پايان فضيلت «نقد تفكر اخلاقي جوامع نوين»

 

 

پايان فضيلت «نقد تفكر اخلاقي جوامع نوين»

محمدعلي شمالي
حميد شهرياري

اشاره

نظر به اهميت كتاب "پايان فضيلت" بر آن شديم تا چكيده‌اي از محتواي آن را در ضمن چند شماره مجله در اختيار خوانندگان گرامي قرار دهيم. آنچه در پي مي‌آيد معرفي كتاب، هم‌راه با خلاصه فصل اوّل مي‌باشد كه توسط مترجمين كتاب تنظيم شده است.

مقدمه

نويسنده كتاب آقاي السدير مكنتاير از فيلسوفان اخلاق معاصر و به نام در انگلستان و امريكا مي‌باشد. ايشان علاوه بر تدريس در مراكز علمي و دانشگاه‌هاي اين دو كشور داراي تأليفات متعددي نيز هستند. از جمله تأليفات ايشان عبارتند از: «روايتي كوتاه از تاريخ فلسفه اخلاق» «دين‌زدايي و تحوعل اخلاقي» «رويارويي با خودانگاره‌هاي عصر حاضر» و «كدامين عدالت؟ كدامين عقلانيت؟». ايشان هم‌چنين عضو هيئت تحريريه مجله «ايمان و فلسفه» وابسته به انجمن فيلسوفان مسيحي در امريكا مي‌باشد.

كتاب حاضر در واقع بخشي از يك زنجيره متصل و هدف‌مند در باب فلسفه اخلاق بوده كه تكميل كننده سه تأليف نخست ايشان در نقد تفكر اخلاقي حاكم در غرب و به‌طور مشخص جوامع پس از عصر معروف به «روشن‌گري» مي‌باشد. علاوه بر اين، كتاب حاضر زمينه‌ساز كتاب «كدامين عدالت؟ كدامين عقلانيت» مي‌باشد زيرا مؤلف پس از نقد فرهنگ اخلاقي موجود، در كتاب اخير به تبيين آراء خويش در فلسفه اخلاق مي‌پردازد و در واقع اين جنبه ايجابي و اثباتي كار ايشان است كه مسبوق به آن جنبه سلبي و نقادانه مي‌باشد. نقد ايشان از تفكر اخلاقي موجود داراي دو بعد متمايز مي‌باشد: بعد نخست جنبه روش شناختي دارد؛ يعني اين‌كه روش رايج در بررسي مفاهيم و انديشه‌هاي اخلاقي از ديدگاه مؤلف بسيار انتزاعي، يك‌سونگرانه و به طور كلي ناقص مي‌باشد. همان‌گونه كه در مقدمه كتاب «پايان فضيلت» آمده است ايشان از مستقل و منعزل دانستن فلسفه اخلاقي بسيار ناخرسند بوده و نسبت به ضرورت توجه به تاريخ و انسان‌شناسي براي دريافت صحيح از اخلاق و تنوع موجود در انديشه‌ها، باورها و كردارهاي اخلاقي اعتقاد راسخ دارد. اين پندار كه فيلسوف اخلاق تنها با تأمل نموند در گفته‌ها و اعمال خود و اطرافيانش بدون در نظر گرفتن واقعيات تاريخي مي‌تواند به بررسي مفاهيم اخلاقي بپردازد، از نظر ايشان بيهوده و بي‌ثمر است. روش متداول در آكسفورد از اين عيب رنج مي‌برد و مؤلف با مهاجرت به امريكا دريافته است كه در آنجا نيز وضع بهتر از اين نمي‌باشد. نتيجه اين مبناي روش‌شناختي و به طور كلي اين نوع نگرش به مسائل فلسفي اخلاق آن است كه كتاب حاضر علاوه بر جنبه‌هاي فلسفي از جهت بيان و تحليل مسائل تاريخي نيز اهميت دارد. ذكر اين نكته نيز لازم است كه مخاطبان اصلي اين كتاب اساتيد و دانشجويان فلسفه اخلاق مي‌باشند و كتاب در بستري آشنا و مأنوس با فلسفه اخلاق تكوّن يافته است. از اين‌رو كساني كه داراي آشنايي اجمالي با فلسفه اخلاق باشند، امكان بهره‌مندي از تحليل‌هاي فلسفي و تاريخي اين كتاب را خواهند داشت. علاوه بر آن‌كه تا حد زيادي مي‌توانند از آراء جديد نيز اطلاع يافته و اطلاعات خود را به روز كنند.

