نقش خواص در تضعيف حكومت على(عليه السلام)

نقش خواص در تضعيف حكومت على(عليه السلام)

جواد سليمانى

 

يكى از مهم ترين ثمره هاى تاريخ، عبرت گرفتن از سرگذشت پيشينيان مى باشد. قرآن كريم پس از نقل حوادث تلخ و شيرين زندگى حضرت يوسف(عليه السلام) مى فرمايد: «همانا داستان هاى زندگى آنان، مايه عبرت صاحبان عقل و خرد مى باشد.»1

بنابراين، هرچند مطالعه تاريخ امرى آسان و شيرين مى باشد، اما عاقل همواره با تيزبينى و دقت، فرازهاى حساس تاريخ امّت ها و اقوام پيشين را مى خواند، علل پيروزى ها و رموز ناكامى هاى ايشان را ريشه يابى مى نمايد. از آن ها درس عبرت گرفته و از چهار راه هاى زندگى خويش با توجه به چراغ راهنماى تاريخ گذشتگان گذر مى نمايد.

از اين رو، بر هر امّت هوشمند و انسان مدبّر و فكور است كه همواره زمان خويش را با زمان هاى گذشته مقايسه كرده و در صفحات تاريخ، نسخه هاى مشابه عصر خويش را جستوجو نموده، شرايط عهد خويش را با آن مقايسه نمايد تا خطاهاى آنان را تكرار ننمايد. امروزه نيز شايسته است جامعه اسلامى ما در شرايط كنونى انقلاب، بيش از پيش زواياى حكومت على بن ابيطالب(عليه السلام) را مورد مطالعه قرار دهد; چرا كه زمان ما، همانند زمان حكومت على(عليه السلام) مى باشد، چون حاكميت فعلى ما همچون ساختار حكومت علوى بر پايه اسلام مبتنى است و مشكلات حكومت علوى، چه در قلمرو مسائل اقتصادى و چه سياسى و فرهنگى، به شدت شبيه مشكلات حكومتى ما مى باشد. اين تشابهات را در چند محور مى توان مورد ملاحظه قرار داد:

1. اگر در جامعه ما شبهات فرهنگى و دينى و گرايش هاى التقاطى رواج يافته، در عصر على(عليه السلام) نيز چنين بوده، لذا عصر حكومت على(عليه السلام) به عصر شبهه افكنى و تأويل آيات قرآن و سنت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)نام گرفته است، چنانچه حضرت على در بيان فلسفه جنگ هاى خود مى فرمود:

وضع به گونه اى شد كه ما با برادرانمان در اسلام مى جنگيم چرا كه گمراهى و كجى و شبهه و تأويل ناروا در اسلام راه يافته است.2

و يا عمّار در صفين، خطاب به سپاه معاويه فرمود:

نحن ضربناكم على تنزيله ثمّ ضربناكم على تأويله3; ما ديروز بر سر تنزيل قرآن با شما مى جنگيديم و امروز بر سر تأويل آن با شما مى جنگيم.

2. اگر در زمان ما نسل دوم و سوم انقلاب به رشد و بلوغ اجتماعى رسيده و تقريباً بخش عظيمى از جمعيت كشور را به خود اختصاص داده است و از فلسفه انقلاب اسلامى و حوادث روزهاى آغازين آن و جنگ تحميلى بى خبرند، در عصر حاكميت مولى على(عليه السلام) نيز وضع به همين ترتيب بود; يعنى بسيارى از مسلمانان و سپاهيان جهان اسلام از تابعين به شمار مى آمدند. كسانى كه نه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را ديده و نه با سنت مقدس آن حضرت آشنا بودند، نه على(عليه السلام) و اهل بيت(عليهم السلام) را درست شناخته و نه از قدر و منزلت و علم و معرفت او اطلاع كافى داشتند. بلكه تنها با قرآن آن هم در حدّ قرائت آشنا بودند. از همين رو، به آسانى فريب خدعه منافقين را مى خوردند. چنانچه بسيارى از كسانى كه در صفين، دست از حمايت على شسته و فريب قرآن هاى بر سر نيزه لشكر معاويه را خوردند، جزو قرّاء كوفه به حساب مى آمدند.

3. اگر امروز انقلاب ما از سوى دشمن خارجى و منافقان و خودباختگان داخلى تهديد مى شود، در عصر حاكميت على(عليه السلام)نيز چنين بوده است; از يك سو، حضرت درگير منازعه با افرادى چون طلحه و زبير و عايشه و سعد وقاص ها بودند، كه روزى در جبهه حق مى رزميدند و در عصر نبوت داراى سوابق درخشانى بودند، ولى پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، دست از ارزش ها كشيدند، و از سوى ديگر، با حزب طلقا و بنى اميه درگير بودند كه هيچ گاه اسلام را نپذيرفته و همواره كمر همت به نابودى اسلام و هدم سنت نبوى(صلى الله عليه وآله)بسته بودند. آنان در حقيقت مانند امريكا، اين شيطان بزرگ و دشمن كينه توز انقلاب، خارج از حجاز و عراق، در گوشه اى از جهان اسلام و از طريق پايگاه هاى خود، براى فروپاشى و انهدام بنيان حكومت دينى و تبديل خلافت به سلطنت تلاش مى كردند.

4. اگر امروز، آهنگ بحران ناامنى و تفرقه به عنوان دو خطر بزرگ و بنيان كن به گوش مى رسد و رهبر معظم انقلاب، همواره مسؤولان و گروه هاى سياسى را به پرهيز از بروز اين خطرها دعوت مى كنند، در دوران خلافت مولى(عليه السلام)نيز شرايط سياسى به همين صورت بود. به طورى كه دو جنگ جمل و نهروان، محصول نفاق و تفرقه و جنگ صفين و غارت هاى راهزنان شام در حجاز و يمن نماد بارز ناامنى به شمار مى آمدند. و شايد نامگذارى امسال به سال رفتار علوى از سوى رهبر فرزانه انقلاب، با توجه به همسانى شرايط اين مقطع از انقلاب با عصر امام على(عليه السلام)صورت گرفته است.

