جايگاه علوم‌انساني در فرهنگ غرب (قسمت دوّم)

 

 

جايگاه علوم‌انساني در فرهنگ غرب (قسمت دوّم)

اشاره:

كنكاش و كاوش در مقولات گوناگون علوم انساني و تعيين جايگاه اين دانش‌ها در فرهنگ جهان معاصر و تبيين و تحكيم ره‌يافت‌هاي وحياني در اين باب از اهم وظايف عالمان و حوزيان ماست.

در اين باب گفت‌وگو و نشستي داشتيم در حضور آيت‌اللّه استاد محمدتقي مصباح يزدي، استاد دكتر احمد صدري وتني چند از اساتيد و محققان دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، پژوهش‌گران بنيادفرهنگي‌باقرالعلوم(ع) و نويسندگان مجله معرفت.

قسمت اول اين گفت‌وگو از نظر خوانندگان محترم گذشت اينك دومين قسمت از گفت‌وگو را پيش‌روي داريد.

دكتر صدري: مسأله ديگري كه مي‌خواستم عرض بكنم واقعيت و ضرورت شناخت مذاهب مختلف از همديگر است. اين يكي از مسائلي است كه من خيلي به آن علاقه دارم يعني فهم ميان فرهنگي و فهم ميان مذهبي (بين‌المذاهب). خيلي از حرف‌هايي كه ما مي‌گوييم مسيحي‌ها در مورد ما مي‌گويند. آيا مسيحي‌هاي امروز هم همين حرف‌ها را مي‌زنند؟ يا اين‌كه حرفي بود كه كشيشي آمده 150سال قبل در گوشه‌اي از فرانسه و در ده كوره‌اي كتابي نوشته؟ واقعيت اين است كه بسياري از علماي مسيحي چنين فكر نمي‌كنند. خود استاد مصباح در نيويورك و در يك جلسه‌اي كه خدمتشان بوديم شاهد بودند كه خيلي از آن‌ها مطالعاتي در زمينه‌هاي مختلف اسلامي كرده‌اند.

در اين‌گونه بحث‌ها كه در يك حد فلسفي بالايي انجام مي‌شود انسان به خوبي مي‌بيند كه گويا مرزها برداشته مي‌شود و دو فرد با دو زبان كاملاً متفاوت به حدي از قدرت مي‌سرند كه مي‌توانند بحث خيلي پيچيده‌اي را در وراي مرزهاي سياسي و جغرافيايي و زباني و فرهنگي مطرح كنند. در اين جلسه بحث بر سر انديشه دكارت بود واقعيت اين است كه بسياري از مسيحي‌ها الان شروع كرده‌اند به مطالعه جدّي اسلام و دور كردن بسياري از تفكرات باطلي كه خودشان داشتند. انسان اين حرف‌ها را در مورد اسلام خيلي كم مي‌شنود. الآن در بسياري از مدارس علمي يا سمينري‌هاي مسيحي درس اسلام خوانده مي‌شود. خيلي از علماي آن‌ها همين الان در دانشگاه‌هاي مختلف امريكا و اروپا و ايالت متحده و كانادا هستند كه درس‌هاي اسلامي مي‌دهند. يعني اين‌ها علاقمند هستند كه فراتر از پيش‌داوري‌هايي كه صد سال پيش داشتند بروند و مي‌خواهند از نزديك اسلام را مطالعه بكنند.

اين بر ما هم فرض است كه مذاهب و فرهنگ‌هاي ديگر را بدون پيش‌داوري و با انصاف مطالعه بكنيم كما اين‌كه آن‌ها تا حدودي سعي مي‌كنند ما را همين طوري مطالعه بكنند.

اين مطالعه كاملا وراي اين بحث است كه چه كسي حق است و چه كسي حق نيست. البته اگر كسي بخواهد بگويد كه بياييم و حقانيت خودمان را كنار بگذاريم و بگوييم ما يك ديني داريم و شما هم يك ديني و بياييد با هم مطالعه بكنيم افراد به جايي از اين بحث نمي‌رسند. براي اين‌كه خودشان را وراي يك سري تفكر ديني قرار مي‌دهند. خير اصلاً اين به آن معني نيست كه ما سنّت فكري، فرهنگي، مذهبي و اعتقادات خودمان را كم‌تر جدّي بگيريم، ولي مطالعه منصفانه ديگران و آراء آن‌ها، كاملا با فرهنگ و مذهب ما مطابق است. الان در دنيا بعضي از افرادي كه در حيطه‌هاي فكري ديگري هستند مطالعه دقيق اسلام و ايران را شروع كرده‌اند، ولي آن‌ها با نيّت بسيار كينه‌توزانه به سراغ اسلام آمده‌اند. يعني با نيّت اين‌كه چگونه مي‌توانيم با اين مسأله انقلاب اسلامي و يا اسلام در بيفتيم و اين‌ها معاندين و مخالفين و دشمنان ما هستند. به عنوان مثال هم اكنون اسلام‌شناسي و مطالعه كشورهاي اسلامي در اسرائيل يك رشته خيلي جا افتاده علمي است و اين‌طور نيست كه فقط بيايند و فحش دهند بلكه خيلي دقيق همه چيز را مطالعه مي‌كنند. يك كنفرانسي بود در دايان سنتر كه متعلق به موشه‌دايان است. در آن كنفرانس تحليل‌هاي بسيار بسيار علمي و دقيق از گروه‌بندي‌هايي كه در ايران هست ارائه كرده بودند كه با مطالعه آن‌ها مو بر بدن انسان راست مي‌شود. اين‌ها خيلي دقيق مطالعه مي‌كنند و من خودم خيلي چيزها ياد گرفتم و به هر كسي آن تحقيقات را نشان دادم واقعا تعجّب كرد كه چه قدر اين‌ها دقيق مطالعه مي‌كنند خلاصه اين‌ها معاندين ما هستند، اين‌ها يك مشت دانشمنداني هستند كه نتايج تحقيقاتشان را نه در خدمتِ فهمِ ميان فرهني به كار مي‌برند، بلكه به دليل اين‌كه مي‌خواهند با ما بجنگند مطالعه مي‌كنند. ما به اين‌ها چه طور بايد جواب دهيم؟ من از شما سؤال مي‌كنم چند نفر از ما مي‌دانند كه الآن در اسرائيل چه مي‌گذرد؟ چند تا حزب در اسرائيل هست اين كافي نيست كه ما متنفر باشيم از آن‌ها، خوب آن‌ها هم از ما متنفرند. آن‌ها اطلاعات خيلي خيلي دقيقي از ما دارند. ما چه قدر علم نسبت به آن‌ها داريم؟ ما چه قدر آن‌ها را مي‌شناسيم؟ بنابراين همه اين‌ها باز مي‌گردد به مطالعه و تحقيق، نه صرفا به تظاهرات در خيابان و نه به شعار دادن البته نمي‌گويم اين‌ها نباشد، بلكه مي‌گويم كه اين كار ما از دست همه برنمي‌آيد. اين مطالعه دقيق علمي است كه وظيفه دانشمندان است. چه به قصد اين‌كه با انصاف، ديگران را مطالعه كنيم و پيش‌داوري‌ها را از خودمان دور كنيم و داوري‌ها را نگه داريم و چه به قصد اين‌كه چون كسي دشمن ماست و ما را مطالعه مي‌كند كه بعدا نقاط ضعف ما را بشناسد. اقلا ما هم مقابله به مثل كنيم ما هم آن‌ها را مطالعه كنيم بايد هيچ وقت احساسات را جايگزين مطالعه دقيق علمي نكنيم. خلاصه به اين دليل‌ها كه گفتيم بازگردانيدن نگاه ما از خودمان به ديگران واقعا مفيد است.

