شخصيت علامه طباطبايي (قده) در گفتگو با آيت الله جوادي آملي

 

شخصيت علامه طباطبايي (قده)
در گفتگو با آيت الله جوادي آملي

در آستانه عروج ملكوتي فيلسوف، فقيه و مفسر عظيم الشأن حضرت آيه الله علامه طباطائي (قده) هم اينك در محضر يك از تلاميذ برجسته ايشان حضرت استاد آيه الله جوادي آملي (دامت بركاته) هستيم و با سپاس از فرصتي كه در اختيار نشريه معرفت، قرار داده اند تقاضا مي كنيم به گوشه هاي از ابعاد شخصيت علمي و اخلاقي حضرت علامه (قده) اشاره نمايند، باشد كه اين رهنمودها، رهتوشه حوزويان و رهپويان طريق معرفت قرار گيرد. «معرفت»

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

يازدهمين سالگرد ارتحال استاد علامه حضرت آقاي طباطبائي «قدس سره الشريف» فرا رسيد، اميدواريم ذات اقدس اله روح مطهر ايشان را با روح انبياء و با صاحب قرآن يعني عترت طاهرين عليهم الصلاه و السلام محشور بفرمايد. تبيين سيرت و سنت اين استاد بزرگوار در سايه شرح كوتاهي پيرامون قرآن، تفسير قرآن و علوم قرآن از يكسو و اخلاق از سوي ديگر ميسور است زير مهمترين شاخصه اين مرد الهي علوم قرآني و عترت بود از يك سو و عمل به ره آورد و زاد راه عترت بود از سوي ديگر، لذا او هم عالم به علم قرآن و عترت بود و هم متخلق به خلق قرآن و عترت واگر درباره رسول اكرم (ص) رسيده است. "كان خلقه القرآن" اختصاص به آن حضرت ندارد عترت طاهرين عليهم السلام نيز كه به منزله جان آن حضرت هستند آنها هم اخلاقشان بر طبق قرآن كريم است يعني قرآن كه يك كتاب تدويني است اگر به صورت انسان محقق بشود مي شود همين چهارده معصوم عليهم السلام، و اگر حقيقت اين چهارده، معصوم كه مهمترين مقامشان همان نبوت و رسالت رسول اكرم (ص ) امامت اين بزرگواران است _ و جامع اينها همان ولايت است. به صورت كتابي تدوين بشود مي شود قرآن.

همچنين آن علماي الهي كه وارثان انبياء و ائمه عليهم السلام هستند به نوبه خود، اين تخلق با اخلاق الهي را به ارث مي برند و هر اندازه كه وارث آنها بودند به همان اندازه اخلاقشان اخلاق قرآني و سنت و سيرتشان سنت و سيرت و معصومين خواهد بود.

بعضي ها در اثر قطع رابطه از آنها ارث نمي برند، بعضي ها در اثر ضعف رابطه كم ارث مي برند، بعضيها در اثر فاصله زياد محجوبند، بعضي در اثر شدت ارتباط ارث كامل مي برند.

