از عرفان عرفات تا عرفان حماسى

از عرفان عرفات تا عرفان حماسى

فاطمه محمدى آرانى

مقدّمه

انسان كامل، مظهر اسماء و صفات حق تعالى است و در عين حال كه داراى روح انعطاف پذير و لطيف است، روح حماسه، دفاع و مقاومت در برابر طغيان طغيانگران در او موج مى زند. در يك ظرف و در يك عصر و در يك حال، هم چهره حماسه دارد و هم روح عرفان. از اين روست كه اين دو روح هماهنگ در واقعه عاشورا كاملا متجلّى گرديده اند. آميختن حماسه به عرفان ضرورتى است كه بدون آن، ماهيّت قيام عاشورا و چهره پرفروغ حضرت سيدالشهدا(عليه السلام)دچار تحريف مى گردد.

اساساً حماسه آن حضرت را بايد در عرفان او جستوجو نمود. واقعه كربلا گرچه صورت آن حماسى است، اما روح آن عرفانى است كه رهبر آن قيام خونين، پلى استوار ميان آن دو بنا نهاده است. و اين، تنها شأن و مقام آن خلق برترى است كه براساس حكم جبلّى، منوّر به نور حق گشته و پرتوهاى الهى بر او تابان گرديده و باب هايى از عالم غيب به رويش گشوده گرديده و مفاتيح حقيقت در دست اوست. و اين گونه است شأن انسان والا، يعنى مقام انسان كامل كمّل كه به درجه شامخ ولايت تكوينى مى رسد و خليفة اللّه مى گردد. و چه زيباست اين همه درخشش عرشى در سايبانى فرشى!

معنويت و عرفان حسينى در مناجات عارفانه «عرفه»

«عرفان» شناخت حق تعالى است كه مبدأ همه حركت ها و سكون ها و عشق احد واحد است و عشّاق الهى، مشتاق كمال ربّند و جلوه و لازمه اين شناخت، عبادت است; يعنى عارف، عابد خداست و چون عبادت خدا جلوه و ظهور معرفت ذات بارى است، عارف تنها خدا را عبادت مى كند تا آن جا كه عارف غرق عبوديت خدا مى گردد و هرگونه حركات و سكنات وى براى جستوجوى «وجه الله» و رضاى او، ظهور پيدا مى كند. اين آموزه هاى اصيل عرفانى را مى توان در دعاى «عرفه»، كه تجلّى گاه عرفان حضرت سيدالشهدا(عليه السلام)است، مشاهده نمود. نور عرفان وى آن چنان در تمامى الفاظ و عبارات متجلّى است كه ارباب ذوق و اصحاب استعداد، كه از سر ارادت به عمق اين درياى بى كران فرو مى روند، ناگزير از سوى ديگر، عارف و شيداى عشق الهى بيرون مى آيند; چيزى كه آسودگان ساحل نشين آن درياى معرفت، تصور لذت و بهجت آن را نيز نمى توانند بكنند.

حقايق عرفانى متجلّى در كلام آن حضرت آن چنان ژرف و عميقند كه نمونه اين باريك بينى و ژرف انديشى حتى در عرفان قديم و يا همان «حكمت اشراق» بازمانده از ايران باستان، ديده نمى شود. خدا در حكمت و عرفان اشراقى چيزى بيش از يك نور مطلق و محيط نيست و در هيچ يك از آثار بازمانده از آن، تعبيراتى كه خود خاستگاه اصلى برهان «صديقين» در تقريرات متفاوت آن از سوى عرفا و فلاسفه باشد، ديده نمى شود; معرفتى شهودى و حضورى، كه هدف والاى افاضات و علوم كشفى و حضورى است.

معرفت حقيقى حق تعالى از رهگذر استشهاد به حق تعالى

پويندگان راه حق با مركب هاى گوناگون و زاد و توشه هاى گوناگون راه در پيش مى گيرند. گروهى حق را از رهگذر خلق مى شناسند و راه استدلال مى سپرند. ايشان به سر منزل معرفت حقيقى واصل نمى شوند. عارف حقيقى اين شيوه را مطلوب خود نمى داند: «الهى تردّدى فى الآثار يوجبُ بُعدالمَزار»;1 خدايا! تردد من در آثار صنع تو موجب دورى من از رسيدن به مقام قرب است.