در اين مورد كه بيش‌تر بحث فرهنگ ما و فرهنگ ديگران و مذهب ما و مذهب ديگران به هر دو دليلي كه عرض كردم لازم است يك سري افرادي كه مشغله‌شان و كار و زندگي‌شان وقف تحصيل و تحقيق و يادگيري و... است را با يك جدّيتي و با يك عمقي مطالعه كنند و فكر مي‌كنم كه اين هم از وظايف چنين مركزي باشد. بايد يك تفكر خيلي دقيق، بسيار روشن و واضح و دقيق، خالي از ساده‌انگاري‌ها و ساده‌لوحي‌ها و صور قالبي از ديگران در تحقيقات و مطالعات در اين‌جا ترسيم شود و اين خود از اوج‌هاي يك تمدّن است. از اوج‌هاي تمدّن اسلامي درگذشته هم همين بود كه ديگران را شناختند ما بايد اين سؤال را هميشه داشته باشيم كه ما چه آگاهي و چه شناخت واقعي اي از ديگراني داريم كه در همين لحظه روي همين كره زمين با ما زندگي مي‌كنند، آن‌هايي كه انسانند منتهي از فرهنگ‌هاي ديگر هستند. بعضي‌ها از فرهنگ‌هاي كاملا متفاوت با ما هستند، بعضي‌ها با ما معاندند و بعضي‌ها نه، فقط مختلفند ما بايد اين‌ها را بشناسيم.

معرفت: موقعيت جامعه‌شناسي در بين ساير علوم انساني هم‌اكنون چگونه است؟

دكترصدري:جامعه‌شناسي‌امروز وضعش زيادخوب نيست، از اين جهت كه درواقع يك تكثر چهارچوب‌ها در جامعه‌شناسي پيدا شده است. تكثر چهارچوب‌ها يا پارادايم‌ها (Paradigm) امروزه در جامعه‌شناسي در واقع باعث از بين رفتن تشكّل و (Focus) جامعه‌شناسي شده است. انجمن جامعه‌شناسان اخير امريكا واقعاً يك چيز عظيمي بود و با شركت شش هفت هزار نفر تشكيل شده بود ولي تقريباً مثل بُرج بابِل بود، همه انگليسي حرف مي‌زدند. منتهي زبان‌هاي مختلفي در جامعه‌شناسي ايجاد شده بود.

بستر اصلي جامعه‌شناسي بستر تغييرات كمّي و تقريباً خالي ازجنبه‌هاي تئوريك و نظري است. جلسه‌هايي كه مربوط به بحث‌هاي نظري بود، آن‌ها هم در راه خودشان به افراط رفتند و در واقع خودشان را از جنبه‌هاي كمّي در جامعه‌شناسي جدا كردند.

اين دعواي كمّي و كيفي در جامعه‌شناسي معاصر و بعد هم علاوه بر اين دعوا، دعواهاي ديگري هم كه هست باعث شده كه يك مقداري از آن تشكل لازم كم كند. بعضي از علوم انساني ديگر هم اين اشكال را دارند. خلاصه موقعيت جامعه‌شناسي به علّت همين تكثّر يا پارادايم‌ها به نظر من يك مقداري تضعيف شده است. اين خبر بدي است كه مي‌توانم راجع به جامعه‌شناسي معاصر به شما بدهم.

و اما خبر خوب اين است كه در جامعه‌شناسي هم اكنون فرصت عجيبي پيش آمده كه افرادي بيايند، مخصوصاً براي شما كه دانشجويان جامعه‌شناسي هستيد و نظريه‌هاي جديد عنوان كنند. بسياري گوشه و كنارها در جامعه‌شناسي هست كه شما مي‌توانيد علائق خودتان را به آن بياويزيد و بالا برويد. فرض كنيد مثل يك قلعه خيلي رفيعي كه به جاي اين‌كه صاف باشد و به افراد اجازه بالا رفتن ندهد، در گوشه‌اش يك سنگي و يا يك حفره‌اي هست كه به راحتي افراد مي‌توانند از آن بالا روند و وارد قلعه شوند.

يكي از اشكالاتي كه در سطح و ظاهر اين قلعه‌هاي علوم اجتماعي و انساني هست اين است كه وقتي ما از خارج به آن نگاه مي‌كنيم همه آن‌ها يكپارچه به نظر مي‌آيند. اين تجربه خود من بود وقتي كه دانشجو بودم واقعا نمي‌دانستم كه از كجاي آن بايد وارد شد. يك وقتي هم در اثر همين جهل كسي را مي‌بينيد كه به يك ديوار ده متري پتكي را مي‌زند، در حالي كه اگر دو قدم آن طرف‌تر برود يك در كاغذي آن‌جاست اگر يك شناختي ايجاد شود مي‌توان از در وارد شد، به جاي اين‌كه از ديوار وارد شد. و يا به جاي اين‌كه شخص ديوار را خراب كند مي‌تواند از ديوار بالا رود. براي اين‌كه اين پارادايم‌هاي مختلف شناخته شود و براي اين‌كه جامعه‌شناسي را به استخدام خود درآوريم واقعاً الان فرصت خيلي خوب است. براي اين‌كه رشته، رشته بسيار منسجمي نيست. اصلا نمي‌شود گفت كه جامعه‌شناسي چه هست؟ و لذا الان فرصت خيلي طلايي است كه آن‌هايي كه مطالعه مي‌كنند و يك مقداري از خارج قلعه به اين قلعه نگاه مي‌كنند، امكان‌هاي بسيار زيادي براي آن‌هاست كه بتوانند آن را فتح كنند. اين قلعه در واقع خيلي محكم نيست و به همين دليل به راحتي بيش‌تر مي‌شود آن را فتح كرد و فتح آن در واقع به كار گرفتن و استفاده كردن از آن در راه حلّ معضلات و مشكلات موجود است. تمام اين تئوريسن‌هاي جامعه‌شناسي كتاب‌هاي تئوري آن‌ها را وقتي جلوي خود مي‌گيريم تا ببينيم كه اين‌ها اين حرف‌ها را براي چه زدند، مي‌بينيم همه اين‌ها مسائل خاص جامعه خودشان را داشته‌اند و همان‌ها را بررسي كرده‌اند. البته قالب بحث‌هايشان، قالب انتزاعي است ولي ريشه تمامي اين مسائل همان‌طوري كه قطعا خودتان آشنايي داريد مسائل خاص جامعه خودشان بوده است. با استفاده از آن ديدگاه‌ها كه در واقع مثل نقطه ارشميدس است، شما ممكن است در خارج اين قلعه قرار داشته باشيد ولي به همين دليل كه فاصله‌اي داريد، مي‌توانيد يك اهرمي پيدا كنيد و آن را تكان دهيد. اگر انسان در داخل آن باشد واقعا نمي‌تواند آن را تكان دهد.

