شبهات قاسطين در فتنه صفين

 

 

 

شبهات قاسطين در فتنه صفين

محمدرضا احمدى ندوشن

تحريف و بدعت در دين

دشمنى بنى اميّه با بنى هاشم ريشه در زمان هاى پيش از اسلام داشت و هميشه بنى اميّه نسبت به بنى هاشم رشك و كينه مىورزيدند. زمانى كه شريعت مقدّس اسلام به دست پيامبر(صلى الله عليه وآله)، كه از بنى هاشم بود، بنيان نهاده شد، نزاع سختى را قريش و در رأس آن ها بنى اميّه با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دين نوپاى او آغاز نمودند. اما با مقاومت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و يارانش و گسترش اسلام در سراسر جزيرة العرب، بنى اميّه و قريش در انزوا قرار گرفتند و به ناچار، تسليم شدند و به اسلام گرويدند، ولى مترصّد فرصتى بودند تا دوباره به جايگاه خود برگردند، اما نه به شكل جاهليت پيش از اسلام; زيرا مى دانستند كه مسلمانان مقاومت خواهند نمود، بلكه با تظاهر به مسلمانى و در لباس دين اهداف خود را دنبال كردند. اين فرصت با به خلافت رسيدن عثمان، كه از بنى اميّه بود، فراهم شد; چنان كه ابوسفيان در جمع خصوصى بنى اميّه پس از خلافت عثمان گفته بود: «گوى خلافت را دست به دست بگردانيد كه نه بهشتى در كار است و نه جهنّمى.»1

عثمان بسيارى از بنى اميّه را به قدرت رساند و به معاويه، كه از زمان خليفه دوم به حكومت شام رسيده بود، اختيارات بيش ترى داد. معاويه در گام اول، به تحريف و واژگونه نشان دادن دين در نزد مردم كم اطلاع شام اقدام نمود و در تحريف دين، تا آن جا پيش رفت كه علّامه امينى مى نويسد: «معاويه وقتى با سپاه خود به صفين مى رفت، در بين راه، در روز چهارشنبه با آن ها نماز جمعه خواند.»2

او آن چنان در تحريف دين، از كم اطلاعى مردم شام سوء استفاده كرد كه وقتى نماز جمعه را در روز چهارشنبه خواند، حتى يك نفر نپرسيد كه چه مناسبتى بين چهارشنبه و نماز جمعه است.

شافعى از قول زهرى آورده است كه «در نماز عيد قربان و فطر، اذان گفته نمى شد تا آن كه معاويه آن را در شام بدعت گذاشت، در حالى كه نماز عيد فطر و قربان نه اذان دارند و نه اقامه، و اختلافى نيست كه ساختگى و من درآوردى است.»3

اگر بخواهيم بدعت هاى معاويه در شام را برشمريم، بسيار است. معاويه در هر چه به نحوى بوى سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى داد، دست برد.

ابن كثير در تاريخش مى نويسد كه زهرى مى گويد: «سنّت بر اين قرار داشت كه ديه افراد اقلّيت هاى مذهبى تحت حمايت مسلمانان برابر با ديه مسلمانان باشد. معاويه نخستين كسى بود كه آن را كم كرده و به نصف رساند و نصف آن را خود برداشت.»4

«نخستين كسى كه بدعت دشنام دادن به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)را گذاشت، معاويه بود.»5

علّامه امينى مى نويسد: «پسر هندجگرخوار نمى توانست تحمّل كند كه يكى از سنّت هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) همچنان رايج و برقرار باشد و او تباهش نساخته و لگدمال ننموده باشد و در نتيجه، از سرنافرمانى و بدخواهى بر آن شد كه سنّت نماز جمعه را تغيير دهد. او بسيارى از خلاف كارى ها را مرتكب شد و در تباهى دين و شريعت تلاش نمود و مسلمانان را به فساد كشاند.»6

او با هدف انتقام گرفتن از بنى هاشم، دست به تحريف دين زد، خلافت را تبديل به سلطنت موروثى نمود، باب سبّ و لعن بر خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را گشود; چنان كه سيدشرف الدين مى نويسد: «معاويه گروهى از صحابه و تابعين را واداشت تا احاديث زننده اى در نكوهش على(عليه السلام)، كه موجب سرزنش و بى زارى از وى باشد، جعل نمايند و براى آن ها مقرّرى تعيين نمود تا اين كار را از روى ميل و رغبت انجام دهند.»7

معاويه وقتى با حيله و نيرنگ و سپس با زور، حكومت مطلق بر تمام بلاد اسلامى را به دست آورد، تمام تلاش خود را در جهت هدم اسلام ناب به كار برد و چنان خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)و دوست داران اهل بيت(عليهم السلام)را تحت فشار و شكنجه قرار داد كه ديگر كسى جرأت ابراز ارادت به آن ها را نداشت.