علل و عوامل شكست حكومت اميرالمؤمنين(عليه السلام)

1. بى ترديد مى توان گفت: سه جنگ خونين و محنت زاى جمل، صفين و نهروان، كه در فاصله ها زمانى بسيار كوتاه به ترتيب، در سال هاى 36، 374 و 39 هجرى5 به وقوع پيوست، ضربه سنگينى بر اقتدار حكومت مولى(عليه السلام)فرود آوردند، به طورى كه اگر اين جنگ هاى فرساينده و پر دردسر و تفرقه انگيز نبود، قطعاً وضع حكومت حضرت به مراتب بهتر از آن مى شد كه ما در تاريخ با آن روبه رو هستيم. ولى آيا مى توان گفت: صرفاً بروز اين جنگ ها، موجب فروپاشى حكومت حضرت على(عليه السلام) شد.ّ؟

بى ترديد، پاسخ اين پرسش منفى است; چرا كه جنگ جمل با پيروزى سپاه على(عليه السلام) و جنگ صفين نيز پس از يكصد و ده روزه مبارزه به امضاى سند تحكيم و حكميت منتهى گرديد.6 جنگ نهروان نيز با پيروزى قاطع سپاه على(عليه السلام) و با بيش ترين تلفات خوارج و كم ترين شهيد از شيعيان آن حضرت به پايان رسيد. بنابراين، نمى توان پذيرفت كه جنگ هايى كه چنين نتيجه اى پيروزمندانه به دنبال داشته اند، موجب فروپاشى حكومت آن حضرت شده باشد. از اين رو، بايد به دنبال علل ديگرى رفت و راز سست شدن بنيان حكومت على(عليه السلام) را در جاى ديگر جستوجو نمود.

2. با دقت در فرازهاى مختلف حكومت حضرت به روشنى به دست مى آيد، تا زمانى كه مردم از على(عليه السلام) حرف شنوى داشتند و مطيع فرامين آن حضرت بودند، همواره على(عليه السلام)پيروز بوده و اقتدار حاكميتش محفوظ مانده بود. عقب نشينى و شكست و ناكامى از روزى آغاز گرديد كه مردم دست از تبعيت از امامشان برداشته و از اطاعت ايشان سرباز زدند. ضعف و ناتوانى حكومت زمانى نمايان گرديد كه مردم از آن حضرت جدا شدند و در اين ميان، آنچه موجب موفقيت معاويه در جنگ صفين شده بود و توانسته بود، جلوى حملات مالك اشتر را بگيرد و آتش بس را بر على(عليه السلام)تحميل نمايد، جدايى بيست هزار نفر از شمشيرزنان سپاه على(عليه السلام) از لشكريان اسلام بود، نه ساز و كار جنگى و يا حملات سپاهيان دشمن!

با تأمل و دقت در تاريخ و درنگ در زمان آغاز غارت هاى معاويه در قلمرو حاكميت على(عليه السلام) به روشنى به دست مى آيد كه تجاوز و حمله راهزنان شام به جان و مال و ناموس شيعيان على(عليه السلام) درست مقارن بروز تفرقه در ميان سپاهيان على(عليه السلام) و نافرمانى سپاهيان اسلام از آن حضرت بوده است. بنابراين، شايسته است پيش از بروز جنگ ها، پديده شوم عصيانگرى و سستى و كاهلى ياران على(عليه السلام) را در پيروى و فرمانبرى از آن حضرت، عامل انحطاط و از دست رفتن اقتدار حكومت ايشان بدانيم و به دنبال عواملى كه موجب جدايى مردم از على(عليه السلام)گرديد، باشيم. دست هاى ناپاكى بودند كه در ميان صفوف به هم پيوسته ياران حضرت، تخم نفاق و تفرقه پاشيدند و موجب بروز اختلافات و تفرقه ميان شيعيان آن حضرت شدند.

به راستى چه حادثه اى رخ داد كه از پى آن، جمعيت انبوهى كه سال 35 هجرى گرداگرد حضرت را گرفته و با اصرار تمام، آن حضرت را وادار به پذيرش خلافت نمودند، به طورى كه حضرت در اين باره مى فرمايد: «ازدحام مردم كه همچون بال هاى كفتار به سويم مى آمدند، مرا به قبول خلافت واداشت، آنان از هر طرف مرا احاطه كردند به طورى كه نزديك بود حسن و حسين زيردست و پا له شوند، پهلوهايم در هم فشرد، مردم همچون گوسفندانى (گرگ زده كه دور چوپان جمع مى شوند) گرد من جمع شدند»، اكنون پس از يك سال و اندى، اندك اندك دور حضرت را خلوت كردند، به طورى كه وقتى حضرت براى دفاع از سرزمين و شهرهاى خودشان از آنان كمك طلبيدند، سستى ورزيدند، و يا حتى برخى در نهروان به روى آن بزرگوار شمشير كشيده و شيعيان آن حضرت را از دم تيغ گذراندند. كار به جايى رسيد كه حضرت سخت آنان را ملامت كردند و آرزوى مرگ و مفارقت از ميان آنان نموده، فرمودند:

اى اهل كوفه، من شما را به جهاد با اين قوم دعوت كرده ام... ولى شما سستى نموده و دست از يارى برداشتيد تا آنجا كه دشمن پى در پى بر شما حمله كرد و صبح و شام اعمال زشت و منكر در ميانتان ظاهر گرديد!... امام شما از خدا اطاعت مى كند ولى شما از او عصيان مى كنيد.7 در حالى كه رهبر شاميان از خدا عصيان مى كند و آن ها از او اطاعت مى كنند!... قسم به خدا دوست داشتم هرگز شما را نمى شناختم و شما نيز مرا نمى شناختيد; چرا كه اين آشنايى به ندامت و پشيمانى انجاميد!... آگاه باشيد! قسم به خدا دوست دارم پروردگارم مرا از ميان شما به جوار رضوان خويش ببرد.8

بى شك، عوامل متعددى در جدايى مردم از على(عليه السلام)نقش داشته اند. چرا كه مسائل و حوادث اجتماعى را نمى توان لزوماً تنها معلول يك عامل دانست، بلكه حوادث اجتماعى غالباً معلول عوامل متعدد به هم پيوسته اى مى باشند. از اين رو، عوامل متعددى همچون همگانى شدن روحيه دنياگرايى و رفاه طلبى و القاى شبهات و شايعات از سوى معاويه، بر عليه على(عليه السلام) و انتساب قتل عثمان به آن حضرت و پاره اى از امور ديگر را مى توان از جمله عوامل تفرقه صفوف به هم پيوسته ياران آن حضرت و كندى و كوتاهى آنان در حمايت از آن حضرت برشمرد. هرچند همه اين عوامل از نظر درجه اهميت در يك سطح نبوده، بلكه برخى نسبت به برخى ديگر از اهميت افزون ترى برخوردار هستند. در اين ميان، يكى از مهم ترين عوامل جدايى مردم از على(عليه السلام) را مى توان مسأله انحراف خواص دانست; يعنى اگر با تأمل بيش ترى، حوادث ناگوار و فرساينده عصر حاكميت على(عليه السلام) را پى گيرى كنيم، به اين نتيجه مى رسيم كه همواره، به موازات كج روى ها و انحراف ها و عصيانگرى هاى خواص، عصيانگرى عامه مردم نيز نسبت به آن حضرت افزايش يافته و در نتيجه، پايه هاى حاكميت ايشان روز به روز سست تر مى گرديد.

اين نظريه اولين بار، توسط مقام معظم رهبرى (مدظله العالى) مطرح گرديد. ايشان در تحليل و ريشه يابى حادثه دلخراش عاشورا، علت اساسى سستى و كاهلى جامعه اسلامى در حمايت از اهل بيت(عليهم السلام) و تنها گزاردن سيدالشهدا(عليه السلام)در روز عاشورا را مسأله انحراف خواص جامعه اسلامى دانستند.

