خلاقيت هيجاني به سوي معنوي سازي هيجانات2

خلّاقيت هيجاني1

به سوي معنوي سازي هيجانات2

نويسنده: جيمز آر. آوريل

مترجمان: حمزه عبدي و ر. جهانگيرزاده

اشاره

خلّاقيت از نظر روان شناسان، جزو فرايندهاي عالي تفكر طبقه بندي مي شود، در حالي كه هيجانات غالباً به عنوان فرايندهاي غيرشناختي، ميراث حيوانات پيش از انسان به حساب مي آيند. در اين مقاله، مؤلّف در پي معرفي ديدگاهي است كه بر اساس آن، هيجانات مي توانند محصولات خلّاقانه اي به حساب آيند. مؤلّف معتقد است: خلّاقيت هيجاني ثمره معنوي سازي هيجانات است. از نظر وي، دو راه براي نگريستن به معنويت وجود دارد: يك راه، نگاه به معنويت به عنوان حالتي است كه در ضمن يك تجربه عرفاني محقق مي شود (تجربه اي كه با امر مقدّس ارتباط دارد). راه ديگر، نگاه به معنويت به عنوان ويژگي هاي خاصي در حالات هيجاني است. اين ويژگي ها در تجارب عرفاني نيز ديده مي شوند. در نگاه اخير، معنويت ضرورتاً معناي هستي شناسانه اي كه در ارتباط با امر قدسي باشد، ندارد، بلكه صرفاً به ويژگي هاي عام تجارب عرفاني اشاره مي كند كه در صورت جريان يافتن آن ها در تجارب هيجاني، اين تجارب به محصولات خلّاقانه اي تبديل مي شوند كه بديع، اصيل، و فوق العاده اثربخش هستند.

 

]مقدّمه[

ارتباط ميان «هيجانات» و «خلّاقيت» پيچيده و سرشار از ناهمخواني است. ما در مدارس تلاش مي كنيم تا خلّاقيت را تشويق كنيم. در هنر و علم، بيشترين تحسين ها متوجه آثار بديع و خلّاقانه مي شوند. در مقابل، فردي كه استعداد فراواني براي ريسك هاي هيجاني دارد، رشد نايافته، بي فرهنگ، بي نزاكت، و حتي برچسب هايي بدتر از اين مي خورد. حتي به نظر مي رسد زبان ماهيجانات را تحقيرمي كند. بيشتر كلمات غير هيجاني معناي ضمني مثبت دارندوكلمات هيجاني نوعاً داراي بار منفي هستند. كلمات هيجاني داراي معناي منفي، دو برابر كلمات هيجاني داراي معناي مثبت هستند. (آوريل، 1980ب)

     نحوه ارزيابي خلّاقيت و هيجانات، در نظريه هاي علمي منعكس مي شود. براي مثال، خلّاقيت از نظر روان شناسان، جزو فرايندهاي «عالي» تفكر طبقه بندي مي شود، در حالي كه هيجانات غالباً به عنوان فرايندهاي غيرشناختي ـ يك تعبير روان شناختي مناسب براي فرايندهاي فكري «نازل تر» ـ در نظر گرفته مي شوند. خلّاقيت از نظر فيزيولوژيكي، فعاليتي مربوط به «نئوكورتكس» است، اما هيجانات، تظاهرات منطقه بويايي و نواحي زيرقشري مغز مي باشند. در نهايت، از يك چشم انداز زيستي، خلّاقيت يك تحوّل تكاملي ديرهنگام به حساب مي آيد، در حالي كه هيجانات، ميراث حيوانات پيش از انسان تلقّي مي شوند.

     پيش از آنكه اين تضاد را جدّي بگيريم، بايد اشاره كنيم كه ارزيابي مثبت خلّاقيت، نياز به بحث چنداني ندارد; يعني آثار خلّاقانه به طور كلي، ارزشمند شمرده مي شوند. البته اين ارزيابي مثبت نوعاً پسيني3 است. ابداعات فراواني كه بعدها خلّاقانه دانسته شدند، در زمان وقوع، مورد بي اعتنايي، و خالقان آن، مورد آزار و اذيت قرار گرفتند. سرنوشت گاليله نمونه مشهوري از اين پديده غم انگيز است.

     اما درست عكس اين وضعيت در مورد هيجانات ديده مي شود; يعني هيجاناتي كه منفي به حساب مي آيند يا به طور نظري رد مي شوند، اغلب در عمل، مورد تشويق قرار مي گيرند. براي مثال، شخصي كه نمي تواند خشم، اندوه، ترس يا حسادت خود را به طرز مناسبي ابراز كند، از نظر اخلاقي يك انسان ممتاز به حساب نمي آيد، بلكه يك انسان كم مايه4 و يا حتي يك انسان نابهنجار5 تلقّي مي شود. خلاصه اينكه، استنباط هاي روزمرّه ما در مورد هيجانات و خلّاقيت مي توانند گم راه كننده باشند. اين نكته واقعيت دارد كه هيجانات و خلّاقيت نه تنها در ارزيابي، بلكه در فرايندهاي روان شناختي زيربنايي، در نقطه مقابل يكديگر گذارده شده اند.

     هدف اوليه من در اين مقاله، ارائه يك ديدگاه متفاوت است; ديدگاهي كه بر اساس آن، هيجانات محصولات خلّاقانه اي به حساب مي آيند. هدف دوم من، در عنوان «معنوي سازي هيجانات»، كه آن را از نيچه (1889ـ1997، ص 25) اقتباس كرده ام، منعكس شده است. من درباره معناي اين عبارت از نظر نيچه صحبت نمي كنم، بلكه تفسير خود را ارائه خواهم داد. لازم به ذكر است كه در اين مقاله، «معنويت» هيچ گونه معناي ضمني هستي شناسانه اي6 ـ براي مثال، اعتقاد به يك وجود غيرمادي ـ ندارد. «آفرينش» يا «بازآفريني»، مانند آنچه در تجارب زيباشناختي مي بينيم، منبع معنوي سازي هيجانات است. (آوريل، استانات و مور، 1998; ريچاردز، 1998)

     در اينجا، علاوه بر ارائه الگويي از هيجان، كه در آن خلّاقيت هيجاني يك مفهوم نظري پيدا مي كند، به اختصار بعضي از تحقيقات تجربي در مورد تفاوت هاي فردي در زمينه خلّاقيت هيجاني را مرور مي نمايم و در اين ميان، به «آلكسيتمي» (ناتواني در توصيف يا آگاهي از هيجانات و خلق خويش) و تجارب شبه عرفاني ـ يعني دو وضعيتي كه نقاط پايين و بالاي پيوستار خلّاقيت هيجاني را نشان مي دهند ـ اشاره مي كنم.

 

مختصري از زمينه تاريخي

ايده «خلّاقيت هيجاني» گسترش آشكار ديدگاه يك مفسّر اجتماعي در مورد هيجان است. (آوريل، 1980 الف، 1984; آوريل و توماس ـ ناولس، 1991) اما همان گونه كه نمونه هاي تاريخي ذيل نشان مي دهند، اين گسترش به يك چشم انداز نظري خاص محدود نمي شود. ويليام جيمز ( WilliamJames، 1902ـ 1961) در كتاب انواع تجارب ديني اظهار مي كند: زماني كه يك شخص استعداد ذاتي (آمادگي) براي هيجانات خاصي دارد، زندگي او تفاوت فاحشي با زندگي افراد عادي دارد. (ص 215) اين ديدگاه ارتباط اندكي با نظريه مشهور جيمز ـ لانگه دارد. در نظريه جيمز ـ لانگه، هيجانات بازخورد پاسخ هاي بدني هستند. اما اين سنخ از آمادگي هيجاني،كه توسط جيمز در كتاب انواع تجارب ديني توصيف شد، كمتر موردتوجه قرارگرفت. من فقط نكته ذيل را به اظهارات جيمز در مورد استعداد هيجاني اضافه مي كنم: خلّاقيت در حوزه هاي عقلاني و هنري، به افراد برخوردار از استعداد فوق العاده محدود مي شود، اما در حوزه هيجان اين چنين نيست.