مطرّف پسر مغيرة بن شعبه مطلبى را از پدرش نقل مى كند كه حكايت از ماهيت درونى معاويه دارد: مغيره مى گويد: به معاويه گفتم: اكنون كه به مراد خود رسيده اى و حكومت را قبضه كرده اى، چه مى شد كه در اين آخر عمر، با مردم با عدالت و نيكى رفتار مى كردى و با بنى هاشم اين قدر بدرفتارى نمى نمودى; چون آن ها بالاخره، خويشان تو هستند و علاوه بر اين، اكنون در وضعى نيستند كه خطرى از ناحيه آن ها متوجه حكومت تو گردد؟ معاويه گفت: هيهات! هيهات! ابوبكر خلافت كرد و عدالت گسترى نمود و پس از مرگش فقط نامى از او باقى ماند. عمر نيز به مدت ده سال خلاقت كرد و زحمت ها كشيد، پس از مرگش جز نامى از او باقى نماند. سپس برادر ما عثمان، كه كسى در شرافت نسب به پاى او نمى رسيد، به حكومت رسيد، اما به محض آن كه مُرد، نامش نيز دفن شد. ولى هر روز در جهان اسلام، پنج بار به نام اين مرد هاشمى (پيامبر(صلى الله عليه وآله)) فرياد مى كنند و مى گويند: "اَشهدُ اَنَّ محمداً رسول اللّه.» اكنون با اين وضع چه راهى باقى مانده است، جز آن كه نام او نيز بميرد و دفن شود؟»8

اين گفتار ماهيت واقعى معاويه را آشكار مى سازد و همه هدف معاويه در همين جمله آخر خلاصه مى شد.

شبهه خونخواهى عثمان

حضرت على(عليه السلام)و معاويه دو قطب مخالف يكديگر بودند; چون در هدف با يكديگر تضاد داشتند. با به خلافت رسيدن حضرت على(عليه السلام)، معاويه كه امارت خود را بر شام تمام شده مى دانست، براى ايجاد اشكال در حكومت على(عليه السلام)و بقاى خود، دست به اقداماتى زد:

او ابتدا با تحريك طلحه و زبير9 براى تصرّف كوفه و بصره، پيش از استقرار حكومت امام(عليه السلام) توانست مقدارى از نيرو و توانايى امام(عليه السلام) را كاهش دهد و زمان را به نفع خود پيش ببرد. جنگ جمل اگرچه با پيروزى قاطع امام(عليه السلام)به پايان رسيد، اما بيش ترين نفع در اين جنگ عايد معاويه شد. او بدون اين كه نيرويى براى اين جنگ بفرستد و بدون صرف هيچ هزينه اى، با تحريك طلحه و زبير در ايجاد جنگ، هم مقدارى از توانايى امام(عليه السلام) را كاهش داد و هم رقيبانى نظير طلحه و زبير از سر راهش برداشته شدند.

معاويه از همان روز پس از قتل عثمان، قتل او را بهانه قرار داد و به شبهه افكنى پرداخت و با توسّل به همين شبهه، اقدام به جمع آورى نيرو نمود. نصربن مزاحم مى نويسد: «معاويه براى مردم شام خطبه خواند و گفت: اى مردم، من نماينده اميرمؤمنان عمربن خطاب و عثمان بن عفان بر شما هستم و هرگز هيچ يك از شما را به كار زشتى وانداشته ام. من ولىّ (خون) عثمان هستم كه بى گناه كشته شد و خداوند مى گويد: "كسى كه خون مظلومى را بريزد، ما به ولىّ مقتول حكومت و تسلّط بر قاتل داديم..."10 آن گاه مردم شام بپا خاستند و به خون خواهى عثمان پاسخش گفتند و بر اين قرار، با او بيعت كردند و به وى اطمينان دادند كه در اين راه، از جان و مال خويش مى گذرند.»11