علت اين كه معرفت حقيقى حق از راه ملاحظه مظاهر ميسّر نيست، اما با شناخت حق، شناخت مظاهر كاملا ممكن است، اين نيست كه در علوم نظرى و بحثى چنين تبيين مى كنند كه وجود علت، مقتضى وجود معلول مشخص و معيّن است و بنابراين، از شناخت علت، شناخت معلول حاصل مى شود، و حال آن كه از وجود معلول تنها وجود علتى نامعيّن معلوم مى گردد، نه علتى معيّن و مشخص، بلكه بيان صحيح و دقيق مطلب آن است كه معلول نحوه اى از تعيّنات علت و تطوّرات آن است. پس هر كس علت را بشناسد، شؤون و اطوار آن را نيز به خوبى مى شناسد، برخلاف كسى كه معلول را بشناسد كه او علت را نمى شناسد، مگر به يك نحوه خاصى.2 «كيف يُستدلُ عليكَ بما هو فى وجوده مفتقرٌ اليكَ ايكونَ لغيركَ من الظهور ما ليسَ لكَ حتّى يكونَ هو المُظهرُ لكَ متى غبتَ حتّى تحتاجَ الى دليل يدلُّ عليك و متى بَعدُتَ حتى تكون الآثار هى الّتى توصلُ اليك»;3 چگونه مى توان از آثار تو، كه در وجود خود محتاج به تو مى باشند، بر وجود تو استدلال كرد؟ آيا براى غير تو از موجودات ظهورى هست كه براى تو نيست تا مرا به تو راهنما باشد؟ چه وقت از ديده هاى بصيرت غايب بوده اى تا محتاج به دليل و راهنما باشى كه ما را به تو دلالت كنند، و چه زمانى از ما دور بوده اى تا آثار صُنعت به سوى تو راهنما باشند؟

از منظر عارف حقيقى و واصل كامل، معلول بالذات را حقيقتى نيست، جز آن كه مضاف و لاحق است و آن را معنايى نيست، جز اين كه اثرى و تابعى است از علت، بدون اين كه داراى ذاتى مستقل و سرخود باشد، كه اين معانى عارض آن شده اند; چنان كه در علت مفيض على الاطلاق، اهل بودن و مبدأ بودن و قبله نياز بودن و ملحوق و متبوع بودن، عين ذات اوست. سلسله وجودات از علل و معلولات به ذات بسيط الحقيقه نورىِ وجودىِ مقدّس از درآميختگى با كثرت و نقصان و امكان و حضور، و حقاً و ذاتاً مبرّا از تعلّق به امر زايد منتهى مى گردد، كه او به ذات خود فياض است و به حقيقت خود ساطع، و به هويت خود روشنگر آسمان ها و زمين است و منشأ عالم خلق و امر است و همه موجودات را اصلى است واجد و سنخى فارد كه حقيقت همان اوست و باقى، شؤون اوست. او ذات است و جز او اسماء و نعوت او; او اصل است و ماسواى او اطوار و شؤون او; او موجود است و ما سواى او جهات و حيثيات او. پس هرچه هست اوست. «كيف تخفى وانتَ الظاهرُ و كيف تغيبُ و انتَ الرقيبُ الحاضر»;4چگونه تو پنهانى و حال آن كه تو آشكارى، و چگونه غايبى و حال آن كه تو ناظر و حاضر هستى؟

از اين روست كه آن حضرت از معبود خويش، معرفتى شهودى مى طلبد: «فاجمعنى بخدمة توصلنى اليك»;5 پس مرا در طريقى قرار ده كه به تو واصل گردم; طريقى كه تنها اختصاص به اهل اللّه دارد، چشم از خلق فرو مى بندند و خلق را در ميانه نمى بينند و حق را به حق مى شناسند و غير حق را به او.

بدين سان، اهل كشف و شهود به عيان مى بينند كه ماهيات امكانى نمودى بيش نيستند و در حقيقت، امورى عدمى اند و وجود حقيقت همان وجود حق و اطوار و شؤون و انحاى آن است و موجوديت ماهيات، بالعرض و به واسطه تعلّق آن ها به مراتب وجود است و به هر حال، وجود و صف ذاتى آن هاست. به تعبير شبسترى:

وجود اندر كمال خويش جارى است *** تعيّن ها امور اعتبارى است

امور اعتبارى نيست موجود ***عدد بسيار و يك چيز است معدود.

