ميزگرد نقش شيعه در تمدن اسلامى

ميزگرد
نقش شيعه در تمدن اسلامى

اشاره

نظر به اهميت نقش تشيّع در تاريخ، بخصوص نقشى كه شيعه در تمدن عظيم اسلامى داشته است، لازم ديده شد كه طى نشستى با حضور حجج اسلام آقايان مهدى پيشوائى ويعقوب جعفرى، درباره اين مطلب به گفتگو بپردازيم:

معرفت: تعريف تمدن چيست؟

حجة الاسلام پيشوائى: علما ودانشمندانى كه در زمينه تمدن كتاب نوشته اند، همچنين نويسندگان لغت نامه هاوفرهنگ نامه ها، همگى معتقدند كه تمدن از كلمه «مدينه» به معناى شهر گرفته شده و تمدن با مدنيّت (شهرنشينى) هم معناست; اما در مفهوم اصطلاحى، به مرحله اى از زندگى بشر اطلاق مى شودكه بشر داراى پيشرفت و تحوّلى گرديده و ابزارمند شده باشد و با ايجاد تحوّل، به زندگى خود رفاه ببخشد. يكى از دانشمندان معاصرآمريكايى مى گويد:بشرتاكنون سه نوع تمدن داشته و سه مرحله را پشت سر گذاشته است:

اول، زمانى كه با كشاورزى آشنا شد. در اين مرحله، بشر با ذخيره سازى و كشت زمين آشنايى پيدا كرد. لذا، اين مرحله را، كه تحوّلى در زندگى انسان به وجود آورد، «تمدن كشاورزى» مى گويند.

دوم، مرحله پس از آن است كه «تمدن صنعتى» به وجود آمد. در اين مرحله، بشر به صنعت دست يافت وبرفولاد وآهن چيره گشت.

سوم، تمدن زمان معاصر است كه دوران «تمدن علم» است. در اين دوره، هر كشورى كه بيشتر از اين نوع تمدن بهره مند باشد از سايران جلوتر است. لذا، مى توان كشورها را نيز به تبع برخوردارى از اين نوع تمدنها، به سه نوع تقسيم بندى نمود.1

حجة الاسلام جعفرى: تمدن مى تواند دو جنبه داشته باشد: جنبه مادى و جنبه معنوى. جنبه مادى تمدن صنعت، كشاورزى، پيشرفتهاى علمى و مانند آن است كه امروز دنيا به آن رسيده است. اما تمدن جنبه هاى معنوى هم مى تواند داشته باشد و آن عبارت از رسيدن جامعه به همزيستى مسالمت آميز است. اين، نوع برتر تمدن است; يعنى فقط كافى نيست كه بگوييم جامعه اى از نظر صنعتى پيشرفت دارد، (البته اين هم تمدن است ولى تمدن مطلوب كه انسان را خوشبخت سازد، نيست) تمدن مطلوب تمدنى است كه در آن بشر به بلوغ فكرى رسيده باشد; دست كم، به اين مرحله رسيده باشد كه مزاحم ديگرى نشود. اين قسمت از تمدن با معناى لغوى و لفظ تمدن نيز بيشتر تناسب دارد. در لفظ مدينه، وجود فرهنگ نيز ضرورى است; اما در جوامع بَدَوى و غير متمدن چنين چيزى وجود ندارد. لذا، وقتى جامعه اى از بدويّت به مدنيّت مى رسد مى گويند به تمدن رسيده است.

اين نكته را بايد اضافه كرد كه درست است كه تمدن به اين دو قسم تقسيم مى شود و قسم دوم مهمتر از قسم اول است ولى در اصطلاح، وقتى سخن از تمدن به ميان مى آيد بيشتر به جنبه هاى مادّى آن توجه مى شود; يعنى جامعه اى را متمدن مى دانند كه از نظر صنعتى پيشرفت كرده باشد. بنابراين، لازم است در بحثها اين دو در كنار هم در نظر گرفته شود.

حجة الاسلام پيشوائى: از نظر ما، تمدن صنعتى و كشاورزى (تمدن مادى) كافى نيست ولى ممكن است غربيها و مكاتب ديگر اين نظر را نپذيرند. از عوارض تمدن غربى اين است كه تمام ابزار و عوامل صنعتى در راه تخريب بشريت به كار مى رود و به جاى تأمين آسايش، بهترين مغزها را در استخدام صنايع تسليحاتى قرار مى دهند. در واقع، آنها آزادى علمى را هم سلب كرده اند و علم و دانش را در اختيار اغراض غير انسانى خود قرار داده اند. از اين نظر، مى توان گفت كه تمدن مادى به تنهايى كافى نيست. از مجموع مباحث مطرح شده، به

دست آمد كه تمدن به طوركلى عبارت است از مجموع دستاوردهاى مادى و معنوى بشر در هر جامعه اى.

معرفت: تمدّن اسلامى چيست؟

حجة الاسلام پيشوائى: مقصود از تمدن اسلامى پيشرفتهاى مسلمانان مى باشد كه با الهام از تعاليم اسلام، در محيط اسلامى به وجود آمده است; مانند علوم انسانى، اعم از فلسفه، كلام و مانند آن. مسلمانان در اين قسمتها پيشرفتهايى داشته اند و در شكوفايى آنها سهيم بوده اند.

در مظاهر مادى، مقصود از تمدن اسلامى اين است كه مسلمانان با الهام از تعليمات اسلام چه نقشى درعلم و صنعت، مثلاً پيشرفت پزشكى، تأسيس بيمارستانها و كتابخانه ها و اين قبيل امكانات رفاهى داشته اند.

حجة الاسلام جعفرى: تمدن اسلامى برخاسته از تعليمات اسلامى است و يك تمدن باز يا يك تمدن مطلق نيست، تمدنى نشأت گرفته از انديشه هاى اسلامى است و باتوجه به تشويقهاى پيامبر اسلام(ص) و بزرگان دين از علم و دانش، اين تمدن پا گرفته و در اثر آشنايى با تمدنهاى بيگانه و مسلمان شدن كشورهاى متعدد اين تمدن رشد كرده است. به قول تاين بى، تمدن اسلام تمدنى است كه در آن بسيارى از تمدنها ادغام شده; زيرا اين تمدن از تمدنهاى ايران، هند، يونان، روم و ديگر كشورها اقتباس كرده است. البته اساس كار، تشويقهايى است كه پيامبر و ائمّه: نسبت به كسب علم و دانش داشته اند.

حجة الاسلام پيشوائى: يكى از نويسندگان در باره تمدن اسلامى نوشته است: قرآن كريم به تشكيل جامعه «اَعلون» (جامعه برترـ از نظرا آگاهى، خير و فضيلت) دعوت كرده است: «وَ اَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ» (آل عمران: 139); شما اگر مؤمن باشيد (در نظر و عمل) همان برترانيد.2 قرآن چون اين گونه به مسلمانان بها داده بنابراين، مسلمانان به دنبال برترى علمى و صنعتى بودند. قرآن اين گونه به آنها خط فكرى داده است. علاوه برآن،چون مسلمانان چنين طرز تفكرى داشتند،درحالى كه قرآن خصلت سلاطين دنيا را چنين بيان كرده است (اِنَّ المُلوُكَ اِذَا دَخَـلُوا قَريَةً اَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا اَعِزَّةَ اَهْلِهَا اَذِلَّةً)،3 اما فاتحان مسلمان به هر جا كه وارد مى شدند كتابخانه، مراكز علمى و مساجد داير مى كردند. اين الهام گرفته از تعليمات اسلامى آنها بود.

معرفت: آيا نقشى كه شيعيان در تاريخ و تمدن اسلامى داشتند مخصوص شيعيان امامى است يا منظور مطلق شيعيان، اعم از زيديه، فاطميان و غير آنهامى باشد.

حجة الاسلام جعفرى: در تاريخ اسلام، تشيّع در سه مورد به كار مى رود:
اول، تشيّع به معناى خاص كلمه كه منظور از آن اعتقاد به خلافت بلافصل حضرت على(ع) است و همه فرقه هاى امامى، زيدى و ساير مذاهب شيعى را در بر مى گيرد.