ابومسلم خولانى با مرد ديگرى به نزد معاويه آمدند و گفتند: «به چه علت مى خواهى با على بجنگى؟ تو نه مصاحبت و خويشاوندى (با پيامبر(صلى الله عليه وآله)) را دارى و نه هجرت و سابقه اى برابر با او. معاويه گفت: من از آن رو با على جنگ نمى كنم كه مدعى صحابى بودن و هجرت و قرابت و سابقه اى برابر با او هستم، ولى شما به من بگوييد: آيا نمى دانيد كه عثمان مظلومانه كشته شد؟ گفتند: چرا. گفت: پس بايد او قاتلان عثمان را به ما واگذار كند تا آن ها را قصاص كنيم. آن گاه ميان ما و على جنگى نخواهد بود.»12

معاويه در نامه هايى كه براى حضرت على(عليه السلام) مى نوشت، امام(عليه السلام) را متهم به دست داشتن در قتل عثمان مى نمود و امام(عليه السلام)را به پناه دادن به قاتلان عثمان متهم مى ساخت.13

اما آيا واقعاً آنچه معاويه مدعى آن بود و على(عليه السلام) را به آن متهم مى كرد وارد بود يا نه؟ امام(عليه السلام) در جواب نامه اى به معاويه چنين مى نويسد: «به خدا قسم، اگر خردمندانه بينديشى و خواهش هاى نفسانى را كنار بگذارى، در مى يابى كه من پاك دامن ترين مردم در ماجراى قتل عثمان مى باشم. تو خود مى دانى كه من در اين حادثه درگير نبودم.»14

پس چرا معاويه اين شبهه را مطرح مى كرد؟ مسلّماً هدف ديگرى را دنبال مى كرد.

نقش معاويه در قتل عثمان

معاويه پس از مرگ برادرش يزيد از سوى خليفه دوم به امارت شام منصوب شد15 و با تمام مسامحاتى كه عمر نسبت به اعمال وى داشت، از خليفه حساب مى برد و دست به عصا راه مى رفت. ولى با روى كار آمدن عثمان، دست معاويه در اجراى سياست هاى مورد نظرش باز شد. او در زمان خلافت عثمان، با اختيارات گسترده اى كه داشت، براى پيشبرد اهدافش، نهايت استفاده را برد. اما وقتى احساس كرد خون بر زمين ريخته عثمان او را در رسيدن به هدفش كمك بيش ترى مى كند، در فراهم شدن زمينه چنين امرى، قدم برداشت.

وقتى كار بر عثمان تنگ شد و شورشيان محاصره خانه او را تنگ تر كردند، عثمان براى نجات خود از امراى تحت امرش در خواست كمك كرد و نامه اى براى معاويه فرستاد و از او كمك خواست.16 معاويه خرابى اوضاع را به خوبى درك مى كرد; «شايد در انتظار اين بود كه با مرگ عثمان و از ميان رفتن رقيبى نيرومند همچون او، قدمى به كرسى خلافت نزديك تر گردد. از اين رو، با وجود همه حقوقى كه عثمان بر او داشت، در فرستادن كمك، هيچ تعجيلى نمى نمود و سستى خود را اين گونه توجيه مى كرد كه من از مخالفت كردن با عموم صحابه و ياران پيغمبر خشنود نيستم.»17

علّامه عسكرى از بلاذرى نقل مى كند: «هنگامى كه عثمان به معاويه نامه نوشت و از او مدد خواست، معاويه يزيد بن اسد قسرى را با گروهى سرباز، به سوى مدينه روانه نمود و به او فرمان داد: هنگامى كه به سرزمين ذاخشب (چند فرسنگى مدينه) رسيدى، همان جا اطراق كن و ديگر حركت نكن. مبادا نزد خود تصّور نمايى كه شاهد جريانات و حوادث پايتخت اسلام هستى و چيزهايى ديده و دانسته اى كه معاويه به خاطر عدم حضور نمى داند. در واقع، من شاهد و حاضر هستم و تو غايب! لشكر در نزديك مدينه آن قدر درنگ كرد تا عثمان به قتل رسيد و چون آشوب ها پايان گرفت، معاويه لشكر شام را به سوى خويش فراخواند، در حالى كه هيچ كار مثبتى انجام نداده بود.»18

امام(عليه السلام) در نامه اى به معاويه چنين مى نويسد: «كدام يك از من و تو بيش تر با او دشمنى كرديم و راه هايى را كه به قتل او منتهى مى شد، بيش تر نشان داديم; آن كس كه بى دريغ در صدد يارى او بر آمد، اما عثمان به موجب يك سوء ظن بى جا، خود طالب سكوت او شد و كناره گيرى او را خواست؟ يا آن كه عثمان از او (معاويه) يارى خواست و او به دفع الوقت گذارند و موجبات مرگ او را برانگيخت تا مرگش فرا رسيد؟»19