     شايسته است از دو نظريه پرداز ديگر نيز نام ببريم: اتورنك (1936ـ1978; Otto Rank) هنرمند و شاگرد فرويد، كه معتقد بود بسياري از نشانگان روان آزردگي منعكس كننده تكانه هاي خلّاقانه اي هستند كه به شيوه زيان بخشي ابراز شده اند. آبراهام مازلو (1971; Abraham Maslow) نيز در خط سيري مشابه، اما در سوي ديگر طيف روان آزرده/ سالم، ميان خلّاقيت اوليه و ثانويه تمايز قايل شد. ]به نظر وي [تحقيقات علمي و محصولات هنري رايج، كه بيشتر به شايستگي هاي فنّي و پشتكار وابسته اند تا تفكر خلّاقانه، نمونه اي از خلّاقيت ثانويه هستند. در مقابل، خلّاقيت اوليه، توانايي الهام گرفتن، غوطهور شدن در كار، و تجربه لحظات «اوج» را در بر مي گيرد، كه يك نسخه رقيق تر، دنيوي تر، و رايج تر از تجربه عرفاني است. (ص 62)

     همچنين بيان اين نكته بجاست: درست همان گونه كه خلّاقيت به چند فرد استثنايي (نوابغ) منحصر نمي شود، پاسخ هاي خلّاقانه هيجاني نيز به تجارب عميق (اوج يا عرفاني) محدود نمي گردند.

     براي اينكه مرور تاريخي خود را به روز نماييم، لازم است به تعدادي از مفاهيمي كه به خلّاقيت هيجاني شباهت دارند، اشاره كنيم; مفاهيمي مثل «هوش هيجاني»7 (سالوي، مير و كاروسو، همين كتاب)، «صلاحيت هيجاني»8 (سارني، 1999) و «سواد هيجاني»9 (اشتينر، 1996); همچنين «هوش هاي درون فردي و بين فردي»10 گاردنر (1993) و «تفكر سازنده»11 اپستاين. (1998) تفاوت هاي مهمي در بنيان هاي نظري اين مفاهيم وجود دارند، اما وجه مشترك اين مفاهيم تأكيد بر جنبه هاي كاركردي و سازگارانه رفتار هيجاني است.

 

الگويي از هيجان

الگوي نظري تحليل حاضر در تصوير (1) نشان داده شده است. به دليل آنكه اين الگو در جاي ديگري به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است (آوريل، 1997; 1999 الف)، در اينجا تنها به طور مختصر بدان مي پردازم. هيجانات ما به وسيله تاريخچه تكاملي ما تعيين مي شوند; در عين حال، آمادگي هاي زيستي، محدوديت هايي را به رفتار ما تحميل مي كنند. باورها و قوانين ـ يعني مشابه اجتماعي ژن ها ـ از اهميت بيشتري در سامان دهي «نشانگان هيجاني»،12 تجربه و ابراز هيجان ها برخوردارند.

     منظور من از «نشانگان هيجاني» حالاتي است كه در ادبيات متعارف، با عناوين انتزاعي مانند خشم، غم، و عشق شناخته شده اند. نشانگان هيجاني پديده هاي درون رواني نيستند، بلكه آن ها معادل هاي عاميانه سازه هاي نظري موجود در نظريه هاي علمي هستند. معناي «نشانگان هيجاني» به چارچوبي از باورهاي خاص فرهنگي (نظريه هاي ضمني)13درباره ماهيت هيجان وابسته است.

     البته تفاوت هاي مهمي بين مفاهيم عاميانه ـ نظري و مفاهيم نظريه هاي علمي وجود دارند. مفاهيم علمي در مقايسه با حوزه هاي ديگر، نسبتاً عاري از ارزش هستند، در حالي كه مفاهيم عاميانه درباره هيجان، واجد بار ارزشي مي باشند; يعني اين مفاهيم، متضمّن باورهايي در مورد ماهيت هيجان و نيز نحوه پاسخ دهي انسان به هنگام برپايي يك هيجان خاص مي باشند. اين باورها قوانين هيجان را شكل مي دهند.

     نشانگان هيجاني به ميزاني كه تحت تأثير قوانين قرار دارند، با نقش هاي اجتماعي مشابهند. (آوريل، 1980، الف 1990) به گزارش ذيل توجه كنيد: اين گزارش بيانگر اندوهي است كه توسط يك زن «كيوويي» در مراسم دفن برادرش ابراز شده است: او ديوانهوار اشك مي ريخت، موهايش را مي كشيد، گونه هايش را مي خراشيد و حتي تلاش كرد تا به قبر برادرش وارد شود. (لاباره، 1947، ص 55) در بيشتر جوامع پيشرفته صنعتي، اين رفتارها نوعي واكنش افراطي به حساب مي آيند. اما بر اساس نظر لاباره، اين برادر چندان هم براي اين زن عزيز نبود، در عين حال، واكنش او افراطي به حساب نمي آيد. او مي نويسد: من دريافتم كه آن زن مدت ها برادرش را نديده بود و هيچ عشق از دست رفته اي در ميان آن ها وجود نداشت. او صرفاً به روشي گريه مي كرد كه يك بانوي محترم در ميان زنان كيوويي گريه مي كند. پس از مراسم خاك سپاري، وي با سرزندگي، درباره موضوع ديگري صحبت مي كرد. گريه كردن در ميان زنان كيوويي بسيار متفاوت است. (ص 55)

     آيا زن كيوويي صرفاً نقش يك خواهر ماتم زده را بازي مي كرده است؟ اگر ما رفتار اين زن را اين گونه توصيف مي كنيم، به اين معنا نيست كه عملكرد وي دروغين بوده است. دليلي ندارد معتقد شويم كه اندوه اين زن رياكارانه بوده است. به بيان استعاره اي، «اندوه» نقشي است كه به منظور تسهيل گذار از مصيبت توسط جامعه تعريف شده است و افراد كم و بيش آن را اجرا مي كنند. (آوريل، 1979; آوريل و نانلي، 1993) اهميت عوامل زيستي قابل انكار نيست، اما گرايش به غمگين شدن، در واكنش به از دست دادن يك عزيز، رفتاري است كه ما به عنوان يك گونه اجتماعي انجام مي دهيم. عوامل زيستي تنها عامل برانگيختگي هستند و نسخه نهايي را نمي نويسند.

     اكنون به ابعاد هيجان كه در تصوير (1) ترسيم شده اند، باز مي گرديم. پيش از آنكه انسان بتواند پاسخ هاي هيجاني را فراخوان كند (يك نقش هيجاني را اجرا كند)، لازم است باورها و قوانين مربوط به آن ها، براي شكل گيري «طرحواره هاي هيجاني»14 درون سازي شوند. به سبب تفاوت هاي فردي در خلق و خو،15 اجتماعي شدن،16 و موضع فرد در اجتماع،17 كيفيت جذب باورها و قوانيني كه به ايجاد نشانگان هيجاني كمك مي كنند، متفاوت است. از اين رو، افراد حتي در فرهنگ هاي مشابه، اندوه يا ساير انواع هيجان را به يك شيوه تجربه نمي كنند.

     يك «حالت هيجاني»،18 آمادگي موقّت (اپيزوديك) براي پاسخ به شيوه اي هماهنگ با نحوه ادراك فرد از يك نشانه هيجاني است. در نظريه شخصيت، «آمادگي»19 نوعاً براي اشاره به صفاتي پايدار، مثل «برون گرايي» به كار مي رود. اما آمادگي ها مي توانند موقت و برگشت پذير باشند، كه در اين صورت، به جاي اصطلاح «صفت»20 از واژه «حالت»استفاده مي كنيم.

