كاوشى در «توصيه گرايى» از ديدگاه فلسفه اخلاق

كاوشى در «توصيه گرايى» از ديدگاه فلسفه اخلاق

سيد اكبر حسينى

مقدمه

توصيه گرايى (Prescriptivism)، يكى از مهم ترين نظريات در مباحث فرااخلاق و فلسفه اخلاق است كه در چند دهه اخير مورد توجه فيلسوفانِ غربى قرار گرفته و مباحثات فراوانى در تأييد و نيز ردّ آن صورت گرفته است.

در اين نوشتار، سعى شده است كه ابتدا، جايگاه بحث روشن شود و سپس با ارائه توضيحى بسيار اجمالى درباره نظريات و ديدگاه هايى كه سرانجام به توصيه گرايى انجاميده اند، تا اندازه اى ابعاد مختلف بحث روشن گردد.

جايگاه بحث توصيه گرايى اخلاقى

فرااخلاق1 به بحث هايى راجع به جملاتِ اخلاقى مى پردازد. موضوع تحقيق، برخلافِ اخلاقِ هنجارى، كه افعال و اوصافِ اختيارى آدمى بود، جملات اخلاقى است. مثلِ عدالت خوب است و نبايد ظلم كرد. اما جملات اخلاقى را از چند جهت مى توان مورد بررسى و پژوهش قرار داد:

1. از جهت معناشناختى (تحقيقات معنايى) (Semantical questions): در اين نوع از تحقيقات فرا اخلاقى، جملات و گزاره هاى اخلاقى از جهت معنايى مورد بررسى قرار مى گيرند. براى مثال، در اين نوع پژوهش، پرسش هايى از اين دست مطرح مى شوند: آيا مفاهيم اخلاقى معنايى توصيفى دارند يا توصيه اى؟ مفاهيم اخلاقى، تعريف پذيرند يا نه؟ مفاهيمى همچون خوب، بايد، نبايد، درست، نادرست، بد و وظيفه چه معنايى دارند؟ و يا مثلاً، مفهوم عدالت، آزادى، ظلم و... كه مستقيماً از جمله مفاهيم اخلاقى نيستند و تا حدودى مبهم اند، چه معنايى دارند. يا مفاهيمى كه پيش فرض اخلاقيات اند همانند: تصميم، ميل، اختيار، انگيزه و... به چه امورى اشاره دارند؟

2. پرسش هاى معرفت شناختى (Epistemological questions): در اين نوع از تحقيقات فرا اخلاقى، مباحث معرفت شناختى درباره گزاره هاى اخلاقى مطرح مى گردد. اين كه آيا گزاره هاى اخلاقى معرفت بخش اند يا نه؟ آيا خبرى اند يا انشايى؟ و...

3. پرسش هاى منطقى و مسائل منطقى اخلاق

(Logical questions): در اين نوع از تحقيقات فرا اخلاقى، ارتباط گزاره هاى اخلاقى با يكديگر و نيز ارتباط گزاره هاى اخلاقى با گزاره هاى غيراخلاقى مورد مطالعه قرار مى گيرد. مسأله پر ارزش و مهم هست و بايد (دانش و ارزش) در اينجا مورد بحث قرار مى گيرد.