ابن عباس نيز در نامه اى براى معاويه در اين باره چنين مى نويسد: «به خدا سوگند كه تو چشم انتظار قتل عثمان بودى و با اين كه وضعش برايت كاملاً روشن بود، نگذاشتى مردم قلمروت به دفاعش بيايند، در حالى كه نامه سراسر استمدادش به تو رسيد و اعتنايى به آن ننمودى، با آن كه مى دانستى محاصره كنندگان تا او را نكشند، دست بردار نيستند تا آن كه همان طور كه مى خواستى، به قتل رسيد.»20

علّامه امينى مى نويسد: «از اسناد تاريخى چنين بر مى آيد كه خوددارى معاويه از دفاع عثمان، اثرى مهم در قتل وى داشته است. معاويه با وجود امكانات بسيار و فرمان دهى بر سپاهى عظيم، از انجام فرمان خليفه سرپيچيده و چندان تأخير روا داشته كه كار از كار گذشته است. به همين دليل است كه على(عليه السلام) به او مى گويد: به خدا قسم، پسر عمويت را كسى جز تو نكشته است.»21

از اين مجموعه، نتيجه مى گيريم كه معاويه يك هدف داشت كه هر وسيله اى را براى نيل بدان مباح مى دانست: او آنچه كه در حيات عثمان مى توانست به دست بياورد، به دست آورد و با شورش مردم بر ضد عثمان احساس كرد كه مرگ او بيش تر به نفع اوست تا حياتش. بدين روى، نه تنها خود هيچ اقدامى در جهت دفع اين شورش نكرد، بلكه به استمدادهاى عثمان نيز پاسخى نداد تا شورشيان او را به قتل رساندند.

هدف معاويه از خون خواهى عثمان

معاويه با طرح شبهه خون خواهى عثمان، در پى اين هدف بود كه ابتدا بين مردم شكاف ايجاد كند و مانع گرايش عمومى به سوى امام(عليه السلام) شود و سپس به نحوى خود را مطرح كند.

شبث بن ربعى در نطقى خطاب به معاويه گفت: «بر ما پوشيده نيست كه تو در پى چه هستى; تو براى گم راه كردن مردم و جلب آراء و تمايلات آن ها و زير فرمان در آوردن آن ها، هيچ وسيله اى جز اين نيافته اى كه بگويى زمام دارتان به ناحق كشته شده و ما به خون خواهى او برخاسته ايم. در نتيجه، افراد نادان و فرومايه بر گرد اين شعار فراهم آمده اند، در حالى كه براى ما مسلّم است كه دلت مى خواست او كشته شود تا به اين جا برسى و دعواى خون خواهى او را پيش بكشى.»22

معاويه دنبال اين هدف بود كه با كشته شدن عثمان، جامعه بى زمام دار بماند و ميدان براى رقابت و كشمكش بر سرتصدّى مقام خلافت گشوده شود و خون عثمان را كه با وى خويشاوندى داشته، وسيله از ميان بردن رقبا و مردان شايسته خلافت و حكومت قرار دهد.23

خون عثمان بهانه اى بود براى رسيدن معاويه به آروزهايش; به همان چيزى كه ابوسفيان در ابتداى خلافت عثمان مطرح كرد; زيرا اگر بحث خون خواهى عثمان مطرح بود، اولاً، فرزندان عثمان زنده بودند و آن ها بايد خواستار خون عثمان مى شدند. ثانياً، اگر معاويه واقعاً طالب خون خواهى عثمان بود، چرا با آشوب و شورانيدن مردم بر ضد حكومت مركزى، اقدام به چنين كارى نمود؟ مگر نمى توانست ابتدا با امام(عليه السلام) بيعت كند و سپس از طريق اقامه دعوا و طرح شكايت، خواستار خون خليفه مقتول شود تا على(عليه السلام)از طريق قضايى قضيه را تعقيب كند؟ پس معاويه هدف ديگرى را دنبال مى كرد و بهترين و مناسب ترين وسيله براى رسيدن به هدفش را در خون خواهى عثمان يافت.