من در تزي كه براي دكتراي خودم مي‌نوشتم كه بعدا تبديل به اين كتابي شد كه اخيرا توسط دانشگاه «آكسفورد» چاپ شده يك مقايسه‌اي كرده‌ام بين متفكرين ماركسيست از قبيل «لوكاچ» و «رزالوكزامبورك» (Rosal uxemburg) و «لنين» و بين جامعه‌شناسان ابتدايي آمريكايي از قبيل «ويليام گراهام سامنر»، «لِستر فرنك ورد» و افرادي كه جامعه‌شناسي را شروع كردند و بين بحث‌هاي شديدي كه در ماركسيسم درگرفته و بحث‌هايي كه در جامعه‌شناسي ابتدايي آمريكايي بوده و شباهت‌هاي غيرقابل انكاري بين آن‌ها پيدا كردم افرادي كه اين‌ها را مي‌خواندند خيلي تعجب مي‌كردند. كه اين به صورت يكي از ويژگي‌هاي اين كتاب درآمده است. مي‌گفتند: شما چطور به فكرتان رسيده است كه اين‌ها را با هم مقايسه بكنيد. اين‌ها چيزهايي است كه واقعا غير قابل مقايسه‌اند. هيچ كس در عمرش فكر نكرده كه «لوكاچ» را را با «سامنر» مقايسه كند و خلاصه اين كار براي آن‌ها خيلي عجيب و غريب بود و كم مانده بود كه بگويند اين كار ديوانه‌وار است و چرا اين كار را يك انسان بايد بكند؟ اين‌ها قابل مقايسه نيستند اين‌ها به اصطلاح آمريكايي مقايسه پرتقال و سيب است. و ربطي به هم ندارند. ولي وقتي مي‌خوانند، مي‌بينند اتفاقا خيلي به هم شبيهند و واقعا هم شبيه‌اند. چون جامعه‌شناسي و سوسياليسم در واقع توأم‌اند و از يك جا نشأت مي‌گيرند، منتهي در جهت‌هاي مختلف حركت مي‌كنند. استاد من مي‌گفت اين‌كه تو توانسته‌اي چنين مقايسه‌اي را انجام دهي به خاطر اين است كه از يك فرهنگ ديگر هستي و از بيرون به اين مسأله نگاه كرده‌اي.

اين وضع بَلبشوي كنوني در جامعه‌شناسي، هم يك مقدار موقعيت آن را تضعيف كرده و هم فرصت ايجاد كرده براي كساني كه مي‌خواهند از خارج بيايند و جدي باشند و واقعا بخوانند و مطالعه كنند و آن نقشه قلعه را كشف كنند و به عنوان يك كل واحد به آن نگاه نكنند بلكه ببينند درزهايش كجاست ديوارهايش، درش، پنجره‌اش كجاست، از كدام ديوارها مي‌شود راحت‌تر بالا رفت. خلاصه اين وضع كنوني جامعه‌شناسي و نيز فاصله‌اي كه فعلاً شماها با آن داريد، هر دوي اين‌ها در اين جهت كه شما بتوانيد يك جامعه‌شناس خوب بشويد، به اين معني كه بتوانيد مسائل و مشكلات جامعه خودتان به اضافه نقاط قدرتش را با جامعه‌شناسي جديد تطبيق دهيد و يك جامعه‌شناسي نويني را ارائه كنيد و در اين فرآيند خودتان صاحب‌نظر شويد، مي‌توانند مورد استفاده قرار گيرند.

البته بنده اشراف كافي به بقيه رشته‌هاي علوم اجتماعي و انساني ندارم و براي اين‌كه بتوانم جايگاه جامعه‌شناسي را در بقيه علوم بيان كنم بايد اشراف بيش‌تري بر ديگر رشته‌ها داشته باشم ولي عجالتا به عنوان يك نظر شخصي در اين مورد مي‌گويم: يكي از عللي كه جامعه‌شناسي مثلا موقعيت روان‌شناسي را ندارد اين است كه جامعه‌شناسي مرتب اصول مورد نظر خودش را زير سؤال مي‌برد در حالي كه روان‌شناسي كم‌تر اين كار را مي‌كند. يعني مرتبا جامعه‌شناسان در حال جنگ و جدال در اين مسأله هستند كه اصلا جامعه‌شناسي چيست؟ در حالي كه اين مسأله در ساير علوم اجتماعي كم‌تر ديده مي‌شود. اين‌كه «فعلا بگذريم از بحث‌هاي انتزاعي و به عمل بپردازيم» در ساير رشته‌هاي علوم اجتماعي بيش‌تر مطرح است. جامعه‌شناسي مرتب به خودش نگاه مي‌كند مثل دوچرخه سواري كه مرتب به چرخ‌هاي جلو خودش نگاه مي‌كند و لذا بيش‌تر امكان سقوط و افتادن او هست ولي بقيه به جلوي خود نگاه مي‌كنند. البته اين يك تصوري است كه من دارم و شايد علمي نباشد ولي با برخوردهايي كه داشتم و با مطالعاتي كه در علوم سياسي و اقتصادي و مقداري هم در روان‌شناسي داشته‌ام به نظر چنين مي‌رسد كه اين دعواي دائمي كه در جامعه‌شناسي هست ناشي از حالتي كه به آن (Reflexivity) مي‌گويند مي‌شود يعني دائما در مورد خود فكر كردن، و اين‌كه آيا اين خوب است يا نه؟ از نظر تشكّل در جامعه‌شناسي به عنوان يك رشته علمي، اين بد است. براي اين‌كه ما هيچ‌وقت آن نزاع‌هاي تئوريك را كنار نمي‌گذاريم. امسال اين بحث در قسمت تئوري جامعه‌شناسي انجمن امريكا و همين‌طور انجمن بين‌المللي جامعه‌شناسي رواج داشت كه ما بياييم يك ديكشنري (Dictionary) براي جامعه‌شناسي پيدا كنيم كه مثلا نهاد چيست؟ مي‌گفتند بايد انجمن جامعه‌شناسي امريكا يك ديكشنري كه مُهر قبول همه روي آن باشد درست كند كه ما هم مثل روان‌شناسي راه بيفتيم و يك رشته پُردرآمد و پرسود بشويم كه بهتر ما را استخدام كنند! اين‌ها مسائلي است كه جامعه‌شناسان امريكا به آن هاعلاقه دارند. در مقابل، عدّه‌اي با اين حرف مخالفت كردند كه اگر ما اين‌كار را بكنيم جامعه‌شناسي را بسته‌ايم. ما بايد اجازه بدهيم به جاي اين‌كه كلمات را تعريف كنيم و افراد را توي اين خانه‌هاي باريك و كوچك تعاريف بگذاريم جامعه‌شناسي رشد بكند.