دوم، پس از قتل عثمان، عده اى اندك به عثمان وفادار ماندند و بيشتر مسلمانان براى بيعت به حضرت على(ع) روى آوردند. اين عده فراوان، كه در آن زمان از عثمان حمايت نكردند و از او اعراض نمودند، گرچه اعتقادات شيعه به معناى خاص كلمه را هم نداشتند و دو خليفه پيشين را نيز قبول داشتند، «شيعه على(ع)» در مقابل «شيعه عثمان» يا «عثمانيه» خوانده شدند.4 كسانى كه در تاريخ به عنوان شيعه معرفى شده اند ولى در عين حال، شيعه اصطلاحى نيستند اين افرادند.

سوم، به طوركلى، هر كسى محب اهل بيت:بوده در تاريخ به شيعه معروف شده است، حتى به عنوان مثال، برخى از معتزله هم كه شيعهـ به معناى خاص كلمهـ نبودند چون از نظر علمى و فضايل نفسانى قايل به تفضيل حضرت على(ع) بودند شيعه (معتزلى) خوانده شده اند.

آنچه در اينجا مورد نظر است شيعه به معناى خاص كلمه مى باشد. منظور از تمدن شيعى مورد بحث در اينجا نيز همان تمدنى است كه شامل همه فرق شيعى مى شود; فرق شيعى امامى، زيدى و اسماعيلى كه ظاهراً در دنيا غير از اين سه فرقه، فرقه شيعى ديگرى وجود ندارد; اگر هم باشد تعدادشان بسيار اندك است. البته درگذشته، شيعه فرق متعددى داشته است. كتاب فِرق الشيعه نوبختى قريب پنجاه فرقه براى شيعه ذكر كرده كه بيشتر آنها منقرض شده اند; از اين همه، آن كه در تاريخ نقش داشته واكنون نيزموجوداست سه فرقه بوده:

1ـ شيعه امامى اثنى عشرى;
2ـ شيعه زيدى كه پيروان آن در يمن مى باشند.
3ـ شيعه اسماعيلى كه همان فاطميان مصرند و اكنون نيز در شامات زندگى مى كنند. (فاطميان مصر شيعه امامى نبودند.)

پس پيشرفت تمدن شيعى به دليل فعاليتهاى اين فرقه ها بوده كه البته پيشرفتهاى اينها از بركت تعاليم اهل بيت: بوده است.

معرفت: با توجه به ابعاد مادى و معنوى تمدن، نقش شيعيان در بعد معنوى بيشتر بوده است يا در بعد مادى تمدن اسلامى؟

حجة الاسلام جعفرى: تمدن مادى نيازمند برخوردارى از يك سلسله امكانات مادى است كه متأسفانه شيعه در طول تاريخ، اين امكانات را يا به طور كلى در اختيار نداشته يا كمتر داشته است; زيرا معمولاً حكومتهاى موجود با شيعيان رابطه خوبى نداشته اند و طبعاً در مقاطع كوتاهى از زمان، اگر حكومتى در اختيار شيعه بوده تمدن شيعى از نظر مادى نيز خود را شكوفا ساخته است; مانند حكومت فاطميان در مصر يا آل بويه در بغداد كه در مقطع خاصى شيعه حكومت پيدا كرد و كارهاى مهمى نيز انجام داد.

اما در بعد معنوى، مسأله بر عكس است; چون شيعه با اهل بيت: و سرچشمه علوم اسلامى ارتباط داشته لذا، از بعد معنوى، شيعه بالاتر و برتر از ديگر فرق اسلامى بوده است; مثلاً، احاديث دينى، كه از ائمّه: به ما رسيده، فرهنگ غنى و گسترده اى در اين زمينه براى شيعه به وجود آورده است. عمده اين احاديث نيز از امام باقر و امام صادق8 است كه در دوران فترت بين حكومت بنى اميّه و بنى عباس فرصتى براى ترويج اين مسائل پيدا كردند. اين احاديث سرمايه هاى بسيار گرانبهايى است كه در اختيار شيعه مى باشد. بنابراين، شيعه در بعد معنوى تمدن پيشرفت فراوانى داشته است و اكنون هم از سايران پيشرفته تر است; زيرا امنيت فكرى و اخلاق عملى كه شيعه از آن برخوردار بوده فرقه هاى ديگر اسلامى نداشته اند. اين از بركت احاديث ائمّه: است.

معرفت: در برخى از مقاطع زمانى و مكانى، به طور محدود، شيعه امكانات مادى نيز به دست آورده است; مانند علويان در مازندران، فاطميان در مصر و آل بويه در ايران. در اين مقاطع شيعه از نظر ترويج علم و ساير مظاهر تمدن چه نقشى داشته است؟

حجة الاسلام پيشوائى: چنان كه اشاره شد، شيعه در همه ادوار، قادر به تشكيل حكومت نبوده است; اما با توجه به پيش آمدن برخى موقعيتهاى خاص در بعضى از نقاط و بعضى از زمانها، سلسله هاى شيعه يا حكومتهاى شيعه به وجود آمده اند. اينها از نمونه هاى درخشان تمدن اسلامى است. مورّخان فعاليتهاى اين سلسله ها و حكومتها را در زمره فعاليتهاى علمى مسلمانان ذكر كرده اند و اسم شيعيان و حكومتهاى شيعى را به صورت مشخص ذكر نموده اند; از آن جمله، مى توان به شهرسازى، ايجاد بيمارستان، سدسازى، رونق دادن به كشاورزى، تأسيس مدارس و مراكز علمى بزرگ، ساختمان سازى و مانند آن اشاره كرد.

همه سلسله هاى شيعى، اعم از آل بويه در بغداد و ايران; حَمْدانى ها، كه سر سلسله ايشان سيف الدوله بودـ كه البته در موصل و سپس در حلب سلسله اى تشكيل دادـ5 و فاطميان در مصر، چنين اقداماتى در جهت پيشرفت بعد مادى تمدن داشته اند; مثلاً، بيمارستان عضدى بغداد و بند امير در شيراز،6 كه بقاياى آن هنوز هم باقى است، از آثار عضدالدوله بيهقى و از يادگارهاى حكومتهاى شيعى آن دوره است.7 اين نشان دهنده آن است كه مسلمانان در قرن چهارم و پنجم، سدسازى داشته اند. در زمينه ترويج كتابخانه ها و مراكز علمى نيز در تاريخ شواهدى در باره پيشرفتهاى چشمگير سلسله هاى آل بويه و فاطميان و حمدانيان در دست است.8

اهتمام دولتمردان شيعى نسبت به اين مسائل تا آنجا بوده كه در بيمارستانهاى مجهّز آن زمان، بيماران را به طور رايگان مورد مداوا قرار مى دادند.9برخى از آنها نيز براى تشويق مردم به كسب علوم و فنون، براى صاحبان علوم و فنون، مقررى ماهيانه معيّن كرده بودند.10 اينها نمونه هايى از سعى و تلاش شيعيان در بعد مادى تمدن است.

معرفت: نقش امام صادق وامام باقر و شاگردان آنها درگسترش تمدن اسلامى ـ به طورعام ـ چگونه بوده است؟

حجة الاسلام پيشوائى: نقش امام صادق(ع) در احياى هر دو بعد تمدن اسلامى (مادى و معنوى) بارز است. در بعد مادى، تربيت شاگردانى چون جابربن حيّان (شيميدان اسلامى) و در بعد معنوى، پرورش متكلّمانى چون هشام بن حَكم بر كسى پوشيده نيست. مداركى كه در دست است نشان مى دهد كه امام صادق(ع) چهار هزار شاگرد داشتند11 كه اينها پس از طى دوره هايى، در رشته هاى تخصّصى به تحصيل پرداختند. نقل شده است كه شخصى براى مناظره خدمت آن حضرت آمد. ايشان او را در هر يك از رشته هاى كلام، لغت و فقه به يكى از شاگردان خود ارجاع دادند.12

حجة الاسلام جعفرى: اينكه معروف است امام صادق(ع) چهار هزار نفر شاگرد داشتند چنين نبوده است كه آن حضرت مثلاً، مؤسسه يا مدرسه اىـ به معناى امروزىـ داشته باشند و آنها مجتمعاً در درس آن حضرت شركت كنند، بلكه در طى چند سال، افرادى خدمت آن حضرت مى رسيدند، درس مى آموختند و جزو شاگردان ايشان محسوب مى شدند; مثلاً، ابوحنيفه، رئيس مذهب حنفى اهل تسنّن، يكى از شاگردان امام صادق(ع) بوده است. او خود مى گويد: «لولا السَنتان لهلك النّعمان.» مالك بن انس، رئيس مذهب مالكى اهل تسنّن و سايران نيز از جمله شاگردان آن حضرت اند.

