ارزيابى معرفت انسان نسبت به خداى متعالاز ديدگاه اسلام

ارزيابى معرفت انسان نسبت به خداى متعال
از ديدگاه اسلام

حجة الاسلام محسن غرويان

 

اشاره

در نوشتار حاضر، لب و مغزاى ديدگاه فلسفه اسلامى در بحث معرفت و شناخت نسبت به ذات و صفات خداى متعال به صورتى موجز و فشرده آورده شده است. با همه تشكيكاتى كه امروزه در باره شناخت انسان از خدا و صفات او صورت مى گيرد، اصول ثابت و مبرهنى در فلسفه و كلام اسلامى وجود دارد كه قابل انكار نيست و مناقشه در آنها همچون مناقشه در بديهيات است.

معرفت

1ـ آيا حصول علم و معرفت براى انسان ممكن است؟ برخى پنداشته اند و ممكن است چنين بپندارند كه اساساً امكان علم و معرفت براى انسان وجود ندارد!

سستى و بطلان اين پندار نياز به بحث ندارد. چرا كه محتواى خود اين پندار و مدّعى مصداقى از علم و معرفت است. بنابراين، مدّعى ناقض خود است.

اين يك امر وجدانى و غير قابل انكار است كه ظرف ذهن ما از كودكى تا كنون، مظروف فراوانى را در خود جاى داده است و اين مظروف همان است كه ما از آن با عنوان «علم و دانش» ياد مى كنيم. اصل تحقق پديده علم و معرفت در وجود آدمى از وجدانيات است و كسى را از پذيرش اين مطلب گريزى نيست. حتى آنان كه بالصراحة منكر علم هستند ناخودآگاه مثبت علم مى باشند و لذاست كه سفسطه محض و سوفيسم مطلق به نظر ما محال است و تنها يك فرض ذهنى است و مصداق خارجى ندارد. بنابراين، ما معتقديم كه اصل تحقق علم براى انسان امرى ممكن است و ادعاى امتناع آن بالبداهه باطل است.

2ـ آيا علم و معرفت براى انسان فعليت پيدا كرده است؟ ممكن است كسى بگويد كه اصل امكان علم و معرفت انسانى را مى پذيريم، اما چگونه اثبات مى كنيد كه اين امكان، فعليت و تحقق عينى پيدا كرده است؟ به نظر ما اين مطلب نيز چندان نيازى به بحث ندارد. تنوّع و تعدد شاخه هاى علوم و معارف، بهترين و محكم ترين شاهد براى اثبات اين مدّعى است. همين مدّعى كه «امكان علم و دانش انسانى، تحقق و فعليت خارجى نيافته است» خود معرفتى بالفعل و ناقض محتواى گزاره فوق است. بنابراين، ما معتقديم علم و معرفت انسانى نه تنها ممكن است، بلكه تحقق خارجى نيز يافته و مصداق عينى دارد.

3ـ متعلق معرفت و دانش بشرى چيست؟ پس از پذيرش امكان و وجود علم براى انسان، جاى اين سؤال وجود دارد كه انسان به چه چيزهايى مى تواند علم پيدا كند؟ ممكن است گفته شود انسان مى تواند تنها به خود علم پيدا كند و نه به غير خود. اين سخن به نظر ما باطل است; زيرا اولاً، با علم حضورى مى يابيم كه متعلق بسيارى از معرفت هاى ما غير از خود ماست. موضوع شناخت آدمى تنها خود او نيست، بلكه بسيارى از پديده هاى جهان خارج در حوزه فيزيك و شيمى، كيهان شناسى و... متعلق شناخت انسان واقع شده اند. ثانياً، اگر متعلق شناخت انسان تنها خود او بود نمى بايست امروزه شاخه هاى گوناگون علوم بشرى در زمينه جهان شناسى و... را مى داشتيم. ثالثاً، محتواى خود اين مدّعى كه «انسان مى تواند تنها به خود علم پيدا كند و نه به غير خود» مصداقى از علمى است كه در متعلق آن، ديگرى يعنى غير فاعل شناسايى مأخوذ است. و اين خود نشانگر اين است كه انسان مى تواند به وجود غير خود، پى ببرد. بنابراين، انسان مى تواند به غير خود علم داشته باشد و ما معتقديم كه دايره معرفت انسانى فراتر از خود فاعل شناسايى است و هم انسان و هم غير انسان مى توانند موضوع و متعلق معرفت انسان باشند و انسان مى تواند به خود، به آدميان ديگر و غير آدميان علم پيدا كند.