همانطوري كه بازماندگان ميت در مسائل مادي به چند طبقه تقسيم مي شود: بعضي اصلاً ارث نمي برند، بعضي ارث كمتري مي برند، بعضي ارث بيشتري مي برند، در ارزشهاي معنوي هم همينطور است بعضي اصلاً ارث نمي برند، بعضي ارث كمتري ميبرند، و چون معيار ارث، كسب نيست بلكه پيوند است يعني ميراث به وسيله كسب به وارثان نمي رسد بلكه به وسيله پيوند با مورث به وارث مي رسد. علوم قرآن و عترت كسبي نيست. اين علوم كسي حوزه و دانشگاه روزي نبود و روزي هم نيست: و منهم من يرد الي ارذل العمر لكيلا يعلم من بعد علم شيئاً. بسياري از علماء و دانشمندان بودند كه در دوران سالمندي و فرتوتي ناچار شدند. كه بگويند: من هر چه خوانده ام همه از ياد من برفت، و اگر كسي توانست سخني كه مصراع دوم آن را تأمين مي كند بگويد، طوبي له و حسن مآب، و آن اينست كه: الا حديث عشق كه تكرار مي كنم. اين علوم مدرسه و دانشگاه يك روز نبود و يك روزي هم نيست، انسان در برابر اين امانت بايد خيلي مواظب باشد كه آفت علم به عالم سرايت نكند كه اين را بخش اخلاق انشاء الله خواهيم گفت. پس همانطوري كه ارث مادي كسبي نيست بلكه با پيوند حاثل مي شود ارثهاي معنوي هم اينچنين است، ممكن است كسي ساليان متمادي در حوزه با دانشگاه درس بخواند، ولي ربط ولايي با عترت طاهرين نداشته باشند و چون ربط ندارد، پيوندي ندارد، از آنها ارث نمي برد. چون عترت طاهرين آباء مردم هستند و اينكه رسول خدا (ص) فرمود: انا و علي ابوا هذه الامه، اشاهر به ابوت معنوي است. چون كه خدا درباره ابراهيم خليل هم فرمود: مله أبيهم ابراهيم، و اگر ابراهيم پدر موحدان عالم است، و اگر رسول اكرم و علي بن ابي طالب عليهم السلام پدر امتهاي اسلامي اند فرزنداني كه اين ابوت را حفظ كرده اند از آنها ارث مي برند، و آنها كه اين ابوت را حفظ نكرده اند از ارث آنها محروم هستند. پس بعضي ها اصلاً ارث نمي برند چه اينكه وجود مبارك امام باقر سلام الله عليه به قتاده فرموده: تو چگونه به قرآن فتوي مي دهي در حالي كه: و ما ورثك الله من القرآن حرفا، يعني تو علم الدراسه را آموختي اما از علم الورثه محرومي و يك حرف از قرآن ارث نبردي، زيرا به اندازه يك حرف با اهل بيت ارتباط نداري. چون اگر رابطه نباشد ارث هم نيست. پس بعضي اصلاً ارث نمي برند، بعضي زنانه ارث مي برند وارثشان نصف است، بعضي مردانه مي برند وارثشان كامل است. در بين علماء هم اينچنين است: بعضي زنانه از اهل بيت ارث مي برند و سهم كمتري دارند، بعضي مردانه ارث مي برند و سهم بيشتري دارند. بهر تقدير به هر اندازه كه انسان پيوندش را با قرآن و عترت محكم كرد، اخلاق او هم اخلاق قرآني خواهد بود. يكي از آن نمونه هاي بارزش مرحوم علامه طباطبائي (قدس سره) بود كه چون اين پيوندش را مستحكم كرده بود و وارث قرآن و عترت بود.

معرفت: ره آورده انس با قرآن در علم و عمل حضرت علامه (ره) چه بود؟

استاد: بادي ديد قرآن چيست و چه ره _ توشه اي دارد؟ اين را اگر مشخص كرديم در درجه اول اخلاق اهل بيت عليه السلام بالاصلاله روشن مي شود، و در درجه ثانيه اخلاق وارثان آنها بالتبع مشخص مي‌گردد: قرآن از آن جهت كه تجلي خداست و كلام حق است و عصاره جهان و عالم و آدم را در خور دارد، اگر حقيقت قرآن باز بشود به صورت تفصيل درآيد مي شود عالم و آدم، و اگر به صورت اجمال درآيد مي شود آدم يعني انسان كامل. قرآن هم گذشته را در نظر دارد و هم آينده از نظر قرآن دور نيست. توضيح اينكه كتابهايي كه بشر مي نويسد مربوط به ماضي و حال است و بشر از آينده خبري ندارد.