اما امام صادق(ع) بيش از همه در جهت تحكيم مذهب تشيّع فعاليت مى كردند; يعنى با وجود آنكه قيامهاى زيد، عباسيان، ابومسلم و ابوسلمه بر ضد بنى اميه و قيامهايى مانند قيام نفس زكيّه بر ضد عباسيّان، آن هم به داعيه اهل بيت: و به عنوان «الرّضا من آل محمّد(ص)» انجام مى شد، اما زمينه هاى فكرى براى قيام آماده نبود. به عبارت ديگر، با وجود چنين قيامهايى بر ضد حاكمان وقت، به دليل مساعد نبودن زمينه فكرى مردم و كمى تعداد شيعيان بابصيرت، بيشتر در جهت تحكيم مبانى مذهب كوشش مى كردند تا مردم بيشتر با حقّانيت مذهب آشنا شوند. اين كار بهتر از شركت در قيام و مبارزه مسلحانه بود. در اين جهت نيز بيشتر تلاش آن حضرت در زمينه ترويج مسائل عقيدتى و فكرى و كار بر روى مسائل فقهى بود. برخى از شاگردان امام صادق(ع) به حدى رشد كردند و به شهرت رسيدند كه در مقابل فرقه هايى مانند معتزله، سلفيه، مرجئه، قدريه و مانند آن ايستادگى كردند. امام صادق(ع) مى خواستند كه در برابر اينها، مبانى شيعه را تحكيم بخشند. اين كارى زيربنايى و ريشه اى بود و البته در كنار آن، به علوم ديگر هم توجه مى شد; مانند شيمى.

معرفت: يكى از مظاهر تمدن علوم است. در اسلام نيز، بر علمو اكتساب آن تأكيد فراوان شده است.ارزش علومى مانند تفسير، فقه، حديث و جايگاه آنها در ميان علوم خالص اسلامى چگونه است؟

حجة الاسلام جعفرى: علومى مانند تفسير، فقه و حديث از علوم خالص اسلامى است. البته تفسير به يك معنى پيش از اسلام نيز بوده است; مانند تفسير كتب مقدس در ميان يهوديان و حتى زرتشتيان. شرحهايى كه آنها بر كتابهاى خود داشته اند، هر چند مكتوب هم نباشد تفسيرـ به معناى عام كلمهـ بوده است. اما در اينجا منظور تفسير قرآن است.

در تفسير قرآن، شيعه پيشرو بوده و اولين و مهمترين مفسّر قرآن حضرت على(ع) است. ايشان مى فرمايد: آيه اى نازل نشد مگر اينكه مى دانستم كه ناسخ آن چيست، منسوخ آن كدام است، چه زمانى نازل شده است، در كجا بايد قرار بگيرد و مانند آن. در كتب اهل سنّت نيز به اين مطلب تصريح شده است. آن حضرت قرآن را تدوين كرد ولى پس از تدوين مورد پذيرش حكومت وقت قرار نگرفت. پس از ايشان، شاگردشان ابن عبّاس، مفسّر بزرگ، تفسيرى نوشته است كه خوشبختانه اكنون نيز در دست است و اهل سنّت نيز نظريات او را قبول دارند. يكى از ويژگيهاى تفسير ابن عباس اين است كه در معناى كلمات و واژه هاى قرآن حتى از اشعار شعراى جاهلى نيز استفاده كرده و اين مطلب مهمى است; مثلاً، براى توضيح هر واژه قرآنى، آورده است كه فلان واژه در فلان شعر امرؤالقيس نيز آمده و آنجا به اين معناست. البته بعضى در اصالت تفسير منسوب به او ترديد دارند ولى مشهور اين است كه همان تفسير ابن عباس است. اين مطلب درست باشد يا نباشد در اصل مطلب، كه ايشان مفسّر بسيار بزرگى بوده است، دخالتى ندارد. اهل تسنّن او را قبول دارند; مثلاً، طبرى در تفسيرش، كه از تفاسير مهم روايى آنهاست، از ابن عباس نقل كرده است.

پس از ابن عباس نيز كسانى مانند سعيد بن جبير، كه شيعه و مفسّر معروفى بوده، به تفسير قرآن پرداخته اند. پس از آنها نيز به تدريج، در طول قرون، هميشه شيعه نسبت به قرآن عنايت داشته و تفاسير بسيارى از شيعه در باره قرآن موجود است. بعضى از آنها چاپ شده و بعضى نيز به چاپ نرسيده است. البته اين ظلم بزرگى نسبت به شيعه است كه گاهى بعضى از اهل سنّت ادعا مى كنند كه شيعه نسبت به قرآن عنايت نداشته است، در حالى كه تعداد تفاسير شيعه بيش از تفاسير اهل تسنّن است.

در باره فقه نيز، ائمّه: بخصوص امام باقر و امام صادق(ع) در باره ساختن فقه شيعه بسيار كوشش كردند. البته فقه يك علم عقلى صرف نيست. ما در فقه بيشتر متّكى به نقل هستيم و خوشبختانه شيعه منابع بسيارى در اين زمينه در اختيار دارد كه متأسفانه اهل سنّت اين منابع را در اختيار ندارند. آنها فقط به احاديث نبوى اتّكا دارند ولى ما علاوه بر احاديث نبوى، به احاديث صادره از ائمّه: نيز متّكى هستيم و چون مى دانيم كه همه احاديثى كه از ائمّه: رسيده است در نهايت، به پيغمبر(ص) مى رسد نبوى محسوب مى شود بنابراين، شيعه در فقه، سرمايه عظيمى در اختيار دارد; فقهى پويا كه باب اجتهاد را براى هميشه مفتوح نگه داشته و هيچ گاه باب اجتهاد بر روى شيعه بسته نشده است، بخلاف مذاهب ديگر كه باب اجتهاد را بسته مى دانند. لذا، فقه شيعه بسيار پيشرفته تر ازمذاهب ديگراست.

معرفت: تا زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز كتابت حديث در بين اهل تسنّن ممنوع بود ولى شيعيان خود را ملزم به اين منع نمى ديدند. اين عدم پايبندى و التزام آنها تا چه حد موجب حفظ آثار پيغمبر و سيره آن حضرت شد؟

حجة الاسلام پيشوائى: علاوه بر تفسير، كه بدان اشاره شد، در فقه نيز، شيعه بر اهل تسنّن مقدّم است. پس از قرآن مجيد، كه كتاب آسمانى مسلمانان است، اولين مجموعه فقهى را حضرت على(ع) جمع آورى كرد و آن صحيفه اى بود كه به صورت طومارى به شمشير خود مى بست. از آن حضرت نقل شده است كه ما پس از قرآن، جز اين صحيفه چيزى نداريم. آن صحيفه به ديات و مسائلى مانند آن مربوط مى شده است.13 طبق اسنادى كه در دست است، پس از حضرت على(ع) اولين مجموعه فقهى را ابو رافع، كاتب و منشى على(ع)، به نام السّنن و الاحكام والقضايا جمع آورى كرد.14 بنابراين، از نظر فقه نيز، شيعه از اهل سنّت جلوتر است.