4ـ ابزار شناخت و معرفت انسانى چيست؟ ابزار شناخت انسان به طور عمده عبارت است از: حس، عقل و قلب. بسيارى از دانش هاى ما نسبت به خود و جهان خارج از طريق حواس به دست مى آيند; مانند علم به رنگ ها، مزه ها، بوها و عوارض قابل لمس اجسام از قبيل نرمى، زبرى و امثال آنها. از خواص مشترك محسوسات، زمان مندى و مكان بندى آنهاست.

حقايقى همچون روابط رياضى، مسائل منطقى و فلسفى، كه امورى محسوس نيستند، به وسيله عقل درك مى شوند. مفاهيمى همچون نقطه، خط، سطح، نامتناهى و... از واقعيتى نفس الامرى برخوردارند كه تنها عقل به درك آنها نايل مى شود.

درك حسى و عقلى از قبيل علم حصولى است. انسان در كنار درك حصولى، با قلب و نفس ناطقه خود امورى را با علم حضورى وجدان مى كند. در شناخت حضورى، صورت ذهنى و اسطه نيست و عالم و معلوم و علم يكى است و هم از اينروست كه علم حضورى خطاناپذيراست. از مصاديق روشن و غير قابل انكار علم حضورى، علم انسان به وجود خويش است. علم حقيقتى مجرد است و لذا، بايد عالم نيز مجرد باشد. به عقيده ما نفس انسان مجرد است و مدرك حقيقى در تمام ادراكات هموست و بدن تنها نقش ابزارى دارد.

5ـ آيا خدا مى تواند متعلق معرفت انسان باشد؟ خداوند يك موجود مجرد است لذا، حس بدو نمى رسد. از اين رو، شناخت حسى ظاهرى به خداوند ناممكن است. اما خداوند مى تواند متعلق ادراك عقلى و قلبى واقع شود. ادراك عقلى ـ چنان كه گفتيم ـ ادراكى حصولى است و به واسطه صورت ذهنى حاصل مى شود. به تعبير ديگر، ادراك عقلى از خدا ادراكى مفهومى است. اما ادراك قلبى، حضورى است ولى بايد توجه داشت كه مخلوق به اندازه سعه وجودى و كشش و ظرفيت خود مى تواند علم حضورى به خالق خود داشته باشد. از اين رو، انسان گرچه مى تواند علم حضورى به خدا داشته باشد، اما اين علم خدا را كماهو حقه فرا نمى گيرد و لذا، انسان نمى تواند ادعا كند كه با علم حضورى به خدا، بر او احاطه يافته است.

به عقيده ما انسان مى تواند نسبت به خدا و اوصاف او فى الجمله علم و معرفت عقلى و قلبى داشته باشد. و اگر كسى منكر هر نوع معرفتى به خداوند شود، در پاسخ او بايد گفت: اولاً، اگر بشر نمى توانست هيچ گونه علمى ـ اعم از تصورى و تصديقى ـ به خداوند پيدا كند، مى بايست اصلاً مفهومى از خدا در ذهنيت بشر نمى بود و حال آن كه اين مفهوم از قديمى ترين مفاهيم در قاموس فكر بشر است. اين خود نشان مى دهد كه ذهن انسان مى تواند لااقل تصورى از خدا داشته باشد و اين خود نوعى از علم است. ثانياً، چون تصديق بدون تصور محال است اگر كسى منكر امكان معرفت به خدا شود ناخودآگاه اعتراف كرده است كه در ذهن خود تصورى از خدا دارد، مگر اينكه لفظ خدا را مهمل بداند و اين مدّعى نامقبول است. ثالثاً، ادعاى مذكور، خود نوعى معرفت تصديقى به خداست و با اين مدّعى كه انسان نمى تواند هيچ گونه معرفتى به خداى متعال پيدا كند، منافى است.

6ـ آيا همه معرفت هاى انسان به خدا، يقينى و مطابق با واقع است؟ به عقيده ما غير از معصومان (صلى الله عليه وآله وسلم) هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه همه شناخت هايش به خداوند، صددرصد مطابق با واقع است. البته ممكن است خود، آنها را يقينى (به معناى روان شناختى آن) بداند اما نمى تواند ادعا كند كه همه اين شناخت ها با واقع و نفس الامر مطابق است.