     زماني كه شرايط بيروني (براي مثال، رويدادهاي محيطي) يا دروني (براي مثال، برانگيختگي فيزيولوژيك) يك طرحواره هيجاني خاص را در انسان فعّال مي كنند، يك حالت هيجاني كليد مي خورد. در موقعيت هاي ساده و تكراري، ممكن است طرحواره هاي هيجاني موجود در ذهن (يا مغز) افراد فعّال شوند. اما زماني كه موقعيت غير عادي و رويداد پيچيده باشد، طرحواره هاي هيجاني جديدي ساخته مي شوند. انسان براي ساختن يك طرحواره جديد، از داده هاي وسيعي كه از تجارب گذشته در حافظه باقي مانده اند و از دستورالعمل هاي كلي (باورها و قوانين) در خصوص رويه هاي مناسب هيجان كمك مي گيرد. ممكن است در يك رويداد، بسته به شرايط و اهداف شخص، تنها بخشي از اين اطلاعات ذخيره شده در اختيار قرار گيرند. از اين رو، حتي در يك شخص، دو اندوه يا هر هيجان ديگري، دقيقاً به يك شيوه تجربه نخواهند شد.

     «پاسخ هاي هيجاني»21 واكنش هايي هستند كه شخص در يك حالت هيجاني ابراز مي كند. فعاليت هاي ابزاري (مثل ضربه زدن و دويدن)، تغييرات فيزيولوژيك (مثل افزايش ميزان ضربان قلب) و واكنش هاي احساسي (مثل لبخند زدن و اخم كردن) نمونه هاي روشني از پاسخ هاي هيجاني هستند. ارزيابي هاي شناختي يا قضاوت هاي شخص درباره وقايع (مثل اين قضاوت كه شخصي خطرناك است) نيز پاسخ هيجاني ـ يعني بخشي از نشانگان هيجاني و نه صرفاً يك شرط پيشين ـ هستند. (سولومون، 1993) همچنين، احساسات يا تجربه فاعلي هيجان را نيز مي توان نوعي پاسخ به حساب آورد. احساسات هيجاني مانند ساير تجارب فاعلي (مثل پاسخ هاي اداركي22)، مي توانند واقعي يا خيالي باشند. (آوريل، 1993)

 

هيجانات، محصولات خلّاقانه

همان گونه كه در سمت راست تصوير (1) نمايش داده شده، يك ارتباط انعكاسي يا دوسويه، ميان نشانگان هيجاني / طرحواره ها، حالات و پاسخ هاي هيجاني وجود دارد. خلّاقيت هيجاني مي تواند با تغيير در باورها و قوانيني كه به تشكيل نشانگان هيجاني كمك مي كنند، يا با تغيير در رفتار آغاز شود. در حالت دوم تغيير در باورها و قوانين ابتدا براي توجيه پاسخ هاي قبلي و سپس به عنوان مبنايي براي كنش هاي ديگر صورت مي گيرد. قطع نظر از اينكه تغيير چگونه ايجاد مي شود، خواه از بالا به پايين يا از پايين به بالا، خلّاقيت در نهايت، بايد بر اساس محصول آن مورد ارزيابي قرار گيرد.

     در چه صورتي مي توان يك هيجان را يك محصول خلّاقانه در نظر گرفت؟ ميانبري به قلمرو هنر، به ما كمك مي كند تا به اين سؤال پاسخ دهيم. سوررئاليست ها23معتقدند: هر پديده ساختگي24 اگر به طرز مناسبي انتخاب و نمايش داده شود، مي تواند يك اثر هنري باشد. در اين فرايند، اين پديده مي تواند بدون تغيير باقي بماند يا تغييرات اندكي در آن ايجاد شود. استفاده مارسل دوشامپ از يك دست شويي چيني يك نمونه مشهور به حساب مي آيد. البته بيشتر هنرمندان (از جمله دوشامپ) با به كارگيري ساده يك شيء، به همان صورتي كه هست، خواه آن شيء طبيعي يا پيش ساخته باشد، موافق نيستند. معمولا براي اينكه يك قطعه چوب يا فلز شكل نمايشي به خود بگيرد، بايد به شكل مجسمه يا تنديس درآيد. علاوه بر اين، يك هنرمند نقاش ممكن است سنّت ها را نقض نمايد و بيان هنري25 جديدي ارائه كند. اين مسئله ممكن است در ابتدا در يك بافت فرهنگي، عجيب و حتي «غيرعادي» به نظر برسد; همان گونه كه «دادائيسم» و «اكسپرسيونيزم انتزاعي» در ابتدا چنين بودند.

     اختلاف ميان هنر پيش ساخته،26 بازنمودي،27 و انقلابي28 ضرورتاً به سه سطح از خلّاقيت مربوط نمي شود. هنر «پيش ساخته» مي تواند بسيار خلّاقانه باشد، در حالي كه يك نقاشي يا مجسمه «بازنمودي» مي تواند از نظر فنّي، قوي، ولي در عين حال، فاقد هرگونه خلّاقيتي باشد و لازم نيست گفته شود كه يك شكل نوين يا غير سنّتي از بيان هنري، صرفاً به خاطر متفاوت بودنش، خلّاقانه به حساب نمي آيد.

     اين سه روش در ابراز هيجانات نيز ديده مي شوند; چرا كه از نظر ما هيجانات نيز مي توانند محصولات خلّاقانه اي باشند. اول اينكه خلّاقيت هيجاني مانند هنر پيش ساخته، ممكن است متضمّن به كارگيري مؤثر يك هيجان يا آميزه هاي هيجاني از پيش موجود باشد. دوم اينكه خلّاقيت هيجاني ممكن است متضمّن جرح و تعديل (بازنمود) يك هيجان متعارف در جهت تحقق بهتر نيازهاي افراد يا گروه ها باشد. سوم اينكه خلّاقيت هيجاني مي تواند با ايجاد تغييرات بنيادي در باورها و قوانيني كه نشانگان هيجاني را مي سازند، اشكال جديدي از بيان هيجاني را عرضه كند.

معيارهايي براي ارزيابي خلّاقيت

«خلّاقيت» ويژگي ذاتي بعضي از رفتارهاي خاص نيست، بلكه قضاوتي در مورد آن هاست. اين مطلب علاوه بر خلّاقيت، در مورد هيجانات نيز صادق است. يكي از مجادلات طولاني در ميان نظريه پردازان، بر سر اين موضوع است كه آيا هيجانات فرايندهاي خاص و متمايزي هستند (يعني نظام عاطفي از نظام شناختي متمايز است؟) و يا اينكه فرايندهاي زيربنايي رفتارهاي هيجاني و شناختي يكسانند. البته اين موضوع بيشتر به تعريف ما از «هيجان» و «شناخت» بر مي گردد. (مقايسه كنيد با كاسيوپو و برنتسون، 1999) بر اساس الگوي ما از هيجان (تصوير 1)، هيچ فرايند خاصي براي هيجانات فرض نمي شود. اصطلاحاتي مثل خشم، ترس و عشق منعكس كننده قضاوت هايي در مورد رفتار هستند; آن ها به ساز و كارهاي زيربنايي رواني يا فيزيولوژيك اشاره دارند. اين يك نكته كليدي و ارزشمند است; چرا كه موانع ميان هيجانات و فرايندهاي عالي تر تفكر، از جمله خلّاقيت را بر مي دارد.

     درباره اين موضوع كه آيا خلّاقيت يك فرايند خاص است يا يك فرايند عام نيز مباحثاتي در گرفته است. ديدگاه دوم براي تبيين حقايق شناخته شده مناسب تر به نظر مي رسد. (ويسبرگ، 1986) اما اگر خلّاقيت يك فرايند عام باشد، چگونه مي توان يك پاسخ را خلّاقانه به حساب آورد؟ معيار ما در اين خصوص، مثلث «تازگي»،29 اثربخشي،30 و اصالت»31است.

     معيار «تازگي»، به تحقق چيز جديدي كه قبلا وجود نداشته است، اشاره دارد. بدين سان، «تازگي» يك مفهوم نسبي است. اين معيار، استانداردي را براي مقايسه در نظر مي گيرد كه مي تواند رفتار گذشته فرد، يا رفتار گروهي باشد كه فرد در ميان آن ها زندگي مي كند. در ارزيابي خلّاقيت، مقايسه با گروه رايج تر است، اما توجه به اين نكته اهميت دارد كه همه انحاي رشد ـ و نه صرفاً تغيير يا جانشيني ـ در مقايسه با رفتار گذشته فرد تازگي دارند.

