نخستين جمع آورى قرآن

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 180 ـ آذر 1391، 31ـ56

حسن رضايى هفتادُر*

چكيده

جان برتن، قرآن پژوه انگليسى معتقد است: قرآنى كه امروزه در دست ماست، توسط حضرت محمد صلي الله عليه و اله گردآورى شده است. مسئله نسخ تلاوت و بقاى حكم، مهم ترين علت حذف نقش پيامبر صلي الله عليه و اله در جمع آورى قرآن است. موضوع نسخ تلاوت و بقاى حكم، واقعيت خارجى ندارد. به رغم نكات مثبتى كه در نظريه برتن وجود دارد، نقدهاى اساسى نيز بر برخى از اركان آن وارد است. اطلاعاتى كه برتن در پژوهش هاى خود ارائه داده، نشان مى دهد كه روايات جمع آورى قرآن در قرن سوم هجرى رو به گسترش و تكامل نهاده است. حال آنكه طبق پژوهش هاى دقيق، اين روايات در منابع دو قرن نخست نيز وارد شده است. با اين همه، وى سعى نكرده توضيح دهد كه آيا هيچ منبعى، ترسيم وى از تكامل اين روايات را از نظر تاريخى تأييد مى كند. يا خير. همين امر مهم ترين نقد وارد بر تحقيقات برتن درباره روايات تدوين قرآن است. اين نوشتار به روش تحليلى ـ توصيفى نگارش يافته است.

 

كليدواژه ها: جان برتن، تدوين قرآن، نسخ، اصوليان.


* استاديار دانشگاه تهران پرديس قم                                                                                 h_7tadur@yahoo.com

دريافت: 13/10/90 پذيرش: 29/7/91.


 

مقدّمه

از جمله مباحث علوم قرآن، بحث «تاريخ قرآن» است كه خود بر موضوعاتى همچون: كيفيت نزول قرآن، اسباب نزول، اختلاف قرائات و تدوين قرآن مشتمل است. قرآن پژوهان به مسئله بررسى روايات جمع آورى قرآن اهتمام ويژه اى داشته اند. سؤالات متعددى در اين حوزه وجود دارد؛ از جمله: قرآن، كه آياتش پراكنده و به تناسب زمان ها و مكان هاى مختلف نازل شده است، چگونه و در چه زمانى گردآورى شده و به صورت كتابى كه آغاز و پايانش مشخص است، درآمده است؟ آيا پيامبر صلي الله عليه و اله خود عهده دار اين مهم شده و جمع آورى قرآن با نظارت و امر آن حضرت انجام پذيرفته است و يا آيندگان و خلفاى پس از پيامبر اين امر خطير را جامه عمل پوشانده اند؟

جان برتن1 در كتاب جمع آورى قرآن2 اينسؤالات را بررسى كرده است. ترجمه و نقد و بررسى فصل ششم اين كتاب، موضوع مقاله حاضر است. نقدهاى مترجم درباره مطالب مؤلف، داخل قلاب [] در ميان متن آمده است.

نخستين جمع آورى قرآن

تاريخ قرآن (1860) تئودورنولدكه3 عمده اثر معتبراروپاييان در زمينه تاريخ گردآورى قرآن است كه ويرايش دوم، يعنى بخش دوم آن (لايپزيك 1919) با تجديدنظر فريدريش شوالى4 منتشر شده است. پساز آن، ديگر سخن تازه اى درباره تاريخ متون قرآن از سوى اروپاييان بيان نشده است.

از عبداللّه بن عمر اين گونه نقل است: «مبادا كسى از شما بگويد همه قرآن را دريافت كرده ام! چگونه مى توان چنين گفت، در حالى كه بخش زيادى از قرآن از ميان رفته است. به جاى چنين سخنى، صحيح آن است كه بگويد: از قرآن آنچه را باقى مانده است، به دست آورده ام.»5

]روايت عبداللّه بن عمر: شايد ادعاهاى نادرست عمر مبنى بر قرآنى بودن آيه رجم، آيه رغبت، آيه جهاد و آيات فراش و اينكه قرآن يك ميليون و بيست و هفت هزار حرف دارد، موجب گرديده تا فرزندش اين سخن را بگويد. حال آنكه خداى تعالى مى فرمايد: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.»(حجر: 9) شايد اين گمان فرزند عمر از آنجا ناشى شده باشد كه شنيده بود با به شهادت رسيدن بيشتر قاريان در جنگ يمامه، قرآن از بين رفته است. در مباحث بعدى به نقد اين مطلب خواهيم پرداخت.6]

رابطه نزديك و تنگاتنگ بين اين روايت و ساير احاديث مربوط به جمع آورى متون قرآن، با اين سخن منسوب به زيدبن ثابت است، روشن مى شود كه مى گويد: «پيامبر صلي الله عليه و الهدرگذشت و قرآن در يك جا گردآورى نشده بود.»7

[روايت زيدبن ثابت: اين روايت زيدبن ثابت حاكى از عدم جمع آورى قرآن در عهد پيامبر صلي الله عليه و الهاست. از زيدبن ثابت در جايى ديگر چنين نقل است: ما نزد پيامبر صلي الله عليه و الهبوديم و قرآن را از ميان رقعه ها تأليف مى كرديم.8 حاكم نيشابورى در مستدرك اين روايت را صحيح مى داند و آن را دليل روشنى بر اينكه قرآن در دوران رسول خدا صلي الله عليه و الهجمع آورى شده بود، قلمداد مى كند.9 افزون بر اين، اين روايت از نظر سند و دلالت، معتبرتر است از آن روايت زيد كه بيانگر عدم جمع آورى قرآن در عصر پيامبر صلي الله عليه و الهاست.10]

زيدبن ثابت در تاريخ قرآن داراى نقش اصلى است، و در همه احاديثى كه حاكى از جمع آورى متون قرآن پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و اله و يا نسبت دادن اين عمل به سه خليفه هستند، حضور دارد. در همه اين روايات، بر دو نكته تأكيد مى شود: يكى، كوتاهى پيامبر صلي الله عليه و اله در امر گردآورى و تدوين قرآن، و ديگرى، القاى اين انديشه كه قرآن [بر اثر عدم جمع آورى آن توسط پيامبر صلي الله عليه و اله ]ناقص است.

زيدبن ثابت چنين بيان مى كند: به دنبال كشته شدن عده اى از قاريان قرآن در نبرد يمامه، ابوبكر مرا به نزد خود فراخواند. عمر نيز نزد او حضور داشت. ابوبكر به من رو كرد و گفت: هم اينك عمر نزد من آمده و مى گويد كه در جنگ يمامه، قاريان فراوانى كشته شده اند. بيم آن دارم كه در ساير جنگ ها اين حاملان وحى كشته شوند و قرآن از ميان برود. صلاح در آن مى بينم كه دستور دهى قرآن گردآورى شود. ابوبكر افزود: البته من به او گفتم چگونه كارى را انجام دهيم كه پيامبر صلي الله عليه و اله هرگز انجام نداده است؟! عمر گفت: اين كار خيرى است! عمر مكرر به من مراجعه كرد تا خداوند سينه مرا براى اين امر گشود و درباره آن به همان باورى رسيدم كه عمر بر آن بود. سپس ابوبكر به من گفت: «تو مردى جوان و عاقل هستى. تو بودى كه وحى را براى پيامبر صلي الله عليه و الهمى نوشتى. پس قرآن را جست وجو كن و گرد آور. سوگند به خدا كه اگر به من تكليف مى كردند، كوهى را جابه جا كنم، برايم سنگين تر از آن نبود كه مرا به جمع آورى قرآن دستور دادند! گفتم: چگونه كارى را مى كنيد كه پيامبر خدا آن را انجام نداده است؟ ابوبكر گفت: اين كار نيكى است! او همواره به من مراجعه مى كرد تا خداوند در اين باره، همان شرح صدرى را به من عطا كرد كه پيش تر به او و عمر عطا نموده بود. پس به پا خاستم و قرآن را از شاخه هاى خرما و سنگ هاى سپيد و سينه هاى مردم گرد آوردم. دو آيه آخر سوره «توبه» را نزد ابوخزيمه انصارى يافتم و نزد ديگرى غير از او نبود: «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ.» مصحفى كه بدين طريق توسط زيد فراهم گشت، نزد ابوبكر بود تا اينكه با درگذشت او، به عمر رسيد و از او به دخترش حفصه منتقل شد.11

[جمع آورى قرآن پس از پيامبر صلي الله عليه و اله: روايت زيد از جهات زير قابل مناقشه است:

1. پيامبر صلي الله عليه و اله با نزول آيات قرآن، كاتبان وحى را فرامى خواند تا آيات فروفرستاده شده را بنويسند و اين به معناى كتابت تمام قرآن در زمان حيات آن حضرت است. از ابن عباس و محمدبن حنفيه نقل شده است كه گفته اند: «پيامبر صلي الله عليه و اله تنها مابين الدفتين را از خود به جاى گذاشت.»12 «دفتين» به دوجلدى گفته مى شود كه كتاب يا هر نوشته اى را دربر مى گيرد. بنابراين، با كشته شدن قاريان قرآن در جنگ ها، قرآن از بين نمى رود و حال آنكه در روايت زيد آمده است كه پس از جنگ يمامه عمر به ابوبكر گفت: «بيم آن دارم كه در ساير جنگ ها قاريان قرآن كشته شوند و قرآن از ميان برود.» بعضى از پژوهشگران علت نگرانى عمر و ابوبكر را اين مسئله ذكر كرده اند كه اين دو، أدا و رساندن متن مكتوب و نوشته شده قرآن را تنها از طريق تدوين روايت مى دانستند. بنابراين، مى ترسيدند با مرگ قاريان، طريقه أدا نيز سخت و مشكل شود13 اين توجيه نيز موجه به نظر نمى رسد. با توجه به اينكه خط عربى در آن زمان بدون نقطه و شكل و اعراب بوده است، باز هم مشكل طريقه أدا باقى مى ماند.

2. به نظر آيت اللّه حكيم، عناصر پنج گانه (اهميت قرآن كريم، توجه به اين مطلب كه در صورت عدم تدوين، قرآن در معرض تحريف واقع مى شود، وجود امكانات تدوين، تأكيد پيامبر صلي الله عليه و اله بر حفظ و صيانت قرآن، و اخلاص پيامبر نسبت به آن)، اين يقين را به وجود مى آورد كه قرآن كريم در زمان رسول خدا نگاشته، جمع آورى و تدوين شده است.14 بنابراين، بيان اين مسئله، كه «قرار است كارى انجام شود كه در زمان رسول خدا صلي الله عليه و اله انجام نشده»، قابل پذيرش نيست.

3. چرا ابوبكر، زيد را براى جمع آورى قرآن انتخاب كرد؟ حقيقت اين است كه (شايد از نظر ابوبكر) نسبت به زيد، احق و اولى وجود داشت. هرچند ابىّ بن كعب فرد أقرء صحابه بود و پيامبر صلي الله عليه و اله فرمود: جبرئيل مى گويد كه قرآن را بر تو بخوانم. ابن مسعود هم شايد به نظر ابوبكر نوشتن نمى دانسته است. معاذبن جبل هم بود. زيد اگر جوان بيست ساله اى بود، معاذ در اين هنگام، سى و چند سال داشته است، پرتوان و پرنيرو، مؤمن و معتقد. وى از شش نفرى بود كه به نظر شعبى قرآن را به زمان رسول خدا صلي الله عليه و اله جمع كرده بود. أعلم امت به حلال و حرام بود. در تمام غزوه ها (بدر، احد، خندق و...) شركت داشت. وقتى پيامبر صلي الله عليه و اله او را به يمن فرستاده بود، نوشت: بهترين كسانم را براى شما مى فرستم، و هرگز چنين افتخارى نصيب زيد نشد. سال ها معاذ در يمن قضاوت كرد و پيامبر او را در مكه نهاد تا به مردم فقه و قرآن بياموزد. چرا او انتخاب نشد؟ علاوه بر همه اين افراد، مولاى متقيان على (ع) هم بود. آيا وى توان كار را نداشت يا دانش كافى نداشت؟!15 آيا حضرت على (ع)، ابىّ، ابن مسعود و معاذبن جبل مورد اتهام بودند يا اينكه عاقل نبودند كه ابوبكر تنها زيدبن ثابت را اين گونه مورد خطاب قرار مى دهد: «تو مردى جوان و عاقل هستى و مورد اتهام نيستى.»

