بررسى پديده جهانى شدن

بررسى پديده جهانى شدن

با حضور آقايان دكتر محمدجواد لاريجانى، دكتر احمد توكلى و دكتر منوچهر محمدى

اشاره

يكى از مسائل مهمى كه در روزگار ما مطرح است، مسأله جهانى شدن مى باشد. در اين گفتوگو، برآنيم تا موضوع جهانى شدن را در بُعد اقتصادى و سياسى مورد بررسى و ارزيابى قرار دهيم. لازم به يادآورى است كه اين بحث در مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(قدس سره) در جمع استادان و محققان و دانش پژوهان و به صورت سخنرانى و پاسخ به سؤالات مطرح گرديده كه براى جذابيت آن، در قالب ميزگرد به محضر ارباب معرفت ارائه مى گردد. با هم مى خوانيم:

معرفت: با تشكر از حضور سروران بزرگوار در اين گفتوگو، جناب آقايان دكتر محمدجواد لاريجانى، دكتر احمد توكلى و دكتر منوچهر محمدى، لطفاً در مورد تعريف جهانى شدن توضيحاتى ارائه بفرماييد.

دكتر توكّلى: بسم الله الرحمن الرحيم. تعاريف مختلفى از جهانى شدن ارائه شده است، اما تعريفى كه بيش تر روى آن تأكيد مى كنند، تعريفى است كه جهانى شدن را يك فرآيند بين المللى شدن تلقّى مى كند. مقصود اين است كه مراودات بين المللى در دهه هاى اخير با سرعت بسيار شديدى گسترش پيدا كرده است. البته، از آن جا كه اين پديده در پانصد سال اخير بعضى اوقات از نظر نسبى شديدتر از اين دوره هم بوده است، به خوبى مفهوم جهانى شدن را نمى رساند. علت آن اين است كه مثلاً در قرن نوزدهم نسبت رشد مهاجرت يا مبادلات كالا و سرمايه بيش از دوره اخير بوده است. از اين رو، نمى توانيم بگوييم كه جهانى شدن صرفاً يك گسترشى است در مراودات كالا يا پول يا انسان ها.

تعريف دوم، تلقّى اى است كه از جهانى شدن به عنوان آزادسازى مراودات بحث مى كند; ليبراليزيشن ( (Liberalizationرا جاى گلوباليزيشن globalization)) مى گذارد و مقصود اين است كه مرزها درنورديده مى شود و محدوديت هاى دولتىِ حاكم بر مبادلات پول و دارايى هاى مالى و انسان ها و اطلاعات برداشته مى شود. هر چه مقررات زدايى بيش تر شود، در واقع ما جهانى تر مى شويم. اين تلقّى هم به نظر مى رسد خيلى واقع بينانه نباشد; زيرا عمر دوره استقرار تجارت آزاد بسيار بيش تر از اين چند دهه اى است كه بحث گلوباليزيشن globalization)) مطرح شده است.

تعريف سوّم، تعريف جهان گرايى يا عام گرايى است; يعنى به جاى اين كه تعلّقات ملّى در افراد قوى باشد، تعلّقات جهانى در آن ها گسترده مى شود. اين تلقّى هم زياد با واقعيت هاى تاريخى سازگارى ندارد; چرا كه بسيارى از فرهنگ ها و نمادهاى فرهنگى، مانند مذاهب بزرگ، قرن هاست كه در گوشه و كنار جهان حضور دارند و اين امر تازگى ندارد.

تعريف بعدى، تلقّى غربى سازى از جهانى شدن است; يعنى اين كه تمام كشورهاى دنيا مذهبى را كه از سوى امريكا و اروپا ترويج مى شود بپذيرند; به عبارت ديگر، دنيا هر چه بيش تر غربى، مدرن و به خصوص امريكايى شود. اين تلاش را غربى سازى، امريكايى سازى يا اروپاسازى ناميده اند. ادبيات ديرپاى مفهوم امپرياليسم نشان مى دهد كه اين پديده هم آن چيزى كه گلوباليزيشن globalization)) مى خواهد انتقال بدهد نيست. اگر چه هر كدام از اين تلقّى ها بخشى از گلوباليزيشن globalization)) را مى سازند، ولى جهانى شدن شايد چيزى فراتر از اين حرف ها باشد.

يك مفهوم ديگر از جهانى شدن كه شايد فراتر از تعاريف مزبور باشد و بهتر بتواند پديده هاى موجود معاصر را توضيح دهد، جهانى شدن به معناى بى سرزمينى و فرا ناحيه اى بودن است; يعنى انسان ها بدون اين كه زياد جابجا شوند، مثل قديم بتوانند همه جا باشند. اين هم به دليل رشد وسايل ارتباطى و پيدايش فضاهاى مجازى است كه به وسيله ابزارهايى همچون اينترنت يا ماهواره به وجود آمده است. اين پديده ها شرايطى را فراهم آورده كه جغرافياى اجتماعى انسان ها را تغيير داده است. اگر در گذشته جغرافياى اجتماعى هر ملّتى را مرزهايش مشخص مى كرد و مبادلات معمولاً بين افراد درون يك سرزمين صورت مى گرفت، امروز با پيدايش شرايط موجود، افراد بدون اين كه جابجا شوند با سرعت باورنكردنى مى توانند همه جا باشند. گويى دنيا خيلى كوچك شده است; در بازارهاى مالى، در تجارت، در جابجايى سرمايه و مسافر و...

مجموعه اين شرايط و فضاى به وجود آمده محدوديت هايى را براى مفهوم دولت ـ ملت ايجاد كرده است; يعنى الان مفهوم دولت ـ ملّت بسيار محدودتر است. اگر بخواهيم از اين زاويه به اين مطلب نگاه كنيم، مى بينيم كه هم تحرّك واقعى مردم بيش تر شده است و هم تحرّك مجازى آن ها. تحرّك مجازى را فضاهاى مجازى اجتماعى امكان پذير مى كنند كه به وسيله دستگاه اينترنت و شبكه هاى اطلاعاتى ممكن مى شود; كنترل كم تر و فعاليت افراد در دو سوى مرزها از اين طريق پيدا مى شود، مفهوم قلمرو و ناحيه زير سؤال مى رود. امكان حفظ هويت ملّى با حق ضمانت از سوى دولت ها مقدارى سست مى شود و سياست ها به طور غير متمركز اتخاذ مى گردد. در تحرّك توليد و سرمايه، سرمايه گذارى هاى مستقيم خارجى به سرعت در حال گسترش است; چرا كه در غير اين صورت، سودآورى آن ها كاهش پيدا مى كند. توليد هم به شدت جهانى شده است. براى مثال، ممكن است قطعات و اجزاى يك دستگاه الكترونيكى، كه از ژاپن مى خريم، در ده ها كشور مختلف ساخته شده باشد. نتيجه چنين تحرّك بين المللى، كنترل كم تر و فعاليت اقتصادى در بيرون از قلمرو كشورهاست. ممكن است در اين شرايط دولت ها بتوانند سياست هاى موردنظر خود را، به عنوان دولت ملّى، اِعمال كنند، امّا از آن جا كه اقدام آن ها يك سرى آثار خارجى در پى دارد، مجبورند كه هر تصميمى را عملى نسازند. مثلاً هرگونه تصميمى در خصوص تعيين نرخ ارز، نتايجى را از جهت خروج و ورود سرمايه در پى خواهد داشت. همچنين سياست هاى مقررات زدايى و خصوصى سازى قدرت بيش ترى را براى فعّالان اقتصادى خصوصى، يعنى بخش غير دولتى فراهم مى كند. از جهت تحرّك بين المللى محصولات و منابع تجارى، يعنى كالاها و اطلاعات، نيز چنين وضعيتى را در شرايط فعلى شاهد هستيم; پيمان هاى منطقه اى چند جانبه و يا دو جانبه بيش تر بر مناسبات حاكم مى شود و يك كشور به تنهايى نمى تواند براى سرنوشت خودش تصميم بگيرد. در نتيجه، نقش دولت ها و ملت هاى محلّى كاهش پيدا مى كند و ملّت ها به شدت به طور متقابل به يكديگر وابسته مى شوند. چنين وضعيتى در واقع تحوّلى است در جغرافياى اجتماعى كه شامل اقتصاد، سياست، فرهنگ و تمامى وجوه ديگر جامعه بشرى مى شود. اگر اين تعبير را از جهانى شدن بپذيريم، آن گاه جهانى شدن امرى تقريباً اجتناب ناپذير خواهد بود; يعنى گويى همه جهان دارد به سمتى مى رود كه بعضى از اجزاى آن بدون بعضى ديگر نمى توانند ادامه حيات بدهند.

معرفت: فرضيات و نظريات مطرح در زمينه جهانى شدن و نيز آثار و پيامدهاى آن را بيان بفرماييد.

دكتر محمّدى: بسم الله الرحمن الرحيم. فرضيات و نظريه هايى كه در غرب مطرح مى شوند دو گونه اند: نوع اول: فرضياتى است كه براى تبيين و توجيه حوادث و رخدادهاى گذشته و حال طرح گرديده اند و تلاش مى شود از آن ها به عنوان يك امر مطلوب و اجتناب ناپذير ياد شود.