نكته اى كه لازم به يادآورى است اين كه، اين سه جهت بحث به شدت باهم مرتبط اند و نتايج تحقيقات در هر بخشى، در تحقيقات بخش هاى ديگر مؤثر مى افتد. حتى ممكن است در بحثى، دو يا هر سه اين جهات با هم مطرح شوند و ما را به سوى نتيجه اى در فرا اخلاق سوق دهند. بر اين اساس، تفكيك اين مباحث از يكديگر صرفاً به منظور ساده تر شدن مباحث و دست يابى آسان تر به نتايج كارآمد و مفيد تلقى مى گردد. بحث از توصيه گرايى اخلاقى، همان گونه كه در مباحث آينده روشن خواهد شد، در ذيل مباحث فرااخلاق قرار دارد. البته، با استفاده از برخى نتايج پديد آمده در بخش سوم تحقيقات فرا اخلاقى يعنى قطع ارتباط ميان دانش و ارزش، به بررسى معناى مفاهيم اخلاقى2 و در نهايت، به معرفت شناسى گزاره هاى اخلاقى مى پردازيم. پس مى توان اين بحث را ذيل معرفت شناسى و معناشناسى گزاره هاى اخلاقى قرار داد. بر اين اساس، ما نخست اجمالاً به بررسى معرفت شناختى گزاره هاى اخلاقى مى پردازيم و سپس مباحثى از معناشناسى اين گزاره ها ارائه مى دهيم تا زمينه ارائه نظريات در اين مبحث فراهم شود. لازم به ذكر است كه نظريه توصيه گرايى اخلاقى، نظريه اى است كه به صورتى مدوّن و نظام مند در طول ظهور چند نظريه در عرصه معرفت شناسى و معناشناسى گزاره هاى اخلاقى مطرح شده است و در حقيقت تلاش بوده است كه نقاط ضعف ساير نظريات اين وادى را بپوشاند. از اين رو، براى بررسى دقيق اين ديدگاه ناچاريم تا اندازه اى ديدگاه هاى سابق در اين دو بخش را مطرح سازيم و با بررسى آن ها در نهايت به توصيه گرايى برسيم. ابتدا از مباحث معرفت شناختى اين پرسش مطرح مى شود كه «گزاره هاى اخلاقى اخبارى اند يا انشايى؟ به عبارت ديگر، اين گونه گزاره هاى معرفت بخش است يا غير معرفت بخش؟ يعنى آيا اين گزاره ها قابليت صدق و كذب دارند يا نه؟» و در مباحث معناشناختى به اين پرسش پاسخ داده مى شود كه آيا مفاهيم اخلاقى، مفاهيمى تعريف پذيرند يا نه؟

گزاره هاى اخلاقى اخبارى اند يا انشايى؟

عده اى گزاره ها و احكام اخلاقى همانند «X اخلاقاً خوب است» را گزاره اى خبرى مى دانند كه داراى مفادى هستند كه تطابق و عدم تطابق با آن، صدق و كذب آن گزاره ها را تعيين مى كند. به عبارت ديگر، گزاره اخلاقى خبر از چيزى مى دهد كه در عالم وجود دارد و تطابق اين گزاره با آن چيزِ محكى، صدق آن گزاره را مى رساند.

دسته ديگرى از انديشمندان فلسفه اخلاق، آن گزاره ها را، گزاره هايى انشايى تلقى كرده و آن ها را فاقد مفادى كه در وراء آن گزاره ها باشد مى دانند. در نتيجه، گزاره هاى اخلاقى فاقد قابليت صدق و كذب محسوب مى شوند. زيرا در وراء آن ها چيزى نيست كه تطابق يا عدم تطابق با آن، صدق و كذب گزاره ها را تعيين كند.

برخى از كسانى كه گزاره هاى اخلاقى را اخبارى مى دانند معتقدند كه اين گزاره ها خبر از امورى در عالم خارج از وجود ما آدميان مى دهند به گونه اى كه آدميان به عنوان مُدرك اين احكام، وجود داشته باشند و يا نه، اين حقايق و اوصاف در عالم خارج وجود خواهند داشت. به اين بيان كه اگر « Xاخلاقاً خوب است» خوب بودن حقيقت و واقعيتى است كه واقعاً براى Xثابت است، دقيقاً مثل اين كه بگوييم: «يخ سرد است» يا «آتش گرم است» و البته كارى كه آدميان نسبت به آن حقايق انجام مى دهند، كشف آن حقايق بيرون است و ديگر هيچ گونه نقشى در آن ندارند.

اما گروه ديگر كسانى هستند كه گزاره هاى اخلاقى را گزاره هايى اخبارى مى دانند و معتقدند كه خوب بودن يا بد بودنِ چيزى منوط به خواسته ها، اميال و نفسانياتِ خود آدمى است. اين عده نيز به دو دسته تقسيم مى شوند. دسته اى معتقدند كه اين گزاره ها خبر از يك حالت نفسانى مى دهند. مثلاً، وقتى مى گوييم «X خوب است» يعنى « Xلذت آور است» و خبر از حالتى نفسانى مى دهيم كه در درونِ ما آدميان وجود دارد. يعنى آن چيز براى ما لذت آور است و لذت بردن هم حالتى نفسانى است.

