معرفي پژوهشگران: نيازهاي بشر و جاودانگي دين

معرفي پژوهشگران:
نيازهاي بشر و جاودانگي دين

در گفتگو با حجت الاسلام و المسلمين هادوي

جناب حجت الاسلام و المسلمين. آقاي هادوي يكي از فضلا و محققين حوزه علميه قم و چهرههاي آشنا براي طلاب جوان هستند, كه پس از طي دوران دبيرستان, به عنوان يكي از قبول شدگان ممتاز كنكور, در دانشگاه صنعتي شريف, به ادامه تحصيل مي پردازند. ايشان عليرغم ,علاقه وافري كه به زمينه هاي فيزيك, رياضيات كاربردي, فلسفه علم و فلسفه داشته اند, مجبور به تحصيل در رشته مهندسي برق و الكترونيك مي‌شوند. ايشان بدليل علاقه زياد به مباحث عقلي, بالاخره گمشده خود را در حوزه علميه ميابند. و اينك سالياني است كه به تحصيل و تدريس در حوزه علميه قم مشغولند و از محضر اساتيد بزرگوار حوزه بهره مند بوده اند.

آنچه در پي مي‌آيد حاصل گفتگويي است با ايشان كه از نظرتان مي گذرد.

معرفت

معرفت: در خمت جناب حجت الاسلام و المسلمين, حاج آقاي هادوي يكي از فضلا و محققين حوزه علميه قم هستيم. در ابتدا, تقاضا مي كنيم كه ضمن معرفي بيشتر خودتان, اجمالي از سير تحصيلي و همچنين, آثار و فعليتهاي علمي خود را بيان بفرماييد.

حجت الاسلام هادوي: بسم الله الرحمن الرحيم. بنده, در سال 1340 شمسي در تهران متولد شدم. دوران دبستان و راهنمايي را در مدارس دولتي و دوران دبيرستان را در مدرسه خوارزمي تهران گذراندم. سپس در دانشگاه صنعتي شريف, در رشته برق و الكترونيك به ادامه تحصيل پرداختم. با اين كه مطالعات من قبل از دانشگاه, در زمينه هاي فيزيك, رياضيات كاربردي, فلسفه علم و فلسفه و گرايش اصلي من فيزيك بود, اما به دلايلي مجبور به تحصيل در رشته مهندسي برق و الكترونيك شدم.

تحصيلات حوزوي را از سال 1359 در تهران آغاز كردم. در آنجا ادبيات و منطق را نزد استاد بزرگوار جناب آقاي شيخ عزيز الله خودش وقت – كه ايشان را حضرت علامه طباطبايي (رضوان الله عليه ) به ما معرفي كرده بودند- خواندم. پس از آن براي ادامه تحصيل به قم آمدم. دوره سطح را در قم به پايان رساندم و درس خارج را از محضر جناب آقاي سيد كاظم حائري – حفظ الله – استفاده كردم و بيش از 10 سال در خدمت ايشان بودم. در درجه دوم, حدود پنج سال از محضر جناب آقاي شيخ جواد تبريزي و نيز اساتيد ديگري همچون جناب آقاي وحيد خراساني, جناب آقاي ميرزا هاشم آملي, جناب آقاي بهجت ,جناب آقاي سيد محمود هاشمي, جناب آقاي سبحاني – حفظهم الله – استفاده كردم. در فلسفه هم از محضر جناب آقاي مصباح, جناب آقاي حسن زاده آملي و جناب آقاي جوادي آملي – حفظهم الله – استفاده كردم.

خود بنده, تقريباً تمام دوره سطح را تدريس كردم؛ به اين صورت كه به موازات تحصيل, كتابهايي را كه خوانده بودم, تدريس مي كردم و در حال حاضر, مشغول تدريس سومين دوره كفايه هستم. همچنين پنج سال است كه به تدريس خارج فقه و اصول مشغولم. در كنار تدريس, مقداري مشغوليات تاليفي هم داشته ام كه بخشي از آنه به چاپ رسيده است. يكي از آنها كتابي است تحت عنوان « تحرير المقال في كليات علم الرجال » كه حاصل سه دوره تدريس كليات علم رجال است و ديگري مجموعه دو جلدي « گنجينه خرد » است كه آن هم حاصل بحثي است تحت عنوان « سير منطق در مهد تمدن اسلامي » كه قبلاً داشتيم. غير از اينها مقالات پراكندهاي است كه به عنوان مقالات كنفرانسها و مجلات به چاپ رسيده اند.