مقام معظم رهبرى ابتدا در مورد دليل طرح اين بحث فرمودند: «آن چيزى كه مرا دچار دغدغه مى كند اين قضيه است. من مى گويم چه شد كه كار به اينجا رسيد؟ چرا امت اسلامى، كه آن قدر نسبت به جزئيات احكام اسلام و آيات قرآنى دقت داشت، در يك چنين قضيه واضحى، اين قدر دچار غفلت و سستى و سهل انگارى شد، كه يك چنين فاجعه اى به وجود آمد؟! اين مسأله، انسان را نگران مى كند، مگر [م[ از جامعه زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام)قرص تر و محكم تريم؟ چه كار كنيم كه آن طورى نشود؟»9

سپس ايشان به تعريف خواص و تقسيم بندى آن پرداخته و فرمودند: «خواص يعنى كسانى كه وقتى عملى انجام مى دهند، موضع گيرى مى كنند، راهى را كه انتخاب مى كنند، از روى فكر و تحليل است مى فهمند و تصميم مى گيرند، و عمل مى كنند، اين ها خواص اند، نقطه مقابلش عوام است، عوام يعنى كسانى كه وقتى جوّ به يك سمتى مى رود، اين ها هم مى روند و تحليلى ندارند،...10 پس در هر جامعه، خواصى داريم و عوامى... طبعاً، خواص دو جبهه هستند. خواص جبهه حق و خواص جبهه باطل.»11

ايشان در ادامه ضمن تعريف خواص جبهه حق، به كسانى كه روزى در جبهه حق مى رزميده يا امروز نيز مى رزمند، و براى احقاق حق و ابطال باطل مبارزه مى كنند و به طور كلى، طرفدار حق هستند، فرمودند: «عزيزان من! خواص طرفدار حق، دو دسته اند: يك دسته كسانى هستند كه در مقابله با دنيا، با زندگى، با مقام، با شهوت، با پول، با لذت، با راحتى، با نام، موفق اند، يك دسته موفق نيستند، همه اين ها چيزهاى خوبى است، همه اين ها زيبايى هاى زندگى است... منتها اگر شما در مقابل اين ها به اين متاع و بهره هاى زندگى، خداى ناكرده آن قدر مجذوب شديد كه آن جايى كه پاى تكليف سخت به ميان آمد، نتوانستيد از اين ها دست برداريد، اين مى شود يك طور و گرنه از اين متاع بهره هم مى بريد، اما آن جايى كه پاى امتحان سخت پيش مى آيد، مى توانيد از اين ها به راحتى دست برداريد، اين مى شود طور ديگر.... در هر جامعه اين دو قسم آدم، دو قسم خواص طرفدار حق، وجود دارد، اگر آن قسم خوب خواص طرفدار حق; يعنى، اگر خواصى كه بتوانند از متاع دنيا دست بردارند، تعدادشان زياد شود، جامعه اسلامى هيچ وقت دچار حالت دوران امام حسين(عليه السلام)نخواهد شد، مطمئن باشيد تا ابد بيمه بيمه است، اما اگر اين ها كم باشند و آن دسته خواص ديگر زياد باشند; يعنى آن هايى كه به دنيا دل سپرده اند، حق را هم مى شناسند، طرفدار حقّ اند، در عين حال، در مقابل دنيايشان مى لرزند! دنيا يعنى چه؟ يعنى پول، خانه، شهوت، مقام، اسم و شهرت و مسؤوليت و يعنى جان.

اگر كسانى كه براى جانشان راه خدا را ترك مى كنند آن جايى كه بايد حق بگويند، نمى گويند، چون جانشان به خطر مى افتد، يا براى مقامشان يا براى شغلشان يا براى پولشان يا براى محبت به اولادشان، براى محبت به خانواده شان، براى محبت به نزديكان و دوستانشان، راه خدا را رها مى كنند، اگر عده اين ها زياد بود، آن وقت واويلاست! آن وقت حسين بن على ها به مسلخ كربلا خواهند رفت، به قتلگاه كشيده خواهند شد! يزيدها سر كار مى آيند و بنى اميه بر كشورى كه پيغمبر به وجود آورده بود، هزار ماه حكومت خواهد كرد و امامت به سلطنت تبديل خواهد شد!...12

اكثر خواص دوران اميرالمؤمنين(عليه السلام) خواص طرفدار حق، يعنى كسانى كه حق را مى شناختند، كسانى بودند كه دنيا را بر آخرت ترجيح مى دادند، نتيجه اين شد كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)مجبور شد، سه جنگ راه بيندازد، عمر چهار سال و نه ماه حكومت خود را دائماً در اين جنگ ها بگذارند، در آخر هم به دست يكى از آن آدم هاى خبيث، به شهادت برسد!...

اميرالمؤمنين(عليه السلام) به خاطر همين وضعيت، به شهادت رسيد و بعد امام حسن(عليه السلام) آمد، همين وضعيت بود كه امام حسن(عليه السلام) نتوانست بيش از شش ماه دوام بياورد، او را تنهاى تنها گذاشتند.»13

اكنون شايسته است پيش از ورود به بحث اصلى، يعنى بررسى نقش خواص منحرف در تضعيف حكومت على(عليه السلام)، اندكى پيرامون دسته هاى مختلف خواص و سرچشمه هاى انحراف خواص اهل حق پس از رحلت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)توضيح دهيم تا بابصيرت بيش ترى به تحليل حوادث دوران خلافت على بن ابيطالب(عليه السلام)بنشينيم.

پيش از رحلت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) خواص جامعه در دو دسته قرار داشتند: يك دسته خواص جبهه باطل، دسته ديگر خواص جبهه حق.

الف. خواص جبهه باطل

خواص جبهه باطل، همان مشركان و كفّار قريش بودند كه روز فتح مكه شمشيرهاى خود را بر فرق مسلمانان فرود مى آوردند و تمام همّ شان را بر براندازى حكومت نوپاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مدينه، مصروف مى داشتند. ولى پس از فتح مكه، از ترس شمشير آخته مسلمانان، كه در پيش چشمانشان مى درخشيد، از ناچارى و اكراه، شهادتين گفته و به زبان اسلام آوردند ولى دل هايى مملو از بغض و كينه نسبت به اسلام و مسلمين داشتند. اين ها افرادى چون ابوسفيان و معاويه و سعد بن ابى سرح و پسرش و عبدالله و عقبة بن ابى معيط و پسرش وليد و حكم بن عاص و پسرش مروان بن حكم و عناصرى از اين قبيل بودند كه نبى مكرّم اسلام(صلى الله عليه وآله)روز فتح مكه، همه آنان را با فرمان «فأذهبوا أنتم الطلقاء» آزاد فرمودند14 و در تاريخ اسلام نيز به حزب طلقا معروف گشتند كه خبيث ترين و خطرناك ترين آن ها بنى اميه بودند.