4. زيدبن ثابت از سوى ابوبكر مأموريت يافته بود كه قرآن را جمع آورى كند. خود وى در زمان پيامبر صلي الله عليه و اله يكى از نويسندگان وحى و گردآورندگان قرآن بود. با اين وصف لزومى نداشت كه در جمع آورى قرآن تا آن حد به تحقيق و تفحص بپردازد.16

5. روايت زيد ادعا مى كند كه بخشى از قرآن به شهادت يك تن، جزو قرآن شناخته شده است. اين ادعا بسيار خطرناك است و شكى در بطلان آن نيست؛ زيرا تمام قرآن به تواتر از پيامبر صلي الله عليه و اله به دست ما رسيده است. افزون بر اين، صدها تن حافظ قرآن بوده اند. آيا معقول است با وجود اين همه حافظ قرآن، تنها ابوخزيمه انصارى دو آيه آخر سوره «توبه» را بداند و ديگران از اين آيات غفلت ورزيده باشند و كسانى همچون حضرت على (ع)، ابىّ و ابن مسعود هم اين آيات را ندانند؟!17

6. انگيزه جمع آورى قرآن از شاخه هاى خرما و سنگ هاى سپيد و سينه هاى مردم چه بوده است؟ آنها مى توانستند به قرآنى كه توسط كاتبان وحى در زمان رسول خدا صلي الله عليه و اله جمع آورى شده بود، مراجعه كنند؛ قرآنى كه از رقاع به دستور پيامبر صلي الله عليه و اله تأليف شده بود و به طور قطع، هيچ آيه اى، حتى دو آيه آخر سوره «توبه»، از آن نيفتاده بود و ديگر نوبت ابوخزيمه انصارى نمى رسيد.18

7. آيا دو آيه آخر سوره «توبه» در حضور پيامبر صلي الله عليه و اله نوشته نشده بود؟ آيا زيدبن ثابت كه خود از كاتبان وحى بود، از وجود آنها اطلاعى نداشت؟ آيا پيامبر آنها را تنها به ابوخزيمه انصارى ابلاغ كرده بود و نه به ساير مسلمانان؟19

8. با توجه به اينكه صحابه رسول خدا صلي الله عليه و اله در مدينه بودند و اهتمام آنها تلاوت شبانه روزى آيات قرآن بود، آيا اين ادعا درست است كه دو سال پس از رسول خدا آياتى از قرآن ناپديد گردد و تنها نزديك تن يافت شود؟

9. در روايات آمده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله، حداقل زمان ختم كل قرآن را براى افراد مشخص مى كرد.20 آيا افرادى كه در زمان رسول خدا صلي الله عليه و اله قرآن را ختم مى كردند از دو آيه آخر سوره «توبه» غافل بودند؟

10. چرا ابوبكر و عمر قرآن را جمع آورى كردند؟ آيا هدف جز اين بود كه در دسترس عموم قرار گيرد؟ اگر چنين است، چرا آن را سال ها نزد خود و سپس نزد حفصه نگه داشتند و امت را از كتاب خدا محروم كردند؟ آيا مخفى كردن، نقض غرض نبود؟ آنان مشكل خودساخته اى تحت عنوان «فقدان مجموعه اى مدوّن از كتاب الهى» را طرح كردند و به اصطلاح به حل مسئله اقدام نمودند. اما نتيجه آن را در اختيار عموم قرار ندادند. آيا اين امر موجب حيرانى و سرگردانى مردم نمى شود.

11. از روايت زيد ـ اگر صحيح باشد ـ مى توان نتيجه گرفت كه جمع آورى قرآن توسط زيد، گردآورى قرآن براى نخستين بار محسوب نمى شود؛ زيرا در زمان پيامبر صلي الله عليه و اله و با اشراف آن حضرت اين كار انجام شده بود. افزون بر اين، بسيارى از صحابه براى خود مصاحفى فراهم آورده بودند.21]

از اين حديث، نكات چندى به دست مى آيد كه در شروح و تفاسير مسلمانان به چشم مى خورد. اين حديث جامع، ابوبكر را نخستين كسى مى داند كه متون قرآن را جمع آورى كرد و حال آنكه روايات ديگر، اين ابتكار را به عمر نسبت مى دهند.22 در حديث زيد، موضوع جمع آورى نشدن قرآن توسط پيامبر صلي الله عليه و اله تكرار گرديده است. موارد ديگرى كه در اين حديث به آنها اشاره شده، عبارتند از: مرگ قاريان و يا حافظان قرآن و ترس عمر از نابودى بخش زيادى از قرآن، و ابتدايى بودن نوشت افزارها در زمان پيامبر كه آيات قرآنى بر روى آنها نگاشته مى شد.

[ابتدايى بودن نوشت افزارها: درست است كه در روايت زيد به نوشت افزارهايى همچون لخاف (صفحه هاى نازك و سپيد سنگ) و عسب (چوب بى برگ و پهن درخت خرما) اشاره شده است و اين نوشت افزارها ابتدايى هستند، ولى بايد توجه داشت، آيات قرآنى فقط بر اين نوشت افزارها نوشته نمى شد، بلكه كاغذ هم در آن عصر رواج داشته و در دسترس بود.23]

اين امور، اين انتظار را به وجود مى آورد كه نتيجه فراهم آمده توسط زيد، ممكن است ناقص باشد. در عين حال، چنين انتظارى با اطمينان و قطع به اينكه متن موجود، يعنى قرآن عارى از هرگونه كاستى و نقصان است برطرف مى شود. در حديث زيد بيان شده كه زيد آيات قرآنى را براى پيامبر مى نگاشت و اين موضوع، اسناد متن او را تضمين مى كند؛ زيرا زيد آن را به طور مستقيم از پيامبر صلي الله عليه و الهدريافت كرد. علاوه بر اين، تاريخ اين متن، به اواخر دوران حيات پيامبر صلي الله عليه و الهبرمى گردد. از اين رو، در جرح او، سخنى ذكر نشده، شهادتش، معادل شهادت فرد عادل است. اما در سنت، روايت زير را نيز مى يابيم: عمربن خطاب، آيه اى را از كتاب خدا، سراغ گرفت و چون به او اطلاع دادند كه اين آيه نزد فلانى بود كه در جنگ يمامه كشته شد، آيه «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا اِءلَيْهِ رَاجِعونَ»، را بر زبان جارى ساخت. سپس وى به گردآورى قرآن فرمان داد و به دنبال آن، قرآن جمع آورى شد. وى نخستين فردى است كه بدين امر مبادرت مى ورزيد.24

[دستور عمر به گردآورى قرآن: اين روايت، يعنى فرمان دادن عمر به جمع آورى قرآن، ضعيف است؛ زيرا سند آن منقطع است. افزون بر اين، به فرض صحت اين روايت، «جمع آورى» در آن، به معناى توصيه وسفارش عمر به جمع آورى قرآن تفسير شده است. در واقع، مطابق تفسير مذكور، اين عمر بود كه به ابوبكر پيشنهاد جمع آورى قرآن را داد.25]

متون قرآنى كه از عهد عمر به دست ما رسيده، بى ترديد، ناقص اند. زهرى روايت مى كند كه با كشتار مسلمانان در يمامه، ابوبكر از قتل شمار فراوانى از قاريان بيمناك گرديد.26 پيام اين روايت، يعنى عدم نقصان قرآن و اينكه متون قرآنى موجود در واقع كاملند، با حديث زيد موافق است. سفيان نقل مى كند كه با كشته شدن سالم، عمر سراسيمه نزد ابوبكر رفت.27 اما چون سالم پيش تر قرآن را در يك مصحف جمع آورى كرده بود، مرگش تأثير زيان بارى بر متون قرآن نگذاشت ـ سالم اولين كسى بود كه قرآن را گرد آورد و آن را «مصحف» ناميد؛ واژه اى كه در حبشه شنيده بود.28

[جمع آورى قرآن توسط سالم: اين روايت، يعنى جمع آورى قرآن توسط سالم، ضعيف است؛ زيرا سند آن منقطع است.29 همچنين در اين روايت تصريح شده كه سالم براى نخستين بار مجموعه آيات گردآورى شده را «مصحف» ناميد. ولى بايد توجه داشت، پيش از اين جمع آورى ادعايى، اصطلاح «مصحف» به مجموعه آيات قرآنى اطلاق مى شده است؛ زيرا رواياتى در دست است كه پيامبر صلي الله عليه و اله در آنها از مجموعه آيات قرآنى با عنوان «مصحف» ياد كرده است.30]

[حضرت] على (ع) روايت مى كند: ازجمله آياتى كه نازل شد، آيه «رجم» بود. اما كسانى كه اين آيه و آيات ديگر را در حافظه خود داشتند، دريمامه كشته شدند.31

[آيه رجم: اين روايت، به حضرت على (ع) نسبت داده است كه آيه «رجم» بخشى از قرآن است. اين ادعا نادرست است؛ زيرا نقل است كه حضرت على (ع) شراحه همدانيه را در روز پنج شنبه تازيانه زد و در روز جمعه سنگسار نمود. آن حضرت فرمود: «او را طبق كتاب خدا تازيانه زدم و بر اساس سنت پيامبر خدا صلي الله عليه و اله سنگسار كردم.» اين استدلال به خوبى نشان مى دهد كه حكم رجم از نظر على (ع)يك سنت نبوى است، نه آيه قرآن.32]

با توجه به آنچه گذشت، اكنون دو سؤال مطرح مى شود:

1. آيا مصحف كامل است يا ناقص؟ 2. نخستين گردآورنده مصحف كيست؟

ابوبكر يا عمر و يا سالم به عنوان نخستين گردآورنده مصحف در روايات ذكر شده اند. اين فرد، [حضرت ]على (ع) نيز مى تواند باشد؛ زيرا وى بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و اله سوگند ياد كرد تا قرآن را در مصحفى جمع آورى نكند، از خانه بيرون نيايد.33 اين كار را هركس براى نخستين بار انجام داده باشد، صرفا به صورت گردآورى قرآنى بوده كه پيش تر در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و اله بر روى نوشت افزارهايى نگاشته شده بود. سهم ابوبكر در فراهم نمودن زمينه انتقال اين صحف و سپس تهيه مصحفى از آن و پخش در اطراف مدينه بود. خداوند به ما مى گويد: در زمان پيامبر صلي الله عليه و اله قرآن بر صحيفه هاى پاكى نگاشته شده بود كه ايشان از روى آن تلاوت مى كرد.34

«كتاب اللّه» منبع فقه اسلامى است. قرآن به منزله كتاب اللّه، كتاب مقدس و سند اعتبار تشكيلات مذهبى اسلام و در عالم فرض، همان وحى نازل به پيامبر صلي الله عليه و اله است كه بدون كم و كاست به دست ما رسيده و سابقه كامل وحى الهى است.35 اما قرآن به منزله سند متواترى كه بر مبناى آن، نماز مسلمانان مقبول است، با كتاب اللّه و مصاحفى كه صحابه حضرت محمد صلي الله عليه و اله غير از ابوبكر، عمر و شايد عثمان براى خود تدارك ديده بودند، متفاوت است. ابوبكر نخستين كسى بود كه قرآن را ميان دو جلد گرد آورد.36 از [حضرت] على (ع) نقل شده است: «ابوبكر در مسئله مصاحف، از بيشترين پاداش برخوردار خواهد شد»؛ زيرا او نخستين كسى بود كه قرآن را بين دو جلد گرد آورد.37

هشام بن عروه از قول پدر خود نقل مى كند: «ابوبكر بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و اله قرآن را جمع آورى كرد.»38 [روايات ديگر]، عمر را نخستين كسى مى دانند كه قرآن را در مصحفى گرد آورد. عمر كه مى خواست قرآن را جمع آورى كند، مردم را چنين مخاطب قرار داد: «هركس هرچه از قرآن كه خود مستقيما از دهان پيامبر صلي الله عليه و اله دريافت كرده، بياورد.»39 در روايت ديگرى كه طى آن [حضرت] على (ع) به جمع آورى قرآن سوگند ياد مى كند، آمده است: «... تا زمانى كه قرآن را بين دو جلد گرد آورم.»40 شارحان اطمينان مى دهند كه اين [روايت] نادرست است. تنها يك راوى اعتقاد دارد كه [حضرت] على (ع) نخستين كسى بود كه قرآن را گرد آورد. اين خبر، خبر واحد است.41 با فرض صحت اين روايت، معناى «جَمعُ القرآن»، «به خاطر سپردن قرآن» خواهد بود.42

[جمع آورى قرآن توسط على (ع): در زمان رسول خدا صلي الله عليه و اله، عده اى بودند كه قرآن را جمع آورى نمودند. شعبى در اين باره از شش تن ياد كرده است. پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و اله نيز عده اى به اين كار اشتغال ورزيدند كه در رأس آنها على (ع) است؛ زيرا پس از رسول خدا صلي الله عليه و اله، على (ع) ردا بر دوش نگرفت تا اينكه قرآن را جمع كرد.43 ابن حجر روايت جمع آورى على (ع) را ضعيف مى شمارد و مى گويد: بر فرض صحت روايت، مراد از جمع قرآن، حفظ تمام آن بوده است.44 مستشرقانى هم، دل به اين سخن داده اند. وقتى على (ع) ردا به دوش نمى گيرد تا قرآن را جمع آورى كند، هرگز نمى تواند بدان معنا باشد كه به حفظ كردن و از بر كردن قرآن همت گماشته است. افزون بر اين، تنها در روايات شيعه نيست كه على (ع) نخستين گردآورنده قرآن مجيد پس از رسول خداست، اهل تسنن نيز اين قبيل روايات را به فراوانى نقل كرده اند.45]

از سوى ديگر، در جايى كه نام عمر برده شده، ريشه «ج م ع» بر «اَشَارَ بِجَمعِه» (پيشنهاد جمع آورى آن كرد)، دلالت دارد.46 شوالى بدون تأمّل، برابرى معناى «ج م ع» با «حفظ» به معناى «از بر كردن» را مى پذيرد، اما نمى پذيرد كه همين ريشه با «اشار بجمعه» مترادف باشد و اين ترادف را به مثابه قولى فاقد منطق، رد مى كند.47 در جايى ديگر آمده است: زيد اولين بار، قرآن را براى ابوبكر بر روى تكه هاى چرم و شاخه هاى خرما نوشت.

