اهميت و جايگاه محبت (1)*

ضميمهاندازه
1.pdf227.55 کيلو بايت

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 176 ـ مرداد 1391، 5ـ14
اهميت و جايگاه محبت (1)*

آيت اللّه علّامه محمدتقى مصباح

چكيده

اين مقال شرحى بر مناجات المريدين امام سجاد عليه السلام مى باشد. در اين فراز از مناجات حضرت به مرتبه اى از محبت كه عالى ترين مرتبه و عشق آتشينى است اشاره دارد. سؤالى كه مطرح است اينكه آيا محبت به خدا امرى واجب است؛ امرى مستحب و فضيلت محسوب مى شود؟ در پاسخ بايد گفت محبت داراى مراتبى است: مرتبه اى از محبت لازمه ايمان به خداست؛ اگر كسى مدعى ايمان بود و از دستورات خدا سرپيچى كرد و واجبات را ترك نمود، ايمانش دروغين خواهد بود.
     مرتبه اى ديگر از محبت، محبتى است كه مقدمه واجب و مطلوبيت آن جنبه ابزارى و تعدى دارد؛ آن مقدار از محبت به خدا كه موجب مى شود انسان واجبات را انجام و گناهان را ترك كند، از باب مقدمه واجب، وجوب عقلى دارد.
     در عين حال، محبت به خدا مراتب مستحبى هم دارد، اما عالى ترين مرتبه محبت اين است كه انسان همه كمالات را از آنِ خدا بداند و وراى كمالات الهى، كمال مستقلى را براى غيرخدا نشناسد. 

كليدواژه‌ها: خدا، محبت به خدا، محبت، مراتب محبت، محبت بالذات، محبت بالعرض.


* اين متن قلمى شده درس اخلاق استاد علّامه مصباح در دفتر مقام معظّم رهبرى در قم مى باشد.


گستره محبت و مراتب آن در آموزه هاى دينى

مفهوم محورى و كليدى مناجات المريدين، مفهوم محبت است كه با واژگانى چون «حب»، «وُدّ»، «صبابت»، «همّت»، «رغبت»، «وصل»، «شوق»، «وله»، «هوى» مطرح شده است. در زبان فارسى، بجز واژگان «محبت» و «عشق»، كه هر دو از زبان عربى به زبان فارسى راه يافته اند، واژگانى چون «مهرورزى»، «دل بستگى»، «دلدادگى»، «شيفتگى» و «شيدايى» دلالت بر محبت و دوستى دارند. هريك از اين واژگان مرتبه اى از دوستى را بيان مى كنند. اما در زبان عربى، حدود بيست واژه براى «محبت» وضع شده اند و نُه واژه در همين مناجات مطرح گرديده كه هريك مرتبه اى از محبت را مى رساند كه واژه «محبت» لفظ عام و جامع آن مراتب است. چنان كه واژه «دوستى» در زبان فارسى، لفظ عام و جامع واژگانى است كه هريك مرتبه اى از دوستى را مى رساند. در بسيارى از دعاها و مناجات هاى ديگر، مفهوم محبت و مراتب آن مورد توجه قرار گرفته است، چنان كه در «مناجات المطيعين» با تعابيرى ادبى به محبت و مراتب آن پرداخته شده است. از جمله حضرت فرمودند: «وَاَوْرِدْنا حِياضَ حُبِّك، وَاَذِقْنا حَلاوَةَ وُدِّك وَ قُرْبِك»؛ ما را بر جويبارهاى محبتت وارد ساز و شيرينى دوستى و مقام قربت را به ما بچشان.

     در طليعه «مناجات المحبين» مى فرمايند: «اِلهى مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِك فَرامَ مِنْك بَدَلاً»؛ خدايا، كيست كه شيرينى محبتت را چشيد و جز تو كسى را برگزيد؟ يا در همان مناجات، حضرت به مرتبه اى از محبت، كه «هيام» نام گرفته است ـ و حاكى از عالى ترين مرتبه محبت و حالتى از عشق و محبت آتشين است كه عاشق چون ديوانگان سرگشته محبوب و معشوق مى گردد ـ اشاره دارند و مى فرمايند: «وَهَيمْتَ قَلْبَهُ لِإِرادَتِك، وَاجْتَبَيتَهُ لِمُشاهَدَتِك»؛ و قلب او را سرگشته و دل باخته محبت خود قراردادى و براى مشاهده خويش برگزيدى.

