تحليلى از علل اشغال عراق توسط امريكا و انگليس

تحليلى از علل اشغال عراق توسط امريكا و انگليس

دكتر منوچهر محمدى

اشاره

هجمه همه جانبه نظامى استكبار جهانى به رهبرى امريكا و انگليس به عراق و سقوط رژيم صدام و تحليل علل و عوامل و پيامدهاى اين فاجعه بزرگ، كه ناقض تمامى مقررات بين الملل بوده و هيچ توجيه منطقى نداشت، پديده اى است كه چند صباحى است در عرصه بين المللى مطرح گرديده، و تحليل گران و نويسندگان به فراخور حال خود به بررسى و تحليل مى پردازند. در اين زمينه، آنچه مى خوانيد حاصل سخنرانى جناب آقاى دكتر منوچهر محمدى استاد دانشگاه در مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(قدس سره) است كه در جمع طلاب علوم دينى و يك روز پيش از سقوط رژيم بعثى عراق صورت گرفته است. باهم اين مقال را پى مى گيريم:

چگونگى شكل گيرى تمدن امريكا

امروز جامعه بشريت و جامعه اسلامى، مردم عراق و حتى انقلاب اسلامى شرايط بسيار حسّاس و مهمى را پشت سر مى گذارند. آثار و تبعات حوادثى كه روزهاى اخير در عراق اتفاق افتاد و در واقع، رژيم مستبد و خودكامه و خونخوار صدام سقوط كرد، چه خواهد بود؟ آينده چه وضعى را خواهد داشت؟ ناچار هستم براى انسجام مطالب، قدرى به ماهيت و طبيعت نيروى تجاوزگرى كه به صورت ناخوانده وارد منطقه شده است، اشاره كنم:

اگر به دقت، تاريخ پانصد ساله قاره امريكا را از زمان كشف آن بررسى كنيد، ملاحظه خواهيد كرد آنچه امروز به عنوان دولت استكبارى امريكا به وجود آمده است، ريشه در پانصد سال پيش دارد; يعنى زمانى كه اروپايى هاى به اصطلاح متمدن، براى استعمار قاره اى جديد وارد نيم كره غربى شدند و با نابودى مردم بومى آن منطقه، يعنى سرخ پوستان، توانستند جايگاه خود را به عنوان يك ملت و يك قوم تثبيت كنند. اگر جناياتى كه امريكايى ها طى سيصد سال در نيم كره غربى عليه بوميان سرخ پوست صورت دادند، بسيار وحشتناك هستند; اما در مقابل مردمى بسيار متمدن در نيم كره غربى، فارغ از مسائل جنگ و خونريزى زندگى مى كردند، كه از مهاجران استقبال مى كردند، به آن ها مزارع و معادن و طلا دادند، اما اروپايى هاى متمدن! به آن جا رفتند و با وجود استقبالى كه از آن ها شد و امكاناتى كه به آن ها داده شد، گفتند: يا جاى ماست يا جاى شما. جنگ هاى وحشتناكى به راه انداختند تا سرانجام نسل سرخ پوستان را از بين بردند.