در طى مدت ممنوعيت كتابت حديث، كه قريب يكصد سال طول كشيد، بسيارى از محدثّان از دنيا رفتند و بدين ترتيب، زمينه براى جعل و تحريف احاديث باز شد. اين خسران عظيمى براى مسلمانان به حساب مى آيد ولى بيش از همه اهل تسنن دچار زيان شدند; زيرا شيعه خود را مقيّد به اطاعت از اين دستور نمى ديد. پس از اين دوران نيز در زمان امام باقر و امام صادق8، شاگردانى در مكتب آنها تربيت شدند كه هر كدام تعداد فراوانى از احاديث را حفظ كرده بودند; بعضى سى هزار، برخى ديگر بيست هزار و برخى ديگر كمتر يا بيشتر. محمّد بن مسلم، زرارة بن اعين و جابر بن يزيد جعفى از جمله اين شاگردان برجسته اند. حتى گاهى اوقات آنها در موارد اختلاف نظر يا در باره مسائلى كه خود از امام نشنيده بودند، از محمّد بن مسلم مى پرسيدند و او عين سخنان حضرت باقر(ع) را در آن زمينه نقل مى كرد.15

مجموعه اين احاديث در دورانهاى بعد، اصول «اربع مائه» شيعه را به وجود آورد كه شامل چهارصد «اصل» بود.16 بنابراين، چون شيعه از ابتدا اين حركت را انحرافى مى دانست، خود را بدان پاى بند نساخت و اصالت فقهى خود را حفظ كرد. در تأييد اين مطلب، توجه به اين واقعه جالب است:

نقل كرده اند كه محمّد بن مسلم مدتى تحت تعقيب حكومت وقت قرار گرفته بود. او مى گويد: مخفيانه زندگى مى كردم. نيمه هاى شبى شنيدم كه كسى در خانه را مى زند. با ترس و احتياط، پشت در آمدم و پرسيدم: كيست؟ صداى زنى را شنيدم كه مى گفت: محمّد بن مسلم، در را باز كن، مسأله اى دارم. فهميدم كه مرا مى شناسد. در را باز كردم. گفت: دختر من حامله بوده اما هنگام زايمان از دنيا رفته است. اكنون بچه درون شكم او زنده است. تكليف ما چيست؟ آيا بچه را با مادرش دفن كنيم؟ گفتم: در محضر امام باقر(ع) بودم كه آن حضرت فرمود: در چنين مواقعى، بايد شكم مادر را شكافت و بچه را بيرون آورد. آن زن خوشحال شد و به راه افتاد. او را صدا زدم و گفتم: من هم يك سؤال از تو دارم; چه كسى تو را به اينجا راهنمايى كرد؟ گفت: نزد ابوحنيفه رفتم و اين سؤال را از او پرسيدم. گفت: در اين مورد چيزى نمى دانم. اين مسأله را كسى جز محمّد بن مسلم نمى داند. آنگاه گفت: اگر از او چيزى آموختى بيا و به من هم بگو. محمّد بن مسلم مى گويد: من فهميدم كه ابوحنيفه حكم اين مسأله را نمى داند و مى خواهد از اين طريق بياموزد. لذا، روز بعد به صورتى ناشناس به مسجد رفتم و در حلقه درس او شركت كردم. او در ضمن مسائل فقهى اين مسأله را نيز مطرح كرد. من سرفه اى كردم تا او از حضور من مطلع شود. او متوجه حضور من شد و گفت: «اللهم غَفراً دَعْنا نعيش»!17 بنابراين، اهل تسنّن غناى فقه شيعه را نداشتند.

معرفت: به دليل گسترش جغرافيايى تمدن اسلامى و برخورد با ساير فرهنگها و تأثير و تأثراتى كه اين دو بر يكديگر داشتند، در قرن دوم و سوم هجرى، نهضت ترجمه را به وجودآوردند. آيا نهضت ترجمه موضوع طرح ريزى شده اى براى دست يابى به اهداف خاصى بود يا مسأله اى طبيعى بود كه از برخورد بين فرهنگها به وجود مى آيد؟ و چه اثراتى در جامعه اسلامى داشت؟

حجة الاسلام جعفرى: ترجمه از زبانهاى بيگانه به زبان عربى ابتداءً به زمان خالد بن يزيد باز مى گردد. او اولين كسى بود كه چند كتاب رياضى را به زبان عربى ترجمه كرد. ولى نهضت ترجمه، كه در آن كتابهاى متعددى در زمينه هاى فلسفه، طب، رياضى، نجوم و حتى امور كشوردارى به زبان عربى ترجمه شد، در زمان عباسيان اتفاق افتاد. اوج اين كار نيز در زمان مأمون بود. او مركزى به نام «بيت الحكمه» تأسيس كرد و مأمورانى داشت كه براى دستيابى به كتاب به مناطق گوناگون جهان سفر مى كردند، كتابهايى مى آوردند و مأمون دستور مى داد آنها را ترجمه كنند. هموزن آن كتابها نيز به مترجم طلا مى داد. به دليل تشويقهاى خلفا، بخصوص مأمون، ترجمه بيش از حد لزوم شايع گرديد. لذا، كتابهاى بيگانه، كه وارد كشور مى شد، هرچند هم كه مهم نبودند، ترجمه مى شدند. اين كتابها بيشتر از يونان، روم، ايران، هند و برخى ديگر از ساير جاها آورده مى شدند. نهضت ترجمه قريب يك قرن به طول انجاميد. در اين مدت، مسلمانان بيشتر مترجم آثار ديگران بودند تا مبتكر.

شايد يكى از علل تشويق خلفا به ترجمه متون بيگانه، بخصوص متون فلسفى، رشد فكرى مردم و طلب حقايق از سوى آنان بود و همين تشنگى نسبت به مطالب عقلى و فكرى بود كه آنها را به سوى اهل بيت: رهبرى مى كرد ولى اين موضوع خوشايند خلفا نبود. لذا، آنها براى اينكه مردم غذاى فكرى و عقلى خود را از غير طريق اهل بيت: به دست آورند به اين كار دامن مى زدند. اگر چنين مسأله اى اثبات گردد مى توان گفت كه اهداف ديگرى نيز از ترجمه مورد نظر بوده است و شايد بتوان گفت كه در اثر همين سياست مردم تا حدى از ائمّه: جدا شدند و به دنبال اشباع نيازهاى فكرى و عقلى خود از غير طريق وحى برآمدند.

معرفت: ائمّه اطهار: تا چه حد توانستند از آثار منفى نهضت ترجمه جلوگيرى كنند؟

حجة الاسلام جعفرى: شيعه تسليم اين وضع نشد و همواره مطالب خود را از ائمّه: مى پرسيد; مطالب فكرى، عقيدتى، فقهى، كشوردارى و مانند آن را. اين همه ثروت كه شيعه از اهل بيت: دارد به بركت همين سؤالهاست. همين احاديث بود كه توانست جلوى هجوم افكار انحرافى را به جامعه اسلامى بگيرد و تا حد زيادى با آنها مقابله كند. اين نكته را نيز بايد اضافه كرد كه ائمّه ما: با علم مخالف نبودند; يعنى تمام مطالبى كه از خارج به كشور اسلامى وارد مى شد مورد مخالفت آنان نبود. به عنوان نمونه، به حسب روايتى، امام صادق(ع) از ارسطاطاليس تمجيد كرده و او را موحّد دانسته است. اين مطلب در انتهاى حديث توحيد مفضّل آمده است.

معرفت: ائمّه: ، كه حجّت خدا بر روى زمين بودند و وظيفه هدايت جامعه را بر عهده داشتند، در موارد بى شمارى به هدايت مردم و حتى حكّام وقت اقدام كرده اند. برخى از نمونه هاى عينى اين مسأله را ذكر كنيد.

حجة الاسلام پيشوائى: يكى از خدمات ائمّه: مقابله با مكتب اعتزال بود. معتزله به عقل بهاى فراوان مى دادند و همه چيز را با معيار عقل مى سنجيدند. در اين ميان، نفوذ فلسفه يونان كمك فراوانى به اعتزال كرد. اما سعى ائمّه: بر اين بود كه شيعيان را راهنمايى كنند تا بيش از حد بر عقل محدود بشرى تكيه نكنند. افكارى كه از خارج از حوزه اسلامى وارد شده بود نيز به رواج تفكر اعتزالى دامن مى زد تا آنجا كه مأمون، خليفه عباسى وقت، نيز خود پيرو افكار معتزله گرديده بود. در مقابلِ افراط معتزله بر تكيه بر عقل، اهل حديث پديد آمدند كه نقش عقل را در فهم مسائل نفى كردند و صرفاً به نقل متّكى گرديدند. دكتر طه حسين در يكى از كتابهايش، مى نويسد: «چيزى نگذشت كه مسلمانان با فرهنگهاى بيگانه، بخصوص با فرهنگ يونان و از همه بيشتر با فلسفه يونان، آشنا شدند. اينها همه روى مسلمانان اثر گذاشت و آن را وسيله دفاع از دين خود قرار دادند. آنگاه قدمى فراتر نهادند و عقل قاصر بشرى را بر هر چيزى حاكم شمردند و گمان كردند تنها عقل سرچشمه معرفت است و تدريجاً خود را بى نياز از سرچشمه وحى دانستند. اين ايمان افراطى به عقل، آنان را فريفته ساخت و به افراط و دورى از حق گرفتار آمدند. همين اشتباه بود كه درهاى اختلاف را به روى آنان گشود و هر جمعيتى به استدلالات واهى تمسك جستند و شماره فرقه هاى آنان را از هفتاد گذراند.»18

حجة الاسلام جعفرى: علاوه بر معتزله، در آن برهه زمانى، عده اى نيز به نام زنادقه و دهرى ها پيدا شدند كه امام باقر و امام صادق با آنها نيز مباحثاتى طولانى داشتند.