اما گروه ديگر معتقدند كه اين گزاره ها از نوعى طرز تلقى (Attitude) خبر مى دهند. براى مثال، هنگامى كه مى گوييم: « Xخوب است» يعنى «من موافق X هستم»; يعنى نوعى جهت گيرى و نگرش مثبت و موافق با X دارم. اكنون اين دو شاخه اخير، يا خبرى خصوصى مى باشند; به اين معنا كه اين Xتنها براى من لذت بخش است، يا تنها موافق با خواست و نگرش من است. و يا اين كه آن خبر، خبرى عمومى است و بيانگر خواست و نگرش ديگر افراد نيز مى باشد.

فيلسوفانى كه گزاره هاى اخلاقى را انشايى تلقى مى كنند، يا آن گزاره ها را ابراز طلب و انشاى امر مى دانند كه حاصل اين رويكرد امرگرايى (Imperativism) است و يا آن ها را ابراز احساسات شخص گوينده به حساب مى آورند كه نتيجه آن احساس گرايى (Emotivism) است. عده ديگرى همچون ار. ام هير گزاره هاى اخلاقى را مستلزم امر مى دانند. بدين معنا كه گزاره هاى اخلاقى گزاره هايى هستند كه براى هدايت گرى اعمال آدميان ابراز شده اند. اين ديدگاه تحت عنوان توصيه گرايى مطرح مى شود.

بنابراين گزاره هاى اخلاقى سه نوع تفسير مختلف دارند:

الف. اين كه خبر از عالم خارج مى دهند و وابسته به خواست و سليقه ما نيستند.
ب. خبر از سليقه و اميال و خواست آدميان مى دهند.
ج. اساساً خبرى نيستند بلكه از امور انشايى اند كه يا ابراز و انشاء احساسات و يا انشاء امر مستقيم هستند و يا اين كه، گزاره اخلاقى، جمله اى است كه مستلزم امر است. اكنون بر اساس تعريفى كه از واقع گرايى ارائه مى شود، تنها مى توان نوع اول را در زمره ديدگاه هاى واقع گرايانه در نظر آورد. نوع دوم و سوم، بالطبع واقع گرايانه خواهند بود و از آن جهت كه گزاره هاى نوع اول و دوم خبر از حقيقتى مى دهند و قابليت صدق و كذب دارند، شناختى ناميده مى شوند و گزاره هاى نوع سوم چون خبرى نيستند، غيرشناختى تلقى مى گردند.3 و براساس ديدگاه ديگر، تفسير اول را عينيت گرايانه و تفسير دوم و سوم را ذهنيت گرايانه و متكى بر فرد قلمداد مى كنند.4

تا اين جا روشن شد كه توصيه گرايان اساساً گزاره هاى اخلاقى را غيرشناختى و به اصطلاح هدايت گر عمل مى دانند. اما بحث معناشناختى راجع به مفاهيم و گزاره هاى اخلاقى نيز در روشن ساختن فضاى بحث كارساز و ضرورى است. در اين جا به اين پرسش معنا شناسانه مى پردازيم كه آيا مفاهيم اخلاقى تعريف پذيرند يا خير؟

آيا مفاهيم اخلاقى تعريف پذيرند؟

در پاسخ به اين سؤال سه نظريه متفاوت وجود دارد:

الف. نظريات تعريف گرايانه (Definist Theories); يعنى نظرياتى كه معتقدند مفاهيم اخلاقى همچون خوب، بد، درست، نادرست، بايد، نبايد و وظيفه را مى توان به گونه اى تعريف نمود كه هيچ مفهوم اخلاقى اى در آن وجود نداشته باشد.5 اين قبيل نظريات خود به دو دسته تقسيم مى شوند:

1. نظرياتى كه مفاهيم اخلاقى را با مفاهيم طبيعى تعريف مى كنند. (= طبيعت گرايى اخلاقى Ethical Naturalism);
2. نظرياتى كه مفاهيم اخلاقى را با مفاهيم فلسفى يا كلامى تعريف مى كنند. (Metaphysical Theories).