بعد دوم، جنبه محتوايي دارد؛ يعني اين كه به دنبال به كارگيري روش صحيح در مطالعات و بررسي‌هاي اخلاقي مي‌توان و بايد به نتايجي متفاوت با نتايج ديگر فيلسوفان اخلاق عصر جديد دست يافت. مؤلف با بيان تمثيلي گويا در فصل نخست كتاب، چنين بيان مي‌كند كه جوامع نوين دچار يك بلا و فاجعه اخلاقي گشته‌اند. ظواهر اخلاقي حفظ شده، زبان اخلاقي باقي مانده و گزاره‌هاي اخلاقي بر زبان‌ها جاري مي‌گردد ولي محتوا و معنا از دست رفته است. نقطه عطف اين دگرگوني، عصر به اصطلاح «روشنگري» است. در جوامع نوين، تباهي به گونه‌اي است كه روابط صحيح انساني كه به گفته مؤلّف منشأ پيدايش و به تعبيري خاستگاه اخلاق مي‌باشد، از بين رفته است. فقدان قدرت تشخيص حقايق و ارزش‌هاي اخلاقي كه منجر به نزاع‌ها و اختلاف نظرهاي پايان‌ناپذير در مسائلي هم‌چون سقط جنين گشته است، ناشي از تغيير وضع جوامع نوين است. طرح اين سؤال كه چگونه احكام اخلاقي را مي‌توان توجيه كرد تنها در جامعه‌اي مي‌تواند بروز كند و يا قوّت يابد كه مباني اخلاقي از قبل در آن‌ها ضعيف شده باشد. اين امري بود كه در عصر روشنگري تحقق يافت و در واقع كانت بيانگر افكار رايج در اين دوران در قالب فلسفي است و از اين جهت اهميّت مي‌يابد.

مذهب عاطفه‌گروي نيز در همين راستا تكوّن مي‌يابد و به دليل هماهنگي با روحيات زمانه رواج مي‌يابد. پيروان اين مكتب اخلاقي معتقدند كه گزاره‌هاي اخلاقي تنها بيانگر احساسات و عواطف ما مي‌باشند. اگر شخصي مي‌گويد: «راستگويي خوب است» يعني من چنين احساس مي‌كنم كه از آن خوشم مي‌آيد؛ و اگر كسي مي‌گويد: «سقط جنين بد است» يعني من چنين احساس مي‌كنم كه از آن بدم مي‌آيد. بعدها دامنه اين مذهب به زيبايي‌شناسي و فلسفه اجتماعي نيز كشيده شد.

بنابر مذهب اصالت عواطف، گزاره‌هاي اخلاقي صدق و كذب‌پذير نيستند زيرا كه اصولاً در مقام حكايت از واقعيت نمي‌باشند. در جامعه آراء اخلاقي متفاوتي مي‌تواند وجود داشته باشد زيرا احساسات و عواطف اشخاص متفاوت است و راهي براي اثبات درستي يك موضع خاص اخلاقي وجود ندارد. حداكثر كار ممكن اين است كه انسان طرف مقابل را با ايجاد احساسي مشابه با خويش همنوا سازد يعني به گونه‌اي او را متقاعد سازد كه او نيز به نحوي مشابه احساس زشتي يا زيبايي نسبت به آن فعل اخلاقي پيدا كند.

