گذرى بر تاريخ تشيع در قرن اول و دوم هجرى

گذرى بر تاريخ تشيع در قرن اول و دوم هجرى

غلامحسين محرمى

چكيده

تشيع، مرامى جز اسلام راستين و به تعبير امام خمينى(رحمه الله) «اسلام ناب محمدى»، نيست كه خداى تعالى آن را بر پيامبرش، محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله)، نازل كرده و به وسيله آن حضرت، قوانين و مقررات آن را تشريع فرموده و به دينى جز اسلام راضى نشده: «و رضيت لكم الاسلام ديناً» (مائده: 5) و دينى جز آن را نپذيرفته: «الدين عندالله الاسلام فمن يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه» (آل عمران: 3) چنان كه پيامبران پيشين نيز كيشى جز اسلام نداشتند و به مكتبى جز اسلام دعوت نمى كردند: «ما كان ابراهيم يهودياً و لانصرانياً لكن كان حنيفاً مسلماً» (آل عمران: 2). اين مقال بر آن است كه با نگاهى گذرا بر تاريخ تشيع، در قرن اول و دوم هجرى، به تولد و توسعه آن در بستر اسلام اشاره نمايد.

معناى شيعه

واژه شيعه در لغت، از ماده «شيع» به معناى مشايعت، پيروى و شجاعت است.1 همچنين بر پيروان و ياران اطلاق مى شود; چنان كه غالباً بر ياران و پيروان على(عليه السلام) اطلاق مى گردد.2 ابن خلدون مى گويد: «بدان كه شيعه در لغت عبارت است از ياران و پيروان و در عرف فقها و متكلمان گذشته و حال، به پيروان على(عليه السلام) و فرزندانش اطلاق مى شود.»3

با گسترش تشيع، علاوه بر نام شيعه، به تدريج عناوين ديگرى همچون علوى، امامى، حسينى، اثناعشرى، خاصه، جعفرى، ترابى و رافضى بر شيعيان و دوستداران خاندان رسالت اطلاق مى شد; اگرچه عموم محبّان اهل بيت(عليهم السلام) را نيز شيعه مى گفتند. اين القاب و عناوين به مناسبت ها و حيثيت هاى مختلفى در مورد شيعيان استعمال مى شد. به دليل رودررويى ياران على(عليه السلام) با طرفداران بنى اميه، آنان را «علوى» مى گفتند; همان طور كه به طرفداران بنى اميه، «عثمانى» اطلاق مى شد.4 عنوان «امامى» در مقابل «زيديه»5 و «قطعيه» در مقابل «واقفيه مى باشد.6 همچنين به خون خواهان امام حسين(عليه السلام) «حسينيه» مى گفتند7 و به لحاظ نحله فقهى در مقابل مذاهب اربعه اهل سنت، عنوان جعفريه را در مورد شيعيان به كار مى بردند.

گاهى نيز از سوى مخالفان، القابى به جهت طعنه و تحقير به شيعيان گفته مى شد، چنان كه از زمان معاويه، بنى اميه و اهل شام با توجه به لقب ابوترابِ على(عليه السلام)، به شيعيان ترابى مى گفتند،8 همچنين پس از قيام زيد بن على در كوفه و شهادت وى، مخالفان و دشمنان شيعه، به آنان رافضى اطلاق مى كردند.9

آغاز تشيع

برخى از مخالفان شيعه، آغاز تشيع را مربوط به اعصار و مقاطع تاريخى پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)دانسته اند; در حالى كه نام شيعه نخستين بار در احاديث نبوى بر پيروان و دوستداران على(عليه السلام)اطلاق مى شد. از جمله اين كه: «على و شيعيانش رستگاران روز قيامت هستند.»10

ابن ابى الحديد نيز مى نويسد: «عالمان معتزلى خود را شيعه حقيقى مى دانند كه در روايات وعده بهشت به آنان داده شده است.»11ابن حجر هتيمى نيز مى گويد: «منظور اين احاديث، اين شيعيان نيستند، بلكه دوستداران و خاندان على(عليه السلام) هستند كه اهل بدعت نباشند.»12