نوع دوم، فرضياتى است كه در جهت سياست گذارى هاى دولتمردان غرب تهيه و ارائه مى شود; به بيان ديگر، براى اين كه سياست هاى اِعمال نشده، را به مرحله اجرا دربياورند، ابتدا فرضيه آن را بيان مى كنند تا در قالب آن به سياست هايشان جهت بدهند. در مورد جهانى شدن دقيقاً همين شيوه اِعمال شده است; يعنى از يك سو، حوادث و اتفاقاتى در جهت نزديك كردن جامعه جهانى به يكديگر، به خصوص با توسعه ارتباطات و پيشرفت هاى فن آورى رخ مى دهد و از سوى ديگر، غرب، به خصوص نظام سلطه، سعى مى كند از اين واقعيت بهره بردارى كرده و جايگاه خود را به نحو مطلوبى تثبيت كند. از اين رو، در مسأله جهانى شدن دو واژه مطرح است: يكى، واژه «جهانى شدن» (globalization)و ديگرى، واژه «جهانى سازى» (globalizm). جهانى شدن به معناى نزديك تر شدن جامعه جهانى، به دليل سرعت ارتباطات، يك واقعيت است. اما جهانى سازى يك سياست است. جهانى سازى براى تداوم سلطه است و محدود به مسأله ارتباطات نيست، بلكه اين نظريه از ديرباز، دست كم از زمان جنگ جهانى اول مطرح بوده است; يعنى زمانى كه ويلسون رئيس جمهور امريكا، مسأله دولت جهانى فدرال را مطرح كرد. در حقيقت، از آن زمان مسأله سلطه جهانى و جهانى شدن مطرح بود. ويلسون بر اين نظريه تأكيد مى كرد كه علل بروز جنگ ها، جدايى دولت ها و جوامع از يكديگر است. اگر ما بخواهيم مسأله جنگ را براى هميشه حل كنيم، ضرورت دارد كه يك دولت جهانى به شكل دولت فدرال ايالات متحده امريكا تشكيل دهيم. جامعه ملل در واقع به دنبال چنين نگرشى به وجود آمد. جامعه ملل قرار بود پايه هاى دولت فدرال جهانى را كه از سوى ويلسون مطرح شده بود، پى ريزى كند، اما به دليل سياست هاى انزواطلبانه امريكا در اين زمان، آقاى ويلسون نتوانست ايده و نظريه خود را عملاً پياده كند و بالاخره جنگ جهانى دوم، منجر به انحلال جامعه ملل شد.

در خلال جنگ جهانى دوم، باز هم نظريه جهانى شدن يا جهانى سازى به وسيله امريكا مطرح شد. روزولت، رئيس جمهور وقت امريكا، اين نظريه را مطرح كرد كه ما در واقع يك جامعه جهانى و يك خانواده هستيم. در اين خانواده، همه اعضاى جامعه جهانى را دولت ها تشكيل مى دهند; اين خانواده جهانى فاقد پدر و مادر است، ولى برادران بزرگ ترى دارد كه رسالت و مسؤوليت پدر و مادر اين خانواده را بر عهده دارند. نظريه

(Big brothers) يا برادران بزرگ تر در اين زمان مطرح شد و امريكا به عنوان برادر بزرگ، اين نقش و رسالت را پيدا كرد كه اگر برادران كوچك تر خواستند تخطّى كنند آن ها را تنبيه كند! نظريه حق وِتو براى پنج قدرت جهانى ناشى از همين مسأله بود، منتها اين پنج برادر بزرگ تر نهايتاً به دو برادر بزرگ تر تبديل شدند و دنيا را بين خودشان تقسيم كردند. هر حادثه اى كه در جهان اتفاق مى افتاد، در اثر رقابت اين دو برادر بزرگ تر بود. اين دو قدرت با تفاهم با يكديگر بحران ها را حلّ و فصل و جنگ ها را اداره مى كردند; جنگ هاى كره، ويتنام، لائوس، كامبوج و حتى بحران هايى مثل مجارستان، انقلاب چين و نيز جنگ اَعراب و اسرائيل در قالب اين نظام جامعه جهانى مى گنجد. دالِس مى گفت: كشورها هيچ راهى جز رفتن به زير چتر شرق و يا غرب ندارند; يا با ما هستند يا عليه ما. فروپاشى اتّحاد جماهير شوروى اين موقعيت را براى امريكا ايجاد كرد كه خود را به عنوان برادر بزرگ تر مطرح كند. در حقيقت، اين برادر بزرگ تر مسؤوليت اداره خانواده جهانى را برعهده داشت. در مسأله نظام تك قطبى، كه به دنبال سياست نظم نوين جهانى مطرح شد، امريكا در رأس اين نظام قرار گرفت و بقيه دولت هاباتوجه به قدرت شان، جايگاه خاصى يافتند.درآن زمان هم مسأله جهانى شدن مطرح بود، اما جهانى شدنِ سلطه امريكا.

به نظر مى رسد، تحقق نظام تك قطبى مستلزم وجود دو شرط است: شرط اول، تبعيت و تمكين اعضاى جامعه جهانى از اين نظام است. شرط دوم، صلاحيت و كفايت امريكا، كه ادعاى رهبرى و فرماندهى اين نظام را دارد. و چون اين دو شرط هيچ گاه حاصل نمى شود، بنابراين نظام تك قطبى به وجود نمى آيد و دنيا به سمت نظام چند قطبى به پيش خواهد رفت. اين نظام چند قطبى مورد قبول همه اعضاى جامعه جهانى، حتى دوستان امريكا بود، ولى امريكا زير بار اين مسأله نمى رفت. از اين رو، امريكايى ها نظريه جديد «جهانى شدن» را مطرح كردند. انديشمندان امريكايى بدون توجه به خواست ها و نظرات سلطه جويان امريكا نظر نمى دهند، آن ها در حقيقت توجيه گر و سياست گذار همين نظام هستند. اين نظريه، كه به وسيله دو نفر از انديشمندان امريكا به نام گيدنز و رابرتسون مطرح شد، بر اين اساس قرار گرفت كه دنيا به دليل سرعت ارتباطات، به صورت يك دهكده كوچك جهانى درآمده است. اين دهكده يك كدخدا دارد كه امريكاست. يك فرهنگ دارد كه فرهنگ غربى است. يك اقتصاد دارد كه اقتصاد آزاد است و يك سياست دارد كه سياست دموكراسى و ليبراليزم غربى است. فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها و خرده اقتصادهاى ديگر در حاشيه قرار مى گيرند كه چاره اى جز تبعيت از فرهنگ و اقتصاد و سياست مركز و محور ندارند. امريكايى ها اين نظريه را به عنوان جهانى شدن مطرح كردند، حال آن كه در واقع، همان «جهانى سازى» بود. اين امر هم با واقعيت هاى جامعه جهانى سازگار نيست; زيرا امريكا كه ادعاى عنوان كدخدايى اين دهكده جهانى را دارد، حتى در دوران جامعه خودش هم فرهنگى به نام فرهنگ مسلّط ندارد. امريكا جامعه اى است كه از ملّيت هاى مختلف تشكيل شده است و به اندازه همه فرهنگ هاى دنيا، فرهنگ دارد. همه آن فرهنگ ها هم، با وجود قدمت مهاجرت اصالت خودشان را حفظ كرده اند.