پس حقايق ممكنات ازلا و ابداً بر عدميت خود باقى است و استفاده آن ها از نور وجود به وجهى نيست كه وجود حقيقى، صفت آن ها شود. ماهيات به سبب اجتماعشان از تضاعيف امكانات، كه حاصل تنزّلات وجود است، مظاهر و مرائى وجود حقيقى اند. به همين دليل است كه جنيد هنگام شنيدن حديث «كانَ اللّهُ و لم يكن معه شىءٌ»، گفت: «و الآن كما كانَ»;6 يعنى پس از پيدايش موجودات هم باز همچنان تنها خداست و هيچ چيز با او نيست.

پس عارف حقيقى با مشاهده عيان درمى يابد كه «لا موجودَ الاّ اللّه» و اين كه «كلَّ شىء هالكٌ الاّ وجهه» (قصص: 88) و معناى «هالك» اين نيست كه در وقتى از اوقات هلاك مى شود، بلكه هر شيئى ازلا و ابداً هالك است و جز آن قابل تصور نيست; زيرا هر شيئى وقتى ذاتش از حيث ذاتش لحاظ شود، عدم محض است و موجود، تنها وجه الله است.

البحرُ بحرٌ على ما كان من قدم *** اَنّ الحوادثَ امواجٌ و انهارٌ

لا يحجبّنك اشكالٌ يُشاكلها *** عمّن تشكّل فيها فهى استارٌ.7

اين ديگر تحصيل معرفت نيست، اين مرحله خود معرفت است; يعنى اشراق و شهودى كه جز يك طرف در آن نيست. و اين همان، طريق صديقين است كه به حق استشهاد مى جويند.

روش صديقين در شناخت حق بدين صورت است كه خود او را شاهد مى دانند و ذات او را مستقيماً و بىواسطه و ميانجى به ذات مى شناسند، نه از رهگذر ذوات ممكنات. اين گروه برخلاف طايفه متفكرانى كه خلق را واسطه قرار مى دهند و حق را به خلق مى شناسند، موجودات را گواه و شاهد بر ذات حق قرار نمى دهند: (اولم يَكفِ بربّكَ انّه على كلِّ شىء شهيدٌ.)(فصّلت: 53) سالكان اين طريق، مجذوبان و محبوبان حقّند كه مطلوب آن ها توحيد حالى است و نه توحيد رسمى; چنان كه آن حضرت در فرازى ديگر از مناجات عارفانه خويش مى فرمايد: «الهى اَمرتَ بالرجوعِ الى الآثار فارجعنى اليكَ بكسوةِ الانوارِ و هدايةِ الاستبصارِ حتّى ارجع اليكَ مِنها كما دخلت اليكَ منه مصونَ السِّرِ عن النظر اليها و مرفوعَ الهمَّة عن الاعتماد عليه»;8خداى من! مردم را امر فرمودى كه براى شناختن تو به آثارت رجوع كنند، اما مرا به تجليّات انوار و راهنمايى استبصار و بينش قلبى بازگردان تا بدون توجه به آثار و اعراض از آن ها به سوى تو برگردم و به شهود حضرتت نايل آيم; همچنان كه از طريق آثار معرفت تو وارد گشتم. يعنى اين طريق را رها سازم و از آن طريق به سوى تو آيم، به گونه اى كه سرّ درونم به آثار توجه ننمايد و همّتم بلندتر از آن ها باشد.

