نقل و نقد نظريه كانت در متافيزيك

نقل و نقد نظريه كانت در متافيزيك

قسمت اول

محمد فنائي

آيا ما بعد الطبيعه ممكن است؟

طنين كانتي اين سئوال سهمگيني بر كسي پوشيده نيست. كانت با طرح اين پرسش حاصل قرنها رنج فلاسفه را در شناخت هستي در هاله اي از استفهام قرار داد، و چون طوفاني سهمگين كاخ متافيريك را لرزاند. بخصوص كه پاسخ كانت به اين سئوال آشكارا منفي بود.

كانت سخت تحت تأثير موقيت هاي شگرف فيزيك نيوتن بود، علمي كه هم توانائي خود در تفسير عالم بخوبي نشان مي داد و هم در تسخير انديشه ها و كسب مقبوليت عام قرين توفيق بود. مقايسه درخشان فيزيك با وضع فلاكت بار متافيزيك كه به نظر وي نه در تفسير عالم گامي به جلو بر مي‌داشت و نه در تسخير عالميان توفيق رفيقش بود كانت را بر آن داشت تا در سر آن كاميابي و اين ناكامي تأمل كند. به نظر وي پيش از اينكه به اثبات و نفي دعاوي ما بعد الطبيعه بپردازيم بايد به اين سئوال پاسخ دهيم كه آيا اساساً علمي بنام مابعد الطبيعه ممكن است؟

قصد من آن است كه همه كساني را كه به مابعد الطبيعه را در خور تحقيق و اعتنا مي‌دانند به اين حقيقت معتقد سازم كه قطعاً واجب است كار خويش را موقتاً متوقف سازند و هر آنچه تاكنون شده ناشد ه انگارند و مقدم بر هر امري ببينند كه آيا اصولاً ممكن است چيزي چون مابعد الطبيعه وجود داشته باشد؟ اگر ما بعد الطبيعه، خود علم است چرا مانند علوم ديگر قبول عام نيافته است و اگر علم نيست چه شده است كه همواره به صورت علم متظاهر بوده وفا همه آدمي را با اميدهايي كه نه هرگز قطع مي‌گردد و نه برآورنده مي‌شود معطل ساخته است؟

..... . در حالي كه همه علوم ديگر بي وقفه قدم در راه توسعه و پيشرفت دارند اين به مسخره مي ماند كه ما، در علمي كه خود را حكمت محض مي هواند و همگان (نيز) آن را لسان الغيب مي پندارند و حل معماي خويش از آن مي طلبند بي آنكه قدمي فرا پيش نهيم دائماً گرد يك نقطه مي چرخيم. 1

فلسفه استعلائي

به نظر كانت براي يافتن پاسخ پرسش فوق نخست بايد ببينيم كه ميزان توانائي انسان در شناخت چيست؟ لذا بايد قواي شناسائي، مكانيسم شناخت و محدوده، آن را بشناسيم، پس از اين بررسي است كه اعتبار و عدم اعتبار هر دسته از علوم و نيز تكليف مابعد الطبيعه روشن مي‌شود. هلمي كه عهده دار اين بررسي است فلسفه استعلائي (transcendental philososphy) يا فلسفه انتقادي است. بنظر كانت اين تنها فلسفه اي است كه شايسته نام فلسفه است. وي كراراً از اين نوع تعابير در عظمت و جلالت شأن فلسفه خود استفاده مي‌كند در جائي مي‌گويد:

«آن، علمي است بكلي جديد كه سابقاً در فكر هيچ كس نيامده و حتي تصور آن نيز به ذهن احد خطور نكرده است. »2

گاهي از آن به «علم جديد كاملاً مسقلي كه در نوع خود يگانه است» 3 تعبير مي‌كند چنانكه در جائي از آن به «علم كامل» و «كاملاً علم جديد» 4 ياد مي‌كند. در جائي كه امكان قضه تأليفي ما دقدم را مورد سئوال قرار مي‌دهد مي‌گويد:

«چنين سئوالي به ذهن كسي خطور نكرده است. » 5

درباره تفكيك تصورات از مقولات مي‌گويد:

«اگر از كتاب نقد محض هيچ فائده ديگري جز بيان اين تفكيك براي نخستين بار، عائد نشده بود، سهم آن در تنوير فهم و هدايت پژوهشهاي مادر عرصه مابعد الطبيعه، از همه تلاشهاي بي ثمري كه تاكنون باري اداي حق مسائل متعالي عقل محض صورت گرفته بيشتر مي بود. » 6

در باب احصاء عدد مقولات و تنظيم و تنسيقشان بارها به خود مي بالد و آن را با مقولات ارسطوئي قابل قياس نمي داند 7 و بالاخره:

«نسبت نقادي با مابعد الطبيعه معمول نزد اهل مدرسه، دقيقاً همان نسبتي است كه شيمي با كيميا يا نجوم با غيبگويي هاي صناعت تنجيم دارد. »8

احكام تحليلي و تركيبي

در اينجا لازم است به تفاوتي كه كانت بين دو نوع حكم قائل شده است اشاره كنيم. وي احكام را به تحليلي و تركيبي تقسيم مي‌كند. در احكام تحليلي موضوع متضمن محمول است لذا محمول چيزي بر موضوع نمي افزايد بلكه فقط آن را تحليل مي‌كند، بدين جهت علم ما بواقع را افزايش نمي دهد، مانند «هر جسمي ممتد است» كه تصور جسم متضمن تصور امتداد است بگونه اي كه سلب امتداد از جسميت مستلزم تناقض است. احكام تحليلي مبتني بر اصل امتناع تناقض هم شرط لازم براي احكام تحليلي است و هم شرط كافي، از اينرو احكام تحليلي پيشين و مقدم بر تجربه (Apriori) اند، هر چند مفاهيم آنها تجربي باشد. مثلاً در قضيه «طلا فلزي زرد رنگ است» با اينكه موضوع و محمول امور تجربي و محسوس اند، اما حكم ماتقدم و غير تجربي است، زيرا فلز زرد رنگ، مفهوم طلا است.

در احكام تركيبي موضوع و محمول دو مفهوم متباين هستند و محمول واجد چيزي است كه در موضوع نيست و به صرف تصور موضوع، محمول تصور نمي شود. كليه احكام تجربي از اين دسته اند، مانند بعضي از اجسام سنگين است.

با اينكه اصل امتناع تناقض شرط لازم براي كليه قضاياي تركيبي است اما شرط كافي آن نيست؛ بلكه در اين نوع احكام امر ديگري علاوه بر اصل كافي نيست؛ بلكه در اين نوع احكام امر ديگري علاوه بر اصل مزبور مورد احتياج است. آن امر ديگر در قضاياي تركيبي ماتاخر (Aposteriori) تجربه است و در قضاياي تركيبي مقدم بر تجربه، عقل محض وفا همه است. 9

پوزيتيويستها قضاياي تركيب پيشين را انكار كردند، اما به نظر كانت بدون قضاياي تركيبي پيشين هيچ عملي ممكن نيست. به نظر وي علم عبارت است از معرفت كلي و ضروري و اين فقط محمول قضاياي تركيبي پيشين است، زيرا قضاياي تحليلي معرفت جديدي بار نمي آورند و قضاياي تركيبي بعدي نيز از آنجا كه ناشي از تجربه حسي اند مفيد كليت و ضرورت نيستند و اين نكته اي است كه كانت از هيوم آموخته بود. اما قضاياي تأليفي پيشيين، هم معرفت را هستند و هم واجد كليت و ضرورت. بنابراين امكان هر علمي اعم از رياضيات و طبيعيات و مابعدالطبيعه منوط به داشتن قضاياي تركيبي پيشين است و اعتبار و عدم اعتبار علوم را مي توان با اين محك سنجيد.

كانت بر اين است كه رياضيات و طبيعيات بي شك به عنوان علم موجودند بنابراين سئوال از امكان آنها مطرح نيست، تنها سئوالي كه مطرح است اين است كه آنها چگونه ممكنه؟ اما در ما بعد الطبيعه كه چنين مقبوليت عاملي ندارد، بلكه عرضه مناقشات و مجادلات پايان ناپذير است، سئوال اين است كه آيا اساساً ما بعد الطبيعه ممكن است؟ تمامي فلسفه كانت در جهت يافتن پاسخ اين سه پرسش است.

به نظر كانت رياضيات و طبيعيات از آن جهت ممكن و معتبراند كه واجد قضاياي تركيبي پيشين اند و از اينجا مي توان شرط امكان احكام تركيبي را پيشين را تحقيق نمود و با عرضه مابعد الطبيعه به آن، اعتبار يا عدم اعتبارش را بدست آورد.

«مسأله خاصي كه همه چيز منوط بدان است، اين است كه چگونه قضاياي تألفي مقدم بر تجربه ممكن است؟

.... برجا ماندن مابعدالطبيعه يا فرو ريختن آن، و با لتنيجه موجوديت آن، يكسره در گرو حل مسأله است.... به همان اندازه كه پاسخ گفتن بدين پرسش اجتناب ناپذير است دشوار نيز هست»10

شناخت از ديدگاه كانت

براي پاسخ سئوال فوق بايد ديد نظر كانت درباره معرفت چيست؟ از نظر وي شناخت، انعكاس اشياء عيني در ذهن و حكايت صور از خارج نيست؛ بلكه شناخت تركيبي است از ماده و صورت كه ماده آن تأثيراتي است كه حواس از خارج مي‌پذيرد و ناشي از متعلق شناسائي است و صورت آن قالبهائي است كه ذهن از پيش خود واجد آنها است و از لوازمات ذات فاعل شناسائي است. امور متغير و غير ضروري ناشي از فاعل شناسائي است.

با اينكه هر معرفتي با تجربه آغاز مي‌شود اما تماماً ناشي از تجربه نيست. همان شناخت تجربي مركب است از تأثرات حسي و صورتي كه ذهن به آن مي‌دهد. آنچه از اين طريق نصيب ما مي‌شود اين است كه اشياء را چنانكه بر ما پديدار مي‌شوند بشناسيم نه آن گونه كه در نفس الامر هستند. به گمان تفاوتي كه بين نظر او ايده آليسم هست اين است كه:

«بر خلاف ايده آليسم واقعي وجود آن چيزي را كه پديدار گشته نفي نكرده ام بلكه فقط ثابت كرده ام كه ما نمي توانيم بوسيله حواس آن را چنانكه هست بشناسيم». 11

ولي با اين همه نمي‌تواند قرابت نظرش را با ايده آليسم ناديده بگيرد، لذا پيشنهاد مي‌كند كه ايده آليسم او ايده آليسم استعلائي <transcendental idealism> يا ايده آليسم انتقادي <critical idealism> ناميده شود، در مقابل ايده آليسم تجربي <empirical idealism> دكارت و ايده آليسم تخيلي <dreaminy idealism> بركلي. 12

عناصر حساسيت

براي شناسائي دو قوه هست: حساسيت كه منشأ احساس است، وفا همه كه منشأ تفكر است. زمان و مكان صورت هاي حساسي اند. نبايد زمان و مكان را دو تصوري دانست در كنار ساير تصورات، كه هر كدام از يك ما به ازاء عيني حكايت مي‌كنند ، بلكه دو جامه اي هستند كه ذهن بر تن هر ادارك حسي مي‌پوشاند. شرط هر نوع ادارك حسي اين است كه اشياء، در قالب زمان و مكان بر ما پديدار شوند. تصور شيئي بودن تصور آن در مكان ممكن نيست، هر چند مكان بدون شيئي متمكن قابل تصور است و اين خود دليل پيشين بودن مكان است. از رهگذر زمان استمرار و توالي و تغيير و تغير اشياء را. بنابراين زمان و مكان نه واقيعت اند. همچنين كانت بر اين است كه زمان و مكان كلي نيستند بلكه جزئي و كل از اجزائند.

درك ما از زمان و كان از راه تجربه نيست بلكه شهودي و مقدم بر تجربه است، زيرا « اگر از شهودهاي تجربي اجسام و تغييرات آنها(حركت)، هر امر تجربي، يعني هر آنچه را كه به احساس تعلق دارد، بر داريم مكان و زمان همچنان باقي خواهد ماند. بنابراين، اين دو شهود محضند و زمينه و مبناي مقدم بر تجربه شهودهاي تجربي هستند، و لذا حذف آنها هرگز ممكن نيست، بلكه شهود محض مقدم بر تجربه بودن آنها، خود صريحاً دليل است بر اينكه آنها صرفاً صورتهاي حساسيت ما هستند كه مي بايد بر همه شهودهاي تجربي، يعني بر ادارك همه اشياء خارجي، تقدم داشته باشند و بر طبق آنها است كه مي توان اشياء را، به نحو مقدم بر تجربه، هر چند فقط بدان گونه كه برما پديدار مي‌شوند، شناخت. » 13

پرسش بسيار با اهميتي كه در اينجا مطرح است اين است كه چگونه مي‌شود از امري شهود مقدم بر تجربه داشت؟ به نظر مي رسد، شهود مقدم بر وجود و بدون حضور بلا واسطه متعلق شهود ممكن نيست، زيرا چيزي وجود ندارد كه تصويرات ذهني بدان ارجاع داده شوند. شهودي كه مشهود در آن حاضر نباشد شهود نيست.

پاسخ كانت اين است كه اگر شهود كاشف از نفس الامر اشياء بود همواره تجربي بود و مقدم بر تجربه ممكن نبود، اما وقتي از شهود مقدم بر تجربه سخن مي گوئيم منظور ما آن شهودي است كه شامل چيزي جز صورت حساسيت نيست، و صورت حساسيت نه امري كاشف از خارج، بلكه از امكانات و تجهيزات ذهني فاعل شناسائي است كه بر همه ارتسامات واقعي ناشي از تأثير اشياء بر شناسانده تقدم دارد. 14

انكان رياضيات محض

تا اينجا روشن شد كه زمان و مكان به عنوان دو عنصر صوري و پيشين قوه حساسيت اند. كانت بر اين است كه تمامي رياضيات مبتني بر زمان و مكان به عنوان دو شهود مقدم بر تجربه است و بدون شهود محض، رياضيات ممكن نيست.

«خصوصيتي كه در تمامي شناخت رياضي مشهود است اينست كه نخست مي بايد مفهوم آن در شهود... به تمثل درآيد. بدون اين وسيله نمي توان در رياضيات قدمي پيش رفت. » 15

هندسه مبتني بر شهود محض مكان و حساب مبتني بر شهود محض زمان است، بدين طريق كه درك اعداد از طريق افزايش متوالي آحاد در زمان صورت مي‌پذيرد. 16

با توجه به آنچه گفته شد سر امكان رياضيات به عنوان دانشي كه مشتمل بر احكام تاليفي مقدم بر تجربه است روشن مي‌شود؛ چرا كه آنچه كه مقدم بر رياضيات است، شهود زمان و مكان است كه صورت حساسيت اند كه هر چند جزء بر اشياء محسوس بر چيزي قابل اطلاق نيست، اما از آنجا كه متمضمن ماده احساس نيست ابتنائي بر احساس و تجربه ندارد. ضرورت و يقيني بودن رياضيات نيز ناشي از پيشين بودن و استقلالش از تجربه است.

بنابراين رياضيات معرفتي است واجد احكام تأليفي پيشين و داراي كليت و ضرورت و بالنتيجه يك علم است. اما بايد توجه داشت كه محدوده آن اشياء محسوس است و جز بر قلمرو محسوسات، قابل اطلاق نيست. از آنجا كه رياضيات قائم به زمان و مكان است، اطلاق آن در قلمرو و راي زمان و مكان بي وجه است.

مقولات فاهمه و امكان فيزيك محض

در اين مرحله كانت در پي آن است كه چگونگي امكان علوم طبيعي را تبيين كند. وي وجود علوم طبيعي را مانند رياضيات مفروض مي گيرد. با اينكه در علم طبيعي موجود اموري هست كه بكلي محض و مقدم بر تجربه نيست معهذا فيزيك محض وجود دارد كه در آن قوانين حاكم بر طبيعت اشياء به نحو مقدم بر تجربه عرضه گشته است:

«از قبيل اين قضيه كه جوهر باقي مي ماند و ثابت است و هر آنچه حادث مي‌شود؛ همواره از پيش به موجب علتي بر طبق قوانين ثابت وجوب يافته است و نظاير آن. اينها واقعاً قوانين كلي طبيعيند كه كاملاً مقدم بر تجربه ثبوت دارند. بدني وجه علم طبيعي محض به واقع وجود دارد و اكنون مسأله اين است كه آن، چگونه ممكن است؟» 17

پاسخ به اين پرسش از كندو كاو در فاهمه كه يكي ديگر قواي شناسائي ما است بدست مي‌آيد، فاهمه نيز واجد مقولاتي پيشين است كه صورت احكام هستند. مقولات فاهمه به ما اين امكان را مي دهند كه بين پديدارها پيوند كلي و ضروري بر قرار كنيم. كار فاهمه تفكر، حكم و قضيه سازي است و اين از طريق ايجاد اتحاد تأليفي ضروري ميان تصورات پراكنده حاصل از حساسيت صورت مي گيرد.

«فكر كردن عبارت است از متحد ساختن تصورات در وجدان» 18

هر حكمي مشتمل است بر ماده و صورت داده هاي حسي ماده احكام را تأمين مي‌كنند و صورت احكام امور تقدمي است كه فاعل شناسائي واجد آنها است در هر حكمي چهار وجهه نظر ممكن است و در هر يك از اين اقسام سه نوع حكم و متناظر با آن سه نوع مقوله ماتقدم قرار دارد و برابر هر وجهه نظر يك اصل فيزيولوژيكي <physiological> قرار دارد كه مبناي ارتباط ما با عالم طبيعت است. 19

اصول فوق را مي توان بصورت جدول زير نشان داد چنانكه زمان و مكان صور حساسيت بودند نه داده حسي، مقولات نيز مفاهيم مأخوذ از اشياء عيني نيستند بلكه افعال منطقي هستند كه براي فهم امور تجربي بر داده هاي حسي اطلاق مي‌شوند. نه تنها مقولات مستفاد از تجربه نيستند بلكه تجربه مستفاد از آنها است و آنها اصول هر تجربه ممكن اند.

وجه نظر احكام مفاهيم فاهمه اصول (فيزيولوژي) فاهمه محض
كميت كلي جزيي شخصي وحدت كثرت تماميت اصول متعارفه شهود
كيفيت ايجابي سلبيعدولي ايجابسلبعدول يا (حصر) پيش يابيهايادراك حسي
نسبت حمليشرطيانفضالي جوهر علت مشاركت تشابهات تجربه
جهت ظنيقطعييقيني امكانوجودوجوب اصول موضوعهفكر تجربيبطور كلي

اين مفاهيم قالبهاي خالي هستند كه از طريق شاكله سازي قوه خيال بر شهودات حسي اطلاق مي‌شوند. اصول حاكم بر اندارج پديدارها ذيل مفاهيم فاهمه همان است كه كانت آن را «اصول فيزيولوژيكي مربوط به اصول كلي علوم طبيعي» مي نامد. اين اصول احكام ماتقدمي هستند كه ما از طريق آن عالم طبيعت ارتباط پيدا مي كنيم و ؟آن را تجربه مي نمايئم. به عبارت ديگر اصول مزبور رابط بين ذهن و طبيعتند. كانت با طرح اين نظام، چگونگي امكان علوم طبيعي را تصوير مي‌كند.

منظور كانت از امكان علوم طبيعي، موافقت آن با اصول فاهمه است.

«بدين، وجه، مشكل دومين پرسش ما كه: علوم طبيعي محض چگونه ممكن است حل مي‌شود، چرا كه فراتر از شرائط صوري مطلق احكام و بطور كلي شرائط صوري قواعدي كه در منطق آمده است، شرائط ديگري ممكن نيست، اين شرائط مقوم يك نظام منطقي است و مفاهيم مبتني بر آنها، كه متضمن شرايط ماتقدم همه احكام تأليفي و ضروري است، به همان وجه خود مقوم يك نظام استعلائي است و بالاخره اصولي كه كليه پديدارها از طريق آنها در اين مفاهيم مندرج مي گردند، مقوم يك نظام فيزويلوژيكي، يعني نظامي است از طبيعت كه بر تمامي شناخت تجربه سطحي ما از طبيعيت تقدم دارد و آن هم است كه نخست آن شناخت را ممكن مي سازد و لذا در خور آن است كه به درستي علم طبيعي كلي و محض ناميده شود. »20

بايد توجه داشت كه ازنظر كانت عرصه قواي شناسائي ما اعم از حساسيت و فاهمه امور زماني و مكاني است و متعلق علم ما فنومن ها <phenoumenon> است و به نومن ها <noumenin> و ذوات معقول كه در قيد زمان و مكان نيستند دسترسي نداريم، از همين رو اطلاق مفاهيم فاهمه بر فراتر از عرصه تجربه و اعمالشان بر نومن ها خطا است.

«همه اصول تأليفي مقدم بر تجربه، فقط اصولي است براي تجربه ممكن و هرگز به اشياء چنانكه در واقع هستند مربوط نمي توانند شد بلكه بر پديدارها، از آن جهت كه متعلقهاي تجربه اند، اطلاق مي‌شوند. و بدين جهت، رياضيات محض و نيز علم محض طبيعت نمي توانند از حدود صرف پديدار ها تجاوز كنند. » 21


  • پى‌نوشت‌ها

    1. ايمانوئل كانت، تمهيدات (مقدمه اي براي هر مابعدالطبيعه كه به عنوان علم عرضه شود) ترجمه، غلامعلي حداد عادل، مركز نشر دانشگاهي، چاپ اول، 1367، مقدمه. (1)

    2. همان، مقدمه (111)

    3. همان

    4. همان، بند (5)

    5. همان

    6. همان، بند (41)

    7. همان، بند (39)

    8. همان، ذيل حل مسئله كلي تهميدات

    9. همان، بند (2)

    10. همان، بند (5)

    11. همان، بند (13)، ملاحظه دوم

    12. همان، ملاحظه سوم

    13. همان، بند (10)

    14. همان، بند (9و8)

    15. همان، بند (7)

    16. همان، بند (10)

    17. همان، بند (15)

    18. همان، بند (22)

    19. همان، بند (21)

    20. همان، بند (23)

    21. همان، بند (30)