خلاصه همين تشكيك دائمي كه در جامعه‌شناسي نسبت به اصول خودش وجود دارد باعث مي‌شود كه به انسجامي كه در بقيه رشته‌ها هست نرسد ولي از طرف ديگر خود اين مسأله باعث مي‌شود كه جامعه‌شناسي در عمل بيش‌تر انتقادي باقي بماند و به اصول خودش برگردد و از خودش مرتبا سؤال كند. و من شخصا مي‌گويم هر دوي اين‌ها يك سري منافعي دارند و نبايد از منافع رشته‌اي كه مرتبا از مبادي خودش سؤال مي‌كند، چشم‌پوشي كرد. متأسفانه خيلي از افرادي كه جامعه‌شناس هستند مي‌خواهند اين مسأله را به عنوان يك ضعف پنهان كنند كه نه خير جامعه‌شناسي اصلاً يك رشته است. هر كتابي را كه در جامعه‌شناسي ملاحظه كنيم، مي‌بينيم مي‌خواهد چنين تصوري را ايجاد كند كه بله، جامعه‌شناسي يك رشته است و البته هيچ بقالي نمي‌گويد ماست من ترش است!! ولي شما اگر با دقت لابه‌لاي آن را نگاه كنيد مي‌بينيد كه تعدّد پارادايم‌ها به چشم مي‌خورد و به نظر من علت اين‌كه جامعه‌شناسي به انسجام رشته‌هاي ديگر نمي‌رسد همين حالت انتقادي است كه در آن وجود دارد. يعني همين حالت سؤال از مبادي خودش كه دائما در اين علم وجود دارد و نظر من نيز همين است كه اين علم به انسجام ساير رشته‌هاي اجتماعي نرسيده و شايد هيچوقت هم نرسد و الزاما هم بد نيست كه نرسد.

سؤال: معمولا فلاسفه غربي در رشته‌هاي علوم انساني حساسيت شرقي‌ها را ندارند و به اندازه‌اي كه ما سر مسائل مثلاً كلامي حساسيّت به خرج مي‌دهيم آن‌ها حساسيت نشان نمي‌دهند چون چنان كه خود در كانادا شاهد بوديم سر بحث‌ها خيلي زود اعتراف مي‌كنند كه بله ما اشتباه كرديم و شما درست مي‌گوييد و اشكالي ندارد كه ما اين نظر را داشتيم و شما نظر ديگري و از حالا ما با شما موافق مي‌شويم. ولي در آكادمي‌هاي علمي ما و در محافل علمي ما كسي به اين سادگي دست از عقيده خود نمي‌كشد. مي‌خواستم ببينم شما كه در اين محافل حضور داشته‌ايد آيا اين عدم حساسيت را در كل رشته‌هاي علوم انساني احساس كرده‌ايد كه به راحتي يك نظر را مي‌پذيرند و از مواضع خود عدول مي‌كنند و ريشه‌اش چيست؟

دكتر صدري: البته شايد من نتوانم جواب كافي و وافي بدهم چون در همه آن جلسات كه شما اشاره مي‌كنيد نبوده‌ام ولي يكي دو تا از آن بحث‌ها را من به خاطر دارم كه بين اين آقايان و بعضي از كساني كه (از حوزه قم بنياد باقرالعلوم«ع») تشريف آورده بودند واقع مي‌شد. به نظر من اين مسأله يك مقداري جنبه فرهنگي دارد و به نحوه برخورد بستگي دارد اين‌كه فرد مي‌گويد «من نمي‌دانم» آيا واقعا او نمي‌داند و يا اين‌كه اين يك اصطلاح فرهنگي است؟! شايد مقداري علت اين برداشت اين باشد كه در نحوه مطرح كردن مسائل و در زمينه پذيرش مسائل تفاوت فرهنگي وجود داشته باشد. يعني چه بسا اگر يك مقدار اِشراف بيش‌تري بر فرهنگ پيدا شود، مثلاً اين‌كه چه چيزي در يك بحث علمي مؤدبانه است و شخص تا چه حدّي بايد پافشاري بكند و تا چه حدّي طرف مقابل اين را به عنوان حمله شخصي تلقّي نمي‌كند و امثال اين‌ها تا حدّي مربوط به تفاوت فرهنگي است. و البته آن آقاي «پرفسور لكي» متكلم كه نيست چون منطق درس مي‌دهد و در منطق جديد يك سري تشكيك‌هاي خيلي اساسي بعد از «ويتگنشتاين((Wittgenestein» پيدا شده كه ايشان هم تخصصشان همان بود و الآن اين تشكيكات در فلسفه «پست مدرن» (Post Modern) به اوج خود رسيده من يك مقاله‌اي در مورد مسؤوليت هنرمند در جامعه معاصر مي‌نويسم، كه در واقع ادامه كاري است كه روي آثار سلمان رشدي انجام داده‌ام در اين مقاله به اين مي‌پردازم كه اصلاً فلسفه «پست مدرن» چيست؟ اين بحث‌ها در فلسفه «پست مدرن» به يك اوج سوفسطايي مي‌رسد يعني «منطقيون» مي‌روند از طريق ساخت انگاري و ساخت‌گرايي و مي‌رسند به ما بعد ساخت‌گرايي و از آن‌جا مي‌رسند به حالتي كه غير از زبان چيز ديگري نيست و همه چيز زبان است و از زبان بشري نمي‌شود بيرون رفت و زبان بشري جز يك سري بازي‌ها نيست. و در واقع اصلا به يك نحوي منكر جهان موجود مي‌شوند، هر چند كه اين انكار هم چيزي نيست كه پاي آن بايستند بلكه الآن گويي طفره رفتن از اين بحث‌ها يك مقداري مد روز است. البته اين را نبايد به عنوان ضعف منطقي و فلسفي اين‌ها گرفت بلكه بايد به عنوان مد فلسفي به آن نگاه كرد واين مدهاي فلسفي بايد در برابر اين برداشتي كه شما داريد مسؤول باشند.

خلاصه اين‌كه من تصور مي‌كنم بتوان اين‌طور توجيه كرد كه يك مقداري مربوط به تفاوت فرهنگي است. مثلا آن پرفسوري كه با شما صحبت مي‌كند فكر كند اگر در اين مسأله پافشاري كند ممكن است به عنوان حمله شخصي تلقّي شود. و يك مقدار هم مدعاي فلسفي است كه كم كم از رسيدن به يك پاسخ مشخصي براي سؤال مشخصي نااميد مي‌شوند و در واقع مي‌روند به سمت اين‌كه از عقل به يك مفهوم استعفا دهند همان‌طور كه «سوفسطايي‌ها» هم همين استعفاي از عقلشان بود كه باعث شد آن‌ها به قول خودشان زندگي خوبي درست كنند و بروند در مَحاكم و از هر كسي دفاع كنند و بعد هم به ريش همه بخندند كه من زبان را ياد گرفتم و از همه بالاتر هستم. الآن اينهايي هم كه در اين فلسفه‌هاي «پست مدرن» به نظر مي‌رسد خيلي داعيه‌دار هستند، باز هم زندگي‌شان را رها نكرده‌اند و باز هم به دنبال پست و مقام و چاپ كتاب‌هايشان هستند!!

به هر حال شايد اين مُد فلسفي جديد بتواند آن برخورد را توجيه كند و البته عرض كردم اين‌ها ناكافي است، شايد دلايل ديگري موجود باشد اما با دانش اندك من اين دو تا توجيه به ذهنم مي‌رسد.