معرفت: فرموديد كه مشغول تحصيلات دانشگاهي بوديد, اما آنها را رها كرده و به حوزه روي آوريد. انگيزه اصلي شما از روي آوردن به حوزه چه بود؟

حجت الاسلام هادوي: گرايش اصلي من حتي قبل از اينكه مشغول آموزشهاي حوزوي بشوم, بيشتر, مباحث عقلي و فلسفي بود و از همان دوران دبيرستان كه روي مسائل فيزيك و رياضيات كاربردي, كار مي كردم با مباحث فلسفه علم و فلسفه آشنا شدم؛ خصوصاً از طريق مطالعه كتابهاي شهيد مطهري – رضوان الله عليه. همين زمينه آن شد كه به طور جدي متوجه آموزشهاي حوزوي شوم. پس از پرداختن به اين آموزشها بود كه به گونه اي به آنها علاقه مند شدم كه كم كم بحثهاي دانشگاهي را كه علاقه چنداني هم به آنها نداشتيم, كنار گذاشتم, خصوصاً رشته مهندسي كه مجبور شده بودم, به آن بپردازم ؛ از سوي ديگر, گرايش فراواني به مباحث عقلي داشتم و پس از آن كه در زمينه فلسفه اسلامي و سپس فلسفه غرب, مطالعاتي كردم, احساس كردم كه مي بايست بيش از پيش به اين مباحث بپردازم. مجموعه اين علتها باعث شد كه من به آموزشهاي حوزوي روي بياورم. پس از آن كه وارد حوزه شدم, فضاي آموزشي حوزه را فضائي بسيار مساعد احساس كردم و چنان مجذوب و شيفته آن شدم كه از آن پس, به طور كلي مباحث و كارهاي دانشگاهي را تعطيل كردم و تقريباً, هيچ گاه, حتي تدريس در دانشگاه را هم نپذيرفتم؛ چرا كه فكر مي كنم علوي حوزوي دريايي است كه اگر انسان همه عمر حوزوي دريايي است كه اگر انسان همه عمر خود را صرف تدريس در آن كند, باز هم به عمقش نخواهد رسيد و بيش از قطراتي نصيب او نخواهد شد.

معرفت: شما سالياني در حوزه بوده ايد و با مسائل اسلامي سر و كار داشته ايد. به نظر شما اساسي ترين پرسش درباره دين كه درزمان ما ممكن است مطرح شود چيست؟

حجت الاسلام هادوي: اساسي ترين پرسشي كه در روزگار معاصر وجود دارد، بحران ثبات دين و تغيير دنيا است. مشكل اصلي در واقع از اينجا پيدا شد كه ما دين را به عنوان راهنمايي در زندگي و دستوري براي حيات اجتماعي معرفي كرديم و اين معرفي، اين سوال را مطرح كرد كه چگونه دين عنصر قداست و جاودانگي اش اقتضا مي‌كند كه ثابت باشد، مي تواند اداره دنيا را كه ذاتي متحول و متغير دارد، بر عهده بگيرد؟ در واقع اينجا يك پارادوكس وجود دارد كه چگونه مي توان بين جاودانگي دين كه اقتضاي ثبات مي‌كند و تغير دنيا كه لازمه حيات مادي و دنيايي است، جمع كرد كه دين بتواند در هر زماني اداره جامعه را با تمام تحولاتش بر عهده داشت باشد. اين مشكل اساسي ترين پرسشي است كه در برابر دين، در روزگار ما وجود دارد.

بخصوص پس از انقلاب اسلامي كه اين پرسش به گونه اي جدي تر مطرح شد.

قبل از انقلاب اسلامي، انديشمندان غرب و غرب زدگان شرق بر اين باور بودند كه دين توانايي خودش را براي اداره جامعه از دست داده و لذا بايد در زاويه كتابخانه ها به دنبال دين به عنوان يك واقعيت تاريخي رفت، ولي انقلاب اسلامي به بركت وجود و رهبري حضرت امام خميني – رضوان الله عليه – اين مسئله را به طور جدي مطرح كرد كه دين توانايي اين را دارد كه به صحنه حيات اجتماعي بيايد و با داعيه رهبري اجتماعي، همه معادلات سياسي اجتماعي اقتصادي و فرهنگي را به هم بزند. اين پرسش روز به روز جدي تر شد كه چگونه مي توان بين ثبات دين و تغيير دنيا جمع كرد؟ ديني كه ثابت است، چگونه مي توان اداره اين دنياي متغير را بر عهده بگيرد؟

معرفت: دين چه راه حلي را براي حل اين مشكل ارائه مي‌كند؟

حجت الاسلام هادوي: البته كساني كه براي حل اين مشكل به دنبال راه حل هستند همگي باور ديني دارند؛ يعني اگر كسي به طور كلي منكر دين باشد، نيازي به پاسخ به اين سوال ندارد و كساني خود را نيازمند پاسخ به اين سوال مي بيند كه دين باور دارند. دين باوران، براي پاسخ به اين سوال، راههاي گوناگوني را پيش گرفته اند، عده اي منشأ اين سوال را انكار ‌كرده‌اند و با انكار منشأ خود را از پاسخ دادن به اين سوال بي نياز ديده اند، به اين صورت كه گفته اند: اساساً دين، براي اداره جامعه نيامده است؛ بلكه دين يك سري اموري را كه مربوط به عالم غيب است و انسان نمي‌تواند از آن امور بدون وحي اطلاع پيدا كند، براي بشر بيان كرده است و هيچ كاري با اداره جامعه، اقتصاد و سياست ندارد اينها اموري است كه بشر بايد با عقل و درايت خود آنها را اداره كند. اگر اين تفكيك دين از سياست را بپذيريم، قهراً از اين بحران نجات پيدا مي كنيم؛ چون دين به طور كلي دامن خود را از سياست و حيات اجتماعي بر مي چيند و مشكل مذكور، به طور كلي مرتفع مي‌شود و دين مي تواند ثابت باشد و هيچ كاري نسبت به مسائل متغير نداشت باشد.