     يك پاسخ جديد ممكن است عجيب و غريب باشد. براي اينكه پاسخي خلّاقانه تلقّي شود، بايستي «اثربخش» نيز باشد. اين تأثيرگذاري مي تواند از لحاظ زيبايي شناختي (مثلا، در هنر)، عملي (مثلا، در فنّاوري)، يا ميان فردي (مثلا، در رهبري) باشد. تأثيرگذاري نيز مانند «تازگي» يك مفهوم نسبي است. هيچ چيز نمي تواند به خودي خود و صرف نظر از بافت، تأثيرگذار باشد. با تغيير بافت، ممكن است اثربخشي نيز تغيير كند. بنابراين، پاسخي كه در كوتاه مدت اثربخش است، ممكن است در دراز مدت بي نتيجه باشد و به عكس. همچنين پاسخي كه براي فرد مؤثر است، ممكن است براي گروه بي نتيجه باشد و به عكس.

     در نهايت، براي اينكه يك پاسخ خلّاقانه به حساب آيد، بايد بياني «اصيل» از باورها و ارزش هاي شخصي باشد، و نه يك رونوشت محض از انتظارات ديگران. اين معيار توسط آرنهايم و با توجه به آثار هنري مطرح شده است (1996، ص 298)، اما در مورد هيجانات نيز كاربرد دارد. «اصالت» ـ همان گونه كه در بخش بعد نيز به طور كامل مطرح مي شود ـ در معنوي سازي هيجانات از اهميت فراواني برخوردار است. در اينجا، لازم است اشاره كنيم: هيجاني كه انعكاسي از باورها و ارزش هاي شخصي و واقعي فرد نيست (اصالت ندارد) نمي توان خلّاقانه به حساب آورد; فرقي نمي كند كه اين هيجان تا چه اندازه بديع يا مؤثر باشد.

 

تفاوت هاي فردي در خلّاقيت هيجاني

در هر فرهنگ خاص، بعضي از هيجاناتْ بنيادي تر از هيجانات ديگر به حساب مي آيند. اما زماني كه از وراي فرهنگ هاي خاص به موضوع نگاه مي كنيم، مي توان تنوّع قابل ملاحظه اي در ميان هيجانات، از جمله هيجاناتي كه در فرهنگ هاي غربي بنيادي تر به حساب مي آيند (مثل خشم، ترس و اندوه) مشاهده نمود. اين حقيقت قابل انكار نيست، اگرچه تفسير نظري آن مورد مناقشه است. (اكمن و ديويدسن، 1994) اگر ما تنوّع فرهنگي را به عنوان يك واقعيت ـ و نه صرفاً پوششي براي هيجانات واقعي ـ در نظر بگيريم، سؤال اين است كه چگونه اين تغييرات به وجود مي آيند؟ كوتاه ترين پاسخ اين است: از طريق تراكم و نشر نوآوري هاي جزئي افراد متعدد. به عبارت ديگر، تنوّع فرهنگي، خلّاقيت هيجاني را در سطح فردي تصور مي كند.

     همه افراد در قلمرو هيجاني، مانند قلمروهاي عقلاني و هنري، به يك اندازه خلّاق نيستند. پيش از آنكه در حوزه علم و هنر آثار خلّاقانه اي ظاهر شوند، سال ها آمادگي32 لازم است. (هايس، 1981; ويزبرگ، 1986) دليلي وجود ندارد معتقد باشيم كه اين وضعيت در قلمرو هيجان وجود ندارد. بعضي از افراد براي فهم هيجانات خود، فكر و تلاش مي كنند. اين افراد به هيجانات ديگران نيز حسّاسند. به نظر ما، اين افراد نسبت به همتايان خود، از نظر هيجاني آمادگي بيشتري دارند.

     براي كاوش در مورد تفاوت هاي فردي در خلّاقيت هيجاني، يك فهرست سي ماده اي براي پرسش نامه «خلّاقيت هيجاني»33 (ECI) ساخته شده است. (آوريل، 1999 ب) در اين ميان، هفت ماده به آمادگي هيجاني اشاره دارند. ساير مواد، معيارهاي سه گانه خلّاقيت را مورد توجه قرار مي دهند. 14 ماده به تازگي تجارب هيجاني، 5 ماده به اثربخشي، و 4 ماده به اصالت اشاره دارند.

     تحليل عاملي نشان مي دهد كه ECI را مي توان به سه جنبه تقسيم كرد: جنبه اول مواد مربوط به آمادگي،34 جنبه دوم مواد مربوط به تازگي، و جنبه سوم تلفيقي از مواد مربوط به اثربخشي و اصالت را در بر مي گيرد. نمونه اي از مواد مربوط به اين سه جنبه در جدول (1) نمايش داده شده است.

     نمرات ECI به مجموعه اي از متغيرهاي رفتاري و شخصيتي، از جمله ارزيابي همسالان از خلّاقيت هيجاني، توانايي بيان هيجانات موجود در كلمات و تصاوير و پنج صفت بزرگ شخصيت35 نسبت داده شده اند. (آوريل، 1999 ب; گاتبزال و آوريل، 1996) من بحث حاضر را به دو متغيّر از متغيّرهايي كه ارتباط خاصي به اين موضوع دارند، يعني «آلكسيتمي» و عرفان، محدود مي نمايم. داده هاي مرتبط در جدول (2) ارائه شده اند.

 

آمادگي (2 نمونه از ميان 7 ماده)

زماني كه واكنش هاي هيجاني شديدي دارم، به دنبال دلايلي براي احساسات خود مي گردم.

من به هيجانات ديگران توجه مي كنم، تا بتوانم هيجانات خود را بهتر بفهمم.

 

تازگي (4 نمونه از ميان 14 ماده)

واكنش هاي هيجاني من متفاوت و منحصر به فرد هستند.

من آميزه هاي هيجاني را احساس مي كنم كه چه بسا ديگران هرگز تجربه نكرده اند.

گاهي احساسات و هيجاناتي را تجربه مي كنم كه به راحتي در زبان رايج توصيف نمي شوند.

دوست دارم موقعيت هايي را تصور كنم كه واكنش هاي هيجاني غير عادي، نامتعارف، يا بديع را مي طلبند.

 

اثربخشي / اصالت (3 نمونه از ميان 9 ماده)

هيجانات به من كمك مي كنند تا به اهداف خود در زندگي نايل شوم.

شيوه تجربه و ابراز هيجانات در من، به روابطم با ديگران كمك مي كند.

واكنش هاي هيجاني آشكار من دقيقاً احساسات دروني ام را منعكس مي كنند.

 

آلكسيتمي و زبان هيجان

افراد مبتلا به «آلكسيتمي» از قدرت تخيّل ضعيف، كاهش توانايي در زمينه تجربه هيجانات مثبت، و عاطفه منفي نامتمايز رنج مي برند. (تيلور، 1994) معمولا مقياس «آلكسيتمي تورنتو»36 (TAS-2) براي اندازه گيري اين شرايط به كار مي رود. (باگبي، پاركر و تيلور، 1994) اين مقياس از سه عامل تشكيل شده است: عامل اول «دشواري شناسايي احساسات»37 را ارزيابي مي كند. عامل دوم منعكس كننده «دشواري توصيف احساسات»38 يا انتقال احساسات به ديگران است. عامل سوم نشان دهنده «ترجيح تفكر با جهت گيري بيروني»،39 يعني تمركز بر جزئيات موقعيتي در مقابل افكار و احساسات شخصي است. نيمه بالاي جدول (2) همبستگي بين سه جنبه از  ECI(آمادگي، تازگي و اثربخشي / اصالت) و سه بعد TAS-20 را بر اساس يك نمونه 89 نفري از دانشجويان نشان مي دهد. (براي بررسي بيشتر، ر.ك. به: آوريل، 1990 ب، پژوهش 5.)