بر خلاف اصحاب عقل و استدلال، عارف حقيقى با تركيب مقدّمات و حدود و حفظ قواعد قياس و رعايت قوانين تصورى و تصديقى به جانب معرفت حق نمى رود، بلكه با قلب سليم و فطرت پاك و توجه تام و خشوع و انابه، به درگاه حق راه مى يابد. اينان حق را به حق مى شناسند، و اين راه با قدم هاى حجت و برهان پيموده نمى شود. در اين وادى مقدّس طوى، بايد نعلين از پاى به در آورد و حتى پاهاى چوبين و بى تمكين استدلال را به دور افكند و از سر دو جهان برخاست. اين معرفت شهودى تنها با زدودن شوائب و علايق امكانى و اين جهانى و طهارت قلب و تابش انوار الهى بر لوح دل ايجاد مى گردد و اين تنها به اكابر مقرّبان حق اختصاص دارد و جز شهداى صالح به آن نايل نمى آيند; زيرا صورت اين علوم جز با قلم حق اول بر لوح قلبى كه داراى استقامت سريرت و سلامت سيرت باشد و با صيقل ايمان از زنگ زدوده باشد، نوشته نمى شود.9 پس حكومت نكند در اين قلب، مگر خداوند; چنان كه پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) در اشاره به معرفت چنين قلبى، مى فرمايد: «قلبُ المؤمنِ عرشُ اللّه»10 يا «قلبُ المؤمنِ بينَ اصبعين من اصابع الرّحمان.»11

بر همين اساس، تنها انبيا و اولياى كامل الهى به سبب قوّه احاطه و به سبب اتصال به عالم قدس در اين مضيقه ها و تنگناها محصور نيستند و در افقى گسترده و بى انتها سير مى كنند و حق را در همه مشاهد و مجالى مى بينند و آن را مى شناسند و هيچ جلوه اى را انكار نمى كنند: «عميتْ عينٌ لا تراكَ عليها رقيباً و خسرتْ صفقةُ عبد لم تجعل له من حبّكَ نصيب»;12 چشمى كه تو را نبيند در حقيقت، كور است و قلبى كه از حب و عشق تو خالى است، غرق در خسران و زيان است.

پس بايد چشم از خلق فرو بست و حق را به حق شناخت. «بكَ استدلُ عليكَ»،13 «انتَ الّذى لا اله الا انتَ تعرّفتَ لكلِّ شىء فما جهلكَ شىءٌ و انتَ الّذى تعرَّفتَ الىَّ فى كلِّ شىء فرأَيتكُ ظاهراً فى كلِّ شىء و انتَ الظاهرُ لكلِّ شىء»;14 تويى آن خدايى كه جز تو خدايى نيست، خود را به هر چيزى شناساندى. پس هيچ موجودى به تو جاهل نيست و تويى خدايى كه خود را در تمام موجودات به من شناساندى. پس تو را در همه موجودات آشكار ديدم و حال آن كه تو ظاهركننده موجوداتى.

جمالكَ فى كلِ الحقائق سائرٌ *** و ليس له الاّ حلالك ساترٌ

تجلّيتَ للاكوانِ خلفَ ستورِها *** فنمّت بما ضُمّت عليه الستائرٌ.15

لقاء الهى; علت غايى عرفان حماسى

قلبى كه با غيب جهان و جهان غيب متصل گرديده و از ساحت حصول به حضور و از صورت ظاهر به باطن صعود كرده و در معرض تجلّى انوار حق تعالى قرار گرفته، جز به معشوق خويش و لقاء الهى نمى انديشد. از اين روست كه حماسه اى عرفانى سر مى دهد.

روز عاشورا، آن گاه كه لشكر نور و ظلمت در مقابل يكديگر قرار گرفتند، فرشتگان از آن حضرت رخصت طلبيدند تا او را در پيروزى بر دشمن كمك كنند، اما امام بين پيروزى و لقاء اللّه، ديدار پروردگارش را برگزيد;16 چرا كه فيض الهى، حلاوت مؤانست با خويش را به اوليائش چشانيده است:

«يا مَن اَذاقَ احبّائَه حلاوةَ المؤانَسةِ فقاموا بينَ يديه متعلّقين»17 و اين انس خدا در كام قلب، سالك را حلاوتى است وصف ناشدنى!

اگر ساقى دهد ساغر از اين دست *** به يك پيمانه از خود مى توان رست...

خوشا آن دل كه از اغيار ببريد *** خوشا آن جان كه از جز يار بگسست

خوشا آن دل كه با دلدار آميخت *** خوشا آن جان كه با جانانه پيوست.