در قرن هيجدهم هيوم عناصري از عاطفه‌گروي را در ضمن ساختار گسترده و در كليت نظريه اخلاقي خويش مطرح كرد. ولي تنها در قرن حاضر است كه عاطفه‌گروي به مثابه نظريه‌اي مستقل و به شكل يك مكتب ظاهر گشته است. از نظر مؤلف عاطفه‌گروي در واقع پاسخي است به مجموعه‌اي از نظريات كه در خلال سال‌هاي 1903تا 1939در غرب، به خصوص انگلستان، پديد آمده بود. زبان اخلاق در انگلستان پس از سال 1903به گونه‌اي بود كه عاطفه‌گرايان مي‌گفتند يعني بيان احساسات و عواطف. از اين‌رو هرچند عاطفه‌گروي به‌طور عام در باب معناي گزاره‌هاي اخلاقي درست نيست ولي به عنوان نظريه‌اي در باب زبان اخلاقي رايج در انگلستان بعد از سال 1903و به‌طور كلي جوامع نوين صحيح و معتبر است. به هر حال، مهم‌ترين تبيين كننده و مدافع عاطفه‌گروي سي. ال. استيونسن است. او با انتشار كتاب «اخلاق و زبان» در سال 1945 قوي‌ترين بيان از عاطفه‌گروي را ارائه كرد. پس از استيونسن به تدريج از اهميت اين مذهب اخلاقي كاسته شد و متفكران با آن به مخالفت برخاستند. با اين وجود معمولاً كتاب‌هاي فلسفه اخلاق چند فصل را به بحث و بررسي پيرامون آن اختصاص مي‌دهند.

از سال 1980 مذهب عاطفه‌گروي تقريباً به‌طور كامل مردود شناخته شد و بيش‌تر فيلسوفان اخلاق بر اين باورند كه به قضاياي اخلاقي مي‌توان صواب و خطابودن را نسبت داد. در اينجا است كه مجددا اين سؤال اهميّت مي‌يابد كه «معيار صواب و خطابودن چيست؟»؛ و اين همان بحثي است كه دامنه‌هاي وسيع و تاريخي طولاني در فلسفه اخلاق دارد. امروزه در ميان فيلسوفان اخلاقي انگليسي زبان دو مكتب از رواج بسياري برخوردار است. وظيفه‌گروي و سودگروي. وظيفه‌گرايان معتقدند كه خوبي يك فعل، هيچ ارتباطي با نتايج و پيامدهاي آن ندارد و هر فعل را بايد به خودي خود سنجيد. مانند آنچه كه كانت با اعتقاد به اوامر قطعي بيان مي‌نمود. در مقابل، غايت‌گرايان معتقدند كه بايد به نتايج و پيامدهاي هر فعل توجه كرد. غايت‌گرايان در تعيين نوع غايتي كه بايد مدّنظر داشت با يكديگر اختلاف نظر دارند. سودگرايان آن دسته از غايت‌گرايانند كه غايت فعل اخلاقي را «بيش‌ترين خير براي بيش‌ترين تعداد از انسان‌ها» مي‌دانند. فيلسوف معروف انگليسي جرمي بنتام (174.1832) بنيانگذار سودگروي معتقد بود كه غايت هر انساني به دست آوردن لذّات و اجتناب از آلام است و از ديدگاه اخلاقي، غايت زندگي را «بيش‌ترين خير براي بيش‌ترين تعداد از انسان‌ها» مي‌دانست.

با انتشار چاپ اول كتاب «پايان فضيلت» در سال 1981 مخالفت جدّي مؤلّف با دو مكتب وظيفه‌گروي و سودگروي آشكار گردد. هم‌اكنون نيز بحث‌هاي جدّي و دامنه‌داري ميان او و پيروان مكتب وظيفه‌گروي جريان دارد. از امتيازات چاپ دوّم اين كتاب اين است كه در فصل پاياني آن به اين بحث‌ها تا حدّي اشاره شده است و نقدهاي رسيده در مورد چاپ اول كتاب نيز بررسي شده است.