حجة الاسلام پيشوائى: ائمّه اطهار: با طرز تفكر التقاطى گرى نيز به مبارزه پرداختند. در اين زمينه، امام رضا(ع) مناظرات متعددى در مرو و خراسان با صاحبان اين گونه تفكر داشتند. البته درست است كه اين مناظرات را مأمون بر پا مى كرد ولى همان گونه كه اشاره شد، مأمون از برگزارى اين مناظرات اهدافى سياسى دنبال مى كرد; هم مى خواست مردم را به اين وسيله سرگرم سازد تا كمتر به نارساييهاى كشور توجه كنند و هم مى خواست خود را مروّج علم و دانش معرفى كند. اين اميد را هم داشت كه بتواند امام رضا(ع) را در موضع ضعف قرار دهد; زيرا هر چند در زمان چند تن از ائمّه: مجالس مناظره به گرمى بر پا مى شد، اما مناظراتى كه در زمان امام رضا(ع) بر پا گرديد اهميت بيشترى دارد; زيرا در اين مناظرات گروههاى گوناگونى، از جمله فلاسفه، زنادقه، صابئين و مسيحيان و ديگران شركت مى كردند. امام رضا(ع) نيز به هر يك از اينان پاسخى قانع كننده مى دادند و چون اين مجالس از سوى حكومت وقت برگزار مى شد بازتاب آن در سطح كشور منتشر مى گشت.

نكته ديگرى كه اشاره بدان لازم است اين كه پس از رحلت رسول خدا(ص) ـ آن گونه كه در كتاب الاحتجاج مرحوم طبرسى و امثال آن آمده است ـ اهل كتاب به مدينه مى آمدند تا با مسلمانان مناظره كنند اما خلفاى اول و دوم قادر به چنين كارى نبودند. در اين مواقع، حضرت على(ع) يا بر حسب اتفاق با خبر مى شدند و پاسخ آنها را مى گفتند و يا حتى خلفا آنها را خدمت على(ع) مى فرستادند تا آن حضرت مشكل گشايى كند. ابن ابى الحديد در فضايل حضرت على(ع) مى نويسد: پيامبر(ص) فرمودند: «أقضاكم عليٌّ»; تواناترين شما در قضاوت على(ع) است. چون قاضى بايد فقيه هم باشد لذا، معناى اين حديث اين است كه: أفقهكم عليٌّ; على(ع) از همه فقيه تر است.19 بنابر اين، اگر اسلام پشتوانه اى چون على(ع) نداشت اين آيين از اصل زير سؤال مى رفت. عمر قريب هفتاد مرتبه گفت: «لولا عليٌّ لهلك عمر.»20 على(ع) در ساير مسائل مانند مسائل نظامى و سياسى نيز مشكل گشا بود. ابن عبدالبرّ، دانشمند برجسته اهل سنّت، (م. 463) در الاستيعاب نقل مى كند كه عمر به خدا پناه مى برد كه براى مشكلى پيش بيايد كه ابوالحسن به حل آن نپردازد.21

ائمّه پس از آن حضرت نيز وقتى مشكلى اساس اسلام را تهديد مى كرد، با آنكه از صحنه قدرت و سياست دور بودند، از همانجا كه بودند، مشكل را حل مى كردند.

در مورد امام حسن عسكرى(ع) نيز نقل شده است كه در زمانى كه آن حضرت در زندان حكومت بودند، خشكسالى شد. مسلمانان هر چه نماز استسقا خواندند باران نباريد; اما يك كشيش مسيحى آمد، دعا كرد و باران فراوانى باريد. براى مردم شبهه به وجود آمد و نزديك بود كه پايه هاى اعتقادى آنها سست شود. خليفه وقت به ناچار امام حسن عسكرى(ع) را از زندان آزاد كرد تا اين شبهه را برطرف كند. آن حضرت دستور دادند كه مسيحيان مجدّداً براى مراسم استسقا جمع شوند. در روز مقرّر، همه حاضر شدند. آن كشيش مسيحى وقتى دستش را بلند كرد تا دعا كند حضرت دست او را گرفتند و استخوانى را كه او در دست داشت از او گرفتند. سپس فرمودند: اين استخوان يكى از انبيا: است. و استخوان هيچ پيامبرى ظاهر نمى شود، مگر اينكه باران نازل مى شود. اين شخص نيز با استفاده از همين استخوان توانسته بود درخواست باران كند. به اين وسيله، شبهه مردم بر طرف شد.22

نمونه ديگر مسأله اى است كه آن را به يعقوب بن اسحاق كندى نسبت مى دهند.23 مى گويند: در زمانى كه امام حسن عسكرى در سامرّاء تحت نظر بودند، كندى جلسات درسى داشت و در آن شاگردانى بر اساس مكتب خود پرورش مى داد. كتابى نيز نوشته بود در باره تناقضات قرآن كه مدتها براى جمع آورى و نگارش آن زحمت كشده بود. امام حسن عسكرى(ع) نيز به دليل آنكه تحت نظر و محدود بودند، نمى توانستند به طور مستقيم، پاسخ او را بدهند تا اينكه روزى يكى ازشاگردان كندى، كه از شيعيان بود، خدمت امام حسن عسكرى(ع) رسيد. آن حضرت به او فرمود: آيا در ميان شما شخص رشيدى نيست كه بتواند اين شبهه استاد خود را پاسخ گويد: آن شخص جواب داد: هرچه باشد ما شاگرد او هستيم و قدرت چنين كارى نداريم. آن حضرت فرمودند: آيا اگر چيزى به تو بياموزم كه به وسيله آن بتوانى شبهه او را پاسخ بدهى به او جواب مى گويى؟ گفت: بلى. آن حضرت فرمود: از اين به بعد، با او صميميت پيدا كن. وقتى به او نزديك شدى روزى كه با او تنها هستى از او بپرس: آيا ممكن است كه متكلّمى سخنى بگويد ولى مخاطب مقصود او را اشتباه متوجه شود و به منظور او پى نبرد؟ آن حضرت سپس فرمودند: چون او باهوش است، خواهد گفت: بلى، ممكن است. وقتى او اين مطلب را تصديق كرد به او بگو: آيا احتمال نمى دهيد كه اين تناقضهايى كه شما در باره قرآن جمع كرده ايد به اين دليل باشد كه شما مقصود اصلى خدا را متوجه نشده ايد؟ آيا ممكن است بر اساس آن معنايى كه شما تصور كرده ايد تناقض به وجود آمده باشد ولى بر اساس مراد اصلى، هيچ تناقضى در كار نباشد؟ آن شخص رفت و بر اساس راهنمايى امام حسن عسكرى(ع)، برنامه را اجرا كرد. كندى سرش را پايين انداخت و گفت: سؤال خود را تكرار كن. او سؤال خود را تكرار كرد. كندى پرسيد: اين سؤال را چه كسى به تو آموخته است؟ او پاسخ داد: چه اشكالى دارد كه اين سؤال به ذهن خود من رسيده باشد؟ كندى گفت: نه، اين سؤالى كه مطرح كردى از خودت نبود. اين مطلب را كسى به تو آموخته است. او مى گويد: ابومحمد (حسن بن على)(ع) اين را به من ياد داده است. كندى مى گويد: راست گفتى. چنين سؤالى تنها از اين خاندان برمى آيد. سپس دستور مى دهد آتشى آماده مى كنند و آن كتاب را مى سوزاند.24

بنابراين، گرچه ائمّه: از صحنه سياست دور بودند، ولى در جايى كه مصالح اسلام و امّت اسلامى اقتضا مى كرد وارد ميدان عمل مى شدند و مسأله را حل مى كردند.