ماضي هم ماضي دور و غيب است كه از قلمرو ديد بشر بيرون است. در حقيقت هر كس كتابي مي‌نگارد درباره رخدادهاي عصر خود چيزي مي نويسد. آنچه از حوادث تاريخ كه جزء غيب گذشته محسوب مي شود از ديد بشر عادي فعلي دور است، چه اينكه آنچه پشت پرده آينده است غيبت محسوب و از قلمرو بينش بشر عادي فعلي دور است. ولي قرآن كريم نه تنها درباره حال سخن گفته است و نه تنها درباره ماضي نزديك حرف زده است، بلكه دو نبش گذشته و آينده كه از ديد بشر عادي غيب است نيز پيش قرآن شهادت است. و اينكه ذات اقدس اله به عنوان عالم الغيب و الشهاده معرفي شده باين معناست كه آنچه پيش شما دو قسم است: يكي شهادت و ديگري غيب، پيش خدا شهادت است و خدا شهيد محض است. چون اصولاً علم غيب بما هو غيب تعلق نمي گيرد، غيب از آن جهت كه غيب است معلوم نخواهد بود، زيرا علم حضور و شهود است و غيب با حضور و شهود موافق نيست چون علم به غيب از آن جهت كه غيب است تعلق نمي گيرد، پس اين تعبير ارشاد به نفي موضوع است، يعني چيزي براي خدا غيب نيست و او شهيد مطلق است. لذا اين قسم از آيات كه در آنها عنوان عالم الغيب و الشهاده آمده است با آيات ديگري كه مي گويد: انه بكل شيء محيط و بكل شي شهيد و علي كل شي شهيد و مانند آن تبيين مي شود. پس قرآن چون كلام خدايي است كه شاهد مطلق است يعني هم گذشته را در نظر داشت و هم آينده را، مفسرين براي ارزيابي مسأله نزول و شأن نزول را از نظر دور نيم دارند. آنها بايد وسيع باشد و البته اينچنين ديدي را لابد مفسيرين داشته و دارند اما معمولاً شأن نزولي كه براي آيات قرآن ذكر مي‌كنند در محور خود آيات است، آنهم نه همه آيات بلكه مي گويند فلان حادثه اتفاق افتاده است و عده اي به محضر پيغمبر (ص) مشرف شدند و حكم را از حضرت سوال كردند، سپس در فلان زمينه فلان آيه نازل شده است. اين آنست كه به عنوان شأن، نزول سبب نزول و مانند آتن در علوم تفسيري بازگو مي شود. ولي مسئله رعايت اسباب نزول و شأن نزول ذكر كرده اند نيست بلكه همه آيات است از يك سمت تنها براي آيات نيست بلكه براي سوره هم هست از سمت ديگر، تنها سوره هم نيست بلكه براي كل قرآن است از سمت سوم. فعلاً اين سه قسمت را روشن كنيم تا برسيم نسبت به آينده. معناي سبب نزول يا شأن نزول با آن ديد وسيع اين است كه يك مفسر نه تنها سبب نزول را جستجو كند بلكه فضاي نزول را بررسي كند، حوادث گوناگوني را كه در سرزمين وحي يا منطقه هاي دورتر اتفاق مي افتد، لحاظ كند و آنها را در اين طرفي كه آيه نازل شده و يا در ظرف چند سالي كه يك سوره نازل شده و يا در ظرف چندين سالي كه مجموع قرآن نازل شده همه را در نظر بگيرد. مثلاً سوره مباركه بقره در چند نوبت با فاصله قابل توجه نازل شده است، بايد ديد در طي اين مدت چه جنگ و صلحي، چه مناظره و محاوره و محاجه اي و چه حادثه هاي سر دو گروهي و چه جريانهاي داخلي و خارجي اي رخ داده است، چرا كه هيچ يك از اينها نمي تواند از نظر قرآن كريم دور باشد و قرآن درباره اينها به داوري ننشينند، ارگ حق است امضاء نكند، و اگر باطل است ابطال نكند، و اگر حكمش روشن نيست او را با يك حكم مشخصي محكوم نكند، اين چنين نيست. و اگر كسي خواست ببيند سوره مباركه بقره محتواي جامع اش چيست بايد حوادث آن چند سال را هم جمع بندي كند و اگر از اين مرحله گذشتيم، يعني مرحله اسباب نزول آيات را بررسي كرديم و مرحله فضاي نزول سوره در طي چند سال را نيز بررسي نموديم، بايد به سراغ فضاي نزول كل قرآن كريم برويم و ببينيم كه رخدادهاي حجاز در طي اين بيست سه سال چه بود و چون قرآن جهاني است بايد ديد حوادث مهم در جهان در آن بيست و سه سال چه بود.

سپس آنها را جمع بندي بكنيم و چون مطمئنيم كه قرآن درباره حوادث جهاني بي طرف نيست، اگر حق است امضاء مي كند و اگر باطل است ابطال مي كند، و اگر سوالي مطرح است آن سوال را پاسخ مي دهد؛ لذا آنگاه كه فضاي نزول براي كل قرآن مشخص شد، جمع بندي محتواي قرآن هم مشخص خواهد بود و در اين صورت قرآن معناي جامع خود را ارائه مي كند.