من زمانى فكر مى كردم كه ما چه چيزى را مى توانيم به عنوان فرهنگ اصيل امريكايى نام ببريم، ديدم جز فرهنگ هفت تيركشى هاى فيلم هاى وسترن، كه در فيلم هاى تگزاسى مى بينيم، چيز ديگرى به نام فرهنگ امريكايى وجود ندارد! من اين مطلب را با توجه به اين كه مدتى در آن جا زندگى كرده ام و از نزديك با آن جامعه آشنا هستم مى گويم. بنابراين، مسأله كدخدايى دهكده جهانى كه از سوى امريكا مطرح شد، با مخالفت و مقاومت بسيارى، حتى در داخل جهان غرب، روبه رو شد، به طورى كه فرانسوى ها با شدت با آن مقابله كردند و گفتند: ما حاضر نيستيم فرهنگ اصيل فرانسوى را كنار بگذاريم و تحت سلطه فرهنگ امريكايى قرار بگيريم. البته، امريكايى ها فقط به دنبال تسلط فرهنگى خود در جهان نبودند، بلكه مى خواستند سلطه خودشان را در تمام ابعاد تثبيت كنند. اگر به تاريخ ايالات متحده امريكا نظرى بيفكنيم، مى بينيم از همان آغاز، نطفه امريكا بر سلطه و سلطه جويى و سلطه طلبى بسته شده است. از همان زمان كه كريستف كلمب قاره امريكا را كشف كرد و سپس دولت امريكا به وجود آمد، بناى دولتمردان امريكا بر سلطه، استثمار و نابودى نسل هاى بشر بوده است. آن ها ابتدا سرخپوستان را نابود كردند و سپس دكترين مونرو كلّ قاره امريكا را در سلطه خودشان گرفتند. در سال 1900 با سياست درهاى باز، به رقابت با بقيه سلطه جويان دنيا پرداختند و در جنگ جهانى اول، همان طورى كه اشاره كردم، آقاى ويلسون نظريه دولت فدرال جهانى را مطرح كرد و در جنگ جهانى دوم، روزولت نظريه (Big brothers) يا برادران بزرگ تر را ارائه داد كه نهايتاً به نظريه جهانى شدن با تكيه بر مفهوم سرعت ارتباطات، منجر شد. البته به نظر من حوادث 11 سپتامبر، مسأله جهانى شدن را به فراموشى سپرد; چون امريكا با رها كردن مسأله فرهنگ، سياست و اقتصاد به عنصر نظامى، كه اساس سلطه جويى و توسعه طلبى آن كشور است، متوسل شد. سردمداران امريكا پس از حوادث 11 سپتامبر نه تنها در دنيا، بلكه حتى در خود امريكا هم ديگر از آزادى و دمكراسى سخن نمى گويند. آقاى جورج بوش همه مقررات و قوانين و حقوق بين الملل ساخته و پرداخته دست خود امريكايى ها را به كنار گذاشته است و به عنوان يك هيولا و ديوانه اى كه زنجيرها را پاره كرده است، فقط و فقط به دنبال سلطه هرچه بيش تر بر دنياست. امروز براى امريكا سلطه بر دولت ها كافى نيست، بلكه سلطه بر مردم مطرح است. اگر از تروريسم نام مى برد، تروريسم را در آحاد بشر جستوجو مى كند. امريكا پس از حوادث 11 سپتامبر، در واقع به عمر كوتاه نظريه جهانى شدن و جهانى سازى خاتمه داد و امروز ديگر بحثى از آن ها مطرح نيست. آنچه كه امروزه امريكايى ها به دنبالش هستند، همان سلطه جهانى است، منتها نه در قالب سلطه فرهنگى، بلكه سلطه نظامى.

پس از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، چنين تصوّر مى شد كه امريكايى ها از اين كه شوروى فروپاشيد خوشحال هستند، در حالى كه در همان زمان هم بنده بر اين اعتقاد بودم كه امريكايى ها از اين مسأله خوشحال نيستند; چون ديگر نمى توانستند به بهانه خطر كمونيسم، همچنان سلطه خود را بر بخش مهمى از دنيا اعمال كنند! از اين رو، امريكايى ها امروز تروريسم را به جاى كمونيسم گرفته اند. با توجه به تعريف بسيار بسيط و گسترده اى كه از تروريسم كرده اند، در واقع همه جامعه جهانى حتى شهروندان امريكايى را هم دربرمى گيرد. آقاى جورج بوش مى گويد: مردم جهان يا با ما هستند يا با تروريست ها، يعنى نه تنها تروريست ها، تروريست هستند، بلكه حاميان تروريست هم تروريست هستند و بالاتر از آن، هر كس هم كه با تروريست ها همدردى بكند در مجموعه صف تروريست ها قرار مى گيرد. اين مسأله حركتى است كه در حقيقت جامعه جهانى را به سمت يك بحران وسيع و طولانى و يك جنگ عجيب و غريبى كه با جنگ هاى كلاسيك گذشته كاملاً متفاوت است، مى كشاند. امريكا با شروع كردن اين بازى، كه در اصطلاح علوم سياسى به آن بازى همه يا هيچ مى گويند، يا سلطه مسلّم خود را بر همه جهان تثبيت خواهند كرد و يا اين كه منجر به شكست و نابودى خودشان خواهد شد; چرا كه پُل هاى پشت سر خود را هم خراب كرده اند. اگر چه امروز محور اين جنگ عجيب و بى امان جهان اسلام است، ولى همه مستضعفان جهان را در برمى گيرد. بنابراين، ما بايد در اين رابطه مطالعات جديدى انجام دهيم و حتى همايش هايى را برگزار نماييم تا بتوانيم با تبيين و تشريح سياست نظامى گرى امريكا پس از حوادث 11 سپتامبر، راه هاى مقابله با اين سياست را، كه جز قانون جنگل نام ديگرى نمى توان بر آن گذاشت، ارزيابى كنيم.

معرفت: با تشكر، محور عمده مسأله جهانى شدن چيست؟

دكتر لاريجانى: بسم الله الرحمن الرحيم. محور عمده جهانى شدن به نحوى اندراج اقتصادى دنيا است. البته، معنايش اين نيست كه جهات ديگرى ندارد، اما شاخصه اصلى آن ايجاد يك اقتصادى است كه به اصطلاح همه اجزايش مندرج هستند و داراى ساختار خاصى است كه به اقتصاد بازار آزاد متكى است. در اين زمينه، مى توان به چهار محور عمده اشاره كرد: محور اوّل، تحديد حدود براى پديده جهانى شدن، دين ليبراليزم است. به لحاظ تاريخى ظهور ليبراليزم به عنوان يك دين تمام عيار ادلّه خودش را دارد، ولى در عين حال از مبانى بسيار قوى و مستحكمى برخوردار است. به عنوان مثال، اگر يك فيلسوف ليبرال، مثل جان رالز، در جايگاه مبلّغ اين دين بخواهد ليبراليزم را عرضه كند، به راحتى نمى توان ادعاى او را رد كرد. مثلاً، او از اين نقطه شروع خواهد كرد كه مرزهاى فعلى دنيا هيچ كدام بر اساس حق و عدالت نبوده است; يعنى اين مرزهايى كه در عالَم است، مرزهاى معقولى نيست، اگر چه كشورها بنا به مصلحت آن ها را رعايت مى كنند; چرا كه در غير اين صورت وارد يك جنگى مى شوند كه توالى فاسد بالايى دارد. نهايتاً چقدر زيباست كه انسان ها يك هويت جهانى داشته باشند. طبيعى است انسان با داشتن هويت جهانى احساس غرور زيادى مى كند; چون به جاى اين كه شهروند اين كشور و آن كشور باشد، شهروند جهان است.

جان رالز احتمالاً براى معرفى دين خود، چنين ادامه خواهد داد: بهترين چيز براى انسان اين است كه سعى كند سعادتمند و كامياب شود. يك نسخه واحد را نيز نمى توان براى سعادت انسان تجويز كرد; انسان بايد با پاى خودش سعادتمند شود. بنابراين، ما بايد كارى كنيم كه هر كسى بتواند نسخه خودش را در سعادتمند شدن دنبال كند. اين جمله روسو كه مى گويد: ما نبايد مردم را به زور به بهشت بكوچانيم و كوچ اجبارى به بهشت عاقبت خوبى ندارد، در تفكّر ليبرال از جايگاه بالايى برخوردار است. ليبراليزم مى گويد: وارد دعواى نسخه نشويد; چون اگر وارد دعواى نسخه شويد، دوباره با همديگر جنگ مى كنيد. اگر ما اين سخن را قبول كنيم، معنايش اين است كه انسان بايد بتواند همان گونه كه فكر مى كند درست است، زندگى كند و البته پا در كفش ديگرى هم نكند. تا اينجا به نظر مى رسد حرف درستى است; مثلاً ما كه مسلمان و پيرو اهل بيت(عليهم السلام)هستيم و براى سعادتمند شدن خود طبق نسخه اى كه امامان معصوم(عليهم السلام)برايمان تجويز كرده اند عمل مى كنيم، يك نفر يهودى يا ارمنى و يا زردشتى حق ندارد به ما بگويد كه چگونه بايد سعادتمند شويم، ما هم البته حق نداريم بگوييم كه ديگران چه بايد بكنند. در واقع، دين بر اساس يك نسخه مربوط به زندگى خصوصى اداره مى شود و از حوزه مسائل اجتماعى كاملاً بيرون مى رود. ظاهراً با اين ايده آل مى توان انسان ها را به عنوان جزاير كاملاً مجزّا، ولى در كنار هم چيد. اگر اين ايده آل، ايده آلِ خوبى باشد، در آن صورت مقدماتى لازم دارد. اخيراً يكى از مشاوران معروف آقاى بوش در يك برنامه تلويزيونى گفته بود: ما بايد در بازدارندگى تروريزم يك مقدار فعال تر عمل كنيم; يعنى علاوه بر اين كه، بايد به بعضى از كشورها كه به تروريست ها آموزش مى دهند حمله كنيم، بايد با تفكراتى هم كه اصلاً تروريسم پرور است، به شدت مقابله نماييم. مثلاً، ما بايد با تفكرى كه در آن مفهوم شهادت از اعتبار بالايى برخوردار است مقابله كنيم و اصلاً شهادت را در نظر مردم با نوعى جنون مساوى بدانيم!

امر به معروف و نهى از منكر يك ساختار اجتماعى و نظم اجتماعى را ايجاد مى كند كه هيچ گونه سازگارى با ليبراليزم ندارد. اگر به عنوان مثال، از جانرالز سؤال كنيم كه آيا حق و باطلى وجود ندارد و آيا سعادتمند شدن به اين نيست كه انسان دنبال حق برود؟ او در پاسخ احتمالاً از فيلسوف ديگرى به نام رورتى نقل خواهد كرد كه تمام مشكلات بشر در اين دغدغه حقّ و باطل اوست. ما اگر جاى حق و باطل، نفع و ضرر بگذاريم مشكل حل خواهد شد. از اين رو، عجيب نيست كه وقتى دين ليبراليزم به ما عرضه مى شود، مى گويد: حق و باطل شخصى است، اما نفع و ضرر عمومى است. نشانه عقل اين است كه انسان نفع و ضررش را جمع و تفريق كند. البته،اگرماآن رادريك معناىوسيعى درنظربگيريم، چيز بدى نيست.