     داده هاي جدول (2) نشان مي دهند كه افراد داراي خلّاقيت هيجاني از افراد مبتلا به آلكسيتمي از تمام جهات، به استثناي يك جهت، متفاوتند. هر دوي اين افراد در شناسايي و توصيف تجارب هيجاني خود با دشواري مواجهند. اين تشابه با ارتباط مثبت بين زير مقياس تازگي از ECI و عوامل اول و دوم (F1 و F2) از TAS-20 (به ترتيب با r مساوي  39/ و 18/) مشخص مي شود. اما منبع دشواري براي دو وضعيت متفاوت است. در افراد مبتلا به آلكسيتمي، اين دشواري از فقر زندگي دروني ناشي مي شود، در حالي كه براي اشخاص داراي خلّاقيت هيجاني، دشواري از پيچيدگي و بديع بودن تجارب آن ها سرچشمه مي گيرد. اين موضوع در بعضي از مواد  ECIآشكار است; مثلا، «من بايد شاعر يا نويسنده باشم تا بتوانم هيجانات گوناگوني را كه گاهي احساس مي كنم، توصيف نمايم، آن ها بسيار منحصر به فرد هستند.»

     افراد مبتلا به آلكسيتمي زماني كه رويدادهاي فاقد محتواي هيجاني را توصيف مي كنند، بياني سليس و حتي شاعرانه دارند. اين امر گاهي تشخيص آلكسيتمي از خلّاقيت هيجاني را دشوار مي سازد. به قطعه ذيل از شعر «عشق افلاطوني، هرگز» از ويليام كارترايت، يكي از مربّيان «آكسفورد» در قرن هفدهم، توجه نماييد:

     ديگر چيزي از پيوند ذهن ها و تبادل قلب ها به من مگو

     ديگر چيزي از تلاقي روح ها كه بسان نسيم در هم مي آميزند، به من مگو

     از بوسه دو روح سيّال بر گونه هاي يكديگر

     و فرشتگاني كه در هم آويخته و غرق لذت و سعادت مي شوند

     چه احمقانه مي خواستم اين عشق نحيف را تجربه كنم!

     ]ولي[ من از سكس به روح، و از روح به انديشه صعود كردم.

     اما در آنجا به كوچ دوباره انديشيدم و با شتاب از جانب تفكر به سوي روح و سپس سبك بارانه از روح به سوي سكس تاختم.

     پرز رينكون (1997; Perez Rincon) اين شعر را براي نشان دادن آلكسيتمي در ويليام كارترايت (يعني ناتواني در درك انتزاعي عشق و توانايي درك آن فقط به صورت عيني و در جريان سكس) به كار برده است. با توجه به خود شعر، اين تفسير غير منطقي به حساب نمي آيد. اما با اطلاعات اندكي كه درباره زندگي كارترايت داريم، وي در توصيف هيجانات، گرفتار فقر لغت نبوده است. شعر كارترايت شبيه يك پيكره دو رويه است. زماني كه از يك چشم انداز متفاوت بدان نگريسته شود، تصوير يك آلكسيتمي به يك انسان خلّاق از نظر هيجاني تبديل مي شود.

     عشق، حتي عشق جنسي غليظي كه توسط كارترايت مطرح شده است، در زماني كوتاه اتفاق نمي افتد، بلكه به تفكر (آمادگي) نياز دارد و كيفيت تفكر در تازگي، اثربخشي و اصالت رفتار بعدي تفاوت ايجاد مي كند. آيا كارترايت با «صعود از سكس تا روح» و از «روح تا فكر»، مي تواند مجدداً و بدون تغيير به سكس برگردد؟ اين تنها در صورتي ممكن است كه وي به گسستگي كامل بين فكر و احساس مبتلا باشد; شرايطي كه بيشتر شبيه آسيب رواني است تا آلكسيتمي. به احتمال زياد، سكس تحت تأثير انديشه كارترايت به چيزي بيش از مقاربت صرف تبديل شده است; و در مقابل، انديشه او به وسيله سكس، به چيزي غير از تفكر انتزاعي تغيير يافته است.

     شعر، ارتباط نزديكي با هيجانات دارد. در كلمات وردز ورث (1805ـ1952; Wordsworth)، شعر، «لبريز شدن خودانگيخته احساسات نيرومند انسان است ... كه در آرامش فراخوان شده اند. (ص 84) يادآوري در حال آرامش يا حالات ديگر، تنها بخشي از داستان است. شعر به آينده نيز نظر دارد: «تا انسان هيجانات خود را ابراز نكند، نمي تواند از آن ها مطّلع شود.

     بنابراين، ابراز هيجانات، كاوش در دل آن هاست. شاعر تلاش مي كند تا هيجانات خود را شناسايي كند. (كولينگ وود «1938ـ1376» ص 111.)

     هيجانات بديع تنها به وسيله شعر ابراز نمي شوند، اما كلمات قدرت خاصي در تعيين واقعيات و تصور ما از هيجانات دارند. (پاركينسون، 1995) زبان مانند درختي است كه ريشه هاي خود را به اعماق زمين مي فرستد تا مواد غذايي را بيرون بكشد. خاك ممكن است در اين فرايند، دگرگون شود. كلمات، حتي در بهترين اشعار، اغلب براي ابراز بعضي از عميق ترين و خلّاقانه ترين تجارب هيجاني، از جمله تجاربي كه آن ها را عرفاني قلمداد مي كنيم، ناتوانند.

 

معنويت: عرفان در زندگي روزمرّه

تجارب عرفاني پيشرفته ـ مثلا، انواعي كه توسط ميستر اكهارت (Meister Ekhart) گزارش شده اند (ترجمه بلكني، 1941) ـ به اندازه اي نادر هستند كه توصيف آن ها دشوار است. اما تجارب شبه عرفاني در درجات خفيف تر آن، به طرز شگفت آوري واجد عناصر مشتركند، اگرچه اغلب در مورد آن ها صحبت نمي شود. (گريلي، 1974; لاسكي، 1968)

     نيمه پايين جدول (2) بر مبناي يك نمونه 91 نفره از دانشجويان، همبستگي ميان ECI و يك مقياس تجارب عرفاني خود گزارش شده را نشان مي دهد. (هود، 1975) مقياس هود (Rolf Hood) دو جنبه را تلفيق مي كند: عامل اول يا «عرفان عمومي»40 بر يكپارچگي تجربه،41 فرارفتن از زمان و مكان،42 از دست دادن مرزهاي خود،43 و احساس زنده بودن همه اشيا،44 تأكيد ميورزد، و عامل دوم يا «تفسير ديني»45 بر تقدّس يا حرمت تجربه46 و همچنين احساسات آرامش و شادماني47 تأكيد مي كند.

     همان گونه كه جدول (2) نشان مي دهد، نمره كلي  ECI(پرسش نامه خلّاقيت هيجاني) با زير مقياس عرفان عمومي (39/= r) و با زير مقياس تفسير ديني (46/= r) همبستگي دارند. هر سه جنبه ECI در اين ارتباط نقش دارند، ولي «آمادگي» و «تازگي نقش» مؤثرتري ايفا مي نمايند. براي بسط نتايج اين تحقيق، اجازه دهيد تا به درخواست نيچه براي «معنوي سازي هيجانات» برگرديم:

     از يك چشم انداز روان شناختي، دو راه براي نگريستن به معنويت وجود دارد: راه اول، نگاه به معنويت به عنوان يك حالت هيجاني است كه در قالب يك تجربه عرفاني عميق بروز يافته است. دومين راه، نگاه به معنويت به عنوان يك سلسله ويژگي هاي خاص در حالات هيجاني است; حالت هايي كه با تجارب عرفاني ويژگي هاي مشتركي دارند. به نظر من، خلّاقيت هيجاني ـ همان گونه كه در جدول (2) نشان داده شده است ـ نه تنها با گرايش به تجارب عرفاني، بلكه با گرايش به سرشار كردن هيجانات دنيوي از ويژگي هاي شبه عرفاني رابطه دارد.