علّامه عسكرى مى نويسد: «معاويه در سايه نام عثمان و به اسم خون خواهى او، با امام مى جنگيد و به خاطر ارضاى جاه طلبى هايش، در جستوجوى حكومت بود. او خواستار فرمان روايى بر سرزمين هاى وسيعى همچون قلمرو اسلام بود و براى رسيدن به اين نتيجه، به كار بردن هر وسيله اى را روا مى دانست و از هيچ ناجوان مردى و پليدى نيز روگردان نبود. در حقيقت، ادعاى خون خواهى عثمان لفافه اى بود كه براى رسيدن به مقصودش از آن سود جست.»24

مشتبه شدن جبهه حق و باطل

معاويه با شبهه افكنى، عدّه زيادى از مردم شام را همراه خود نمود و به مقابله با امام(عليه السلام)برخاست. امام(عليه السلام) نيز سپاه خود را حركت داد تا اين فئه باغيه را ريشه كن سازد. دو سپاه در سرزمينى به نام «صفّين» مقابل يكديگر قرار گرفتند. پيش از عزيمت دو سپاه به صفين و پيش از شروع درگيرى، امام(عليه السلام)پيك هايى را فرستاد كه كار بدون جنگ و خون ريزى به نتيجه برسد و معاويه دست از نافرمانى و جاه طلبى بردارد كه چنين امرى حاصل نشد. در اين بين، كه هنوز درگيرى آغاز نشده بود، بعضى از افراد سپاه امام(عليه السلام)در حق بودن جبهه امام(عليه السلام) و باطل بودن جهبه معاويه دچار شك و ترديد شدند.

مردى به عمّار گفت: «اى ابايقظان، آيا پيامبر(صلى الله عليه وآله) نفرمود: با مردم مشرك بجنگيد تا اسلام بياورند; پس هر گاه اسلام آوردند، خون و مالشان از جانب ما در امان است؟» گفت: «چرا، اما اين ها اسلام نياوردند، بلكه به ظاهر تسليم شدند و كفر را در دل خود مخفى نگه داشتند تا ياورانى بر آن (كفر) يافتند.»25

اسماءبن حكم مى گويد: ما در صفّين و زير پرچم عمّار ياسر بوديم، مردى آمد و پرسيد: عمار كدام يك شماست؟ از او سؤالى دارم. عمّار گفت: بپرس. گفت: من با بينش (اعتقاد استوار) از خانه و خاندان خود، در راه حقّى كه گام برداشتيم، بيرون آمدم و به گم راهى آنان و اين كه بر باطل هستند، شكّى نداشتم، اما الان مى بينم: مؤذّن ما اذان مى گويد، مؤذّن آنان نيز اذان مى گويد، و آنان همانند ما نماز مى خوانند و دعا مى كنند و قرآن تلاوت مى كنند و پيامبرمان يكى است، و از شب گذشته دچار شك شدم و تا صبح به همان وضع بودم. صبح نزد اميرمؤمنان رفتم و ماجراى خود را گفتم و او مرا به نزد شما فرستاد تا هر چه گفتى، انجام بدهم. عمار گفت: آيا صاحب آن پرچم سپاه را، كه روبه روى ماست، مى شناسى؟ آن پرچم (اكنون) از آن عمروعاص است، ولى (قبلاً) من سه بار، (بدر، احد و خندق) همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله)عليه همان پرچم جنگيده ام و اين چهارمين جنگ من است و اين بار انگيزه جنگ افروزانش از دفعات قبل نيكوتر و بهتر نيست. بله، اين جنگى است كه انگيزه شرّ و فجورش بيش از آن جنگ هاست. آيا در جنگ بدر و احد و حنين، خود بوده اى يا پدرت كه از آن خبر دهد؟ گفت: نه. عمار گفت: مواضع ما همان مواضع پيامبر(صلى الله عليه وآله)در بدر و احد و حنين است و آنان در مواضع احزاب مشرك (آن روزگار) قرار دارند. آيا آن لشكر و يكايك افرادش را مى بينى؟ به خدا سوگند، مى خواستم تمام افراد همراه معاويه، پيكرى واحد بودند و من آن پيكر را با شمشير مى زدم و تكه تكه مى كردم. خون تمام آن ها از ريختن خون گنجشكى حلال تر است. وقتى آن مرد رفت. عمّار گفت: به خدا، آنان به قدر خاشاكى كه چشم مگسى را بيالايد، بر حقّ نيستند. اگر ما را تا نخلستان هاى دوردست هجر عقب برانند، من يقين دارم كه ما بر حقّ هستيم و آنان بر باطل.»26

نكته قابل توجه اين كه شخصيت و جايگاه امام چه قدر در بين مردم ناشناخته بود كه افرادى با آن كه در كنار ايشان بودند و به يارى او برخاسته بودند و او را به عنوان جانشين پيامبر يا دست كم خليفه قانونى مى شناختند، اما در حقّانيت امام(عليه السلام)دچار ترديد بودند.