مراتب واجب محبت به خدا

     الف. محبت ملازم با ايمان به خدا

حال با توجه به اينكه در آيات، روايات، دعاها و مناجات هاى وارده از بزرگان دين، تعابير حاكى از محبت و عشق فراوان به چشم مى خورد، اين پرسش مطرح مى شود كه آيا محبت به خدا امرى واجب است كه حتما بايد آن را كسب كرد يا آنكه فضيلت و مستحب به حساب مى آيد؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت محبت به خدا داراى مراتب گوناگونى است. مرتبه اى از آن لازمه ايمان است؛ يعنى امكان ندارد كسى به خدا ايمان داشته باشد، ولى هيچ گونه محبتى به او نداشته باشد. چه اينكه لازمه ايمان انجام عمل صالح است. گرچه مقوله عمل صالح از مقوله ايمان متفاوت است، اما امكان ندارد كسى مؤمن باشد اما از خدا اطاعت نكند و عمل صالح انجام ندهد. ايمان برخلاف علم، كه گاهى ممكن است بدون اختيار حاصل گردد، امرى كاملاً اختيارى است. از اين رو، متعلق امر خداوند قرار مى گيرد؛ چنان كه خداوند فرمود: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خدا و پيامبر او و كتابى كه بر فرستاده اش فروفرستاده و كتابى كه پيش از اين فروفرستاده بگرويد و هر كه به خداى و فرشتگان و كتاب ها و فرستادگان او و به روز بازپسين كافر شود، به راستى گمراه گشته گمراهى دور [از حق].» (نساء: 136)

     در آيه شريفه، خداوند به مؤمنان امر مى كند كه ايمان بياوريد. از اين امر و تكليف خدا روشن مى شود كه ايمان امرى اختيارى است. نكته ديگر در آيه شريفه اين است كه چرا مؤمنان، كه قبلاً ايمان را تحصيل كرده اند، مجددا مكلف به تحصيل آن مى گردند. در تبيين و توضيح اين نكته مرحوم علّامه طباطبائى چنين مى نگارند: «اين آيه به مؤمنين امر مى كند كه دومرتبه ايمان بياورند. اين امر، به قرينه تفصيل در متعلق ايمان دوم كه مى فرمايد: باللّه و رسوله و... و همچنين به قرينه اينكه براى ترك هريك از اين تفاصيل، تهديد و وعده به كيفر صورت پذيرفته است، امر به آن است كه مؤمنان ايمان اجمالى خود را بر تفاصيل اين حقايق بسط دهند؛ زيرا اين معارف به هم پيوسته و متصل و مستلزم يكديگر هستند. خداوند سبحان كه هيچ خدايى جز او نيست، داراى اسماء حسنى و صفاتى علياست و اين اسماء حسنى و صفات عليا باعث آن گرديده كه خلقى بيافريند و آنان را به آنچه رشد، كمال و سعادت آنان را در پى دارد، راهنمايى كند. پس از آن، آنان را براى روز پاداش مبعوث گرداند. اين مهم به انجام نمى رسد مگر به ارسال پيامبران بشارت دهنده و انذاردهنده و نيز فرستادن كتاب هايى كه در آنچه مردم درباره آن اختلاف دارند، داورى و حكم كند و معارف مبدأ، معاد و اصول شرايع و احكام را بر ايشان بيان كند. پس ايمان به يكى از اين معارف جز با ايمان به همه آنها بدون استثنا تمام نمى گردد. پس رد پاره اى از اين حقايق با ايمان به پاره اى ديگر از آنها، اگر اظهار گردد كفر است و اگر كتمان و پنهان داشته شود، نفاق است. از جمله مصاديق نفاق آن است كه مؤمن راهى را در پيش گيرد كه به ردّ برخى از آن حقايق و معارف منتهى گردد؛ مثل آنكه از جمع مؤمنان كناره گيرى كند و به جمع كافران نزديك گردد و آنان را دوست بدارد و برخى از سخنان آنان را كه در آنها بر ايمان و مؤمنان خرده گيرى شده است و يا حق و اهل آن مورد اعتراض و استهزاء قرار گرفته اند، تصديق كند. بدين جهت خداوند به دنبال اين آيه متعرض حال منافقان مى شود و آنان را به عذاب دردناك بيم مى دهد.

   معنايى كه ما ذكر كرديم ظاهر آيه نيز بدان حكم مى كند و پسنديده تر از وجوه ديگرى است كه مفسّران ديگر ذكر كرده اند. نظير آنكه برخى از مفسران گفته اند: مراد از جمله «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُواْ آمِنُواْ» اين است: اى كسانى كه با اقرار به خدا و پيامبر او در ظاهر ايمان آورده آيد، در باطن نيز ايمان بياوريد، تا ظاهرتان با باطنتان يكسان گردد. يا آنكه برخى ديگر گفته اند كه «آمنوا = ايمان بياوريد» به معناى ثابت قدم گشتن بر ايمان است. يا آنكه برخى ديگر گفته اند: خطاب آيه به مؤمنان اهل كتاب است؛ يعنى اى اهل كتاب كه ايمان آورده ايد، به خدا و پيامبر او و كتابى كه خدا بر پيامبرش فرستاده،يعنى قرآن ايمان آوريد.» 1