     حالات عرفاني سه ويژگي دارند. از اين سه ويژگي براي معنوي سازي هيجانات نيز استفاده مي شود. اين ويژگي ها عبارتند از: سرزندگي،48 ارتباط49 و معنا50 (آوريل، 1999 سي). همان گونه كه در تصوير (2) نمايش داده شده است، مي توان به هر كدام از اين ويژگي ها از يك منظر سكولار يا ديني نگريست.

 

سرزندگي

معنويت در يكي از رايج ترين استعمالاتش، به نيروي قدرتمندي اشاره دارد كه از ويژگي هاي خلّاقانه و زندگي بخش برخوردار است. در اديان گوناگون، ارواح ممكن است در هر چيزي ـ مثلا، در يك آتشفشان، يك درخت يا حتي يك صخره ـ حلول كنند و از آنجا بر امور بشري تأثير بگذارند. اما لزومي ندارد كه ما احساسات معنوي خود نسبت به موجودات معنوي را حاكي از وجود امري عيني بدانيم. از يك چشم انداز سكولار، معنويت به يك نگرش خلّاقانه اشاره دارد. از اين ديدگاه، انسان معنوي، انساني سرزنده،51 ماجراجو، و گشوده به تجارب جديد است. اما سرزندگي مي تواند در وضعيت هاي آرميدگي نيز آشكار شود. براي مثال، «مراقبه»،52 در فقدان برانگيختگي شديد، به انسان فرصت رشد و كاوش دروني مي دهد.

 

ارتباط

يكي از فراوان ترين ويژگي هاي تجارب عرفاني، احساس اتحاد يا هماهنگي با اشياي ديگر است. (هاكسلي، 1985) عشق

جنسي و عشق والدين نسبت به كودك استعاره هاي رايجي از اين احساس هستند. شيء ديگري كه انسان با آن متحد مي شود، لازم نيست يك شخص باشد; آن شيء مي تواند يك گروه نژادي يا فرهنگي، انسانيت به عنوان يك كل يكپارچه، طبيعت و يا حتي جوهره تمام اشيا باشد. (مقايسه كنيد با مفهوم «بوديسم» از برهمن) و زماني كه آن موضوع يك شخص باشد لازم نيست كه به طور جسماني، حاضر و يا حتي وجود داشته باشد. براي مثال، احساس ارتباط قوي با يك والد يا كودك از دست رفته، يا با يك شخصيت ديني يا سياسي، خواه واقعي يا اسطوره اي، نامتعارف نيست. اما صرف نظر از نحوه ادراك آن شيء، احساس ارتباط، نوعي كمال يا يكپارچگي براي خود به بار مي آورد; و چه بسا احساس ارتباط، نوعي تعالي از خود، يا اتحاد با چيزي فراتر از خود را رقم زند.

 

معنا

تجارب معنوي، تجاربي عميق و چه بسا متحوّل كننده به حساب مي آيند. معناي تجربه، مانند يك پيام رمزي، ممكن است به سرعت آشكار نشود، اما اين امر تنها به ابهام و حيرتي دامن مي زند كه احساس معنويت را افزايش مي دهد. از يك چشم انداز ديني، وحي و نوشته هاي مقدّس نوعاً ـ هرچند با ابهام ـ به رمزگشايي از تجارب معنوي كمك مي كنند. از يك چشم انداز سكولار، علم، هنر و ادبيات كاركردهاي مشابهي دارند.

     ممكن است تصور شود بيشتر هيجانات به طور خودكار اين سه معيار معنويت را تحقق مي بخشند. شخص عاري از هيجان، شخص بي روح53 و كم مايه اي تلقّي مي شود كه قادر به برقراري ارتباط انساني نيست. در داستان هاي تخيّلي، موجودات فضايي (براي مثال، «پادها» در فيلم تهاجم اسنچرها يا «اتوماتون ها» در فيلم ترميناتور) اغلب قادرند به طور منطقي فكر كنند، اما از تجربه هيجانات واقعي ناتوانند. به بيان استعاره اي، آن ها «روح» ندارند و به همين دليل، هيچ گاه نمي توانند انسان كاملي باشند.

     اما همان گونه كه در مقدّمه اين مقاله اشاره شد، هيجان ها اغلب فرايندهايي تلقّي مي شوند كه بايد به وسيله فرايندهاي عالي تر تفكر، رام و كنترل شود. همچنين در گفتوگوهاي روزمرّه، هيجان ها اغلب عنصري مزاحم به حساب مي آيند; مثلا، يك عذر رايج براي رفتارهاي ناموجّه اين است كه «من نمي توانستم كمكي بكنم; چون هيجان زده بودم.»

     يكي از راه هاي غلبه بر اين ديدگاه دوسوگرايانه و حتي تناقض آميز، ايجاد تمايز ميان دو نوع از تجارب هيجاني است: تجاربي كه واقعي تلقّي مي شوند و تجاربي كه ساختگي به حساب مي آيند. اين تمايز با عبارت كليشه اي «با احساساتت ارتباط برقرار كن» بروز مي يابد. اما «احساسات واقعي» چيست كه «پادها» و «اتوماتون ها» از آن ها محرومند؟ اين پرسش در پژوهش مورگان و آوريل (1992) مورد توجه قرار گرفت. پاسخ اين است كه افراد، هيجان هايي را واقعي تلقّي مي كنند كه با اعتقادات و ارزش هاي هسته اي آن ها ارتباط داشته باشد; هيجان هايي كه به آن ها كمك مي كنند تا خود را به عنوان افراد منحصر به فرد بشناسند.

     «احساسات واقعي» نوعاً در خلال دوره هايي از چالش يا انتقال رخ مي دهند; زماني كه ارزش ها و باورهاي بنيادين فرد بايد تأييد يا اصلاح شوند. فروپاشي يك رابطه عشقي نمونه اي از اين گونه موقعيت هاست. مرحله اوليه اين رويداد نوعاً با آشفتگي، افسردگي و اضطراب همراه است. اين امر پيش زمينه مؤثري براي شكل گيري احساسات واقعي فراهم مي آورد. توصيف احساساتي كه در نهايت واقعي قلمداد مي شوند، دشوار است. آن ها نوعاً معجوني از هيجانات اختصاصي تر، مثل عشق، خشم و غرور هستند. اما صرف نظر از هيجانات خاصي كه وجود دارند، احساسات واقعي، بسيار عميقند. آن ها وضعيت پالايش و تأييد، يعني تثبيت ارزش ها و ارزش خود، را منعكس مي كنند.

     به بيان محاوره اي تر، مي توان گفت: «معنوي سازي هيجانات» مستلزم آن است كه هيجانات انسان به صورت واقعي ابراز شوند; يعني هماهنگ با باورها و ارزش هايي كه به ايجاد درك كاملي از خود (به عنوان يك فرد و در رابطه با ديگران) كمك مي نمايند. اين فرايند يك شيوه خلّاقانه است (خلّاقيت در خدمت خود). اما اين هماهنگي به سادگي محقق نمي شود و در صورت تحقق نيز به اصلاح دايمي نياز دارد. واقعيت هاي هيجاني، كه در يك موقعيت تحقق مي يابند، ممكن است با تغيير شرايط، اعتبار خود را از دست بدهند. از اين رو، «معنوي سازي هيجانات» را بايد به عنوان يك فرايند و نه به عنوان يك هدف در نظر گرفت، به علاوه، اين فرايند آكنده از دشواري هاست. جان مقدّس (1618ـ1678;  Saint Johnof the Cross) شب هاي تاريكي را توصيف مي كند كه روح بايد در دل آن ها به وحدت عرفاني با خدا دست يابد. عارفان در سراسر دنيا، آشفتگي هاي مشابهي را ـ البته با كلماتي متناسب با بافت فرهنگي خودشان ـ توصيف كرده اند. در دنياي مادي امور روزمرّه، مي توان پيش بيني كرد كه هنگام «معنوي سازي هيجانات»، مبارزه و درگيري هايي در درون انسان و بين او و ديگران رخ خواهند داد.