طبيعت گرايان نيز به چندگروه تقسيم مى شوند: كسانى كه مفاهيم اخلاقى را با مفاهيم زيست شناختى; جامعه شناختى و روان شناختى تعريف مى كنند.

ب. نظريات غيرطبيعت گرايانه، شهود گرايانه (Non - Naturalistic Theories; Intuitionism): اين نظريه پردازان معتقدند: هرچند بتوان برخى از اين مفاهيم را با برخى ديگر تعريف كرد، اما از يك سو، تعريف اين مفاهيم با مفاهيم غيراخلاقى به طور كلى غيرممكن است و از سوى ديگر، برخى از اين مفاهيم اساساً قابل تعريف نيستند.6

ج. نظرياتى كه اين مفاهيم را اساساً غيرقابل تعريف مى دانند. (Non - cognitivism) به عقيده اين گروه مفاهيم اخلاق، امورى ناظر به واقع نيستند كه بتوان آن ها را تعريف كرد و به اصطلاح، اساساً تعريف پذير نيستند.

احساس گرايان و توصيه گرايان در ذيل اين نظريات قرار مى گيرند. نمودار زير اين بحث را نشان مى دهد:

بررسى اجمالى نظريات فرا اخلاقى

پس از آن كه، طبيعت گرايان اخلاقى، مفاهيم اخلاقى را بر اساس واقعيات تجربى تعريف كردند و گفتند: «درستى، يعنى منتهى شدن به سعادت موزون» و «خوبى، يعنى متعلق علاقه مثبت (ميل) بودن»7، مور (G.E.Moore) در نقد آن ها، مغالطه طبيعت گرايانه (Naturalistic fallacy) را مطرح ساخته و با استفاده از برهان سؤال گشوده (Open question argument) نقد خود را مستدل نمود. وى معتقد بود كه هرچند اوصاف اخلاقى در خارج وجود دارند، اما اين درست نيست كه تصور كنيم در تعريف اين اوصاف، اوصافِ غيراخلاقى به كار مى آيند. وى معتقد بود كه با برخى از مفاهيم اوصافِ اخلاقى مى توان ساير مفاهيم اوصافِ اخلاقى را تعريف نمود. اما يك مفهوم اخلاقى وجود دارد كه پايه همه تعاريف است و همه تعاريف به آن بازمى گردد، ولى خود اين مفهوم تعريف پذير نيست. او اين مفهوم را مفهوم و وصفِ اخلاق «خوب» مى داند، وصفى كه بر معنايى دلالت دارد، اما چون وصفى بسيط است، تعريفى بر آن نمى توان آورد. با اين حال، ما معناى اين وصف بسيط را از طريق بداهت ذاتى و شهود درك مى كنيم. به بيان ديگر، ما از طريق بداهت، معناى «خوب» را درمى يابيم و با استفاده از اين مفهوم، ساير مفاهيم را تعريف مى كنيم.8 از باب مثال، در تعريفِ «درست» مى گوييم: «درست» چيزى است كه بيش ترين خوبى را به بار آورد. البته، اين ديدگاه (شهودگرايى) از سوى فيلسوفان ديگرى نيز مورد حمايت قرار گرفت. ولى برخى از اين فيلسوفان درباره تعداد مفاهيم بديهى و نيز اين كه كدام مفهوم بديهى است، با مور اختلاف نظر پيدا كردند. براى مثال، راس (W.D.R. Ross) علاوه بر مفهوم «خوب»، «بايد» را نيز بديهى تلقى مى كرد و ياسيجويك (Henry sidgwick) صرفاً مفهوم «بايد» را داراى بداهت ذاتى در نظر مى گرفت.9

ديدگاه شهودگرايانه اين ارمغان را به دنبال داشت كه در توجيه پذيرى باورهاى اساسى اخلاقى، نياز به استدلال هاى طبيعت گرايانه را منتفى نمود و اين مسأله را با مفهوم بداهت ذاتى مرتفع نمود. علاوه بر اين اين ديدگاه، براى اخلاق گونه اى عينيت را در نظر مى گرفت و دلبخواهى بودن آن را مردود مى دانست.