اين درباره گذشته بود و چون قرآن از آينده واقعاً با خبر و كاملاً با خبر است، و براي هدايت آينده گان هم دستوري و پيامي دارد، پس حوادث آينده را هم در نظر دارد و تكاليفي را كه مربوط به آينده گان است در فضاي خاص خود از نظر دور نمي دارد.

گاهي مرحوم علامه طباطبايي رضوان الله عليه مي فرمودند: از اصرار قرآن در بعضي از بخشها معلوم مي شود چه حادثه تلخ يا شيريني اتفاق خواهد افتاد مثلاً اينكه قرآن مكرر به زنهاي پيغمبر دستور مي دهد شما در خانه هايتان باشيد و قرن في بيوتكن و لا تبر جن تبرج الجاهليه الاولي. و يا مي فرمايد: لا تخضعن بالقول فيطمع الذي في قلبه مرض و يا مكرر به عنوان يا نساء النبي خطاب مي كند كه اگر دنيا طلبيد، اينچنين و اگر آخرت طلبيد آنچنان، اين معلوم مي شود كه يك حادثه تلخي بعد از رحلت پيغمبر(ص) در پيش هست و قرآن مرتب پيشگيري مي كند كه: قرن في بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولي. چون معلوم است كه در مزان خود پيغمبر زنان پيغمبر به اين آداب عمل مي‌كردند، پس اينكه اصرار دارد با كي لحن آمرانه و تأكيدي مي فرمايد: قرن في بيو تكن و لا تبرجن تبرج الجاهيله الاولي. از اين لحن پيش بيني مي شود كه جريان جمل و مانند آن هم اتفاق خواهد افتاد و اينكه ديگران ممكن است توطئه بكنند بدست مي‌آيد. اينگونه از حوادث نشانه آن است كه قرآن را نه تنها با شأن نزول سه بخشه آيات و سور مجموع قرآن بايد شناخت، بلكه حوادث آينده هم بايد ارزيابي كرد. اين ديد وسيع را اين بزرگوار داشتند؛ اگر چه اين تشقيق را شما در نوشته هاي ايشان شايد نبيند، اما خيلي از چيزها است كه به قلم نيامده ولي رفتار و شيوه ايشان بجاي نوشتار و گفتارشان است گاهي انسان با گفتار و نوشتار پيامش را مي‌رساند، گاهي با رفتار پيمامش را ميرساند. چون كساني كه وارث انبياء و ائمه عليهم اسلام هستند، همانطوري كه سنت آنها آموزنده است (و سنت هم به معناي قول است، هم فعل و هم فعلشان و هم تقرير شان آموزنده است. كسي كه در محضر قرآن باشد و قرآن را با اين فضاي چهار ضلعيش ببيند، يعني سبب نزول آيات را از يك سو، سبب نزول سوره را از سوي ديگر، سبب نزول قرآن را از ضلع چهارم ملاحظه كد، پيداست كه رفتار او و گفتار او و نوشتار او نظير سنت معصومين آموزنده است. چون كسي كه واقعاً وارث آنها باشد اينچنين خواهد بود.

اين بخش بود كوتاه مربوط به كيفيت نگرش ايشان به قرآن كريم. بخش ديگر سخن ما آن است كه ايشان قرآن را به عنوان بهترين و منظم ترين پيام الهي در سه ضلع تبيين كردند باين صورت كه قرآن يك دعوتي دارد، يك مدعو اليه دارد، و يك شيوه و كيفيت اجرا. در هر سه بخش ايشان عميقاً بحث ‌كرده‌اند و فرمودند به اينكه سير سلوك در دعوت مشخص است، سير وسلوك در مدو مشخص است، سير و سلوك در اجراي پيام الهي هم مشخصي است. چون قرآن كه آمد ديد اگر اجراي پيام الهي هم مشخص است. چون قرآن كه آمد ديد اگر بخواهد بجاهليت را دگرگون كند كار بسيار سختي است، كندن كوه آسان است ولي تغيير مكتب بسيار مشكل است. پيامبر با كساني روبرو بود كه قرآن مي‌گويد: يئن أتيت الذين أتو الكتاب بكل آيه ما تبعوا قبلتك. با كساني روبرو بود كه برخي از آنها مي‌گفتند سواء علمنا و عظمت ام الم تكن من الواعظين يعني همان حرفي عده اي كه به شعيب مي‌گفتند. پيامبر با كساني روبرو بود كه خدا درباره آنها مي فرمايد: سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون. حال در اين محيط يك عده اي را بايد ايشان راهنمايي بكند چونكه ليهلك من هلك عن و يحيي من حي عن بيته كه هيچ بهانه اي به دست هيچ متصلب و متعصب در سنت جاهلي نيفتد. براي اين كار تدريج را همان سير سلوك عاقلانه است در رهبري در دعوت و در مدعو و در اجرا پياده كرد. كه قهراً بايد در اين زمينه در سه بخش و در سه فصل سخن گفت: فصلي است مربوط به تدريج در دعوت، فصلي است مربوط به تدريج در مدعو، و فصلي است مربوط به تدريج در اجرا.