    ايمان به خدا به معناى التزام به ربوبيت الهى است و لازمه پذيرش ربوبيت الهى، اطاعت از خداوند است. پس اگر كسى مدعى ايمان بود و از دستورات خداوند سرپيچى كرد و واجبات را ترك كرد و مرتكب محرمات شد، ايمانش دروغين خواهد بود. همچنين مرتبه اى از محبت لازمه ايمان به خداست. ممكن نيست كسى مطيع خداوند باشد و او را ولى نعمت خود بشناسد و خود را سرتاپا نياز به خداوند بشناسد و دريابد، اما او را دوست نداشته باشد. چگونه ممكن است انسان خودش را دوست بدارد، ولى خالق و كسى را كه به او وجود مى بخشد، دوست نداشته باشد؟ پس اين مرتبه از محبت، لازمه ايمان به خداست و لازم نيست كه تكليف مستقلى به آن تعلق بگيرد. همان تكليفى كه به اصل ايمان تعلق مى گيرد، به لوازم آن و از جمله به محبت نيز تعلق مى گيرد. در نتيجه، اگر كسى حتى مرتبه ضعيفى از ايمان به خدا را داشته باشد، مرتبه ضعيفى از محبت به خدا را خواهد داشت.

     ب. محبت ملازم با عمل به تكاليف الهى

مرتبه ديگرى از محبت به خدا، كه لااقل از باب مقدمه واجب داراى وجوب عقلى است، محبتى است كه موجب انجام واجبات و ترك محرمات مى گردد و مطلوبيت آن جنبه ابزارى و مقدمى دارد. توضيح اينكه، انسان داراى خواسته هاى گوناگونى است كه گاه در مقام عمل با يكديگر تزاحم دارند و ترجيح برخى از آنها متوقف بر آن است كه انسان آنها را مهم تر از ساير خواسته ها و داراى مطلوبيت بيشترى بداند. با توجه به تزاحم بين خواسته ها، مسئله تكليف و انتخاب مطرح مى شود. در نتيجه، اگر انسان در تزاحم بين لذت هاى آنى دنيوى با لذت هاى ابدى آخرت، لذت هاى آنى دنيوى را ترجيح داد و محبت به دنيا بر محبت به خداوند و آخرت غلبه يافت، در آخرت از لذت بهره مندى از رحمت الهى محروم مى گردد. آن گاه بر اثر برترى علاقه و محبت به دنيا و لذت هاى آن بر محبت به خداوند، از نتيجه و ثمره ارزشمند محبت به خداوند كه در راستاى اطاعت از دستورات الهى حاصل مى گردد، محروم مى ماند. مانند آنكه غذايى براى بيمارى زيان دارد، اما او به آن غذا علاقه مند است و مى خواهد از خوردن آن لذت ببرد، چنان كه به سلامتى خود نيز علاقه مند است. پس او در معرض دو انتخاب است: انتخاب اول آنكه، لذت سلامتى را ترجيح دهد و از تناول آن غذاى زيان بخش خوددارى كند. انتخاب دوم آنكه، لذت آن غذا را ترجيح دهد و از سلامتى خود چشم پوشد. در ارتباط با احكام دينى نيز گاهى آن احكام و تكاليف با ساير خواسته هاى انسان تزاحم دارند. به عنوان نمونه، روزه گرفتن موجب مى گردد كه انسان از خوردن و آشاميدن و پاره اى از تمايلات خود صرف نظر كند و روزه دارى و انتخاب انجام واجب الهى، متوقف بر آن است كه خداوند و آخرت را بيشتر از لذت هاى ديگر، كه در تعارض با حكم الهى هستند دوست بدارد؛ زيرا اگر انسان خدا و آخرت را دوست نداشته باشد و يا محبت او به خدا و آخرت كمتر از محبت به امور ديگر باشد، روزه خوارى مى كند و لذت هاى نقد دنيا را بر لذت هاى اخروى ترجيح مى دهد.