و اين مقام و مرتبه اى بس بلند و رفيع است كه مونسى جز حق تعالى براى خود ندارد. «انتَ المونسُ لهم حيثُ او حشتَهم العوالم»;18 تويى مونس دوستانت، آن گاه كه عوالم هستى آنان را به وحشت مى اندازد.

عارف كامل از آن جا كه ظهور و حضور ذات حق در تماس عالم وجود را حس مى كند و بالعيان مشاهده مى كند، به غير او مأنوس نخواهد شد و چون انس با خدا محقق گشت، وحشت و ترس از غير او ندارد، چون غير را به چيزى نمى شمارد، پس تحريف ها و ترس و رعبى كه از حوادث عالم به وجود مى آيند، در انسان اثرى ندارد; زيرا فرض، آن است كه سالك در مقام فناست و كسى را كه فانى فى الله است، چه باك از طوفان حوادث؟

آن حضرت، خود اين مقام را در نجواى عارفانه خويش طلب نمود: «الهى اطلبنى برحمتكَ حتّى اَصِلَ اليكَ و اجذبنى بمنّكَ حتّى اقبل عليكَ»;19 خدايا به رحمت خود مرا طلب فرما تا با تو واصل گردم و جذب كن مرا و از اين طريق بر من منّت بگذار تا به سوى تو روى آورم.

حضرت، تنها طلب وصل نمى كند، بلكه درخواستى بالاتر دارد; قدم فراتر از مقام وصل گذاشته است: وصول به مقام فنا و جذب;20 مقامى كه حاصلش به استناد حديث قدسى «قرب النوافل» ـ «لايزالُ العبدُ يتقرَّبُ الىَّ بالنوافل، حتى اُحبَّه فاذا أحببتُه كنتُ سمَعه و بصره و لسانَه و يده و رجله، فبى يسمعُ و يبصر و بى ينطق و بى يبطش و بى يمشى» ـ 21 تحقق حواس باطنى است، تا جايى كه در تمام مظاهر و مجالى و مرائى تنها حق را شهود مى كند.

آرى، چنين فنايى، كه مشروط به خرق هزاران حجاب است، اختصاص به مهاجران دلباخته اى دارد كه از بيت نفس بيرون مى آيند و سالك راه حق مى گردند و به سوى خدا هجرت مى كنند و بنياد خودى برمى اندازند و از هرگونه تعلّقات وجودى و هرچه رنگ تعلّق پذيرد فانى مى شوند و ديگر چيزى از خود باقى نمى گذارند.

استادان نگارستان معرفت، مريدان خويش و سالكان و رهروان حقيقت را به وصول به اين مقام، كه بالاترين درجه در راه سلوك است، ترغيب مى نمايند:

بميريد بميريد، در اين عشق بميريد *** در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد

بميريد بميريد و زين مرگ مترسيد *** كزين خاك براييد سماوات بگيريد

بميريد بميريد، و زين نفس ببرّيد *** كه اين نفس چوبند است و شماهمچو اسيريد

بميريد بميريد، و زين ابر برآييد *** چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد.22

و بدين سان، هجرت عارفان براى خدا در نهادشان است كه در پرده هاى نفس هجرت كنند تا به دل رسند، آن گاه در پرده هاى دل هجرت كنند تا به جان نايل آيند، سپس در پس پرده هاى جان هجرت كنند تا به ديدار جانان رسند. و اين درجه اى است كه حق تعالى او را از خود فانى مى نمايد و به حق متعال باقى مى دارد. آن گاه حق تعالى او را محو جمال خود ساخته و عقل او را مستغرق در معرفت خويش نمايد، تا جايى كه عارف خود را به كلى نمى بيند و براى او مصائب و رفاه فرقى ندارد. هرچه هست و در هر حالى كه هست جز رضاى خالق را نمى خواهد. حضرت سيدالشهدا(عليه السلام)در سخت ترين لحظات، آن گاه كه از بالاى اسب بر روى زمين افتاد، عرض كرد: «صبراً على قضائك ما لى ربٌّ سواك و لا معبود غيرُك صبراً على حُكمك.»23 و اين مقام از والاترين مراتب اخلاص و بندگى است; مقامى جز رضاى الهى نجستن و رضاى مخلوق را در راه رضاى خالق فدا كردن. و اين نشانه كمال ايمان و توحيد است.