مصاديق شيعه، درهمان عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) مشخص بود. محمد كرد على از دانشمندان اهل سنّت مى گويد: «عده اى از صحابه در عصر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)معروف به شيعه على بودند.»13 و در موارد متعددى على(عليه السلام) به پيروان خودشيعه اطلاق مى كرد.14

به هر حال، حقيقت تشيع كه همان دوستى و متابعت و مقدم دانستن على(عليه السلام) مى باشد، به زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) برمى گردد، آن گاه كه آن حضرت با سخنان خود مردم را به پيروى على و خاندانش فرمان مى داد كه واقعه غدير خم از اين جمله است، ابن ابى الحديد نيز مى گويد: «اين اخبار را محدثانى نقل كرده اند كه هيچ كس آن ها را به رفض و تشيع متهم نكرده است و حتّى قائل به افضليت و تقدم على(عليه السلام) بر ديگران نبوده اند.»15

موقعيت على(عليه السلام) در ميان صحابه

اميرمؤمنان(عليه السلام) به جهت قرابت با پيامبر اكرم و سابقه درخشان و جهادش در اسلام و فضايل و سجاياى شخصى از موقعيت عالى و بى نظيرى برخوردار بود و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در آغاز بعثت، در جريان نزول آيه انذار، جايگاه آن جناب را در اسلام به عنوان وصى و وزير خويش تعيين فرمود و اين مطلب در سال هاى آخر عمر پيامبر عمومى تر شد. در نتيجه تأكيد رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) بر مقام و منزلت على(عليه السلام)به گونه اى كه او را از خود مى شمرد و آزار او را آزار خود تلقى مى كرد،16 كينه و حسد قريش نسبت به ايشان به فزونى گذاشت. در آيه كريمه، در جريان مباهله نيز خداى تعالى او را جان پيامبر معرّفى كرده است.17 بدين لحاظ عموم مسلمانان انتظار داشتند كه پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، ايشان به جاى آن حضرت تكيه خواهد زد و اين مطلب بيش از هر چيز، از اشعارى كه در خلال جريان سقيفه سروده مى شد، مشهود است.18 و به همين دليل آنان كه هنگام رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در مدينه نبودند، وقتى كه به مدينه برگشتند و ابوبكر را بر مسند خلافت ديدند، سخت برآشفتند.19 اما هيچ گاه صحابه پيامبر نتوانستند مقام على(عليه السلام) را فراموش كنند. و به نقل مرحوم امينى حديث غدير را 110 تن از صحابه نقل كرده اند.20

نقش قريش در واقعه سقيفه

نقش قريش در واقعه سقيفه بسيار پررنگ و فعال بوده است به گونه اى كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) در موارد متعددى به ظلم و تعدّى قريش نسبت به خود اشاره كرده است.21اما درباره علل عداوت و دشمنىقريش باخاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى توان به مواردى اشاره كرد:

1ـ رياست طلبى قريش

قريش در عصر جاهليت داراى موقعيت ممتازى در ميان عرب هاى جزيرة العرب بودند. ابوالفرج اصفهانى در اين زمينه مى نويسد: «اقوام عرب در هر چيزى جزشعر، قريش رامقدم مى داشتند.»22 آنان به دليل خوى انحصارطلبى و برترى جويى خود، از پذيرش دعوت پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)سرباز زدند و با آن حضرت دشمنى نموده و باخلافت ايشان مقابله كردند، عمر پيوسته به ابن عباس مى گفت: «عرب نمى خواهد كه نبوت وخلافت درشمابنى هاشم جمع باشد».23

2ـ رقابت و حسادت قبيلگى

از زمان جاهليت، ميان بنى هاشم و ساير تيره هاى قريش رقابت وجود داشت، در جريان حفر زمزم توسط عبدالمطلب نخستين بار تمام تيره هاى قريش در مقابل بنى هاشم قرار گرفتند و آنان حاضرنشدند كه افتخار حفر زمزم تنها از آن عبدالمطلب باشد.24 و به همين دليل ابوجهل مى گفت: «ما با بنى هاشم،بر سر تصاحب شرف رقابت مى كرديم، آن ها به مردم طعام مى دادند، ما نيز به آنان طعام مى داديم... تا اين كه گفتند: از ما پيامبرى مبعوث شده كه از آسمان بر او وحى نازل مى شود، هرگز نمى پذيريم.»25