     انجام گناه بدين معناست كه انسان گناهكار چيزى و يا كسى را بيش از خداوند دوست دارد. وگرنه اگر محبت به خدا بر محبت به غير او غلبه داشت، امر خداوند را اطاعت مى كرد. اطاعت امر خداوند موجب قرب به او مى شود و هيچ محبى نيست كه قرب محبوبش را نخواهد. پس محب همواره مى كوشد كه ارتباط و پيوند خود را با محبوبش افزايش بخشد و از كارى كه موجب دورى او از محبوب مى گردد، دورى مى گزيند. پس معصيت خدا ناشى از آن است كه محبت انسان به خداوند اندك است. لااقل انسان غافل است و توجه ندارد كه لازمه محبت خدا خوددارى از گناه است. بنابراين، آن مقدار از محبت به خدا كه موجب مى گردد انسان واجبات را انجام دهد و گناهان را ترك كند، لااقل از باب مقدمه واجب، وجوب عقلى دارد. در اين رابطه آيات و روايات فراوانى وارد شده است و از جمله خداوند درباره ارتباط بين محبت مشركان به كسان و چيزهايى كه آنها را انباز و شريك خداوند برگزيده اند و بين شرك و كفر مى فرمايد: «از مردمان كسانى هستند كه به جاى خدا همتايانى [براى عبادت ]برگزيده اند و آنها را دوست مى دارند مانند دوستى خدا؛ ولى كسانى كه ايمان آورده اند در دوستى خدا سخت ترند [خدا را بيشتر از ديگران دوست مى دارند ]و اگر كسانى كه ستم كردند [يعنى مشركان ]آن گاه كه عذاب را [در قيامت ]ببينند، بدانند كه همه نيرو و توانايى از خداست و خدا سخت كيفردهنده است، در آن هنگام پيشوايان [گمراهى ]از پيروان بيزارى جويند و عذاب را ببينند و رشته هاى پيوندشان گسسته گردد.» (بقره: 165ـ166)

     براساس آيه شريفه، محبت مشركان به بت ها، اگر بيش از محبت به خدا نباشد، لااقل مساوى با محبت به خداست. اين دو محبت چون دو متعلق متضاد دارند، با يكديگر تزاحم دارند و چون دو نيروى مساوى، كه در جهت مخالف يكديگر وارد مى شوند، باعث اصطكاك و سكون و در نتيجه مانع حركت مى گردند.

     بنابراين، لازمه ايمان به خداوند اين است كه محبت مؤمن به خداوند بيش از محبت به ساير محبوب ها باشد. مؤمن بايد در تحصيل اين مقدار از محبت كه باعث انجام واجبات و خوددارى از گناهان مى شود بكوشد.

     در آيه ديگر نيز خداوند درباره ارتباط بين محبت به غيرخدا با تخطى از دستورات الهى مى فرمايد: «بگو: اگر پدرانتان و پسرانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشاوندانتان و مال هايى كه به دست آورده ايد و بازرگانى اى كه از كسادى آن مى ترسيد و خانه هايى كه به آنها دل خوشيد، در نزد شما از خدا و پيامبر او و جهاد در راه او دوست داشتنى ترند، سپس منتظر باشيد تا خدا فرمانش را [به اجرا در ]آورد [كارى كه مى خواهد بكند] و خدا گروه فاسقان را راهنمايى نمى كند.» (توبه: 24)

     در آيه شريفه خداوند به امورى اشاره مى كند كه بيشتر مورد محبت انسان قرار مى گيرند و گاهى محبت به آنها بر محبت به خدا، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و بخصوص جهاد در راه خدا غلبه مى يابد. چون كسى كه به جهاد در راه خدا مى پردازد، بايد از پدر، مادر، فرزندان، خويشان و كسب و كار خود دست بكشد و دست كشيدن از اين امور در صورتى براى او ميسور است كه محبت او به خدا و جهاد در راه او شديدتر از محبت و دل بستگى به آن امور باشد. در غير اين صورت، حاضر نمى شود از تعلق و دل بستگى به خويشان و سرمايه و كسب و كار خود دست بشويد و به جهاد در راه خدا بپردازد و جان خود را در خطر قرار دهد. آن گاه خداوند مسلمانان را تهديد مى كند كه اگر محبت آنان به زن، فرزند، خويشان و ساير امورى كه در آيه ذكر شده شديدتر از محبت آنان به خداوند، رسول خدا صلى الله عليه و آله و جهاد در راه خدا و حمايت از دين الهى بود، خداوند دين خود را تنها نمى گذارد و خواست خود را مبنى بر حاكميت و پيروزى دين الهى و جبران شكاف و نقصانى كه در اثر كوتاهى و خوددارى آنان از حمايت دين پديد آمده محقق مى سازد و تخطى كنندگان از اوامر الهى را كه محبت به غيرخدا را بر محبت به خدا ترجيح دادند، به كيفرى سهمگين گرفتار مى سازد. يكى از نمودهاى كيفر الهى در حق آنان اين است كه آنان در زمره فاسقان قرار مى گيرند و به خواسته ها و اهداف خود نخواهندرسيد.گرچه  تعلقات، دل بستگى ها وخواسته هاى دنيوى باعث شد آنان از دستورات الهى سرپيچى كنند، اما خداوند آنان را ناكام مى گذارد و مانع تحقق خواسته هاى آنان مى گردد و در نتيجه، هم در دنيا بدبخت  و بدفرجام  مى گردند و هم در آخرت از سعادت و رضوان الهى محروم  گشته  گرفتارعذاب  الهى  مى گردند.