در سال 1500، يك ميليون سرخ پوست در نيم كره غربى زندگى مى كردند و روزى كه امريكايى ها دولت تشكيل دادند، يعنى سال 1786 (قريب سه قرن بعد)، تنها سيصد هزار نفر سرخ پوست باقى ماندند. اگر توالد و تناسل به طور طبيعى مى خواست صورت بگيرد جمعيت يك ميليونى سال 1500 مى بايست در سال 1800 يكصد ميليون نفر باشد، ولى به جاى آن، فقط سيصد هزار نفر باقى ماندند. ضرب المثل معروفى دارند، مى گويند: «يك سرخ پوست خوب، يك سرخ پوست مرده است» و زمانى كه آقاى جرج واشنگتن خواست دولت تشكيل دهد، دعوا بر سر استعمار اروپا نبود، بلكه دعوا سر منافع و ثروت بود; يعنى اروپايى هاى مهاجر مى گفتند: ما ديگر به اروپايى هاى جزيره نشين باج نمى دهيم; همه چيز متعلق به ماست. به همين دليل، اصل تشكيل دولت امريكا و ايالات متحده، يعنى بريدن از قدرت اروپا، ولى با همان خوى استعمارى كه داشت. ابتدا 13 ايالت شدند و چون قناعت نكردند، با جنگ و خون ريزى، اين ايالات را به پنجاه رساندند و «ايالات متحده امريك» را تشكيل دادند. باز هم قناعت نكردند، در سال 1860 رئيس جمهور وقت، مُونْروئه، گفت: امريكا براى امريكايى ها; يعنى دولت امريكا يك حيات خلوت هم لازم دارد و آن حيات خلوت، امريكاى جنوبى و امريكاى مركزى است; يعنى بدون اين كه به آن ملحق شود، گسترش حقوقى و مرزى پيدا كند. اسپانيايى ها، پرتغالى ها و فرانسوى هاى اروپايى را از نيم كره غربى بيرون كردند و خودشان به جاى آن ها نشستند و از آن زمان به بعد بر اساس اين آموزه، امريكايى ها چه تجاوزات و چه جنايت هايى كه در نيم كره غربى قاره امريكا صورت ندادند! اين وضع تا سال 1900 برقرار بود.

امريكايى ها در سال 1900 حركت پلكانى ديگرى را ادامه دادند; گفتند: ما از همه دنيا سهم داريم; يعنى ما ديگر به نيم كره غربى قناعت نمى كنيم. سياستى را اعلام كردند به نام «يادداشت درهاى باز»; يعنى ما از بقيه قاره ها هم سهم مى خواهيم; از آسيا، از افريقا و از اقيانوسيه هم سهم مى خواهيم. در سال 1919 طرح نهايى شان را علنى كردند. آقاى ويلسون دولت فدرال جهانى را مطرح كرد كه در اين دولت فدرال جهانى، همين طور كه ايالات متحده با ايجاد يك دولت، جنگ بين خودشان را حل و فصل كردند، همه دنيا بايد به يك ايالات متحده جهانى تبديل شود و مركزش هم امريكا باشد، آقا و رئيس و رهبرش هم امريكايى ها باشند. جامعه ملل را هم به همين صورت مطرح كردند. اين امر در آن زمان توفيق پيدا نكرد; زيرا هنوز استعمارگران اروپايى مانند انگليس و فرانسه قدرت داشتند.

