اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح

اشاره

در ادامه سلسله مباحث اخلاقى استاد مصباح يزدى، در اين شماره نيز شرح بخش ديگرى از وصاياى امام جعفر صادق(عليه السلام) به عبداللّه بن جندب را پى مى گيريم:

«يا ابن جندب الاسلام عريان فلباسهُ الحياء و زينته الوقار و مروّته العمل الصالح و عماده الورع و لكل شىء اساس و اساس الاسلام حبّنا اهل البيت.»1

مفهوم حياء و آثار مترتب بر آن

درباره حيا و مصاديق و آثار آن، مضامين مختلفى در قرآن كريم آمده است. از باب مثال، كلمه «استحياء» در داستان حضرت موسى(عليه السلام) و دختران شعيب آمده است; آن جا كه مى فرمايد: «فجاءته احداهما تمشي على استحياء.» (قصص: 25) همچنين روايات بسيارى درباره اهميت حياء و فضايل آن، مخصوصاً براى خانم ها، وارد شده كه جاى تأمّل و دقت فراوان دارد. مضمون بعضى از اين روايات اين است كه «حياء» و «ايمان» با يكديگر تلازم دارند; به اين معنا كه اگر حياء از انسان سلب شود، ايمان هم از بين خواهد رفت. در برخى ديگر از روايات به اين نكته اشاره شده است كه كار انسان بى حياء به آن جا مى كشد كه ربقه اسلام از گردنش برداشته مى شود; يعنى خداى ناكرده از كفر سر در مى آورد. همچنين رواياتى به اين مضمون داريم كه اگر اراده خداوند بر اين قرار بگيرد كه كسى يا قومى را هلاك كند; يعنى به خاطر اعمال بدشان بخواهد آن ها را مؤاخذه نمايد، حياء را از ايشان مى گيرد: «اذا اراد اللّه عزّ و جل هلاك عبد نزع منه الحياء.» 2 حياء كه از انسان گرفته شد، ديگرحيات حقيقى براىوى مفهومى نخواهد داشت.

متأسفانه گاهى اوقات سوء برداشت هايى هم از اين مسأله مى شود; يعنى برخى حياء را با هر نوع خجالت كشيدن مساوى مى دانند. بر اين اساس، چنين نتيجه گيرى مى كنند كه چون خجالت كشيدن موجب سلب اعتماد به نفس مى گردد و افراد خجالتى معمولاً موفقيتى در اجتماع ندارند، پس نبايد زياد روى مسأله حياء تأكيد كرد! اين سوء برداشت از آن جا ناشى مى شود كه مفهوم حياء; يعنى آن چيزى كه مورد تأكيد نظام ارزشى اسلام مى باشد، به درستى تبيين نگرديده است. چطور ممكن است كه حياء با آن ارزش بالايى كه دارد آن قدر تنزل پيدا كند كه با كم رويى ها و خجالت كشيدن هاى بى جا مساوى تلقى شود؟! براى اين كه مطلب روشن شود، بايد ببينيم اصلاً مفهوم حياء چيست؟ يعنى صرف نظر از جنبه اخلاقى، آن را به عنوان يك پديده روان شناختى مورد مطالعه قرار دهيم.

«حياء» در روان شناسى، تحت عنوان انفعالات روانى معرفى مى شود. اصولاً حالات روانى را با هيچ تعريف خاصى نمى توان به كسى كه فاقد آن است شناساند. به عنوان مثال، شما نمى توانيد به كسى كه هنوز برايش حالت تعجب پيش نيامده، بفهمانيد تعجب به چه معناست. مفهوم عشق نيز از همين مقوله است; يعنى تا انسان مزه آن را نچشيده باشد، نمى تواند حقيقت آن را درك كند. بنابراين، با صرف تعريف از اين گونه مفاهيم، نمى توان به حقيقت آن حالات روحى پى برد. حياء هم داراى يك چنين خصوصيتى است، منتها چون براى همه انسان ها كمابيش اين حالت پيش مى آيد، مى توانند آن را درك كنند.

در روايتى، مفضل بن عمر از امام صادق(عليه السلام)نقل مى كند كه آن حضرت مى فرمايند: آن خصلتى كه خداوند ويژه انسان ها قرار داده و حيوانات از آن محرومند، حياء است. بركات بسيارى بر حياء مترتب است. بسيارى از مردم هستند كه اگر اين خصلت را نداشته باشند، به هيچ اصل اخلاقى پاى بند نمى شوند; به تعهدات خود عمل نمى كنند، امانت ها را به صاحبانشان برنمى گردانند، دروغ مى گويندو به تدريج به همه صفات پست آلوده مى شوند.آنچه موجب مى شود مردم از بسيارى رذايل اخلاقى مصون بمانند، حياء است.

دو چيز موجب پديد آمدن حياء در انسان مى شود: يكى، تمايل انسان به بى عيب و نقص بودن، و يكى هم علاقه به پوشاندن عيوب احتمالى خود از ديگران. انسان وقتى از چيزى خجالت مى كشد كه بداند عيبى از او ظاهر شده و ديگرى نسبت به آن آگاهى پيدا كرده است.

اگر از انسان رفتار زشتى سر زند كه ديگران بفهمند; يعنى عيب زشتى كه در وجودش نهفته است بر ديگران ظاهر شود، حالتى به وى دست مى دهد كه همان خجالت كشيدن است. اين حالت، حالت مطلوبى براى انسان نيست، بلكه حالت رنج آور و ناراحت كننده اى است. به حسب همان روايتى كه از امام صادق(عليه السلام) نقل شد، فايده اين كار اين است كه انسان براى جلوگيرى از بروز چنين حالتى، سعى مى كند كار زشتى مرتكب نشود تا مبادا در نزد ديگران عيوبش آشكار گردد و موجب خجالت كشيدن وى شود. انسان فطرتاً به گونه اى آفريده شده است كه اگر متوجه شود عيوبش بر ديگران ظاهر شده و يا احتمال بدهد كه ممكن است ديگران به عيوب وى پى ببرند، ناراحت مى شود و درصدد برمى آيد تا عيب خود را بپوشاند. اين حالت، در اصطلاح منطق، از اعراض خاص انسان است كه انسان را از حيوان متمايز مى سازد. در قرآن مى خوانيم كه وقتى حضرت آدم و حوا از شجره منهيه تناول كردند، عورتشان (= عيوبشان) ظاهر شد. حال اين كه تناول از آن درخت چه رابطه اى با ظاهر شدن عورت آن ها دارد، بستگى به اين دارد كه آن شجره منهيه و آثار مترتب بر آن را چه بدانيم; آيا اثر طبيعى درخت اين بود كه وقتى از آن تناول كردند، اين عيوب برايشان پديد آمد و يا اين كه پس از تناول از درخت، متوجه عورتشان شدند؟ ما فرض را بر اين مى گيريم كه اصلاً آن شجره منهيه موجب شد تا غريزه شهوت در انسان پديد آيد و اندام مربوط به آن نيز در وجود وى ظاهر گردد. از اين رو، آدم و حوا متوجه اين اندام شدند و درصدد پوشاندن آن برآمدند. لذا از برگ درختان بهشتى براى ستر عورت خود استفاده كردند: «فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوآتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة.» (اعراف: 22); چون از آن درخت تناول كردند، زشتى هايشان آشكار گرديد و بر آن شدند كه از برگ درختان بهشت خود را بپوشانند.

بنابراين، معلوم مى شود كه اين يك امرى فطرى است كه انسان نمى خواهد زشتى هاى وجودش را ديگران ببينند و اگر عيوبش بر ديگران آشكار گردد، حالت خجالت به وى دست مى دهد. اين حالت ناراحت كننده، همان حياء است. يكى از اوصاف حضرت آدم و ساير انبياء و اوصيا(عليهم السلام) اين بوده كه حياء زيادى داشتند; يعنى از ظهور عيوبشان بسيار خجالت مى كشيدند. درباره سلمان فارسى نيز آمده است كه ايشان از فرط حياء، هيچ گاه در طول عمر طولانى خود به عورت خويش نگاه نكردند. اگر انسان از اين كه وجودش عيبناك باشد، باكى نداشته باشد، هيچ گاه از اين حالت ناراحت نمى شود و لذا ممكن است رفتارهاى زشتى از وى سر بزند كه خجالت و شرمسارى را به دنبال نداشته باشد. پس انسان براى اين كه خجالت بكشد، بايد ذاتاً خواهان بى عيب و نقص بودن باشد. علاقه به كرامت نفس كه فرعِ حبّ ذات است لازمه وجود انسان مى باشد. از اين رو، اگر انسان احساس نمايد كه برخى از امور با كرامت نفس اش منافات دارد، درصدد رفع آن ها برمى آيد. انسان براى اين خجالت مى كشد كه دوست دارد از هر جهت كامل باشد; علاقه به كرامت نفس و آبرومندى، وقتى با رغبت به پوشاندن عيوب از ديگران همراه شد، حالت خجالت براى انسان پديد مى آيد. اگر خداوند حبّ نفس و حبّ كرامت نفس را در وجود انسان قرار نداده بود، چه بسا هيچ گاه انسان دنبال كسب كمالات و فضايل اخلاقى نمى رفت.

حياء مطلوب و مصاديق آن

نكته مهمى كه ضرورت دارد در اين جا به آن اشاره كنيم، اين است كه شايد در عرف، مردم چيزى را بسيار بد بدانند، در حالى كه به واقع، عيب نبوده و انسان نبايد بواسطه داشتن آن خجالت بكشد يا اگر هم عيب و نقص است نبايد اصرارى بر پوشاندن آن داشته باشد زيرا افراط در اين كار موجب انزوا و محروم ماندن از بركات جامعه مى شود، مثلاً، كسى كه چشمش معيوب است و قابل اصلاح شدن هم نيست، نبايد از اين كه مبادا ديگران متوجه عيب او بشوند، از حضور در اجتماع خوددارى كند; چرا كه در اين صورت از بسيارى فضايل و كمالات محروم مى گردد. به طور كلى، انسان بايد از افراط و تفريط در تمام زمينه ها بر حذر باشد. اصرار بر پوشاندن عيوبى، مانند نقص عضو، نيز نوعى افراط به حساب مى آيد و مذموم است. معمولاً صفات خوب بين دو صفت بد در افراط و تفريط محفوف است. به عنوان مثال، ارضاء غريزه جنسى از طريق اختيار نمودن همسرى مشروع و قانونى، عملى پسنديده است، ليكن شهوترانى و يا تن ندادن به ازدواج، هر دو، مذموم و از مصاديق افراط و تفريط در خصوص شهوت جنسى به شمار مى آيند. حياء مطلوب نيز حيايى است كه از افراط و تفريط به دور باشد. يكى از مصاديق حياء افراطى اين است كه انسان به خاطر داشتن نقصى در اعضاى بدنش، از حضور در اجتماع خوددارى كند تا مبادا ديگران متوجه نقص اندام وى بشوند. اين گونه افراط در ستر عيوب ممكن است انسان را از فعاليت هاى اجتماعى بازدارد. از اين رو، خجالت كشيدن به خاطر آن خوب نيست و حياء محسوب نمى شود. از سوى ديگر، اگر انسان ابايى نداشته باشد كه ديگران متوجه كارهاى زشتش بشوند، به حسب روايتى كه بيان گرديد، از انسانيت منخلع مى گردد; زيرا از آن خصلتى كه خداوند در وجودش قرار داده بود تا به زشتى ها آلوده نشود، به درستى استفاده نكرده است. حياء، كه عرض خاص انسانيت است، موجب مى شود تا انسان به رذايل اخلاقى مبتلا نگردد. از اين رو، بى باكى نسبت به انجام كارهاى زشت و ابا نداشتن از اين كه ديگران متوجه آن ها بشوند، نيز مذموم است. اگر انسان توانايى اين را دارد كه عيوب خود را رفع كند، حتماً بايد به چنين كارى اقدام نمايد. براى مثال، جاهل بودن عيب است و انسان براى رفع آن، بايد تحصيل علم كند. برخى افراد به جاى اين كه با تحصيل علم، به رفع جهل شان مبادرت ورزند، سعى در پنهان نمودن آن مى نمايند; مانند دانش آموز و يا دانشجويى كه هيچ وقت از معلم و يا استاد خود سؤال نمى كند تا معلوم نشود كه او مسأله اى را نمى دانسته است! اين كار عاقلانه اى نيست; چرا كه موجب مى شود تا انسان از بسيارى علوم و فضايل محروم گردد. در مورد مسائل شرعى نيز همين طور است; بسيارى از نوجوانانى كه تازه به سن تكليف رسيده اند، درباره وظايف و تكاليف دينى شان سؤالاتى دارند، اما از اين كه آن ها را مطرح كنند خجالت مى كشند. بنابراين، افراط و تفريط در خجالت كشيدن مذموم است. حياى مطلوب آن است كه انسان را از ارتكاب كار زشت باز دارد و در واقع حالت متوسط و معتدلى بين كم رويى و دريدگى و بى شرمى است.

زشت دانستن برخى از كارها، بستگى به نظام ارزشى جامعه اى دارد كه انسان در آن زندگى مى كند. ما مسلمان ها بايد ببينيم آموزه هاى دينى و اسلامى چه چيزهايى را زشت دانسته و انجام آن ها را گناه تلقى كرده تا مرتكب آن ها نشويم. اگر مرتكب گناه شديم، بايد خجالت بكشيم. ما نبايد از انجام كارى كه به ظاهر خلاف عرف است، اماخداآن را مى پسندد خجالت بكشيم. متأسفانه بسيارى از مردم كه از حضور خدا غافلند، مرتكب گناهانى مى شوند و لذا از اين بابت خجالت هم نمى كشند; يعنى چون بسيارى از اوقات فراموش مى كنند كه خدا ناظر اعمالشان است، گناهانى را مرتكب مى شوند كه اگر همان ها را نزد مردم انجام دهند، موجب خجالتشان مى شود. البته همين كه گناه كردن جلوى ديگران، موجب خجالت آدمى مى شود، سرمايه خوبى است كه نبايد آن را از دست داد; چرا كه اگر خداى ناكرده انسان از اين كه ديگران متوجه گناه او بشوند شرمى نداشته باشد، ممكن است به ورطه هولناكى سقوط كند كه سر از كفر در بياورد. هر قدر انسان نسبت به گناهى كه مرتكب مى شود، از اين كه ديگران بفهمند بيش تر خجالت بكشد، اميد نجاتش بيش تر است.

گاهى اوقات دو خواسته متضاد در انسان شكل مى گيرد كه توجه به هر يك از آن ها مى تواند به حياء يا بى حيايى بينجامد. مثلاً، انسان از يك طرف مى خواهد در نزد مردم عزيز و محترم باشد و از طرف ديگر، نيازى دارد كه لازمه ارضاى آن، انجام عملى خلاف شرع است. ممكن است انسان براى مرتبه اول كه كار زشتى انجام مى دهد، از اين كه ديگران متوجه گناه او بشوند خجالت بكشد، اما چون نمى تواند هر روز با خودش بجنگد و از طرفى مى خواهد نيازش را برطرف نمايد، كم كم به خودش تلقين مى كند كه آن كار آن قدرها هم زشت نيست. از اين رو، براى اين كه آزادانه اين كار را انجام دهد، دنبال كسى مى گردد كه با او همدرد باشد تا پيش او خجالت نكشد. همين حالت موجب مى شود كه به تدريج، چيزى كه در جامعه دينى مذموم شناخته مى شد، در اثر تكرار گناه، در نزد مردم، كار عادى جلوه كند; يعنى قبح و زشتى آن برداشته شود. اين كه تأكيد شده نبايد در جامعه اسلامى تجاهر به فسق وجود داشته باشد، از اين روست كه ديگران جرأت ارتكاب گناه پيدا نكنند و خجالت از انجام گناه، مانع از آلوده شدن انسان به گناه گردد. وقتى مردم فعل گناهى را علنى و به دفعات فراوان انجام دادند قبح آن گناه در نظر مردم مى ريزد و كم كم كار به اين جا مى كشد كه در حرمت آن تشكيك مى كنند; يعنى مى گويند: از كجا معلوم كه آن كار حرام باشد؟! شايد حديث آن درست نباشد! اصلاً شايد امام(عليه السلام)هم درست مطلب را متوجه نشده باشد! چون امام هم انسان است و معرفت بشرى خطاپذير! از كجا معلوم كه پيغمبر، وحى خدا را درست فهميده است؟! العياذبالله كار به جايى مى كشد كه فرد، حتى ابايى ندارد از اين كه بگويد خدا هم درست نگفته است! قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: «ثم كان عاقبة الذين اسائوا السواى ان كذبوا بآيات اللّه و كانوا بها يستهزءون.» (روم:10); سرانجام كار آنان كه به آن اعمال زشت و كردار بد پرداختند اين شد كه كافر شده و آيات خدا را تكذيب و استهزا كردند.

ادامه دارد.


  • پى نوشت ها

    1ـ محمدباقرمجلسى،بحارالانوار،ج78،ص285،روايت1،باب24

    2ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 291،روايت 10