مراتب مستحب محبت به خداوند

گذشته از محبت به خدا، كه لازمه ايمان به خدا به حساب مى آيد و از اين رو، واجب است و نيز آن مقدار از محبت به خدا كه موجب انجام واجبات الهى و ترك معاصى مى گردد و گفته شد كه لااقل از باب مقدمه واجب داراى وجوب عقلى است، محبت فزون تر از آن دومرتبه، كه باعث انجام مستحبات و ترك مكروهات و مشتبهات و حتى در مواردى باعث ترك برخى از مباحات مى گردد، مستحب و داراى فضيلت است. اين محبت خود داراى مراتب گسترده اى است كه تشخيص و تعيين آن مراتب دشوار است. كوتاه سخن آنكه گذشته از نصاب ايمان كه تحصيل آن براى همگان واجب است و نيز تحصيل محبتى كه لازمه ايمان است و نيز محبتى كه باعث ترك محرمات و انجام واجبات مى گردد، ايمان و به موازات آن، محبت خدا داراى مراتب عالى تر و كامل ترى است. برخى از آيات و روايات اشاره به مراتب عالى و كامل ايمان دارند. پيام اين آيات و روايات اين است كه وقتى ايمان كامل و خالص مى گردد كه محبت انسان به خداوند بيش از محبت به غيرخدا باشد. در غير اين صورت ايمان ناخالص و توأم با شرك است و هرچه بر محبت انسان بر خداوند افزوده شود، ايمان او خالص تر و كامل تر مى گردد و بر مراتب ايمان و محبت او به خداوند افزوده مى گردد.

     امام صادق عليه السلام درباره ارتباط بين ايمان با محبت به خداوند مى فرمايند: «ايمان انسان به خداوند كامل و پالايش يافته نيست، مگر آنكه خدا در نظر او از خود، پدر، مادر، فرزندان، خانواده، مال و تمامى مردم محبوب تر و دوست داشتنى تر باشد.» 2

جلوه اى از محبت خالصانه به رسول خدا صلى الله عليه و آله

در اين زمينه، داستان بسيار جالب و آموزنده اى درباره برخورد شايسته و آكنده از مهر و محبت نوجوانى نابالغ با رسول خدا صلى الله عليه و آله در منابع روايى ما بيان شده است: «نوجوانى كه هنوز به بلوغ نرسيده بود با گشاده رويى به رسول خدا صلى الله عليه و آله سلام كرد و از روى مهر و شادمانى به آن حضرت نگاه كرد و لبخند زد. حضرت فرمودند: اى جوان، آيا مرا دوست دارى؟ عرض كرد: آرى به خدا قسم اى رسول خدا. فرمودند: مثل چشم هايت؟ عرض كرد: بيشتر. فرمودند: آيا به اندازه پدرت مرا دوست دارى؟ عرض كرد: بيشتر. فرمودند: به اندازه مادرت؟ عرض كرد: بيشتر. فرمودند: به اندازه خودت؟ عرض كرد: به خدا قسم بيشتر يا رسول اللّه. فرمودند: به اندازه خدايت؟ عرض كرد: اللّه اللّه اللّه اى رسول خدا، اين گونه محبت نه براى تو و نه براى هيچ كس ديگر سزاوار نيست. من تو را به خاطر اينكه محبوب خدايى دوست دارم. پيامبر صلى الله عليه و آله رو به اطرافيان كرد و فرمودند: اينچنين باشيد. خدا را به خاطر احسان و انعام او دوست بداريد و مرا به خاطر محبت خدا دوست داشته باشيد.» 3

    بنگريد كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله، مردم به چه مرحله اى از معرفت اسلامى رسيده بودند و چگونه تحت تأثير تربيت اسلامى قرار گرفته بودند كه نوجوان نابالغى از آن سطح از شناخت و آگاهى بهره مند گشته بود كه نگاه او به رسول خدا صلى الله عليه و آله حاكى از عشق و محبت سرشار او به آن حضرت بود. آن گاه كه حضرت او را مخاطب خود مى سازند و به عنوان جوان او را مخاطب خود مى سازند تا از اين طريق او را محترم شمرده باشند و به او ارج نهند و از او مى پرسند كه مرا به اندازه چشمانت دوست مى دارى؟ يعنى اگر قرار باشد كه چشم تو سالم بماند و من آسيب بينم و يا چشم تو آسيب بيند و من سالم بمانم، كدام را ترجيح مى دهى؟ آن نوجوان و كودك نابالغ متأثر از تربيت اسلامى، پاسخ مى دهد كه تو را بيشتر از چشمم دوست دارم؛ يعنى اگر قرار باشد كه شما سالم بمانيد اما من چشمم را از دست بدهم، حاضرم كه چشمم را در راه محبت به شما از دست بدهم.