معرفت: يكى از رشته هاى علوم اسلامى عرفان و اخلاق است. نقش شيعيان در اين زمينه تا چه حد بوده است؟

حجة الاسلام جعفرى: احاديثى كه ما از ائمّه: دريافت كرده ايم همچون دريايى است كه همه چيز در آن يافت مى شود; از جمله عرفان و اخلاق. احاديث عرفانى و اخلاقى صحيح كه از ائمّه: نقل شده به قدرى فراوان است كه شايد شمارش همه آنها ممكن نباشد. كتب احاديث، سرشار از اين گونه احاديث است.

اما نكته اى كه قابل توجه است اين كه اهل بيت: مطالب را مطابق سطح فهم مردم بيان مى كردند; مثلاً، برخى را در سطح فهم عموم و برخى را در سطح فهم خواص، متناسب سطح فكر مخاطب. به عنوان نمونه، احاديثى كه حضرت على(ع) خطاب به كميل فرموده اند يا رواياتى كه از قول امام صادق(ع) خطاب به عنوان بصرى نقل شده از سطح بالايى برخوردار است و اساس عرفان راشكل مى دهد.

شاگردان ائمّه نيز در باره اخلاق با استفاده از سخنان ائمّه: كتابهاى متعددى نوشته اند. نجاشى در فهرست و رجال خود به بيشتر اين گونه كتابها اشاره كرده است. اگر كسى فهرست نجاشى، فهرست شيخ منتجب الدين، ابن نديم، فهرست شيخ طوسى و معالم العلماء را بررسى كند، مى بيند كه شيعه در باره اخلاق و عرفان چقدر كتاب و چقدر مطلب دارد كه البته بيشتر آنها با راهنمايى ائمّه: بوده است. گذشته از اينها، ابن مسكويه نيز كتابهاى مهمى درزمينه اخلاق نوشته است.كتاب طهارة الاخلاق او از همه معروفتر است و يكى از كتب مبنايى اخلاق به شمار مى رود. او شيعه بوده است.

بنابراين، شيعيان با راهنمايى ائمّه: مطالب فراوانى نوشته اند و در عمل، نشان داده اند كه در زمينه اخلاق عملى و اخلاق نظرى شاگردان خوبى براى آنها بوده اند.

حجة الاسلام پيشوائى: در اصطلاح، به اخلاق «حكمت عملى» و به فلسفه نيز «حكمت نظرى» گفته مى شود. شيعيان معمولاً به دليل همين احاديث كه از اهل بيت: به ميراث برده اند در عمل مهذّب بوده اند. لذا، تفاوت شيعه با مرجئه در همين نكته است: شيعيان از ائمّه: پيروى مى كردند، بخلاف سايران.

تاريخ شهادت مى دهدكه نخستين مجموعه اخلاقى مربوط به شيعه همان نامه اى است كه حضرت على(ع) در بازگشت از جنگ صفّين، در محلى به نام «حاضرين» به فرزندشان، امام حسن مجتبى(ع) نوشته اند.25 گفته مى شود كه اين نخستين رساله اخلاقى در تاريخ اسلام است.26 در اين رساله، حضرت على(ع) در تمام ابواب علم اخلاق و طرق سير و سلوك مطالبى بيان كرده و تمام منجيات و مهلكات و ملكات فاضله را نام برده اند.27 كتاب ارزشمند نهج البلاغه نيز، كه سيد رضى; آن را از بين كلمات حضرت على(ع) برگزيده، بخشهايى از خطبه ها و حكمتهاى آن حضرت در باره اخلاق است.

علاوه بر آن، صحيفه سجّاديه، اصول كافى ثقة الاسلام كلينى، تحف العقول ابن شعبه حرّانى، الخصال شيخ صدوق، مصابيح القلوب ابو على بيهقى شيعى، الاداب الدّينيّه شيخ طبرسى، مكارم الاخلاق شيخ ابو منصور طبرسى، ارشاد القلوب ديلمى، عيون الحكم والمواعظ شيخ على بن محمّد ليثى واسطى، تنبيه الخواطر شيخ ابوالحسن ورّام، وسائل الشّيعه شيخ حرّ عاملى (كتاب العِشره)، بحارالانوار مجلسى (جلد 69 - (ع)6) و سراج الشّيعه في آداب الشّريعه شيخ عبدالله مامقانى از ديگر كتب اخلاقى شيعه اند.28 جمع آورى چنين مجموعه هاى گرانبهايى به تبعيت از ائمّه: شروع شده است.

از نظر تأثير اخلاقى، در زندگى عملى شيعه نيز شواهد و قراينى در دست است كه نشان مى دهد شيعه از نظر اخلاقى، بسيار مهذّب و ممتاز بوده است. به عنوان نمونه، قزوينى در آثار البلاد و اخبار العباد، در باره مردم مدائن مى گويد: مردم اين شهر شيعه اماميه اند و زنهايشان روزها در بازار حاضر نمى شوند.29 همچنين از قول مأمون نقل شده است كه به يحيى بن اكثم گفت: شيعيان بيش از مرجئه به نماز اول وقت ملتزم اند.30 به طور كلى، مى توان گفت كه تعليمات دينى در زندگى عملى شيعه انعكاس پيدا كرده است. فرقه مرجئه، يكى از فِرق باطل،31 بر خلاف خوارج، كه عمل را جزو ايمان مى دانستند و بر خلاف شيعه، كه عمل را شرط دين دار بودن مى دانند، براى عمل هيچ بهايى قايل نبودند و مى گفتند: ايمان فقط همان اعتقاد قلبى است. اگر كسى اعتقاد قلبى نسبت به اسلام داشته باشد اهل بهشت است، هر چند تمام منكرات را انجام دهد و به اين آيه استناد مى كردند: «وَ آخَرُونَ مَرجُوُّنَ لِامْرِ اللّهِ اِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ اِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِم.»(توبه: 106) آنان مى گفتند: ما نمى توانيم در باره سعادت و رستگارى افراد داورى كنيم; داور فقط خداست كه روز قيامت داورى مى كند. اما قابل توجه است كه اين اعتقاد بسيار مورد علاقه بنى اميّه بود; زيرا چنين تفكرى باب امر به معروف و نهى از منكر را مى بست و در نتيجه اعتقاد به چنين طرز تفكرى، نوعى اباحى گرى در جامعه به وجود آمده بود. اما شيعه و خوارج دقيقاً در جهت عكس اينها به ظواهر اسلام مقيّد بودند. در تاريخ ادبيات شيعه، بخشى به مبارزات شعراى شيعى با اين طرز تفكر اختصاص دارد.

معرفت: اهميت علم كلام در بين مسلمانان، بخصوص شيعه، تا چه حدى بوده است؟

حجة الاسلام جعفرى: كلام به عقايد اسلامى مربوط مى شود و در تعريف آن، گفته اند: «علمى است كه به وسيله آن از ابعاد اسلام دفاع مى شود»; يعنى با آن، انسان قدرت پيدا مى كند تا از اعتقادات اسلامى دفاع كند و به شبهات پاسخ گويد. در كلام، نوعى جدل نيز وجود دارد. چون كلام به اعتقادات (خداشناسى، نبوت و مانند آن) مربوط است شيعه در زمان ائمّه: از اين نظر هيچ مشكلى نداشت و مسائل اعتقادى خود را يا به طور مستقيم از ائمّه: دريافت مى كرد و يا به طور غير مستقيم از شاگردان آنها. در مقام مبارزه با افكار انحرافى و مباحثه با ارباب ملل و نحل نيز، ائمّه: و شاگردانشان پيش قدم بودند. مناظرات و احتجاجهايى كه ائمّه: با پيروان ساير مسلكها داشته اند در تاريخ معروف است; مانند مناظره امام صادق(ع) با ابن ابى العوجاء و مباحثات امام رضا با ارباب اديان.32

اما غير از ائمّه: شاگردان آنها نيز در اين زمينه تخصّص داشته اند. هشام بن حكم يكى از اين افراد معروف شيعه است. اين حديث معروف است كه هشام بن حكم، كه جوان نورسى بود، در منى به مجلس امام صادق(ع) وارد شدند. امام صادق(ع) از او بسيار احترام كردند. مردم علت اين كار را پرسيدند. امام صادق(ع) در توضيح علت اين كار و براى آنكه مقام هشام را به حاضران نشان دهند به او گفتند: اى هشام، ماجراى خود را در باره عمرو بن عبيد معتزلى بيان كن.33 هشام عرض كرد: ياابن رسول الله(ص)، من در حضور شما حيا مى كنم. امام صادق(ع) فرمودند: نه، من مى خواهم كه ماجرا را بيان كنى. هشام ماجراى خود را به طور مفصّل نقل مى كند.