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در دوران حيات خويش، در عين آزاد كردن آنان، در حالى كه اسلام ظاهرى را پذيرفته بودند، همواره مواظب و مراقب حركات آنان بودند تا توطئه اى بر عليه مسلمانان نكرده و در مراكز حساس جامعه اسلامى نفوذ نكنند.

ب. خواص جبهه حق

خواص جبهه حق نيز، آن دسته از مسلمانانى بودند كه در نخستين روزهاى بعثت، اسلام آورده و در سختى ها و شدايد دوران بعثت با پيامبر(صلى الله عليه وآله) دمساز بوده و با آن حضرت به مدينه هجرت نمودند و در جنگ هاى ايثارگرايانه و شهادت طلبانه بدر و احد و احزاب و يا ساير مواقف خطرناك و حساس، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) را يارى نمودند و به طور كلى، كسانى كه پيش از فتح مكه، از روى ميل و رغبت به خيل مسلمانان پيوستند، جزو خواص اهل حق به حساب مى آيند. البته، طبيعى است، همه خواص، از نفوذ و منزلت اجتماعى يكسانى برخوردار نبودند، بلكه در ميان خواص اصحاب نيز آنان كه در اين ايمان به اسلام از اقران خويش سبقت جسته و يا درد و جنگ بدر و اُحد شركت داشتند، از افتخار و اهميت بيش ترى برخوردار بوده و بالطبع بر اقران خويش فضيلت داشتند. افرادى چون على(عليه السلام)، سلمان، ابوذر، ابن مسعود، عمار، جعفر بن ابيطالب، طلحه، زبير، سعد بن ابىوقاص، ابوبكر، عمر، عثمان و بسيارى از سران اصحاب را مى توان از خواص جبهه حق زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به حساب آورد.

پس از رحلت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)، خواص جبهه باطل در دوران سه خليفه اول، اندك اندك در دستگاه خلافت اسلامى نفوذ كردند و ابتدا در دوران دو خليفه اول بر شام و سپس در دوران عثمانى تقريباً بر كل جهان اسلام مسلط شدند. افراد شاخص اين گروه، شخصيت هايى چون معاويه و عمرو بن عاص و وليدبن عقبة بن ابى معيط و عبدالله بن سعد بن ابى سرح و چند تن ديگر مى باشند كه پس از بيعت مسلمانان با على(عليه السلام)همگى در شام گرد آمده و جبهه متحدى را بر عليه اسلام علوى تشكيل داده و در صفين به جنگ آن بزرگوار درآمدند. در حقيقت مى توان گفت: جنگ صفين نمايش مجددى از جنگ بدر و احد و احزاب به شمار مى رفت كه بار ديگر اسلام و كفر در برابر يكديگر صف آرايى كردند. اما اين بار كفّار با شناسنامه هاى اسلامى، به جنگ مسلمانان آمدند. از اين رو، على(عليه السلام)خطاب به يارانش براى جنگ با سپاه شام فرمودند: «به سوى دشمنان خدا و دشمنان سنت ها و قرآن بشتابيد، به طرف بقاياى كفار جنگ احزاب و قاتلان مهاجرين و انصار حمله بريد.»15

اما در جبهه خواص اهل حق، پس از رحلت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)شكاف عميقى پديد آمد، بسيارى از بزرگان اصحاب، از اسلام ناب محمدى(صلى الله عليه وآله) منحرف گرديدند و از خط ترسيم شده نبى اكرم(صلى الله عليه وآله) فاصله گرفتند.

نقطه آغازين اين انحراف، ماجراى سقيفه بود كه پرداختن به آن در اين مجال مقدور نيست.

دومين سرچشمه انحراف خواص اهل حق، در خلال فتوحات اسلامى دوران خلفا صورت گرفت.

فتح سرزمين هاى پهناور و ثروتمندى چون ايران، روم و مصر، ثروت هاى كلانى را وارد جامعه اسلامى كرد، به طورى كه در دوران خلفا سالانه، تنها از سرزمين هاى مفتوحه عراق، يكصد و بيست ميليون درهم، تحت عنوان جزيه و خراج وارد خزانه بيت المال مى شد.16

از مصر نيز سالانه، چهل ميليون17 و از شام هفده ميليون درهم 18 به دارالخلافه مى رسيد. اگر اين ثروت ها به طور عادلانه در ميان مسلمانان تقسيم مى گرديد و در راستاى تقويت بنيه دينى و اخلاقى و رشد فكرى و فرهنگى و برقرارى عدالت اجتماعى و اقتصادى جهان اسلام به كار مى رفت، يقيناً ثمرات ارزشمندى براى مسلمانان به بار مى آورد. ولى متأسفانه خليفه دوم و پس از او خليفه سوم، نه تنها از اين ثروت ها استفاده بهينه نكردند، بلكه با تقسيم نابرابر آن ها در ميان اصحاب و مسلمانان جامعه اسلامى، زمينه پيدايش تجمل گرايى و رفاه زدگى بزرگان اصحاب را فراهم آوردند. خليفه دوم در سال پانزدهم هجرى ديوانى را ترتيب داد و در آن عطاى ساليانه اصحاب را براساس سوابق آن ها در صدر اسلام تعيين نمود. مثلاً براى اهل بدر، پنج هزار درهم و براى شركت كنندگان در جنگ هاى پس از آن، تا صلح حديبيّه، چهار هزار درهم مقررى تعيين نمود. و يا براى هر يك از زنان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، ده هزار درهم در نظر گرفت. در ميان آنان فقط سهم عايشه را دوازده هزار درهم قرار داد.19

بنابراين، تقسيم نابرابر غنايم و جزيه و خراج هنگفت ناشى از فتوحات، اندك اندك خواص جامعه اسلامى را به سرمايه داران و ثروتمندان بزرگى تبديل نمود كه تمام همّ و غمشان، تكاثر و افزودن ثروت بود. به همين دليل، بزرگان

اصحاب، يعنى كسانى كه در راه اسلام مرارت ها كشيده و دوران جوانى خويش را در ميدان هاى جهاد و شهادت سپرى كرده بودند و براى يارى اسلام، از جان و مال و آبرو و زن و فرزند خويش مايه گذاشته بودند، در اواخر خلافت عمر و عهد حاكميت عثمان، به افراد تجمل گرا و مال پرست و دنياطلبى تبديل شدند كه با مال و منال خويش، همچون فراعنه قريش در دوران جاهليت، بر ديگران فخر مى فروختند و از ايثارگرى هاى دوران پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى كسب امتيازهايى دنياى بيش تر، استفاده مى جستند.