[نگارش قرآن بر تكه هاى چرم و شاخه هاى خرما: نقل است كه زيد نخستين بار قرآن را براى ابوبكر بر روى تكه هاى چرم و شاخه هاى خرما نگاشت. اين روايت قابل پذيرش نيست؛ زيرا بنا بر برخى روايات، قرآن پيش از آنكه در زمان ابوبكر جمع آورى گردد، بر روى تكه هاى چرم و شاخه هاى خرما نگاشته شده بود، سپس در زمان ابوبكر بر روى اوراق جمع آورى گرديد.48]

ـ عمر پس از مرگ ابوبكر، زيد را براى استنساخ آيات قرآنى از روى صحيفه هاى باقى مانده نزد خود، منصوب كرد.49 زيد مى گويد: «ما در حضور پيامبر صلي الله عليه و اله قرآن را از روى رقاع مرتب مى كرديم.»50

هنگامى كه عمر مى خواست قرآن را جمع آورى كند، گفت: «هركس هرچه از قرآن كه مستقيما از دهان پيامبر صلي الله عليه و اله دريافت كرده، بياورد.» آنها مسموعات خود را بر صُحف، الواح و شاخه هاى خرما نوشته بودند. عمر هيچ آيه اى را از كسى نمى پذيرفت، مگر اينكه دو نفر به قرآنى بودن آن شهادت مى دادند. در حالى كه جمع آورى خود را به پايان نرسانده بود، به قتل رسيد. جانشين او، عثمان، خطاب به مردم گفت: «هر كس هر چه از كتاب خدا دارد نزد ما بياورد.» عثمان هيچ آيه اى را از كسى نمى پذيرفت، مگر آنكه دو نفر به قرآنى بودن آن شهادت مى دادند. خزيمه بن ثابت گفت: «مى بينم شما دو آيه از قرآن را از قلم انداخته و آنها را ننگاشته ايد.» آنها پرسيدند: آن دو آيه كدامند؟ او گفت: «من آنها را به طور مستقيم از پيامبر صلي الله عليه و الهشنيده ام و آنها: «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ...»51 هستند.» عثمان گفت: «و من شهادت مى دهم كه اين آيات از سوى خداوند آمده اند.» او از خزيمه پرسيد: ما بايد اين آيات را در كجاى قرآن قرار دهيم؟ وى پاسخ داد: «آنها را آخرين آيات نازل شده قرآنى محسوب كنيد.» ازاين رو، اين آيات در پايان سوره «توبه» جاى گرفتند.52

اين روايت نه تنها حديث زيد را به ياد مى آورد، بلكه با روايت ذيل نيز ارتباط دارد:

آنان در زمان خلافت ابوبكر، قرآن را در يك مصحف گرد آوردند. گروهى كه به املاى ابىّ مى نوشتند، وقتى به آيه 127 سوره «توبه» رسيدند، پنداشتند كه اين آخرين بخش نازل شده قرآن است. اما ابىّ خاطرنشان نمود كه پيامبر صلي الله عليه و اله دو آيه ديگر را نيز به او تعليم داده است و چون آنها آخرين آيات نازل شده بودند، كتاب با آنها بايد تمام شده باشد.53

نگرانى از اسناد قرآن و تواتر آن، آشكار است. هيچ بخشى از قرآن خبر واحد نيست. هيچ آيه اى از كسى براى ثبت در مصحف پذيرفته نمى شد، مگر اينكه دو نفر بر قرآنى بودن آن شهادت مى دادند. هيچ آيه اى در مصحف ثبت نشده، مگر اينكه به طور مستقيم از دهان پيامبر صلي الله عليه و الهشنيده شده باشد. نگرانى از تاريخ جمع آورى نيز آشكار است. آنجا كه پاى اسناد در ميان است، نام ابىّ جاى خود را اصلاً به زيد نمى دهد. ابىّ پيش از انتخاب زيد، سمت كتابت وحى پيامبر صلي الله عليه و اله را بر عهده داشته است. زيد دومين شاهد از دو شاهد به شمار مى آيد.54 در حديث ديگرى، ملاحظه مى كنيم كه هنوز نام ابىّ جاى خود را به نام حفصه نداده است: «آنها قرآن را از مصحفى كه ابىّ تهيه كرده بود، جمع آورى كردند.»55 اشاره به آخرين آيه قرآن از حيث نزول است. مرتب كردن آيات قرآن بر حسب نزول، مطلبى است كه هيچ كس به آن معتقد نيست و در تنظيم متون قرآنى، تاريخ نزول لحاظ نگرديده است. بحث زمان نزول آيات تنها مربوط به موضوع ناسخ و منسوخ است. حديث ابىّ قانونِ بيان شده در آيه 282 سوره «بقره» را به طور ناقص ارائه مى كند. اين قانون ثبت قرض را در سندى، اقدامى معقول مى داند. در اين آيه [آمده است]: كاتب بنويسد و قرض گيرنده، املا نمايد. ابىّ املا مى كرد و ديگران مى نوشتند. اما اين حديث نشان مى دهد، آياتى كه ابىّ آورده، به طور كامل تأييد نشدند؛ زيرا ابىّ تنها شاهد آن آيات بود. عمر و عثمان براى پذيرفتن ثبت آيه اى در مصحف، دو شاهد مى طلبيدند. در حديث عثمان، خليفه خود شهادت خزيمه بن ثابت را تصديق نمود. پيش تر تأييد شهادت ابوخزيمه را در مورد همين آيات56 از سوى زيدبن ثابت ملاحظه كرديم.

[فرمان ابوبكر به گردآورى قرآن: اين روايت، به دلايل زير قابل پذيرش نيست:

1. چرا ابوبكر به عمر و زيد مأموريت جمع آورى قرآن را داد، اما به عبداللّه بن مسعود، معاذ و ابىّ، كه در آن زمان زنده بودند، اين مأموريت را نداد، در صورتى كه خود پيامبر صلي الله عليه و اله آنان را به عنوان معلم قرآن معرفى نموده و دستور داده بود كه مسلمانان قرآن را از اين چند تن و سالم فرا بگيرند و تنها سالم بود كه در جنگ يمامه كشته شده بود؟57

2. همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه قرآن جز با تواتر ثابت نمى شود، ولى روايت مورد بحث، بر اين دلالت مى كند كه هنگام جمع آورى قرآن، تنها مرجع و مدركى كه براى اثبات قرآن بودن آيه اى وجود داشت و مورد نياز بود، شهادت دو تن بود. بنابراين، لازمه اين سخن آن است كه قرآن با خبر واحد نيز ثابت مى شود. آيا ممكن است يك مسلمان به اين مطلب ملتزم شود؟ آيا يقين به ضرورت ثبوت قرآن از راه تواتر نه از راه خبر واحد و شهادت دو تن، دليل بر جعلى بودن رواياتى از اين دست نيست؟ بسى جاى تعجب است كه بعضى از عالمان مانند ابن حجر، كلمه «شهادت» را كه در روايت مورد بحث آمده، به «كتابت و حفظ قرآن» تفسير كرده اند. لزوم تواتر در قرآن، ابن حجر را به چنين تفسيرى واداشته است. به هرروى، بطلان اين تفسير به دلايل زير آشكار است:

الف. تفسير مذكور با دلالت صريح رواياتى كه در كيفيت تدوين قرآن آمده، سازگار نيست. معلوم مى شود تفسير شهادت به كتابت و حفظ در اين روايات نادرست است؛

ب. لازمه تفسير ابن حجر اين است كه گردآورندگان قرآن، آنچه را با تواتر ثابت شده بود كه از قرآن است، اگر نزد كسى مكتوب نبود در قرآن نمى نوشتند، اين بدين معناست كه آنان آنچه را به تواتر ثابت شده كه از قرآن است از آن حذف كرده اند.

ج. جمع كنندگان قرآن، آيه اى را كه مى خواستند بنويسند، اگر با تواتر ثابت شده بود، ديگر نيازى به حفظ و كتابت نداشت و اگر به وسيله تواتر ثابت نشده بود، با حفظ و كتابت نمى توانستند آيه بودن آن را ثابت كنند و در قرآن وارد سازند. بنابراين، در جمع آورى قرآن، حفظ و كتابت، كوچك ترين، فايده و اثرى نداشت تا شرط پذيرش آيات قرآنى باشد.58]

عثمان پرسيد: فصيح ترين مردم و آشناترين آنها به كتاب خدا چه كسانى هستند؟59 اينكه چه كسى آشناترين مردم به كتاب خدا و يا به هنر كتابت است، مى تواند معانى مختلفى داشته باشد.60 پس از پاسخ مخاطبان، او فرمان مى دهد: «سعيد املاء كند و زيد بنويسد.» اين نگرانى معقول مسلمانان، كه در قالب جست وجوى دو شاهد در طول هر مرحله جمع آورى و به منزله اولين حركت، همواره مشاهده مى شود و اينكه آنان تا دو شاهد نمى يافتند، آيات عرضه شده را معتبر نمى شمردند و در مصحف ثبت نمى كردند، طرحى است كه بى شك، از آيه 282 سوره «بقره» گرفته شده است. اين مطلب منجر به اين شد كه وقتى زيد در خلافت ابوبكر، [آيات 128و129] سوره «توبه» را فقط نزد فردى يافت و آنها را نزد ديگران نيافت، اين فرد منزلت اجتماعى چشم گيرى يافت. اما متأسفانه نامعلوم بودن هويت آن فرد، ظرافت و زيبايى اين توجيه را از بين برده است.

[دو آيه آخر سوره توبه: زيدبن ثابت در اين روايات مى گويد: دو آيه آخر سوره «توبه» را نزد ابوخزيمه انصارى يافتم و نزد ديگرى نبود. مى دانيم كه او نوشته آيات را مى طلبيد. روايات ديگر تصريح بيشترى دارند كه زيد خود سرانجام متوجه شد كه دو آيه آخر سوره «توبه» را ندارند. و جست وجو آنها را نزد يكى از انصار يافت. در روايتى هم ابىّ بن كعب املاء مى كرد و ديگران مى نوشتند و هم او بود كه متوجه فقدان اين دو آيه شد و گفت: رسول خدا صلي الله عليه و الهاين دو آيه را بر من فرو خواند و آنها را در آخر سوره «توبه» گذاشتند. به روايتى، حارث بن خزيمه خود مراجعه مى كند و اين دو آيه را عرضه مى دارد. عمر نيز شهادت مى دهد كه آنها را از رسول خدا صلي الله عليه و الهشنيده است، و مى گويد: اگر سه آيه بود، آنها را سوره اى جداگانه قرار مى دادم. پس از گفت وگوى چندى كه ميان صحابه گذشت، آنها را به جاى خود در آخر سوره «توبه» گذاشتند. در بعضى از روايات ديگر، توجه به ترك اين دو آيه را به زمان عثمان نسبت داده اند و يا خود عثمان بر اين دو آيه شهادت داده است. بررسى در روايات نشان مى دهد كه در پايان كار، به زمان ابوبكر، زيد، كه خود آيات را از حفظ بود، متوجه فقدان دو آيه آخر سوره «توبه» مى شود. آن دو آيه را طلب مى كند و آنها را نزد خزيمه بن ثابت انصارى مى يابند و چون شهادت خزيمه به منزله شهادت دو تن بود و خود زيد و همه صحابه هم آن دو آيه را مى دانستند، دو آيه را در جاى خود در آخر سوره «توبه» قرار دادند. اين مورد در روايات و اخبار به شدت مورد اختلاف است. يكى از اختلافات اساسى بر سر نام كسى است كه اين دو آيه را همراه داشته است. نام سه تن به ميان آمده است: خزيمه بن ثابت انصارى، ابوخزيمه انصارى و حارث بن خزيمه انصارى. نام شخص اخير چون در روايات معتبرى نيست، طبيعتا بايد مبنى بر اشتباه تلقّى شده و ناديده گرفته شود. اما در مورد آن دو نام، بعضى اصرار دارند كه اينها را دو تن بدانند. واقعا هم در ميان صحابه دو تن بدين نام ها بوده اند. يكى، ابوخزيمه برادر مسعودبن اوس و از اشراف جاهليت و اسلام كه در جنگ بدر شركت داشت و 38 حديث از وى نقل كرده اند و در زمان عثمان هم وفات يافت. ديگرى، خزيمه بن ثابت انصارى معروف به «ذوالشهادتين» است. خزيمه بن ثابت انصارى روز پس از قتل عثمان با على (ع) بيعت كرد. در واقعه صفين پس از كشته شدن عماربن ياسر، كه حقيقت بر او آشكار شد، با معاويه جنگيد تا كشته شد. ابوخزيمه انصارى و خزيمه بن ثابت انصارى به علت شباهت نام با يكديگر اشتباه شده اند. بنابراين، روشن شد كه حامل دو آيه آخر سوره «توبه» خزيمه بن ثابت انصارى بوده و زيد آنها را نزد ديگرى جز او نيافته و چون او ذوالشهادتين بوده و صحابه ديگر نيز آن آيات را از حفظ بوده اند، آنها را پذيرفته اند.61]

خزيمه به «ذوشهادتين» شناخته مى شود. پيامبر صلي الله عليه و اله شهادت او را معادل شهادت دو مرد اعلام كرد.62 اگر اين بخش از روايت در ميان نبود، بحثِ دو شاهد آيه 282 سوره «بقره» مى توانست فقط به دو شهادت اشاره داشته باشد. اين سخن زيد كه «[آيات 128و129] سوره توبه را نزد هيچ كس ديگرى نيافتم»، تعبير به آن شده است كه او اين آيات را به صورت مكتوب نزد هيچ كس ديگرى نيافت.63 اين موضوع بيانگر اين است كه زيد به وجود حافظه اى كه در كنارش مدرك كتبى نبود و بالعكس اكتفا نمى كرد. حفظ بايد در كنارش مدرك كتبى باشد و مدرك كتبى بايد از سوى حافظه ديگر شاهدان، تأييد گردد.64 بنابراين، حفظ و مدرك كتبى دو نوع شهادت را مبنى بر دريافت مستقيم آيات قرآنى از پيامبر صلي الله عليه و الهفراهم كردند. سماع و كتابت دو روش براى دريافت مستقيم قرآن از پيامبر صلي الله عليه و اله بودند. دو گرايش اصلى در تمام سردرگمى هاى اين احاديث قابل شناسايى است:

1. مصحف ناقص است؛ جمع آورى آن انجام نگرفت، مگر پس از آنكه مدتى از رحلت پيامبر صلي الله عليه و اله گذشت. زهرى روايت مى كند: شنيده ايم بسيارى از متون قرآنى نازل گرديدند، اما كسانى كه حافظ آنها بودند، در جنگ يمامه كشته شدند. اين متون نوشته نشده بودند و پس از مرگ كسانى كه آنها را مى دانستند هم، ديگر شناخته نشدند. از ابوبكر گرفته تا عمر و عثمان و تا زمان حاضر، هيچ كس آن متون قرآنى را جمع آورى نكرد. آن متون مفقوده، پس از مرگ كسانى كه آنها را حفظ كرده بودند، نزد كسى يافت نشد. به نظر من، اين امر يكى از عواملى بود كه در خلافت ابوبكر آنهارابه جست وجوى قرآن و سپردن آن به صحف وادار نمود؛ زيرا مى ترسيدند در عرصه جنگ ها، با از ميان رفتن افرادى كه حافظ اكثر قرآن بودند، آنهانيزازميان رفته و نزد كسى يافت نشوند.65

[روايت زهرى: اين روايت زهرى، قابل پذيرش نيست. آيا قرآن فقط در سينه اين قاريان محفوظ بوده و ساير قاريان بزرگ صحابه، به ويژه آنان كه پس از دوره پيامبر صلي الله عليه و اله همچنان در قيد حيات بودند، از آن بى اطلاع بوده اند؟ و اساسا اين قاريان كه جملگى به شهادت رسيدند، چه كسانى بودند كه ما آنان را به اين سمت نمى شناسيم؟66

از گفته زيد برنمى آيد كه او نتوانسته بود آيات ]128و129] سوره «توبه» را نزد هيچ كس ديگرى پيدا كند. از سخن او اين هم مستفاد نمى شود كه آيات مذكور، ميان كسانى كه قرآنشان را از صحابه آموخته و از پيامبر صلي الله عليه و اله به طور مستقيم نشنيده بودند، متواتر نبود. زيد به دنبال مدرك كسانى بود كه متون قرآنى خود را به طور مستقيم از پيامبر صلي الله عليه و الهگرفته بودند. به علاوه، احتمال دارد كه وقتى زيد آن آيات را نزد ابوخزيمه يافت، صحابه ديگر، شنيدن آنها را به خاطر آورده باشند. خود زيد بى شك به ياد آورد كه آن آيات را شنيده بود... .

