فرمود: فردا پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسول خدا او را دوست دارند و خداوند به دست او به ما فتح و پيروزى خواهد داد.
سوم: در غزوه تبوك پيامبر در مورد على گفت: آيا راضى نيستى كه همان مقام هارون به موسى را نزد من داشته باشى اِلّا اين كه بعد از من پيامبرى نيست؟

قسم به خدا در آن خانه اى كه تو باشى داخل نخواهم شد و بلند شد. معاويه مانع او شد و به او گفت: من هيچ وقت تو را به اين پستى كه الان مى بينم نديدم. پس چرا على را يارى نكردى و با او بيعت نكردى. اگر من چنين چيزى از پيامبر در مورد على مى شنيدم تا عمر داشتم حرمت او را مى نمودم.75

زبير: وى از اولين كسانى بود كه براى دفاع از حق آن حضرت شمشير كشيد و در مقابل توطئه سقيفه ايستاد، ولى همين شخص با اين علم و آگاهى به خاطر دنيا، در مقابل آن حضرت ايستاد.

امام(عليه السلام) در عراق، پيامى براى زبير فرستادند و به او يادآورى كردند: «چه شده كه از پيمانت برگشته اى؟! تو مرا در حجاز مى شناختى و در عراق ناشناس مى پندارى؟!»76

خلاصه اين كه آن حضرت در جواب شخصى كه از او سؤال كرد: چرا قريش شما را از مقام خلافت، كه نسبت به آن از ديگران شايسته تريد، بازداشت؟ فرمود: «بدان استبداد خلفا در برابر ما نسبت به خلافت، با اين كه ما از نظر نسبت بالاتر و از نظر ارتباط با پيامبر پيوندمان محكم تر است، بدين دليل بود كه عده اى بر اين مقام بخل ورزيده (و با نداشتن شايستگى آن را تصاحب نمودند) و گروهى ديگر (خود ما) با سخاوت از آن صرف نظر كردند. داور خداوند است و بازگشت در قيامت به سوى او...»77
 


  • پى نوشت ها

    1ـ عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام على بن ابيطالب، ج 1، فصل 12

    2 و 3 و 4ـ خطبه شقشقيه

    5ـ حسن مصطفوى، الحقايق، ص 125

    6 و 7ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 183 / ص 181

    8ـ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 425 / ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 164 به بعد

    9ـ خطبه شقشقيه

    10ـ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 50 / ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 187

    11ـ عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام على بن ابى طالب، ج 1، ص 414

    12ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 191

    13 و 14ـ در اين كه اين شخص كينه توز چه كسى بوده، اختلاف است. قطب راوندى مى گويد: او سعد بن ابى وقاص است; چون على(عليه السلام) پدر او را در جنگ بدر به قتل رسانده بود. اما ابن ابى الحديد مى گويد: آن شخص طلحه بوده است; زيرا طلحه «تيمى» است و پسر عموى ابوبكر. و پس از خلافت ابوبكر، بين بنى هاشم و بنى تيم كينه ايجاد شد. اما اگر بگوييم كه در زمان شورا، طلحه در مدينه نبوده است، آن شخص بايد سعد بوده و كينه اش از بابت كشته شدن دايى زادگانش باشد كه على(عليه السلام) آن ها را در بدر كشته بود; زيرا مادر سعد، حنتمه بن سفيان بن امّية بن عبدالشمس بود. (ر. ك. به: ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 188 و 190 و 196)

    15ـ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 66

    16ـ همان، ص 67 / ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 190

    17ـ طلحه هنگام نزول آيه حجاب گفته بود: (پوشش امروز زن هاى پيامبر چه سودى دارد، در حالى كه به زودى مى ميرد و ما آن ها را نكاح مى كنيم...»