ثروت هاى بادآورده اصحاب

مسعودى در باره ثروت هاى برخى اصحاب مى نويسد:

زبير خانه اى در بصره داشت كه تا امروز [= زمان مسعودى 332 هجرى] هنوز معروف است، به علاوه، در مصر و كوفه و اسكندريه خانه اى جداگانه داشت. پس از مرگش 50000 دينار و 1000 اسب و 1000 غلام و كنيز و املاك و ولايات بر جاى نهاد.20

طلحه، خانه اى در كوفه و املاكى در عراق و سراة براى خويش فراهم آورده بود. به علاوه، خانه اى در مدينه فراهم ساخت كه از آجر و گچ و چوپ ساج ساخته شده بود. خانه اش در كوفه تا سال 332 هجرى زبان زد مردم بود و تنه به تنه قصر كوفه مى زد. درآمدش از مايملك عراق روزى هزار دينار بود.21

سعد وقاص در عقيق خانه اى بنا كرد كه فضايى وسيع داشت و داراى سقفى بلند و ايوان هاى متعدد بود.22

زيد بن ثابت از فقهاى معروف عهد پيامبر(صلى الله عليه وآله)، يكصدهزار دينار اموال داشت. وقتى خواستند طلاهايش را پس از مرگش تقسيم كنند، تبر آوردند و با تبر آن ها را تقسيم كردند.23

و اين ها در حالى بود كه آنان، در زمان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در خانه هايى زندگى مى كردند كه بيش از يك اطاق، آن هم با ديوار گلى و سقف با موى شتر، نداشتند.

آرى، خواص اهل حق، همان كسانى كه در صدر اسلام آن همه ناملايمات و سختى تحمل كرده و رنج ها و مرارت هاى دوران بعثت و هجرت را به جان خريده بودند، حدود دو دهه، پس از پيروزى اسلام، رنگ باخته، حيات نويى را كه متضاد با زندگى ساده دوران پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود، آغاز كردند.

دنياگرايى خواص

يكى از رزمندگان اسلام از اهالى شام، روزى به حجاز آمد. مى گويد، پس از مشاهده زندگى اشرافى عبدالرحمن بن عوف، به او گفتم: چه طور شد ما در دنيا زهد به خرج مى دهيم در حالى كه شما به دنيا رغبت نشان مى دهيد! ما در رفتن به جهاد شتاب مى كنيم، ولى شما سستى مىورزيد و در جهاد شركت نمى كنيد. در حالى كه شما جزو اسلاف و برگزيدگان ما و اصحاب پيامبر هستيد؟

عبدالرحمن در پاسخ اين مرد شامى، حقيقت را بى پرده افشا كرد و گفت: «اين طور نيست چيزى [از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ]به ما رسيده باشد كه به شما نرسيده، [كه ما به خاطر آن، اين زندگى را انتخاب كرده باشيم] و اين طور نيست كه ما چيزى [از اسلام بدانيم] كه شما ندانيد [كه بدان جهت اين روش را برگزيده باشيم، بلكه به اين دليل كه ما در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ]به سختى آزمايش شديم و صبر كرديم، و [امروز ]به راحتى و آسايش آزموده شديم ولى صبر نكرديم [خود را باختيم و به دنيا روى آورديم.]24

آرى، بسيارى از خواص اهل حق، در دوران خلفا، به سرعت تغيير روش داده، با حرص و ولع، به جمع آورى مال و منال پرداختند و همين امر موجب گرديد كه نتوانند عدل و عدالت حكومت على(عليه السلام) را تحمل كنند. از اين رو، حضرت در خطبه شقشقيه، علت مخالفت ناكثين و مارقين و قاسطين را، دنياطلبى آنان معرفى نموده مى فرمايد: «زرق و برق دنيا، چشمشان را خيره كرده و جواهراتش آنان را فريفته بود!»25

وقتى حضرت على(عليه السلام) خلافت را به دست گرفتند، برنامه هاى اصلاحى خويش را براى برقرارى عدالت اجتماعى و اقتصادى آغاز كردند ولى هنوز شش ماه از اجراى برنامه هاى اصلاحى حضرت نگذشته بود كه بسيارى از كبار اصحاب و تابعين و خواص جامعه اسلامى، يعنى كسانى كه در راه اسلام جان فشانى كرده و از آسايش و هستى خويش در آن راه مايه گذاشته بودند، لب به اعتراض گشوده و هر يك به نوعى به مخالفت با آن حضرت برخاستند. بزرگان و متنفذين مهاجر و انصار و فرماندهان نامدار زمان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)، كه در ميان مردم داراى نفوذ و منزلت خاصى بودند، از على(عليه السلام)جدا شدند. برخى از اين افراد عبارتند از:

عايشه، طلحه، زبير، سعد بن ابىوقاص، اسامة بن زبير، عبداللّه بن عمر، ابوموسى اشعرى، زيد بن ثابت، حسان بن ثابت، نعمان بن بشير، نجاشى حارثى، ابو هريره، شريح قاضى، سعيد بن نمران، قدامة بن مظعون، عمروبن ثابت، كعب بن مالك، نضالة بن عبيد، اسود بن يزيد بن قيس نخعى، مسروق بن أجدع، طارق بن عبدالله نهدى، اشعث بن قيس.26

علاوه بر اين ها، ده ها نفر ديگر كه برخى از آنان از فقها و برخى از قرّاء و روات احاديث و بعضى از قهرمانان نامدار ميدان هاى بدر و احد و دسته اى ديگر، از برجستگان سياسى و اجتماعى بودند، از حضرت على(عليه السلام)جدا شدند.

دلايل مخالفت با على(عليه السلام)

جدايى اين گروه از حضرت امير(عليه السلام) دلايل گوناگونى داشت. برخى همچون سعد بن ابىوقاص و عايشه اختلاف و بغض و كينه شخصى با آن حضرت داشتند و به آن بزرگوار حسادت ورزيده و رابطه خوشى با آن حضرت نداشتند. از اين رو، وقتى سعد بن ابى وقاص در شوراى عمر به على(عليه السلام) رأى نداده و عثمان را برگزيد، آن حضرت علت اين كارش را چنين بيان فرمود: «يكى از آنان (سعد بن وقاص) به سبب كينه اى كه داشت به طرف دوستش (عبدالرحمن) منحرف شد، در حالى كه ديگرى (عبدالرحمن) به علت دامادى اش با (عثمان) به نفع او رأى داد.»27 در مورد عايشه و انگيزه شركت وى در جنگ جمل فرمود: «و اما آن زن [عايشه] گرفتار خيالات و پندار زنانه و كينه اى كه در سينه اش داشت و همچون بوته آهنگران كه آهن در آن ذوب مى شود و به غلياان درمى آيد، گرديد، اگر از او مى خواستند با شخص ديگرى غير از من چنين برخوردى بكند، نمى كرد.»28

برخى ديگر همچون نجاشى، شاعر على(عليه السلام) در جنگ صفين، و طارق بن عبداللّه نهدى به دليل عدم تساهل حضرت در اجراى حدود و اصرار وى در اجراى عدالت، از آن بزرگوار جدا شدند. وقتى حضرت نجاشى آن شاعر نامدار را در پى شرب خمر حدّ زد، طارق بن عبدالله نهدى يكى از خواص و بزرگان يمنى هاى كوفه، كه با نجاشى پيوند دوستى داشت، به حضرت اعتراض كرد و گفت: اى امير مؤمنين! ما نمى پنداشتيم عصيانگران و فرمانبرداران و تفرقه افكنان و حاميان وحدت نزد واليان عدالت پيشه، در كيفر مساويند، تا اين كه برخورد شما را با برادر حارثى ام ديدم، شما سينه هايمان را از غيظ و كينه به جوش آوردى!