سؤال: در ايران وقتي يك نظريه‌اي جديد پيدا مي‌شود و بعد نقدها و بررسي‌هايي انجام مي‌شود همه حساس مي‌شوند كه اين نظريه چيست؟ اما در آن‌جا چنين نيست. در ايران وقتي يك مقاله‌اي چاپ مي‌شود همه اهل فن مطالعه مي‌كنند ببينند چيست؟ جواب آن چيست؟ ولي اين حساسيت در آن‌جا وجود ندارد و به نظر مي‌رسد علّت و ريشه‌اي عميق‌تر در مورد آن وجود دارد؟

دكتر صدري: البته اين برداشتِ من است مثلا فرض كنيد آدم وقتي در كلاس دانشگاه تهران صحبت مي‌كند مثل اين‌كه در انبار باروت است يك جرقه‌اي كه بكشد مثل اين است كه همه منفجر مي‌شوند. من خودم بعد از تجربه‌اي كه از تدريس در ايران داشتم يادم هست اولين سالي كه به امريكا رفته بودم در آن سال‌هاي اول، درس هم مي‌دادم و به همين انتظار سر كلاس دائم پس از ايجاد جرقه، منتظر انفجار بودم اما مي‌ديدم خبري نيست! بعد فهميدم اصلاً باروتي نيست. از اول بايد شروع كرد و در آن‌ها بايد شوق ايجاد كرد. خلاصه در آن‌جا بايد باروت‌ها را خودمان ببريم. و بچينيم و بعد آخر ترم شايد يكي دو تا جرقه بزند. انصافا آن علاقه و شوري كه اين‌جا هست آن‌جا نيست. البته ما در دو بُعد مختلف مي‌توانيم صحبت كنيم: در زمينه جامعه‌شناسي و يا در زمينه فلسفي. من بيش‌تر در زمينه جامعه‌شناسي بوده‌ام و احساس مي‌كنم واقعاً امريكا يك جامعه‌اي است درددار، مسأله‌دار و مورددار. افراد اگر در زندگي شخصي‌شان نگاه كنند اين تضادها و مسأله‌ها را مي‌بينند. هر كسي تاريخ زندگي خودش را نگاه كند، مي‌بيند چه مشكلاتي را پشت سر گذاشته است. با ملاحظه اين مسائل است كه بايد ديد از علوم اجتماعي چه سؤال‌هايي داريم. و آن وقت بايد ديد آن دانشجوي امريكايي كه آمده سر كلاس نشسته، چه دشواري‌هايي داشته و او با چه سؤال‌هايي به كتاب مثلا ماكس وِبر نگاه مي‌كند؟ و من با چه سؤال‌هايي؟ اين مسأله قطعا تأثير خواهد داشت در اين‌كه علاقه و شور من به اين مباحث بيش‌تر باشد تا او. البته اين را من كاملا تأييد مي‌كنم كه اين يكي از عوامل ممكن است. لااقل در زمينه جامعه‌شناسي چنين است. شايد مقداري هم بحث فرهنگي در كار باشد مثلا در بعضي رشته‌ها، آن‌ها خيلي پيشرفت كرده‌اند مثل مهندسي ژنتيك، يا بعضي از رشته‌هاي فيزيك از قبيل فيزيك فضايي، آمار و رياضي و... ، من با تماس‌هايي كه داشته‌ام مشاهده كردم كه در رشته هايي كه پيشرفت كرده‌اند يك چنين شور و علاقه‌اي وجود دارد. مثلاً يك گروه از دانشمندان فيزيك بودند كه كار مي‌كردند بر روي فرود آوردن اين سفينه‌ها بر روي كره مريخ و بحث اين بود كه از آن‌جا كه علائم رومي به سرعت نور به آن‌جا مي‌رود و تا به آن‌جا برسد سه دقيقه طول مي‌كشد و لذا از زمين نمي‌توانند به او دستور دهند كه مثلاً كجا بنشيند و كجا ننشيند چون تا علامت به او برسد سه دقيقه گذشته و ممكن است در اين مدت سفينه نابود شده باشد و لذا بايد به خود سفينه ياد بدهند كه خودش تصميم بگيرد و كجا برود و كجا نرود! خوب اين يك مسأله مهمي است و افرادي كه در اين زمينه كار مي‌كنند چنين شور و حالي را دارند ولي در مسائل انساني يا فلسفي چنين شور و حالي را البته ندارند.

سؤال: به نظر جناب‌عالي كه در جامعه‌شناسي كارشناس هستيد فكر نمي‌كنيد علت اين مسأله تضعيف موقعيت «متافيزيك» باشد يعني انسان از جهت ابعادي كه بُعد متافيزيكي انسان تلقي مي‌شود منزلتش در غرب پايين آمده و در نتيجه علوم انساني هم از بعد متافيزيكي‌شان شور و حالي در آن‌ها ايجاد نمي‌كند. اين‌كه آن‌ها نسبت به بعضي مسائل حساسيت دارند مثل نشاندن سفينه در ماه يا مريخ، اين به خاطر ارتباط اين پديده با زندگي و بُعد مادي و طبيعي انسان است ولي اين حساسيت را در مسائل روان‌شناسي يا جامعه‌شناسي يا حقوق كه تا حدودي مربوط به ابعاد متافيزيكي و ماورايي انسان مي‌شوند، ندارند. و علتش اين است كه اصلاً انسان را از اين بُعد و منظر متافيزيكي نمي‌نگرند. شما به عنوان يك جامعه‌شناس فكر نمي‌كنيد علتش اين باشد؟

دكتر صدري: عرض كنم اين تضعيف متافيزيك يا اين‌كه موقعيت انسان چيست؟ خودش يك پديده تمدني است. يعني به نظر من از نظر جامعه‌شناسي يك پديده پيچيده‌اي است و سبب آن يك مجموعه‌اي است از عناصر تمدني كه شامل عناصر فرهنگي، تاريخي، اقتصادي، اجتماعي و مذهبي مي‌شود و اين همه با بحث‌هاي فلسفي در تعامل است. نه اين‌كه بحث‌هاي فلسفي از قبيل اين‌كه انسان چيست؟ نتيجه آن‌هاست. و در عين حال اين هم درست نيست كه بگوييم اين بحث فلسفي كاملا جدا از آن عناصر است و هيچ ربطي به هم ندارند، اين‌ها هم در يك حالت تعامل دائم هستند. اين‌كه تصور اين‌ها از انسان چيست؟ و تا چه حدّ متافيزيك را جدّي مي‌گيرند، اين‌ها يك مقداري تحت تأثير تغييرات فلسفه غرب است كه آن هم خودش در تعامل با مسائل اقتصادي، اجتماعي در آن جوامع مي‌باشد. يعني وقتي توسعه اجتماعي در جامعه‌اي ايجاد شد و يك سري از مشكلات روزمره جامعه رفع شد مثلا صف‌ها از بين رفت، يا سطح درآمد سالانه بالا رفت يا توليد ناخالص ملي رشد كرد، يك سري تغييراتي در نحوه نگرش افراد به خودشان يا ديگران پديد مي‌آيد و هكذا وقتي يك سيستم سياسي يا يك رِفُرم مذهبي ايجاد شد، به هر حال همه اين‌ها در تعامل با يكديگر واقع مي‌شوند. هم اكنون واقعيت اين است كه متافيزيك تضعيف شده و همان‌طور كه عرض كردم شما ببينيد موقعيت فلسفه كنوني كجاست؟ مي‌بينيم واقعا فلسفه غرب به يك نوع (سوفيسم يك نوع ارتدوكسي) رسيده يعني يك ارتدوكسي جديد وفسطايي به معناي رها كردن اين‌كه اصلا ما به سراغ متافيزيك برويم. كه البته به نظر من اين ناشي است از يك سري تحريف‌هايي از بحث هايي كه «هايدگر» (Heidegger) مطرح كرده بود البته به عنوان يك غير فيلسوف كه با علاقه‌اي اين‌بحث‌ها را دنبال كرده است. درواقع تحريف آن بحث‌ها و ادامه‌اش درجهت «نيهيليستي»(Nihilism) و «نيست‌انگاري» كشيده به اين‌جا كه نه تنها در فلسفه و منطق بلكه در هنر و خيلي از زمينه‌هاي علوم اجتماعي مثل جامعه‌شناسي و اقتصاد به سمت مُدگرايي مي‌روند و اين است كه آن شور و حال ديگر ديده نمي‌شود. به هر حال من نمي‌گويم چيزي كه شما گفتيد نيست بلكه شايد سعي مي‌كنم آن را يك مقدار به حساب تمدّني بگذارم كه در اثر يك سري امور مختلف ايجاد شده و اين امور تماما قابل مطالعه است و اين يك مسأله فكري، ذهني تنها نيست بلكه يك مسأله تمدّني است. ما اگر بخواهيم ولو همين اشتباه را بفهميم بايد به جنبه‌هاي جامعه‌شناسي، تاريخي، و اقتصادي اين مسأله بازگرديم. به نظر من اين سؤال، سؤال خيلي مهمي است و فكر مي‌كنم حداقل ده، بيست مورد موضوع تز دكترا از اين موضوع براي اين آقاياني كه اين‌جا نشسته‌اند درمي‌آيد.

