بدون عنوان

مطالعه مردم شناسانه دين

نويسنده: برايان موريس

مترجم: محمدعزيز بختيارى

 

مقدمه

دين به عنوان يك پديده عام و جهانى، كه تأثيرات عميقى بر افراد، سازمان ها و نهادهاى اجتماعى مى گذارد و گاهى نيز از آن ها تأثير مى پذيرد، از ديرباز مطمح نظر بسيارى از دانشمندان و متفكران اجتماعى بوده است. هر يك از اين دانشمندان از ديدگاه خاصى به دين نگريسته و به شيوه معيّنى به آن تقرّب جسته است. انسان شناسان و جامعه شناسان ابعاد فلسفى، كلامى و فقهى دين را مورد مطالعه قرار نمى دهند، بلكه آن را صرفاً به عنوان يك پديده اجتماعى مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهند، مطالعه نظريه ها و شيوه هايى كه انديشمندان بزرگ علوم اجتماعى براى مطالعه به كار گرفته اند، مى تواند براى ما بسيار سودمند باشد.

كتابى كه در اين مقاله كوتاه به پژوهشگران و محقّقان ارجمند علوم دينى و اجتماعى معرفى مى شود، آراء و نظريات مهم ترين انسان شناسان و جامعه شناسان درباره دين را مورد بررسى قرار مى دهد. اين كتاب به دليل متقاضيان بسيارى كه داشته، طى ده سال (1978ـ1996)، يازده بار به چاپ رسيده است.

آقاى برايان موريس در اين كتاب، آراء و نظريات مهم ترين بنيان گذاران علوم اجتماعى درباره دين را به صورت مختصر و مفيد بيان كرده و شرح نقّادانه خود را نيز بر آن ها افزوده است.

اين كتاب داراى يك مقدمه و شش فصل است. در هر فصلى، نظريه عده اى از دانشمندان، كه به نحوى با هم سنخيت دارند، مورد بحث قرار گرفته است. براى آن كه محقّقان ارجمند با محتواى اين متن آشنايى بيش ترى پيدا كنند، خلاصه اى از فصول شش گانه آن در اين جا نقل مى گردد.

در فصل اول، ديدگاه هاى هگل و ماركس درباره دين مورد بررسى قرار گرفته است.

 

هگل

همه نوشته هاى هگل به دليل آن كه به روح مربوط مى شود، آهنگ دينى دارد، ولى در عين حال، هگل آثار بسيار كمى اختصاصاً درباره دين نوشته است. هر چند هگل يك مسيحى لوترگرا بود، ولى تصور او از خدا يك تصور ارتدوكسى نبود; زيرا او خدا را به عنوان يك كلّ تصور مى كرد كه خود را در انديشه (منطق)، تاريخ (روح، ذهنيت)، و طبيعت (ضرورت، عينيت) آشكار مى سازد. هگل هنر و دين، هر دو، را شيوه هاى معتبرى براى درك مطلق مى داند. به نظر هگل، شيوه تفكر دينى مجازى و تخيلى و بنابراين، محدود و ناكافى است. به عقيده هگل، آگاهى دينى، بر خلاف تاريخ جهان، كه مراحل متعددى را پشت سر گذاشته، سه مرحله اساسى دارد كه نشان دهنده سه نوع دين است: نوع اول عبارت است از دين طبيعت. در اين نوع، روح جداى از طبيعت ديده نمى شود. جادو اساسى ترين شكل اين نوع دين است. به نظر هگل، دين چين، هندوييسم، و بوديسم صور بسيار پيشرفته دين طبيعت است. نوع دوم، اديان فرديت معنوى است. در اين اديان، روح جداى از جهان طبيعى وجود دارد. خدا در اين اديان، به عنوان يك موجود متعالى برفراز جهان محدود انسان ها و طبيعت و به عنوان واقعيت نهايى تصور مى شود. اديان يهودى، يونانى و رومى در اين نوع قرار مى گيرند. نوع سوم، دين مُنزل است. به نظر هگل، مسيحيت يك دين مُنزل است.