[يافتن آيات پايانى سوره توبه نزد ابوخزيمه: نقل است كه زيد آيات 128و129 سوره «توبه» را فقط نزد ابوخزيمه يافت.67 پذيرش اين روايت مستلزم آن است كه گفته شود قرآن از طريق خبر واحد اثبات شده است. حال آنكه مسلمانان اتفاق نظر دارند قرآن از طريق تواتر ثابت شده است. همين مسئله موجب شده عالمانى كه روايت مذكور را صحيح مى دانند، دست به توجيه آن بزنند. چنان كه در متن بيان شد، احتمال دارد وقتى زيد آيات 128و129 سوره توبه را نزد ابوخزيمه يافت، صحابه ديگر و خود زيد شنيدن آنها را از پيامبر صلي الله عليه و اله به خاطر آورده باشند. بررسى منابع نشان مى دهد كه توجيه مذكور از آنِ زركشى است.68]

داودى اظهار نموده كه ابوخزيمه تنها شاهد نبود، زيد آن آيات را مى دانست. از اين رو، آن آيات مورد شهادت دو مرد قرار گرفتند. بنابر برداشت غلط داودى، اصلى كه بيان مى كند متن قرآن بر مبناى خبر واحد اثبات نمى شود، در مورد اخبارى است كه از يك فرد رسيده است، مطلب اين گونه نيست. منظور از خبر واحد، همه اخبارى است كه تمام شرايط خبر متواتر را ندارد. اگر شمار راويان خبر، چشمگير باشد، ولى داراى يكى از شرايط خبر متواتر نباشد، چنين خبرى، خبر واحد محسوب مى شود. تعبير درست از اين گفته زيد كه نتوانست آيات [128و129 سوره توبه] را نزد كس ديگرى بيابد، آن است كه او نتوانست آنها را به صورت مكتوب بيابد، نه آنكه او به يافتن كسانى كه آنها را در حافظه هاى خود نگه داشته بودند، موفق نگرديد.69

نهايت احتياطى كه از طرف زيد در كار جست وجو و جمع آورى متون قرآن به عمل آمد، به منزله يك ضمانت كافى بر اين بود كه محتوياتِ نسخه هاى مصحفِ در اختيار مسلمانان، تنها متونى هستند كه دقيقا در جايگاه خود قرار دارند و هر آنچه متعلق به اين جايگاه نبوده، از راه يافتن به آن باز مانده است. اما ضمانت مشابهى مبنى بر اينكه هر آنچه متعلق به اين مصحف بوده، در آن آمده و هيچ آيه متعلق به قرآن ناديده گرفته نشده است، وجود ندارد. نولدكه بيان مى كند: نظر عقل سليم اين است كه دستور محمد صلي الله عليه و اله مبنى بر نگارش آيات نازل شده در نخستين روزها [ى ظهور اسلام]، يعنى زمانى كه تقريبا پيروانى نداشت، امرى مورد ترديد است. اگر موضوع اين گونه باشد، پس اينكه بعضى از اولين آيات قرآنى، از ميان رفته باشند،موضوعى است كه همواره محتمل است.70

[از بين رفتن اولين آيات نازل شده: نولدكه باطرح مقدماتى، از دست رفتن نخستين آيات نازل شده را محتمل دانست. اين ديدگاه به دلايل زير قابل پذيرش نيست:

1. خداوند مى فرمايد: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.» (حجر: 9) خداوند در اين آيه، حفظ قرآن را از تحريف و هر زيادت و كاستى تضمين كرده است. همچنين مى فرمايد: «وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ.» (فصلت: 41ـ42) اين آيه شريفه، قرآن را از انواع باطل منزه و پاك معرفى مى كند؛ زيرا اگر در كلامى «نفى» متوجه طبيعت چيزى شد، تمام افراد و مصاديق آن را نفى خواهد كرد. اين آيه نيز طبيعت بطلان را از قرآن نفى كرده و قرآن را از تمام جهات منزّه و صحيح شمرده است. بنابراين، هيچ گونه بطلانى ـ كه «تحريف» يكى از مصاديق آن است ـ نمى تواند به ساحت مقدس كتاب خدا راه يابد.71 پس با وجود چنين آياتى، محتمل دانستن از دست رفتن آياتى از قرآن تحت هر شرايطى نادرست است.

2. حضرت على (ع) از نخستين روزهاى ظهور اسلام، اين دين الهى را با آغوش باز پذيرفت.72 آن حضرت فنّ كتابت مى دانست و آيات قرآن را براى پيامبر صلي الله عليه و اله مى نگاشت. آن حضرت مى گويد: آيه اى بر پيامبر خدا صلي الله عليه و اله نازل نشد مگر آنكه آن حضرت آيه را به من آموخت و آن را به خط خودم نوشتم.73 از اين مطالب به دست مى آيد كه از همان نخستين روزهاى ظهور اسلام، آيات قرآن نگاشته شده و هيچ آيه اى از دست نرفته است.

3. جبرئيل در هر سال، قرآن را با پيامبر صلي الله عليه و اله مقابله مى كرد و در سالى كه آن حضرت درگذشت، اين عمل دو بار رخ داد. به فرض آنكه بنا بر نظر نولدكه، دستور پيامبر صلي الله عليه و اله مبنى بر نگارش آيات نازل شده در نخستين روزهاى ظهور اسلام، يعنى زمانى كه تقريبا پيروانى نداشت، امرى مورد ترديد باشد و از اين ترديد، احتمال از دست رفتن اولين آيات قرآنى به دست مى آيد، پيامبر صلي الله عليه و اله در آخرين مقابله قرآن با جبرئيل، كه در سال رحلتش به وقوع پيوست، از آن آياتى كه در نخستين روزهاى ظهور اسلام نازل شده و بنابر نظر نولدكه از دست رفته بود، آگاه مى شد و آنها را براى پيروان و كاتبانش كه در آن هنگام بسيار بودند، املاء مى كرد. با اين حال، ديگر جايى براى احتمال نولدكه باقى نمى ماند.]

در هنگام بررسى روايات مسلمانان از تاريخ متون قرآن، توجه اين نكته بسيار مهم است كه پيامبر صلي الله عليه و اله هرگز نمى توانست چيزى از قرآن را فراموش كند، هرچند براى اين فرد بشرى، گاهى احتمال فراموشى اين يا آن آيه در زندگى عادى روزمره، وجود داشت. يك نمونه از اين فراموشى زمانى است كه او براى نماز به سوى مسجد مى رفت. رسول خدا صلي الله عليه و اله يك شب صداى تلاوت مردى را شنيد و گفت: «خداوند آن مرد را رحمت كند! او بود كه فلان آيه را كه در فلان سوره بود و من فراموش كرده بودم، به يادم آورد!»74

[فراموشى آيه قرآن: روايت مطرح شده در متن كه حاكى از فراموش كردن آيه قرآن توسط پيامبر صلي الله عليه و الهاست، به دلايل زير محل ترديد است:

1. پيامبر صلي الله عليه و اله به اشكال گوناگون مسلمانان را از فراموش كردن قرآن بر حذر داشت. شاهد بر مدعاى ما روايات زير است:

الف. عبداللّه بن مسعود نقل مى كند: پيامبر صلي الله عليه و اله فرمود: «چقدر بد است براى شخصى از شما كه بگويد فلان آيه را فراموش كردم، قرآن را به خاطر بسپاريد و مرتب در خاطر خود حاضر كنيد.»

ب. سعدبن عباده مى گويد: پيامبر صلي الله عليه و اله فرمود: «هركس قرآن را فرا بگيرد و بعد آن را فراموش كند، روز قيامت خدا را در حالى ملاقات خواهد كرد كه مبتلا به جذام است.»

ج. پيامبر صلي الله عليه و اله فرمود: «اجر و مزد امت مرا كاملاً به من نشان دادند، حتى پاداش خارج كردن خاشاكى از مسجد، و تمام گناهان امت مرا به من نشان دادند و من نديدم گناهى بزرگ تر از آنكه شخصى سوره اى يا آيه اى را فرا بگيرد و سپس آن را فراموش كند.»75

با توجه به اين روايات يادشده، چگونه مى توان پذيرفت كه پيامبر صلي الله عليه و اله آيه اى از قرآن را فراموش كرده است؟

2. اين امر بزرگ ترين عيب براى پيامبر صلي الله عليه و اله است كه آيه قرآن را فراموش كند؛ زيرا اگر آنچه را بدان مبعوث شده و معجزه اوست فراموش كند، ديگر محل اطمينان در تبليغ نخواهد بود. بنابراين، شايستگى لازم براى رسالت نيز ندارد. چگونه پيامبر صلي الله عليه و اله ديگران را به خاطر صفتى مذمت مى كند كه خود بدان متصف است؟ اگر پيامبر صلي الله عليه و اله را معصوم بدانيم، نبايد هيچ خطا و اشتباهى از آن حضرت سر زند. حتى اگر عصمت را تنها عصمت در تبليغ معنى كنيم، باز با حديث مورد بحث سازگار نيست؛ زيرا آنچه را كه پيامبر صلي الله عليه و اله قصد تبليغ آن را دارد، قرآن است.76

3. امكان ندارد پيامبر صلي الله عليه و اله قرآن را پس از وعده الهى «سَنُقْرِؤُكَ فَلَا تَنسَى إِلَّا مَا شَاء اللَّهُ» (اعلى: 6ـ7) فراموش كند و «إِلَّا مَا شَاء اللَّهُ» در اين آيه همانند موارد مشابه، براى بيان عموميت قدرت الهى است. خداوند مى گويد: اين عدم انساء، كرامت و تفضّلى است كه با خواست و اراده الهى منطبق است و هيچ نيروى خارجى و بيرون از اراده خداوندى موجب نسيان يا عدم نسيان نمى گردد؛ زيرا خداوند بر همه چيز قادر است.77

4. قرآن، محور دعوت اسلام است و اگر فرض شود پيامبر صلي الله عليه و اله چيزى را فراموش كند، نمى توان كمترين احتمالى داد كه آن حضرت قرآن را كه با دعوت وى پيوند نزديكى دارد، فراموش كند.

5. معناى فراموش كردن آيات قرآن توسط پيامبر صلي الله عليه و اله، التفات نداشتن آن حضرت به عمل به مقتضاى آيات است. حال آنكه هيچ خردمندى، توجه نداشتن پيامبر صلي الله عليه و اله به عمل به آيات را نمى پذيرد.78]

بخارى حديثى را بدين مضمون روايت كرده كه عده اى از ابن عباس، پسر عمو و حامى حضرت على (ع) و پس از او، از محمدبن حَنفيه، فرزند [حضرت] على (ع) و از خود آن [حضرت ]كه نزد شيعيان، شخصيت اصلى اهل بيت عليهم السلام است، مى پرسند: «آيا [حضرت ]محمد صلي الله عليه و الهچيزى به ميراث نهاد؟» هركدام از اين چهره هاى سرشناس پاسخ مى دهند كه او غير از آنچه مى تواند بين دو جلد يافت شود، چيز ديگرى باقى نگذارد. ابن حجر مى گويد: «[حضرت] محمد صلي الله عليه و اله هيچ بخشى از قرآن را كه بايد از سوى عموم در نماز تلاوت شود، از مصحف حذف نكرد.»79 اين سخن نشان مى دهد، [آن دسته از ]آيات قرآنى از مصحف حذف شده اند كه به تلاوت آنها از سوى عموم نيازى نيست. از نگاه ابن حجر، اين حديث وجود خارجى آياتى را انكار مى كند كه بايد وارد مصحف شوند [ولى نشده اند]. اين مسئله بر اين امر دلالت دارد كه آياتى هستند كه نبايد وارد مصحف شوند. ابن حجر اين گونه تفسير حديث خود را مؤيد به ديگر روايات رسيده از صحابه مى داند. اين روايات مى گويند: برخى آيات قرآنى نازل شدند، اما پس از نزول، تلاوت آنها نسخ گرديد. اين موضوع، به استمرار اعتبار فقهى احكام آنها خدشه اى وارد نكرده و فقط تلاوتشان از مصحف حذف گرديده است. يك نمونه از اين نوع نسخ را در خبر دادن عمر از حذف آيه «رجم»، مى توان ملاحظه كرد.