استاد مصباح: من خيال مي‌كنم اين مسأله را بدين صورت بشود بيان كرد كه گرايش عمومي جهان غرب به سوي ماديت و امور محسوس و منافع مادي است و آنچه بيش‌تر براي آن‌ها اهميت دارد لذايذ و منافع مادي است و اختلاف در اين‌گونه مسائل انتزاعي از قبيل منطق، فلسفه يا ديگر مسائل علوم انساني چندان تأثيري دراين منافع ندارد و لذا در غرب چندان بهايي هم به آن‌ها نمي‌دهند. آنچه تأثير مثبتي در زندگي آن‌ها داشته باشد مثل فيزيك، پزشكي و چيزهايي كه با تكنولوژي در رابطه باشد آن‌ها به آن بها مي‌دهند. اما چيزهايي كه وجود و عدمش چندان تأثيري ندارد حالا ما بگوييم مثلاً روش استقرايي مفيد يقين هست يا نيست. اين تأثيري در زندگي آن‌ها ندارد و براي همين چندان بهايي به آن نمي‌دهند. بنده يك موضوع ديگري به نظرم مي‌رسد و آن اين‌كه با توجه به اين‌كه در اين زمينه يعني علوم غير دقيقه اختلاف نظر زياد شده و مكاتب متضاد به خصوص در غرب به وجود آمده و هيچ‌كدام از اين‌ها آن‌چنان سلطه‌اي كه بتوانند رقيب‌ها را از ميدان بيرون كنند ندارند وتقريبا همه در عرض هم و مشابه هم هستند و توان علمي يكساني دارند اين امر يك زمينه رواني خاصي براي جامعه ايجاد مي‌كند كه وقتي اين همه نظرهاي مختلف هست و معلوم نيست كه از اين‌ها كدامشان صحيح است و كدامشان غلط؟ ما چه داعيه‌اي داريم كه بر روي يكي از اين‌ها پافشاري كنيم چون اين‌ها همه مشابه هم هستند. خود همين مسأله، زمينه گرايش به آن نظريه فلسفي كه ذكر فرمودند (سوفسطايي‌گري و تشكيك در همه عقايد) را فراهم مي‌كند امّا در جوامع ما چنين نيست و اگر اختلافي باشد بين دو يا سه نظر است. اما در فلسفه غرب يا در جامعه‌شناسي غرب اگر ملاحظه بفرماييد ده‌ها مكتب وجود دارد و هر كدام از اين‌ها يك نظرياتي دارند و آنچنان هم نيست كه يكي بتواند برتري خودش را بر ديگري اثبات كند. به نظر ما همين مسأله، اين زمينه رواني را فراهم مي‌كند كه همه بي‌تفاوت شوند و بگويند حالا اين نظر درست باشد يا آن نظر، چه فرقي مي‌كند؟ يك كسي اين قول را گفته ديگري هم آن قول را بگويد من خيال مي‌كنم اين هم بي‌تأثير نباشد.

دكتر صدري: شايد به اين وضوح نشود اين خط را رسم كرد. من نظرم اين است كه ما بايد بيش‌تر به مدهاي فكري برگرديم. از اين جهت كه امروزه يك سري از رشته‌ها كه هيچ نفع مادي ندارند مثلا فرض كنيد «هنر» يا «نقد ادبي» به شدت مورد نظر واقع شده‌اند و كارشان گرفته با اين‌كه هيچ نفع مادي بر آن مترتب نيست. فرض كنيد كسي مي‌آيد يك كتاب مثل كتاب «ميلتون» را از اول تا آخرش ((deconstructمي‌كند يعني درست آن را برعكس مي‌سازد و مَلاتش را برمي‌دارد و همه را از هم جدا مي‌كند و دوباره روي هم مي‌گذارد. مثلا با كتاب «ايوب» اخيرا اين كار را كرده‌اند اين كارها نفع مادي ندارد ولي به شدت رونق گرفته و اين رشته‌ها در دانشگاه نيز تدريس مي‌شود. و آن زمينه‌اي كه فلسفه مدرن در آن خيلي رشد كرده زمينه تدريس زبان‌هاست و كانون زبان جديد در امريكا هر بار كه تشكيل مي‌شود تمام وسايل ارتباط جمعي به آن‌جا مي‌روند كه آخرين حرف‌ها را بشنوند و پخش كنند. اين است كه با اين‌كه نفع مادي بر اين‌ها مترتب نيست خيلي‌ها علاقه دارند اين‌ها را مطالعه كنند و آخرين بحث‌ها را مطرح كنند. بيش از هر عامل ديگر من تغيير مدهاي فكري را علّت مي‌دانم. مثلا امروزه هر كسي بخواهد يك حرفي را در علوم اجتماعي خيلي محكم بزند بلافاصله به او مي‌گويند كه آدم خيلي دگمي است و آخرين كتاب‌ها را در اين زمينه نخوانده است. يعني اظهار يقين كردن در يك زمينه‌اي شايد كم كم از مد بيفتد. اين است كه من با دانش اندكي كه دارم اين‌طور فكر مي‌كنم كه اين بي‌تفاوتي شايد ناشي از يك نوع مد فكري است.