در سال 1945 پس از جنگ جهانى دوم، امريكايى ها به اين توافق رسيدند كه دنيا را بين قدرت هاى بزرگ تقسيم و به اتفاق استثمار كنند و منابع زير زمينى را در اختيار بگيرند. روزولت، رئيس جمهور وقت، نظريه اى داد به نام نظريه «برادران بزرگ تر» كه در آن پنج قدرت بزرگ جهانى، كه امروز حق وتو دارند، در حقيقت ثمره و حاصل اين تصميم بود. در سال 1949 با انحصار بمب اتمى در اختيار دو قدرت بزرگ يا به عبارتى، دو برادر بزرگ تر، پنج برادر به دو برادر تبديل شدند و دنيا را به دو قدرت شرق و غرب تقسيم كردند. هيچ حادثه اى در دنيا رخ نمى داد، مگر آن كه در رابطه با معادلات و روابط بين امريكا و شوروى بود. در 1988 يعنى 15 سال قبل، وقتى نظام دو قطبى فرو پاشيد، امريكا به دنبال اين افتاد كه تنها آقاى جهان باشد، بتواند و حق داشته باشد بر كل جهان سيطره يابد. نظرياتى هم در اين مدت داده شدند; «پايانِ تاريخ» فوكوياما و «جهانى شدن» آقاى رابِرتسون و گيدِنز. همه اين ها در اين نظر مندرج بودند كه دنيا كوچك شده است و امريكا به صورت يك جانبه حق دارد بر كل دنيا سيطره يابد و البته حركت هايى در اين زمينه صورت گرفتند كه ما در اين مدت 15 سال شاهد آن بوده ايم. اولين حركت در جنگ قبلى، در زمانى كه عراقى ها و صدام كويت را اشغال كردند، صورت گرفت و سعى كردند نظام تك قطبى را در آن دوره اعمال كنند; ولى اين حركت با يك پديده و مانع جديدى مواجه شد كه پيش بينى آن را نمى كردند و آن خيزش و بيدارى اسلامى بود در قلب سرزمينى كه به آن «هارتْلَند» مى گويند. از ديد آقاى كيسينجر، منطقه خاورميانه قلب جهان است، اما اين بيدارى اسلامى در هارتلند اتفاق افتاد و آن انقلابى اسلامى بود كه در معادلات و مقولات روابط بين الملل موجود جايى نداشت و به دنبالش هم بيدارى اسلامى به وجود آمد كه در لبنان توانست ضربه سختى به امريكا و قدرت هاى بزرگ بزند و آن ها را بيرون كند و در نهايت هم وارد سرزمين فلسطين اشغالى شود.

11 سپتامبر مقطع بسيار مهمى در تاريخ اين تحولات است. امريكايى ها وقتى نتوانستند از راه هاى سياسى، فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى سلطه خود را به دنيا بقبولانند، راه نظامى را انتخاب كردند. اين كه 11 سپتامبر به وسيله چه كسى اتفاق افتاد، مورد بحث امروز نيست، ولى با اطمينان مى توانيم بگوييم: با آگاهى و حتى همراهى و تسهيلى كه خود سازمان هاى اطلاعاتى امريكا فراهم كرده بودند، اين اتفاق افتاد. اگر اين اتفاق نيفتاده بود، اتفاق ديگرى را بهانه مى كردند. همين طور كه براى سرنگونى صدام و ورود به عراق، مسأله سلاح هاى كشتار جمعى را بهانه كردند كه اثرى هم از آن ها ديده نشد.

آموزه نظامى امريكا

پنج نفر از امريكايى ها، به عنوان نظريه پردازان، آموزه اى را مطرح كردند كه من نامش را «خمسه خبيثه» گذاشتم. آن ها عبارت بودند از: آقاى ريچارد پِل، پُلوُرفوبيتْس، رامسفلد، ديك چنى و خانم رايْس. اين پنج نفر در سال 1998 آموزه اى ارائه دادند به نام آموزه نظامى امريكا; به اين جمع بندى رسيدند كه ما تنها چيزى كه در اختيار داريم قدرت نظامى است، ديگر به عنوان قدرت اقتصادى نمى توانيم در دنيا حرف اول را بزنيم و اگر اين قدرت را براى برگرداندن همه قدرت هاى ديگرمان به كار بگيريم، امكان اين نيست كه باز بتوانيم سلطه جهانى را براى خودمان تثبيت كنيم. ديدند كه اگر بر سرزمين خاورميانه يا جهان اسلام به عنوان هارتلند ـ يعنى قلب دنيا ـ سيطره داشته باشند، قطعاً بر تمام دنيا سيطره دارند. در اين جا، با دو مسأله مواجه شدند; يكى از آن ها مسأله خيزش و بيدارى اسلامى است و دوم مسأله سلطه بر ذخاير عظيم نفتى، كه در حقيقت شاه رگ حيات صنعت و اقتصاد دنياست و هر دو هم در همين هارتلند وجود داشتند. بنابراين، دو سياست در پيش گرفتند: يكى براى مقابله با خيزش هاى اسلامى تحت عنوان «مبارزه با تروريزم» و اولين حمله اى هم كه در اين باره انجام دادند در افغانستان بود. به اين معنا كه اگر ما با افكار و انديشه هاى اسلامى تحت عنوان «مبارزه با تروريزم» بجنگيم و آن ها را نابود كنيم، مانع را از سر راه خودمان برداشته ايم و اگر حضور و سلطه فيزيكى بر اين منطقه بيابيم و شيرهاى نفت را در اختيار داشته باشيم، مى توانيم بر كل دنيا سلطه پيدا كنيم. خانم رايس در تفسيرى كه در مبارزه با تروريزم مى كند، مى گويد: تروريزم نه در دولت ها و نه در اشخاص و نه در منطقه خاصى است، بلكه در فكرها و انديشه هاى انسان هاست، و مى گويد: آن فكر و انديشه فكر و انديشه شهادت طلبىاست. اگر ما بتوانيم بر فكر و انديشه شهادت طلبى غلبه كنيم، ريشه تروريزم را خشكانده ايم و بنابراين، مبارزه اى، هم در برخورد با افغانستان و هم با افكار و انديشه هاى اسلامى شروع شد.