[آيه رجم، نمونه نسخ تلاوت و بقاى حكم: نكاتى درباره آيه «رجم» قابل توجه است: (روايات در نقل نص آيه «رجم» مختلف و چند زبان هستند: الف. «اِذا زنى الشيخ و الشيخة فارجموهما ألبتّة نكالاً من اللّه و اللّه عزيز حكيم»؛ ب. «الشيخ و الشيخة فارجموهما ألبتّة بما قضيا من اللذة»؛ ج. «إنّ الشيخ و الشيخة اِذا زنيا فارجموهما ألبتّة.» اختلاف در نقل نص آيه «رجم» خود مؤيد عدم صحت آن است.80

1. سستى و ضعف تأليف كلام در آيه «رجم»، نشانه دور بودن آيه «رجم» از ساحت مقدس قرآن كريم مى باشد.81

2. در قرآن موجود، آيه اى كه از آن حكم رجم استفاده شود، وجود ندارد. اگر روايات بازگوكننده آيه «رجم» صحيح باشند، معنايش اين است كه حتما يك آيه از قرآن حذف گرديده است. اين مطلب تحريف قرآن موجود را اثبات مى كند. در حالى جاى خود با دلايل متقن عدم تحريف قرآن اثبات شده است.

3. نقل است كه عمر هنگام جمع آورى قرآن، پس از پيامبر صلي الله عليه و اله، آيه «رجم» را براى زيدبن ثابت آورد، ولى زيد اين آيه را نپذيرفت، آن هم به اين دليل كه عمر تنها بود و شاهد ديگرى بر اين امر نداشت. از اين مطلب به دست مى آيد كه آيه «رجم» از قرآن نبوده است؛ زيرا پيامبر صلي الله عليه و اله كاتبانى داشت و آنها آيات نازل شده را براى آن حضرت مى نوشتند، صحابه نيز مصاحفى داشتند كه در زمان رسول خدا صلي الله عليه و الهنوشته بودند و در زمان آن حضرت نيز حافظان قرآن بودند كه قرآن را حفظ كرده بودند و هيچ بخشى از آن از بين نرفته بود. حال اگر واقعا آيه «رجم» بخشى از قرآن بود، چرا هيچ يك از كاتبان وحى يا صحابه و يا حافظان قرآن، ادعاى عمر را مبنى بر قرآنى بودن آيه «رجم» تأييد نكردند؟82

4. هم صدايى صحابه در مخالفت با پندار عمر، موجب شده كه خود او به شك افتد. به همين علت، حتى در زمان حكومت خود جرئت نكرد دستور دهد آيه «رجم» را در قرآن ثبت نمايند. اين بهانه كه «ترس از اينكه مردم بگويند: عمر در كتاب خدا افزوده است مانع اين كار شده»، قابل قبول نيست؛ زيرا همگان مى دانند كه اگر عمر در كارى قاطعيت داشت، ترس از مردم مانع او نمى شد. بنابراين، آيه بودن حكم رجم حتى نزد مدعى ـ كه خود به شك افتاد ـ ثابت نيست.83

5. درباره آيه «رجم» ادعا شده كه تلاوت اين آيه نسخ گرديده، اما حكم آن معتبر باقى مانده است. در نقد اين سخن بايد گفت: تنها راه اثبات حكم، نصّ آن است. بنابراين، با زوال نصّ، حكم هم منتفى خواهد شد. به نظر نمى رسد حكمتى بر منتفى شدن تلاوت به تنهايى مترتب گردد؛ زيرا با وجود دوام حكم و عدم نسخ آن، نسخ تلاوت آن، چه فايده اى مى تواند داشته باشد؟84 اگر مصلحت، نزول چنين آيه اى را ايجاب كرده و اين آيه، بر حكم تشريعى ثابت اشتمال داشته، به چه مناسبت تلاوت چنين آيه اى نسخ شده، در حالى كه مصلحت، بقاى تلاوت آن را ايجاب مى كند تا سندى براى حكم شرعى باشد.85]

آيات ديگرى هم منسوخ گرديده اند كه نسخ آنها شامل تلاوت و حكم است. در روايات، نمونه اين نوع نسخ، حديث انس درباره اشاره قرآن به شهيدان بئر معونه است.

[روايت انس: انس درباره شهداى بئر معونه نقل مى كند كه آيه «بلغو عنا قومنا انا قد لقينا ربنا فرضى عنا و رضينا عنه» نازل شد و ما آن را تلاوت كرديم. سپس تلاوت آن آيه نسخ گرديد.86 به دلايل زير، روايت انس را نمى توان پذيرفت: (سهيلى مى گويد: «در آيه ادعاشده توسط انس، جلوه اعجاز كلام خداوند ديده نمى شود.»

ظاهرا چنان كه بخارى روايت كرده، آيه ادعاشده توسط انس، آيه قرآنى نيست، بلكه روايت پيامبر صلي الله عليه و اله است؛ زيرا آن حضرت به مردم فرمود: «دوستان شما به شهادت رسيدند و از خداوند درخواست كردند كه به شما خبر دهد شهدا مورد رضايت خداوند قرار گرفته اند.»)87

1. رواياتى نظير روايت انس، خبر واحد است. مسلمانان در اين موضوع اتفاق نظر دارند. همان طور كه خود قرآن با خبر واحد ثابت نمى شود، نسخ قرآن را نيز نمى توان با خبر واحد اثبات نمود. بنابراين، روايت انس نمى تواند نسخ تلاوت آيه اى و حذف آن را از قرآن اثبات كند. علاوه بر اجماع و اتفاق نظر مسلمانان، طبيعت هر موضوع حساس و مهم اين است كه به سرعت در ميان مردم شايع و معروف مى شود. بنابراين، نقل يك حادثه با خبر واحد، خود دليل بر عدم وقوع آن حادثه و نيز دروغ بودن آن خبر و يا اشتباه خبردهنده است؛ زيرا اگر صحت داشت، افراد زيادى آن حادثه مهم را نقل مى كردند و ميان مردم به طور گسترده شايع مى گشت. بنابراين، چگونه مى توان قرآنى بودن آيه ادعاشده توسط انس را با خبر واحد اثبات نمود و مدعى شد كه اين آيه از آيات قرآن بوده است كه تلاوتش نسخ شده است؟

2. مسئله نسخ تلاوت كه در روايت انس مطرح شده، همان عقيده به نقصان قرآن است. در حالى كه عالمان با دلايل متقن اثبات شده است كه قرآن از تحريف به نقيصه مصون مانده است.88

موارد ديگرى هم وجود دارند كه از جمله آنها عبارتند از:

]1.] اظهار ابىّ مبنى بر اينكه سوره «احزاب»، ابتدا همان قدر طولانى بود كه سوره «بقره» است.

[روايت ابىّ: ابىّ چنين نقل مى كند: «سوره احزاب به اندازه سوره بقره بود و ما آيه رجم را در آن تلاوت مى كرديم.» به دلايل زير، اين روايت را نمى توان پذيرفت:

1. به نظر مى رسد اين حديث را برساخته اند و به صحابى بزرگ، ابىّ بن كعب، نسبت داده اند؛ زيرا مشاهده نشده كه مصحف او با مصاحف ساير صحابه چنين اختلافى داشته باشد، حتى احتمال اين مطلب نيز مردود است. شايد با ساختن اين حديث از زبان او، خواسته اند مدعاى عمر را نسبت به آيه «رجم» تأييد نمايند تا او در اين پندار تنها نمانده باشد.89

2. روايات در تعداد آيات اوليه سوره «احزاب» و آياتى كه از آن حذف شده اند، اختلاف نظر دارند. همين مطلب، مؤيد جعلى بودن اين قبيل روايات است. اين اختلاف نظرها بدين قرارند:

الف. چنان كه گذشت، ابىّ سوره «احزاب» را هم اندازه با سوره «بقره» دانست. مى دانيم كه اكنون سوره «احزاب» 73 آيه دارد؛ پس با در نظر گرفتن اين نكته، از روايت منسوب به ابىّ به دست مى آيد كه 213 آيه از سوره «احزاب» حذف شده است. در واقع، تعداد آيات آن 286 آيه بوده است.

ب. عايشه نقل مى كند كه تعداد آيات سوره «احزاب» 200 آيه بوده است. از اين روايت استفاده مى شود كه 127 آيه از سوره «احزاب» حذف شده است.

ج. ابوموسى روايت مى كند: سوره «احزاب» به اندازه سوره «برائت» بود. از اين روايت به دست مى آيد كه 56 آيه از سوره «احزاب» حذف شده است.

د. حذيفه مى گويد: سوره «احزاب» را از پيامبر صلي الله عليه و اله فرا گرفتم، بعدها 70 آيه از اين سوره را فراموش كردم و هرگز آنها را نيافتم. از اين روايت به دست مى آيد كه در واقع تعداد آيات سوره «احزاب» 143 آيه بوده است.90

3. در روايات مذكور، به از دست رفتن آيات فراوانى از سوره «احزاب» اشاره شده است. وقتى آيات قرآن نازل مى شد، پيامبر صلي الله عليه و الهكاتبان وحى را فرا مى خواند تا آن آيات را بنگارند. بنا بر روايات يادشده، چگونه ممكن است بخش عمده سوره «احزاب»، از دست رفته و فراموش شده باشد؟ چگونه همه صحابه چنين حجم زيادى از آيات يك سوره را فراموش كردند؟ اگر گفته شود: آيات از دست رفته سوره احزاب مشمول نسخ تلاوت و حكم گرديده اند و وارد قرآن فعلى نشده اند، در پاسخ گفته مى شود: نسخ تلاوت و حكم بى پايه و اساس است.91]

[2.] سخن حذيفه مبنى بر اينكه «آنان يك چهارم سوره "توبه" را امروز تلاوت نمى كنند.»

[روايت حذيفه: از حذيفه نقل است كه شما يك چهارم سوره «برائت» را تلاوت نمى كنيد. همان كه شما آن را سوره «توبه» مى ناميد، در حالى كه سوره «عذاب» است.92 بنا بر نقل ديگر: آنچه شما سوره «توبه» مى ناميد، سوره «عذاب» است. به خدا سوگند، احدى را وانگذاشته، مگر آنكه او را مورد نكوهش قرار داده است، شما فقط يك چهارم آن را نمى خوانيد.93 به دلايل زير، روايت حذيفه نادرست است:

1. حذف از سوره «توبه» چه زمانى صورت گرفته است؟ آيا در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و اله يا پس از وفات آن حضرت؟ چه كسى جرئت كرد آن را حذف كند؟ آيا مشركان كه از بين رفته بودند چنين كارى كردند، يا منافقان كه همواره از ترس رسوا شدن در هراس به سر مى بردند؟

2. اگر سوره «برائت» به اندازه اى بود كه حذيفه نقل مى كند، مى بايست از جمله سور طولانى به حساب آيد و ديگر، عثمان در عذرتراشى براى اينكه چرا آن را پس از سوره «انفال» قرار داد، نياز نداشت بگويد: آخرين سوره اى بود كه بر پيامبر صلي الله عليه و اله نازل شد و داستان آن شبيه داستان سوره «انفال» بود. بنابراين، پنداشتم كه جزو سوره «انفال» است.

3. حذيفه از نخستين كسانى است كه براى يكسان و يكدست شدن مصاحف كوشيد. او عثمان را وادار به اين كار كرد. با اين حال، چگونه ممكن است سخنى بگويد كه بر اختلاف و كاستى مصاحف دلالت كند؟ اينها از جمله دروغ هايى است كه برساخته و به ياران اهل بيت عليهم السلام نسبت داده اند تا از مرتبه ايشان بكاهند، هرچند قداست قرآن را لكه دار سازد.94]

اينها احاديث صحيحى بود كه مثال هاى «نسخ حكم و تلاوت» و «نسخ تلاوت و بقاى حكم» را ارائه مى كنند و نمونه هاى محذوفات قرآنى از مصحفند. محذوفات [قرآنى ]به دو دسته تقسيم مى شوند:

[1.] آياتى كه حكم و تلاوت آنها نسخ گرديده و از قرآن سند و قرآن منبع حذف شده اند.