در وافى حديثى از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) به اين مضمون نقل شده است: عاقل كسى است كه اوّلاً، نفع و ضرر خودش را تشخيص مى دهد، ثانياً، براى تحقق آن قيام مى كند. نفع و ضررى كه مدنظر پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) بود; يعنى نفعى كه ما را به قرب الهى مى رساند، نه اين كه ـ مثلاً ـ تعداد گاو و گوسفندمان را زيادتر كنيم. به هر صورت من مى خواهم بگويم اين انديشه ليبرال وقتى به دنيا عرضه مى شود، دنيايى كه حق و باطل را به نفع و ضرر تبديل كرده، در ظاهر بسيار جذاب و پذيرفتنى است.

در اين كه دين ليبراليزم، مانند دين ماركسيست ها، باطل است، هيچ ترديدى نيست، امّا جذبه اش هم كم تر از آن در زمان خودش نيست. ماركسيست ها در دهه پنجاه و شصت فكر و مغز همه روشنفكران دنيا را تحت تأثير گذاشته بودند. در كم تر از پنجاه سال بر بيش از نيمى از عالم مسلط شدند و حتى مسلمان هاى ما وقتى مى خواستند حرفى بزنند مجبور مى شدند كه سوسياليست شوند!

محور دوم، مربوط به مسأله دسترسى به اطلاعات است. در يونسكو حدود بيست طرح مطرح شد كه هر فرد شهروند كره خاكى بايد در دسترسى به اطلاعات حق مساوى با ديگران داشته باشد. اين مسأله به خودى خود چيز جالبى است، امّا در عين حال، مسائل بسيار مهمى را هم ايجاد كرده است و آن اين است كه ذهن ما به طور طبيعى براى اين كه پرده هاى مجازى را پاره كند با مشكلات بسيارى روبه روست.

ذهن ما در جستوجوى حق به نحو بسيار گزينش گر اطلاعات را به كار مى گيرد. حال اگر حجم وسيعى از اطلاعات را دريافت كند، احتمالاً وضع راحتى نخواهد داشت; مثلاً، اگر ما درختى را كه ريشه هايش بايد از آب استفاده كند، در آب غرق كنيم، آن درخت به جاى اين كه بيش تر رشد كند، احتمالاً خواهد پوسيد. ذهن انسان هم همين طور است; يعنى اگر در برابر بهمنى از اطلاعات عجيب و غريب قرار بگيرد، به درستى نمى تواند به تجزيه و تحليل آن ها بپردازد. از اين رو، مسأله اطلاعات موجب مى شود ذهن ما داراى قضاوت هاى مشترك جهانى شود و اين در بحث جهانى شدن بسيار با اهميت است.

محور سوم آن، مسأله ژاندارمى صلح است. ژاندارمى صلح هم گمشده مصلحان بزرگ و هم هدف غالب جهان گشايان بوده است. امّا كسانى كه خوشبينانه و از سر دلسوزى براى بشريت كار مى كردند جنگ را پديده بسيار بد و يكى از مصيبت هاى زندگى جمعى مى دانستند. در سطح كشور، حكومت تنها قوه اى است كه با اعمال زور مشروع مى تواند جلوى جنگ ها را بگيرد، امّا در سطح جهانى آيا مى شود بدون داشتن يك حاكم ناظم صلح را برقرار كرد؟ اين بحث مهمى است كه دست كم از زمان هابز تا به حال مطرح بوده است. تقريباً همه فلاسفه و متفكران سياسى معتقدند كه تحقق اين امر بسيار مشكل است. بنابراين، ظهور يك نوع ژاندارمى صلح جهانى براى اين كه انسان ها ديگر از بمب اتم و ساير سلاح هاى كشتار جمعى ترس و هراسى نداشته باشند، ضرورى است.

ژاندارمى صلح، هدف جهان گشايان نيز بوده است. جهان گشايى يك حالت روحى است كه در اثر تمركز قدرت پيدا مى شود; حاكمان و دولتمردانى كه احساس بى بديل بودن در قدرت مى كنند، به فكر جهان گشايى مى افتند. اين كار را كسانى همچون چنگيز، هيتلر، ناپلئون و استالين مى خواستند انجام دهند. امروز هم سياستمداران امريكايى حقيقتاً به دنبال جهان گشايى هستند. آقاى بوش پدر (رئيس جمهور اسبق امريكا) قبلاً در يك سخنرانى گفته بود: امپراتورى شوروى در جنگ سرد شكست خورد نه اين كه از داخل پوسيده باشد. سپس نتيجه مى گيرد كه هميشه در جنگ، غنايم از آن كسى است كه سربازانش در آن جنگ شركت كرده باشد. سربازانى كه در جنگ سرد شركت كرده اند، همان كسانى اند كه در ويتنام و كره و جاهاى ديگر كشته شدند; پس غنايم متعلق به آنان است. غنايم جنگ سرد غير از غنايم جنگ گرم است; در جنگ گرم بر قلمرو كشورها افزوده مى گردد، اما در جنگ سرد بر سيطره آن ها. به اعتقاد سردمداران كاخ سفيد اين آمريكايى ها هستند كه بايد دنيا را از چنگال جنگ نجات دهند. بنابراين، ضلع سوم پديده جهانى شدن، لزوم تحقق يك نوع ژاندارمى صلح جهانى است كه هم بايد دادگاه داشته باشد و هم زور تا بتواند ريشه جنگ را بخشكاند. البته، نامزدها و متقاضيان ژاندارمى صلح، اين شأن را براى خودشان تعيين كرده اند!

محور چهارم، مسأله اندراج اقتصاد جهانى است. به فرض اگر ما از يكى از طرفداران اقتصاد جهانى ـ مثلاً نماينده بانك جهانى ـ بخواهيم اقتصاد جهانى را براى ما تشريح كند، او اين گونه خواهد گفت: براى ايجاد توسعه و توليد بايد در جايى سرمايه گذارى كرد كه هم فايده داشته باشد و هم امنيت. در بسيارى از نقاط دنيا فايده هست، اما امنيت وجود ندارد و به عكس. اين مسأله تحرّك سرمايه را محدود مى كند. از اين رو، ما بايد يك نظام جهانى داشته باشيم كه سرمايه در حركتش احساس امنيت كند. هيچ اشكالى ندارد كه فرضاً سرمايه يك كمپانى خاصى در امريكا يا يك شركت چند ملّيتى بيايد در جزيره قشم كار كند; چون كار توليد مى كند، محصول توليد مى كند، كيفيتش هم خوب است. اين به نفع سرمايه است; يعنى ما بياييم حركت اقتصادى را از جايگاه سرمايه دنبال كنيم. در اين صورت، از شرّ شركت ها و واحدهايى كه به واسطه پشتيبانى هاى نادرست (= رانت) شكل گرفته اند خلاص مى شويم; چون همه مجبورند رقابت كنند و تنها واحدهايى كه توان مقاومت دارند باقى مى مانند. چرا ما بايد ضعيف پرور باشيم؟ آقاى داروين اين همه تلاش كرد تا نشان دهد كه بهترين ملاك تكامل، گزينش داهيانه است; يعنى آن كس كه قوى تر است و مى ماند آن كس كه ضعيف است از بين مى رود. كارخانه اى كه نمى تواند سود ايجاد كند، بهتر است بعد از مدّتى برود. چنين چيزى كه داروين به جهان بشريت عرضه كرد، ظاهراً چيز بدى نيست. على الاصول آن نماينده بانك جهانى چنين ادامه خواهد داد: ممكن است شما براى اين كه در اقتصاد جهانى مندرج شويد، بايد يك دوره بيكارى و نوسان اقتصادى داشته باشيد، اما اگر طبق نسخه ما عمل كنيد، عاقبت كار بسيار شيرين است. متأسفانه ما گاهى اوقات در تقليد از غرب، حتى از خود آن ها نيز جلوتر مى افتيم! مثلاً در همين قضيه كه آن ها مى گويند بايد امنيت سرمايه تأمين گردد، ما يك پله نيز بالاتر رفته و مى گوييم بايد امنيت سرمايه دار حفظ گردد. امنيت سرمايه و امنيت سرمايه دار دو مقوله كاملاً متفاوت است. مسأله ديگر اين كه ما نبايد در برخورد با پديده جهانى شدن، صرفاً به بدگويى از آن بپردازيم، بلكه بايد مقدارى پوسته هايش را كنار بزنيم و با دقت و حساسيت بيش ترى به موضوع نگاه كنيم. در مسأله جهانى شدن، به ظاهر با ما مشورت مى شود ولى در اصل ما هيچ گونه حق انتخابى نداريم. براى مثال، غرب به ظاهر با كشورها درباره مبارزه با پديده تروريسم مشورت مى كند، اما مى گويد اگر شماهم واردمبارزه باتروريسم نشويد،ماكارخودمان راانجام مى دهيم. نتيجه اى كه مى خواهم از اين بحث بگيرم اين است كه بايد ما در كشورمان حدود اين مسأله را به طور دقيق در نظر بگيريم و تصور نكنيم كه اگر ما در تهران بنشينيم و حرف هاى تندى بر عليه جهانى شدن بزنيم، كارمان درست مى شود. جهانى شدن به تدريج ريشه هاى خود را در كشورهاى مختلف پيدا مى كند. ما بايد براى اين مسأله يك نوع تعامل بسيار حساب شده و فعّالى، كه جنبه بازدارندگى كامل هم داشته باشد و بتواند ما را از انزوا خارج كند، داشته باشيم. چون انزوا على الاصول چيز خطرناكى است و حضرت امام(قدس سره) هم با اين نظر هميشه مخالف بودند. البته، ما در جمهورى اسلامى هيچ وقت منزوى نبوديم، اين شبهه اى بود كه برخى مطرح مى كنند. حرف من اين است كه جهانى شدن خطر و فتنه بسيار عظيمى براى بشريت است. جهانى شدن، هم تديّن ما، هم سرزمين ما، هم مغز ما و هم جيب ما را مورد تهاجم قرار مى دهد. لازمه برخورد منطقى با اين پديده اين است كه هم ملّت و هم خبرگان ما نسبت به آن نظر دقيقى داشته باشند.