     شگفت آنكه وقتى حضرت مى پرسند كه آيا مرا بيشتر دوست دارى يا خدايت را؟ تعجب مى كند كه مگر ممكن است كسى را بيشتر از خدا دوست داشت؟! و از اين رو، پاسخ مى گويد: من شما را به خاطر خدا دوست مى دارم و مگر ممكن است پيامبر خدا را به اندازه خدا دوست داشته باشم. آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن نوجوان را به عنوان الگويى شايسته به ديگران معرفى مى كند و به آنان مى فرمايند كه مثل اين نوجوان باشيد و خدا را به جهت خوبى ها و نعمت هايش دوست داشته باشيد و مرا مستقل از خدا و در عرْض دوستى خدا دوست نداشته باشيد، بلكه از آن جهت كه من پيامبر خدا هستم و بدان جهت كه خدا مرا دوست دارد، مرا دوست بداريد.

ضرورت ترجيح محبت به خدا بر محبت به غيرخدا

آرى، محبت به خدا نبايد كمتر و يا مساوى با محبت به ديگران باشد. همواره بايد محبت به خدا بيشتر از محبت به غيرخدا باشد، تا آنجا كه انسان حاضر باشد در راه خدا با دشمنان خداوند مبارزه كند و جانش را در مسير محبت و عشق به خداوند قربانى كند. تازه اين مرتبه از محبت، عالى ترين مرتبه محبت به خداوند نيست، بلكه اندكى فراتر از حدّ نصاب محبّتى است كه لازمه ايمان به خدا مى باشد. سپس به مرتبه اى مى رسيم كه انسان حتى مى كوشد به خواست خداوند در حوزه مستحبات نيز عمل كند و اگر رفيق، همسر و يا فرزند انسان درخواستى از انسان داشتند كه با دستور استحبابى خداوند تزاحم داشت، از صميم دل خواست خدا و تكليف مستحبى را بر خواست ديگران مقدم مى دارد. البته در مواردى خداوند از انسان درخواست مى كند كه براى جلب رضايت ديگران و انجام درخواست آنها، از انجام تكاليف غيرالزامى دينى صرف نظر كند. در اين موارد، اگر انسان براى اعمال اراده و خواست الهى درخواست شخصى ديگران را اجابت كرد و از انجام تكاليف غيرالزامى خوددارى ورزيد، باز انگيزه الهى و محبت او به خداوند او را به انجام درخواست غيرخدا واداشته و در اين صورت نيز محبت او به خداوند بر محبت به ديگران چيرگى دارد. براين اساس، در روايات فراوانى وارد شده كه اگر انسان روزه مستحبى گرفته بود و بر كسى وارد شد و ميزبان از او درخواست كرد كه غذا تناول كند، اگر او براى جلب رضايت و خشنودى ميزبان روزه خود را افطار كرد، خداوند پاداشى فراتر از پاداش آن روزه مستحبى به او عنايت مى كند؛ و اين به جهت مقدم داشتن خواسته مؤمن بر خواسته و تكليف غيرالزامى خداوند است. در روايتى امام صادق عليه السلام مى فرمايند: «اگر شخص روزه دار بر كسى وارد شود و نزد او روزه خود را افطار كند و به او اطلاع ندهد كه روزه است تا منتى بر او بگذارد، خداوند ثواب روزه يك سال را در پرونده اعمال او ثبت مى كند.» 4

    اگر انسان به جهت مصالحى كه مورد عنايت خداست، خواسته زن و فرزند خود را بر خواست و تكليف غيرالزامى خدا مقدم بدارد و يا زن خواسته شوهر را بر انجام مستحبات مقدم بدارد و انگيزه او انجام دستور خداوند باشد، خداوند پاداش بيشترى به او عنايت مى كند. چون انسان با اين كار به صله رحم و خشنود كردن مؤمنان پرداخته است و نزد خداوند، ارزش  و فضيلت اين كار فراتر از انجام مستحبات است.