[نسخ تلاوت: روايات بسيارى از طريق اهل سنت درباره آياتى از قرآن و سوره هايى وارد شده است كه اين آيات و سوره ها در قرآن فعلى موجود نيستند. با توجه به اينكه برخى از اين روايات در كتب صحاح و مسانيد معتبر وارد شده اند، تكذيب اين روايات براى عده اى از عالمان اهل سنت ممكن نبوده است. از سوى ديگر، قبول مضمون آن روايات به معناى قبول وقوع تحريف در قرآن مجيد است. بنابراين، عده اى از عالمان اهل سنت براى حفظ قداست قرآن، مسئله نسخ تلاوت را پيش كشيده اند.95 اين مشكل با تغيير عبارت و به كار گرفتن اصطلاح «منسوخ التلاوه» يا «منسى التلاوه»، چنان كه بعضى از بزرگان اهل سنت بدان ملتزم شدند، حل نمى گردد؛ زيرا آن موضوع، نوعى پيچيدگى در تعبير است و آشكار است كه تغيير عنوان، واقعيت معنون را دگرگون نمى سازد. قايلان به نسخ تلاوت، كه از نسخ تلاوت برخى آيات سخن مى گويند، يا بايد وقوع اين مسئله را در عهد پيامبر صلي الله عليه و اله و توسط آن حضرت بدانند و يا معتقد باشند كسانى كه پس از پيامبر صلي الله عليه و الهزعامت و رياست مسلمانان را به عهده گرفتند، نسخ تلاوت را انجام داده اند. اگر قايلان به نسخ تلاوت، وقوع نسخ تلاوت را به پيامبر صلي الله عليه و الهنسبت دهند، اين موضوع نياز به اثبات دارد. رواياتى كه حاكى از نسخ تلاوت آيات قرآن در عهد پيامبرند، خبر واحد هستند. مسلمانان در اين موضوع اتفاق نظر دارند همان طور كه خود قرآن با خبر واحد ثابت نمى شود، نسخ قرآن را نيز نمى توان با خبر واحد اثبات نمود. علاوه بر اجماع مسلمانان، طبيعت هر موضوع حساس و مهم اين است كه به سرعت در ميان مردم شايع مى شود. بنابراين، نقل يك حادثه با خبر واحد، خود دليل بر عدم وقوع آن حادثه و نيز دروغ بودن آن خبر و يا اشتباه خبردهنده است؛ زيرا اگر صحت داشت، افراد زيادى آن حادثه مهم را نقل مى كردند و ميان مردم به طور گسترده شايع مى گشت.96 بنابراين، نسخ تلاوت آيات قرآن در عصر پيامبر صلي الله عليه و الهرا كه مبتنى بر اخبار واحد است، نمى توان پذيرفت. افزون بر اين، نسبت دادن نسخ تلاوت به شخص پيامبر صلي الله عليه و اله با مضمون روايات ديگر كه دالّ بر اسقاط برخى از آيات بعد از رحلت پيامبرند، مخالفت دارد. اگر قايلان به نسخ تلاوت، وقوع نسخ تلاوت را به كسانى كه پس از پيامبر صلي الله عليه و الهعهده دار زعامت مسلمانان بودند نسبت دهند، اين امر عينا همان قول به تحريف قرآن است؛ زيرا در جاى خود ثابت شده كه نسخ قرآن پس از پيامبر صلي الله عليه و اله جايز نيست. توضيح آنكه اگر از يك سو، نسخ پس از پيامبر صلي الله عليه و اله جايز نباشد و از سوى ديگر، قايل به نسخ تلاوت پس از پيامبر صلي الله عليه و اله باشيم، اين امر همان عقيده به تحريف قرآن است؛ عقيده اى كه بطلان آن با دلايل متقن اثبات شده و با آيه «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.» (حجر: 9) منافات دارد؛ زيرا خداوند در اين آيه، حفظ قرآن را از تحريف و هر زيادت و كاستى تضمين كرده است. جاى شگفتى است آنان كه قايل به نسخ تلاوتند، از عدم تحريف قرآن نيز دفاع كرده اند. آنان از اين امر غفلت نموده اند كه با قايل شدن به نسخ تلاوت، ديدگاه خود را درباره عدم تحريف قرآن نقض كرده اند.97]

[2.] آياتى كه فقط تلاوت آنها نسخ گرديده و فقط از قرآن سند حذف شده است.

قاضى ابوبكر باقلانى بيان مى كند: تمام قرآن از جانب خداوند نازل شده است و همو فرمان داده كه به شكل مكتوب، ضبط گردد، بجز آنچه كه او نسخ كرده است. قرآن همين چيزى است كه بين دو جلد قرار دارد؛ نه كوچك ترين چيزى از آن كاسته و نه ذره اى به آن افزوده گرديده است.98

قاضى به تعريف مصحف پرداخته است و نه قرآن. تنها آيات قرآنى كه تلاوت آنها از آن دو شيوه نسخ99 متأثر نگرديده، وارد مصحف شده اند. بنابراين، تمام متونى كه تلاوت و حكم آنها و تمام متونى كه فقط تلاوت آنها، بى اعتبار گرديده اند، از شمول مصحف خارجند. در نسخ تلاوت و بقاى حكم، حكم همچنان مى تواند معتبر باقى بماند. مثال اين شيوه، آيه «رجم» است. بنابراين، در مورد محتواى رسمى قرآن، نمى توان نظريات اسلامى ناسخ و منسوخ را ناديده گرفت. اين نظريات، روايات مسلمانان از تاريخ جمع آورى متون قرآن را تحت تأثير خود قرار داده تا جايى كه مسلمانان مجبور شده اند [حضرت ]محمد صلي الله عليه و اله را به طور عمد و نظام مند از تمام مراحل تدارك و انتشار رسمى متون قرآنى امروزى ما، كنار بگذارند.

خَطابى درباره سخن زيد مبنى بر درگذشت پيامبر صلي الله عليه و اله پيش از جمع آورى قرآن، چنين نظر داده است: احتمال دارد دليل اينكه پيامبر صلي الله عليه و الهقرآن را در مصحفى جمع آورى نكرد، احتمال وقوع نسخ و تأثير آن بر برخى از احكام فقهى و يا بر تلاوت بعضى از آيات قرآنى باشد. اما وقتى نزول قرآن با رحلت پيامبر صلي الله عليه و اله متوقف گرديد، خداوند جانشينان او را براى گردآورى متون قرآنى، در جهت تحقق وعده الهى مبنى بر حفظ آنها ترغيب نمود.100

احتمال وقوع نسخ، علت عدم جمع آورى قرآن توسط پيامبر صلي الله عليه و اله: به نظر خطابى، احتمال دارد علت آنكه پيامبر صلي الله عليه و اله قرآن را در مصحفى جمع آورى نكرد، احتمال وقوع نسخ باشد. زركشى، سيوطى، محمدطاهر كردى، زرقانى و صبحى صالح اين ديدگاه را پذيرفته اند.101 ديدگاه مذكور قابل پذيرش نيست. اگر منظور آنان از نسخ، نسخ تلاوت باشد، پيش تر بى پايه و اساس بودن آن را اثبات كرديم و اگر منظور آنان از نسخ، نسخ حكم و بقاى تلاوت باشد، با وجود احتمال وقوع اين قسم از نسخ در حيات پيامبر صلي الله عليه و اله، هيچ مشكلى به بار نمى آيد كه آن حضرت به جمع آورى قرآن اقدام كند؛ زيرا در نسخ حكم و بقاى تلاوت، كانون اثرپذيرى، حكم است و نه تلاوت، و در جمع آورى قرآن، آنچه مورد توجه است، تلاوت آيات قرآن است.]

زركشى، خطر نقش آفرينى [حضرت ]محمد صلي الله عليه و اله در جمع آورى متون قرآن را چنين مى داند: با وجود مسئله نسخ، كه همواره احتمال وقوع آن بود، اگر پيامبر صلي الله عليه و اله، قرآن را در مصحفى گرد مى آورد و سپس تلاوت برخى آيات آن، منسوخ مى گشت، زمينه كشت بذرهاى فساد در اسلام مهيا مى شد. خداوند متون قرآنى را در حافظه مسلمانان صيانت نمود تا آن گاه كه احتمال وقوع نسخ، به كلى منتفى گردد.102

واژه «نسخ» در اين دو اظهارنظر، آشكارا فقط به نسخ تلاوت اشاره دارد.

[برداشت غلط از كلام خطابى: مؤلف بيان مى كند: واژه «نسخ» در سخنان خطابى و زركشى فقط به نسخ تلاوت اشاره دارد. اين كلام مؤلف درباره سخن زركشى صادق است، ولى در مورد اظهارنظر خطابى صادق نيست؛ زيرا خطابى بيان نمود: احتمال دارد علت آنكه پيامبر صلي الله عليه و اله قرآن را در مصحفى جمع آورى نكرد، احتمال وقوع نسخ و تأثير آن بر برخى از احكام فقهى و يا بر تلاوت بعضى از آيات قرآن باشد. ملاحظه مى شود كلام خطابى به وضوح نشان مى دهد كه منظور وى از نسخ فقط نسخ تلاوت نبوده، بلكه نسخ احكام آيات قرآن نيز بوده است.]

دانشمندان اروپايى، با وجود اينكه احاديث فراموشى [حضرت] محمد صلي الله عليه و اله و يا آيه اى كه تنها تلاوت آن منسوخ گرديده است در نظر گرفته اند، از نكته اصلى، غفلت نموده اند. به روايت عبداللّه بن مسعود، پيامبر صلي الله عليه و آله تلاوت آيه خاصى از قرآن را به او مى آموزد. وى اين آيه را حفظ مى كند و در مصحف شخصى خود مى نگارد. شب هنگام، زمانى كه براى نماز به پا مى خيزد و مى خواهد آن آيه را تلاوت كند، حتى يك هجا از آن را به خاطر نمى آورد. پگاه كه مى رسد، مصحفش را مى گشايد و مى بيند كه آن صفحه سفيد است! موضوع را با پيامبر صلي الله عليه و اله در ميان مى گذارد و از زبان او مى شنود كه آيه موردنظر، همان شب نسخ گرديده است.

[روايت ابن مسعود و ابن عمر: عبداللّه بن عمر روايتى تقريبا مشابه با روايت ابن مسعود بدين قرار نقل كرده است: «پيامبر صلي الله عليه و اله به دو تن سوره اى آموخته بود، آن دو اين سوره را مى خواندند تا آنكه شبى هنگام نماز نتوانستند هيچ يك از كلمات سوره را به ياد بياورند. بامداد، شتابان به نزد پيامبر صلي الله عليه و الهآمدند و واقعه را بيان كردند. آن حضرت به آنان فرمود: اين سوره نسخ شد و ديگر به فكر آن نباشيد.»103 به دلايل زير، روايات عبداللّه بن عمر و ابن مسعود را نمى توان پذيرفت:

1. آيا پيامبر صلي الله عليه و اله فقط به ابن مسعود و آن دو تنى كه در روايت عبداللّه بن عمر ياد شده، سوره را آموخت يا به همه مسلمانان؟ اگر به همه آموخته بود، چرا روايات مورد بحث فقط افراد مذكور را ياد مى كنند و از ديگران يادى نمى نمايند؟

2. آيا هرچه از قرآن نسخ مى گشت، مردم آن را فراموش مى كردند؟ اگر چنين باشد، پس چرا ديگر عبارات ادعايى با وجود نسخ شدن از خاطر مردم نرفت؟ مثلاً، آيه مربوط به شهداى بئر معونه و دو سوره «خلع» و «حفد» كه ادعا مى شود آيات قرآن بودند و تلاوت و حكمشان نسخ گرديد، چرا فراموش نگشتند؟

3. تاريخ به ما مى گويد: پيامبر صلي الله عليه و اله كاتبان مخصوصى داشت كه آيات را به محض نزول مى نوشتند و آنها را ضبط مى كردند. همچنين عده اى از صحابه، مصاحف اختصاصى داشتند كه آيات را به محض استماع مى نگاشتند. حال با توجه به مطالب مذكور، اين سؤالات پيش مى آيد: آيا پيامبر صلي الله عليه و اله سوره هايى را كه قرار بود نسخ گردند در مصحف مى نوشت و دستور كتابت آنها را مى داد؟ و اگر آنها را مى نوشت، پس از نسخ، آنها را حذف مى كرد يا خودشان از صفحه مصحف زدوده مى شدند يا آنكه آنها را به حال خودشان مى گذاشت؟ و اگر آيات و سور منسوخ التلاوه خود به خود حذف مى شدند، چرا آيات و سورى كه ادعا مى شود نسخ گشته اند، هنوز در كتب مضبوط مى باشند؟

4. در روايات مورد بحث، از نسخ تلاوت سوره اى و يا آيه اى سخن به ميان آمده است. همان گونه كه بيان شد، مسئله نسخ تلاوت يك ادعاى نادرست است و پيش تر اين مطلب را اثبات كرديم.104]

نولدكه چنين استدلال مى كند: جمع آورى كامل تمام قرآن توسط [حضرت ]محمد صلي الله عليه و اله تقريبا غيرممكن بود؛ زيرا بنا بر روايات مسلمانان و حتى شهادت خود قرآن، آن [حضرت ]نه تنها بخش هايى از قرآن را فراموش كرده، بلكه قسمت هايى از آن را به طور عمد تغيير داده است.105

در اينجا به شهادت آيات 106 سوره «بقره» و 6ـ7 سوره «اعلى»، استناد شده است.