اما در باره دعوت: اول خطوط كلي جهانبيني و توحيد را طرح كردند، يعني اول به آن احكام دشوار فرانخواند. مي دانيم بسياري از احكام اسلامي بعد از هجرت رسول اكرم(ص) از مكه به مدينه نازل شد: وقتي فكرها عوض شد، يعني جهان بيني الحاد به جهانبيني توحيد تبديل شده، و ثنيت و ثنويت رخت بر بست و ربوبيت خدا به جاي و ثنيت اصنام و اوثان نشست، آنگاه دعوت به احكام سخت نبود. لذا در نوع آياتي كه در مكه نازل شده است بنحو استدلالي و يا به صورت موعظه مي بينيم قرآن درباره تغيير عقيده سخن گفته است. لذا يكي از راههايي كه در الميزان براي تشخيص اينكه سوره اي مكي است يا مدني طي شده، بررسي محتواي آن سوره است. اگر سوره درباره احكام و فروعات و جزئي سخني دارد، پيدا است كه مدني است و اگر فقط درباره خطوط كلي دين و جهان بيني و اخلاق و مانند آن نظر دارد معلوم مي‌شود مكي است. پس اين تدريج بود يعني ابتداء مسئله عقيده و مسئله اخلاق و مسئله گرايش به آخرت و مسئله پرهيز از دنيا و مانند آن يعني خطوط كلي اعتقادي و اخلاقي تدوين شد، بعد به تدريج و احكام نازل شد و اين تدريج در دعوت بود.

و اما از حيث تدريج در مدعو: گرچه رسالت پيامبر(ص) جهاني بود، اما اول به عنوان انذر عشيرتك الاقربين شروع شده است. گرچه دعوتش عاملي بود ولي اول علني نبود، بل مخفيانه بود، و هم در خفا و هم در گروه كم بوده و بعد از گذشت يك مدت آنگاه خداوند فرمود: فاصدع بما تومر يعني تو بايد صادع باشي، يعني آشكار كننده باشي، يعني آن خفاء دورانش رخت بربست و نوبت علن فرا رسيده است. و نيز دوران محدود بودن و مدعيون رخت بربسته و الان دعوت عمومي شده است و كم كم بتدريج تبار الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيراً آمد، و ما هو الا ذكري للبشر آمد، لانذركم به و من بلغ آمد، رجمه للعالمين آمد، كافه للناس آمد. مانند آن. پس به تدريج ب اساس اين آيات مخاطبين قرآن از مدعوين كم به مدعوين زياد رسيده، يعني قرآن به جهان شمولي رسيده است و اين تدريج در مدعو است.