على(عليه السلام) كه در زمان حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) مرد شماره دو اسلام، برادر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و كسى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را مدار و محور حق معرفى كرده بود، پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، چنان در انزوا قرار گرفته بود و معاويه چنان تظاهر به اسلام كرده بود كه عده اى با اين كه پس از خلافت حضرت على(عليه السلام)قدرى از ويژگى هايش را شناختند و با اين كه در كنار خود چراغ روشنگرى همچون او را داشتند، اما باز هم دچار ترديد شدند و عمّار ياسر، كه خود از درياى بى كران معرفت على(عليه السلام) بهره مى برد، بايد شك و ترديد را از آن ها مى زدود.

شهادت عمّار و شبهه معاويه

عمّار از شخصيت هاى ثابت قدمى بود كه از وقتى راه حق را شناخت، با تمام وجود در آن مسير گام برداشت. شخصيتى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره اش فرمودند: «عمّار ياسر تا پاى وجودش سرشار از ايمان است.»27

و فرمودند: «عمّار با حق است و حق به همراه عمّار.»28

هنگام ساختن اولين مسجد در مدينه، او به تنهايى كار چند نفر را انجام مى داد و بعضى ها او را بيش از توانايى اش به كار وامى داشتند. روزى عمّار شكايت اين ها را به پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نمود و گفت: اين گروه مرا كشتند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)در جمع همه حاضران فرمود: تو نمى ميرى تا وقتى كه گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بكشند. آخرين توشه تو از دينا جرعه اى شير است.»29

اين خبر دهان به دهان گشت تا اين كه در صفّين، خبر حضور عمّار به همراه سپاه امام(عليه السلام)در ميان لشكريان معاويه منتشر شد و دل هاى عده اى از فريب خوردگان را لرزاند و به جستوجو پرداختند; از جمله ذوالكلاع، كه خبر غيبى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در زمان عمر و از زبان عمر و بن عاص شنيده بود: «پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرموده است: مردم شام و عراق با يكديگر برخورد خواهند كرد و عمّار در شمار اهل حق خواهد بود و آن گروهى كه ستم پيشه است، عمّار را مى كشد.»30

البته كسانى را كه خبر غيبى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را شنيده بودند و از حضور عمّار در جمع سپاه حضرت على(عليه السلام)مطلع شده بودند، معاويه و عمروعاص به نحوى قانع كردند; چنان كه به ذوالكلاع وعده دادند كه عمّار به سپاه شام ملحق خواهد شد.

عمّار با كهولت سن، همچنان از نيروى جنگى برخوردار بود و همچنان شجاعانه مى جنگيد. در يكى از روزهاى جنگ، در اثر حرارت آفتاب و كارزار در ميدان جنگ تشنه شد. قدرى شير براى او آوردند و جرعه اى نوشيد و گفت: «اللّه اكبر» امروز با دوستان ديدار مى كنم; محمد(صلى الله عليه وآله)و همراهانش را ملاقات مى كنم. در همين هنگام، دو نفر از گم راهان سپاه معاويه بر او حمله بردند و با كمك يكديگر، عمّار را از پاى درآوردند و به شهادت رساندند.»31

چون عمّار در همراهى على(عليه السلام) و ذوالكلاع در همراهى معاويه كشته شدند: عمروعاص گفت: اى معاويه، نمى دانم از كشته شدن كدام يك از آن دو شادمان باشم. اگر ذوالكلاع زنده بود و تنها عمّار كشته شده بود، ذوالكلاع تمام قوم خود را متمايل به على(عليه السلام)مى كرد و سپاه ما را بر ما مى شوراند و تباه مى كرد.»32

با شهادت عمّار و انتشار خبر آن، معاويه براى جلوگيرى از اختلاف در سپاهش، نيرنگ ديگرى به كار برد. او براى رفع اختلاف و سر و صدا و جلوگيرى از پراكنده شدن لشكرش، به اين توجيه و تأويل دست زد: «كسانى عمار را كشته اند كه او را به اين جا آورده اند!»33 و با اين ترفند، او از به هم پاشيده شدن سپاه جلوگيرى كرد و باز هم از حماقت مردم شام بهره برد.