در مقابل اين انديشه، انديشه ديگري مطرح است كه دين امري متغير معرفي مي‌كند كه كاملاً دستخوش تغيير است و تابع نيازهاي و برداشتهايي است كه مردم در هر زمان دارند. بنابراين نظر، به طور كلي، دين امري متحول است كه در هر عصر متناسب با نيازها و پرسشهايي كه مردم آن روزگار دارند، پاسخهايي را ارائه مي‌كند؛ البته طرفداران اين نظريه، براي اين كه با اين مشكل مواجه نشوند كه چنين چيزي چگونه مي تواند جاودانه بوده و قداست داشته باشد، حقيقت دين را از معرفت ديني تفكيك ‌كرده‌اند. آنان معتقدند كه حقيقت دين امري ثابت و مقدس است، امام معرفت دين و آنچه كه ما از دين به دست مي آوريم، امري متغير و تابع برداشتهاي ما در هر روزگار و متناسب با دانشهاي ماست و اين امري متحول و غير مقدس است. بنابراين، كسي كه معتقد است كه دين براي اداره جامعه راه حل دارد، در پاسخ به اين اشكال كه چگونه ثبوت دين با تحول دنيا سازگار است، يكي از راههايي كه پي پاي اوست، اين است كه خود دين را هم متحول معرفي كند هر چند طراحان اين انديشه خود چنين داعيه اي نداشته باشند البته اين افراد گاهي دامنه تحول را به قدري توسعه مي دهند كه حتي در مباحث مربوط به پيامبران هم معتقدند كه آنچه كه به پيامبران وحي شده از سنخ الفاظ و عبارات نبوده بلكه امري معنوي بوده است اما آنچه كه بر زبان پيامبران جاري شده است، متناسب با فرهنگ و دانش روزگاري كه پيامبران در آن صحبت مي‌كردند، بوده است.

نتيجه قهري اين انديشه، اين است كه اگر پيامبري، مثلاً پيامبر اسلامr، در روزگار ديگري بودند، عبارات و تعابيري كه رد قرآن كريم آمده است هم تغيير مي كرد؛ چون به ادعاي اينان اين عبارات در واقع عباراتي وحياني نيست.

خوب، اگر كسي چنين راه حلي را در پيش گرفت، قهراً سراسر دين، گرفتار تحول خواهد شد. حقيقت دين امري است ثابت و دست نيافتني. آنچه كه دست يافتني است، معرفت ديني است و اين معرفت هم الان در حال تحول است. قهراً اين تحول مي تواند متناسب با تحول دنيا صورت بگيرد.

راه حل ديگري وجود دارد كه به عقيده من اين راه حلي است كه انديشمندان بزرگ اسلام، مثل حضرت امام؛ شهيد بزرگوار مطهري و شهيد بزرگوار صدر (ره) مناديان آن بوده اند؛ گرچه هر كدام، تعابير متفاوتي را به كار برده اند.

اساس اين راه حل را به بهترين تعبير، شهيد مطهري (ره) بيان كرده اند. ايشان مي فرمايد ما با دو گونه واقعيت روبرو هستيم؛ يعني حوادث دنيا و دو سنخ هستند: يك سنخ، واقعيتهاي ثبات هستند كه در عين تحول بسياري از امور، ثبات خود را حفظ مي‌كنند و سنخ ديگر، واقعيتهاي متحول و متغير هستند. بنابراين، انديشه ثوابت و متغيرات را ايشان مطرح مي‌كند. و به نظر من اين، همان تعبير حضرت امام (ره) است كه مي فرمايند: زمان و مكان را بايد در اجتهاد در نظر گرفت كه ايشان اين تعبير را به شكلهاي گوناگون بيان مي فرمودند. شهيد صدر (ره) نيز اين مطلب را به تعبيري ديگر ارائه كرده و مي فرمايند: در تشريع اسلامي يك "منطقه الفراغ" و اين قسمت خالي، كاستي و ضعفي براي دين نيست، بلكه اين توانايي دين است كه اين قسمت را خالي گذاشته است تا متناسب با شرايط روزگار، تشريع در آن ناحيه صورت گيرد و در نتيجه؛ دين، توانايي اداره را در تمامي روزگار تاريخ داشته باشد. به نظر من، در واقع همه اين تعابير، بيانگر يك مطلب است و آن اين كه ما يك سري واقعيتهاي ثابت داريم و يك سري واقعيتهاي متغير و دين آنچه را كه به عنوان يك امر جاودانه آورده است، آن بخشي است كه مربوط به واقعيتهاي ثابت است بعداً در اين باره بايد صحبت كنيم كه رابطه بخش متغير با بخش ثابت چگونه است؟ آيا آن واقعيتهاي متغير از واقعيتهاي ثابت كاملاً جدا هستند يا با هم ارتباط دارند؟

پس اين، راه حل مياني است بين آن راه حل كه دين را كاملاً از صحنه حيات سياسي و اجتماعي خارج مي‌كند و بين آن راه حل كه كاملاً دين را گرفتار تحول مي‌كند و هيچ نوع ثباتي را براي دين باقي نميگذارد. در واقع، اين راه حل، هر دو جنبه را حفظ مي‌كند؛ يعني دين را در ساحت اجتماعي خود نگه مي دارد و در عين حال، ثوابت ديني را معرفي مي‌كند. مسأله اي كه بايد توجه شود اين است كه اموري وجود دارند كه در هر مكان و زماني ثابت هستند و ثبات و جاودانگي خود را حفظ كرده و قابل دست يافتن هم هستند؛ اين چنين نيست كه ثوابت ديني، حقايقي غير قابل دسترس باشند.