و اما فصل و بخش سوم كه مربوط به تدريج در اجرا و تدريج در امهال است: در نحوه اجرا، اول مسئله موعظه و نصيحت و گفتن فوائد عمل كردن و مضار ترك فرمان الهي است. بعد در قرآن مسئله امر به معروف و نهي از منكر بالسان شديدتر، سپس: و ليجدوا فيكم غلظه و بعد: جاهد الكفار و المنافقين و بعد: أشدءا علي الكفار رحماء بينهم، بعد: و اقتلو هم حيث ثقفتموهم و امثال اين آيات آمده است. اين نحوه اجرا بود، يعني اول با بيان و بعد با قم و بعد هم با شمشير، و البته اين شمشير هرگز براي اثبات حقانيت نبود. يك از تحليلهاي مهمي كه ايشان يعني مرحوم علامه رضوان الله عليه در كتاب شريف الميزان پيرامون جهاد دارند اينست كه مي فرمايند گرچه در فقه جهاد بدو قسم شده است: يكي دفاع و يكي جهاد ابتدائي، ولي بازگشت جهاد ابتدائي به دفاع است و بازگشت دفاع به دفع است. تمام جنگها در اسلام اين چنين است، تمام جنگها براي اين است كه از مرز دين دفاع بشود. دفاع هم در تحليل به دفع بر مي‌گردد: اگر سنگي در دهانه نهري قرار بگيرد كه نه خود از آب استفاده كند و نه بگذارد اين آب به سراغ تشنه هاي مزرعه و مرتع برود، بايد اين سنگ را برداشت. اگر كسي خود از فطرتش استفاده نمي كند و نه مي گذارد كه ديگران استفاده كنند و نه خود استفاده كند، اين همان سنگي است كه در نهر قرار گرفته و نه خود از آب استفاده مي‌كند و نه مي گذارد آب به تشنه هاي مزرعه و مرتع برسد. تعبير لطيف قرآن از اين گونه افراد اين است كه: و هم ينهون عنه و ينئون عنه. يعني اين افرادي كه الحاد و به كفر آلوده شده اند هم نائي هستند و هم ناهي، نائي يعني دور وناهي يعني دور دارند و بازدارند. قرآن مي‌گويد هم خود اينها از فرهنگ فطرت دورند و استفاده نمي كنند و هم ديگران را دور مي دارند.

و بايد اينها را دفع كرد پس تمام جنگها به دفاع بر ميگردد و دفاع هم به دفع بر مي‌گردد. لذا قرآن كريم از دفع در موارد حساس به عنوان كي قانون اساسي تعبير مي‌كند: لولا دغع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله و يا لوو ال دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض و مانند آن. اين هم كه يك تحليل و تبيين است كه ايشان در كيفيت نشر دعوت دين به وسيله رسول اكرم(ص) با استمداد از قرآن كريم دارند.

معرفت: بي شك تبيين رفتار و سلوك اخلاقي مرحوم علامه (ره) براي طلاب و دانشجويان بسيار مفيد و آموزنده است، اگر در اين زمينه مطلبي بفرمائيد بسيار بجا و ضروري است.

استاد: اخلاق ايشان كه وارث پيغمبر و وارث عترت طاهرين عليهم السلام بودند، همان اخلاق قرآن كريم بود. قرآن سخني جز حق ندارد و باطل اصلاً در قرآن نيست. كساني كه متخلق به اخلاق الهي هستند سعي مي‌كنند جز حق چيزي نگويند، و اگر چيزي براي اينها روشن نيست درباره آن حرف نزنند و اين سكوت نصف علم است. قرآن تمام علم است چون همه جا حرف زد و عالمانه سخن گفت، اما ديگران كه در محضر قرآن هستند يعني افراد عادي آنها هم بايد عالم كامل باشند، منتهي كمال عمل ميسور افراد عادي نيست. كمالشان در اين است كه هم بعد اثباتي را حفظ بكنند و هم بعد سلبي را حفظ بكنند: بعد اثباتي آنست كه به مقدار مقدور شان از علوم الهي فرابگيرند و بعد سلبي آن است كه چيزي را كه نمي دانند بگويند ما نمي دانيم. اين است كه در بيانات نوراني اميرالمومنين عليه السلام آمده است: قول لا اعلم نصف العلم يعني اگر كسي چيزي را نمي داند بگويد من نمي دانم اين نصف علم است و نصف ديگر همان است كه دارد. يعني يك شخص ظرفيت فراگيري يك علم محدودي را دارد، يك شخص يك كمال محدودي دارد، كمال محدود هر شخصي در اين است كه آنچه را مي‌داند با حق بيان بكند و آنچه را هم نمي داند بفهمد كه نمي داند. عالم حقيقي بايد آن شهامت عقلي را داشته باشد كه بگويد من نمي دانم و اين شهامت از نظر عقلي عملي كمال است و اين نيمي از علم است. نيم ديگر را علم خودش تأمين مي‌كند. و اين در وجودش شريف مرحوم علامه رضوان الله عليه بود، در خيلي از موارد كه آياتي مطرح مي‌شد مي فرمودند ما هنوز به اين آيه نرسيده ايم و گاهي هم مي فرمودند نمي دانم. مطلب ديگر آن است كه علم چون يك فخري مي آورد، آفتي را هم به همراه دارد، آن آفت باعث ميشود كه اين علم تبديل به يك سيئه شود. همان طوري كه در عالم حسنات به سيئات تبديل مي‌شود، و سيئات به حسنات تبديل مي‌شود، و همانطور كه در جهان طبيعت ممكن است يك ماده متعفني در زير بوته گل ياس قرار بگيرد و بتدريج به صورت يك گل معطر در آيد و بعكس ممكن است همان گلهاي ياس معطر پژمرده بشود و بريزد و به صورت يك زباله متعفن در بيايند و خلاصه همانطور كه در عالم طبيعت ممكن است كه متعفني خوشبو بشود و خوشبويي متعفن بشود و حتي مشك آهو بعد از مدتي ممكن است بپوسد و تبديل بوشد به يك ماده متعفن و همان متعفن دوباره ممكن است زير يك بوته گل قرار بگيرد و آهويي كه ره گذر دامن اين كوه است از آن گياه استفاده كند و محصول اين تغذيه خود را به صورت مشك درآورده، همينطور در عالم انسانيت هم هر دو ممكن است. و اما تبديل سيئات به حسنات اين در قرآن كريم هست كه يبدل الله سيئاتهم حسنات يعني به وسيله توبه و انابه و تضرع و مانند آن، بديها به خوبيها تبديل مي‌شود، و نه تنها خدا بديها را تكفير مي‌كند يكفر عنهم سيئاتهم يعني نه تنها عفو مي‌كند و نه تنها انسان گنهكار را مي آمرزد، بلكه بديهاي او را به خوبيها تبديل مي‌كند البته اينها وقتي است كه نفس در نشئه حركت و تغير پذير هست و هنوز منقطع از عالم طبيعت و حركت نشده است. حال بايد توجه كرد كه عم از حسنات عالم است و نور است، و اگر به دست نااهل بيفتد تبديل به سيئه مي‌شود. اين است كه اميرالمومنين سلام الله عليه در بيانات نورانيشان دارند كه آفه العلماء حب الرياسه مقام خواهي، تكاثر، افزون طلبي و امثال اينها علم را سيئه مي‌كند. و اين همان است كه گفته اند:

رب عالم قد قتله جهله و علمه معه لا ينفعه چه بسا علما و درس خواندگاني كه كشته جهل اند. يعني عالم هستند در مقابل بي سواد، ولي عاقل نيستند و آن عقلي كه يعبد به الرحمن و يكتسب به الجنان است را فاقدند. پس يكي از آفات علماء حب رياست است. معرفت: براي اينكه در حوزه ها كساني همچون مرحوم علامه طباطبائي (ره) بيشتر پرورش يابند چه بايد كرد؟

استاد: در بعضي از رواياتي كه از اميرالمومنين عليه السلام رسيده است آمده كه اگر شما مي بينيد عده اي حاضر نيستند به كسوت علماء در آيند و از علوم الهي استفاده كنند، براي اينست كه مي بينند آنهايي كه به عنوان عالم دين شناخته شده اند به علمشان عمل نمي كنند و اين مايه زهد مردم و بي رغبتي مردم به حوزه ها و علوم الهي است. بعكس اگر علماء به علمشان علم بكنند، نسل جوان علاقمند معارف و علوم حوزوي خواهند شد. اگر عالمان دين به علمشان عمل نكنند، نه تنها كسي از خارج به حوزه نمي‌آيد، بلكه آنهايي هم كه در حوزه اند سرد مي‌شوند. خلاصه يكي از علل زهد و بي رغبتي عده ايي نسبت به علوم اسلامي عمل نكردن عالمان دين است. بيان ديگر اميرمومنين سلام الله عليه قريب به اين مضمون است كه لو ان العلماء حملوا العلم بحقه احبهم الله سبحانه تعالي و الملائكه و لكنهم حملوه لطلب الدنيا فمقتهم الله تعالي و هانوا علي الناس. يعني اگر علماء و مردمي كه در علم تلاش و كوشش مي‌كنند علم را درست حمل كنند و براي رضاي خدا آن علم را فرابگيرند و براي رضاي خدا عمل بكنند و براي رضاي خدا به ديگران منتقل كنند، هم پيش خدا محبوبند و هم پيش فرشتگان محبوبند، ولي آنها براي دنيا، براي رفاه دنيا علم را طلب مي‌كنند ؛ لذ اپيش خدا مقوت و مبغوضند. پس علم اينچنين است و مرحوم علامه طباطبائي رضوان الله تعالي عليه عالمي بود كه علم را بحقه حمل كرده است و لذا هم محبوب خدا بود و هم محبوب فرشته ها. نشانه محبت آن است كه محبوب آثار خود را در اختيار محب قرار مي‌دهد.