شهودگرايى با اعتراضات هستى شناسانه و معرفت شناسانه متعددى مواجه شد. از جمله اين كه، مفهوم «بداهت ذاتى» ابهام دارد و چندان روشن نيست. ديگر اين كه وجود اوصافِ بسيط تعريف ناپذير چندان قابل دفاع نمى باشد و...10 و از همه مهم تر، استدلالى است كه از جانب غيرشناخت گرايان مطرح گرديده است به اين صورت كه: اين نظريه توجيه مناسبى براى انگيزه اخلاقى ارائه نمى كند. «در اين نظريه، ربط ميان احكام اخلاقى و عمل به صورتِ يك فرضِ سست ظاهر مى گردد كه درباره آن هيچ مطلبى براى گفتن وجود ندارد.»11 اشكال ديگر اين نظر اين است كه اگر در اخلاق، مفاهيمى عقلى و بديهى وجود دارد به گونه اى كه همه موجودات عاقل آن ها را مى توانند درك كنند و با استفاده از آن مفاهيم، ساير مفاهيم را تعريف كنند و اگر عقل در نزد همه آدميان و موجودات عاقل، به يك مفهوم از اين اوصاف مى رسد، پس سرّ وجود اختلافاتِ اخلاقى در چيست؟ آيا پس از پذيرش اين كه باورهاى اساسى اخلاقى توسط عقل بر ما آشكار شده است و اين كه عقل چيزى مشترك ميان تمام موجودات عاقل است، وجود اختلافات اخلاقى نزد اقوام و ملل گوناگون، توجيه پذير است؟12

با توجه به اين شبهات و نيز ظهور پوزيتويسم منطقى در نيمه اول قرن بيستم، كه معتقد بود گزاره اى معنادار است كه يا اين همانى باشد و يا بيانگر حقيقتى باشد كه از طريق تجربه قابل تحقيق است13، ديدگاه هاى غيرشناخت گرايانه و غيرتوصيفى وارد عرصه فلسفه اخلاق گرديدند. اين عده معتقدند گزاره هاى اخلاقى نه حالتى اين همانى دارند و نه ـ همان طور كه مور با مغالطه طبيعت گروانه و برهان سؤال گشوده اثبات كرد ـ حالتى تجربى. بنابراين اساساً اين گزاره ها، گزاره هايى بى معنا هستند كه بايد كنار گذاشته شوند و بنابر تقريرهاى افراطى ترِ اين ديدگاه در اين گزاره ها توصيفى از واقعيت وجود ندارد. ولى كار به اين سادگى كه پوزيتويست هاى منطقى تصور مى كردند نبود، زيرا احكام و گزاره هاى اخلاقى در سراسر زندگى آدميان رسوخ كرده، كنار گذاشتن آن ها به سادگى ميسر نبود. بر اين اساس، آنان ناچارند براى اين گزاره ها توجيهاتى در نظر بگيرند و آن ها را در ذيل نظرياتى خاص قرار دهند. از اين پس طيفى از نظريات غيرشناختى مطرح مى شوند كه در اين مقام قرار دارند و ما از افراطى ترين آن ها آغاز و در نهايت به توصيه گرايى مى رسيم.

امر گرايى (Imperativism)

رودلف كارنپ (Rudolf Carnap) از بنيان گذاران پوزيتويسم منطقى معتقد است: گزاره هاى اخلاقى گرچه به ظاهر قضاياى حمليه اند ولى در واقع، اين قضايا گزاره هايى انشايى اند كه بيانگر طلب و خواست اظهاركننده آن گزاره ها مى باشند. او مى گويد: در گزاره «قتل نفس خطاست»، در حقيقت، يك نهى از جانب اظهاركننده آن وجود دارد. يعنى: «نكش» يا اگر به ما گفته شود: «راست گويى خوب است» در واقع، اين گزاره حاوى طلب گوينده است كه «راست بگو». البته، در كنار اين مضمونِ امرى كه در گزاره هاى اخلاقى وجود دارد، هيچ گونه مضمون توصيفى هرچند به صورت تبعى و عرضى وجود ندارد.14 و اين در آنجايى كه گزاره اخلاقى ما حاوى الزام باشد، آشكارتر است.