معرفت: انتظاري كه بشر امروزي از دين دارد و جايگاهي كه دين در جامعه بشري مي تواند داشته باشد چيست؟

حجت الاسلام هادوي: با توجه به راه حل سومي كه عرض شد، اگر ما پذيرفتيم كه وقايع، به دو بخش تقسيم مي‌شوند، وقايع ثابت و وقايع متغير، مقصود ما از وقايع ثابت، اين است كه در ظاهر، حيات بشر تغيير مي‌كند مثلاً نحوه زندگي بشر پوشاكش، مسكنش، ابزارهاي آلاتي كه براي برآوردن حاجاتش به كار مي برد، در طول تاريخ تغيير و تكامل پيدا ‌كرده‌اند ، اما در عين حال، گرايشهاي فطري و غريزي بشر همچنان ثابت است يعني همين گرايشهاي فطري و غريزي كه بشر امروز دارد، همان گرايشات فطري و غريزي است كه بشر هزار سال پيش داشته است. بنابراين، امروز ما وقتي با بشر، كار بشر و حوادث مربوط به بشر برخورد مي كنيم، مي بايد توجه داشته باشيم كه در عين تحول در بخشي از اين امور، بخشي ديگر، همچنان ثبات خود را حفظ مي‌كند. اگر اين مسأله را پذيرفتيم و خواستيم شأن دين را بررسي كنيم، البته در بررسي شأن دين، بايد از عنوان كلي دين تنزل كنيم به خصوص اسلام؛ زيرا لفظ دين تعبيري است با معاني گوناگون و گاهي اين معاني آن قدر توسعه پيدا مي‌كند كه هر نوع باوري حتي خرافي را هم شامل مي‌شود، دين آن چيزي است كه از مبدأ فياض و قادر و حكيم براي بشر فرستاده شده است.

اين دين در واقع به يك معنا ثابت بوده است كه دين در نزد خدا جلوه كامل نهايي آن، اسلام است و به آن اعتبار دين خاتم محسوب مي‌شود كه همه آنها را كه خداوند تبارك و تعالي براي بشر لازم بوده است، در آن بيان كرده است. با اين تلقي از دين، اسلام به عنوان دين خاتم، از طرف خداوند تبارك تعالي براي بشر فرستاده شد تا سعادت بشر را براي هميشه تاريخ و قيامت و تضمين كند. شأن چنين دين، اين است كه در بر دارنده همه عناصر ثابتي باشد كه در طول تاريخ، از زمان نزول اين دين تا قيامت بشر به آن مبتلا خواهد شد و اين عناصر در سعادت او نقش دارند. بنابراين چنين اموري اختصاص به زمان و مكان خاصي ندارند و جهان شمول هستند و از سوي ديگر در سعادت و فلاح و رستگاري واقعي بشر موثرند و دين خاتم بايد در بردارنده همه آن عناصر باشد؛ پس هر آنچه كه اين دو ويژگي را داراست – يعني جهان شمولي و تأثير در سعادت بشر – بايد بيان كرده باشد.

آنچه كه ما مي بايست از دين توقع داشته باشيم، همين است زيرا ممكن است بعضي از امور، ثابت باشند ولي در سرنوشت و سعادت انسان، تأثير نداشته باشند؛ مثل فعاليتهاي فيزيولوژيك بدن. مغز، معده و كبد انسان هزار سال پيش همانطور كار مي كرده كه مغز و معده انسان امروزي كار مي‌كند. اين يك امر ثابت است، ولي در سعادت واقعي بشر، دخالت ندارد. به همين دليل، در شأن دين نيست كه چنين اموري را بيان كند. آنچه كه دين بايد دارا باشد و نبودنش نوعي كاستي در دين محسوب مي‌شود، نداشتن عناصري است كه در عين ثبات، در سعادت بشر دخالت داشته باشند. ما مدعي هستيم كه اسلام در بردارند همه عناصر جهان شمول و دخيل در سعادت بشر هست و به همين اعتبار است كه اين دين، دني خاتم محسوب مي‌شود و ناسخ همه اديان گذشته است و با وجود اين دين، اعتقاد به هر ديني را كه قبل از آن بوده است، بدون اعتقاد به اسلام، اعتقاد صحيحي تلقي نمي كنيم؛ البته اعتقاد به اسلام، متضمن اعتقاد به حقايق همه اديان گذشته نيز هست.

معرفت: اشاره فرموديد به دين خاتم آيا هر چه كه پيامبر اكرم ائمه اطهار مي فرمايند مي تواند به عنوان دين تلقي شود يا به عنوان دين، از آن برداشت شود؟

حجت الاسلام هادوي: با توجه به مطالبي كه پيرامون سوالهاي قبل عرض شد، ما به اين نتيجه مي رسيم، شأن دين بيان عناصر جهان شمول است و رسول گرامي اسلامr و در درجه اول به عنوان فرستاده خداوند تبارك و تعالي، آورنده اين گونه مطالب هستند، اما بايد توجه داشت كه تفضل الهي به اين مقدار بسنده نكرده كه فقط عناصر جهان شمول را توسط رسول گرامي اسلاميr براي ما به ارمغان آورده باشد، بلكه خود حضرت يك شأن ديگري غير از شأن رسالت كه شأن بيان احكام و عناصر جهان شمول است، داشته اند و آن شأن امامتشان بوده است. شأن امامت حضرت كه در واقع نوعي تفضل و موهبت الهي است، اقتضا مي كرد كه حضرت متناسب با آن عناصر جهان شمول، عناصري متغير و به تعبير بهتر عناصر موقتي را كه متناسب با موقعيت خاصي بودند كه حضرت در آن موقعيت، اسلام ارائه مي‌كردند، ثابت اكتفاء نكرده، بلكه تطبيق اين عناصر را هم در موقعيت خاص نزول دين به عنوان امام و رهبر جامعه بيان كردند؛ زيرا براي اداره جامعه افزون بر در نظر گرفتن جنبه ثابت، بايد به جنبه متغير نيز توجه داشت و حضرت اين توجه را داشته اند و پس از ايشان، ائمهu كه مفسران وحي و وارثان مقام بودند، همين راه را ادامه دادند. بنابراين، ما در كلمات پيامبر و در كلمات ائمهu در واقع با دو دسته عنصر برخورد مي كنيم؛ دسته اي از عناصر كه ثابت هستند و در واقع مربوط به شأن رسالت حضرت اند و اختصاص به زمان و مكان و خصوصيتهاي جزيره العرب در زمان نزول قرآن يا زمان حيات ائمه u ندارند. و دسته ديگر، عناصر متغيرند كه با تطبيقات و خصوصياتي كه در زمان حضور بوده است، ارتباط دارند.

بنابراين، ما وقتي كه به نصوص ديني مراجعه مي كنيم، با دو دسته عنصر برخورد مي كنيم، عناصر ثابت و عناصر ثابت و عناصر متغير كه اين عناصر گاهي به صورت جدا جدا بيان شده اند؛ يعني يك جا فقط عنصر ثابت هست و يك جا فقط عنصر متغير. اكثر موارد اين چنين است و گاهي به صورت درهم تنيده، بيان شده اند؛ يعني در قالب يك امر خاص و موقعيتي، يك امر جهان شمول ارائه و با آن تطبيق شد ه است كه از وراي اين تطبيق، يك امر كلي و ثابت مورد نظر بوده است، سپس آن تطبيق و آن حكم خاص فقط يك مورد از آن امر ثابت محسوب ميشود. خوب، همه اينها را به يك معني مي توان دين ناميد، اما از ميان عناصر مجموعه كه از طرف خداوند تبارك و تعالي و به وسيله حضرت رسول اكرم و ائمهu به دست ما رسيده است، فقط آن بخش جهان شمول و ثابت، به عنوان راهنماي عمل ما در همه تاريخ محسوب مي‌شود؛ زيرا آن بخش متغير، متناسب است با شرائط و موقعيتي كه در آن زمان وجود داشته است. اگر دخيل در وقايع روزگار ما عيناً و بدون هيچ تفاوتي همان عناصري باشند كه در وقايع زمان رسول اكرمr و يا ائمه u دخيل بوده اند، در اين صورت، آن راه حلي كه ائمهu يا خود حضرت ارائه كردند براي ما راهنماي عمل و حجت خواهد بود، اما اگر اين شاخصها تغيير كردند، ديگر، موقعيت ما آن موقعيت روزگار نزول نخواهد بود كه در اين صورت، ديگر ما نمي توانيم آن عناصر متغير را به همان شكل، راهنماي عمل خود قرار بدهيم.

معرفت: در سخنانتان به عناصر ثابت و متغير دين اشاره فرموديد. آيا اين دو نوع عنصر، كاملاً با يكديگر متفاوتند يا اينكه مي توان نوعي ارتباط را ميان آنها تصور كرد؟

حجت الاسلام هادوي: ارتباط عناصر ثابت با يكديگر از يك سو و ارتباط عناصر ثابت با عناصر متغير از سوي ديگر، مطلبي است كه به بحثي تفصيلي تر نياز دارد، اما آنچه كه در اين مجال مختصر، مي توان عرض كرد، اين است ك عناصر ثابت خودشان با يكديگر ارتباط دارند و اين ارتباط به گونه اي است كه مجموعه عناصر ثابت در يك زمينه، مانند اقتصاد، يا سياست يك نظام يا يك سيستم را به ما ارائه مي‌كند. بنابراين، ميان خود عناصر ثابت، ارتباطي سيستمي وجود دارد و اين عناصر در هر ساحتي يك سيستم را تشكيل مي هند و مجموعه ساحتها، با يكديگر نيز ارتباط سيستمي دارند، تربيتي، اجتماعي، حقوقي، قضايي و ساير عناصر، همه اينها با هم ارتباط سيستمي دارند، به گونه اي كه در مجموع يك سيستم كامل را تشكيل مي دهند بدون اينكه هيچ تناقضي با يكديگر داشته باشند.

ارتباط عناصر ثابت با يكديگر كه در واقع ميان خودشان هم در هر زمينه، سيستمهاي كوچكي را تشكيل مي دهند، يك سيستم بزرگ را به وجود مي آورند كه مي توان از آن به مثالً سيستم حكومتي اسلام تعبير كرد كه اين سيستم حكومتي، اعم از سيستم سياسي، اقتصادي، اجتماعي تربيتي و غيره است؛ نه خصوص سيستم سياسي.

از سوي ديگر، بين عناصر ثابت و عناصر متغير، ارتباطي وجود دارد؛ به اين معني كه عناصر متغير، در واقع دو بخش هستند، يك بخش بازتاب آن عناصر ثابت در يك موقعيت خاص هستند و به يك معني مصاديق آن عناصر ثابت محسوب مي‌شوند كه در اين صورت، كاملاً پيداست كه ارتباط بين آنها ارتباطي نزديك است و به تعبيري، ارتباط صغري و كبري است.

بخش ديگر عناصر متغير، مربوط مي‌شود به عناصري كه ما براي انتقال از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب در اسلام به آنها نيازمنديم؛ مثلاً اگر ما سيستم اقتصادي اسلام را استخراج كرديم، براي اين كه سيستم پياده بشود، مجبوريم وضعيت فعلي اقتصادي مثلاً ايران را به وضعيتي كه اقتضاي اقتصاد اسلامي است، تبديل كنيم. براي اين تبديل و انتقال، نيازمند اموري هستيم كه در وضعيت ما به آنها نياز است و اگر وضعيت ديگري بود امور ديگري مورد حاجت بود. يا عناصر نيز، عناصر متغير محسوب مي‌شوند و با عناصر نيز، عناصر متغير محسوب مي‌شوند و با عناصر ثابت در ارتباط اند. بنابراين، عناصر ثابت و متغير هم كاملاً با يكديگر مرتبطند. در اين جا من بايد نكته اي را عرض كنم كه البته اين بحثي است كه بسيار بيش از اينها نيازمند توضيح است، ولي در حد ايجاد زمينه اي براي طرح مسأله و ايجاد فكر، درباره آن صحبت مي كنيم. استخراج عناصر ثابت، بر عهده، متخصصان دين و مجتهدان است. شناسايي عناصر متغير از يك سو نيازمند آگاهي از عناصر ثابت است و از سوي ديگر نيازمند شناختن وضعيت و موقعيت موجود است كه در اين شناسايي، از علوم روز استفاده مي كنيم؛ مثلاً اگر ما مي خواهيم وضعيت اقتصادي موجود را ارزيابي كنيم، قهراً با ملاكها و ضوابطي كه دانش اقتصاد به ما ارائه كرده است، اين كار را انجام مي دهيم. بنابراين، استخراج عناصر متغير، در هر زمينه، بر عهده كارشناسان آن رشته است كه با استفاده از عناصر ثابتي ك دين شناس و مجتهد، مثلاً در زمينه اقتصاد به آنها ارائه مي‌كند، به شناسائي عناصر متغير در آن زمينه بپردازند.

البته رسيدن به اين وضعيت، در شرايط موجود ممكن نيست، مگر از طريق تشكيل مجمع هاي مشترك، بين مجتهدان و كارشناسان فن؛ چون براي اين كه يك مجتهد بتواند در زمينه اقتصاد، نظام اقتصادي را استخراج كند، قهراً بايد با اقتصاد، حداقل در حد قابل قبولي نه در حد يك متخصص اقتصادي هم كه مي‌خواهد عناصر متغير را در روزگار ما طراحي مي‌كند، بايد با حقايق دين و ملاكهاي ضوابط ديني در حد خوبي آشنا باشد. براي اينكه ما به اين وضعيت برسيم به يك همكاري و همياري بين دين شناسان و متخصصان علوم نياز داريم؛ البته دين شناساني كه از آن زمينه تخصصي آگاه هستند و متخصصاني كه از دين آگاهند، زيرا مجتهدان و متخصصان اگر بخواهند كنار هم بنشينند، بايد ابتدا زبان مشتركي پيدا كنند؛ حال اگر دين شناسان با آن بحث تخصصي، بيگانه باشد و متخصص هم با مفاهيم، ارزشها، ملاكهاي و مباني اسلامي بيگانه باشد، قهراً اينها زبان مشتركي پيدا نمي كنند. وقتي زبان مشترك پيدا مي‌شود كه دين شناس با زمينه تخصصي آشنا باشد و متخصص وهم تا حدي بيش از آنچه مردم عادي آشنا هستند، با دين آشنا باشد.