حضرت در پاسخ به او فرمودند: "[تحمل] آن سنگين است مگر بر افراد خاشع"29 اى برادر نهدى! آيا غير از آن است كه نجاشى فردى از مسلمانان به شمار مى آمد كه حرمت يكى از حرام هاى الهى را شكست، در نتيجه، ما بر او حدّى را كه كفّاره [گناهش ]بود جارى كرده ايم؟ اى برادر نهدى! خداى متعال مى فرمايد: "عداوت شما نسبت به يك قوم شما را وادار به ترك عدالت نكند، عدالت ورزيد كه به تقوا نزديك تر است."30

ولى نصايح حضرت در طارق كارگر نيفتاد و شبانه به اتفاق نجاشى به معاويه پيوست.31

بعضى ديگر نيز همچون طلحه و زبير طالب حكمرانى بصره و كوفه بوده32 و به دليل تقسيم مساوى بيت المال، به على(عليه السلام)اعتراض داشته و سهم افزون ترى را مى طلبيدند. از اين رو، وقتى حضرت از آنان پرسيدند: «از كدام عمل من ناراحت شده و به خاطر چه كارى مى خواهيد مرا بازخواست كنيد و چه خلافى از من ديده ايد؟» گفتند: «[مشكل شما ]عمل بر خلاف سنت عمربن خطاب و پيشوايان ما، در مورد حقّ ما از غنايم مى باشد، حق ما را در اسلام مساوى حق ديگران قرار داده اى و سهم ما را با سهم كسانى كه خداوند به واسطه شمشيرها و نيزه هاى ما غنيمت نصيبشان كرده، برابر قرار داده اى.»33

البته، لازم به ذكر است كه هر يك از اين افراد متنفذ، به شيوه خاصى با آن حضرت به مخالفت برمى خاستند: افرادى مثل سعد وقاص و ابوموسى اشعرى و اسامة بن زيد و محمد بن مسلمه و حسّان بن ثابت از شركت در جنگ هاى على(عليه السلام)كناره گيرى كرده و هر يك به بهانه اى از شمشير زدن در ركاب على(عليه السلام)شانه خالى كردند. شخصيت هاى تندروتر همچون طلحه و زبير و عايشه به اين مقدار قانع نشده، بلكه در مقابل آن حضرت صف آرايى كرده، به جنگ با آن بزرگوا برخاستند. و دسته سوم افرادى چون أشعث بن قيس بودند كه منافقانه در صفوف ياران على(عليه السلام)نفوذ كرده و در مواقف حساس و سرنوشت ساز به مقتضاى منافع شخصى خويش، گاه با آن بزرگوار همراهى و گاه در ميان سپاهيان مولى اختلاف و شك و ترديد ايجاد مى كردند، كه بى شك ضربه آنان خطرناك تر از ضربه دو گروه نخست به شمار مى آمد.

كناره گيرى و مخالفت خواص ضربه سنگينى بر پيكر نظام سياسى علوى وارد آورد; چرا كه در آن روزگاران سران اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اعم از مهاجرين و انصار، نفوذ بسيار زيادى در ميان مسلمانان داشتند و اساساً مى توان گفت مواضع سياسى و اجتماعى و اقتصادى و نظامى آنان سرنوشت بسيارى از مسائل و مشكلات نظام اسلامى را رقم مى زد. اگر سران اصحاب با خليفه بيعت مى كردند، به دنبال آن ساير مسلمانان به او رأى مثبت داده و آن فرد مقبوليت اجتماعى پيدا مى كرد; همان طور كه با رأى سعدوقاص و عبدالرحمن بن عوف و خود عثمان، عثمان به خلافت رسيد.

و يا عمّار به دليل سوابق درخشان خود و شهادت والدينش، عَلَم هدايت جامعه اسلامى به حساب مى آمد، به طورى كه اصحاب در صفين سعى مى كردند به طرفى كه عمّار حركت مى كند حركت كنند.34 و يا حتى ابوسنان مى گويد: على در صفين وقتى در ميان اصحاب سخن مى گفت، دوست داشت مردم بدانند كه عده زيادى از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)طرفدار او هستند35 تا با اطمينان خاطر و اراده اى مصمم در جنگ او را يارى كنند.

اين شواهد و ده ها شاهد ديگر كه ذكر همه آن ها در اين مقاله نمى گنجد، به روشنى بيان مى كند كه اصحاب و خواص اهل حق، يعنى كسانى كه روزگارى در ركاب نبى مكرّم اسلام(صلى الله عليه وآله) بوده اند، نفوذ در خور توجه و فزاينده اى در جامعه اسلامى داشتند. از اين رو، وقتى از على بن ابيطالب(عليه السلام)فاصله گرفتند و به مخالفت با آن بزرگوار پرداختند، حمايت مردمى از آن حضرت به طور غيرمنتظره اى كاهش يافت. به طورى كه مردم بصره به پيروى از طلحه و زبير و عايشه نه تنها بيعت با آن حضرت را شكستند، بلكه به جنگ با آن بزرگوار پرداخته و در اين راه كشته فراوانى دادند و سرانجام، با دل هايى مملوّ از بغض و كينه نسبت به مولى به خانه هايشان بازگشتند. و يا با كناره گيرى ابوموسى اشعرى از جنگ جمل، بسيارى از كوفيان از شركت در جنگ منصرف شدند، به طورى كه به روايت يعقوبى از ده ها هزار جنگجوى كوفه تنها شش هزار نفر، آن هم با درخواست و تلاش و كوشش امام حسن(عليه السلام) و عمار بن ياسر، در جنگ جمل حضور يافتند.36 در صفين، كوفيان در پى تشكيك و ترديد و تحريك افرادى چون اشعث بن قيس و سران خوارج، از اطاعت از دستورهاى على(عليه السلام)سرباز زده، ابتدا به حكميت رأى داده و پس از شكست مذاكرات حكميت در دومة الجندل، از درگيرى مجدد با معاويه امتناع ورزيدند.