 

تلويحات

اگر خودشكوفايي و رشد مستلزم معنوي سازي هيجانات باشند، نه تنها آلكسيتمي، بلكه انواع ديگر روان آزردگي نيز با شكلي از معنويت زدايي54 مشخص مي شوند. نشانگان روان آزردگي نه تنها فاقد ويژگي هايي هستند كه پيش تر براي معنوي سازي توصيف شدند (سرزندگي، ارتباط و معنا)، بلكه در نقطه مقابل سه معيار خلّاقيت هيجاني (تازگي، اثربخشي و اصالت) قرار دارند. رفتارهاي ناشي از روان آزردگي، مثل واكنش هاي عصبي، ممكن است بر اساس هنجارهاي گروهي، منحصر به فرد (نابهنجار) باشند، اما رفتاري بديع به حساب نمي آيند; چرا كه غيرقابل كنترل بوده و در برابر تغيير مقاومند. علاوه بر اين، رفتارهاي عصبي دست كم در دراز مدت، بي حاصل بوده و انعكاس واقعي يا اصيل اميال و ارزش هاي افراد نمي باشند. بدين سان، بايد گفت: بيشتر روان درماني ها، تمرين خلّاقيت هيجاني است. (آوريل و نانلي، 1992; نانلي و آوريل، 1996) اين امر نشان مي دهد: بعضي از فنوني كه براي پرورش خلّاقيت در موقعيت هاي ديگر به كار مي روند (نيكرسون، 1999) ممكن است به نحو سودمندي در روان درماني نيز به كار گرفته شوند. اين فنون در چهار مقوله قرار مي گيرند: الف. آمادگي55 (به دست آوردن دانش و مهارت در يك قلمرو); ب. انگيزه56(پرورش اشتياق به ابداع در زمينه دانش هاي موجود، و علاقه به ريسك); ج. تخيّل57 (يادگيري تجسّم رويكردهاي جديد و واقعيت هاي نو); و د. نظارت بر خود58 (هدايت و ارزيابي تلاش هاي اثربخش خود).

     اما خلّاقيت هيجاني، بيش از ارائه فنون جديد، روش متفاوتي در نگاه به هيجانات و اختلالات آن ها ارائه مي كند. بيشتر درمان ها، هيجانات (دست كم هيجانات پايه) را واكنش هايي مي دانند كه مي توان آن ها را تنظيم كرد، نه اينكه آن ها را از اساس تغيير داد. اين باور در جهت ديدگاه مطلوب ماست. البته بايد توجه داشت كه تلويحات خلّاقيت هيجاني به روان درماني محدود نمي شوند.

 

نتيجه گيري

روان شناسي علي رغم تأكيد بر علل درد و رنج انسان و تلاش براي برطرف كردن آن ها، به سبب تمركز بر جنبه هاي منفي، مورد انتقاد قرار گرفته است. بهزيستي روان شناختي صرفاً با برطرف كردن درد و رنج انسان حاصل نمي شود، بلكه عواملي مانند مشاركت فعّال در زندگي، احساس معنا يا هدفمندي و ارتباط با انسان ها يا موضوعات فراتر از خود نيز در آن مؤثر است. اين ويژگي ها به كشف بعد معنوي تجارب انساني كمك نموده، بر نقش خلّاقيت هيجاني و عقلاني در اين مسير تأكيد مي كنند.

     خلّاقيت هيجاني علاوه بر مزاياي خاص خود، نقاط ضعفي نيز دارد. پيكاسو گفته بود: «هر عمل خلّاقانه پيش از هر چيز، يك عمل تخريبي است. (به نقل از: مي 1975، ص 63) در خلّاقيت هيجاني، روش هاي متداول پاسخ دهي متوقّف شده، روابط شخصي ديرينه قطع، و ارزش هاي مرسوم كنار گذاشته مي شوند و در نهايت، ساختار جامعه و خود مورد تهديد قرار مي گيرد.

     هيجانات مظهر ارزش هاي جامعه اند. براي مثال، اگر شما تمام معاني ضمني درست و غلط و خوب و بد را از مفاهيمي مثل عشق، خشم، اندوه و ترس بزداييد، در واقع، بخشي از معاني آن ها را نيز از بين برده ايد. از اين رو، هرگونه تلاشي براي تغيير بنيادي هيجانات، ارزش هايي را كه در قالب هيجانات مجسّم شده اند زير سؤال مي برد و اين گونه تغييرات با مقاومت و يا حتي محكوميت روبه رو خواهند شد. اين پيشامد ]مقاومت يا محكوميت[، حتي وقتي تغيير در سطح نظري مورد ستايش قرار مي گيرد، در عمل اتفاق مي افتد. براي مثال، بسياري از عرفا در زمان خود، به عنوان بدعتگذار محكوم شدند. تجارب معنوي از مرزهاي ايدئولوژيك فراتر مي روند و به اين علت آيين هاي رايج را با تهديد مواجه مي كنند. ادعاي اصالت، يعني مشخصه بارز معنويت و خلّاقيت، وضعيت را بدتر مي كند. در اين گونه موارد، به رسميت شناختن تجارب ثمربخش ممكن است مدت ها به تأخير بيفتد، تا زماني كه اعتقادات تغيير كرده و يا اينكه تجارب در چارچوب همان اعتقادات رسمي معاني جديدي پيدا كنند.

     محكوميت نوآوري هاي هيجاني به مورد عرفا محدود نمي شود. درخواست نيچه براي معنوي سازي هيجانات نيز با اقبال مواجه نشد، هرچند او بيشتر بر هيجانات عادي زندگي روزمرّه متمركز شده بود. مقاومت جامعه در برابر تغيير هيجانات و ارزش ها، بدون دليل نيست. بيشتر نوآوري هاي هيجاني مانند تغييرات ژنتيك، ممكن است بيش از آنكه مفيد باشند، خسارت بار باشند و گاهي پالايش آن ها ضرورت يابد. چه معياري اين گزينش را هدايت مي كند؟ اين پرسشي نيست كه به راحتي پاسخ داده شود. آنچه با قطعيت مي توان گفت اين است كه اگر گزينش با تسامح همراه باشد هرج و مرج، و اگر سختگيرانه باشد ركود به بار مي آيد. به گواهي تاريخ، ايجاد تعادل ميان هرج و مرج و ركود بسيار دشوار است.

     در سطح فردي نيز همين دشواري ميان هرج و مرج و ركود دروني وجود دارد. اما اگر دست يابي به اين هدف دشوار است، دليلي براي نااميدي وجود ندارد. «روان شناسي مثبت» بيش از آرامش، نويددهنده چالش است; خلّاقيت هيجاني بخشي از اين چالش است.

 

تذكرات

     1. روان شناسان به خاطر دلالت ديني معنويت، از به كارگيري آن پرهيز مي كنند و ترجيح مي دهند كه براي اشاره به پديده هاي ذي ربط از نام ديگري استفاده كنند. براي مثال، ويكتور فرانكل (1969ـ1988; Viktor Frankl) براي اشاره به قلمروهاي معنوي تجربه بشري، از واژه «ذهني»59استفاده كرد; زيرا دوست نداشت، از اصطلاحات ديني استفاده نمايد. (ص 170) اين واژه هاي فني ممكن است براي انتقال پيام در بين متخصصان مناسب باشد، اما افراد عادي اين گونه تجارب خود را با كلمه «ذهني» توصيف نمي كنند. البته امر معنوي ممكن است حامل بار مفهومي اضافي باشد كه زمينه سوء تفاهم را فراهم كند، اما هنوز يك واژه مناسب براي تجارب خلّاق هيجاني به حساب مي آيد.

     2. بعضي از مواد مقياس اصلي هود در محتوا با مواد زير مقياس «تازگي» از ECT همپوشي دارند. تحليل ديگري نشان مي دهد كه اين مواد را مي توان بدون از بين رفتن انسجام يا معناي زير مقياس هاي اول و دوم (F1,F2) حذف نمود. داده هاي جدول 2 زير مقياس هاي تصحيح شده را نشان مي دهند. (براي دريافت جزئيات بيشتر، ر.ك.به: آوريل 1999ب، پژوهش 4.) بر اساس داده هاي اين جدول، بين نمره كلي ECT و نمره كلي مقياس اصلي عرفان (46/= r، 01/p<) همبستگي وجود دارد. در واقع، حذف مواد داراي همپوشي، تأثير ناچيزي بر ارتباط ميان دو مقياس گذارده است.