مرحوم محقق طوسي (ره) فرمود: وصول الاثر اثر الوصول اگر اثري از محبوب به آدم برسد نشانه آن است كه محب به محبوب رسيده است. ما آثار الهي را و فيوضات الهي را در اين مرد الهي زياد ديديم و وصول اثر خدا به قلم و بيان اين مرد الهي نشانه وصول او به بارگاه قرب حق است و نشانه عقل او است.

نكته اي را كه در پايا ن عرايضم بايد تذكر بدهم سخني است كه مرحوم ابن سينا در معراج نامه نقل كرده است. آن حديثي را كه ايشان نقل كرده اين است كه وجود مبارك رسول خدا به اميرمومنين عليه الصلاه و عليه اسلام فرمود: يا علي اذا تقرب الناس الي الله بأنواع البرر تقرب اليه بالعقل تسبقه. مرحوم بوعلي از اين حديث نخواست استفاده كند كه تو فقط از راه علم و براهين فلسفي و عقلي جلو برو نه اصلاً حديث معنايش اين نيست، معناي حديث اين نيست كه اگر ديگران به كارهايي خوب مي پردازند، توبه علم مشغول باش، چون علم از آن جهت كه علم است وسيله است، پيامبر نفرمود: تقرب اليه بالعلم، فرمود: تقرب اليه بالفعل و عقل و مجموعه علم و عمل است. آنكه عالم نيست عاقل نيست و آنكه عالم هست عمل نمي كند، عاقل نيست چون عقل آن است كه يعبد به الرحمن و يكتسب به الجنان اگر كسي خدا را بهتر بشناسد، اسماء حسني او را بهتر بشناسد، احكام و حكم او را بهتر بشناسد او كه مي تواند بهتر عمل كند، خويشتن خويش را بهتر بشناسد، دسائس و سائس نفس را بيشتر مي شناسد، صديها و دامها و تورهاي دشمن بيرون و درون را بهتر مي شناسد و خود را از ولايت شيطان بيرون مي برد. يك وقتي مرحوم علامه رضوان الله عليه فرمودند: گاهي عده اي در تحت ولايت شيطان زندگي مي‌كنند و خود را موحد مي پندارند. وقتي انسان عاقل مي‌شود كه علوم الهي را بداند و به آنها عمل بكند. آنچه را جناب بو علي در معراج نامه آوردند كه تقرب اليه بالفعل: يعني بالعلم و العمل. ديگران عمل دارند اما آن عملشان عاقلانه و عالمانه نيست. عمل عاقلانه و عالمانه آن است كه انسان حساب بكند و حسناتش را با سيئات مقايسه كند، اگر ديد حسناتش بيشتر است بعد نسبت حسناتش را با نعمتهاي الهي لحاظ كند و در اين محاسبه دوم مي‌داند كه ان تعدوا نعمه الله لا تحصو ها قهراً خود را مديون ميداند و هرگز خود را طلب كار نمي پندارد. عقل را وجود مبارك امير المومنين سلام الله عليه مشخص كرد و فرمود: أعقلكم أطوعكم لله سبحانه و تعالي: عاقلترين شما مطيع ترين شما است، و مطيع بودن فرع بر معرفت است. هر كسي معرفتش بيشتر و عمل عارفانه اش بهتر، او عاقلتر خواهد بود. بنابراين توضيحات آن وصيت رسول اكرم(ص) به اميرمومنين عليهم الصلاه و عليهم و السلام معناي خود را باز مي‌يابد، چه اينكه مقصود جناب بوعلي رضوان الله عليه همين است و اين را در سنت و سيره سيدنا الاستاد علامه طباطبايي رضوان الله تعالي عليه و حشره الله مع القرآن و العتره كاملاً ديديم و مشهود بود. اميدوارم اين راه ادامه داشته بشد و سالكان اين راه فراوان باشند و كساني كه در مشهد و محضر قرآن و عترت اند و نيز متخلقين به اخلاق الهي فراوان باشند.

غفر الله لنا و لكم والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته.