روش شناسي ميردال

روش شناسي ميردال

علي جابري

چكيده

توسعه اقتصادى براى كشورهاى توسعه نيافته يك هدف مطلوب و آرمانى است. علم اقتصاد توسعه (Development economics) براى رسيدن به هدف مذكور، براى كشورهاى توسعه نيافته تدوين شده است. اين در حالى است كه اولاً، كشورهاى توسعه نيافته فرهنگ ها و آداب و رسومى متفاوت با جوامع پيشرفته دارند. ثانياً، نظريه پردازان و صاحب نظران اين علم در جوامع پيشرفته و بر اساس شرايط فرهنگى حاكم بر آن رشد كرده اند. ثالثاً، اكثر قريب به اتفاق اين نظريه پردازان راه طى شده توسط كشورهاى توسعه يافته را تنها راه نيل به توسعه اقتصادى تلقى مى كنند و شرايط فرهنگى و آداب و رسوم سنّتى و ارزش هاى اخلاقى جوامع توسعه نيافته را مانع تحقق توسعه اقتصادى مى دانند و معتقدند كه اين موانع بايد از ميان برداشته شود.

پرفسور گونارميردال يكى از نظريه پردازان توسعه اقتصادى، بر خلاف اكثريت مذكور، قايل به حفظ ارزش هاى بومى بوده و بر نقش مثبت اصول ارزشى بومى در توسعه اقتصادى تأكيد كرده است.

اين تحقيق، كه بر اساس مقاله ارزشمند نويسنده محترم، دايكما، صورت گرفته است، نشان مى دهد كه ميردال نيز با ديگر نظريه پردازان توسعه اقتصادى اختلاف اساسى ندارد و در حقيقت، اصول و مبانى ارزشى، كه ميردال بر نقش آن ها تأكيد دارد، همان چيزى است كه در جوامع پيشرفته حاكم مى باشد.

مقدمه

توسعه اقتصادى به رغم قدمت چند صد ساله اش در جهان متمدن و پيشرفته، براى كشورهاى عقب مانده و توسعه نيافته پديده اى آرمانى و مطلوب است. با همه تأكيد صاحب نظران توسعه اقتصادى بر منحصر به فرد نبودن راه نيل به توسعه اقتصادى، بيش تر نظريه پردازان و نويسندگان راه طى شده توسط كشورهاى پيشرفته را تنها راه نيل به توسعه مذكور مى دانند،1 در حالى كه اقتصاد توسعه شاخه اى از علم اقتصاد است و علم اقتصاد نيز به نوبه خود، يكى از علوم انسانى مى باشد كه در آن، رفتار اقتصادى انسان ها مورد تجزيه و تحليل قرار مى گيرد. روشن است كه انسان ها در مناطق و جوامع گوناگون، با عقايد و آرمان هايى متفاوت، رفتارهاى (اقتصادى) متفاوتى نيز دارند.

براى كاوش درمسائل توسعه اقتصادى، توجه به زمان، مكان و شرايط علمى و فرهنگى شكل گيرى نظريات نظريه پردازان توسعه اقتصادى ضرورى به نظر مى رسد.

در اين ميان، چيزى كه بدون استثنا، مورد هجوم واقع شده و مانع رسيدن به توسعه تلقى گرديده، به طورى كه برداشتن آن براى نيل به توسعه اقتصادى ضرورى و مورد تأكيد قرار گرفته، ارزش هاست كه به صورت هاى گوناگونو با عناوين متفاوت، از قبيل تعصّب، خرافات و ضديت با علم مورد نكوهش واقع شده است.

در اين زمينه، گوناميردال2 از معدود كسانى است كه با مسأله توسعه اقتصادى، به صورت ريشه اى برخورد كرده و به خصوص بر موضوع ارزش هاى بومى و نقش آن در توسعه اقتصادى تأكيد كرده است. اما صدق ادعاى او و اين كه آيا ميردال حرف جديدى ـ غير از اكثريت مذكوردارد و روزنه تازه اى گشوده است يا خير، با مطالعه و بررسى مقاله ارزشمند ايجن آر. دايكما در ويژه نامه مجله Development،(World)3روشن مى شود. نويسنده مزبور با بيانى رسا و با آگاهى كامل به مبانى و اصول فكرى ميردال، شيوه وى را تشريح كرده وآن را مورد نقد قرار داده است.

در اين نوشتار، ابتدا نكات مهم و برجسته روش شناسى ميردال به صورت اجمالى و بر اساس مقاله دايكما مورد توجه قرار گرفته و هم زمان، توضيحات لازم در پى نوشت ها مطرح گرديده است. سپس نقد و بررسى اين شيوه، كه توسط خود دايكما صورت گرفته، مورد ملاحظه قرار مى گيرد و در نهايت، با ارزيابى روش شناسى ميردال، اين تحقيق با يك نتيجه گيرى به پايان مى رسد.

ويژگى هاى برجسته روش شناسى توسعه اقتصادى ميردال

هدف اصلى اين تحقيق آن است كه روش شناسى توسعه اقتصادى ميردال4 را در فرايندى بررسى نمايد كه بيانگر انتقال او از يك نظريه پرداز محض5 عارى از ارزش6 به اقتصاددان نهادگراى توسعه باشد، چرخشى كه به قول لندربرگ (لندربرگ، 1974، ص 478) به مثابه سقوط اسفناك كسى است كه در سال هاى اوليه زندگى خود، آثار علمى چشمگيرى داشته، ولى در سال هاى آخر، سرنوشت خويش را به افكار مشوّش و درهم7 مسائل ارزشى سپرده است.

ميردال حرفه اقتصادى خود را با تمايل و به صورت تحسين برانگيزى، زير نظر استادان مكتب استكهلم شروع كرد. نقطه ضعفى كه ميردال در دوران جوانى از اقتصاد «كلاسيك» و «نئوكلاسيك» پيدا كرد و به آن حمله نمود «مسأله ارزش»8 بود. از ديدگاه او، مشكل ارزش از شمول نامناسب ارزش ها در چيزى كه به عنوان «اقتصاد علمى»9 تجسم يافته بود، ناشى مى شد. وى بر اين باور بود كه همه مقوله هاى ارزشى را بايد كنار گذاشت; چرا كه آن ها مهملات غيرضرورى متافيزيكى(Superfluous metatphysical ballast)هستند و براى مشاهده و توصيف واقعيتعلمى و تحليل و تبيين روابط علّى بين حقايق مضرّند. ميردال جوان در اين كه علم بايد «رهااز ارزش ها»10 باشد با وبر11 (Max Weber,1964-1920) هم عقيده بود.

با وجود اين، ميردال پس از بلوغ فكرى12 از ديدگاه اوليه خود، به عنوان «تجربه گرايى خام»13 عدول كرد و آن را رد نمود. مى توان نظر روش شناسانه تكامل يافته وى و نقش مبانى ارزشى14، را در آن اين گونه بيان كرد:

ميردال نظر مكلاپ(Fritz Machlup)را در مورد حقيقت15 نامعقول مى داند و آن را رد مى كند. مكلاپ واقعيت را تصورى از عينيت و بى طرفى مى داند كه بر حسب آن، واقعيت صحيح و بى طرفانه عينى واقعيتى است كه از نظر همه ذهنيت هاى ممكن، يكسان باشد. بر اساس نظريه ميردال، اين كه همه حقايق بدون توجه به چشم انداز و ذهنيت معيّنى يكسان باشد، نامعقول است.

ميردال معتقد بود كه واقعيت هاى علمىفى نفسهوجود ندارد تا در انتظار كشف دانشمندان باشيم، «واقعيت علمى» عبارت است از ساختارى كه از حقيقت به هم تنيده و پيچيده اى انتزاع شده باشد. (ميردال،1944،ص 1057)واقعيت ها فقط هنگامى معنا و مفهوم پيدا مى كند كه در چارچوب يك نظريه سازمان يافته و محقق شده درآيد. (ميردال،1957،ص164)

ذهنيتى كه بايد وجود داشته باشد تا چنين نظريه هايى را شكل دهد، تصادفى نيست; همان گونه كه از موضوع تحت بررسى نيز ناشى نمى گردد، بلكه بيش از همه، از عناصر مقدم بر تجربه16 تشكيل مى شود كه از علايق و اصول و مبانى ارزشى ما سرچشمه مى گيرد. او نتيجه گيرى مى كند كه «بدون مبانى ارزشى، ما علاقه، احساس، ارتباط يا اهميت و در نتيجه، هدفى نخواهيم داشت» (ميردال، 1953، ص 240) و اضافه مى كند كه «ما مى توانيم براى منطقى كردن تفكر خود تلاش نماييم، ولى فقط با مواجهه مبانى ارزشى و نه با فرار از آن ها.» (ميردال، 1953، ص 240)

وى تصريح مى كند كه «اصول ارزشى از ابتدا تا انتها، در نظريه ها نفوذ مى كند. بنابراين، واقعياتِ مشاهده شده، راه به كارگيرى استدلال و حتى شيوه ارائه نتايج به دست آمده را اصول و مبانى ارزشى تعيين مى كند.» (ميردال، 1972، ص 162)

بدين سان، مى توانيم ظهور بار ارزشى و بارنظرى17را، كه در روش شناسى ميردال با هم مى آيند، استنباط كنيم، به گونه اى كه اهميت معرفت شناسانه18مبانى ارزشى چشم انداز و ذهنيتى را به نظريه ها ارائه نمايد. معيار كلى ميردال براى اين ذهنيت، «واقع بينانه»19 بودن آن است.

حال بايد ديد منبع ارزش گذارى ها، كه در نظريه مورد نياز است و به اصطلاح خود ميردال، مسأله نحوه تعليل نقش ارزش گذارى هاى بشرى در تحقيقات چيست.

ميردال به صورت هماهنگ، آنچه را به عنوان نگرش هاى منحرف توسعه تلقى مى كند، طرد مى نمايد. از نظر او بيش تر انحرافات در نتيجه تأثيرات غربى در نظريه هاى توسعه نفوذ پيدا كرده است. چنين انحرافى، چشم انداز و ذهنيت غيرقابل پذيرشى ارائه مى دهد. (ميردال، 1968، ص 13)

از نظر او، اين مسأله موجب تحريك و رنجش خاطر كشورهاى توسعه نيافته مى شود.

آن ها تمايل دارند كه مسائل مربوط به ايشان از نظر علايق و ارزش گذارى هاى خودشان تجزيه و تحليل گردد. ميردال ادعا مى كند كه مطالعات آسيايى او بدون حضور منافع كشورهاى بيگانه انجام گرفته و از اين رو، موضع بيرونى ميردال در مورد توسعه، تضمين شده است.

البته در اين كه چه چيزى نقطه شروع ارزش گذارى هاى بى طرفانه و بى غرض را تشكيل مى دهد، ميردال منشأ ارزش گذارى ها را عاطفى صرف20 مى داند و از نظر او، عواطف ريشه اخلاق راتشكيل مى دهد.21 ديدگاه عاطفه گرايى امكان هر نوع ارزش گذارى غايى را رد مى كند.

در برخورد با اين مشكل، كه اصول و مبانى ارزشى چه كسى بايد پيروى شود، توصيه اوليه او براى حل اين مشكل، پيش بينى گرا22بود: ارزش گذارى هاى قوى ترين گروه ها را در جامعه انتخاب كن; زيرا ارزش گذارى آنان قرين به موفقيت خواهد بود. اما وى در نهايت، با اين نگرش اقناع نشد. سرانجام، او فرض مى كند كه محقق يك «هنجار ابزارى»23 را براى شكل دادن پايه هاى ارزشى نظريه خود انتخاب مى كند. هنجار مذكور بايد در برخى آزمايش ها در مورد ارتباط و اهميت به جامعه مورد مطالعه، پذيرفته شود. اما دلايل ارتباط و محتواى خود هنجار ابزارى در نهايت، به نظر خود محقق بستگى دارد.

ميردال انواع ارزش گذارى ها را كه در نظريه توسعه خود به كار گرفته، در امتداد دو خط مشى توجيه كرده است:

اولاً، به كارگيرى ارزش گذارى هاى مطلوب24 را مجاز مى داند.

ثانياً، در حد پايين تر، ارزش گذارى هاى ابزارى را به كار مى گيرد; زيرا ارزش گذارى هايى كه ممكن است به طور مشروع و قانونى مطالعه توسعه را تحت تأثير قرار دهد، لزومى ندارد كه هيچ ارتباط مستقيمى با افراد معمولى، كه جامعه آن ها تحت مطالعه و بررسى است، داشته باشد، بلكه ممكن است «ارزش گذارى هاى مطلوب ابزارى»25 باشد كه توسط محقق شناسايى شده است. خود ميردال ارزش گذارى هاى پژوهش و تحقيق توسعه را «آرمان هاى نوين»26 خوانده است و ادعا مى كند كه جديدترين آن ها را از منطقه جنوب آسيا، كه نوسازى27 را هدف قرار داده اند، اختيار كرده است. (ميردال، 1968،ص54)اين آرمان ها عبارت است از:

1. عقلانيت;28
2. توسعه و برنامه ريزى براى توسعه;
3. افزايش بهرهورى;
4. بالابردن سطح زندگى;
5. برابرسازى اقتصادى و اجتماعى;
6. نهادها و رفتارهاى مترقّى;
7. يكپارچگى و استحكام ملى;
8. استقلال ملى;
9. دموكراسى سياسى;
10. دموكراسى بين توده مردم;
11. انضباط اجتماعى. (ميردال، 1968، ص 5767)

نقد و بررسى روش شناسى توسعه ميردال توسط دايكما

دايكما ضمن نقد روش توسعه ميردال، مى نويسد: منشأ اين ارزش گذارى ها و مبانى ارزشى چيست و از كجا مشروعيت كسب كرده است؟ با اين كه ميردال مكرّر مدعى ويژگى هاى بومى آن ها بوده، با كمال تعجب، اين ها از ويژگى هاى غربى برخوردار است.

پس ارزش گذارى هاى بومى سنّتى از نظر ميردال چگونه توجيه پذير است؟ بايد توجه داشت كه آرمان هاى نوين، هنجارهايى ابزارى است كه پايه هاى فروض ارزشى اين ديدگاه را تشكيل مى دهند. بنابراين، اين ها از تقدّم مقامى برخوردار است و به صورت معيارهايى درآمده كه به وسيله آن، ساير ارزش گذارى ها ارزيابى مى شود. از اين لحاظ، ميردال بين آن ها تمايز قايل مى شود.

ميردال اظهار مى دارد كه اگر ارزش گذارى هاى سنّتى در تضاد با آرمان هاى نوين، توسط افراد يا گروه هاى سياسى حفظ شود در اين صورت، به عنوان عوامل بازدارنده29 عمل خواهد كرد و در سازمان دهى و امور سياست معقول و منطقى، موجب ترديد و بى ميلى خواهد شد. از سوى ديگر، اگر توده هاى مردم به آن ها معتقد باشند، در اين صورت، اينارزش گذارى هاىسنّتىبه عنوان موانع30 در روند توسعه عمل خواهد كرد. مدلول هر دو يكى است: يا بايد بر آن ها چيره شد و يا بايد آن ها را از سر راه برداشت. ولى «مانع» چيزى است كه بايد به وسيله نيروى قوى تر از ميان برداشته شود.

به نظر مى رسد مشكل عمده اى كه ميردال در مورد ارزش گذارى هاى سنّتى دارد آن است كه اين نوع ارزش گذارى ها بر خلاف آرمان هاى نوين، معمولاً تابع عقلانيت مطلوب و آرمانى نيست. (ميردال، 1968، ص 74)

ولى آيا اين قضاوت عادلانه است؟ ظاهراً بايد جواب ميردال چنين باشد كه فقط در اين صورت است كه اين ها منجر به توسعه مى شوند. ولى هنوز يك اشكال باقى است: توسعه، كه بايد از يك تعريف داراى بار ارزشى برخوردار باشد، كدام است و ارزش گذارى چه كسانى توسعه را تعريف مى كند؟ آيا ارزش گذارى هاى سنّتى31 هيچ نقشى در اين تعريف ايفا نمى كند؟ چگونه «نوسازى» از ارزش گذارى هايى برخوردار گرديد كه مى توان ارزش گذارى هاى سنّتى را به طور ابزارى به وسيله آن ارزيابى كرد؟

ميردال مى پذيرد كه اقشار بالايى طبقه مرفّه32برگزيدگان نخبه ـ33 ابزار آرمان هاى نوين هستند. (ميردال، 1970، ص 417) حال پيوند آشكار او را با نظر يك اقليّت كوچك چگونه بايد توجيه كرد؟ آيا ميردال معتقد است كه بايد خواست آنان بر توده ها تحميل شود؟

به نظر مى رسد وفادارى او به طبقات مرفّه، شكلى از جريان فكرىسياسى وى بوده است. برگزيدگان نخبه براى ميردال مهمّند; زيرا اين افراد در اثر تحصيلات، به صورت گنجينه اى از آرمان ها، اميد و اعتقاد روشن فكرى درآمده اند. اين ها از پيوند با نخبگان غربى، به ويژه متخصصان علوم اجتماعى، عقلانيت و سركوب كردن اراده غيرعقلانى را فرا گرفته اند. ارزش هاى اين افراد در مقايسه با ارزش هاى ايستاى توده ها، عامل پويايى است. آيا اين نگرش صحيح است؟ و آيا اين است نتيجه محدوديت هاى چشم انداز ميردال؟

ديدگاه ميردال در مورد انسان، اساساً خير و صلاح است و هر مصيبت و بدبختى در روى زمين يافت شود، نتيجه شرايط بد زيست محيطى اجتماعى است كه خود اين ها نيز زاييده جهل و بى خبرى مى باشد. اين يك ديدگاه فوق العاده خوش بينانه نسبت به طبيعت است; زيرا هيچ نوع بدى و شرارتى در آن وجود ندارد. در اين ديدگاه، بايد انسان و علل تعالىِ او را در محيط مسلّط بر او جستوجو كرد.

در واقع، ديگر انسانيت انسان مزيّت چندانى به حساب نمى آيد، به خصوص افراد معمولى كه چنين نيستند. ارزش گذارى ها و اعتقادات او ارزشى ندارد; زيرا محصول محيط زيست توسعه نيافته و پست مى باشد; اين ها در محيط زيستى، كه فاقد انسجام است، هيچ گونه استحكام و انسجامى ندارد. ارزش گذارى هاى بومى نبايد مورد توجه جدّى قرار گيرد، مگر اين كه بازدارندگى و ممانعت آن ها از توسعه مورد توجه باشد. در اين ديدگاه، دستورالعمل هاى توسعه به سمت محيط زيست هدايت شده است. هيچ نيازى به مورد توجه قرار گرفتن شرافت هاى انسانى34 وجود ندارد; زيرا با بهبود شرايط زيست محيطى، كمالات و شرافت هاى مذكور شكوفا خواهد شد.

دايكما مى گويد: براى اين كه در توجيه نظريه ميردال دچار دور نشويم، به نظر مى رسد كه بتوانيم «مرد»35 و «انسان»36 را مطرح كنيم. «انسان» معمولى و عادى از طريق محيط زيست قابل حصول است، در حالى كه «مرد» به وسيله غرب گرايى، روشن فكرى و متخصصان علوم اجتماعى متجلى شده و عامل و كارگزارى است كه در وراى محيط زيست توسعه نيافته قرار گرفته و مى تواند به عنوان ناجى آن عمل نمايد. فقط «مرد» مى تواند شرايط زيست محيطى را فراهم نمايد كه آن هم به نوبه خود، انسان را سامان خواهد داد.

بنابراين، ميردال نژادپرستى غربى و نگرش غربى توسعه را مردود مى داند، اما بر آداب و رسوم غربى معيارهاى تشخيص غرب گرايانه به عنوان شرايط لازم توسعه پافشارى مى كند.37

ميردال بااشتياق مى پذيرد كه اين نگرش از ذهنيت غربى در توسعه بهره مند است، ولى انكار مى كند كه متضمّن انحراف و تعصّب است، با اين استدلال كه آرمان هاى نوين درصورتى كه توسعه يافته باشد، كاملاً عقلايى مى باشد، در حالى كه اين تصور از عقلانيت، انتقادهاى خود را به دنبال دارد.

نقد و بررسى روش شناسى توسعه اقتصادى ميردال

هر چند دايكما نقد و بررسى خوبى از روش شناسى توسعه اقتصادى ميردال انجام داد، ولى به نظر مى رسد كه اشكالات مبنايى تر ديگرى نيز بر آن وارد است كه در ادامه، به برخى از آن ها اشاره مى شود.

پيش از هر چيز، توجه به اين واقعيت ضرورت دارد كه توسعه اقتصادى از علومى است كه به كشورهاى در حال توسعه و توسعه نيافته تعلق دارد و براى آن ها تدوين شده است كه همه كشورهاى اسلامى نيز در زمره آن ها قرار دارند (با فرهنگ، اصول و مبانى ارزشى مخصوص به خودشان).

با توجه به زمان، مكان و شرايط علمى و فرهنگى شكل گيرى نظريات ميردال، روشن مى شود كه:

اولاً، بستر شكل گيرى نظريات وى جوامع غربى بوده كه نظريات جديد فلسفى بر آن ها حاكم است، به خصوص آن كه او پيرو اثبات گرايى فلسفى آگوست كنت است، ضمن اين كه در اوايل زندگى، از اثبات گرايان منطقى نيز بوده است. در نتيجه، نوع جهان بينى او با آنچه در جوامع درحال توسعه (به خصوص جوامع اسلامى حاكم است)، متفاوت مى باشد.

ثانياً، جامعه شناسى او كاملاً متأثر از ماكس وبر است (با ويژگى هاى خاص خودش، به خصوص عقلانيت).

ثالثاً، او منشأ مبانى ارزشى را طبيعت مى داند، نه اين كه اين مفاهيم از واقعيت هاى مافوق طبيعى سرچشمه گرفته باشد. در نتيجه، هر نوع ارزش گذارى غايى، مبدأ و معاد مفهومى ندارد.

رابعاً، او از لحاظ روان شناسى، تابع روان شناسى جديد است كه اصول عقلانى را تابع اصل انطباق با محيط مى داند و در نتيجه:

1. عقل و اصول عقلانى در همه افراد يكسان و مانند هم نيست;
2. عقلواصول عقلانى با تغيير اوضاع، شرايط و احتياجات، تغيير مى كند.

اگر فرض مى شد كه علم توسعه اقتصادى براى كشورهاى پيشرفته نوشته شده، در اين صورت، روش شناسى توسعه اقتصادى ميردال به دليل برخوردارى از مبانى ارزشى جوامع پيشرفته، مى توانست يك شيوه خوب، مفيد و ارزشى بر اساس ويژگى هاى خاص خود آن جوامع به حساب آيد و قابل تعريف و تمجيد باشد، در حالى كه اين علم فقط براى كشورهاى در حال توسعه و توسعه نيافته تدوين شده و اين كشورها (به خصوص جوامع اسلامى)

از لحاظ فلسفى، اخلاقى، ارزشى، جامعه شناسى و روان شناسى، از ويژگى هاى خاص جوامع پيشرفته برخوردار نيستند. از اين رو، به نظر مى رسد روش شناسى ميردال يك وصله ناهم رنگ و نامناسب براى اين جوامع است و نمى تواند از كارايى لازم برخوردار باشد.

نتيجه گيرى

بر اساس مطالبى كه بيان شد، درباره روش شناسى توسعه اقتصادى اسلام، مى توان گفت: اسلام به عنوان يك مكتب جامع و كامل، با مبانى فكرى، عقيدتى و ارزشى متمايز و غنى خود، در هر مسأله مادى و معنوى، دنيوى و اخروى، و فردى و اجتماعى، از دستورات و برنامه هاى خاص خود برخوردار است و به قول شهيد آية الله صدر(رحمه الله)، «نظام اسلامى در همه زميـنه ها و ابعاد، يك واحد به هم پيوسته و متشكل است كه اجزا و بخش هاى متعدد آن با يكديگر تناسب و ارتباطى تنگاتنگ داشته، در يكديگر تأثير متقابل دارد. جامعه كاملاً اسلامى، هنگامى پديد مى آيد كه شكل و پايه با هم فراهم شود.»38 از اين رو، توسعه اقتصادى اسلام به عنوان شاخه اى ازعلوم انسانى در جامعه اسلامى، بايد برخاسته از متن جامعه اسلامى و هماهنگ و متناسب با همه جوانب مكتب اسلام، از جمله اصول و مبانى ارزشى اسلام، باشد.

از اين جا معلوم مى شود كه چه وظيفه مهمى بر دوش مسؤولان و دانشمندان اسلامى (حوزوى و دانشگاهى) در پيشگاه الهى سنگينى مى كند و جامعه اسلامى از آن ها استمداد مى جويد.


  • پى نوشت ها

    1ـ به عنوان مثال رجوع كنيد به:

    BRUCe MAZLISH (The Breakdown of connections and modern Development) World Development. Vol. 19. No. 1. PP. 31-44. (1991)

    2- Cunnar Myrdal (1898-1987)

    3- Eugene R. Dykema, Kalvin Calle ge, Gran Rapids, Michigan. "No wiew Without a viewpoint: Gunnar Myrdal", World Development, special issue, February 1988, PP. 147-163.

    4ـ راثرفورد در مورد ميردال چنين مى نويسد: اقتصاددان و جامعه شناس سوئدى، وى تحصيلات خود را در دانشگاه استكهلم زير نظر ويكسل (Wicksell)، كسل (Cassel) و هكچر (Heckscher) گذراند. وى در سال هاى 1931 تا 1932 كرسى استادى را در جنوا و در سال هاى 1933 و 1939 و 19611965 كرسى استادى را در استكهلم به عهده داشت. اضافه بر اين، بين سال هاى 19341936 و 19421946 به عنوان نماينده، عضو پارلمان بود. وى در سال هاى 19451947 وزارت بازرگانى سوئد را به عهده گرفت و بين سال هاى 1947 ـ 1957 سمت دبيركلى كميسيون اقتصادى سازمان ملل براى اروپا را به عهده داشت. وى در سال 1947 همراه هايك جايزه نوبل در اقتصاد را به خود اختصاص داد.

    نقش اساسى ميردال در اقتصاد عبارت است از طرح «تعادل پولى» كه كار اصلى مكتب استكهلم بود. او رساله دكترى خود را درباره شكل گيرى و تغيير قيمت، براى بيان اهميت تمايز مفاهيم واقعى (ex ante) بسط و گسترش داد. هم چنين او به دليل سهمى كه در مباحث روش شناسانه دارد، به خصوص اثرش با عنوان «عنصر سياسى در نظريه توسعه اقتصادى و بى طرفى در تحقيق اجتماعى» كه در آن، نظريه «علم اقتصاد رها و آزاد از ارزش ها»(value-freeeconomics) را ارائه كرده، شهرت يافته است. اعتقاد او به اقتصاد توسعه در اثر وى «نمايش نامه آسيايى» محرز است; چنان كه استعداد جامعه شناختى وى در اثر ديگرش «نمايش نامه امريكايى» آشكار است.

    See: Donald Ruther ford, Dictionary of exonomics (England: ) (Routledge, 1992). P. 314

    هم چنين بايد توجه داشت كه ميردال در اواخر عمر خود، پيرو اين نظريه بود كه اقتصاددانان بايد بدون توجه به نظريه هاى مطرح در اقتصاد و با تأكيد بر واقعيات، مسائل اقتصادى را مورد بررسى و تجزيه و تحليل قرار دهند. وى يكى از طرف داران مكتب نهادى بود و عقيده داشت كه بررسى هاى نهادى و ساختارى شرط لازم در تجزيه و تحليل مسائل اقتصادى كشورهاى در حال توسعه است، به همين دليل، او را اقتصاددانى ساختارگرا(structuralist)مى خوانند. «ر. ك. به: مرتضى قره باغيان، فرهنگ اقتصاد و بازرگانى، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، 1372، صص 549550)

    5- Pure Theorist.

    6- Value free.

    7- Muddled Thoughts.

    8- Value Pyoblem.

    9- Scientific economics.

    10- Wertferi.

    11ـ در مورد شخصيت علمى وبر بهتر است به بيان ذيل توجه كنيم: او جامعه شناس آلمانى بود كه كار علمى اش تفكر اجتماعى غربى و شيوه جامعه شناختى او را به طور چشم گيرى تحت تأثير قرار داد. وبر در ارفورت متولد شد و بيش تر اوايل زندگى خود را در برلين سپرى كرد. تحصيلات اوليه دانشگاهى او در حقوق و تاريخ اقتصادى بود، ولى به تدريج، به جامعه شناسى علاقه مند شد. وى كرسى استادى چندين دانشگاه را تصاحب كرد; از قبيل: برلين، هايدلبرگ و مونيخ.

    پس از سال 1897، براى چندين سال از كسالت ملال انگيزى رنج مى برد كه به توقف كار علمى او منجر شده بود. وى توانست پس از پايان قرن نوزدهم، مطالعات خود را از سر بگيرد و به دوران مفيد زندگى خود وارد شود. او در تمام عمر خود، عميقاً به سياست مدرن(Politics)علاقه مند بود و برخى برخوردها رابين تمايل خود به نقش فعّال در امور سياسى و ديدگاه منتخب خود به عنوان يك مشاهده گر علمى منفرد تجربه كرد.

    كليد تحليل وبر از جهان پيشرفته عبارت است از مفهوم حصول عقلانيت39 جاى گزينى قواعد و روش هاى رسمى صريح به جاى شيوه ها و رفتارهاى خلق الساعه و تجربى قبلى. نتيجه اين فرايند «رهايى و فراغت عميق جهان» بود كه به شكل نهايى خود، به جامعه سرمايه دارى انتقال يافت كه ارزش هاى كهنه تابعى از شيوه هاى فنى قرار گرفتند.

    اثر معروف وبر «اخلاق پروتستان و روح سرمايه دارى» (Protestant EThic) براى نشان دادن نقش مستقلى نوشته شد كه ممكن است نظريات در توسعه اقتصادى داشته باشند. وبر اين اولين تحقيق را با تجزيه و تحليل جامع مناطق هندوستان، چين و يهوديان قوّت بخشيد. اين نوشته ها كه در زمينه اقتصاد و جامعه جمع آورى شده بود (1922)، تلاش هاى او را در پى گيرى رابطه متقابل بين متغيرهاى اقتصادى و جامعه شناسى در جامعه پيشرفته نشان مى دهد.

    نوشته هاى وبر در روش شناسى، به تنهايى، بانفوذ و مؤثر بود. او استدلال مى كند كه علوم اجتماعى ذاتاً از علوم طبيعى متفاوت است. براى فهم و درك كامل عمل اجتماعى، بايد درجه اى از «ورستهن» (فهم خوپذيرانه) را دارا بود. وى عميقاً بر اين باور است كه هر چند بى طرفى واقعى غيرممكن است، ولى جامعه شناس بايد سعى كند كه رها وآزادازارزش ها باشد. مفهوم«سنخ مثالى»(Ideal type)را نيز وبر به عنوان معيار ويژگى روش جامعه شناسى به كار برده است.

    See: The Dushkin Publishing group, inc. Guilford, connecticut, Encyclpedia of Socialogy United stutes of America, 1974, PP. 308-309

    * اصطلاح Ratianalization دو معناى بسيار جدا از هم دارد: اول. بهينه سازى (و. پارتو)، دوم. مفهوم حصول عقلانيت كه شاه بيت تحليل ماكس وبر از سرمايه دارى نوين است و مجموعه فراگردهاى مرتبطى دارد كه از طريق آن ها هر جنبه از عمل انسانى در معرض محاسبه، سنجش و كاربردى قرار مى گيرد. از نظر وبر، حصول عقلانيت: در سازمان اقتصادى، متضمّن سازمان يافتن كارخانه با وسايل ديوان سالارى و محاسبه سود با شيوه هاى حساب دارى ضابطه مند; در مذهب، متضمّن پديد آمدن الهيّات به وسيله قشرى از روشن فكران و ناپديد شدن سحر و جادو و جاى گزينى مسؤوليت شخصى بر شعاير دينى; در قانون، متضمّن بر افتادن راه و رسم قانون گذارى خلق الساعه و قوانين بالبداهه خودسرانه به وسيله استدلال حقوق استقرايى و بر اساس احكام شامل همگانى; در سياست، متضمّن افول هنجارهاى سنّتى مشروعيت و سپرده شدن جاى رهبران وجيه الملّه به دستگاه حزبى; در رفتار اخلاقى، متضمّن تأكيد وافر بر انضباط و ممارست; در علم، متضمّن زوال چهره متكبر منفرد و پيدايش گروه هاى پژوهش گران و تجارب هماهنگى شده وسياست هاى علمى تحت هدايت دولت ها;و در جامعهبه طوركلىمتضمّن گسترش ديوان سالارى ونظارت ادارت دولتى بوده است.

    بدين روى، مفهوم «حصول عقلانيت» بخشى از نظريه وبر درباره جامعه سرمايه دارى به عنوان «قفسى آهنين» است كه در آن، فرد برى شده از معنويت مذهبى و ارزش اخلاقى، بيش از بيش آماج نظارت دولت و قاعده مندى هاى ديوان سالاران قرار مى گيرد. نيكلاس آبر كرامبى، استفن هيل و برايان اس. ترنر، فرهنگ جامعه شناسى، ترجمه حسن پويان، چاپخش، 1367، ص 313

    12- Mature Myrdal

    13- Naive empiricism

    14- Valuations

    15ـ در مورد اين كه حقيقت چيست و واقعيت كدام است، به بيان مختصرى از شهيد مطهرى(رحمه الله)توجه كنيد: «حقيقتبه اصطلاح عرفىمعانى مخصوصى مى دهد كه در اين جا منظور نيست، اين جا منظور بيان مفهوم فلسفى آن است. در اصطلاح فلسفى، معمولاً حقيقت هم رديف «صدق» يا «صحيح» است و به آن «قضيه ذهنى» گفته مى شود كه با واقع مطابقت كند (مثل اعتقاد به اين كه چهار مساوى است با دو ضرب در دو) اما «خطا» يا «كذب» يا «غلط» به آن قضيه اى گفته مى شود كه با واقع مطابقت نكند (مثل اعتقاد بر اين كه دو ضرب در دو مساوى است با سه.) در اصطلاحات جديد، معمولاً به خود واقع و نفس الامر «واقعيت» اطلاق مى شود، نه حقيقت. ما نيز از همين اصطلاح پيروى مى كنيم و لهذا، هر وقت بگوييم: «واقعيت»، منظور ما خود واقع و نفس الامر است و هر وقت بگوييم: «حقيقت»، منظور آن ادراكى است كه با واقع مطابقت دارد. فلاسفه از دوره هاى قديم نيز «حقيقت»، «صدق» يا «صحيح» را به همين معنا تعريف و تفسير كرده اند.

    ولى بعضى از دانشمندان جديد در اثر اشكالات (واهى) كه به اين تعريف وارد بوده و فكر مى كرده اند كه اين اشكالات لاينحل است، مناط صدق و حقيقى بودن قضايا را چيزهاى ديگرى غير از مطابقت با واقع بيان نموده اند و حقيقت را به طرق ديگرى تعريف كرده اند و به گمان خود، با اين وسيله، خود را از آن محذورات رهانيده اند.

    آگوست كنت، دانشمندفرانسوى ومؤسس فلسفه پوزيتيويسم، مى گويد: «حقيقت عبارت است از فكرى كه تمام اذهان در يك زمان، در آن وفاق داشته باشند.»

    ويليام جيمس مى گويد:«حقيقت عبارت است از فكرى كه در عمل تأثير نيكو دارد.» ايشان مفيد بودن جمله را مرادف با راست بودن آن مى داند.