احساس گرايى (Emotivism)

اى. جى. اير (A.J. Ayer) احكام و گزاره هاى اخلاقى را صرفاً ابراز احساسات و عواطف گوينده آن به شمار مى آورد كه به صورت دفعى و ناگهانى مطرح شده اند. «بر طبق اين ديدگاه، گفتن اين كه دزدى خطاست، صرفاً اظهار ناخوشايندى و عدم تأييد دزدى است. بنابراين، مى توان جمله «دزدى خطاست» را به روشنى به اين صورت بازنويسى كرد: «دزدى اُف!» به همين ترتيب، جمله «خدا خوب است» را مى توان به «درود بر خدا» ترجمه كرد. تعجبى ندارد كه اين ديدگاه را «نظريه هُـ هُـ ـ آفرين» در فلسفه اخلاق لقب داده اند.»15

اين قبيل ديدگاه ها، زبان اخلاق را زبانى ابزارى تلقى مى كنند و وجودِ مفاهيم اخلاقى را فاقد محتوا و مضمون مى دانند.

اير در اين باب مى گويد: «وجود يك نماد اخلاقى در يك گزاره، چيزى را به محتواى حقيقى آن نمى افزايد. بر اين اساس، اگر به كسى گفته شود: «به خاطر دزدى آن پول، عمل خطايى انجام دادى» چيزى بيش از اين گفته نشده كه «شما آن پول را دزديده اى»; و با آوردن اين عبارت كه عمل تو خطا بود، مطلبى به آن گزاره اضافه نشده است.»16

استيونسن (C.L. Stevenson) نظريه اى تقريباً معتدل تر از اير ارائه نمود. وى مى گفت: احكام اخلاقى، ابرازگر طرز تلقى گوينده مى باشند. و اين احكام، تلقى مشابهى را در شنونده به وجود مى آورند. و يا درصدد ايجاد آن هستند.17اين ادعاها به جاى توصيف محض سود آدميان، سعى در تعويض آن منافع يا شدت بخشيدن به آن ها دارند و آدميان را به جلب آن منافع توصيه مى نمايند.18

همان گونه كه اشاره شد، ديدگاه هايى همانند امرگرايى و احساس گرايى و به طور كلى، نظريات غيرشناخت گرايانه، در مواجهه به سه مشكل اساسى مطرح شدند:

الف. مغالطه طبيعت گرايانه كه طبيعت گرايى را از پا درمى آورد و شهودگرايى را قوت مى بخشيد;
ب. وجود اختلافات اخلاقى در ميانِ اقوام و ملل مختلف كه شهودگرايى براى آن توجيهى نداشت;
ج. انگيزه اخلاقى و اين كه چگونه شخص به سوى عمل كشيده مى شود. البته، كسانى كه محتواى توصيفى براى گزاره هاى اخلاقى در نظر مى گيرند در اين عرصه به ظاهر ناكارآمد ديده مى شوند.

احساس گرايان در توجيه و تفسير اختلافات اخلاقى مى گويند: در اين وادى دو نوع اختلاف ممكن است وجود داشته باشد:

الف. اختلاف در باورها (belifs); ب. اختلاف در ميل ها (desires) نگرش ها و جهت گيرى ها (Attitudes).

براى مثال وقتى A مى گويد: «X دزدى كرده است» و Bمى گويد: «X دزدى نكرده است»، A و B باهم اختلاف دارند اما اختلاف آنان درباورشان است. از سوى ديگر، اگر مثلاً A از كنترل تسليحاتى حمايت كند و B از آن حمايت نكند، در اين جا، اختلاف ميان آن دو، اختلاف در نگرش ها و جهت گيرى هاست كه به اختلاف در ميل باز مى گردد.