     3. بر اساس الگويي كه پيش تر ارائه شد (ر.ك: تصوير 1.) حالات هيجاني تا حدي به وسيله اعتقادات و قوانين فرهنگي (نظريه هاي ضمني)، كه به شكل گيري نشانگان هيجاني كمك مي نمايند، تعيين مي شوند. اين الگو همه هيجانات، بخصوص وضعيت هاي حاد افسردگي، اضطراب و عرفان را به خوبي پوشش نمي دهد. راثبرگ (1990; Rothberg) به آموزش هاي طولاني و جدّي كه نوعاً بر كسب يك تجربه عرفاني كامل مقدّم است، اشاره مي كند. به نظر او، ما بايد به اين موضوع توجه داشته باشيم كه اين آموزش ها گاهي به فراتر رفتن از همه مقولات فرهنگي، از جمله شناخت خود به عنوان يك جوهر مستقل، كمك مي نمايند. از سوي ديگر، كاتز (1992; Katz) استدلال مي كند كه مطالعه دقيق گزارش هاي عرفاني، تأثير ظريف و انكارناپذير باورها و قوانين فرهنگي را آشكار مي سازد. اين بحث در مورد حادترين اشكال تجربه عرفاني است. در اين تجارب، طرحواره هاي شناختي از كار مي افتند. (ديكمن، 1969) اين تجربه ها نادرند، اما اگر زماني براي اشخاص بي تجربه رخ دهند، به احتمال زياد، اضطراب ايجاد مي كنند تا لذت عرفاني. دست كم بعضي از اشكال اضطراب (مقايسه كنيد با «واكنش فاجعه آميز» كورت گلدشتاين، 1939) مستلزم اختلال در ساختارهاي شناختي هستند; چرا كه با آن معنايي را به دنيا و خود تحميل مي كنيم. (آوريل، 1976)

     4. در ميان همه هيجانات، افسردگي درونزا60 كمترين آمادگي براي معنوي سازي را دارد. شخص افسرده احساس پوچي مي كند، دوست دارد از ديگران كناره گيري كند و زندگي را بي معنا مي داند. در بسياري از فرهنگ ها، براي تبيين اين شرايط، از اصطلاح «بي روحي»61 استفاده مي كنند. (شودر، 1985) با اين همه، بعضي از افراد بخصوص آن ها كه از خلّاقيت برخوردارند، مي توانند از افسردگي به يك تجربه پويا و بامعنا تغيير وضعيت دهند. جاميسون (1993; Jamison) در كتابش، نمونه هاي فراواني از بيماران آشفته ـ افسرده را ذكر مي كند. مشاهدات هرمن ملويل اين مسئله را نشان مي دهند: گاهي واقعيت هاي انساني به وسيله عميق ترين اندوه ها روشن مي شوند. در اين مواقع، نوري در دل تاريكي محض مي درخشد ... (به نقل از: جاميسون، 1993، ص 216)

     5. يافته هاي كارستنسن و همكارانش (1999; ) Carstensen) و اسميت و وندر مير (1997;  Smith andVan der Meerبا مرحله هشتم و نهايي زندگي در نظريه اريكسون، كه به احساس تماميت (در مقابل نااميدي) منجر مي شود، هماهنگ هستند. بر اساس نظر اريكسون، اگر مرحله هشتم به خوبي پشت سر گذارده شود، به احساس تماميت منجر مي شود و با احساس تماميت است كه خردمندي حاصل مي شود. اما كارستنسن و همكارانش يافته هاي خود در مورد پيشرفت هيجاني را به سن پيري محدود نكردند. بر اساس نظريه «گزينشگري اجتماعي هيجاني»62 آن ها، هر وقت افق هاي زندگي محدود شوند ـ مثلا، هنگام ابتلا به يك بيماري علاج ناپذير ـ تعاملات اجتماعي مثبت تقويت مي شوند.63

 

تذكر

امروزه معنويت را به گونه هاي متفاوت مطرح مي كنند. بشر امروز چون نان شب، به ضرورت قوت معنوي خويش پي برده است و اگر امروزه مشاهده مي كنيم كه جريان هاي مهم روان شناسي به معنويت اقبال فراوان نشان مي دهند در واقع، بخشي از همان جريان كلي جامعه بشري است كه ديگر نمي تواند تشنگي خود به معنويت را مخفي نمايد و از اين رو، حتي اگر شده در قالب «ايسم»هاي گوناگون، فريادش را مي زند و ديگر براي اين نياز خويش، پرواي هيچ كس ندارد. اما بايد قبول كرد كه بشر سكولاريزه شده اگر قصد سوئي هم نداشته باشد، حتي به موضوعات اصالتاً ديني مانند «معنويت» نيز با ديده اي دنيايي و سكولار مي نگرد. هرچند مؤلف در اينجا قصد ندارد تا به معناي هستي شناسانه معنويت اشاره كند و صرفاً در صدد استفاده از ويژگي هاي عام تجارب معنوي است، اما نگاه سكولار خود را به خواننده نيز القا مي نمايد. به نظر مي رسد كه حتي در اين گونه رويكردهاي نظري (تعميم ويژگي هاي عام معنويت به هيجانات) نيز بهترين الگو را بايد از دين گرفت; چرا كه معنويت اصيل و پايدار تنها در تجارب ديني حضور دارد. بدين روي، ويژگي هاي معنويت بايد از گزاره ها و تجارب ديني استخراج شوند. بي شك، بسياري از اولياي دين خود منشأ خلّاقيت هاي هيجاني فراواني بوده اند كه مي توانند براي اين گونه مفهوم سازي ها مورد استفاده قرار گيرند. اين مبحث نياز به تفصيل دارد كه مجال آن اينجا نيست. (م)

 

پي‌نوشت‌ها


1. Emotional Creativity.

2. toward spiritualizing the passions.

3. post hoc.

4. shallow.

5. perverted.

6. ontological.

7. emotional intelligence.

8. emotional competence.

9. emotional literacy.

10. intra-and interpersonal intelligences.

11. constructive thinking.

12. emotional syndromes.

13. implicit theory.

14. emotional schemas.

15. temperament.

16. socialization.

17. position in society.

18. emotional state.

19. disposition.

20. trait.

21. Emotional responses.

22. perceptual responses.

23ـ «سوررئاليسم» يك سبك هنرى و ادبى است كه بر اهميت تصويرپردازى هاى پايين تر از سطح هوشيارى يا تخيّلات غيرعقلانى تأكيد مى كند. (فرهنگ رندوم هاوس)

24. found object.

25. expression.

26. ready made.

27. representational.

28. revolutionary.

29. novelty.

30. effectiveness.

31. authenticity.

32. preparation.

33. emotional creativity inventory

34. preparedness.

35. Big Five.

36. toronto alexithymia scale.

37. difficulty identifying feelings.

38. difficulty discribing feeling.

39. externally oriented thinking.

40. General mysticism.

41. unity of experience.

42. trnascendance of space and time.

43. the loss of ego boundaries.

44. all things are alive.

45. religious interpretation.

46. holiness or sacredness of experience.

47. feeling of peace and joy.

48. vitality.

49. connectedness.

50. meaningfulness.

51. free spirited.

52. meditation.

53. lifeless.

54. despiritualization.

55. preparedness.

56. motivation.

57. imagination.

58. self monitoring.

59. noological يا noetic.

60. endogenous depression.

61. soul loss.

62. socio-emotional selectivity theory.

63ـ اين مقاله از: سى آر اسنايدر و شين جى لوپز، روان شناختى مثبت، انتشارات دانشگاه آكسفورد، 2002، فصل 13 ترجمه شده است. براى ارجاعات متن به كتاب مراجعه كنيد.