جالب توجه است كه پايان فصل هيجدهم كتاب «پايان فضيلت» كه در واقع پايان كتاب مطابق چاپ اول آن مي‌باشد، مقايسه‌اي ميان غرب معاصر و امپراطوري روم در آخرين روزهاي حياتش مي‌باشد. مؤلف پس از بيان شباهت ميان اين دو به گفته‌هاي خويش چنين پايان مي‌بخشد:

«اما در اين زمان بربرها در پشت مرزها به انتظار نايستاده‌اند؛ آن‌ها مدّت زماني است كه بر ما حاكم گشته‌اند و بخشي از مصيب ما همين ناآگاهي نسبت به اين واقعيت است. ما نه در انتظار يك گادت بلكه در انتظار يك بند يكت قدّيس البته با تفاوت‌هاي بسيار هستيم».

انتقادات جدّي مؤلّف از تفكّرات اخلاقي حاكم بر غرب و هم‌چنين ساستمداران حاكم بر جوامع غربي هم‌راه با تحليل او از سير تحولات اخلاقي موجب گرديد تا كتاب «پايان فضيلت» مورد توجه بسياري از انديشمندان و صاحب‌نظران قرار گيرد و موافقين و مخالفين به بحث درباره آن بپردازند.

نظر به اهميّت علمي و اجتماعي كتاب پايان فضيلت به ترجمه آن اقدام نموديم و اميدوارم كه در آينده، برخي عزيزان دست‌اندركار امر ترجمه به جاي اكتفا نمودن به ترجمه آثاري كه در ستيز با مباني فكري و ارزشي جامعه مي‌باشد آثار ديگر جريان‌هاي فكري را نيز مورد توجه قرار دهند. اين اعتدال و همه سونگري زمينه رشد و تعالي علم و معرفت را فراهم مي‌سازد. گام ديگر، كه اين تلاش مترجمين زمينه‌ساز آن خواهد بود، برخورد نقّادانه توأم با ابتكار و خلاقيت در بررسي مسائل فكري است كه جامه‌اي است زيبنده قامت رعناي تفكر عميق و غني اسلامي ايراني. اينك توجه خوانندگام حترم را به چكيده‌اي از فصول نوزده‌گانه كتاب جلب مي‌نماييم:

فصل اوّل: يك فرض نگران‌كننده

فرض كنيد علوم طبيعي در اثر فاجعه‌اي آسيب مي‌بيند. عموم مردم، دانشمندان را در مورد بلاياي زيست محيطي مقصّر مي‌دانند. شورش‌هاي گسترده‌اي روي مي‌دهد، آزمايشگاه‌ها به آتش كشيده مي‌شود، فيزيك‌دانان و ساير علماي طبيعي به دار آويخته مي‌شوند، كتاب‌ها و آلات علمي از بين مي‌رود. سرانجام يك جنبش سياسي «بي‌خبر از همه چيز» به قدرت مي‌رسد و با حبس و اعدام بقيه دانشمندان، موفق به براندازي تدريس علوم در مدارس و دانشگاه‌ها مي‌گردد. سپس عكس‌العملي در مقابل اين جنبش ويرانگر پديد مي‌آيد و مردمان روشن ضمير درصدد احياء علم برمي‌آيند. اما، تا حدّ زيادي گشته را فراموش كرده‌اند. تمامي آنچه در دست دارند، اجزايي است پراكنده؛ اطلاعاتي در مورد آزمايش‌هاي علمي به دور از زمينه‌هاي نظري كه به آن‌ها معني مي‌بخشد، اجزائي از نظريه‌ها گسسته از ساير اجزاء، ابزارهايي كه نحوه كاربردشان فراموش شده است، نيم فصل‌هايي از كتب و صفحاتي از مقالات كه به دليل پارگي يا سوختگي قابل خواندن نيست.