اكنون ممكن است A و Bدر باورهاى خود هم عقيده باشند، ولى در جهت گيرى باهم اختلاف داشته باشند. از همين رو، احساس گرايان، به ويژه استيونسن تلاش مى كنند اختلافات اخلاقى را به اختلاف در ميل ها و جهت گيرى ها و نگرش ها ارجاع دهند. به اين كه نوعى ترجيحات شخصى در تعيين و صدور احكام اخلاقى نقش دارند و احكام اخلاقى امورى قائم به فردند. به گمان ايشان با اين رهيافت، مسأله وجود اختلافات اخلاقى مرتفع مى گردد و توجيهى مناسب براى آن پيدا مى شود.19

مسأله انگيزه اخلاقى را نيز اين عده با نظريه ميل ـ باور توجيه كرده اند. آنان معتقدند كه اگر ما گزاره هاى اخلاقى را گزاره هايى اخبارى محض در نظر بگيريم كه از چگونگى عالم خبر مى دهند، اين گزاره ها نمى توانند شخص را به سوى انجام عمل ترغيب كنند. اما اگر در كنار اين باور، يك ميل قرار داده شود; ميلى كه درصدد تطبيق جهان و عالم با خواست شخص گوينده حكم است، آن گاه مخاطب به سوى عمل كشيده مى شود و اين ميل، به عنوان نيروى محركه حركت آدمى عمل مى كند. اين ميل، حالتى غيرشناختارى است. ديويد مك ناوتن در توصيف اين مطلب مى گويد: «ميل به خوردن سيب، نيرويى انگيزشى به وجود مى آورد كه فاعل را به عمل وا مى دارد، اما اطلاعى درباره اين كه چگونه بايد آن ميل را برآورده ساخت نمى دهد. باورها كه خودشان فاقد نيروى انگيزشى اند، آن اطلاعات را فراهم مى كند و بدين ترتيب آن فشار را در جهت مناسبى هدايت مى كنند. پس اين باور كه من مى توانم از فروشگاه محل، سيب خريدارى كنم، نيرويى نهفته در ميل من به سيب را به سوى فروشگاه هدايت مى كند. براى برانگيخته شدنِ فاعل به عمل، تركيب باور و ميل ضرورى است. ميل بدونِ باور كور است و باور بدونِ ميل فلج.»20

اين ها راه حل هايى بود كه غيرشناختى ها و در ذيل آنان، احساس گرايان در حل دو مسأله اختلافِ اخلاقى و نيز انگيزه اخلاقى مطرح ساخته بودند; البته، مسأله مغالطه طبيعت گرايى را كه مور و شهودگرايان آن را برطرف كرده بودند و اين گروه نيز آن را پذيرفته اند. احساس گرايى سرانجام دچار مشكلاتى شد كه تقريباً آن را غيرموجه گرداند. اما اشكال جدى چنين طرز تفكرى اين است كه ريشه عقلانيت اخلاق را مى خشكاند. «انسان ممكن است درباره امر بخواهد بداند چرا احكام اخلاقى بايد چنين باشند; زيرا مسلماً اين طور نيست كه ميان اوامر يا دستورها يا بيان احساسات، هيچ چيزى وجود نداشته باشد كه براساس عقل انتخاب شود؟ اوامر و دستورها ممكن است، درست مانند قضايا، با هم متزاحم باشند; بعضى ممكن است معقول و موجه باشند و بعضى نباشند. آيا نمى توانيم ازاحساساتى كه ابراز مى كنيم با دليل دفاع نماييم يا احساسات ديگران را به عنوان اين كه بى جا يا ناروا هستند، مورد انتقاد قرار دهيم؟... فرمان زمانى قابل توجيه است كه امر به انجام دادن كارى صحيح باشد، دستور اخلاقى وقتى خوب است كه رفتارى كه مقرر مى دارد، رفتارى مطلوب باشد: اظهار تنفر از يك شىء زمانى رواست كه آن شىء واقعاً نفرت آور باشد.»21