 

ماركس

ماركس يك رابطه ساختى ميان ايدئولوژى و بنيان مادى برقرار مى كند. اين رابطه ساختى را مى توان به دو طريق تفسير كرد. از يك سو، مى توان دين را به عنوان نوعى ايدئولوژى مورد بررسى قرار داد و تلاش نمود تا جوهر زمينى آن را كشف كرد. در اين صورت، دين ابزارى مى شود در دست طبقه حاكم كه به وسيله آن، دهقانان و كارگران را مهار مى كند. اين روش هيچ گونه واسطه نهادى ميان روابط توليدى و شكل ايدئولوژى در نظر نمى گيرد و به عنوان يك شيوه تحليل، كلى و انتزاعى است. از سوى ديگر، مى توان اشكال ايدئولوژى اى را كه شرايط مادى به وجود آورده است، با تحليل طبقاتى يك دوره خاص تبيين كرد. اين روش مستقيماً مادى گرايانه و علمى است. در اين روش، كم تر بر ايدئولوژى مسلط يا جهان بينى دوره خاص و بيش تر بر تقسيم و تضاد طبقاتى تأكيد مى شود. اين تحليل روشن مى كند كه هر طبقه اى ايدئولوژى خاصى دارد كه به منافع طبقاتى شان مربوط مى شود. اين تحليل روشن مى كند كه هر طبقه اى ايدئولوژى خاصى دارد كه به منافع طبقاتى آن مربوط مى شود.

فصل دوم به بررسى آراء ماكس وِبِر اختصاص دارد.

 

ماكس وبر

نخست پيش زمينه هاى افكار و ويژگى هاى مهم جامعه شناسى وِبِر مورد بحث قرار گرفته، سپس به جامعه شناسى دين وى پرداخته است. دكتر موريس معتقد است كه موضوع اساسى در جامعه شناسى دين وِبِر مفهوم عقلانى شدن است: نظام مند شدن فزاينده عقايد و مفاهيم دينى، رشد عقلانيّت اخلاقى و كاهش فزاينده عناصر جادويى در دين.

وبر در نوشته هايش درباره دين، سعى مى كند زمينه هاى تاريخى اى را كه به پيدايش «اخلاق اقتصادى» خاصى منجر گرديد، مشخص سازد. از آن جا كه وبر اخلاق اقتصادى را صرفاً تابعى از سازمان اقتصادى نمى دانست، رابطه ميان پروتستانتيسم و روح سرمايه دارى را مورد بحث قرار داد. وبر معتقد بود كه سرمايه دارى غربى يك پديده منحصر به فرد است و از اين رو، سعى كرد تا اخلاق اقتصادى نظام هاى ارزشى دين كنفوسيوس، هندوييسم، بوديسم و اسلام را مورد بررسى قرار دهد تا ببيند كه آيا اخلاق دينى آنان با توسعه سرمايه دارانه ارتباط دارد يا خير و اگر ارتباط دارد چه قدر.

بخشى از مباحث وبر به دين گروه هاى خاص مربوط مى شود. در اين جا، وبر سعى مى كند تا نوع دين هر گروه را با مطالعه الگوهاى زندگى آن مشخص سازد. وبر، بر خلاف دوركيم، جامعه را نه به عنوان يك كل انداموار بلكه به عنوان صحنه اى از گروه هاى ذى نفع يا قشرهاى متضاد تصور مى كرد و بر خلاف ماركس و انگلس، بر گروه هاى منزلتى تأكيد مىورزيد. وبر گروه منزلتى را گروهى از افراد مى داند كه در يك فرهنگ عام يا سبك زندگى، در شغل و درجه اعتبار، با هم مشترك اند. در مطالعات مقايسه اى دين، گروه هايى براى وبر مهم بودند كه وبر آن ها را حاملان اصلى يا مبلّغان اديان جهانى توصيف مى كرد. به نظر وبر، اين گروه ها تأثير زيادى در اخلاق عملى اديان داشته اند.

فصل سوم به نظريات مولر، اسپنسر، فريزر، دوركيم و راد كليف براون مى پردازد.

 

فريدريش ماكس مولر

مولر، كه به پدر دين شناسى مقايسه اى معروف است، با ترجمه كتب مقدس ودايى و ويرايش كتب مقدس شرقى، كه در پنجاه جلد انتشار يافت، شهرت پيدا كرد. علاوه بر اين، مولر مطالعات زيادى درباره دين و اسطوره شناسى انجام داد. مولر از مطالعه مقايسه اى دين حمايت مى كرد و در دفاع از اين رويكرد اظهار مى داشت كه در همه اديان، حتى در پست ترين آن ها، حقيقتى وجود دارد. مولر دين را به عنوان «درك بى نهايت» تعريف مى كند و اين بى نهايت را بنيان همه اديان مى داند. نظريه مولر در اثر نقدهاى ويرانگرى كه بر آن شد، يك اشتباه تاريخى تلقّى گرديد و از اين رو، تأثيرى را كه معاصرانش بر جاى گذاشتند، نداشت.

 

هربرت اسپنسر

اسپنسر غول فكرى زمان خود بود و حتى داروين او را از خود برتر مى دانست. اسپنسر بخش عظيمى از كتاب اصول جامعه شناسى خود را به دين، به ويژه عقايد دينى مردم پيش نوشتارى، اختصاص داد. او بحث نسبتاً مفصّلى درباره نحوه پيدايش دين مطرح كرد و روح (ghost) را نخستين مفهوم فوق طبيعى مى دانست. رويكرد اسپنسر به دين روان شناختى و تكاملى است و بدين دليل، آثار وى مورد استقبال طرف داران مطالعه مقايسه اى دين قرار نگرفت.

 

ادوارد تايلُر

تايلُر (1833ـ1917)، برخلاف مولر و اسپنسر، به محل مورد مطالعه خود، مكزيك، مسافرت كرد. اثر مهم تايلر، فرهنگ ابتدايى، بيش تر به دين اختصاص دارد. تايلر مانند اسپنسر تكامل گرا بود. طرح تكاملى تايلر سه مرحله را براى تكامل فرهنگ مطرح مى كرد: مرحله توحّش كه در آن انسان ها به شكار حيوانات و گردآورى خوراك مى پردازند، مرحله بربريّت كه اهلى كردن حيوانات و پرورش گياهان رواج دارد و سرانجام، مرحله تمدن كه با پيدايش كتابت آغاز مى شود. تايلر دين را اعتقاد به موجودات روحى مى داند و اين اعتقاد را كه آنى ميزم (animism) مى نامد زيربناى همه نظام هاى دينى مى داند. وى معتقد است كه اعتقاد به جان و روح در ميان همه فرهنگ هاى بشرى عموميت دارد. تايلر عقيده دارد كه باورها و اعمال دينى بر تفكر عقلانى و دانش تجربى استواراند. وى مى گويد جادو فعاليتى شبيه علم است، ولى جادوگر مرتكب اين اشتباه مى شود كه رابطه علّى را ميان اشيايى كه بر اساس تشابه، طبقه بندى شده اند، برقرار مى سازد. بسيارى از نظرات اساسى تايلر در سال هاى اخير مورد نقد قرار گرفته است.

 

جميز فريزر

فريزر يك دانشمند درجه اول بود. وى بيش از شصت سال، هر روز بيش از 12 ساعت را به مطالعه علمى مى گذرانيد. فريزر چندين اثر دايرة المعارف گونه درباره دين و جادو نگاشته است. او دين را به عنوان جلب رضايت نيروهايى تعريف مى كند كه فوق انسان تلقّى مى شوند. فريزر جادو را «خواهر نامشروع علم» مى داند. فريزر نيز تكامل گرا بود و جادو، دين و علم را بر روى يك خط تكاملى تصور مى كرد و جادو را ابتدايى ترين آن ها مى دانست.

 

اميل دوركيم

دوركيم، رويكرد روان شناختى انسان شناسانى مانند مولر، تايلر، و فريزر را مورد مناقشه قرار داد، ولى خود نيز مانند آن ها تكامل گرا بود. نظريه دوركيم درباره دين بيش از همه، از فاستل دو كولانژ و رابرتسن اسميث متأثر است. دوركيم معتقد بود كه مطالعه دين بايد در ابتدايى ترين شكل آن صورت گيرد تا بتوان با مطالعه پيدايش دين به درك طبيعت آن دست يافت. دوركيم توتم گرايى را ابتدايى ترين شكل دين مى داند. به نظر دوركيم، دين ضرورتاً ماهيت جمعى دارد، در حالى كه جادو يك عمل فردى است. نظريه دوركيم درباره دين با نقدهاى متعددى مواجه گرديده است.

 

رادكليف براون (1881ـ1955)

براون يك انديشمند اصيل نبود، ولى معلم درخشانى بود. انديشه براون از اسپنسر و دوركيم متأثر بود. براون كاركردگرا بود و درباره توتم و ديگر اشكال نمادگرايى روى كرد كاركردگرايانه داشت.

فصل چهارم به آراء دانشمندانى مى پردازد كه با رويكرد روان شناختى به مطالعه دين پرداخته اند:

 

هيوم

هيوم معتقد بود كه دين نه به وسيله عقل، بلكه بوسيله عدم تعيّن هاى طبيعى حيات و ترس نسبت به آينده به وجود آمد. وى مى نويسد: «ايده هاى اوليه دين از تفكر در كارهاى طبيعت ظهور نكرد، بلكه از توجه به حوادث مربوط به حيات و از اميدها و ترس هاى هميشگى اى كه ذهن انسان را برمى انگيزد، پديد آمد. (1757: 27)». هيوم در اين جا، يك تفسير طبيعت گرايانه با جهت گيرى روان شناختى ارائه مى دهد. اين تفسير، كاركردى است، ولى براى فرد، نه براى گروه اجتماعى. هيوم دين را تكاملى مى داند. به نظر او، چند خدايى شكل ابتدايى دين و يكتاپرستى شكل تكامل يافته آن است.

 

رادلف اوتو

اوتو دو سال پس از دوركيم (1917)، كتابش، ايده مقدس ((The Idea of the Holy، را منتشر كرد. استدلال اساسى اوتو دين تنها از طريق مفهوم مقدس مى تواند درك شود.

 

پاول رادين

رادين دين را ناشى از ترس و ناامنى اقتصادى مى دانست. وى هر چند از اوتو متأثر بود، ولى اساساً از سنّت هيوم پيروى مى كرد.

 

ويليام جيمز

جيمز (1842ـ1910) يكى از نويسندگانى است كه بر انسان شناسان بعدى تأثير زيادى گذاشت. كتاب گونه هاى تجربه دينى او يك اثر كلاسيك گرديد. جيمز در آثارش، پراگماتيسم و فلسفه متعالى را با هم تركيب كرد. او خود را يك متفكر فوق طبيعت گرا مى دانست. وى دين را با اصطلاحات روان شناختى تعريف كرد و آثارش فاقد جنبه مقايسه اى بود.

 

برونيسلاو مالينوفسكى

مالينوفسكى (1884ـ1942) در مطالعات دينى خود، كاركردگرايى هيوم و فايده گرايى روان شناختى جيمز را تركيب كرد. وى براى مطالعات مردم شناختى، بيش از يك سال در جزاير تروبرياند به سر برد. مالينوفسكى از بنيان گذاران كاركردگرايى بوده و كاركردگرايى او داراى جهت گيرى روان شناختى است. او مى گويد هر نظريه فرهنگ، بايد از نيازهاى ارگانيكى انسان آغاز كند. او به تبع تايلر و فريزر، ميان جادو، علم و دين تمايز جدّى قايل مى شود و معتقد است كه دين و علم از آغاز جامعه بشرى وجود داشته و هر كدام وظيفه خاص خود را دارد. به عقيده وى، دين هرچند به اجتماع مربوط مى شود، ولى ريشه در تجربه فردى دارد: ميل به جادوانگى و اشتياق راتباط با خدا. دين انسان را بر سرنوشت مسلط مى كند، در حالى كه علم صرفاً به تسلط بر جهان طبيعى مربوط مى شود. جادو را نبايد با علم ابتدايى يا نيروهايى مانند مانا يكى دانست.

 

زيمگوند فرويد

فرويد معتقد است كه تبيين پديده پيچيده اى نظير دين، بايد با شيوه هاى گوناگونى مورد بررسى قرار گيرد و تفسير روان كاوى، كه خود وى به كار گرفته، تنها يكى از رويكردهاى ممكن و حتى نه بهترين آنهاست. فرويد فرهنگ را داراى سه مرحله مى داند: جان گرايى، دين، و علم. نظريه هاى نوميناليستى، عقل گرايانه و نظريه اجتماعى دوركيم درباره توتم، مورد قبول فرويد نمى باشد. فرويد توتم گرائى و برون همسرى را به عقده اوديپى باز مى گرداند. به طور كلى، فرويد فرهنگ را محصول طرد لى بيدو، سركوبى و تصعيد نيروى جنسى مى داند. وى معتقد است كه نيروهاى غريزى ما در اوضاع كنونى اجتماع اجازه فعاليت اندكى دارد و از اين رو، به فعاليت هايى نظير هنر و دين تبديل مى شود. فرويد علم و هنر را عالى ترين دستاورد بشر مى داند، ولى دين را از لحاظ فكرى، غير قابل دفاع و از لحاظ عملى، يك روش نامطلوب سازگارى با مشكلات زندگى تلقّى مى كند. او مى گويد: دين شادى، آزادى و حقيقت را مورد تهديد قرار مى دهد.

 

كارل گوستاويونگ

يونگ (1875ـ1961) يك دانشمند درجه اول بود. وى تأكيد فرويد بر غريزه جنسى را نادرست مى دانست. يونگ دين را به عنوان يك تجربه قدسى، كه هدف انسان را تنظيم مى كند، تعريف كرد. يونگ دين را به عنوان يك واقعيت روانى، به اندازه جهان طبيعى، واقعى مى داند. وى معتقد است كه دين به زندگى معنا مى بخشد و انسان را قادر مى سازد تا در برابر مشكلات آن، مانند مرگ و مرض، ايستادگى كند. يونگ عقيده دارد كه علم هرگز نمى تواند جاى گزين دين گردد. او خود را پديدارشناس و پيرو روش تجربى مى دانست.

 

ميرچاالياده

الياده مى گويد دين يك پديده منحصر به فرد است و به هيچ چيز ديگرى قابل تقليل نيست. الياده، كه يك مورّخ دين است، سعى مى كند دين را، هم بر حسب معنا و هم بر حسب تاريخش درك كند. «ساخت» و «معنا» براى الياده دو اصطلاح كليدى در مطالعه دين است. وى معتقد است كه براى درك ماهيت و ساخت پديده دينى، بايد به مطالعه مقايسه اى روى آورد. الياده در تعريف دين، از اوتو و دوركيم پيروى نموده و ديدگاه هاى آن دو را تركيب مى كند. وى مانند اوتو، دين را تجربه قدسى «ديگرى» مى داند و مانند دوركيم، دين را به مقدس ربط مى دهد. به نظر او، هر عمل دينى داراى معنايى است و بدين ترتيب، نمادين است; زيرا به اشيا و ارزش هاى فوق طبيعى ارجاع دارد. بنابراين، در ديدگاه الياده، هر مطالعه دين مطالعه نمادگرايى آن است.

فصل پنجم كتاب تحت عنوان «دين: معنا و كاركرد»، به طور عمده، به آراء دانشمندانى اختصاص يافته كه با رويكرد نمادگرايانه و كاركردگرايانه به مطالعه دين پرداخته اند. محور اصلى اين فصل بررسى آثار مرى دوگلاس (Marg Douglas) و ويكتور ترنر (Victor Turner) مى باشد، ولى آراء لوى برول (levy_ Bruhl)، ايوانس پريچارد (Evans _ Pritchard)، ارنست كاسيرر (Ernst Cassirer) و برخى ديگر از انسان شناسان نيز به اختصار مورد بحث قرار گرفته است.

 

مرى دوگلاس

دوگلاس در مطالعات خود، بيش تر به رابطه ميان دين و جامعه توجه دارد و مى گويد: ما بايد در صدد كشف همبستگى هاى ميان نظام نمادين و نظام اجتماعى باشيم. وى بر اساس دو نوع نظام اجتماعى، دو نوع دين را تشخيص مى دهد: دين مهار كننده و دين مستى آور. نوع دوم، انعكاسى از وضعيت نابهنجار و ناساخت اجتماعى است، بر عكس نوع اول كه از شرايط ساخت يافته اجتماعى ناشى مى شود. دين مهار كننده متضمن آيين هاى منظّم است در حالى كه دين مستى آور بشر به حالت هاى خلسه اى توجه دارد.

 

ويكتور ترنر

ترنر در اوايل دهه 1950 ميلادى به مدت تقريباً سه سال در زامبيا به مطالعه مردم شناختى پرداخت. انسان شناسى ترنر بر سنّت دوركيمى استوار است و بنابراين، وى يك انسان شناس كاركردگراست. با وجود اين، او خود را در رويكرد كاركردگرايى محدود نكرد و براى تكميل اين رويكرد، نظام آيينى را بر حسب معنا و نماد نيز مورد مطالعه قرار داد. ترنر در آثار اخيرش درباره دين، سعى كرد از چارچوب كاركردگرايى ساخت گرا فراتر رفته و به رويكرد مقايسه اى نزديك شود. ترنر معتقد است كه آيين، كاركرد همبستگى سياسى دارد; زيرا آيين ها از يك سو، تضاد اجتماعى را كاهش داده و پيوند ميان مردم را مستحكم مى سازد. از سوى ديگر، آيين نشانه شكست ساز و كارهاى دنيوى براى حل تضاد در ميان اجتماع است.

فصل ششم كتاب، كه آخرين فصل آن مى باشد، به طور عمده، به آراء و نظريات لويى اشتراوس مى پردازد. آراء كليفورد گيرتز (Clifford Geertz) و لويس آلتوسر (Louis Althusser) نيز در اين فصل به طور خلاصه، مورد بحث قرار گرفته است. در اين جا به خلاصه آراى لو اشتراوس بسنده مى كنيم.

 

لوى اشتراوس

روش تحليل و مطالعه اشتراوس در همه موضوعات انسان شناختى، ساخت گرايانه است. اشتراوس در توسعه و ترويج رويكرد ساخت گرايى، نقش زيادى داشته است، به گونه اى كه نام وى با ساخت گرايى پيوند خورده و حتى برخى او را پدر عصر ساخت گرايى ناميده اند. آثار اشتراوس به طور عمده، به سه دسته تقسيم مى شود: نظريه خويشاوندى، منطق اسطوره و نظريه طبقه بندى هاى توتمى. لويى اشتراوس جز چند مقاله درباره شمنيزم، مطلب كمى درباره موضوعات خاص دينى نوشته است.

در حالى كه بسيارى از انسان شناسان ميان تفكر ابتدايى و تفكر پيشرفته تمايز قاطعى قايل شده و اسطوره، جادو و دين را نمونه هايى از تفكر ابتدايى و علم را نمونه بارزى از تفكر پيشرفته دانسته اند، به عقيده لوى استراوس، اين تقسيم بندى قابل قبول نيست; زيرا اولا، مردم پيش نويسا از دانش وسيعى نسبت به جهان طبيعى برخوردار بوده اند. ثانياً، تفكر دينى همانند علم داراى فهم عقلانى است. ثالثاً ميان علم و تفكر دينى ـ جادويى شباهت هاى زيادى وجود دارد.

اشتراوس اسطوره هاى سرخ پوستان آمريكايى را با رويكرد ساختى مورد تحليل قرار مى دهد و مى گويد عناصر اسطوره مانند عناصر زبان، در صورتى معنادار است كه در ارتباط با يكديگر ملاحظه شود و اگر به طور مجزّا، در نظر گرفته شود، معناى خود را از دست خواهد داد. اشتراوس بر خلاف بسيارى از انسان شناسان ديگر، توتم گرايى را شكل ابتدايى دين نمى داند. به نظر وى، توتم گرايى يك شيوه تفكر است; يعنى، يك طرح طبقه بندى شده كه ميان مقولات و روابط اجتماعى و مفاهيم مربوط به جهان طبيعى واسطه مى شود.

 

لازم به تذكر است كه اين كتاب به همت برخى از فارغ التحصيلان گروه جامعه شناسى مؤسسه امام خمينى(قدس سره) و با حمايت بخش پژوهش اين مؤسسه در دست ترجمه قرار دارد.