معرفت هاى عقلى به خداوند اگر بديهى و يا منتهى به بديهى باشند يقينى و مطابق با واقع هستند و به عقيده ما حصول چنين معرفت هايى فى الجمله براى انسان نه تنها ممكن است، بلكه مصداق عينى و بالفعل دارد; مثلاً، علم ما به اينكه خداوند علة العلل است علمى يقينى و مطابق با واقع است و اگر نگوييم اين قضيه بديهى است، لااقل با واسطه اى اندك، منتهى به بديهى است. اما علم حضورى به خداوند اگر تفسير نشود و بازگو نگردد نمى توان در مورد آن اظهار نظر كرد و حاصل آن امرى شخصى است. ليكن اگر علم حضورى يا شهود و مكاشفه، تفسير شود و تحليل گردد، از اين حيث، حكم علم حصولى را خواهد داشت و قابل نقد و بررسى است، مگر اينكه از قبيل علم حصولى معصومان (صلى الله عليه وآله وسلم) باشد كه خطايى در آن نيست.

در مورد اوصاف خدا نيز فى الجمله عقل انسان مى تواند به معرفتى نايل آيد; مثلاً، مى توان درك كرد كه خدا عالم و عادل است و در اين قضيه، هيچ خطايى نيست.

7ـ آيا با مفاهيم ذهنى ساخته خودمان مى توانيم به معرفتى درباره خدا نايل آييم؟ ممكن است كسى بگويد مفاهيمى كه ما با آنها از خدا و صفات او دركى داريم مفاهيمى هستند كه در ذهن ما ساخته مى شوند و نيز مفاهيمى هستند كه در مرتبه امكان شكل مى گيرند و لذا، نمى توانند چيزى درباره خدا، كه برتر از عالم امكان است، به ما بدهند.

در برابر اين پندار ما معتقديم اولاً، هر مفهومى در ذهن ساخته مى شود و اصلاً جايگاه مفهوم جز ذهن نيست، ولى ذهنى بودن مفهوم ـ به اين لحاظ ـ مانع از حاكى بودن آن از خارج نيست. ثانياً، درست است كه ذهن و مفاهيم آن در مرتبه امكان قرار دارند، اما وصف امكان مربوط به جنبه وجودى اين مفاهيم است و منافاتى ندارد كه محتواى مفهوم حاكى از واقعيتى فراتر از عالم امكان باشد، اما خود مفهوم از حيث وجود، ممكن الوجود باشد. به نظر ما پندار فوق يكى از موارد خلط بين احكام مفهوم و احكام مصداق است. ثالثاً، اگر پندار فوق را بپذيريم بسيارى از مفاهيم عقلى در علوم ديگر مانند رياضيات و منطق و فلسفه را نيز بايد فاقد حقيقت و واقعيت بشماريم; مانند مفهوم بى نهايت، نقطه، خط و... . رابعاً، اگر ذهنى بودن مفهوم مانع از حكايت آن از خارج خود باشد، حتى در علوم طبيعى هم بايد بپذيريم كه مثلاً مفهوم آب نمى تواند اطلاعى درباره واقعيت آب به ما بدهد; چرا كه مفهوم آب در ذهن ساخته مى شود و حال آنكه واقعيت آب در خارج از ذهن است! خامساً، ما با علم حضورى مى يابيم كه در ذهن خود مفاهيمى داريم كه محتواى آنها فراتر از مرتبه ممكنات است; مانند مفهوم خدا، واجب الوجود، مرتبه وجوب، علم مطلق، قدرت بى نهايت و... . اگر ذهنى و ممكن بودن مفاهيم ذهن ما مانع از حصول هر دركى نسبت به مراتب برتر از عالم امكان مى بود، نمى بايست اين گونه مفاهيم در ذهن ما حاصل شود.

8ـ مكانيسم ذهن در تعميم مفاهيم در مورد خداوند چيست؟ ممكن است گفته شود: ما هرگز نمى توانيم به حقيقت ذات و صفات خدا راه يابيم; با اين حال، چگونه مى توانيم از ذات و يا صفات خدا مفهومى در ذهن خود داشته باشيم. مفهوم، صورتى ذهنى است كه از يك حقيقت انتزاع مى شود و در ذهن جاى مى گيرد. اگر ما به حقيقت ذات و صفات خدا نرسيم، چگونه مى توانيم مفهومى را حاكى از آنها بدانيم؟

به نظر ما، نقطه اصلى بحث همين جاست و همين نكته است كه تحليل و تبيين آن، راه را براى حل بسيارى از معضلات معرفت شناختى در باره شناخت انسان از خدا مى گشايد.