[ديدگاه نولدكه درباره فراموشى پيامبر صلي الله عليه و اله: نولدكه بيان مى كند كه به شهادت آيات 6ـ7 سوره «اعلى» و 106 سوره «بقره»، پيامبر صلي الله عليه و اله بخش هايى از قرآن را فراموش كرده است. اين ديدگاه را نمى توان پذيرفت؛ زيرا منظور از استثناى وارد در آيه «سَنُقْرِؤُكَ فَلَا تَنسَى إِلَّا مَا شَاء اللَّهُ» (اعلى: 6ـ7)، بيان وقوع نسيان از جانب پيامبر صلي الله عليه و اله نيست؛ چراكه اين آيه در مقام امتنان و منت گذاشتن است و اگر پيامبر صلي الله عليه و اله قرار باشد كه به زودى بخشى از آنچه را كه قرائت مى كند فراموش كند، ديگر منت گذاشتن معنا نخواهد داشت. در حقيقت، استثناى در اينجا براى بيان قدرت عام خداوند متعال است و اينكه اين قدرت الهى ثابت و در تمام احوال جارى است، هرچند خداوند متعال اين قدرت را در بعضى موارد اعمال نكند.106 آيه «مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا» (بقره: 106) به اهل كتاب اشاره مى كند كه در تلاش براى تشكيك در معتقدات مسلمانان، مى گفتند: دين خداوند قابل تبديل و تغيير نيست؛ بنابراين، دين جديد جايگاهى ندارد. اين آيه در ردّ شبهه ايشان وارد شده است؛ به اين معنا كه مادامى كه حيات آدمى به طور مستمر در حال دگرگونى است، مصلحت هاى ايشان هم دگرگون مى گردد، پس نسخ شريعت پيشين با شريعت جديد به مقتضاى مصالح موجود بوده است و همه شرايع ـ برحسب شرايط موجود ـ چاره سودمند، بلكه بهترين چاره اند و جمله «أو نُنسِهَا» بدين معناست كه نشانه هاى آن به اين علت كه دوره و مدتش به طول انجاميده است، از صفحه ذهن ها محو شده و در كتاب هستى ديگر از آنها ياد نمى شود.107 طبيعى است كه بحث اصلى در اينجا بر سر فراموش گردانيدن، كه در آيه با «نُنسِها» ياد شده، پيش آمده است. مفسّران، عبارت «نُنسِها» را برحسب قرائت هاى مختلف به چند معنى گرفته اند: فراموش گردانيدن، تأخير افكندن و ترك كردن. ولى به هر حال، هريك از اين معانى هم كه گرفته شود، سؤال اصلى اين است كه آيا اين آيه شامل حال رسول خدا صلي الله عليه و اله نيز خواهد بود يا نه؟ آيا پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله نيز چيزى از آيات الهى را از خاطر برده و به ياد نياورده و يا نه؟ عده اى از عالمان اهل سنت، مانعى نمى بينند كه فراموشى در حفظ آيات الهى بر پيامبر صلي الله عليه و اله هم دست داده باشد. پژوهشگران شيعه، بنا بر اظهار علّامه مجلسى، همگى بجز شيخ صدوق و شيخش ابن وليد، انبيا را از خطا و نسيان منزه مى دانند و مستند اين دو تن نيز طبق آنچه شهيد در ذكرى اشاره كرده است، اخبار متروكى است كه از ساير فرق اسلامى گرفته شده است. سيوطى در الدرالمنثور و لباب النقول و ابن كثير، نقل كرده اند كه چون گاهى رسول خدا صلي الله عليه و اله آياتى را فراموش مى فرمود، خداوند اين آيه را فرستاد كه «هرچه را نسخ كنيم و يا فراموش گردانيم بهتر از آن خواهيم آورد.» اما بايد اضافه كرد كه اجماع عالمان بر اين است كه اين نسيان نمى تواند در تبليغ راه يابد؛ يعنى پيامبر صلي الله عليه و اله چيزى از آيات خدا را فراموش نكرده و آنچه بوده ابلاغ فرموده است. پس در برابر تفسير آيه مورد بحث، وجه استدلال چه مى تواند باشد؟ در خصوص استناد بدين آيه، بايد گفت: اين آيه به هيچ وجه شامل حال پيامبر صلي الله عليه و اله نمى شود. او از شمول اين آيه خارج بود؛ زيرا خداوند فرموده بوده: «وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ» (كهف: 24)؛ و چون فراموش كردى پروردگارت را ياد كن. اضافه بر آن، پيش از نزول آيه مورد بحث، كه مدنى است، از همان زمان كه پيامبر صلي الله عليه و الهدر مكه بود و اوايل نزول وحى بود، خداوند بر او منت نهاده بود كه: «سَنُقْرِؤُكَ فَلَا تَنسَى إِلَّا مَا شَاء اللَّهُ.» (اعلى: 6ـ7) اين منت بزرگ خداوند است بر رسول خود. اگر پيامبر صلي الله عليه و الهمثل سايرين، آيات را فراموش مى كرد، ديگرى نيازى به اين منت نبود. اما استثناى «إِلَّا مَا شَاء اللَّهُ»چيزى از قدرت اين نظر نمى كاهد. اين استثنا تنها قدرت خدايى را مى رساند و بس. استثنا در اينجا منقطع است و براى تأكيد نفى است. امام صادق (ع)فرمود: نه هرگز خداوند خواست و نه وحى را خواهد برد. در اين باره نيز مى توان گفت: نه هرگز خداى خواست و نه پيامبر صلي الله عليه و اله را در امر تبليغ رسالت دچار نسيان ساخت. پس پيامبر صلي الله عليه و اله از شمول اين آيه خارج است.108]

روايات مسلمانان كه تاكنون بررسى كرده ايم و نولدكه آنها را از معنا انداخته است، بسيار ظريف تر از چيزى هستند كه او و شوالى فهميده اند. مفسران از نسخ حكم يا تلاوت آيات قرآن خبر مى دهند و ما آموخته ايم كه نسخ تلاوت در نظريه اصوليان از دو بعد برخوردار است: نسخ تلاوت و حكم؛ نسخ تلاوت تنها. در قسم اخير، نسخ به اعتبار حكم لطمه اى نمى زند و طبعا، هيچ اعتبارى از نظر محتويات مصحف ندارد. در مرحله توسعه علم فرعى نسخ، سه پديده از هم متمايز گرديدند:

1. نسخ حكم و تلاوت: در اين شيوه، حكم و تلاوت هر دو نسخ گرديده و ادعا مى شود آيه اى از قرآن بوده است [كه اكنون نيست].

2. نسخ حكم و بقاى تلاوت: در اين شيوه، يك حكم قرآن يا سنت جايگزين يك حكم قرآنى گرديده ويا يك حكم سنت يا قرآن، جايگزين يك حكم سنت شده است.

3. نسخ تلاوت و بقاى حكم: در اين شيوه، تلاوت آيه اى از قرآن نسخ شده بى آنكه هيچ خدشه اى به اعتبار حكم آن در كاربردهاى فقهى وارد گردد. (اصول فقه، كاربردهاى برخى از احكام فقهى را با اين شيوه از نسخ توجيه مى كند.)

مفسران درباره شيوه اول و دوم نسخ، سخن گفته اند و اين دو شيوه در اظهارات نولدكه نيز به چشم مى خورد. اما نه نولدكه و نه هيچ نويسنده ديگر اروپايى كه تاريخ جمع آورى متون قرآن را نگاشته، با وجود بهره گيرى از روايات مسلمانان، متوجه فشار شيوه سوم نسخ در شكل دادن به اخبار اقدامات زيد، نشده اند. بدون بررسى موشكافانه در مورد پيدايش و توسعه شيوه سوم نسخ نيل به فهم معناى پيكره كلى اظهارات مسلمانان در مورد تاريخ جمع آورى (جمع آورى هاى) متون قرآن، ممكن نيست. همچنين بدون اين بررسى دقيق، احتمال نمى رود بتوان ويژگى سازش آميز مراحلى را آشكار ساخت كه قرآن به روايات مسلمانان، طى كرده است. مى توان نشان داد كه شيوه هاى سه گانه نسخ، محصول توافقى بودند كه دوران ممتدى از اضطراب، آنها را ضرورى ساخته بود. اين اضطراب ناشى از ناسازگارى هاى ظاهرى ميان متون سنت، ميان فقه و سنت و ميان سنت و قرآن بود. اينكه مستند قرآنى حكمى فقهى چه بوده، موضوع مباحثاتى گرديد. در اين مباحثات، تنها دو شيوه از شيوه هاى نسخ مى توانستند با قرآن مرتبط باشند. اين دو شيوه، بر حذف متونى از قرآن سند دلالت دارند. اين محذوفات طبيعتا تنها بر مبناى گزارش هاى حديثى مى توانستندامرى مستندتلقّى شوند.

شيوه سوم نسخ (نسخ حكم و بقاى تلاوت)، بى طرفانه به اين مطلب اشاره مى كند كه يا قرآن منبع است يا سنت. نحوه بيان اين شيوه نسخ بيانگر نگرانى اصوليان از وجود برخى آيات در متون قرآن است؛ آياتى كه رد شدن احكام آنها از سوى فقيهان موجب بى اعتبارى آنها گرديد. قرآن سند همواره يك منبع نيست. شيوه نسخ حكم و تلاوت، نمايانگر رسميت بخشيدن به اين نظر اساسا تفسيرى است كه [حضرت ]محمد صلي الله عليه و اله بخش هاى نامعينى از وحى قرآنى را فراموش كرده يا به فراموش كردن آنها وادار شده است. نسخ تلاوت و بقاى حكم، بيانگر اين ادعا است كه برخى از احكام فقهى منشأ قرآنى دارند. از اين احكام در متون انتقال يافته قرآن سند (مصحف)، نه تنها اثرى نيست، بلكه در مواردى نظير مجازات سنگ سار، حكم بيان شده در مصحف، با آن در تضاد است. خلاصه، اين شيوه بازگوكننده تلاشى است كه براى ارائه توجيهات نظرى از يك متن خيالى به عمل آمده است. نسخ تلاوت و بقاى حكم، با مشكلات خاص خود روبه روست. اگر تلاوت آيه اى واقعا نسخ گرديده، حكم استنباط شده از آن، حكمى است كه در منبع موثق موجود، فاقد تكيه گاه است. برخى از علما نسخ تلاوت و بقاى حكم را هرگز نپذيرفته اند.109 فقط بعضى از اصوليان، نسخ تلاوت و بقاى حكم را ابداع كردند. آنان صلاح را در آن ديدند كه اين شيوه از نسخ را به علت شباهت آن با نسخ تلاوت و بقاى حكم در اصطلاح، نسخ التلاوه دون الحكم بنامند. آنان اين نام گذارى را با تغيير «واو» كه در وسط اصطلاح نسخ التلاوه و الحكم قرار دارد به «دون» انجام دادند. از نظر اصوليان، نسخ تلاوت و بقاى حكم نسبت به نسخ تلاوت و حكم از مزيت معتبر بودن حكم برخوردار است. معناى نسخ در نسخ تلاوت و بقاى حكم و نسخ تلاوت و حكم، «حذف» است؛ ولى معناى نسخ در نسخ حكم و بقاى تلاوت، «جايگزينى» است. اين همان معناى صحيح نسخ است كه در قرآن و ادبيات عرب كاربرد دارد. ريشه همه اين مشكلات معنايى ناشى از نگرانى اصوليان بود. اين نگرانى برخاسته از معقول جلوه دادن تأثير آشكار و متقابل بين سه عامل فقه، سنت و قرآن، بود. اين نوع برخورد نظرى با قرآن منبع، ما را به اين نتيجه مى رساند كه مسلمانان اصلاً نمى توانند خود را صاحب قرآنى بدانند كه از پيامبر صلي الله عليه و اله به صورت مكتوب رسيده است. اين امر بيانگر آن است كه چرا احاديث متقدم، مجبور بودند عمل گردآورى متون قرآن را پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و الهبدانند. ربط قرآن سند و پيامبرى كه وحى به او نازل شده است، به هر قيمتى بايد قطع شود. اجبار مذكور به وسيله تكرار قاطعانه اين مضمون نشان داده مى شود: گردآورندگانى كه در مقام جانشينى پيامبر صلي الله عليه و الهحضور داشتند، آگاه بودند كارى را انجام مى دهند كه پيامبر صلي الله عليه و اله نه شخصا انجام داد و نه به راستى، مطابق ظاهر، به آن توصيه كرد. همچنين دغدغه خاطر و نگرانى مذكور موجب شد كه بى دليل گفته شود: بيم از زوال قرآن و باخبر شدن از فقدان آيه اى از آنكه امرى وحشت زا مى نمود، ترديد را از آنها زدود و به اقدامى وادار كرد كه به اتفاق آراء، بدعت تلقّى مى شد؛ زيرا ترديد ابوبكر، ترديد كسى بود كه سنت پيامبر صلي الله عليه و اله را در همه امور، مقدم مى شمرد و از بدعت دورى مى جست. عمر مجبور بود براى اطمينان خاطر او اين نكته را گوشزد كند كه برخى از بدعت ها، نه تنها گريزناپذير، بلكه حتى فوق العاده درخور ستايشند.

نتيجه گيرى

از بررسى دقيق مطالب جان برتن، كه از نظر گذشت، نكات چندى به دست مى آيد:

1. قرآنى كه امروزه در دستان ماست، در عصر پيامبر صلي الله عليه و اله و توسط آن حضرت گردآورى شده است.

2. مسئله نسخ تلاوت و بقاى حكم، مهم ترين علت حذف نقش پيامبر از عرصه جمع آورى قرآن است.

3. تأمل در سخنان برتن نشان مى دهد كه روش وى در تجزيه و تحليل روايات جمع آورى قرآن، بر اين اساس استوار است كه وى قرآن را بيش و پيش از هر چيز، منبعى براى استخراج تعاليم شرعى و فقهى موردنياز مسلمانان مى داند. بنابراين، روش برتن در بررسى مسئله مورد بحث همانند ديگر محققان غربى، بر اين اصل قرار ندارد كه قرآن صرفا يك اثر جاودان ادبى است.

4. اطلاعاتى كه برتن در پژوهش هاى خود ارائه داده، نشان مى دهد كه روايات جمع آورى قرآن در قرن سوم هجرى رو به گسترش و تكامل نهاده است. در حالى كه طبق پژوهش هاى دقيق، اين روايات در منابع دو قرن نخست نيز وارد شده است. با اين همه، وى سعى نكرده توضيح دهد كه آيا هيچ منبعى، ترسيم وى از تكامل اين روايات را از نظر تاريخى تأييد مى كند يا خير. همين امر مهم ترين نقد وارد بر تحقيقات برتن درباره روايات تدوين قرآن است.


پي‌نوشت‌ها:

1. J. Burton.

2. The Collection of the Quran.

3. Th. Noldeke.

4. Fr. Schwally.

5ـ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 2، ص 25.

6ـ محمدهادى معرفت، صيانه القرآن، ص 163ـ164.

7ـ ابن حجر عسقلانى، فتح البارى، ج 9، ص 9.

8ـ بدرالدين زركشى، البرهان، ج 1، ص 237و256؛ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 126؛ عبدالعظيم زرقانى، مناهل العرفان، ج 1، ص 240.

9ـ ابوعبداللّه حاكم نيشابورى، المستدرك، ج 2، ص 611.

10ـ محمدعزه دروزه، القرآن المجيد، ص 86.

11ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 9.

12ـ محمدبن اسماعيل بخارى، صحيح بخارى، ج 6، ص 592؛ اسماعيل بن كثير دمشقى، فضائل القرآن، ص 171.

13ـ احمد مختارعمر و عبدالعال سالم مكرم، معجم القراءات القرآنية، ج 1، ص 4.

14ـ سيدمحمدباقر حكيم، علوم القرآن، ص 104.

15ـ محمود راميار، تاريخ قرآن، ص 320؛ محمود ابوريه، أضواء، ص 222.

16ـ سيدابوالقاسم خوئى، البيان، ص 270.

17ـ جعفرمرتضى عاملى، حقائق هامه، ص 111ـ112.