پس از ماجراى افغانستان، فشار زيادى به دولت هاى پاكستان و عربستان وارد شد كه در حوزه هاى علميه تجديدنظر كنند و ديگر در رابطه با مسائل شهادت و آيات جهاد مطالبى بيان نكنند. حتى آقاى جرج بوش، 85 ميليون دلار به آقاى مشرّف پرداخت تا به جاى درس قرآن و شرعيات، در حوزه هاى علميه پاكستان، رياضى و فيزيك درس بدهند و جالب است با وجود اين كه طالبان يك فكر انحرافى بود، همان را هم خطرناك مى ديدند و به وهّابيت هم، كه يك حركت انحرافى بود، فشار آوردند و قرآن را به عنوان صدر كتاب هاى تروريست پرور معرفى كردند. در پايگاه اينترنتى كاخ سفيد اعلام مى كنند كه در رأس همه كتاب هاى تروريست پرور قرآن قرار دارد و به ناشران هم اخطار مى كنند: هر كس قرآن را مى خرد، او را به سازمان «اف بى آى» معرفى كنند تا بررسى شود كه چرا خريده است; چون ممكن است از دل اين مطالعه قرآن، يك تروريست پرورش يابد.

سلطه بر نفت

در مورد سلطه بر نفت، عراق انتخاب شد. چرا عراق؟ يكى از دلايل بارز انتخاب عراق، ذخاير عظيمى است كه در عراق وجود دارند. انگليس هم به طور طبيعى با امريكا همراهى كرده تا منافع خود را حفظ كند، بخصوص كه در منطقه و به ويژه در عراق، داراى تجربه طولانى استعمارى است. به اين صورت، بايد گفت: امريكا در اين جا خودسرانه و يك جانبه وارد شد. عراق هم شرايط خاص خود را داشت. پس از طالبان، چهره نامطلوب دوم در منطقه، صدام و حزب بعث بود; يعنى با توجه به تجاوزى كه در مدت جنگ تحميلى به ايران كرده بود و نيز تجاوز به كويت، همچنين به دليل خشونت و بى رحمى و خون خوارى كه در صدام وجود داشت، صدام هم مثل طالبان قابل دفاع نبود و از اين رو، انتخابى كه كردند، از اين لحاظ انتخاب درستى بود. صدام بازيگرى بود كه توانسته بود دو جنگ را پشت سر بگذارد و با وجود شكست هايى كه خورده بود، باز هم زنده بماند. اين دفعه هم اميد داشت كه بتواند با بازيگرى، بر قدرت باقى بماند، ولى امريكايى ها آمده بودند كه بمانند. ديگر تاريخ مصرف صدام تمام شده بود. در جنگ قبلى، به محض اين كه انتفاضه عراق شكل گرفت، امريكايى ها چنان كه يك سگ هار را رها مى كنند، صدام را رها كردند و او هم مردم مسلمان شيعه را در كربلا و نجف كشت. آثار جنايتش هنوز بر روى سنگ هاى مرقد مطهّر ائمّه ما و بخصوص امام حسين(عليه السلام)موجود است. اين دفعه مردم دچار گرفتارى عجيبى شده بودند. از يك سو، مطلقاً نمى توانستند به صدام اعتماد كنند; از سوى ديگر، به نيروهاى خارجى هم اعتمادى نداشتند، بخصوص با توجه به اين كه آمده بودند بمانند و با وجود اين كه صدام داراى قدرت كافى براى مقابله بود و مى توانست نيروهاى امريكايى را شديداً به چالش بكشاند; ولى چون او بازيگر بود، اين امكانات را به كار نينداخت. از لحاظ نظامى، او بهتر از اين مى توانست حركت كند. جنگى كه قرار بود سه روزه تمام شود، با مقاومت مردم بصره و ام القصر و ناصريه 21 روز طول كشيد، ولى قابل انتظار بود كه بيش از اين طول بكشد; اما احساس بر اين است كه صدام در اين مرحله، با يك توافق صحنه را ترك كرد. حالا كجا هست، هنوز معلوم نيست. آيا اين حركت مثبت و در جهت خواست جامعه اسلامى بود، يا در جهت امريكايى ها، بستگى دارد به اين كه ما چگونه اين مسأله را بررسى كنيم.