در اين صورت، آنها مي‌توانند دائماً با يكديگر هم فكري و مشاوره كنند. من فكر مي كنم كه اين زمينه اي است كه ميتواند به صورت عملي مشكلي را كه به عنوان اساسي ترين مشكل مطرح كرديم، حل كند؛ زيرا پاسخهاي تئوريك كه به نظريه ثبات دين و تغير دنيا داده مي‌شود هر چند كه در حد خود، نافع است، ولي اين پاسخهاي تئوريك وقتي مي‌توانند اثر نهايي پيدا كه به صورت عملي نشان داده شوند و عملا مشخص شود كه چگونه اسلام با سيستم اقتصادي اثبات ,

پاسخ گويي نيازهاي متغير اقتصادي است و اين نيازها را در راستاي اهداف كه خود تعيين مي كند, سامان ميدهد. ما براي اين كه به آن مرحله برسيم, نيازمنديم كه به گونه اي جدي اين حلقه هاي همكاري را بين دين شناسان از يك سو و متخصصان از سوي ديگر, ايجاد كنيم تا دستاوردشان تطبيق عملي اين نظريه بر اين تئوري باشد كه پاسخي نهايي براي آن اشكال است.

معرفت: اينجا به نظر اشكالي مي رسد و آن اينكه فرموديد در زمينه عناصر ثابت دين, بايد مجتهدين نظر بدهند و از طرفي براي شناخت اوضاع شرايط جامعه اسلامي و شناخت پيچ و خمهاي حكام بر متخصصين اين فن در اين زمينه نظر خودشان را اعلام كنند و يك مجمعي از مجتهدين و متخصصيني كه به نحوي با عناصر ثابت و متغير دين آشنا هستند بتوانند فرض كنيد, نظام اقتصادي يا سيستم اقتصادي اسلام را براي جامعه ترسيم كنند. شايد راه حل بهتر اين باشد كه خود حوزههاي علميه به تربيت اين نيروها بپردازند. كساني كه با افكار ديني و مسائل اسلامي در حد بالايي آشنا هستند با شرايط روز هم آشنا بشوند و آنگاه آن مجمعي كه فرموديد محقق مي‌شود. چون در آن مجمع ممكن است اشكال در تفهيم و انتقال مطالب به وجود بيايد.

حجت الاسلام هادوي: قبل از اين كه به پاسخ اين پرسش بپردازم, لازم است به اين نكته توجه شود كه استخراج عناصر ثابت كه ما مجموعه آن را سيستم يا نظام مي ناميم, كاري جداي از تعيين عناصر متغير است. بنابراين, منطقه فعاليت كار شناس دين از منطقه فعاليت متخصص علوم جداست, هر چند كه اين دو منطقه كاملاً با يكديگر مرتبط هستند. نحوه برخورد يا به تعبير ديگر, رويكرد هم متفاوت است؛ يعني در بخش ثوابت و عناصر جهان شمول رويكرد فقهي است, البته در يك تلقي وسيعتر از فقه و در حالي كه رويكرد بخش متغير, به يك معني, رويكرد علمي است و اين كه عرض شد كه بايد دين شناس آشنا با آن زمينه تخصصي در كنار متخصص آشنا با دين بنشيند, به خاطر اين است كه دست يافتن به دين شناسي كه از نظر اجتهاد در قله اي رفيع باشد و از نظر تخصص در يك زمينه هم در حدي عالي باشد, امري بسيار بسيار مشكل است, ( هر چند كه محال نيست )؛ زيرا دين شناسي, خود يك عمر, زمان مي طلبد و بخصوص من بايد اين نكته را عرض كنم كه اين نوع استنباطها كه ساحتهاي بديع استنباط محسوب مي‌شوند, بسيار مشكل تر از استنباط در زمينه هاي سنتي و كلاسيك است.

اگر يك نفر انسان مستعد, خوب در س بخواند, حداقل حدود ده سال بايد عمرش را صرف كند تا در مسائل سنتي مجتهد بشود, اما افراد عادي, حدود پانزده تا بيست سال وقت لازم دارند تا در زمينه مسائل سنتي به اجتهاد برسند و تازه اين اولين قدم براي كسي است كه مي‌خواهد در زمينه بكر دست به اجتهاد بزند؛ زيرا چنين فردي قهراً بايد در زمينه هاي كلاسيك هم قدت اجتهاد داشته باشد.

اگر كسي نتواند مسائل ساده روزه, نماز, تيمم, غسل و امثال اينها را استنباط كند, چگونه مي خواهد مسائل پيچيده بانكداري, ارز, اعتبارات مالي و امثال اينها را استنباط كند؟ پس اين يقيناً بايد هم در مسائل سنتي و هم در مسائل تخصصي, صاحب نظر باشد چون رسيدن به اين دو قله براي يك نفر, بسيار مشكل است, ما به آن حلقه ها نياز پيدا مي كنيم. حتي اگر كسي به هر دو قله برسد؛ هم قله اجتهاد را در سطح بالا داشت و هم متخصص در مثلاً اقتصاد بود, گرچه او يك تنه مي تواند هم عناصر ثابت و هم عناصر متغير را براي ما به دست بياورد, اما باز, دو كار انجام داده است. البته مسلم است كه چنين فردي بهتر از دو نفر مجتهد و متخصص مي تواند عمل كند؛ زيرا در هر دو رشته به قله رسيده است, اما دسترسي به چنين افرادي مشكل است. آنچه كه در وضعيت فعلي ميسر و ممكن است, همين است كه اين دو گروه كنار هم بنشينند و حلقه هاي تخصصي تشكيل دهند؛ البته اين حلقه هاي تخصصي نبايد حلقه مثلاً راي گيري باشند, بلكه بايد حلقه تخصصي و كاملاً علمي و آكادميك باشند و ارتباطي علمي و تنگاتنگ با يكديگر داشته باشند؛ مانند بحثهاي طلبگي.

