محمدرضا حاتمي

strict warning: Declaration of views_handler_filter_node_status::operator_form() should be compatible with views_handler_filter::operator_form(&$form, &$form_state) in D:\WebSites\nashriyat.ir\modules\views\modules\node\views_handler_filter_node_status.inc on line 14.

تعامل جسم و روان

تعامل جسم و روان

محمّدرضا حاتمي

مقدّمه

مبحث تعاملات نفس و بدن با يكديگر سابقه اي طولاني دارد، به گونه اي كه پزشكان و فيلسوفان نامدار قديمي همواره بر آن پافشاري مي نموده اند. افلاطون معتقد بود همان گونه كه چشم را بدون سر و سر را بدون بدن نمي توان درمان نمود، بدن را نيز نمي توان بدون در نظر گرفتن روان درمان كرد. ارسطو مي گفت: احساسات آدمي بر بدن، و ويژگي هاي بدني بر روح او تأثير مي گذارند. ابن سينا نيز با كمك گرفتن از تجارب پزشكي خويش نمونه هايي از ارتباط و تأثير متقابل نفس و بدن را بيان كرده است.1

     دانشمندان علوم انساني و پزشكي در دوران معاصر نيز با پژوهش هاي متمركز بر تأثير حالات رواني بر بدن و اثرگذاري شرايط جسماني بر نفس و روان، مجموعه وسيعي از اطلاعات ارزشمند را در اختيار محققان قرار داده اند، به گونه اي كه حتي گروهي از ايشان، انسان را موجودي زيستي ـ شيميايي ـ رواني ـ اجتماعي2 معرفي كرده اند.

     اين نوشتار، در ابتدا با استفاده از يافته هاي دانشمندان، به مواردي از تأثيرات متقابل روان و بدن بر يكديگر مي پردازد و سپس ديدگاه هاي عمده در زمينه تعامل اين دو ساحت را مطرح مي كند.

سال انتشار: 
14
شماره مجله: 
97
شماره صفحه: 
26

روان شناسى و ارتباط ريشه اى با فلسفه

روان شناسى و ارتباط ريشه اى با فلسفه

محمدرضا حاتمى

مقدّمه

در روزگارى نه چندان دور، كه مطالعه سرشت انسان تنها در قلمرو فلسفه ممكن بود، روان شناسى نيز مانند بسيارى از رشته هاى علمى ديگر، از اعضاى خانواده فلسفه به حساب مى آمد، اما از قرن 17 و پس از آن كه زمينه براى رشد دانش تجربى گسترده شدوتخصص هاپديدآمدند،رشته هاى گوناگون علمى يكى پس از ديگرى مشغول نزاع با فلسفه و تلاش براى جدايى از آن گشتند و آخرين مبحثى كه از فلسفه جدا شد، روان شناسى در نيمه قرن نوزدهم بود. در نگاه اوليه، روان شناسى علمى كاملا تجربى مى نمايد كه از فلسفه، كه دانش عقلى و برهانى است، جدا مى باشد. اما يك تحليل روش شناختى حكايت از اين دارد كه روان شناسى آن چنان به فلسفه نزديك است كه نمى توان روان شناس صاحب نامى را عنوان كرد كه، صرف نظر از نگرش مثبت و يا منفى او به فلسفه، معتقد به نوعى فلسفه و نظريه فلسفى نباشد، و همچنين مكتبى روان شناختى پيدا نمى شود كه چند اصل از اصول فلسفى را پيش فرض خود قرار نداده باشد. از اين رو، آيا روان شناسان بكلى از فلسفه بى نيازند يا اين كه با وجود جدا شدن اين دو از يكديگر، پيوند ميان آن دو هنوز برقرار است؟ آنچه در اين نوشتار مدّ نظر است، گذر اجمالى به عوامل مؤثر بر تشكيل روان شناسى علمى و رابطه آن با فلسفه مى باشد.

سال انتشار: 
12
شماره مجله: 
75
شماره صفحه: 
101
محتوای تغذیه