وقتى اميرالمؤمنين(عليه السلام) اين توجيه مسخره را شنيدند، فرمودند: (اگر چنين است) «پس حمزه را هم رسول خدا(صلى الله عليه وآله)كشت، آن هنگام كه او را به سوى نبرد با كافران فرستاد!»34

با شهادت عمّار، امام(عليه السلام) يكى از بهترين و برجسته ترين ياران خود را از دست داد و معاويه يكى از سرسخت ترين دشمنانش را از سر راه برداشت.

شبهه تحكيم قرآن

جنگ به اوج خود رسيده بود، سه روز جنگ مستمرّ نيروى دو طرف را به تحليل برده بود، اما سپاه دنياطلب معاويه در اين درگيرى كم آورده، آخرين تلاش هاى خود را مى كرد. پيش روى سپاه امام(عليه السلام)به سوى خيمه هاى معاويه ادامه داشت. على(عليه السلام)در «ليلة الهرير» (آخرين شب نبرد ميان سپاهيان على(عليه السلام)و معاويه كه در آن شب لشكريان معاويه زير ضربات سنگين سپاهيان امام(عليه السلام) به قدرى كشته و مجروح دادند كه مثل سگ زوزه مى كشيدند)، براى ياران خود خطبه خواندند و فرمودند: اى مردم، مى بينيد كه كار شما و دشمن به كجا رسيده است; از ايشان جز نفس آخر باقى نمانده است و كارها چون روى آورد، انجام آن با آغازش مقايسه مى شود. آن قوم در مقابل شما، بدون اين كه مقصد دينى داشته باشند، پاى دارى كردند تا آن كه پيروزى ما بر آنان به اين مرحله رسيد و من به خواست خدا، اول صبح فردا بر ايشان حمله مى برم و آنان را در پيشگاه خداوند به محاكمه مى كشانم. وقتى اين سخنان به اطلاع معاويه رسيد، عمرو بن عاص را خواست و گفت: اى عمرو، فقط يك امشب را فرصت داريم و على فردا براى فيصله كار بر ما حمله خواهد آورد، انديشه تو چيست؟ عمرو به معاويه گفت: مردان تو در قبال مردان او پاى دارى نمى كنند، تو هم مثل او نيستى; او براى كارى با تو جنگ مى كند و تو براى كارى ديگر; تو زندگى و بقا را دوست دارى و او فنا و مرگ را مى خواهد. وانگهى اگر تو بر مردم عراق پيروز شوى، آنان از تو بيم دارند، ولى اگر على بر مردم شام پيروز شود، از او بيمى ندارند و ناچار بايد كارى به آن قوم پيشنهاد كنى كه اگر بپذيرند، اختلاف نظر پيدا كنند و اگر نپذيرند، باز هم اختلاف پيدا كنند; آنان را به اين كار فراخوان كه قرآن را ميان خودت و ايشان حَكَم قرار دهى، با اين پيشنهاد در آن قوم، به هدف خودخواهى رسيد و من همواره اين پيشنهاد را به تأخير انداختم تا وقتى كه كاملاً به آن نيازمند شوى. معاويه هم ارزش پيشنهاد را شناخت و دستور اجراى آن را صادر كرد.35

اول صبح، مردم شام با به نيزه كردن قرآن ها و نيز قرآن بزرگ مسجد اعظم (شام) را بر سر سه نيزه، كه به يكديگر بسته بود كردند و ده نفر آن را حمل مى كردند، با يك صد قرآن مقابل على(عليه السلام)آمدند و بر هر يك از ميمنه و ميسره لشكر دويست قرآن برافراشتند كه تعداد تمام قرآن ها به پانصد مى رسيد. در اين هنگام، شاميان بانگ برداشتند: اى عراقيان، نسبت به زنان و دختران و پسران خويش از روميان و ترك ها و ايرانيان بر حذر باشيد كه اگر كشته شويد، فردا چه بر سرشان خواهد آمد، اينك اين كتاب خدا، حَكَم ميان ما و شما باشد!

على(عليه السلام) عرضه داشت: بار خدايا، تو نيك مى دانى كه هدف اين ها قرآن نيست. خود ميان ما و ايشان حُكم كن كه حَكَم بر حق و آشكارى.»36

معاويه و رفيقش در آستانه شكست قطعى، با اجراى اين ترفند، خود را از مهلكه نجات دادند و توانستند با طرح حكميت، اختلاف و دودستگى در سپاه امام(عليه السلام)ايجاد كنند و سپاهى كه در چند قدمى پيروزى و فتح خيمه هاى فساد و تباهى بود، با بى تدبيرى و گوش ندادن به هشدارها و توصيه هاى امام و رهبرشان، مانع شكست دشمن شدند.