18ـ همان، ص 112.

19ـ سيدمرتضى عسكرى، القرآن الكريم، ج 2، ص 85.

20ـ عبداللّه بن عبدالرحمن دارمى سمرقندى، سنن الدارمى، ج 2، ص 562؛ بدرالدين زركشى، همان، ج 1، ص 471؛ سليمان بن اشعث سجستانى، سنن ابى داود، ج 2، ص 54ـ55؛ ابوعبداللّه محمد ترمذى، نوادرالاصول، ص 221؛ حسام الدين متقى هندى، كنزالعمال، ج 1، ص 612ـ613؛ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 226؛ على بن ابى بكر هيثمى، مجمع الزوائد، ج 7، ص 171.

21ـ جعفرمرتضى عاملى، همان، ص 130ـ131؛ محمود راميار، همان، ص 332.

22ـ تئودور نولدكه، Geschichte des Quran، ويرايش شوالى، ج 2، ص 22.

23ـ محمود راميار، همان، ص 277ـ278.

24ـ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، المصاحف، ص 10.

25ـ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 117.

26ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 12.

27ـ همان، ص 9.

28ـ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 58.

29ـ همان، ج 1، ص 117.

30ـ محمد ترمذى، نوادرالاصول، ص 333؛ حسام الدين متقى هندى، همان، ج 1، ص 536؛ ملّامحسن فيض كاشانى، المحجه البيضاء، ج 2، ص 231؛ محمدبن على صدوق، ثواب الاعمال، ص 129.

31ـ برهان الدين باجى، جواب، برگ 12.

32ـ محمدجواد بلاغى، آلاءالرحمن، ج 1، ص 23.

33ـ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، المصاحف، ص 10.

34ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 10.

35ـ مبانى، ص 39.

36ـ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، همان، ص 6.

37ـ همان، ص 5.

38ـ همان، ص 6.

39ـ همان، ص 10.

40ـ ر.ك: همان، ص 10.

41ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 9.

42ـ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، همان، ص 10.

43ـ سليم بن قيس كوفى، كتاب سليم بن قيس، ص 73؛ على بن ابراهيم قمى، تفسير قمى، ج 2، ص 451؛ شيخ عباس قمى، سفينه البحار، ج 2، ص 414؛ ملّامحسن فيض كاشانى، همان، ج 2، ص 264.

44ـ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 117.

45ـ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، همان، ص 10؛ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 117.

46ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 10؛ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، همان، ص 10.

47ـ تئودور نولدكه، همان، ج 2، ص 15، پاورقى دوم.

48ـ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 119.

49ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 12.

50ـ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 57.

51ـ منظور آيات 128و129 سوره توبه است مترجم.

52ـ عبداللّه بن داود سجستانى، همان، ص 10.

53ـ همان، ص 9.

54ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 18.

55ـ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، همان، ص 30.

56ـ منظور آيات 128و128 سوره توبه است. مترجم

57ـ سيدابوالقاسم خوئى، همان، ص 270.

58ـ همان، ص 274ـ275.

59ـ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، همان، ص 22.

60ـ همان، ص 23ـ24.

61ـ محمود راميار، همان، ص 313ـ316.

62ـ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، همان، ص 29.

63ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 12.

64ـ همان، ص 11.

65ـ عبداللّه بن ابى داود سجستانى، همان، ص 23.

66ـ محمدهادى معرفت، صيانه القرآن، ص 164.

67ـ احمدبن حنبل، مسند احمد، ج 1، ص 189ـ190؛ محمدبن اسماعيل بخارى، همان، ج 6، ص 580ـ581؛ محمدبن احمد قرطبى، الجامع، ج 1، ص 37.

68ـ بدرالدين زركشى، همان، ج 1، ص 234.

69ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 12.

70ـ تئودور نولدكه، همان، ج 1، ص 45.

71ـ سيدابوالقاسم خوئى، همان، ص 228.

72ـ ابوالحسن ابن اثير، اسدالغابة، ج 3، ص 283.

73ـ محمدبن حسن صفار، بصائرالدرجات، ص 196؛ سيدهاشم بحرانى، البرهان، ج 1، ص 36؛ سليم بن قيس كوفى، همان، ص 96.

74ـ اسماعيل بن كثير دمشقى، همان، باب نسيان القرآن.

75ـ جعفرمرتضى عاملى، همان، ص 374ـ375.

76ـ محمدحسن مظفر، دلائل الصدق، ج 1، ص 415.

77ـ جعفرمرتضى عاملى، همان، ص 374.

78ـ همان، ص 375ـ376.

79ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 53.

80ـ سيدابوالقاسم خوئى، همان، ص 220ـ221.

81ـ جعفرمرتضى عاملى، همان، ص 352؛ محمدجواد بلاغى، همان، ج 1، ص 22.

82ـ همان، ص 348.

83ـ محمدهادى معرفت، صيانه القرآن، ص 162.

84ـ على حسن عريض، فتح المنان، ص 224.

85ـ محمدهادى معرفت، التمهيد، ج 2، ص 287.

86ـ محمدبن حبّان، كتاب الثقات، ج 1، ص 237؛ احمدبن زينى دحلان، السيره النبوية، ج 1، ص 414؛ ابونعيم احمدبن عبداللّه اصفهانى، حليه الاولياء، ج 1، ص 123.

87ـ جعفرمرتضى عاملى، همان، ص 354.

88ـ سيدابوالقاسم خوئى، همان، ص 304.

89ـ محمدهادى معرفت، صيانه القرآن، ص 170.

90ـ جعفرمرتضى عاملى، همان، ص 343ـ344.

91ـ همان، ص 345.

92ـ ابوعبداللّه حاكم نيشابورى، همان، ج 2، ص 330ـ331.

93ـ جلال الدين سيوطى، الدرالمنثور، ج 3، ص 376.

94ـ محمدهادى معرفت، صيانه القرآن، ص 173.

95ـ جعفرمرتضى عاملى، همان، ص 305.

96ـ سيدابوالقاسم خوئى، همان، ص 304.

97ـ همان، ص 222.

98ـ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 61.

99ـ منظور «نسخ تلاوت و حكم» و «نسخ تلاوت و بقاى حكم» است. مترجم

100ـ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 9، ص 9.

101ـ براى اطلاع بيشتر، ر.ك: بدرالدين زركشى، همان، ج 1، ص 235؛ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 116؛ عبدالعظيم زرقانى، همان، ج 1، ص 241؛ محمدطاهربن عبدالقادر كردى، تاريخ القرآن، ص 40؛ صبحى صالح، مباحث، ص 73.

102ـ بدرالدين زركشى، همان، ج 1، ص 235.

103ـ جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 2، ص 49؛ ابوجعفر طحاوى، مشكل الآثار، ج 2، ص 417.

104ـ جعفرمرتضى عاملى، همان، ص 356ـ357.

105ـ تئودور نولدكه، همان، ج 1، ص 47ـ48.

106ـ جعفرمرتضى عاملى، همان، ص 313ـ314.

107ـ محمدهادى معرفت، صيانه القرآن، ص 33.

108ـ محمود راميار، همان، ص 168ـ169؛ ابوالفضل ميرمحمدى، بحوث، ص 78ـ80

109ـ مصطفى زيد، النسخ، ج 1، ص 284ـ285.


 منابع مؤلف

ـ ابن ابى داود، ابوبكر عبداللّه، كتاب المصاحف، تصحيح اِى. جفرى، قاهره، بى نا، 1355ق.

ـ باجى، برهان الدين، جواب، نسخه خطى دارالكتب، تيمور، مجاميع، شماره 207.

ـ زركشى، بدرالدين، البرهان فى علوم القرآن، قاهره، حلبى، 1376ق.

ـ زيد، مصطفى، النسخ فى القرآن الكريم، قاهره، بى نا، 1383ق.

ـ سيوطى، جلال الدين، الاتقان فى علوم القرآن، قاهره، حلبى، 1352ق.

ـ عسقلانى، ابن حجر، فتح البارى، قاهره، بى نا، 1348ق.

ـ نولدكه، تئودور، Geschichte des Qurans، ويرايش اِف آر. شوالى، ليپزيگ، بى نا، 1909ـ1919م.

  منابع مترجم

ـ ابن اثير، ابوالحسن، اسدالغابة فى معرفة الصحابة، بيروت، دارالمعرفة، 1418ق.

ـ ابن حبّان، محمد، الثقات، حيدرآباد، مؤسسة الكتب الثقافية، 1393ق.

ـ ابن حنبل، احمد، المسند، قاهره، دارالحديث، 1416ق.

ـ ابن كثير دمشقى، اسماعيل بن، فضائل القرآن، قاهره، مكتبة ابن تيمية، 1416ق.

ـ اصفهانى، ابونعيم احمدبن عبداللّه، حلية الأولياء، بيروت، دارالكتبالعلمية، 1409ق.

ـ أبوريه، محمود، أضواء على السنة المحمدية، چ پنجم، قاهره، دارالمعارف، بى تا.

ـ بحرانى، سيدهاشم، البرهان فى تفسيرالقرآن، قم، مؤسسة البعثة، 1415ق.

ـ بخارى، محمدبن اسماعيل، صحيح البخارى، بيروت، دارالقلم، بى تا.

ـ بلاغى، محمدجواد، آلاءالرحمن فى تفسيرالقرآن، بيروت، داراحياء التراث العربى، بى تا.

ـ ترمذى، ابوعبداللّه محمد، نوادرالأصول فى معرفة احاديث الرسول، مدينه، مكتبه العلمية، بى تا.

ـ حكيم، سيدمحمدباقر، علوم القرآن، چ چهارم، بى جا، مركزالطباعة و النشرللمجمع العالمى لأهل البيت، 1425ق.

ـ خوئى، سيدابوالقاسم، البيان فى تفسيرالقرآن، چ سوم، قم، المطبعه العلمية، 1394ق.

ـ دارمى سمرقندى، عبداللّه بن عبدالرحمن، سنن الدّارمى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1407ق.

ـ دحلان، احمدبن زينى، السيرة النبوية، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1416ق.

ـ دروزه، محمدعزه، القرآن المجيد، بيروت، المطبعه العصرية، بى تا.

ـ راميار، محمود، تاريخ قرآن، چ پنجم، تهران، اميركبير، 1380.

ـ زرقانى، عبدالعظيم، مناهل العرفان فى علوم القرآن، چ سوم، بيروت، مؤسسة التاريخ العربى، 1412ق.

ـ زركشى، بدرالدين، البرهان فى علوم القرآن، بى جا، داراحياء الكتب العربية، 1376ق.

ـ زمخشرى، محمودبن عمر، الكشّاف عن حقائق غوامض التنزيل، بى جا، دارالكتاب العربى، بى تا.

ـ سجستانى، ابوداود سليمان بن اشعث، سنن ابى داود، بيروت، المكتبة العصرية، بى تا.

ـ سجستانى، عبداللّه بن ابى داود، المصاحف، دمشق، دارالتكوين للنشر و التوزيع، 2004م.

ـ سيوطى، جلال الدين، الاتقان فى علوم القرآن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1421ق.

ـ سيوطى، جلال الدين، الدرالمنثور فى التفسيرالمأثور، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411ق.

ـ صالح، صبحى، مباحث فى علوم القرآن، چ يازدهم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1979م.

ـ صدوق، محمدبن على، ثواب الأعمال، تهران، مكتبة الصدوق، بى تا.

ـ صفّار، محمدبن حسن، مصائرالدّرجات فى المقامات و فضائل اهل البيت عليهم السلام، چ دوم، بيروت، مؤسسه النعمان، 1412ق.

ـ طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1415ق.

ـ طحاوى، ابوجعفر، مشكل الآثار، بيروت، دار صادر، بى تا.

ـ عاملى، جعفرمرتضى، حقائق هامة حول القرآن الكريم، قم، موسسة النشرالاسلامى، بى تا.

ـ عريض، على حسن، فتح المنّان فى نسخ القرآن، مصر، مكتبه الخانجى، 1973م.

ـ عسكرى، سيدمرتضى، القرآن الكريم و روايات المدرستين، بيروت، شركة التوحيد للنشر، 1417ق.

ـ فيض كاشانى، ملّامحسن، المحجة البيضاء فى تهذيب الأحياء، تهران، مكتبة الصدوق، 1339.

ـ قرطبى، محمدبن احمد، الجامع لاحكام القرآن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1420ق.

ـ قمى، شيخ عباس، سفينه البحار، بيروت، دارالمرتضى، بى تا.

ـ قمى، على بن ابراهيم، تفسيرالقمى، نجف، مطبعه النجف، 1387ق.

ـ كردى، محمدطاهربن عبدالقادر، تاريخ القرآن و غرائب رسمه و حكمه، چ دوم، بى جا، شركة مكتبة و مطبعة مصطفى البابى الحلبى و اولاده، 1372ق.

ـ كوفى، سليم بن قيس، سليم بن قيس، چ سوم، بيروت، دارالارشاد الاسلامى، 1414ق.

ـ متقى هندى، حسام الدين، كنزالعمّال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1409ق.

ـ مختارعمر، احمد و عبدالعال سالم مكرم، معجم القراءات القرآنية، تهران، اسوه، 1412ق.

ـ مظفر، محمدحسن، دلائل الصّدق، چ دوم، قم، منشورات مكتبة بصيرتى، 1395ق.

ـ معرفت، محمدهادى، التمهيد فى علوم القرآن، چ سوم، قم، مركز مديريت حوزه علميه، 1410ق.

ـ معرفت، محمدهادى، صيانة القرآن من التحريف، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1413ق.

ـ ميرمحمدى، ابوالفضل، بحوث فى تاريخ القرآن و علومه، بيروت، دارالتعارف المطبوعات، 1400ق.

ـ نيسابورى، ابوعبداللّه حاكم، المستدرك على الصحيحين، بيروت، دارالمعرفة، بى تا.

ـ هيثمى، على بن ابى بكر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، چ سوم، بيروت، دارالكتاب العربى، 1402ق.