در يك تحليل واقع بينانه، جشن و شادى امريكايى ها ناشى از پيروزى در اين جنگ زياد طول نخواهد كشيد. ماجراى عراق وارد فاز جديدى شده; يعنى هرگز تصور نكنيد جنگ عراق با رفتن صدام تمام شد، بلكه وارد فاز جديدى شده است. بعضى ترديدها و نگرانى ها و دو دلى ها با كنار رفتن صدام از بين رفتند. مردم عراق نگران بودند كه هر نوع مقاومت شديدى در مقابل نيروهاى امريكايى به معناى تثبيت بيش تر و تداوم سلطه خون خوارانه صدام شود و پس از آن گرفتار بى رحمى ها و قساوت هاى صدام هستند. بنابراين، نوعى ترديد براى مردم منطقه و حتى كشور عراق وجود داشت، ولى امروز با كنار رفتن صدام، اين مانع برداشته شده است. صدام در اين مرحله، به ملت عراق خيانت كرد و با وجود اين كه مى توانست ضربات محكمى به امريكايى ها بزند، رها كرد و رفت. بنابراين، صدام ديگر به عنوان قهرمان جهان عرب شناخته نمى شود. خطرى كه وجود داشت اين بود كه او همچون بن لادن يك قهرمان شود و جهان عرب را مدت ها به خودش مشغول كند و در همان مقاومت هاى چند ماهه اى كه قبل از آغاز جنگ و در دوران جنگ كرد، اين وضعيت و ويژگى به وجود آمده بود; ولى خوش بختانه اين چهره، يعنى چهره كاذب قهرمانى كه مى خواست براى خودش ايجاد كند، فراهم نشد.

امريكايى ها از اين به بعد در عراق قادر نيستند از برترى نظامى خودشان بهره ببرند; چون از اين به بعد خودشان در ميان مردم هستند، امكان استفاده از بمباران هاى هوايى را ندارند، امكان استفاده از تانك هايشان را ندارند. از سوى ديگر، با فروپاشى نظام بعثى در عراق، مردم آزادى عمل بيش ترى خواهند داشت. با كشتار بى رحمانه اى كه در طول همين بيست روز از غيرنظاميان، زن ها و بچه ها صورت گرفت و امريكا چهره به اصطلاح بشردوستانه خود را ـ كه حتى از خبرنگاران هم نگذشت ـ نشان داد، خشم و غضب و كينه اى كه مى بايست، در دل مردم عراق به وجود آمد. امروز مردم عراق ضمن اين كه از رفتن صدام خوش حال هستند، ممنون امريكايى ها هم نيستند. چند شب قبل تلويزيون «بى بى سى» دو صحنه جالب را نشان مى داد: در يك صحنه، يك عراقى به خبرنگار امريكايى مى گفت: به آقاى جرج بوش بگوييد كه اگر به بغداد بيايد، اولين كسى كه او را خواهد كشت، من خواهم بود. دوم جشنى بود كه شيعيان بغداد گرفته بودند. در دوران صدام، شيعيان اجازه نداشتند كه حتى سينه زنى كنند، حتى خود ما هم كه براى زيارت عتبات مى رفتيم، يكى از محدوديت هايى كه براى عاشقان حسينى وجود داشت، اين بود كه حق نداشتند به سينه زنى بپردازند. اما در محله شيعه نشين بغداد مردم با پرچم هاى سياه، با عكس هايى از مراجع تقليدشان شعار «لااله الا الله» و «الله اكبر» و «يا حسين» مى دادند و سينه زنى راه انداخته بودند. جالب تر از آن، وقتى سرباز امريكايى خواست پرچم امريكا را بر روى مجسمه صدام بيندازد، خود عراقى ها آن را پايين كشيدند و پرچم عراق را بالا بردند. اين ها همه نشانه اين است كه ماجراى عراق نه تنها تمام نشده، بلكه وارد فاز بسيار حسّاس تر، خطرناك تر و جدّى ترى شده است. حتى خود انديشمندان و كارگزاران دولت امريكا هم اعلام كردند كه خطرها از اين به بعد خود را نشان خواهد داد; زيرا ديگر دولتى به نام «دولت بعثى» نيست كه مردم را مهار كند، آزادى عمل آن ها بيش تر است و نقش آن ها در اين زمينه، نقش بسيار مهمى است.

البته برنامه امريكايى ها به طور روشن و علنى بيان شده است. امريكايى ها در صددند براى مدت طولانى آن جا حاكم باشند; چون نتوانستند به هيچ يك از معارضان اطمينان كنند و دل ببندند; يعنى ديدند يك دولت همانند كرزاى، آن چنان كه در افغانستان پياده شد، در عراق عملى نيست. هر كس از معارضان بر سر كار بيايد، قادر نخواهد بود منافع امريكا را در عراق، آن طور كه آن ها مى خواهند، تأمين كند. بنابراين، اگر چه ادعا كردند به محض اين كه لازم باشد، خواهيم رفت; ولى بعد گفتند تا زمانى كه لازم باشد، باقى خواهيم بود. اين به زعم آن ها تا بيش از 15 سال طول خواهد كشيد. البته مراحل بعدى را هم بيان كرده اند; يعنى سلطه بر عراق، پايان كار نيست، بلكه از نظر آن ها سلطه بر عراق آغاز يك حركتِ وسيعِ گسترده براى تغيير جغرافياى منطقه خاورميانه و جهان اسلام است.

پس از جنگ جهانى اول، كه امپراتورى عثمانى فرو پاشيد، استعمارگران به اين جمع بندى رسيدند كه براى سيطره بر اين منطقه، بايد آن را به بخش هاى كوچك تقسيم كنند. تمام دولت هايى كه اكنون در جهان عرب وجود دارند در اثر اجراى اين سياست پديد آمدند; يعنى در واقع به عنوان مرزهايى استعمارى مطرح هستند. شامات تبديل به چهار كشور: سوريه، لبنان، فلسطين و اردن شد. اين ها همه شامات بود. تازه شامات بخشى از دولت عثمانى بود. عراق به معناى يك دولت، اصلا وجود نداشت. عربستان سعودى و امارات وجود نداشتند. بيش از 60 كشور در اين منطقه ايجاد كردند. امروز امريكايى ها به اين جمع بندى رسيده اند كه همين هم بزرگ است; يعنى عربستان سعودى و عراق اين اندازه اش هم بزرگ است، مصر اين اندازه اش هم بزرگ است. بايد به بخش هاى كوچك ترى تقسيم شوند; در عراق، بايد سه كشور كوچك به وجود بيايند: كردها، شيعيان جنوب و اهل سنّت در منطقه تكريت. عربستان هم بايد به سه قسمت تقسيم شود. مصر هم همين طور و نيز ساير كشورهاى ديگر. حتى در مورد ايران هم نظرشان همين است كه ايران بايد تقسيم شود. ايران خيلى بزرگ است. به هر حال، اين خواب ها را امريكايى ها براى اين منطقه ديده اند.

اكنون سؤال اين جاست كه در اجراى اين سياست، امريكا از كجا مى تواند پيش برود؟ امريكا آخرين تلاش هاى خود را براى تثبيت حاكميتش به كار مى برد و يك جانبه گرايى آخرين پله نردبان او در قدرت نمايى است و مى داند پس از اين پلكان، راهى جز بازگشت و سقوط ندارد، مگر اين كه همين دوره را تداوم ببخشد و طولانى كند. تاريخ جهان نشان داده است كه امپراتورى ها وقتى به اوج قدرت رسيدند، چاره اى جز سقوط و بازگشت نداشتند. ما اگر تاريخ يك قرن گذشته خود را نگاه كنيم، هيتلر همين شرايط را داشت; معتقد بود كه فضاى حياتى وسيع ترى مى خواهد. نژاد «ژرمن» را نژاد برتر همه دنيا مى دانست و مى گفت: من حق دارم به عنوان نژاد «ژرمن» بر همه دنيا سلطه پيدا كنم. به همين دليل، با همه دنيا به جنگ پرداخت و در نهايت، هم سرنگون شد. امپراتورى هايى مثل «نِرون» و «اسكندر» هم سرنوشتشان همين طور بود. امريكا، هم آخرين پله نردبان را بالا رفته است. در مقابل اين حركت، حركت هايى در منطقه به وجود آمده كه نه تنها خاموش شدنى نيستند، بلكه روز به روز اشتعال بيش تر پيدا مى كنند: يكى از آن ها خيزش و بيدارى اسلامى است.

مسلمان ها به اين جمع بندى رسيده اند كه براى به دست آوردن عظمت و قدرت گذشته خود، راهى جز تكيه بر اسلام و اعتقادات خود ندارند. دوم آن كه به اين واقعيت رسيده اند كه حربه ايثار و شهادت و جهاد، حربه اى است كه از هر بمب اتمى قوى تر و مؤثرتر است و بنابراين، در اين جهت و اين دو حركت، يك مبارزه شديد و جدّى اكنون درگرفته است. امريكا در دنيا در اين مبارزه تنهاست; متحد و يار و ياور ندارد. نه اروپايى ها، نه چينى ها و نه روس ها آمادگى همراهى با او را ندارند. البته آن ها دلشان براى مسلمانان نسوخته است، ولى تضاد منافع اقتصادى، كه در دوران جنگ اول جهانى و دوران جنگ دوم جهانى آن ها را به جان هم انداخت، اكنون هم اين رقابت و تضاد را شكل مى دهد و بنابراين، امريكا بايد به تنهايى اين حركت را ادامه دهد. امريكا داراى توان قوىِ اقتصادى، سياسى، اجتماعى و فرهنگى نيست كه بتواند چنين حركتى را ادامه دهد. قدرت نظامى هم نياز به پشتوانه اقتصادى دارد، بدون داشتن پشتوانه اقتصادى امكان ندارد براى مدتى طولانى، تنها در همه صحنه ها جنگيد. انقلاب فرانسه هم بر اثر جنگ هاى طولانى از هم فرو پاشيد.

من امريكا را به يك شمعى تشبيه مى كنم كه آخرين شعله هايش افروخته است و معمولا اين شعله آخر، بسيار نورانى و خيره كننده است، ولى در نهايت، خاموش خواهد شد و زمانى كه آقاى فوكوياما نظريه «پايان تاريخ» را ارائه داد، من اين مطلب برايم تداعى شد كه فوكوياما يك حرف درستى را زد. بلى، ليبراليزم و امريكا، اين حركت پايان تاريخ است، منتها پايان تاريخ جهان نيست; پايان تاريخ امريكا و سلطه گرى امريكاست. در نهايت هم خيزشى است در جامعه جهانى و بخصوص جهان اسلام ومستضعفان،و آگاهى درهمه مردم جهان در حال شكل گيرى است.

اما سؤالى كه مطرح است اين است كه وظيفه و تكليف ما درباره كشور، نظام و جمهورى اسلامى چيست؟ امريكايى ها در برخوردشان با ايران، برنامه و راه كار نظامى ندارند. البته صهيونيست ها زياد تلاش كردند كه چنين برنامه اى را شكل بدهند، ولى موفق نشدند; زيرا امريكايى ها براى اجراى چنين كارى آمادگى نداشتند. علناً هم اعلام كردند كه به حركت هاى سياسى و جناحى داخل كشور اميد بسته اند و مكرّر اين مطلب را بيان مى كنند. در همه بحث ها و سؤالاتى كه از آن ها مى شود، مى گويند: در ايران گروهى هستند كه به دنبال دموكراسى و آزادى هستند; بنابراين، نيازى به برخورد نظامى با آن ها نيست. و اين آتشى است كه در حقيقت، به وسيله گروهى از تجديدنظرطلبان و به اصطلاح «اصلاح طلبان» افروخته شده و با حركت شعله امريكايى ها شعلهورتر مى شود. آنچه امروز مهم است، اين است كه همه جناح ها و گروه هاى سياسى بدانند امريكا به همين اختلافات دل بسته است.

مطلب ديگر اين كه در حمايت از مردم مسلمان عراق، ما ديگر بهانه اى نداريم. ديگر صدام در آن جا حاكم نيست. علماى شيعه، در اين مرحله حجت برايشان تمام است; نه آن ها ديگر مى توانند به محذورات و تقيّه تكيه كنند، نه خود شيعيان ايران. عتبات عاليات مهم ترين و مقدّس ترين مكان هايى هستند كه امروز مورد جسارت امريكايى هايى قرار مى گيرند. آن ها به هيچ چيز پاى بند نيستند و بنابراين، هم ملت ما، هم دولت ما، هم علما و حوزه هاى علميه بايد براى حركت نهايى هوشيار و آماده باشند، براى جنگى كه به طور قطع در آينده شكل مى گيرد و بدانيد كه امريكا در جنگى كه با مردم معتقد ترتيب بدهد، قطعاً شكست خواهد خورد. در ويتنام با مردم سر و كار داشت و شكست خورد، در سومالى با مردم سر و كار داشت و شكست خورد، در لبنان با مردم سر و كار داشت و شكست خورد، اين جا هم اگر تا الآن شكست نخورده و شادى مى كند، به دليل اين است كه با موجود خبيثى به نام صدام سر و كار داشت و از اين به بعد با مردم سر و كار خواهد داشت.

در امريكا، جز رفاه و امنيت هيچ عنصرى كه بتواند ايالات متحده و مردم امريكا را به هم نزديك كند، وجود ندارد. به اندازه همه كشورهاى دنيا در آن جا فرهنگ، زبان، نژاد و مذهب وجود دارد و تنها مسأله در آن جا رفاه و امنيت است. اين دو را هم كه از آن ها بگيرند، به مراتب بدتر از آنچه بر شوروى و حتى آنچه بر سر اسرائيل و صهيونيست ها آمده است، بر سر امريكا خواهد آمد.

ان شاءالله