سؤال: سؤال اساسي بنده بيش‌تر بر سر اين است كه چرا در زمينه علوم انساني، زمينه براي طرح مُدهاي متعدد فراهم مي‌شود اما در علوم دقيقه مثل رياضيات و تجربي زمينه براي اين مدسازي نيست؟ شما مي‌فرماييد اين يك مُد است و سؤال من در ريشه همين مدبازي‌ها در علوم انساني است؟ در تأييد فرمايش جناب استاد مصباح كه فرمودند براي آن‌ها همه چيز، نان و آب و شهرت و امثال اين‌هاست عرض مي‌كنم اين يك مسأله بسيار مهمي است و اين‌كه شما فرموديد برخي از رشته‌ها هست كه نان و آب ندارد، نه اتفاقا همان «ديكانستراكشن» (Deconstruc) كتاب «ميلتون» نان و آب مي‌آورد. فرض كنيد كسي يك كتاب را برگردان مي‌كند براي اين‌كه شهرتي به دست آورد چون مي‌داند اين شهرت او را در جامعه مطرح مي‌كند و درآمدي كسب مي‌كند. البته بحث فعلا بر سر اين نيست بلكه در اين است كه چرا در علوم انساني مُدسازي‌ها زياد است اما در علوم ديگر نيست؟

دكتر صدري: سؤال بسيار خوبي است يعني چرا اين تغيير مكتب‌ها، تغيير مدها، و امكان وجود موضع‌هاي مختلف و اين امكان كه يك پارادايم يا يك نحوه نگرش يك مرتبه همه بازار را فرا گيرد چرا اين‌ها در علوم اجتماعي بيش‌تر از علوم دقيقه است؟ البته عرض مي‌كنم اگر كتاب «تامِسكون» را كه گويا ترجمه شده به نام «مراحل انقلاب علمي» بخوانيد مي‌بينيد حتي در علوم دقيقه هم اين تغيير مدّها وجود دارد. يعني ما در علوم دقيقه نيز از اين تغيير پارادايم‌ها در امان نيستيم در اين‌ها هم زماني به نظر مي‌رسد كه مثلا تمام مسائل تجربي توسط يك پارادايم حل مي‌شود ولي بعد اين پارادايم را رها مي‌كنيم و پارادايم ديگري را قبول مي‌كنيم «تامسكون» يك پزشك است و در پزشكي اين بحث جالب را مطرح مي‌كند اهميّت كار او اين بود كه از نظر جامعه‌شناسي علم اثبات كرد كه اين تغيير مُدها حتي در علوم دقيقه هم هست. اما چرا اين مسأله در علوم انساني بيش‌تر از علوم دقيقه مطرح مي‌شود؟ فكر مي‌كنم اين‌جا يك مسأله بديهي است البته به محض اين‌كه يك مسأله‌اي در جامعه‌شناسي بديهي مطرح شود ما بلافاصله بايد در اين مسأله شك كنيم. و راجع به آن سؤال بيش‌تري بكنيم. به نظر من شايد اين بي‌ارتباط با اين مسأله نباشد كه اصلاً در مسائل فلسفي و متافيزيكي و اجتماعي چون امكان تجربه عيني آن‌ها كم‌تر است يعني امكان اين‌كه در آزمايشگاه يك تئوري اثبات يا ردّ شود كم‌تر است، امكان ارائه فرضيه‌هاي مختلف بيش‌تر است. از سوي ديگر چون تا حدّ زيادي حساسيت اين فرضيه‌ها در برابر تغييرات تمدني مثلا گرايش به ماديات، بهزيستي و... بيش‌تر است تا آن‌جا كه هر فردي خوشبختي را خودش تعريف مي‌كند و سپس دنبال آن مي‌رود. اينجاست كه جامعه‌شناسي نيز در مورد مراحل تمدني مي‌گويد تمدّن از «تمدّن عقلي» مانند «باندول» به سمت «تمدّن حسي» مي‌رود و دوباره به «تمدّن عقلي» يا الهي برمي‌گردد به هر حال واقعيت اين است كه در علوم انساني امكان تكثر بيش‌تر است و وقتي امكان تكثر بيش‌تر شد در اثر تعامل با يك سري از عوامل خيلي پيچيده ديگر تمدّني گاهي ايجاد مُدهايي را مي‌كند كه شايد خيلي سطحي‌تر و زودگذرتر از مدهايي كه در علوم دقيقه هست باشد.

تصور من اين است يعني آينده را اين‌طور پيش‌بيني مي‌كنم كه اين يك حالت گذرايي باشد. همان‌طور كه تفكر سوفيسم در يونان نتوانست اوج بگيرد و در نتيجه از بين رفت و آن فلسفه بود كه به اوج خود رسيد و رشد كرد، اين نحله هم به فراموشي سپرده مي‌شود. همان‌طوري كه همين الان در غرب يك سري سنت‌هاي خيلي قوي فلسفي غير مدرنيست و ضدمدرنيست و موافق با سؤال فلسفي جدّي وجود دارند كه اين‌ها در مقابل تفكرات مدرنيست كه از نيچه، ماكس وبر و... شروع مي‌شود و جلو مي‌آيد، قد علم كردند و چه بسا اين‌ها در مقابل همديگر قرار بگيرند و در حال حاضر هم چنين تقابلي به چشم مي‌خورد. به عنوان مثال «لِئواستراوس» كه فردي است يهودي و در زمان جنگ از آلمان فرار كرد و به(New School For Social Reaserch) در امريكا و بعد از آن‌جا به دانشگاه شيكاگو رفت. همان‌طوري كه مي‌دانيد، در يهوديّت سنت مطالعه حقوق كه به مطالعه فقه شبيه است وجود دارد فرض كنيم به عنوان مثال پوستيني روي زمين افتاده و كسي آن را مي‌گيرد و مي‌گويد كه اين پوستين مال كيست؟ و اين خودش جاي كلّي بحث‌هاي فقهي و حقوقي مي‌شود. لئواستراوس از چنين سنّتي بيرون مي‌آيد و هفت، هشت تا زبان از جمله عربي، عبري، آلماني و فرانسوي را خيلي خوب بلد بوده است و در دانشگاه شيكاگو نحله‌اي را پايه‌ريزي مي‌كند كه كاملاً مخالف با همه سنت‌هاي مدرنيست است و مسأله را به اصول مطلق برمي‌گرداند و مي‌گويد ما اصلا كاري به اين نداريم كه هزار تا تصور از فرهنگ انساني موجود است. مي‌گويد يكي از آن‌ها درست و حقّ است و بقيه هم باطل‌اند. او از اين طريق شروع مي‌كند به جنگ با نسبيت‌گرايي كه معمولا علماي علوم اجتماعي و انسان‌شناسي را توسط آن به تخطئه مي‌گيرند. خلاصه چنين سنت‌هايي هم در قلب فرهنگ غربي وجود دارد كه اگر شما با اين‌ها مواجه شويد خواهيد ديد كه اين‌ها تشابهات زيادي با فرهنگ ما دارند. و امّا در حال حاضر آن چيزي كه در امريكا هست يك جنگ بسيار شديدي بين اين دو نحله فكري است: يك نحله فكري كه طرفدار تسامح و نسبيّت‌گرايي است و معتقد است كه در دانشگاه متون اصلي را درس ندهيم، مثلا افلاطون و ارسطو را درس ندهيم بلكه بايد از ادبيات همه اقوام دنيا گزينش بكنيم مثلا چين و هند را درس دهيم. در مقابل گروهي مي‌گويند كه بايد ما يك سري از متون اصلي را به همه افراد درس دهيم. آن چيزي كه الان در علوم انساني است، همين جريان پُست مدرن است. اين جريان اين است كه در هر مسأله‌اي اگر راست نمي‌گويم، ممكن است شما هم راست نگوييد. البته نبايد ما با يكديگر دعوا كنيم بلكه بايد با صلح و صفا بگوييم حرف شما درست و حرف ما هم درست است. يك گرايش ديگر كه به نظر من تا حدّ زيادي در آينده سنتزي از اين دو گرايش خواهد بود بازگشت به يك سري بحث‌هاي اساسي و اصولي است، و بازگشت به اين كه بالاخره انسانيت انسان ناشي از چيست؟ كه گرايش قبلي نسبيت‌گرايي است و اين مطلق‌گرايي است و اين گرايش ريشه‌هاي خيلي عميقي در فلسفه غرب دارد كه بي‌ارتباط با فلسفه شرق نيست. و خلاصه در درون تمدّن بالفعل غرب يك جريان فكري نيست، بلكه جريان‌هاي مختلف وجود دارد.