يكى از ويژگى هاى ذهن انسان مطلق سازى از مقيّدات و عام گيرى از صورت هاى خاص و ويژه است. ذهن آدمى نخست با اتم هاى ادراكى روبه رو مى شود و سپس مشترك گيرى مى كند و به مفاهيم عام و اعم مى رسد. انسان در ابتدا، با وجود خود، وجود آسمان، وجود خورشيد، وجود زمين و... برخورد مى كند و سپس ملاحظه مى نمايد كه در اين اتم هاى ادراكى، مفهوم مشتركى به نام «وجود» واحد و مكرر است. در اينجاست كه ذهن به مفهوم مطلقى از «وجود» نايل مى گردد. نظير اين مكانيسم در مراتب شدت و ضعف از يك حقيقت تشكيكى نيز برقرار است; مثلاً، ذهن ابتدا با نور شمع و سپس با نور لامپ آشنا مى شود. بعد نور خورشيد را لحاظ مى كند و مى بيند كه مفهوم نور در اين سه مورد مشترك و مكرر است، با اينكه از نظر شدت و ضعف اين سه با يكديگر تفاوت دارند. اين مقدمات ذهن انسان را آماده مى كنند كه آدمى به درك مفهوم «نور بى نهايت» برسد. در باره مفاهيمى مانند علم، قدرت، حيات، اراده و... نيز همين مكانيسم ذهنى برقرار است; يعنى به عنوان مثال، ذهن ما نخست به مفهوم علم محدود و مقيد مى رسد و به تدريج كه با مصاديق متعدد علم در مراتب بالاتر و گسترده تر آشنا مى شود، آمادگى پيدا مى كند كه دركى از مفهوم علم نامحدود داشته باشد و آنگاه نهايتاً همه اين مفاهيم نامحدود و مطلق را در يك وجود واحد به نام «خدا» جمع مى كند و از آن وجود جامع، با اين مفاهيم حكايت مى كند.

پس ما معتقديم كه ذهن انسان با مكانيسم خاص خود در ساخت مفاهيم عام و مطلق از مفاهيم خاص و مقيد، توانايى درك مفهومى از ذات و صفات خدا را دارد، گرچه منشأ انتزاع اوليه اين مفاهيم، اشياى ممكن الوجودند.

9ـ ذهن چه مفاهيمى را از دايره ممكنات به ساحت خداوند تعميم مى دهد؟ روشن است كه ما نمى توانيم از هر مفهومى از مفاهيم عالم امكان، مطلق بسازيم و آن را به خدا نسبت دهيم; مثلاً، نمى توانيم بگوييم خدا جسم مطلق، زمان مطلق، مكان مطلق، و... است. چرا؟ چون بر اساس براهين عقلى، در جاى خود اثبات مى كنيم كه خداوند ماهيت ندارد. لذا، از عوارض ماهيات نيز مبرّاست. بنابراين، مفاهيمى را كه از قبيل معقولات ثانيه فلسفى اند و اطلاق آنها بر خدا محذور عقلى ندارد مى توانيم بر خداوند اطلاق كنيم; مانند مفهوم واجب الوجود، علة العلل، عليم، وحى، فاعل، مريد و... .

نتيجه تأمل و تحقيق ما در اين نوشتار كوتاه اين است كه:

الف) اصل تحقق و حصول علم براى انسان امرى ممكن است.
ب) علم براى انسان نه تنها ممكن، بلكه تحقق عينى يافته و داراى مصداق است.
ج) متعلق معرفت انسان هم مى تواند خود انسان باشد و هم غير انسان.
د) معرفت انسان به خدا و صفات او ممكن و محقق است و با ابزار عقل و قلب صورت مى گيرد.
هـ) جايگاه همه مفاهيم ذهن انسان است، ولى ذهنى بودن مفهوم، لزوماً مانع واقع نمايى مفهوم نيست.
ز) سرّ امكان درك عقلى انسان از خدا، توانايى ذهن بر مطلق گيرى از مفاهيم مقيد و فرض نامحدوديت در معانى محدود است.
ح) ما هر مفهوم مطلقى را نمى توانيم به خدا نسبت دهيم، بلكه فقط مفاهيم مطلقى را كه از سنخ معقولات ثانيه فلسفى اند و اسناد آنها به خدا تالى فاسد عقلى ندارد بر خداوند اطلاق مى كنيم.