رمز و راز پيروى عوام از خواص اين بود كه مسلمانان گمان مى كردند افرادى چون زيد بن ثابت و سعد وقاص و ابوموسى اشعرى و طلحه و زبير، همچنان هويت انقلابى و اسلامى سابق خويش را حفظ كرده اند و تصور مى كردند، زيد بن ثابت، همان زيدى است كه در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) كاتب وحى و احكام اسلامى بوده و يا طلحه و زبير و ابوموسى اشعرى و سعد وقاص، همان شخصيت هايى هستند كه در ركاب نبى اكرم(صلى الله عليه وآله) در روزهاى غربت و تنهايى آن حضرت جهاد مى كردند، غافل از اين كه آنان پس ار رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)تغيير هويت داده و استحاله شده بودند. زيد بن ثابت و ابو موسى اشعرى و سعد وقاص و طلحه و زبير زمان على(عليه السلام)، هرگز زيد و ابوموسى و سعد و طلحه و زبير دوران حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)نبودند.

به علاوه، در تحليل و ريشه يابى پيروى عوام از خواص از اين نكته نبايد غافل بود كه خواص براى فريب دادن عوام، همواره سعى مى كردند به هويت مادى و دنيايى و شيطانى جديد خود رنگ و لعاب دينى داده و براى اعمال و مواضع خويش توجيه شرعى و اخلاقى ترتيب دهند، تا در افكار عمومى به عنوان افرادى منحرف و خودباخته و يا دنياطلب و دين گريز جلوه نكنند. از اين رو، مى بينيم طلحه و زبير على رغم اين كه در واقع به خاطر افزون طلبى در أخذ از بيت المال و يا به جهت به دست آوردن رياست از على(عليه السلام)جدا شدند، اما در برابر مردم، علت مخالفت خويش با على(عليه السلام)را شركت آن حضرت در قتل عثمان مطرح نموده و عثمان را به عنوان خليفه مظلوم و على را به عنوان حامى قاتلان و خود را از منتقمان خون عثمان مطرح كردند.37 اين همان طرح و نقشه پليدى بود كه بسيارى از دوستان عثمان را كه معمولاً در بصره زندگى مى كردند فريب داد. و يا سعد وقاص، كه در حقيقت به خاطر بغضش نسبت به على(عليه السلام) از جنگ جمل كناره گرفته بود، براى توجيه تخلف خود از فرمان ولايت امر، به يك توجيه دينى متوسل شد و به حضرت گفت: «من خوش ندارم در اين جنگ شركت كنم، تا مبادا با مؤمنى درگير شوم، اگر شما شمشيرى به من بدهى كه با آن بتوانم مؤمن را از كافر تميز بدهم، در كنارت جنگ خواهم كرد.»38 ابوموسى اشعرى و اسامة بن زيد نيز از همين شيوه استفاده كردند. اسامة خطاب به حضرت گفت: «تو عزيزترين مخلوقات نزد من هستى، ولى من با خدا عهد بسته ام كه با كسانى كه خداى واحد را مى پرستند جنگ نكنم.»39

ابوموسى نيز به دروغ روايتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل نمود و گفت: «من از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه مى فرمود: "به زودى فتنه اى به پا خواهد شد كه در آن نشسته بهتر از ايستاده و ايستاده بهتر از پياده و پياده بهتر از سواره است"، خدا ما را برادر يكديگر قرار داده و خون ها و اموالمان را بر هم حرام كرده است.»40

آرى، عده زيادى از خواص منحرف، كه در دوران خلفا به بيمارى تجمل گرايى و دنيازدگى و مقام پرستى و رياست طلبى متبلا شده بودند، نتوانستند حكومت عدل على(عليه السلام) را تحمل كنند. از اين رو، در برابر حركت اصلاحى حضرت ايستادگى كردند. در پى مخالفت آنان، در عزم و اراده مردم براى حمايت از استمرار اصلاحات علوى خلل وارد آمد و اندك اندك پشتوانه مردمى از حكومت مولى كاهش يافت و نظام علوى دچار ضعف و ناتوانى گرديد.

جالب اين كه تا جنگ صفين، يعنى سال 37 هجرى، با حضور شخصيت هاى برجسته اى چون عمار بن ياسر و مالك اشتر و عمرو بن حمق و ابوالهيثم بن تيهان و هاشم مرقال، كه به دنياگرايى مبتلا نشده بودند، مردم از على(عليه السلام)حمايت مى كردند، اما پس از شهادت اين بزرگواران به دست عمّال معاويه، مردم دست از يارى حضرت امير(عليه السلام)برداشته و آن بزرگوار را تنها گذاشتند. كار به جايى رسيد كه نه تنها براى سركوبى و بركنارى معاويه اقدامى نكردند كه حتى از قلمرو خويش هم دفاع ننمودند; لشكر معاويه به مصر و حجاز و يمن حمله كرد و مردان و زنان و فرزندان كم سن و سال را به قتل رساند و خانه هاى ايشان را ويران و اموالشان را غارت كرد، ولى مردم هيچ عكس العملِ در خور توجهى نشان ندادند; چرا كه خواص شان يا در جنگ صفين به شهادت رسيده و يا به تن آسايى و رفاه طلبى و عيش و نوش روى آورده بودند. و جامعه اى كه خواص آن از مسير حق منحرف گردند، هرگز نمى توان از عوام آن انتظار داشت تا از امام بر حق شان حمايت كنند.

به هر حال، مولى در ماه هاى آخر عمر خويش تنها ماندند و گرد و غبار غربت و مظلوميت بر قلب مبارك آن حضرت فرو نشست. گاه، غم و اندوه و غصّه هاى جانكاهشان را جرعه جرعه مى نوشيدند و در نهان خانه دل فرو مى بردند و گاه، لب به شكوه و شكايت مى گشودند و مردم كوفه را سرزنش و ملامت مى كردند، و گاه از خواصى كه تا آخرين لحظه حياتشان به او وفادار مانده بودند ياد كرده و آنان را به خاطر پايمردى شان مى ستودند و اوصافشان را براى مردم بيان مى كردند. حضرت در آخرين هفته عمر پربركت خود در كوفه بر روى سنگى ايستادند و در حالى كه، پيراهن پشمى بر تن داشتند و شمشيرشان را با بندى از ليف خرما حمايل كرده بودند و در پاهايشان نعلينى از ليف خرما بود و پيشانى شان پينه بسته بود، با دلى پر از غم و اندوه فرمودند:

«اى مردم، من موعظه هايى را كه پيامبران براى امتشان بازگو كرده بودند در ميان شما نشر دادم و وظيفه اى را كه اوصياى پيامبران نسبت به امت آنان پس از مرگشان داشتند، در مورد شما به انجام رساندم، با تازيانه ام شما را ادب كردم ولى مستقيم نشديد، و با نواهى الهى شما را پيش راندم، ولى جمع نشديد، خدا خيرتان بدهد! آيا توقع داريد امامى غير از من با شما همراه گردد و راه حق را به شما نشان دهد؟

آگاه باشيد! آنچه از دنيا روى آورده بود پشت كرده، و آنچه پشت كرده بود روى آورده و بندگان برگزيده خدا آماده رحيل گرديده اند و بهاى اندك دنياى فانى را به پاداش كثير آخرت، كه فناپذير نمى باشد فروخته اند. راستى برادرانمان كه خونشان در صفين ريخت و امروز زنده نيستند چه زيان ديده اند؟ خوشا به حالشان كه نيستند تا اين غصه هاى گلوگير را خورده و از اين آب هاى ناگوار بنوشند! به خدا سوگند آنان خدا را ملاقات كردند و خدا پاداششان را داده و آنان را پس از خوف در خانه امن خويش جاى داد.