البته مد غالب الان همين تسامح و نسبيت است و افراد اين نحله نيز زياد هستند چون اين‌ها در واقع نسل افرادي هستند كه از سال 1960به بعد در دانشگاه بودند و اين‌ها الان استادهاي دانشگاه هستند. خوب است توجه كنيد كه اين‌ها در واقع نسل هيپي‌ها هستند. نسل كساني كه شعار معروفشان «جنگ نه بلكه عشق» بود اين‌ها با اين روحيه بزرگ شده‌اند و الآن اين‌ها بيش‌تر دنبال همين مُد فكري هستند. ولي در عين حال آن جريان فكري ديگري هست، و در بسياري از جاها نه فقط به شكل صرفاً آكادميك بلكه در سطح سياست‌هاي رايج در جامعه هم وجود دارد. خوب است ما بياييم و ببينيم چه نقاط تشابهي بين اين جريان و آن سنّتي كه ما و شما با آن آشنا هستيم وجود دارد. اين كتاب آقاي روي متحده به نام (The Mantel of The Prophet) عباي پيامبر(ص) شايد يكي از بهترين كتاب‌هايي باشد كه در مورد ايران نوشته شده و درباره يك عالِم ديني در ايران است. نويسنده اين كتاب پدرش ايراني و مادرش امريكايي است. اين كتاب، كتاب خيلي منصفانه‌اي است. علت اين‌كه نام اين كتاب را عرض كردم اين است كه اولا آن را به عنوان يك كتاب خوب معرفي كنم. ثانيا، به خاطر اين‌كه در اين كتاب در مورد تشابهاتي كه بين آموزش در علوم سنتي و قديمه و آن سنّت فكري كه در غرب بوده و هست بحث كرده است. ما بايد از خود بپرسيم بازگشت غرب به سوي مطلق‌گرايي نتيجه‌اش براي ما چيست؟ من نمي‌خواهم بگويم كه نسبيت‌گرايي خوب است. من خودم از نسبت‌گرايي به عنوان يك نوع تنبلي فكري متنفّرم ولي مطلق‌گرايي هم اگر از تفاهم و تفهّمِ ميان‌فرهنگي و ميان‌مذهبي دور باشد، ممكن است به سوي يك سري جنگ‌هاي مذهبي برود. و اين‌كه دو فيلسوف دست به شمشير ببرند البته نه اين‌كه خود فلاسفه دست به شمشير ببرند در واقع اين‌ها مقدماتش را شروع مي‌كنند و سپس تمدّن‌هاي آن‌ها به نزاع با همديگر مشغول مي‌شوند. اين نهايت ديد متافيزيكي و مطلق‌گرايي در انسانيت انسان است. در مقابل، كاري كه جامعه‌شناسان مي‌كنند اين است كه جامعه‌اي را مطالعه مي‌كنند و مي‌گويند هر فرهنگي، فرهنگ است و فرهنگ‌ها خوب و بد ندارند! خلاصه اين دو بينش دو قطبند كه به نظر من بايد بين اين دو قطب يك تعديلي ايجاد شود. يعني آن افرادي كه سؤال صرفا متافيزيكي از انسانيت انسان مي‌كنند بايد با ادبيات جامعه‌شناسي و انسان‌شناسي يك مقداري آشنا شوند و نه صرفا با تئوري‌هاي انسان‌شناسي و جامعه‌شناسي آن چيزي كه ايجاد نسبيت كرده در واقع تئؤري انسان‌شناسي نيست بلكه داده‌هاي انسان‌شناسي است. يعني فردي بدون اين‌كه قضاوت بكند از تمدّن خودش بلند مي‌شود و در يك تمدّن ديگر زندگي مي‌كند و زبان و فرهنگ آن تمدّن را ياد مي‌گيرد و يك‌باره به اين مي‌رسد كه اصلاً آن‌ها طور ديگري زندگي مي‌كنند. راحت‌ترين كار از نظر فكري براي اين آدم اين است كه همه را كنار بگذارد و بگويد كه هيچ خوب و بدي در اين تمدّن‌ها وجود ندارد و همه آن‌ها نسبي هستند. اين در واقع يك نوع تنبلي فكري است. ولي آن كسي كه فقط سؤال متافيزيك از انسانيت انسان مي‌كند، او هم بايد بيايد و در فرهنگ‌هاي مختلف نظر كند.

ممكن است هزار نفر هزار تا حرف بزنند ولي به هر حال دو دو تا چهار تاست و اين حرف از نظر منطقي درست است. اما فيلسوف متافيزيك هم بايد بيايد و با تنوع فرهنگي و فكري در دنيا آشنا شود و آن وقت بعد از اين آشنايي هست كه اين سؤال در حدّ عميق‌تر و وسيع‌تر براي او مطرح مي‌شود كه انسانيت انسان چيست؟ نبايد ما به صورت يك موضوع انتزاعي به اين مسأله نگاه كنيم بلكه بايد به اين مسأله با توجه به تجربيات واقعي فرهنگ‌ها و تمدّن‌هاي مختلف دنيا و از ديدگاه تفهّمي و درون فهمي نگاه كنيم. اين يك پروژه‌اي است كه به نظر من خوب است به دست شماها انجام شود.

خلاصه آن‌كه گفتيم اين تسامحي كه در فرهنگ غرب هست يك مُد فكري است و گفتيم البته توجه به متافيزيك و تعريف انسان به طور جدّي و فلسفي هم در آن‌جا وجود دارد. امّا سؤال اين است كه سنتزي كه در آينده مي‌خواهد ايجاد شود چه هست؟ اين سنتز به نظر من بايد يك سنتز جهاني باشد. يعني يك سنتزي باشد كه در آن هم نظر ما را بخواهند و هم نظر خودشان را. همه ما و همه فلاسفه و همه آن‌هايي كه در زمينه‌هاي متافيزيك كار مي‌كنند بايد با ادبيات جامعه‌شناسي و مخصوصاً با ادبيات انسان‌شناسي و با تنوع فرهنگ‌ها آشنايي پيدا كنند و بايد تغييرات تاريخي را در تفكرات فلسفي خودشان ملحوظ بدارند و بعد هم وارد يك مذاكره منصفانه شوند.

والسلام

استاد مصباح: همه اين نشست‌ها و نعمت‌ها به نحوي از بركات وجود امام؛ است كه حركت اسلامي را در منطقه و حركت علمي را در حوزه زنده كردند و كارهايي كه در اين زمينه شروع شده با تشويق ايشان گسترش پيدا كرد. پروردگارا! روح منور ايشان را با ارواح انبياء و اولياء خودت محشور بفرما و به ايشان بهترين پاداشي كه شايسته كرم توست عطا بفرما.

والسلام