او مى گويد: به بصره رفتم و در حلقه درس عمرو بن عبيد حاضر شدم. او در باره امامت سخن مى گفت. او مى گفت: وجود امام لزومى ندارد. پس از درس، كه حاضران سؤالهاى خود را مطرح مى كردند، گفتم: من هم سؤالى دارم. او گفت: بپرس. به او گفتم: آيا چشم دارى؟ او گفت: اين چه سؤالى است؟ گفتم: سؤالى است. گفت: بلى دارم. گفتم: با آن چه مى كنى؟ گفت مى بينم. گفتم: آيا گوش دارى؟ گفت: بلى، دارم. گفتم: با آن چه مى كنى؟ گفت: مى شنوم... (هشام از يك يك اعضاى بدن او سؤال مى كند و او پاسخ مى دهد.) سپس به او گفتم: آيا قلب دارى؟ گفت: بلى، دارم. گفتم: با آن چه مى كنى؟ گفت كار خاصى انجام نمى دهم ولى كار همه اعضاى بدن به قلب وابسته است. اگر قلب نباشد چشم نمى بيند، گوش نمى شنود و ساير اعضا كارى نمى كنند. قلب خطاهاى آنها را نيز تصحيح مى كند. من گفتم تو مىگويى مملكت بدن به قلب نياز دارد، اما جامعه به امام نياز ندارد؟ عمروبن عبيد گفت: تو بايد هشام باشى.

شاگردان ائمّه:، مانند هشام بن حكم، هشام بن سالم، مؤمن طاق و ديگران در كلام يد طولايى داشته اند. تنها هشام بن حكم سى جلد كتاب در باره كلام نوشته است.34 بنابراين، شيعه در زمان ائمّه: هيچ مشكلى از اين نظر نداشت و شيعيان فقط در مقام مناظره و مباحثه كتاب مى نوشتند. اما پس از غيبت كبرى، شيعه دچار مشكل شد. لذا، علماى شيعه ضرورى ديدند كه براى شيعيان در زمينه اعتقادى اقداماتى صورت گيرد. بدين منظور، كتابهايى در علم كلام نوشتند. از جمله كسانى كه در زمان غيبت، در اين باره پيشرو بودند، آل نوبخت اند.

نوبختى ها قبيله اى ايرانى و شيعى بودند كه يكى از آنها نيز در زمان غيبت صغرى از جمله نوّاب امام زمان(ع) بود. فضل بن شاذان نيز از جمله كسانى است كه در اين باره كتاب نوشته است. سپس مرحوم شيخ مفيد به چنين كارى اقدام كرد. دوران شيخ مفيد، شيخ طوسى و سيّد مرتضى دوران اوج شكوفايى كلام شيعه است. اينان در قرن چهارم زندگى مى كردند;يعنى دورانى كه در بغداد، بازار مباحثات ملل و نحل بسيار گرم بود. اين بزرگواران و شاگردان آنها طى دو قرن، فعاليتهاى بسيارى در ترويج كلام شيعه انجام دادند. سيّد مرتضى بيش از سايران دراين زمينه كتاب نوشته است. چنين فعاليتهايى در طول تاريخ شيعه بسيار به چشم مى خورد.

اما علاّمه حلّى;، كه در قرن هشتم مى زيست، بزرگترين متكلّم شيعى به حساب مى آيد. هيچ كس تا كنون در طول تاريخ شيعى مانند علاّمه حلّى; در كلام شيعى كار نكرده است. او قريب 24 جلد كتاب نوشته كه هر كدام از يك سبك و سليقه برخوردار و با ديگرى متفاوت است. علاّمه حلّى; سلطان بلامنازع كلام شيعى است. ايشان نقش مؤثرى در گسترش كلام شيعى داشت و به دليل خلأ فكرى موجود در آن زمان، به اين تلاش گسترده دست زد. مؤلّفان كلام شيعى پس از وى، همه از كتابهاى او بهره گرفته اند.

حجة الاسلام پيشوائى: علم كلام ريشه در قرآن دارد; زيرا اساس مباحث كلامى در قرآن مطرح شده است; مانند آيه «لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ اِلاّ اللّهُ لَفَسَدَتَا.»35 پس از قرآن، در نهج البلاغه، حضرت على(ع) در برخى از خطبه ها، ظريفترين و دقيقترين مسائل كلامى را مطرح كرده است. پس از آن حضرت نيز، ائمّه: اين خط فكرى را دنبال كردند. امام سجّاد(ع) در دعاهاى خود و امام حسين(ع) در آثارى كه از ايشان باقى مانده به اين مهم پرداخته اند; مانند حديثى كه در آن «صمد» را معنى كرده اند.36 به طوركلى، شيعه در آثار خود، سعى در حفظ اسلام حقيقى داشته است. يكى از نخستين مجموعه هاى كلامى شيعى كتاب الايضاح فضل بن شاذان37 است.

حجة الاسلام جعفرى: نكته اى كه بايد در باره مكاتب كلامى ذكر كرد اين است كه در كلام، مكاتب متعددى به وجود آمد; معتزله و اشاعره مهمترين آنها مى باشند. معتزله عقل گرا هستند و در مسائل اعتقادى به نقل، بهايى نمى دهند. در مقابل آنها، اشاعره، كه ادامه خط فكر سلفيه، حشويه و اهل حديث اند، در مسائل اعتقادى به عقل بهايى نمى دهند. ابوالحسن اشعرى، بنيان گذار مكتب اشاعره، ابتدا معتزلى بود و با افكار معتزله كاملاً آشنايى داشت اما از مكتب معتزله جدا گشت و تابع اهل سنّت (اهل حديث يا سلفيه) گرديد و مانند معتزله در تأييد مكتب خود به اقامه استدلال پرداخت. اشاعره به ظواهر آيات و احاديث (مانند يدالله، عرش، كرسى) تكيه مى كنند و با عقل كارى ندارند.

اما مكتب كلامى شيعه حد وسط بين اين دو است; نه صرفاً به عقل گرايش دارد و نه صرفاً به نقل; در عين حالى كه شيعه به عقل بها مى دهد به احاديث نيز ارج مى نهد. به نظر مى رسد كه شيعه به معتزله نزديكتر است. لذا، طه حسين مى گويد: شما نگوييد كه معتزله از بين رفته است، درست است كه مكتبى به نام معتزله وجود ندارد; اما عقايد معتزله در كلام شيعه باقى مانده است. زيديه نيز، كه داراى مكتب كلامى قدرتمندى هستند، به اعتزال نزديكترند. حتى آنها از اين مطلب ابايى ندارند كه شيعه را از جمله معتزله بدانند. ابن المرتضى، يكى از علماى زيديه، در كتاب المنية و الامل، كه در باره ملل ونحل است، وقتى طبقات معتزله را ذكر مى كند حضرت على(ع) را نيز از معتزله مى داند. بنابر اين، در كلام زيديه، اعتزال پيروان بيشترى دارد.