    گروهى مى گويند: «حقيقت يعنى فكرى كه تجربه آن را تأييد كرده است.»

    برخى ديگر مى گويند: «حقيقت يعنى آن چيزى كه پذيرفتن آن براى ذهن سهل تر و آسان تر باشد.»

    و بالاخره اين كه «حقيقت يعنى آن فكرى كه ذهن يا اسلوب علمى به سوى او هدايت شده باشد.»

    (براى مطالعه بيش تر، ر. ك. به: سيدمحمدحسين طباطبائى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، مقدمه و پاورقى مرتضى مطهرى، قم، صدرا، 1333، ج 1، صص 96168.)

    16- A Priori element

    17- Value-laden and Teory-laden

    18- Epistemological importance

    19- Realistic

    20- Purely emotive

    21ـ در فلسفه اخلاق، مكتب هاى مختلفى وجود دارد كه از جهات گوناگون دسته بندى شده اند. در ميان دسته بندى هايى كه براى مكتب هاى اخلاقى شده است، مى توان اين طبقه بندى را مورد بررسى قرارداد كه نظريات اخلاقى در ابتدا به دو بخش تقسيم مى شود: (1) نظريه اى كه معتقد است مفاهيم اخلاقى از هيچ واقعيتى حكايت نمى كند و اصلاً از سنخ مفاهيم علمى و فلسفى نيست (2) و مكتب هايى كه قايل است مفاهيم اخلاقى از يك نحو واقعيتى حكايت مى كند. اين ها را نيز مى توان به دو دسته كلى تقسيم كرد: يك دسته كسانى كه مى گويند: مفاهيم اخلاقى از طبيعت سرچشمه مى گيرد و ريشه قواعد اخلاقى را قوانين طبيعى تشكيل مى دهد. دسته ديگر كسانى كه معتقدند ريشه قواعد اخلاقى از مافوق طبيعت است. بنابراين، طبق اين نظريه، مى توان همه مكتب هاى اخلاقى را به سه دسته تقسيم كرد:

    (1) مفاهيم اخلاقى مطلقاً از هيچ واقعيتى حكايت نمى كند;
    (2) مفاهيم مذكور از واقعيت هايى حكايت مى كند كه از طبيعت سرچشمه مى گيرد;
     

    (3) اين مفاهيم از واقعيت هاى مافوق طبيعت سرچشمه مى گيرد.

    مكتب «عاطفه گرايى» از جمله مكتب هاى اخلاقى است كه مبناى اخلاق را طبيعت مى داند، منتهى نه غرايز مشترك بين انسان و حيوان، بلكه مبناى اخلاق را در عاطفه جستوجو مى كند و مى گويد: ما غرايزى داريم و آن ها خواسته هايى دارند. تأمين اين ها از نظر اخلاق، خوبى و بدى ندارد، ضرورت زندگى است كه يكى غذامى خورد وسيرمى شود،اورا تحسين نمى كنند كه چه كار خوبى كردى! ولى ما عواطفى داريم كه آن ها خواسته هايى دارند. اين خواسته ها نفعش به ديگران مى رسد; همانند عاطفه مادرى. وقتى مادرى براى فرزند خودفداكارى مى كند، مورد تشويق و تحسين قرار مى گيرد.

    هر چيزى كه عواطف انسانى را تأمين نمايد، چه عواطف خانوادگى و چه عواطف اجتماعى، مرحله اى از خير اخلاقى را دارد و هر چيزى كه عواطف راجريحه دار نمايد و مخالف خواسته هاى عواطف باشد، از نظر اخلاقى بد است.

    اين نظريه را بسيارى از فلاسفه غربى پذيرفته اند. گويا معروف ترين آن ها شوپنهاور، فيلسوف آلمانى، است. پس از او نيز آگوست كنت، فيلسوف فرانسوى، قرار دارد. در بسيارى از كلمات فلاسفه اروپا نيز گرايش هايى به اين مكتب ديده مى شود. شايد در كلمات هيوم نيز باشد.

    مكتب مذكور با اين كه دل نشين تر از برخى از نظريات ديگر است كه مبناى اخلاق را طبيعت مى داند و يا مفاهيم اخلاقى را حاكى از واقعيت نمى دانند، ولى در عين حال، نظريه صحيح و كاملى نيست. اين كه ملاك را «عاطفه» قرار دهيم، دليل منطقى ندارد. (براى مطالعه بيش تر،ر.ك.به: محمدتقى مصباح، فلسفه اخلاق، تهران، انتشارات اطلاعات،1370، ص53ـ126.)

    22- Prediction oriented.

    23- Instrumental norm.

    24- Ideal valuations.

    25- Ideal instrumental valuations.

    26- Modernization ideals.

    27- Modernization.

    28- Rationality

    29- Inhibitions.

    30- obstacles.

    31- Tradinonal Valuations.

    32- The Upper Strata of the upper class.

    33- The eliteos elite.

    34- Humon Virtues.

    35- MAN

    36- man

    37- See: Myrdal, 1956, P. 174 and 1968, P. 984.

    38ـ محمدباقر صدر، اقتصاد ما، ترجمه محمدكاظم موسوى، ج 1، تهران، انتشارات برهان،1350، ص 371