معرفت: آيا جهانى شدن امرى اجتناب ناپذير است؟ وظيفه ما در اين فرايند چيست؟

دكتر لاريجانى: جهانى شدن امرى نيست كه به تصميم تك تك افراد يا نهادها وابسته باشد، گر چه هر نوع تحرك انسانى، تحركى ارادى است و بدون اراده و تصميم و برنامه ريزى امكان پذير نيست. درست است كه ما نمى توانيم حركت جهانى شدن را متوقف نماييم، اما اين به معناى تسليم شدن در برابر تحولات جهانى نيست. راه ميانه اى هم وجود دارد. به عقيده من جهانى سازى به معناى سيطره انحصارات استكبارى است بر مديريت جهان. اين سيطره از طرق مختلفى اعمال مى شود: از جهت مالى، به وسيله صندوق بين المللى پول و بانك جهانى; در تجارت، از طريق سازمان جهانى تجارت; در سياست گذارى، به وسيله گروه هفت يا هشت.

در اين جا، بى مناسبت نيست كه به نحوه شكل گيرى و فعاليت اين سازمان ها اشاره اى داشته باشيم. صندوق بين المللى پول، پس از پايان جنگ جهانى دوم براى تنظيم مناسبات مالى بين كشورها و سياست هايى كه درباره ارز و تجارت اتخاذ مى كنند تأسيس گرديد. ساختار اين صندوق به گونه اى است كه امريكا و چند كشور ديگر در آن نقش تعيين كننده دارند. آن ها، سياست هاى خود را به كشورى كه قرار است از اين صندوق وام دريافت كند، تحميل مى كنند و از اين طريق، فشارهاى زيادى را به دولت ها وارد مى سازند. از اين رو، صندوق بين المللى پول يك ابزار پولى و ارزى است در دست گروه هاى بزرگ و قدرتمند دنيا كه در رأس آن ها امريكا قرار دارد.

سازمان جهانى تجارت كه در سال 1995 تشكيل شد، ثمره تلاش چند دهه اى است براى ساماندهى تجارت بين الملل. لفظ ساماندهى جهت دار است; يعنى تجارت بين الملل چنان سامان پيدا كند كه جريان يك طرفه ثروت به سمت كشورهاى صنعتى تضمين شود. از سال 1986 تا 1994 هشت دور مذاكره صورت گرفت و در آخرين دور مذاكرات، كه به دور اروگوئه معروف است، تصميم گرفتند سازمان جهانى تجارت را تأسيس كنند. در مصوبه اين سازمان بر ارتقاى استانداردهاى زندگى، تضمين اشتغال كامل، رشد درآمد واقعى، گسترش توليد و تجارت، توسعه پايدار و حفظ محيط زيست تأكيد شده. در عين حال، به اين نكته اشاره شد كه كشورهاى در حال توسعه بايد سهم مناسب خود را با توجه به وضع اقتصادى داخلى شان در تجارت بين المللى به دست بياورند. نظام حقوقى هم، كه سازمان تجارت جهانى برقرار كرده است، يك نظام حقوقى است كه توافقنامه هاى چند جانبه در آن براى همه اعضا الزام آور است.

در حال حاضر، بسيارى از كشورهاى جهان سوم، از جمله كشور كوبا، كه يك كشور سوسياليستى است، عضو اين سازمان هستند. 115 كشور عضو اين سازمان هستند و سى كشور هم در نوبت عضويت قرار دارند. يكى از بزرگ ترين كشورهايى كه چندى پيش عضويت آن به تصويب رسيد، چين است. اين كشور پس از 14 سال مذاكره و تلاش و كشمكش با امريكا، سرانجام به عضويت سازمان گروه 77 جهانى تجارت درآمد. اين نگرانى هاى جدّى كه ما داريم، تقريباً همه كشورهاى جهان سوم به نوعى دارند. در آوريل سال 2000 ميلادى در اجلاسى، كه در هاواناى كوبا تشكيل شد، از اين كه كشورهاى در حال توسعه نتوانسته اند منافع لازم را از آزادسازى تجارت به دست آورند ابراز نگرانى شده بود. آن ها علت اين مسأله را در آن مى دانستند كه مشاركت كامل اين كشورها امكان پذير نيست، ضوابطى كه روى آن توافق شده بود به طور كامل و منصفانه اجرا نمى شود. پيشرفت هاى سياسى به عنوان شرط عضويت كشورها در اين سازمان در نظر گرفته شده است. از اين رو، آن ها از سازمان جهانى تجارت خواستند كه تغييرات برنامه هاى خود را انجام دهند.

در سازمان جهانى تجارت اصولى حكم فرماست كه هم مى تواند براى ما نفع داشته باشد و هم ضرر. يكى از اين اصول، اصل كاملة الوداد است; به اين معنا كه تمام اعضاى اين سازمان بايد روابط يكسان و بدون تبعيض با هم داشته باشند. مثلاً اگر ما بخواهيم تعرفه برنج وارداتى از تايلند را از بيست درصد به ده درصد كاهش دهيم، بايد همين تعرفه را براى برنج پاكستان نيز اعمال كنيم.

در اصل ديگر، كه اصل رفتار ملّى است، آمده است: كشورها هيچ نوع ماليات يا هزينه هاى مشابه داخلى را نمى توانند بر فعاليت هاى اقتصادى يك كشور خارجى كه در آن كشور سرمايه گذارى كرده است، وضع كنند; حداكثر مى توانند به همان اندازه كه براى اتباع خودشان وضع مى كنند، براى آن ها نيز وضع كنند. در اصل ديگر آمده است: توليد كالايى در يك كشور توسط شركت هاى خارجى، نبايد محدوديت داخلى داشته باشد، يعنى كشورها نمى توانند شركت هاى خارجى را مجبور كنند كه مثلاً سى درصد مواد اوليه خود را از داخل آن كشور تهيه كنند. اين ها اصولى است كه از سويى، موجب محدوديت كشورها مى شود و از طرفى ديگر، دست آن ها را در تجارت جهانى باز مى گذارد. كشورى كه صادركننده است و يا در كشور ديگر سرمايه گذارى نموده، اين اصول برايش امتياز محسوب مى شود.

از نظر اقتصادى، كشورهاى بزرگ به وسيله سازمان جهانى تجارت دنيا را اداره مى كنند و هر جا هم مصلحت ببينند مقررات آن را نقض مى كنند. در اجلاس گروه 77، كه كشورهاى جهان سوم برگزار كردند، اعلام شد كه مقررات سازمان جهانى تجارت غيرمنصفانه است و به طور ناقص اجرا مى شود. امريكا هر وقت اراده كند بر سر راه هر كالايى، كه خلاف مصلحت او باشد، مانع قرار مى دهد. طبق مقررات سازمان جهانى تجارت، تحريم يك كالا و يا تبعيض قايل شدن بين كشورها جايز نيست، اما مى بينيم كه عملاً اين كار به وسيله كشورهاى قدرتمند انجام مى شود.

نتيجه آن اين است كه تنها چند كشور به وسيله اين سازمان به روند جهانى شدن جهت مى دهند. در اين سازمان، كشورهاى توسعه يافته قاعده گذار هستند; يعنى آن ها هستند كه قواعد را اِعمال مى كنند و كشورهاى ديگر قاعده پذير هستند. همان ستمى كه در سازمان ملل متحد وجود دارد و عده اى به استناد زور، از حق وِتو برخوردارند، در اين جا نيز همين قضيه تكرار مى شود.