ترسيم محبت بالذات و بالعرض به خداوند

رسيدن به عالى ترين مرتبه محبت به خداوند بسيار دشوار است و براى شناخت آن مرتبه عالى از محبت به خدا، گاهى لازم است توجه انسان به نعمت هاى خداوند نظير زن، فرزند، خانه و غذا جلب مى گردد و چون آن نعمت ها نيازهاى او را برطرف مى سازند، متعلق محبت و علاقه او قرار مى گيرد. پس محبت او بالذات و در درجه اول به نعمت هاى الهى تعلق مى گيرد. آن گاه وقتى مى انديشد كه خداوند همسر خوب به او عنايت كرده، خانه مناسب در اختيار او نهاده و او را از موقعيت اجتماعى برخوردار ساخته و ساير نعمت ها را در اختيار او نهاده، محبت او متوجه خداوند نيز مى شود. پس در آغاز محبت او به نعمت هاى خدا تعلق مى گيرد و به تبع اين محبت و به جهت اينكه خداوند آن نعمت ها را در اختيار او نهاده، به خداوند نيز محبت پيدا مى كند. در اين صورت اگر خداوند آن نعمت ها را در اختيار او قرار نداده بود، او را دوست نمى داشت و يا اگر متوجه اين حقيقت نمى شد كه آن نعمت ها را خدا در اختيار او نهاده باز به خداوند محبت پيدا نمى كرد. اما وقتى توسط محبت به نعمت ها و به تبع آنها به خداوند محبت پيدا كرد، محبت به خداوند بر محبت به آن امور چيره مى گردد. از اين رو در مقام تزاحم و اصطكاك بين محبت به خدا و محبت به نعمت هاى خدا، محبت به خدا و خواست او را بر محبت به غيرخدا و خواست او مقدم مى دارد. پس در فرض مزبور محبت خدا تابع محبت خلق است. اما پس از استقرار محبت خدا در دل، آن محبت و خواست خدا بر خواست ديگران و محبت به آنان مقدم داشته مى شود.

     البته رسيدن به اين مرتبه از محبت به خدا بسيار مهم و ارزشمند است. اينكه وقتى نعمتى در اختيار انسان قرار گرفت متوجه خداوند كه آن نعمت را در اختيار او نهاده گردد و با خود بينديشد كه ولى نعمت و كسى كه نعمتى را در اختيار انسان مى نهد، اولى و شايسته تر به دوست داشتن از نعمت است؛ چون آن نعمت زوال مى پذيرد و روزى از بين مى رود، اما منعم و ولى نعمت همواره باقى است و نعمت هاى ديگرى نيز در اختيار انسان مى نهد.

اى دوست شِكَر بهتر يا آنكه شِكَر سازد                اى دوست قَمَر بهتر يا آنكه قَمَر سازد

     مرتبه عالى ترِ محبت به خدا اين است كه انسان درباره صفات كمال خداوند بينديشد و بر اساس سرشت و فطرت خود كه بر گرايش به كمالات و دوستى آنها نهاده شده، آن كمالات را دوست داشته باشد. در اين صورت، قطعا صاحب آن كمالات يعنى خداوند را دوست خواهد داشت. شرط رسيدن به اين مرتبه، كه در آن محبت انسان بالذات به خداوند تعلق مى گيرد، اين است كه انسان كمالات بى نهايت خداوند را بشناسد. آن گاه وقتى به خداوند و صفات جلال و جمال او محبت داشت، به مخلوقات خداوند از آن جهت كه مظاهر كمال و جمال الهى اند محبت پيدا مى كند؛ پس در اين مرتبه محبت انسان به مخلوقات به تبع محبت به خداوند است.

عالى ترين مرتبه معرفت و محبت به خدا

عالى ترين مرتبه محبت به خداوند اين است كه انسان همه كمالات را از آن خدا بداند و وراى كمالات الاهى، كمال مستقلى را براى غيرخدا نشناسد. او بر اين باور مى باشد كه هرجا كمالى هست از خداوند و پرتو و جلوه اى از كمالات بى نهايت پروردگار است، نه اينكه براى غيرخداوند نيز مستقلاً كمالى بشناسد و آن را تابع كمال خدا بداند. اين مرتبه از معرفت و محبت به خدا گرچه در اشعار و ادبيات عرفانى ما زياد نمود و بروز يافته، اما با اين وصف فهم و درك آن بسيار دشوار است. در توضيح اين مرتبه عالى از معرفت خداوند و محبت به او كه انسان وجود و همه كمالات را متعلق به خداوند مى داند و استقلالى براى غيرخداوند قائل نيست و ساير موجودات و كمالات آنها را مظاهر و پرتو كمالات بى نهايت الهى مى شناسد؛ بايد گفت: موجودات امكانى مركّب از ذات و صفات و داراى حيثيت هاى متعدد هستند. همچنان كه بين ذات و صفاتشان اختلاف و تمايز وجود دارد، صفاتشان نيز متمايز از يكديگر و متعدد هستند و محبت و علاقه ما به موجودات و افراد به جهت وجود پاره اى از صفاتى است كه مورد پسند و خوشايند ما قرار گرفته اند. وقتى ما مى نگريم كه كسى از صفت سخاوت برخوردار است، او را دوست مى داريم، گرچه ممكن است او داراى صفات ناپسندى باشد كه از آن ناحيه محبت ما به او جلب نمى گردد. آن گاه اگر آن شخص صفات سخاوت و يا هر صفت شايسته اى كه محبت ما را برانگيخت از دست داد، محبت ما به او نيز زايل مى گردد؛ چون محبت و علاقه ما متوجه صفات و حيثيات افراد است نه ذات آنها. برخى به جهت داشتن جمال و زيبايى ظاهرى مورد توجه و محبت ديگران قرار مى گيرند و وقتى آن جمال و زيبايى از بين برود، به تبع آن محبت و علاقه نيز زايل مى گردد، چون جمال و زيبايى غير از ذات است و آنچه متعلق محبت قرار گرفته بود جمال و زيبايى بود، نه ذات شخص زيبا. اما درباره خداوند تعدد و تكثر معنا ندارد و خداوند بسيط محض است و صفات او عين ذات اوست و چنان كه بين ذات و صفات خداوند تعدد نيست، در صفات خداوند نيز عينيت و اتحاد جارى است و چون تعدد و تكثر ذات و صفات و حيثيات در حق بارى تعالى محال است، نمى شود كسى بگويد من خدا را به جهت فلان صفت و حيثيت دوست دارم و فلان صفت او را نمى پسندم. خداوند داراى بساطت محض است و درباره خداوند تعدد حيثيت و تركيب معنا ندارد. اگر محبت انسان به صفات خداوند تعلق گرفت، به ذات او نيز تعلق گرفته است. در مورد انسان، كه ذات با صفات متفاوت و متعددند و صفت غير از ذات است، وقتى محبت به صفت تعلق گرفت، به ذات تعلق نمى گيرد. از اين رو، با فقدان آن صفت محبت نيز از بين مى رود. ممكن است محبت به شخص خاصى چنان عميق و شديد باشد كه حتى با زوال صفتى كه منشأ آن محبت شده باقى بماند و محبت از صفت به ذات توجه يابد، اما در هر صورت ذات انسان با صفاتش متفاوت و متعدد هستند.