بزرگ‌سالان درباره نظريه نسبيّت، نظريه تكامل و مانند آن به بحث و محاجّه مي‌پردازند ولي شناخت ناقصي از هر يك دارا هستند. كودكان قسمت‌هاي به جا مانده از جدول تناوبي عناصر را حفظ مي‌كنند و بعضي از اصول اقليدسي را چون اوراد از حفظ مي‌خوانند. تقريبا هيچ‌كس تشخيص نمي‌دهد كه اين‌ها به معناي واقعي كلمه علوم طبيعي نيستند. در چنين فرهنگي، اشخاص اصطلاحاتي چون نوترون، جرم، وزن مخصوص و وزن اتمي را به نحو منظم و غالباً مرتبط با يكديگر به كار مي‌برند كه كمابيش شبيه نحوه به‌كارگيري اين اصطلاحات قبل از بروز فاجعه است. اين جهان فرضي را مي‌توان چنين توصيف نمود: "جهاني كه در آن زبان علوم طبيعي و يا لااقل بخش‌هايي از آن به‌طور مستمر ولي بسيار نابسامان به كار مي‌رود. "

اين نكته حائز اهميت است كه اگر در آن جهان فرضي فلسفه تحليلي وجود مي‌داشت، هرگز نمي‌توانست اين نابساماني را آشكار سازد، زيرا شيوه‌هاي فني فلسفه تحليلي اساسا توصيفي است، يعني توصيف زبان موجود. يك فيلسوف تحليلي مي‌توانست به همان نحوي كه امروزه ساختارهاي مفهومي علوم طبيعي را تبيين مي‌كند، ساختارهاي مفهومي آن چيزهايي را كه در آن جهان فرضي گفتار و تفكر علمي تلّقي مي‌گردد، تبيين كند. پديدارشناسي و اگزيستانسياليسم نيز قادر به تشخيص هيچ خطايي نخواهند بود. تمام ساختارهاي قصديّت مي‌تواند هم‌چون حال باقي بماند. وظيفه فراهم آوردن اساس معرفت‌شناختي براي اين اشباح علوم برحسب پديدارشناسي مي‌تواند با وظيفه كنوني متفاوت نباشد. هوسرل يا كواين در گم‌راهي باشند. اما غرض از اين تصوير خالي چيست؟

فرضيه‌اي كه مايل به طرح آن هستم عبارت است از اين‌كه در جهان واقعي كه ما ساكنيم، زبان اخلاق درست به همان حدّ دچار نابساماني است كه زبان علوم طبيعي در آن جهان خيالي. اگر اين نظر درست باشد، آنچه ما در اختيار داريم قسمت‌هاي پراكنده‌اي است از يك شاكله مفهومي بدون قرائن و زمينه‌هاي لازم براي دريافت معاني. در واقع، ما داراي اشباحي از اخلاقيم و اصطلاحات اخلاقي را به كار مي‌گيريم. و اگر نگوييم كاملا، لااقل تا حدّ زيادي درك نظر و عملي خود را در اخلاق از دست داده‌ايم. چگونه چنين چيزي ممكن است؟ توانايي ما در به كارگيري زبان اخلاقي، در راه‌يابي و هدايت نمودن به وسيله استدلال‌هاي اخلاقي و در تعريف رفتار متقابل با ديگران بر اساس اخلاق، آن‌قدر در نظر ما روشن و مستحكم است كه به هيچ‌وجه نمي‌توان از آن دست كشيد. تحليل فلسفي نيز به حال ما سودمند نخواهد بود. در اين جهان واقعي فلسفه‌هاي حاكم كنوني يعني فلسفه تحليلي و پديدارشناسي همان‌قدر در نشان دادن نابساماني‌ها در عمل و تفكر اخلاقي عاجزند كه در تحليل حوادث آن جهان فرضي و خيالي. البته دست ما كاملا خيالي نيست زيرا شرط لازم براي فهميدن نابساماني در اين جهان واقعي همانند آن جهان فرضي اين است كه تاريخ آن را بفهميم. ما نيازمند به تاريخي ارزيابانه مشتمل بر معيارهاي ارزشي هستيم تا در پرتو آن شكست و كاميابي، سامان‌مندي و نابساماني معلوم گردد. اين همان چيزي است كه هگل آن را تاريخ فلسفي ناميده است و كالينگوود تمامي مكتوبات تاريخي موفق را آن‌گونه مي‌داند. متأسفانه در فرهنگ ما تاريخ، به معناي تاريخ مدرسي است كه كم‌تر از دو قرن سابقه دارد. حال اگر فرض كنيم كه آن فاجعه عظيم اخلاقي مدت‌ها قبل از پيدايش تاريخ مدرسي صورت پذيرفته باشد در اين‌صورت روشن است كه تاريخ مدرسي نيز در پيش‌فرض‌هاي ارزشي خويش تحت تأثير آن فاجعه قرار گرفته و دچار نابساماني شده است به طوري كه از ديدگاه خنثي و بي‌طرفانه‌اي مي‌بايست به حوادث نگاه كند و تا حدّ وسيعي نابساماني‌هاي اخلاقي را ناديده باقي بگذارد. تمامي آنچه تاريخ‌نگاران بنابر معيارها و قواعد خويش مي‌توانند دريابند، تنها جايگزيني نظام‌هاي اخلاقي است مانند آن‌كه اخلاق ويكتوريايي قرن نوزدهم جايگزين لذّت‌گروي قرن هيجدهم گرديد كه آن نيز به نوبه خود جانشين پارساگرايي قرن هفده بود. پس تاريخ از آن نوع كه در ميان ما متداول است نمي‌تواند نفيا و اثباتاً در مورد اين تحوّل و فاجعه قضاوت نمايد. ولي اگر تاريخي نقّادانه هم‌راه با معيارهايي براي ارزيابي اوج و حضيض، ظهور و افول و مانند آن در اختيار مي‌داشتيم، مي‌توانست بسيار ره‌گشا باشد.