تكليف ما در اين شرايط چيست؟ اولين نكته اى كه خوب است به آن توجه كنيم، اين است كه جهانى شدن آرزوى ديرينه ما شيعيان است. 1200 سال پيش از اين كه اين بحث ها مطرح شود، شيعيان منتظر روزى بودند كه همه دنيا يك پارچه تحت يك قدرت عادل در بيايد. پس جهانى شدن امرى نيست كه ما از آن گله مند باشيم. حتى اين كه تعلّقات افراد به مرزها كاهش پيدا كند به يك معنا مثبت است; چرا كه زمينه پذيرش يك دولت جهانى فراهم مى شود. چيزى كه موجب اختلاف شده اين است كه اين جهان يك پارچه را چه كسى مى خواهد اداره كند؟ به نظر من، بخش عمومى مسأله از ديدگاه اقتصادى قابل توجه و توضيح است; دولت ها وقتى تشكيل مى شوند كه بخشى از كالاهاى مورد نياز جامعه به وسيله بخش خصوصى قابل تأمين نباشد. كالاهاى عمومى نظير: نظم، امنيت، ثبات و مانند آن ها را بخش خصوصى بازار تأمين نمى كند، بلكه به وسيله دولت ها تأمين مى گردند. همچنين در بعضى از فعاليت هاى اقتصادى كه آثار نامطلوبى در جامعه بر جاى مى گذارد، دولت ها براى كنترل اين گونه آثار خارجى، وارد عمل مى شوند. آيا راهى وجود ندارد كه مردم خودشان با مذاكره اين كالاها را تأمين كنند؟ در برخى از آن ها مثل كالاهاى عمومى،اين كار امكان پذير نيست، اما در بعضى جاها چرا. اگر گروه هايى كه درگير آن فعاليت اقتصادى اند محدود باشند، طبق نظريه كوز، كنترل آثار خارجى با چانه زنى امكان پذير است. امروز شايد ده ها كشور در توليد يك كالا نقش داشته باشند. در چنين وضعيتى، كشورها بايد در مناسبات با يكديگر به يك نظم قابل قبول و عادلانه اى برسند. مذاكرات چند جانبه مى تواند نظم را تأمين كند، امّا در صحنه بين الملل انحصارِ شركت هاى چند مليّتى فضايى را ايجاد مى كند كه در آن فضا به هيچ وجه مذاكره به نتيجه عادلانه منجر نمى شود. اكنون حدود 90 درصد شركت هاى چند مليّتى در مثلث امريكا، اروپا و ژاپن مستقر هستند و 70 درصد تجارت بين الملل در دست 500 شركت محدود شده است. در اين ميان، پنج شركت بزرگ تر بيش از 50 درصد توليد و تجارت كالاهاى بادوام مصرفى از قبيل خودرو، هواپيما، صنايع فضايى، الكتريكى و الكترونيكى را در دست دارند. در چارچوب ملّى، غرب براى حفظ دموكراسى به ظاهر با انحصار مخالفت مى كند، امّا هيچ قانونى وجود ندارد كه از ادغام هاى عجيب و غريب شركت ها در خارج از مرزها، كه با اين كار مى توانند كلّ دنيا را زير سلطه خود بگيرند، جلوگيرى نمايد. آن ها مى خواهند ليبراليسم را در صحنه جهانى حاكم كنند، در حالى كه اين كار با نظريه دمكراسى خودشان سازگار نيست. نتيجه چنين ساختارى در جهان، پيدايش گروهى از نخبگان مديريتى است كه رده هاى جديدى از نخبگان سازمانى را تربيت مى كنند و در بخش عمومى، كشورهاى داخلى به شدت تأثيرگذار هستند; يعنى حتى گاهى اوقات اثر آن ها در اقتصادهاى داخلى بسيار بيش تر از اثر دولت هاى آن كشورهاست. چنين شرايطى مذاكرات دو يا چند جانبه با مديريت مراكز قدرت صورت مى گيرد. اين شركت ها قدرت تأثيرگذارى بسيار زيادى پيدا كرده اند تا جايى كه حتى كودتا مى كنند، ملت ها را عليه هم مى شورانند و آتش جنگ ها را برمى افروزند. هرچند اين ساختار مديريتى در جهان مورد اعتراض ماست، اما با توجه به مقرراتى كه سازمان جهانى تجارت براى كشورهاى جهان سوم وضع كرده است، مى توانيم به صحنه اقتصاد جهانى وارد شويم.

در دسامبر 1999 در سياتل، اولين حركت هاى جهانى عليه چنين جهانى سازى صورت گرفت و فشارى كه مردم عدالت خواه جهان، با انگيزه هاى متفاوت، به سازمان جهانى تجارت وارد آوردند، موجب شكست آن دوره از مذاكرات گرديد. همين فشار موجب شد كه براى اولين بار هند به نمايندگى از 52 كشور، مدّعى دستور جلسه شود; چون پيش از آن دستور، جلسات اين سازمان به وسيله امريكا و اتحاديه اروپا بدون حضور ساير اعضا اتخاذ مى شد. راه ورود به صحنه جهانى اين است كه ما همان طور كه در سازمان ملل، كه مبنايش را بر ظلم و ستم مى دانيم، حضور داريم، نبايد از حضور در سازمان جهانى تجارت هراس داشته باشيم، حضور و چانه زنى فعّال وظيفه ما است. البته، بايد كسانى را براى اين كار مأمور كنيم كه به اعتقادات دينى ملّت و منافع ملّى كشور باور

داشته باشند. در حال حاضر، كشورهاى بسيارى عضو سازمان جهانى تجارت هستند و اين خطراتى هم كه به طرز نگران كننده اى وجود دارد، آن ها را نابود نكرده است. ما مى توانيم به وسيله كشورهايى كه با ما همفكر و همراه هستند، بر بسيارى از مشكلات فايق آييم.

در همايشى كه در مهر 1379 در فرهنگستان علوم انسانى برگزار گرديد، آقاى دكتر دوما، كه به نمايندگى از يك مؤسسه اقتصادى اجتماعى از كشور هلند در اين همايش شركت كرده بود، مى گفت: نگرانى ما در اروپا از بعضى جهات، مشابه دغدغه هاى شما است; چرا كه عدم تعادل قدرت در جهانى سازى مسأله اول است. نتيجه جهانى سازى، گسترش فقر، بى عدالتى، ناهمگون تر شدن صحنه اقتصاد جهانى و توسعه و درهم نورديدن فرهنگ هاى ملّى است كه بسيار خطرناك است. دكتر دوما مى گفت: اگر كار به اين ترتيب به پيش رود، صاحبان كارخانه ها و مزارع ما بسيار متضرر خواهند شد; يك نوع توليد ژنتيكى در نقطه اى از دنيا مى تواند توليدات ما را نابود كند و ما هيچ قدرتى براى مقابله با آن نخواهيم داشت. اين نگرانى در مورد مسائل اخلاقى و فرهنگى هم وجود دارد.

خلاصه اين كه، جهانى شدن يك امر تقريباً اجتناب ناپذير است. جهانى سازى نوعى از اِعمال مديريت ليبرال دمكراتيك امريكايى است بر اين تحوّل تقريباً محتوم. ابزارهاى آن ها سازمان هاى بين المللى، وسايل ارتباطى و قدرت نظامى است كه اخيراً با صراحت از آن استفاده مى كنند. راهى كه براى ما باقى مى ماند، بازگشت به هويت شيعى و ملّى خودمان است و استفاده از ظرفيت هاى موجود براى همراهى ساير كشورها در صحنه بين الملل و كُند كردن روند جهانى سازى و نيز اِعمال قدرت مستضعفان در برابر مستكبرانى كه مى خواهند همه دنيا را يكپارچه در اختيار داشته باشند.

معرفت: جناب آقاى دكتر لاريجانى! برخى معتقدند پديده جهانى شدن نتيجه قهرى و جبرى توسعه و فن آورى است. نظر حضرت عالى در اين خصوص چيست؟

دكتر لاريجانى: توسعه علوم و فن آورى در دنياى امروز صرفاً از مبناى حق طلبى نيست; يعنى عالِم همواره دنبال كشف حقيقت است، امّا براى اين كار دست به گزينش مى زند. مثلاً، من مى توانم، درباره ريشه كرات سماوى تحقيق كنم، ولى چون پول در آن كم است، درباره كامپيوتر تحقيق مى كنم. از اين رو، ما امروز شاهد هستيم كه بسيارى از زمينه هاى معارف كه از لحاظ فهم ما از جهان مهم اند، به دليل اين كه مديريت كاوش هاى علمى مديريتى جهت يافته است، منسوخ شده اند. بسيارى از شعب علوم منسوخ مى شود و شعب جديدى به وجود مى آيد. علوم و فن آورى در سطح جهانى مى تواند تا حدود زيادى در خدمت اين پروسه قرار بگيرد. البته، اين به آن معنا نيست كه ما نمى توانيم از علوم و فنون براى اغراض خود استفاده كنيم، بلكه بايد بين ماهيت علمى و مديريت علمى تفاوت قايل شويم. دورانى كه علم توسط عشّاق حقيقت شكل مى گرفت و دنبال مى شد سپرى شده است. امروز نه تنها محتوا، بلكه گزينش علم توسط مديريت علمى جهت پيدا مى كند.