در نهايت هم كوفيان ابوموسى را به عنوان حكم انتخاب كردند و عمروعاص با فريب ابوموسى، مسأله تحكيم را به نفع معاويه به پايان رسانيد.


  • پى نوشت ها

    1 ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 45

    2على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 36 / علامه امينى، الغدير، ج 10، ص 239 و 238

    3 علّامه امينى، همان، ج 10، ص 230 به نقل از: شافعى در كتاب الامّ، ج 1، ص 208

    4 علّامه امينى، همان، ج 10، ص 242، به نقل از: ابن كثير، تاريخ ابن كثير، ج8، ص 139

    5علّامه امينى، همان، ج 10، ص 256

    6 علّامه امينى، همان، ج 10، ص 238 / همان، ترجمه جلال الدين فارسى،چ پنجم، تهران، بنياد بعثت، 1374، ج 19، ص 306

    7 سيدعبدالحسين شرف الدين، اجتهاد در مقابل نص، چاپ هشتم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1375، ص 572 / ابن ابى الحديد، همان، ج 1، ص 358

    8 على بن حسين مسعودى، همان، ج 2، ص 453ـ455 / سيدمرتضى عسكرى، نقش ائمه در احياء دين، ج 16، ص 67/ ابن ابى الحديد، همان، ج 1، ص 463

    9 ابن ابى الحديد، همان، ج 1، ص 231

    10 اسراء/33

    11 نصربن مزاحم، وقعة صفين، چاپ دوم، قم منشورات مكتبة آية اللّه المرعشى النجفى، 1404 ق، ص 32 و 31 / ابن ابى الحديد، همان، ج 3، ص 8 ـ77

    12 نصربن مزاحم، همان، ص 85 / ابن ابى الحديد، همان، ج 15، ص 73

    13 نصربن مزاحم، همان، ص 78

    14 نهج البلاغه، نامه 6

    15 محمد محمدى رى شهرى، موسوعة الامام على بن ابى طالب، قم، دارالحديث، 1421 ق، ج 5، ص 289 به نقل از: البداية و النهاية، ج 8، ص 122

    16 محمدبن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 4، ص 452

    17 سيدمرتضى عسكرى، نقش عايشه در تاريخ اسلام، نهم، تهران، منير، 1377 ش، ج 3، ص 89ـ90

    18 ابن ابى الحديد، همان، ج 8، ص 58 / سيدمرتضى عسكرى، همان، ج 3، ص 90

    19 نهج البلاغه، نامه 37

    20علّامه امينى، همان، ج 9، ص 179 / بلاذرى، انساب الاشراف، بيروت، دارالفكر، 1417 ق، ج 5، ص 114

    21 علّامه امينى، همان، ج 9، ص 181

    22 نصربن مزاحم، همان، ص 210 / ابن ابى الحديد، همان، ج 1، ص 342 / علّامه امينى، همان، ج 9، ص 179

    23 علّامه امينى، همان، ج 9، ص 181

    24علّامه عسكرى، همان، ج 3، ص 124

    25 نصربن مزاحم، همان، ص 217

    26 نصربن مزاحم، همان، ص 221ـ220

    27 علّامه امينى، همان، ج 9، ص 43، به نقل از: تفسير زمخشرى، ج 2، ص 176 و تفسير الرازى، ج 5، ص 365 و كنز العمّال، ج 6، ص 184

    28 علّامه امينى، ج 9، ص 44، به نقل از: طبقات ابن سعد، ج 3، ص 187

    29 محمدبن جرير طبرى، همان، بيروت، روائع التراث العربى، بى تا، ج 5، ص 58

    30 نصربن مزاحم، همان، ص 335

    31 نصربن مزاحم، همان، ص 341 / عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام على بن ابى طالب، ترجمه محمدمهدى جعفرى، تهران، شركت سهامى انتشار، 1351، ج 5، ص 63ـ65

    32 نصربن مزاحم، همان، ص 341/ عبدالفتاح عبدالمقصود، همان، ج 5، ص 59

    33 ابن ابى الحديد،همان،ج20،ص334

    34 ابن ابى الحديد،همان،ج20،ص334

    35 نصربن مزاحم، همان، ص 477 و 476 / ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 210/ ابن قتيبة دينورى، همان، ج 1، ص 115 / على بن الحسين الهاشمى، وقعة النهروان او الخوارج، بيروت، مؤسسة المفيد، 1413 هـ

    36 نصربن مزاحم، همان، ص 478 / ابن ابى الحديد، همان، ج 2، ص 213 و 211