معرفت: آخرين سوالي كه در اين جا مطرح است, اين است كه حوزه هاي علميه در برابر اين پرسش و نيز راه حلي كه ارائه شد, چه وظيفه اي دارند. و چه مقدار در اين راه گام برداشته اند و تا چه حد موفق بوده اند؟

حجت الاسلام هادوي: با توجه به مطالبي كه عرض شد, حوزه هاي علميه دو وظيفه عمده دارند. يك وظيفه, اين است كه مسير آموزش را به گونه اي طراحي كنند كه ما موفق به تربيت دين شناساني بشويم كه در زمينه تخصصي نيز در حد مطلوبي رشد كرده باشند؛ يعني هر چند نقطه غالب در آنها اجتهاد در مسائل اسلامي است, اما با يك زمينه تخصصي مثل اقتصاد يا سياست يا علوم تربيتي هم آشنا باشند. بايد برنامه ريزي آموزش در حوزه به اين سمت باشد.

از سوي ديگر, يكي از وظايف حوزه ها گام برداشتن به سوي وحدت حوزه و دانشگاه به معناي واقعي كلمه است كه همان ايجاد حلقه هاي تخصصي است. اين حلقه ها بايد از سطوح پايين تر شروع شود تا بعد به سطوح بالاتر برسد. مثلاً از طلاب فاضل و دانشجويان سطح فوق ليسانس و دكترا آغاز شود تا برسد به همكاريهاي جدي اساتيد حوزه و دانشگاه, آن هم همكاري علمي نه نشست هاي صرفاً تشريفاتي.

اما آنچه كه تاكنون حوزه انجام داده است, اين است, كه در كنار آموزشهائي كه از قبيل براي تربيت مجتهد به همان معناي سنتي وجود داشته است, يك سري آموزشهاي جديدي را تحت عنوان دروسي جنبي, قرار داده است و مراكزي هم پيدا شده اند كه براي تكميل قسمتهاي باقيمانده, تلاش مي كنند. من معتقدم كه اين حالت يك ساختار همگن آموزشي محسوب نمي شود. آنچه كه مطلوب است, اين است كه مجموعه ساختار آموزشي حاكم بر حوزه, به سمتي سامان داده شود كه از اولين مرحله, تا آخرين مرحله, يك طلبه پس از طي يك دوره معقول آموزش براي يك استعداد متوسط, بتواند در يك زمينه تخصصي اطلاعات خوبي داشته باشد و در عين حال, مجتهدي باشد كه بتواند در آن زمينه نظر بدهد. لازم است كه در اين جا اين نكته را هم عرض كنم كه شيوه آموزش حاكم بر حوزه, در گذشته از دو ناحيه با محدوديت مواجه بوده است و يكي از نظر هدف؛ يعني هدف, تربيت مجتهد به معناي سنتي بوده كه امروز ما اين هدف را كوچك مي بينيم اين, هدفي خوب و لازم است, ولي كافي نيست.

محدوديت ديگر حوزه اين بوده است كه ساختار آن به گونه اي طراحي شده است كه فقط نخبگان به هدف مي رسند و بقيه باز مي مانند. اگر الان بخواهيم به نخبگان اكتفا كنيم, با كمبود مواجه خواهيم شد. از اين رو ساختار آموزش را طوري طراحي مي كنيم كه استعدادهاي متوسط و خوب هم, در كنار نخبگان, بتوانند به نتيجه برسند. البته در اين مسير, از اول انقلاب, گامهايي برداشته شده است؛ يعني توسعه, هم در ناحيه اهداف و هم در برنامه ريزي آموزشي صورت گرفته است, ولي اين گامها به نظر من كامل نبوده و جا داشته است كه دست اندر كاران مراكز آموزشي جنب حوزه و مسئوولين آموزش حوزه در يك همفكري با يكديگر و با مجموعه فضلا و علماي حوزه راه حلي براي مجموع حوزه به عنوان يك ساختار آموزشي واحد طراحي كنند كه اين راه حل از يك طرف در ناحيه هدف توسعه پيدا كند و مجموعه نيازهايي را كه امروز حوزه هاي علميه مي بايست پاسخ گو باشند, در برگيرد, و از سوي ديگر, در ناحيه مخاطبين, اختصاص به نخبگان نداشته باشد؛ و استعدادهاي متوسط خوب را نيز شامل شود. اگر اين كار آغاز گردد قهراً تخصصهايي در حوزه پديد مي آيد و اين امر زمينه وحدت واقعي حوزه و دانشگاه و نه وحدت سياسي و شعاري را فراهم ي آورد.

معرفت: از اينكه وقت شريفتان را در اختيار ما گذاشتيد, سپاسگزاريم.