در همايشى آقاى بريستُل، استاد فلسفه، مى گفت: امروز سفارش طرح ها عمدتاً به وسيله شركت هاى چند ملّيتى داده مى شود و حمايت مالى از دانشگاه به وسيله اين شركت ها صورت مى گيرد و آن ها طرح هايى را سفارش مى دهند كه بازدهى اقتصادى داشته باشد. حتى در علوم انسانى نيز به طور نسبتاً محسوسى اين مسأله وجود دارد. در اقتصاد نوعى پرهيز از سياست و نتايج عملى اين تحقيقات ديده مى شود كه انسان به سختى مى تواند باور كند كه تعهدى در كار نبوده است. فضاى كلّى، آن ها را به اين سمت سوق مى دهد.

معرفت: آيا طرح معروف آقاى ساموئل هانتينگتن در خصوص برخورد تمدن ها، تأثيرى بر اين جهانى شدن يا جهانى سازى دارد؟

دكتر منوچهر محمّدى: اگر ما به مسأله گلوباليزم با مفهوم سلطه فرهنگى، اقتصادى و سياسى نگاه كنيم، با نظريه برخورد تمدن هاى آقاى هانتينگتن تطبيق نمى كند; در واقع همه اين نظريات بر مبناى سلطه جهانى است، منتها نظريه هانتينگتن بر اين اساس است كه ما بدون داشتن يك دشمن و مقابله نظامى قادر نخواهيم بود سلطه مان را اِعمال كنيم. كنت والتز، كه او هم يك انديشمند امريكايى و جزو انديشمندان رئاليست است، مى گويد: اگر بربرها وجود ندارند، ما امريكايى ها بايد بربرها را خلق كنيم. در واقع وى مى خواهد بگويد كه ما بايد دشمن داشته باشيم. به عنوان مثال، امريكايى ها از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى خوشحال نيستند; چون انسجام جهان غرب در اين است كه دشمنى در خارج از جهان غرب داشته باشند. بنابراين، نظريه هانتينگتن بيش تر بر مبناى نگرانى از فروپاشى وحدت جهان غرب و درگيرى بين خود غربى هاست. جنگ هاى جهانى اول و دوم جهانى، كه قدرت هاى غربى به دليل رقابت هاى اقتصادى به راه انداختند، خسارت هاى جانى و مالى فراوانى بر جاى گذاشت. نظريه هانتينگتن در قالب نظريه گلوباليزم يا گلوباليزيشن، با مفهوم گيدنز و رابرتسون سازگارى ندارد، ولى نوع ديگرى از جهانى سازى است كه در حقيقت، پس از حوادث 11 سپتامبر دنبال مى شود و آن اولويت بخشيدن به عنصر ميليتاريزم و زور و به كار بردن قدرت نظامى است.

معرفت: آيا جهانى شدن، واحدهاى سياسى دولت ـ ملت را تهديد نمى كند؟ به عبارت ديگر، آيا اين شركت هاى چند مليتى هستند كه اوضاع و احوال را دست مى گيرند؟

دكتر محمّدى: در سال 1970 شخصى به نام ريچارد بارند كتابى نوشت به نام Global rich)) يا سيطره جهانى كه فكر مى كنم به فارسى هم ترجمه شده باشد. وى در اين كتاب چنين اظهارنظر كرد كه در آينده دولت جهانى را فقط بايد شركت هاى چند مليتى اداره كنند و اصلاً چيزى به نام سياست وجود نداشته باشد، بلكه اقتصاد تعيين كننده سرنوشت ملّت هاست. به نظر من، مسأله حاكميت دولت ها و اختيارات ملت ها و وجود مرزها چيزهايى نيستند كه به اين صورت و به اين زودى ها از صفحه روزگار محو شوند; زيرا كه هم دولت ها تعصب و اصرار دارند كه باقى بمانند و هم ملّت ها اين تعصب را دارند كه مستقل بمانند. بنابراين، پيش بينى نمى شود كه به اين سرعت دولت ها از بين بروند و همه دنيا يكپارچه شود، ولى آن چيزى كه دارد اتفاق مى افتد اين است كه دولت ها با توجه به سرعت ارتباطات و منافع خود، بخشى از اختياراتشان را به نفع يك جامعه بزرگ تر و يا يك سازمان فرامليتى واگذار كنند. اين امر در اروپا تا حدود زيادى اتفاق افتاده است، بدون اين كه آن حالت دولت ـ ملت از بين برود. براى مثال، دولت هاى بنلوكس (بلژيك، هلند و لوكزامبورگ) حتى پيش از اين كه پيمان "ماستريخت" مطرح شود، اقدام به برداشتن مرزهاى خود كرده بودند. مردم اين سه كشور كه سه دولت مستقل پادشاهى هم دارند، على رغم متفاوت بودن فرهنگ خود، بدون هيچ مشكلى با هم زندگى مى كنند. در كلّ اروپا هم كه امروز پيمان ماستريخت مطرح است، باز هيچ وقت عنوان نشده كه دولت ـ ملت از بين برود; دولت ملت ها وجود دارد و متعصبانه هم سعى مى كنند كه آن را حفظ كنند، ولى داوطلبانه بخشى از اختياراتشان را به نفع جامعه اروپايى رهاكرده اند.هرزمانى كه بخواهند مى توانند از آن پيمان خارج شوند.

دكتر لاريجانى: نظرى كه من دارم شايد با نظر جناب آقاى دكتر محمدى مقدارى متفاوت باشد و اين را من در كتاب كاوش هاى نظرى در سياست خارجى، كه در سال 1373 چاپ شد، آورده ام. مفهوم دولت ـ ملت، مفهوم چندان محكمى نيست. مفهوم دولت ـ ملت يعنى اين كه عده اى از مردم به يك دليل عقلايى دور هم جمع شوند و يك جامعه سياسى تشكيل دهند. اين دليل عقلايى بايد از چيزى به اسم هويت ملّى، كه در دو سه قرن اخير در غرب درست شده، فراتر باشد. در مقدمه قانون اساسى ما آمده است كه ما ملت مسلمان گرد هم جمع شده ايم، به خودمان سازمان داده ايم تا با اجراى احكام اسلامى به سعادتى كه خداوند براى همه افراد مشخص كرده (سير الى اللّه) برسيم. اين دليل عقلايى است. من مى خواهم بگويم بشر براى اين كه تشكيل تجمع عاملى، مثل حكومت، بدهد بايد دنبال دليل عاقلانه ترى از دولت ـ ملت بگردد و لذا بيش تر به سمت حكومت ها و يا تجمعات سياسى بسيار ايدئولوژيك تر خواهد رفت تا چيزهايى از قبيل: اشتراك زبانى، تاريخى، نژادى و مانند آن ها. بر اين اساس، ممكن است وطن و سرزمين به عنوان جزو مقوّم دولت ها به طور كلى از بين برود; يعنى من بعيد نمى دانم در نيمه دوم قرن بيست و يكم شاهد ظهور تجمعات عاملى باشيم كه عين حكومت هستند، ولى سرزمين ندارند; يعنى حكومت هايى كه تمام خصوصيات حاكميت نظير جمعيت و قانون هم دارند، نظام اخذ ماليات و تنبيه و مجازات هم دارند، ولى سرزمين ندارند.

معرفت: برخى براين باورند كه بحث جهانى سازى را خود شيعه مطرح نموده، اما چون نتوانسته از عهده آن برآيد به دست ديگران افتاده و آن ها دارند از اين مسأله سوء استفاده مى كنند. لطفاً در اين خصوص توضيح بفرماييد.

دكتر لاريجانى: يك وقت ما به جهانى شدن يا جهانى سازى به عنوان يك پديده تاريخى نگاه مى كنيم و يك وقت هم به بررسى عناصرى كه در شكل دادن و جهت دادن به اين پديده دخالت دارند مى پردازيم. ما بر اساس تفكر شيعى اسلامى، كه با ساير اديان الهى نيز مشترك است، معتقديم خلقت عالم و زحماتى كه انبيا(عليهم السلام) كشيدند، نمى تواند بى حساب باشد. غير از مسأله اى است كه ما امروز داريم راجع به آن بحث مى كنيم. شايد اين تجربه اى كه اكنون در حال شكل گيرى است، در نهايت شرايط بسيار سختى را براى طرفداران حق ايجاد كند; چون ما تنها تصميم گيرنده آن نيستيم. البته، ما حتماً بايد در هر نقطه اى كه هستيم به اندازه اى كه مى توانيم تعامل مثبت داشته باشيم، ولى اين سخن به معناى اين نيست كه ما به حدّ نهايى مى توانيم بر اين تحولات تأثير بگذاريم. امّا اين كه پديده منتهى به آن قيام شكوهمند مى شود، مورد ترديد است. شايد اگر واقع بينانه تر فكر كنيم، اين پديده به يك سيطره بى امان و ديكتاتورى كفر بر عالَم منتهى شود، به گونه اى كه از شرّ آن بايد به كوه ها فرار كرد و بعد حضرت مى آيد و اين اغلال را از دست بشريت باز مى كند.