آن حضرت زمانى كه اراده فرمودند از مكّه به سمت عراق خارج شوند، خطبه اى خواندند كه ضمن آن اشتياق خود به شهادت و افتخارآميز دانستن آن را بيان نمودند. در ضمن اين خطبه مى فرمايند: «رضى الله رضانا اهل البيت، نصبر على بلائه و يوفيّنا اجور الصابرين.»24

خلوص آن حضرت و همواره در پى كسب رضايت الهى بودن، تكيه داشتن بر خدا و اميد بستن به نصرت و عنايت او در تمامى لحظات حادثه عاشورا متجلّى است. در خطبه اى كه شب عاشورا در جمع اصحاب خويش ايراد نمودند، به حمد و ثناى الهى و شكر و ستايش و ياد او پرداختند و حمد را در حال سرّا و ضرّا (مسرّت و غم) از آن خداوند دانستند. حتى در تقدير از اصحاب خويش، نفرمودند كه شما باوفاييد، بلكه به خداوند عرض كردند: خدايا، من بهتر و باوفاتر از اصحاب خويش سراغ ندارم: «الّلهمَّ انّى لا اعرفُ اهل بيت ابرُّ ولا ازكى و لا اطهر من اهل بيتى و لا اصحاباً خيرٌ من اصحابى.»25

صبح عاشورا با ديدن حمله سپاه دشمن، اين گونه با خداى خويش مناجات مى كردند: «اللّهمَّ انتَ ثقتى فى كلِّ كرب و انتَ رجائى فى كلِّ شدة و انتَ لى فى كلِّ شدة و انتَ فى كلِّ امر نزَلَ به ثقةٌ و عدةٌ، كم من همٍّ يضعف فيه الفؤادُ و تقِلُّ فيه الحيلةُ و يخذلُ فيه الصديق و يشمتُ فيه العدو، انزلته بك و شكوتَه اليكَ، رغبةً منّى اليكَ عمَّن سواكَ ففرّحبةَ عنّى و كشفتَه و انتَ ولىُّ كلِّ نعمة و صاحب كل حسنة و منتهى كلِّ رغبة»;26 خدايا در هر گرفتارى تو تكيه گاه منى و در هر شدت، تو اميد منى و در هرچه برايم پيش آيد، تو تكيه گاه و نيرو و ساز و برگ منى. چه بسا اندوهى كه دل را سست و انسان را درمانده مى سازد. دوست، انسان را وامى گذارد و دشمن، زبان شماتت مى گشايد. من همه را با تو در ميان گذاشته و به تو شكايت كرده ام; به خاطر عشقى كه به تو دارم، نه به جز تو; توهم آن اندوه را برطرف ساخته اى. پس تو ولىّ هر نعمت و صاحب هر نيكى و نهايت هر خواسته اى.

در آخرين لحظات قبل از شهادت، دعايى دارند كه از جمله فقرات آن چنين است: «اللَّهمَّ متعالى المكان، عظيمُ الجبروت... ادعوكَ محتاجاً و ارغبُ اليكَ فقيراً و افرغُ اليكَ خائفاً و ابكى اليك مكروباً و استعين بك ضعيفاً و اتوكَّلُ عليكَ كافياً...»27

اگر عرفان او حماسه اى جاودانه مى سازد و اگر عارف ،اهل حماسه است، براى آن است كه خون او براى علوّ كلمة اللّه ريخته شود; جنگ عارف، «حبّاً لله» و براى اعتلاى «كلمة اللّه» و حفظ دين است.

انسان كامل، «رحمة للعالمين» است. بنابراين، بايد راهزنان كوى حق را از ميان بردارد. اولياى الهى، كه مظهر رحمت خدايند، ارمغانى براى كل جامعه هستند و بايد مزاحمان جامعه بشرى را از سر راه آنان بردارند، و اين ممكن نيست، مگر اين كه شيطان از درون و بيرون جامعه منزوى شود و انزواى شيطان بيرون هم بدون جنگ ممكن نيست. حضرت سيدالشهدا(عليه السلام)نيز مرگى را كه در راستاى احياى دين و كلمة اللّه باشد، حيات طيّبه معرفى مى كند.

سأمضى فما بالموتِ عارٌ على الفتى *** اذا مانوى حقّاً و جاهد مسلم

و واسى الرجال الصالحين بنفسه *** و فارق مثبوراً و خالف محرماً;28

من به سوى مرگ خواهم رفت، كه مرگ براى جوانمرد ننگ نيست، آن گاه كه او معتقد به اسلام باشد و هدفش حق باشد و بخواهد با ايثار جانش، از مردان نيك حمايت و با جنايت كاران مخالفت نموده، از دشمن خدا دورى گزيند.

پى نوشت ها

1ـ شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، دعاى امام حسين(عليه السلام) در روز عرفه.

2ـ ملّاصدرا، ايقاظ النائمين، ص 27.

3الى 5ـ شيخ عباس قمى، پيشين.

6ـ ملاصدرا، اسفار اربعه، داراحياء التراث العربى، چ چهارم، بيروت، 1410، ج 2، ص 350.

7ـ دريا، درياست; همچنان كه از ديرباز بوده است، و حوادث، موج ها و رودهاست، و شكل هايى كه دريا به صورت آن ها درمى آيد تو را از آنچه در ميان آن ها شكل گرفته است در پرده نكند; چرا آن شكل ها پرده هستند.

8ـ شيخ عباس قمى، پيشين.

9ـ ايقاظ النائمين، ص 1.

10ـ سيد حيدر آملى، جامع الاسرار، تصحيح و مقدّمه كربن و عثمان يحيى اسماعيل، چ دوم، انستيتو ايران و فرانسه، ص 544.

11ـ ملّاصدرا، تفسيرالقرآن، چ دوم، قم، بيدار، 1372، ج 7، ص 10ـ11.

12الى 14ـ شيخ عباس قمى، پيشين.

15ـ جمال تو در همه حقيقت ها روان است و تنها اين جلال توست كه آن را فرو مى پوشاند. در پس پرده هاى هستى آشكار شدى، ولى آن پرده ها آنچه را در ميان خود داشتند آشكار ساختند. (سيدحيدر آملى، نقد النقود، ص 45.)

16ـ «... خيرٌ بين النصر على اعدائه و بين لقاء اللّه، فاَختار لقاء اللّه... (معهد تحقيقات باقرالعلوم، موسوعة كلمات الامام حسين، قم، مؤسسه الهادى، 1373، 483)

17الى 19ـ شيخ عباس قمى، پيشين.

20ـ ملّاصدرا در مورد مقام «جذب» مى گويد: «حق تعالى را دوستانى است خاص، كه آن ها را از جمله خلق مختص كرده است و برترى داده. اين گروه اولياى خدا هستند كه از سوى پروردگار كششى دارند كه باعث تفاضل آن هاست بر ساير موجودات، و آن ها اصحاب نعم و آلاى خاص هستند كه سالكان و سائران ديگر از آن بى نصيبند. اين مجذوبين آنانى باشند كه حق تعالى كوه هاى دل هاى آنان را ويران كرده و بناى آن ها را نقص و منهدم ساخت، سپس بنايى ديگر بلندتر و تمام تر بنهاد، و يا آنانى كه به قول بارى تعالى "خلق جديد" يافته اند و كسانى كه خدا چشم و گوش و زبان آن ها شده و هياكل ابدان آن ها حقيقتاً خانه خدا شده، فينعدم فى نظره الاكوان و يبقى الملك الديّان، اولئك فى الحقيقة عباد الرحمان، و غير هم عبيد الهوى و الهوان.» (ملّاصدرا، رسالة فى الواردات القلبيه، ضمن كتاب الرسائل، قم، مكتبة المصطفوى، ص 268ـ269.)

21ـ سيدحيدر آملى، جامع الاسرار، ص 204.

22ـ جلال الدين محمد مولوى.

23ـ معهد تحقيقات باقرالعلوم، موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 510.

24 محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج44، ص 366.

25ـ معهد تحقيقات باقرالعلوم، موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 395.

26ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، چ دوم، بيروت، مؤسسة الوفا، 1403،ج 45، ص 4.

27ـ موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 509.

28ـ عبدالرزاق المقرم، مقتل الحسين، قم، دارالثقافه، ص 184 / محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 44، ص 315.