     پس هم ذات خداوند با صفاتش عين يكديگرند و هم صفات خداوند عين هم هستند و شناخت و معرفت صحيح خداوند شناختى است كه به مجموعه ذات و صفات كه عين هم هستند تعلق بگيرد، نه اينكه انسان ابتدائا صفات خداوند را بشناسد و از طريق صفات به ذات او شناخت پيدا كند. آن گاه كسانى كه به شناخت و معرفت ناب توحيدى و شناخت بساطت ذات و صفات الهى دست يافته اند، گاهى به اين مرحله از معرفت مى رسند كه همه كمالات و صفات خوب را متعلق به خداوند مى دانند و بر آن هستند كه همه صفات و كمالات بالذات تعلق به خداوند دارند و پرتوها و مظاهر وجودى آن كمالات و صفات در ساير موجودات كه خود رشحات وجودى پروردگار هستند، جارى مى گردد. البته دستيابى به اين مرحله از معرفت توحيدى بسيار دشوار است و ما حداكثر به اين درجه از معرفت مى رسيم كه همه كمالات و آثار وجودى را بالذات به خداوند نسبت مى دهيم و آنها را بالعرض به غيرخدا نسبت مى دهيم. همچنين محبت ما بالذات به خداوند و بالعرض به غيرخدا تعلق مى گيرد و به خاطر خدا و به تبع محبت خدا، ديگران را دوست مى داريم. اما در نتيجه رسيدن به آن مرتبه عالى معرفت و شناخت، كمالات و وجود حقيقتا به خداوند نسبت داده مى شود و محبت نيز حقيقتا به خداوند تعلق مى گيرد و پرتو كمالات و آثار وجودى خداوند به غيرخداوند نيز سرايت مى كند و مخلوقات همه مظاهر و تجليات انوار وجودى خداوندند و هيچ استقلال و اصالتى ندارند تا مسئله تبعيت آنان از خداوند مطرح باشد و زيبايى ها و صفات خوب آنها نيز پرتوى از كمال الهى است؛ چنان كه در دعاى عرفه آمده است: «الهى اَنْتَ الَّذى اَشْرَقْتَ الْأَنْوارَ فى قُلُوبِ اَوْلِيائِك، حَتّى عَرَفُوك وَوَحَّدُوك، وَاَنْتَ الَّذى اَزَلْتَ الْأَغْيارَ عَنْ قُلُوبِ اَحِبَّائِك، حَتّى لَمْ يحِبُّوا سِواك»؛ 5 خدايا، تو آن كسى هستى كه انوار تجلى ات را بر دل اوليا و دوستانت تاباندى تا آنكه به مقام معرفت تو نايل شدند و تو را به يكتايى شناختند و تو از دل دوستان و مشتاقانت توجه به اغيار را محو كردى تا غير تو را دوست نداشته باشند.


پي‌نوشت‌ها:

1 ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 5، ص 111ـ112.
2 ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 70، باب 43، ص 25، ح 25.
3 ـ حسن ديلمى، ارشادالقلوب، ج 1، ص 161.
4 ـ محمدبن حسن حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 10، باب 8، ص 152، ح 13087.
5 ـ شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، دعاى عرفه.