معرفت: يكى از شاخه هاى علوم اسلامى، تاريخ است. نقش شيعه در اين زمينه چگونه بوده است؟

حجة الاسلام پيشوائى: شيعه در اين قسمت نيز نقش داشته است; اما به دليل اينكه شيعه در اقليت و انزوا قرار گرفته، در نقش او در اين زمينه نيز اثر گذاشته و حتى بسيارى از آثار تاريخى و غير تاريخى او از بين رفته است. در فهرستهايى، مانند فهرست ابن نديم، فهرست نجاشى و مانند آن اسامى برخى از آثار شيعه مشهود است كه مقاطع خاصى مانند صفّين، جمل و ساير قضايا را به نگارش در آورده اند. اين اهتمام شيعه در امر تاريخ به بينش اسلامى آنها در باره تاريخ بازمى گردد كه در آن به عنوان عبرت مى نگريستند; «لَقَد كَانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولي الاَْبْصَارِ.»(يوسف: 111) در نظر آنان، تاريخ سرچشمه معرفت است و بدان به ديده عبرت مى نگرند. اين موضوع مشوّق شيعيان در اظهار علاقه به تاريخ بود.

اين سخن على(ع) در نهج البلاغه در توصيه فرزندش امام حسن(ع) به مطالعه تاريخ، بهترين مشوّق شيعيان در مطالعات تاريخ است: «پسركم، هر چند من به اندازه همه آنان كه پيش از من بوده اند، نزيسته ام، اما در كارهاشان نگريسته ام و در سر گذشتهاشان انديشيده و در آنچه از آنان مانده، رفته و ديده ام تا چون يكى از آنان گرديده ام، بلكه با آگاهى كه از كارهاشان به دست آورده ام، گويى چنان است كه با نخستين تا پسينشان به سر برده ام.»38 لذا، شيعيان گامهاى بلندى در تاريخ نگارى برداشته اند. اگر شيعه را به غيراماميه نيز تعميم دهيم دايره آثار باقى مانده از شيعه گسترده تر مى گردد.

مشهور است كه ابن اسحاق، بزرگترين سيره نويس اسلام، شيعه بوده است. قراينى نيز بر اين مطلب در دست است. اين مطلب كه ابن هشام در نقل مطالب او، برخى از آنها را حذف كرده شاهدى بر اين مدّعاست; زيرا با بررسى معلوم شده بخشى از آنچه حذف گرديده در باره اهل بيت: بوده است.39 پس از ابن اسحاق در ادوار بعدى، برخى ديگر از اصحاب ائمّه: به ضبط مقاطع خاصى از تاريخ اقدام كرده اند; مانند ابى مخنف، لوط بن يحيى و در ادوار بعد، كسانى مانند واقدى، يعقوبى و مسعودى. البته اين افرادـ به مفهوم مصطلحـ امامى نيستند، بلكه شيعه به معناى محبّ اهل بيت: مى باشند و در آثار آنها، مطلبى در نقض اهل بيت: وجود ندارد. لذا، مى توان سهم بزرگى از تاريخ نگارى را متعلّق به شيعيان دانست. (بحث مكفى در باره نقش شيعه در تاريخ نگارى به فرصت بيشترى نياز دارد.)


  • پى نوشتها

    1ـ آلوين تافلر، موج سوم و جنگ و ياد جنگ، ترجمه مهدى بشارت، مقدمه، ص 14

    2ـ محمّد رضا حكيمى، دانش مسلمين، ص 2(ع)1

    3ـ نمل: 34

    4ـ جاحظ كتابى در باره عثمانيه نوشته است.

    5ـ شيخ ابراهيم نصرالله، حلب و التشيّع، ص 21 ـ 24

    6ـ در نزديكى مرودشت

    7ـ على اصغر فقيهى، آل بويه، ص 746 و 789

    8ـ احمد امين، ظهر الاسلام، ج 1، ص 255 ـ 256 و ص 199 / شيخ ابراهيم نصرالله، همان، ص 24/ فقيهى، همان، ص 533 ـ 537 / آدام مِتز، تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو، ص 202، 204، 206 و 207

    9ـ فقيهى، همان كتاب، ص 754

    10ـ فقيهى، همان، ص 749 / آدام متز، همان، ص 216

    11ـ شيخ مفيد، الارشاد، ص 271

    12ـ طوسى، اختيار معرفة الرجال، تحقيق حسن مصطفوى، ص 275 ـ 278 / شيخ محمّدتقى شوشترى، قاموس الرّجال، ج 3، ص 416

    13ـ مسند احمد حنبل، ج 1، ص 119 / سيّد عبدالحسين شرف الدّين، مؤلّفوا الشّيعه في صدرالاسلام، ص 14 ـ 15 / مرحوم علاّمه سيّد حسن صدر در ص 279 كتاب تأسيس الشّيعه لعلوم الاسلامـ كه در آن ابتكارهاى علمى شيعه را بيان كردهـ مى نويسد: نسخه اى از اين صحيفه نزد من موجود است و بخارى در باب «كتابة العلم» از اين صحيفه نقل كرده است.

    14ـ نجاشى، فهرست مصنفي الشيعة، ص 4

    15ـ شيخ مفيد، الاختصاص، ص 53 / مجلسى، بحارالانوار، ج 46، ص 328

    16ـ اصل عبارت از مجموع احاديثى است كه راوى مستقيماً يا با يك واسطه آنها را از معصوم نقل كرده باشد. اصول «اربع مائه» پايه كتب اربعه شيعه است.

    17ـ همان، ص 203 ـ 204

    18ـ آئينه اسلام، ترجمه دكتر محمد ابراهيم آيتى، ص 266

    19ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 18

    20ـ همان جا

    21ـ الاستيعاب (در حاشيه الاصابه)، ج 3، ص 39/ ابن ابى الحديد، همان جا

    22ـ شبلنجى، نورالابصار، ص 167 / ابن شهر آشوب، ج 4، ص 425 / على بن عيسى اربلى، كشف الغمّة، ج 3، ص 219 / ابن حجر هيثمى، الصواعق المحرقه، ص 207، ابن صبّاغ مالكى، الفصول المهمّة، ص 304 و 305

    23ـ راوى اين مطلب فقط ابن شهر آشوب است. لذا برخى تشكيك كرده اند كه كندى با آنكه يكى از فلاسفه مسلمان بوده، بعيد است كه چنين مطلبى در موردش صادق باشد. اما برخى ديگر مى گويند: چون كندى مراحل گوناگون تحوّل فكرى را پشت سر گذاشته بعيد نيست كه در يكى از آن مراحل، چنين مسأله اى برايش پيش آمده باشد.

    24ـ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 424

    25ـ نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح، نامه 31

    26ـ اين نامه در كتاب الرسائل اصول كافى نقل شده است. ابواحمد حسن بن عبدالله عسكرى نيز در كتاب الزواجر و المواعظ آن را نقل كرده و گفته است: «اگر از حكمت عملى چيزى يافت شود، كه بايد آن رابا آب طلا نوشت، همين رساله است.»

    27ـ سيد حسن صدر، تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام، ص 404 / محمد رضا حكيمى، دانش مسلمين، ص 323

    28ـ ر. ك. به: حكيمى، دانش مسلمين، ص 325

    29ـ سيد جعفر مرتضى العاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج 3، ص 276

    30ـ زبير بن بكّار، الاخبار الموفّقيّات، ص 134

    31ـ بعضى معتقدند مؤسّس آن بنى اميّه بوده و برخى نيز مى گويند كه اين فرقه فقط در جهت اهداف بنى اميّه گام بر مى داشته است.

    32ـ در احتجاج مرحوم طبرسى، برخى از اين موارد ذكر شده است.

    33ـ بنيان گذار معتزله واصل بن عطاست. اما قول معروف آن است كه واصل بن عطا و عمرو بن عبيد باهم اين مكتب را به وجود آوردند.

    34ـ در فهرست نجاشى نقل شده است.

    35ـ انبيا: 22

    36ـ موسوعة الامام الحسين، ص 568 - 569

    37ـ او (م. 260 هـ شاگرد امام رضا، امام جواد و امام هادى بوده است. اين كتاب در سال 1363ش توسط دانشگاه تهران چاپ شده است.

    38- سيد جعفر شهيدى، نهج البلاغه، ش 31، ص 297 / نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح، نامه 31

    39ـ البته برخى از محققان، مانند رفيع الدّين همدانى در مقدّمه سيرة الرّسول، نيز سعى كرده اند كه او را از اهل تسنّن بدانند.