كجا هستند برادران من؟ همان ها كه سواره به راه مى افتادند و در راه حق قدم برمى داشتند. كجاست عمار؟ كجاست ابن تيهان؟ و كجاست ذوالشهادتين؟ و كجايند اشباه آنان از برادرانشان كه بر جانبازى پيمان بسته بودند و سرهايشان براى ستمگران فرستاده شد؟!

آه بر برادرانم; همان ها كه قرآن را تلاوت مى كردند و به كار مى بستند و در واجبات تدّبر مى كردند و آن را برپا مى داشتند. سنت ها را زنده نگه داشته و بدعت ها را مى ميراندند. اگر به جهاد دعوت مى شدند و مى پذيرفتند و به رهبر خويش اعتماد و اطمينان داشته و از او پيروى مى كردند.41

نوف بكايى پس از نقل اين خطبه مى گويد: هنوز يك جمعه نگذشته بود كه ابن ملجم (لعنة اللّه عليه) امام على(عليه السلام)را به شهادت رساند.42


  • پى نوشت ها

    1ـ يوسف: 111

    2ـ نهج البلاغه، خطبه 122

    3ـ على بن حسين مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق عبدالحميد، ن، دارالفكر، بيروت، 1409 هـ. ق، ج 2، ص 391 / نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، ط 2، مكتبة آية اللّه العظمى المرعشى النجفى، قم، 1404 هـ. ق، ص 341 / احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، تحقيق محمدباقر محمودى، ط 1، دارالتعارف، بيروت،1397هـ.ق،ج2، ص310

    4ـ على بن حسين مسعودى، التنبيه و الاشراف، تصحيح عبدالله اسماعيل الاصّاوى، دارالصاوى،قاهره،ص255و 256

    5ـ احمد يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، شريف الرضى، قم، ط 1، 1373 هـ. ش، 1414 ق، ج 2، ص 193. مسعودى نوشته است: جنگ نهروان يك سال و دو ماه بعد از ملاقات حكمين، كه در رمضان سال 37 هجرى صورت پذيرفت، به وقوع پيوست. از اين رو مى توان گفت جنگ نهروان در ذى القعده سال 39 هجرى اتفاق افتاد. ر. ك: التنبيه و الاشراف، ص 256

    6ـ ر. ك. به: على بن الحسين مسعودى، پيشين، ص 256

    7ـ محمد بن محمد مفيد، الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، تحقيق مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، قم، ط 1، 1413 ق، ج 1، ص 28 / محمدباقر محمودى، نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه، دارالمعارف، بيروت، ط 1، 1396 هـ. ق، ج 2، ص 571 و 572 / ر. ك. به: نهج البلاغه، خطبه 27، با حذف و تغيير

    8ـ محمدبن محمد مفيد، پيشين، ج 1، ص 281 / محمدباقر محمودى، پيشين، ج 2، ص 570 و 571 / ر. ك: نهج البلاغه، خطبه 27، با حذف و تغيير

    9 و10 و11 و12 و13 ـ بيانات رهبر معظم انقلاب پيرامون عبرت هاى عاشورا و تاريخ، گردآورنده انجمن اسلامى كاركنان بانك ملى ايران، ص 6 / ص 10 / ص 11 / ص 15 / ص 20

    14ـ احمد يعقوبى، پيشين، ج 2، ص 60

    15ـ نصر بن مزاحم منقرى، پيشين، ص 94

    16ـ على بن محمد ماوردى، الاحكام السلطانيه والولايات الدينيه، تحقيق حامد الفقى، ط 2، مكتب الاعلام الاسلامى، قم، 1406 هـ. ق، ج 1، ص 185

    17ـ احمد بن يحيى بلاذرى، فتوح البلدان، اروميه، قم، 1404 هـ. ق، ص 217

    18ـ همان، ص 197

    19ـ محمدبن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، دارالكتب العلميه، بيروت، ط 2، 1408 هـ. ق، ج 2، ص 452، حوادث سال 51 هجرى.

    20ـ على بن الحسين مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 342

    21ـ همان، ج 2، ص 342

    22ـ جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلامى، ج 1، ص 78 و 79

    23ـ على بن الحسين مسعودى، پيشين، ج 2، ص 343

    24ـ على بن الحسين ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، تحقيق على شيرى، دارالفكر، ص 120، عدد 89ـ90

    25ـ ر. ك. به: نهج البلاغه، خطبه 3، شقشقيه

    26ـ براى آگاهى از مشخصات كسانى كه از على(عليه السلام) كناره گرفته و يا به مخالفت با آن حضرت برخاسته اند، ر. ك. به: علامه محمدتقى تسترى، قاموس الرجال / ثقفى، الغارات / ابن اثير، اسدالغابة / ابن حجر عسقلانى، الاصابة

    27ـ نهج البلاغه، خطبه 3

    28ـ همان، خطبه 156 / محمدباقر محمودى، نهج السعاده فى مستدرك نهج البلاغه، ج1،ص 379، با كمى تغيير در الفاظ

    29ـ بقره: 45

    30ـ مائده: 8

    31ـ ابراهيم بن محمد ثقفى، الغارات، تحقيق عبدالزهرا الحسينى، دارالاضواء، بيروت، ط 1، 1407 هـ. ق، ص 369

    32ـ ر. ك. به: ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، داراحياء الكتب العربية، ط 2، ص 1378 هـ. ق، ج 1، ص 232

    33ـ محمدبن عبدالله اسكافى، المعيار والموازنه، تحقيق محمدباقر محمودى، ط 1، 1402 هـ. ق، ص 113

    34ـ ر. ك: سيدعلى خان مدنى، الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعه، بصيرتى، قم، 1397 ق، ص 257

    35ـ نصر بن مزاحم منقرى، پيشين، ص 223 / محمدباقر محمودى، نهج السعاده، ج 2، ص 170

    36ـ ر. ك: احمد يعقوبى، پيشين، ج 2، ص 181 و 182

    37 و38 و39 ـ ر. ك: محمد بن محمد مفيد، الجمل، تحقيق على ميرشريفى، مكتب الاعلام الاسلامى، قم، ط 1، 1413 ق، ص 229 و 304 / ص 95 / همان

    40ـ على بن ابى الكرم ابن اثير، الكامل فى التاريخ، تحقيق مكتب التراث، داراحياء التراث العربى، بيروت، ط 1، ص 1408 ق، ج 2، ص 327، حوادث سال 36 هـ.

    41 و42ـ نهج البلاغه، خطبه 182