معرفت: وظيفه ما در اين خصوص چيست؟

دكتر محمّدى: ما در اسلام بن بست نداريم; فرد مسلمان در هر وضعيتى وظايفى دارد كه بايد به آن ها عمل كند و سعادت او در اين است. اگر پديده اى را كه در حال وقوع است، تحديد كنيم، وظايف مشخص تر مى شود. يكى، مسأله مبارزه و مقابله با اغواى ليبراليسم است. اين دينِ باطل، در ظاهر بسيار فريبنده و اغواگر است و ما بايد حتماً به يك جمع بندى خوبى برسيم و نقاط بطلان اين دين باطل را براى خود و مردم تبيين نماييم. متأسفانه امروز در كشور ما، كه چشم دنياى اسلام به آن دوخته شده است، ادبيات روشنفكرى بسيار ضعيف تر از ادبيات روشنفكرى ساير كشورهاى مسلمان است. مثلاً، در كشور مصر نويسندگان مسلمان كتاب هاى بسيار جالبى مى نويسند. نشانه روشنفكرى در دانشگاه قاهره اين است كه افراد طرفدار اجراى احكام دين باشند، در حالى كه در دانشگاه ما شايد عكس اين قضيه باشد.

بنابراين، وظيفه ما اين است كه ابتدا خودمان اسلام را خوب بفهميم و به شكل برهانى با ليبراليسم مقابله كنيم; يعنى با همه امكانات حق را يارى كنيم. از جمله كارهايى كه ما مى توانيم انجام دهيم، تسهيل دسترسى به اطلاعات است; يعنى همين كارى كه در حوزه هم شروع شده است. ما بايد كارى كنيم كه صداى حق بتواند قابل دسترس باشد. در باب دفاع و قدرت نظامى هم كشور ما نبايد فريب اين مسأله را بخورد كه در مقابل اين توپ و تانك ها نمى شود مقاومت كرد. ما بايد آماده دفاع باشيم; چرا كه هر لحظه احتمال تجاوز وجود دارد. در خصوص مسائل اقتصادى هم، همان طور كه جناب دكتر توكلى فرمودند، ما بايد راه هاى خاصى براى زنده ماندن و توسعه كشورمان پيدا كنيم. البته، من واقعاً نگران ساختار اقتصادى كشورمان هستم; چرا كه اولاً، ذهن مسؤولان ما در سطوح بالا، از مفهوم و ماهيت درست تعاملات اقتصادى خالى است، ثانياً، نظام اقتصادى ما از تنظيم يك روابط معقول عاجز است، ثالثاً، ما در مقابل زرق و برق غرب بسيار منفعلانه برخورد مى كنيم. از اين رو، سخن حضرت امام(قدس سره)كه مى فرمودند: كليد همه اين امور اين است كه باور كنيد كه مى توانيد، در عين سادگى، بسيار پرمعناست.

دكتر توكلى: آقاى دكتر لاريجانى فرمودند كه اين روند فعلى ممكن است به سيطره ديكتاتورى كفر بر عالم منتهى شود و زمينه قيام حضرت مهدى (عج) را فراهم آورد. نكته اى را كه مى خواهم به اين مطلب اضافه كنم اين است كه همان طور كه وحدت جهانى; يعنى كم رنگ شدن مرزها و فراهم شدن امكانات فرامرزى و فرامحيطى مى تواند به استبداد متمركز منتهى گردد، عدالت هم مى تواند در اين شرايط متمركز باشد. بنابراين، اين تحوّلات از يك وجه منتظَر ماست و از وجه ديگر، ضدّ آن است. شرايط بايد مهيا باشد تا يكپارچگى جهان تأمين شود. اين روندى كه مرزهاى جغرافيايى و اجتماعى را كم رنگ و تعلّقات افراد را به جاهاى ديگر دنيا بيش تر مى كند خوب است، ولى مناسباتى كه در اين فرايند اعمال مى كنند ظالمانه است و بايد جلوى آن ايستاد.

اما وظيفه ما در اين شرايط چيست؟ متأسفانه يك تصوّر مقهوريت در ما وجود دارد كه مى تواند بسيار خطرناك باشد; يعنى يك عدّه چون كار را تمام شده تلقى مى كنند، معتقدند ما بايد جايگاهمان را در دنيا پيدا كنيم و همان جا بايستيم و از بقيه هم ممنون باشيم. نوع ديگرى از مقهوريت، مقهوريت ديندارانه است; يعنى مى گويند ما بايد بيرون بايستيم و هيچ كارى با آن ها نداشته باشيم. به نظر من هر دو موضع گيرى مزبور نادرست است; چرا كه اولاً، از بين برنده همه چيز ماست و ثانياً، ما را در برابر اَعمال انجام شده اى قرار مى دهد كه منافعمان از دست مى رود. ما در دوران بيست سال اخير هيچ گاه منزوى نبوده ايم; چرا كه اگر بعضى از كشورها ما را دوست نداشته باشند يا بعضى با ما رابطه برقرار نكنند، دليل بر انزواى ما نيست. همان گونه كه ما در صحنه سياسى انزوا را نپذيرفتيم، در صحنه اقتصاد بين الملل هم بايد همين نقش را بازى كنيم. اما اين كه چه كسى برود دنبال اين كارها بسيار مهم است. مثلاً بنى صدر كه مى خواست برود شوراى امنيت، حضرت امام(قدس سره) مخالفت كردند، اما با درخواست شهيد رجايى براى اين منظور موافقت نمودند.

از اين رو، بايد افرادى را براى اين كار و مذاكره با سازمان جهانى تجارت انتخاب نمود كه علاوه بر داشتن نگاهى واقع بينانه به مسائل، از توانى بالا برخوردار باشند. براى روشن شدن بهتر مطلب، از كشور مالزى مثال مى آوريم. مالزى كه كشورى مسلمان است، در دهه هاى اخير از نظر اقتصادى پيشرفت هاى قابل ملاحظه اى داشته است. اما بحران سال 1997 موجب وارد آمدن خسارت هاى بسيار زيادى به اين كشور گرديد. به تعبير مهاتير محمد، نخستوزير مالزى، آنچه اين كشور در طى سى سال جمع كرده بود، در ظرف سه روز از دست داد. اين همان قصه جهانى شدن و سرعت جابه جايى سرمايه و اطلاعات است. البته كشورهاى جهان سوم از اين قضيه عبرت گرفتند; به اين معنا كه وقتى مى خواهند سرمايه گذارى خارجى را جلب كنند، مى روند سراغ سرمايه گذارى خارجى مستقيمى كه امكان جابه جايى سريع آن وجود نداشته باشد. اين درسى است كه ما مى توانيم از آن بگيريم. يك درس ديگر هم مى توانيم بگيريم و آن اين كه هنگامى كه اين اتفاق افتاد، همه دنيا مهاتير محمد را ملامت مى كردند كه چرا اجازه جابه جايى سرمايه را نمى دهد. حال آن كه وى به سرعت رفت سراغ سياست هاى كنترل كننده مركزى و با شدت تمام كنترل دولتى را بر بازار پول اعمال كرد. از اين رو، ما نبايد منتظر راه كارهاى ارائه شده توسط توسعه گرايى اقتصاد كلان سرمايه دارى بمانيم تا راه را به ما نشان دهند، ما خودمان عقل داريم و منافع ملّى مان را تشخيص مى دهيم; يعنى ما مجبور نيستيم كه بگوييم يا صفر يا صد، بلكه بايد با همكارى كشورهاى ديگر در صحنه حضور پيدا كنيم. اكنون مشكل ما اين نيست كه اگر درهاى كشور را باز كنيم شرايط مان خراب مى شود، اگر در بسته هم باشد، شرايط مان خراب است! مادامى كه ما براى اداره كشور تدابير عاقلانه به كار نمى بريم وضعيت ما به همين شكل است، بدون اين كه اصلاً ربطى به خارجى ها داشته باشد. وقتى ما هنوز مشكل بيكارى را در داخل كشور حل نكرده ايم، چگونه مى توانيم به مسأله سرمايه گذارى خارجى بپردازيم؟

تصور من اين است كه ما بايد از دو طرف قضيه اجتناب كنيم; نه اين كه خيال كنيم ما يك سرنوشت محتوم فرودستى در برابر امريكا داريم و نه اين كه خودمان را از صحنه دور نگه داريم و انزواى اختيارى را بر خود تحميل كنيم. ما بايد هم در صحنه سياست بين الملل و هم در صحنه اقتصادى با سلطه جويى مبارزه كنيم. اگر عضويت در جامعه جهانى صددرصد به ضرر كشورهاى جهان سوم بود، هيچ گاه اين 120 كشورى كه اكنون عضو آن هستند و حدود بيست، سى كشورى كه در نوبت ايستاده اند مصلحت ملّى خودشان را رها نمى كردند تا به عضويت سازمان جهانى تجارت درآيند. بنابراين، راه هاى انتفاعى هم وجود دارد. اگر قرار باشد كه ما اقتصاد كشور را به همان شكلى كه تاكنون اداره كرده ايم، اداره كنيم، چه عضو بشويم و چه عضو نشويم، در هر دو صورت باخته ايم.

معرفت: از شما عزيزان كه در اين گفتوگو شركت فرموديد سپاسگزارى مى نماييم.