3ـ دشمنى قريش با شخص على(عليه السلام)

بالاخره مهم ترين دليل محروميت على(عليه السلام)، مخالفت قريش با ايشان و عناد و خصومت آنان با شخص آن حضرت بود; زيرا قريش از جانب على(عليه السلام)متحمل خسارت شديد شده بودند و آن حضرت در جنگ هاى عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) پدران، برادران و خويشان كافِر آنان را كشته بود.

سكوت اميرمؤمنان

به طور كلى مى توان گفت كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) مصلحت اسلام و مسلمانان را در نظر گرفت و سكوت اختيار كرد; چنان كه در خطبه شقشقيه مى فرمايد: «... من رداى خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن در پيچيدم (كنار رفتم) در حالى كه در اين انديشه فرورفته بودم كه آيا با دست تنها (بدون ياور) بپاخيزم و يا در محيط پر خفقان و ظلمتى كه پديد آورده اند، صبر كنم. محيطى كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان باايمان را تا واپسين دم زندگى به رنج وادارد. (عاقبت) ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديك تر است، لذا شكيبايى ورزيدم...»26 در مورد فلسفه سكوت ايشان، با توجه به سخنان آن حضرت، مى توان به علل و عوامل ديگرى چون: پرهيز از تفرقه ميان مسلمانان و حفظ وحدت آنان، خطر مرتدان و حفظ عترت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اشاره نمود.27

تشكّل عينى و سياسى شيعه پس از سقيفه

گشتند.28 و چون على(اگرچه با تشكيل سقيفه، على(عليه السلام) از صحنه سياست دور ماند،ولى شيعه به عنوان گروهى ويژه، با جهت گيرى سياسى خاص، پس از واقعه سقيفه شكل گرفت و به طور انفرادى و دسته جمعى از حقانيت على(عليه السلام) دفاع كرد. ايشان ابتدا در خانه حضرت فاطمه(عليها السلام) جمع شدند و از بيعت امتناع ورزيدند كه در نتيجه اين تجمع، با هجوم عمال سقيفه روبه رو عليه السلام)به خاطر مصلحت اسلام راضى به برخورد خشونت آميز نبودند، از شيعيان خواستند با بحث و مناظره به مقابله با مخالفان برخيزند. از جمله مى توان به مناظره دوازده تن از آنان با ابوبكر در روز جمعه، در مسجدالنبى اشاره كرد كه طبرسى از امام صادق(عليه السلام) نقل كرده است.29 علاوه بر اين، در طول 25 سال حكومت خلفاى سه گانه و سكوت حضرت على(عليه السلام) همواره شيعيان صحابى،على(عليه السلام)را به عنوان خليفه و اميرالمؤمنين بر حق معرفى مى كردند. سرانجام از طريق همين صحابه شيعى، تشيع به نسل هاى بعد و تابعان منتقل شد. در اثر تلاش هاى اينان بود كه در اواخر حكومت عثمان، از لحاظ سياسى زمينه براى خلافت على(عليه السلام) مهيّا شد.

صحابيان شيعى

گرچه اميرمؤمنان در مقابل دست اندركاران و جمع محفلى سقيفه نشينان بى ياور ماند و مردم او را تنها گذاشتند، ولى به تدريج، صحابيان پيامبر به اشتباه خود پى برده و به طريق حق رهنمون شدند. شيخ طوسى در اين باره مى گويد: «از جمله نخستين صحابيانى كه به طريق حق برگشتند و به امامت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) قائل شدند، عبارتند از: ابوالهيثم بن تيهان، ابوايوب، خزيمة بن ثابت، جابر بن عبدالله انصارى، زيد بن ارقم، ابوسعيد سهل بن حنيف، براء بن مالك، عثمان بن حنيف، عبادة بن صامت، قيس بن سعد، عدى بن حاتم، عمرو بن حمق، عمران بن حصين، بريده اسلمى و مردم زياد ديگرى»30 كه از آن ها به «بشر كثير» تعبير مى كند.

سيدعلى خان شيرازى نيز پس از شمارش صحابيان شيعى در دو باب صحابيان شيعى بنى هاشم و غيربنى هاشم،31 مى گويد: «بدان كه تعداد كثيرى از صحابيان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر امامت اميرالمؤمنين(عليه السلام) برگشتند كه شمارش آن ها براى ما ممكن نيست و ناقلان اخبار اتفاق دارند كه اكثر صحابه در جنگ هاى اميرمؤمنان همراه آن حضرت بودند.»32

اكثر صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جنگ هاى على(عليه السلام) با ناكثين و قاسطين و مارقين همراه آن حضرت بودند. شيخ مفيد هزار و پانصد تن از آنان را كه در جنگ جمل كنار اميرمؤمنان بودند، از معتقدان به امامت آن جناب مى داند.33

ادوار تحول تاريخى شيعه

جامعه شيعه پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، تا پايان قرن دوم هجرى، فراز و نشيب ها و ادوار مختلفى را طى كرد كه مى توان به سه دوره كلى اشاره كرد:

الف ـ عصر خلفاى اوليه

اين دوره از سقيفه تا پايان خلافت اميرمؤمنان(عليه السلام) را دربرمى گيرد. در اين دوره تشيع به همت صحابيان بزرگوارى چون سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد، حذيفة بن يمان و بر اساس قرآن و سنّت رشد كرد، تا اين كه پس از قتل عثمان زمينه براى خلافت اميرمؤمنان مهيا شد. در اين عصر بود كه شيعيان به مرام خويش تظاهر مى كردند وخود راعلوى على(عليه السلام) معرفى مى نمودند.34

ب ـ عصر امويان

عصر امويان دشوارترين و بحرانى ترين عصر تاريخ تشيع مى باشد كه از سال 40 هـ شروع و تا سال 132 هجرى ادامه يافت. همه خلفاى اموى به استثناى عمر بن عبدالعزيز، دشمن سرسخت شيعه بودند. البته پس از هشام، امويان سرگرم مقاومت در برابر شورش هاى داخلى و نهضت عباسيان بودند و از سخت گيرى هاى گذشته خبرى نبود. لازم به ذكر است كه خلفاى اموى در شام (كانون بنى اميه) مى زيستند و بيش تر از طريق حاكمان خون ريز مناطقِ شيعه نشين، بر شيعيان فشار مى آوردند. از ميان آنان زياد، عبيدالله بن زياد و حجاج بن يوسف گوى سبقت را از ديگران ربوده بودند.

به نقل مسعودى، «هنگام مرگ حجّاج، در زندان مشهور وى پنجاه هزار مرد و سى هزار زن زندانى بودند كه شانزده هزارنفر از آنان عريان و بى لباس بودند. حجّاج زنان و مردان را در يك مكان زندانى مى كرد و زندان هاى وى بدون سقف بود. از اين رو، محبوسان از گرماى تابستان و سرما و باران زمستان در امان نبودند.»35 معمولاً شيعيان قربانى حبس، شكنجه و آزار و كشتار حجّاج بودند.

در اثر ظلم و ستم هاى بى حدّ و حصر امويان، قيام هاى چندى صورت گرفت كه عبارتند از: قيام حرّه، قيام ابن زبير، قيام ابن اشعث، قيام توّابين، قيام مختار، قيام زيد، قيام يحيى بن زيد و قيام عبدالله بن معاويه ـ از تبار جعفر طيّار. برخى از اين قيام ها از جمله قيام توابين، مختار، زيد، يحيى و عبدالله قيام شيعى بودند و به خونخواهى امام حسين(عليه السلام)به وجود آمده بودند. اين قيام ها در توسعه تشيّع اثرى مثبت از خود بر جاى گذاشتند. با وجود همه اختناق ها و ستمكارى هاى امويان نسبت به شيعيان، هرگز گسترش تشيع متوقف نشد; زيرا مظلوميت خاندان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، موجب تمايل قلوب مردم به سوى آنان شده و همواره افراد جديدى به صف شيعيان مى پيوستند. اين امر در اواخر دولت اموى كاملاً مشهود بود.

ج ـ تشيع در عصر عباسيان

در عصر عباسيان، تشيع از گسترش روز افزون ترى نسبت به عصر امويان، برخوردار بود و شيعيان در اقصى نقاط سرزمين پهناور اسلامى پراكنده شدند، چنان كه هنگام سعايت از امام كاظم(عليه السلام)نزد هارون گفته مى شود كه از مشرق و مغرب عالم به نزد حضرت خمس مى آورند.36 زمانى كه امام رضا(عليه السلام)در راه مرو وارد شهر نيشابور شدند، علاوه بر تعداد بى شمار استقبال كنندگان، تنها بيست هزار كاتب قلم و دوات به دست، حديث سلسلة الذهب را مى نوشتند.37 عباسيان هنگام تشييع جنازه امام موسى كاظم(عليه السلام)، به اين مطلب پى بردند و سليمان بن منصور، عموى هارون براى فرونشاندن خشم شيعيان ـ كه اجتماع باشكوهى را تشكيل داده بودند ـ پابرهنه در مراسم تشييع جنازه آن حضرت شركت كرد.38 پس از اين، خلفاى عباسى سعى داشتند كه رفتار محترمانه اى با ائمه اطهار(عليهم السلام) داشته باشند تا موجب خشم شيعيان نشوند. بدين جهت امام رضا(عليه السلام) در عصر هارون از آزادى نسبى برخوردار بود و مى توانست به فعاليّت هاى علمى و فرهنگى شيعيان رسيدگى كند، حتى امامت خود را آشكار سازد و تقيه را كنار بگذارد و با اصحاب ساير فرق و مذاهب به بحث و گفت وگو بپردازد. چنان كه اشعرى قمى نقل مى كند: «در زمان امام كاظم و امام رضا(عليهما السلام) عده اى از مرجئه اهل سنّت و زيديان به تشيّع گرويدند و معتقد به امامت اين دو امام گشتند.»39 بدين جهت امام رضا(عليه السلام)را طبق دستور مأمون از راه بصره، اهواز و فارس به سوى مرو بردند. نه از طريق كوفه، جبل و قم كه محل تجمع شيعيان بود.40

به همين دليل، در عصر عباسيان بيش ترين كنترل بر رهبران شيعى اعمال مى شد تا عموم مردم شيعى.

امام صادق، امام كاظم و امام رضا(عليهم السلام)در قرن دوم، در عصر عباسيان، مى زيستند و خلفاى معاصر اين بزرگواران عبارت بودند از: سفاح، منصور، مهدى، هادى، هارون، امين و مأمون. از اين ميان منصور و هارون سخت گيرترين اين خلفا نسبت به شيعيان و علويان بودند. بر اثر سخت گيرى اين خلفا، سلسله قيام هاى زيدى از زمان منصور عباسى شروع و تا پايان قرن دوم ادامه داشت. اين قيام ها عبارت بودند از: قيام محمد نفس زكيه در مدينه، قيام برادرش ابراهيم در بصره، قيام حسين بن على حسنى در نزديكى مكه، قيام يحيى بن عبدالله حسنى در مازندران و قيام ادريس بن عبدالله حسنى در مغرب.41 سرانجام در عصر مأمون، قيام ابوالسرايا به نام محمد بن ابراهيم طباطبا رخ داد كه حجاز، يمن، جنوب ايران و عراق به جز بغداد را فراگرفت.42 البته، به جز قيام ادريس در مغرب همه قيام ها با شكست مواجه شدند.

فزونى شيعيان در عصر عباسيان

چنان كه پيش تر متذكر شديم، تشيّع در عصر عباسيان از توسعه روزافزونى برخوردار بود كه مى توان علل و عوامل آن را چنين برشمرد:

1ـ در عصر بنى اميه، هاشميان اعم از عباسيان و علويان متحّد بودند و از زمان هشام، كه تبليغات عباسيان شروع شده بود و با قيام زيد و پسرش يحيى هماهنگى داشت، بر اساس مبانى تشيع بود. چنان كه ابوالفرج اصفهانى مى گويد: «آن هنگام كه وليد بن يزيد، خليفه اموى، كشته شد و ميان مروانيان اختلاف افتاد، مبلّغان و داعيان بنى هاشم به نواحى مختلف رفتند و نخستين چيزى كه آنان اظهار مى كردند، افضليت على بن ابى طالب و فرزندانش و مظلوميت آنان بود.»43 منصور عباسى يكى از راويان حديث غدير بود.44 از اين رو، افراد زيادى از شيعيان در دستگاه عباسى به سر مى بردند و مناصب عالى داشتند.

2ـ پايان عصر اموى و روى كار آمدن عباسيان و جنگ و نزاع ميان آنان فرصتى را پيش آورد و امام باقر و امام صادق(عليهما السلام)توانستند فعاليت هاى چشم گيرى را در معرفى مبانى تشيع انجام دهند، به ويژه امام صادق(عليه السلام) كه در رشته ها و علوم مختلف به تربيت و پرورش نيروى انسانى همت گمارد. دانشمندان برجسته اى چون هشام بن حكم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن طاق، مفضل بن عمر، جابر بن حيّان و ... در محضر آن حضرت رشد يافتند. شاگردان آن حضرت به چهار هزار نفر بالغ مى شد.45 بدين ترتيب، شاگردان آن حضرت در شهرها و مناطق مختلف پراكنده و به تبليغ تشيع مى پرداختند.

3ـ علويان نيز به دليل شكست قيام هايشان، در سرزمين هاى مختلف اسلامى پراكنده شده بودند و نقش بسزايى در گسترش و توسعه تشيع داشتند. علويان از چند جهت در ميان مردم داراى موقعيت و نفوذ بودند: به جهت انتسابشان به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، از شأن و منزلت بالايى برخوردار بودند و به جهت مظلوميّت هميشگى، در قلوب مردم جاى داشتند. علاوه بر اين كه، علويان اصولاً مردمى مقيد به فرايض و دستورات دينى بودند، بر خلاف حاكمان اموى و عباسى كه ظالم و فاسق بودند و تقيّدى به احكام و قوانين اسلام نداشتند.

خلاصه

سابقه تشيّع ريشه در عصر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) دارد و آن حضرت در احاديث متعدد از پيروان على(عليه السلام) به «شيعه» تعبير آورده و شيعيان على را رستگاران روز قيامت معرفى كرده است. بر خلاف تهمت هايى كه در طول تاريخ بر شيعه زده اند، شيعيان گروهى نيستند كه در ادوار بعدى پديد آمده باشند، بلكه از زمان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)، در ميان اصحاب كسانى بودند كه شيعه على ناميده مى شدند. پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز همين افراد در كنار على(عليه السلام) قرار گرفتند. اگرچه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، به ويژه در عصر امويان، مذهب تشيع مورد بى مهرى حاكمان و متوليان سياسى قرار گرفت و بر شيعيان ظلم و ستم بسيار روا شد، ولى هيچ گاه دشمنان نتوانستند مانع از گسترش تشيع شوند، بلكه مظلوميت شيعه، محبّت آنان را در قلوب مردم بيش از بيش افزايش داد. سرانجام نهضت بزرگ عباسيان در بستر تشيع به وقوع پيوست و آنان با طرح مظلوميت خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، بر امويان غلبه كردند.


  • پى نوشت ها

    1_لارشاد، پيشين، ص 5251ـ خليل بن احمدالفراهدى،ترتيب كتاب العين، انتشارات اسوه، ج 2، ص 960

    2ـ فيروزآبادى، قاموس اللغه، چاپ سنگى، ص 332

    3ـ عبدالرحمن بن محمد ابن خلدون، مقدمه، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1408 هـ، ص 196

    4ـ سيدمحسن امين، اعيان الشيعه،دارالتعارف للمطبوعات،بيروت، ج1،ص 19

    5ـ ابن خلدون، همان، ص 197

    6ـ شهرستانى، الملل و النحل، الشريف الرضى،قم،1364هـ،ج1،ص150

    7ـ ابن عبدربه اندلسى، العقد الفريد، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1409 هـ، ج 2، ص 234

    8ـ بلاذرى، انساب الاشراف، منشورات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1394 هـ، ج 2، ص 423

    9ـ شهرستانى، همان، ص 139

    10ـ ابن الجوزى، تذكرة الخواص، منشورات المطبعه الحيدريه، نجف، 1383، ص 54

    11ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، داراحياء التراث العربى، بيروت، ج 20، ص 226

    12ـ ابن حجر هتيمى مكى، الصواعق المحرقه، مكتبه قاهره، 1383 هـ، ص 232

    13ـ محمدحسين مظفر، تاريخ شيعه، مكتبه بصيرتى، (بى تا) ص 9، به نقل از: خطط الشام، ج 5، ص 251 ـ 256

    14ـ شيخ مفيد، محمد بن محمد بن النعمان، الجمل، مكتب الاعلام الاسلامى، مركز النشر، ط دوم، 1316 هـ، ص 243 ـ 285

    15ـ ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 349

    16ـ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب،انتشارات علامه، قم، ج 4، ص 102

    17ـ آل عمران: 61

    18ـ زبير بن بكار، اخبار الموفقيات، منشورات الشريف، قم، 1416 هـ، ص 581 ـ 580 و 592 / ابن واضح، تاريخ يعقوبى، منشورات الشريف الرضى، قم، ط اول، 1414 هـ، ج 2، ص 128

    19ـ ابن واضح، همان، ص 126

    20ـ علامه امينى، الغدير، دارالكتب الاسلاميه، تهران، ج 1، ص 14 ـ 16

    21ـ نهج البلاغه، خطبه 17

    22ـ ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، داراحياء التراث العربى، بيروت، ج 1، ص 74

    23ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 194

    24 و 25ـ ابن هشام،السيرة النبويه، دارالمعرفة،بيروت، ج 1، ص 143ـ147

    26ـ نهج البلاغه، خطبه 3

    27ـ نهج البلاغه، خطبه 26 و نامه 62

    28ـ ابن واضح، پيشين، ج 2، ص 126

    29ـ طبرسى، الاحتجاج، انتشارات اسوه، ج 1، ص 186 ـ 200

    30ـ شيخ طوسى، اختيار معرفة الرجال (معروف به رجال كشى)، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، قم، 1404 هـ، ج 1، ص 181 ـ 188

    31ـ32ـ سيدعلى شيرازى، الدرجات الرفعيه فى طبقات الشيعه، مؤسسه الوفاء، بيرت، ص 41 ـ 455/ ص 188

    33ـ34ـ شيخ مفيد، پيشين، ص 109 و 110/ ص 346

    35ـ على بن الحسين مسعودى، مروج الذهب، منشورات مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1411 هـ، ج 3، ص 187

    36ـ شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه محمدباقر ساعدى خراسانى، كتابفروشى اسلاميه، 1367 هـ، ص 581

    37ـ شيخ صدوق، عيون اخبارالرضا(عليه السلام)، ط قم،سال1377 هـ.ق، ج 2، ص 135

    38ـ سيدمحسن امين، پيشين، ج 1، ص 29

    39ـ اشعرى قمى،المقالات و الفرق،انتشارات علمىوفرهنگى،تهران،ص 94

    40ـ ر. ك. به: مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، چاپ هشتم، 1378 هـ. ش، ص 478

    41ـ على بن الحسين مسعودى، پيشين، ج 3، ص 326

    42ـ ابن واضح، پيشين، ج 2، ص 445

    43ـ ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، منشورات الشريف الرضى، قم، 1416 هـ، ص 207

    44ـ اسد حيدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالكتاب العربى، بيروت، ط سوم، 1403، ج 1، ص 42

    45ـ شيخ مفيد، ا
     

سال انتشار: 
10
شماره مجله: 
40
شماره صفحه: 
52