    18ـ بعداً عمرو عاص اين حرف عمر را دستاويز قرار داد و على(عليه السلام) را به تمسخر گرفت و حضرت جواب قاطعى به او دادند. (ر. ك. به: خطبه 84)

    19ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 185 و 186 / تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 47 ـ 49 / ...، البدأ و التاريخ، ج 5، ص 190 به نقل از: الحقايق

    20ـ خطبه شقشقيه

    21 و 22ـ رسول جعفريان، تاريخ سياسى اسلام، ج 2، ص 141

    23ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 195، خ 139

    24ـ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 72

    25 و 26ـ تاريخ سياسى اسلام، ج 2، ص 146

    27ـ علاّمه امينى در الغدير، علاوه بر اين موارد، به موارد ديگرى نيز اشاره كرده است. همچنين ر. ك. به: الامام على بن ابى طالب، ج 2

    28ـ علامه امينى در الغدير، ج 8 علاوه بر اين به موارد ديگرى نيز اشاره كرده است / ر. ك. به: الامام على بن ابيطالب، ج 2

    29ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 5، ص 129 و 130

    30ـ هنگامى كه معاويه حج گذارد و بر عايشه درآمد، عايشه بدو گفت: اى معاويه، آيا حجر و همراهان او را كشتى؟ پس بردباريت كجا رفت كه آنان را شامل نگشت؟ بدان كه من از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمود:در مرج عذراء (مقتل حجر و يارانش) كسانى كشته مى شوند كه آسمانيان برايشان به خشم مى آيند. معاويه در جواب گفت: اى ام المؤمنين، مرد خردمندى نزد من نبود.(؟)

    31ـ محمد بن عقيل علوى حضرمى، معاويه و تاريخ، ترجمه ... عطاردى، مرتضوى، 1364

    32ـ تاريخ يعقوبى، ترجمه عبدالحميد آيتى، ج 1، ص 413

    33ـ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 344

    34ـ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 57 و 58

    35ـ مروج الذهب، ج 2، ص 344

    36ـ همان، ص 246

    37ـ ترجمه تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 419 و ج 2، ص 56 ـ 69

    38 و 39ـ الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 165 و 166 / ص 166

    40 و41 و42 و43 و44 و45 و46 و47 و48 و49 و50 و51 و52ـ نهج البلاغه، خطبه 16 / خ 192 / نامه 53 / خ 16 / خ شقشقيه / خ 16 / خ 136 / خ 173 / خ 15 / خ 126 / خ 224 / خ 169 / خ 110 و 205

    53ـ «نكث» نقض كردن و شكستن عهد و پيمان است و علت نام گذارى ناكثين به اين نام، عهدشكنى آن ها از بيعت بود; «قَسَطَ» به معناى ظلم و جور; و «مَرقَ» به معناى خروج است. چون خوارج از حق خارج شدند، اين گونه ناميده شدند.

    54ـ از جمله در خطبه 92

    55ـ خطبه شقشقيه

    56ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 231

    57ـ ر. ك. به: خطبه هاى 205، 136 و 137 و نامه 54

    58ـ ر. ك. به: نامه هاى 9 و 10 و 28 و 37

    59ـ كلمات قصار، ش 262

    60ـ نهج البلاغه، خطبه 61

    61 و 62ـ مسعودى، پيشين، ج 2، ص 352 / ص 346

    63ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 199

    64ـ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 77

    65ـ نهج البلاغه، خطبه 15

    66ـ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 75

    67ـ رسول جعفريان، پيشين، ج 2، ص 282

    68ـ مسعودى، پيشين، ج 2، ص 360

    69 و 70ـ خطبه شقشقيه

    71 و 72ـ الامام على بن ابى طالب (از تاريخ بغداد)، ج 3، ص 54

    73ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1

    74ـ مسعودى، پيشين، ج 3، ص 21 و 22

    75ـ الامام على بن ابى طالب (از تاريخ بغداد)، ج 3، ص 55

    76ـ مسعودى، پيشين، ج 3، ص 24

    77 و 78ـ نهج البلاغه، خطبه 31 / خطبه 162