ادامه دارد


  • پى‌نوشت‌ها

1. كتاب ((After Virtueاز انتشارات دانشگاه نتردام مي‌باشد. چاپ اول كتاب در سال 1981و چاپ دوم كتاب در سال 1984انجام پذيرفت. اين كتاب در دست ترجمه بوده و به ياري خداوند به زودي در اختيار ارباب معرفت قرار خواهد گرفت.

2. Alasdair Macintyre

3. (1966) A Short History of Ethics

4. (1967) Secularization and moral change

5. (1971) Against the Self- Images of the Age

6. Whose justice, Which Rationality

7. Faith and Philosophy

8. The Society of Christian Phillosophers

9. (enlightenment)جنبش فلسفي قرن 18كه به بررسي نقّادانه نهادها و آموزه‌هاي پذيرفته شده از ديدگاهي عقل‌گرايانه مي‌پرداخت.

10. Anthropology

11. (modern societies)مراد جوامع بعد از رنسانس مي‌باشد.

12. justification

13. emotivism

14. C. L. Stevenson

15. Ethics and Language

16. deontology

17. Utilliarianism

18. Categotical imperative

19. teleologists

20. Jermy Bentham

21. batbarians

22. Godot

23. St. Benedict

24. (Know-Nothing) عنوان يك گروه سياسي يا هر يك از اعضاي آن كه در فاصله 1853تا 1856ميلادي در ايالات متحده داراي نفوذ بود و خواهان اداره كشور توسط شهروندان بومي و زاده ايالات متحده بود. علت اين نام‌گذاري اظهار بي‌اطلاعي اعضاي آن نسبت به فعاليت‌هاي گروه ذكر شده است (فرهنگ و بستر و... )

25. intentionality

26. Husserl

27. Marleau - Ponty

28. Strawson

29. Quine

30. Colingwood

31. academic history

32. (Victorian)مربوطه به دوره ملكه ويكتوريا يعني از سال 1837تا 1901ميلادي.

33. hedonism

34. (Puritaism)مرام گروهي از پروتستان‌ها در انگلستان و مهاجرنشين‌هاي امريكا در قرن 16و 17ميلادي كه خواهان كاهش مراسم و عبادات و پرداختن بيش‌تر به امور اخلاقي بودند.