تا اين جا روشن شد كه احساس گرايى مى توانست وجود اختلاف هاى اخلاقى و نيز انگيزه اخلاقى را توجيه كند اما سرانجام چون به دامان نوعى فردگرايى و ذهنيت گرايى سقوط كرد، راه را بر عقلانيت در اخلاق بست. اين نقطه ضعف بزرگى براى آن ديدگاه به ارمغان آورد; نقطه ضعفى كه به نظر مى رسد شهودگرايى و طبيعت گرايى فاقد آن بودند. اين نقطه ضعف موجب شد كه افرادى همچون هير به تكاپو افتاده و نظريه غيرشناختى معتدل ترى را ارائه نمايند تا بتوانند با حفظ مزيت هاى احساس گرايى، نقاط ضعف آن را مرتفع سازند. ديدگاهى كه او مطرح مى سازد، توصيه گرايى است.

توصيه گرايى

به دنبال نظرياتى همچون شهودگرايى، امرگرايى و احساس گرايى، توصيه گرايى در فرا اخلاق مطرح شد. چهره بارز اين ديدگاه، هير است و تأكيد بيش تر نيز بر نظر و تقرير ايشان قرار دارد.

لوييس پويمن در توصيف توصيه گرايى هير مى نويسد: دو ويژگى اصلى نظريه اخلاقى هير عبارتند از: توصيه گرايى و تعميم پذيرى. وى در ديدگاه خود استدلال مغالطه طبيعت گرايانه را، كه از سوى مور بر عليه طبيعت گرايان مطرح شده بود، مى پذيرد و ديدگاه طبيعت گرايانه را غير موجّه تلقى مى كند و به تبع احساس گرايان، بين حقايق و ارزش ها تمايز قايل مى شود. از سوى ديگر، همانند احساس گرايان معتقد است كه ما نمى توانيم صدق و يا كذب را به گزاره هاى اخلاقى نسبت دهيم و ديگر اين كه، احكام اخلاقى ناظر به نگرش ها هستند، نه باورها. اما هير، بر خلاف احساس گرايان، تأكيد بر احساسات در باب تأييد و عدم تأييد (پسند و ناپسند) را به تأكيد بر نوعى خاص از حكم مى برد كه از يك سو، عنصرى توصيه اى در آن قرار دارد و از سوى ديگر، ويژگى تعميم پذيرى; يعنى وقتى به كسى مى گويند نبايد از صاحب خانه خود دزدى كنيد: اولاً، در آن عنصرى توصيه اى وجود دارد كه به شما ترك دزدى از صاحب خانه را توصيه مى كند. ثانياً، عنصرى به نام تعميم پذيرى دارد كه اقتضاى آن اين است كه در شرايطى مشابه هيچ كس نبايد دزدى كند و به واسطه اين ويژگى است كه حكمى كلى صادر مى شود كه همه بايد از آن پيروى و تبعيت كنند. در اين ديدگاه، زبان اخلاقى به اين معناست كه اگر حكمى اخلاقى صادر كرديم، نبايد صرفاً توصيه اى به ديگران باشد بلكه شرط لازم و كافى براى توجيه آن حكم اين است كه آدمى خودش را متعهد به انجام و رعايت آن اصل گرداند.22

در اين جا، نخست به تعريف توصيه گرايى مى پردازيم. سپس، دو عنصر توصيه اى بودن و تعميم پذير بودن احكام اخلاقى را بررسى مى كنيم و سپس، به نقاط قوت اين ديدگاه مى پردازيم و در پايان نيز نقدهايى را كه بر اين ديدگاه وارد شده است بيان مى كنيم:

تعريف توصيه گرايى

هير در تعريف توصيه گرايى مى گويد: «توصيه گرايى نظريه اى فرا اخلاقى در باب معناى گزاره هاى اخلاقى است كه مى گويد: «علاوه بر معناى توصيفى يا واقعى اى، كه گزاره هاى اخلاقى ممكن است داشته باشند، عنصرى توصيه اى در معناى آن گزاره ها وجود دارد كه به هيچ معناى توصيفى و واقعى هم ارز و هم معنا تحويل پذير نيست بلكه اين عنصر درصدد توصيه اعمالى خاص يا هدايت اعمال خاص مى باشد.»23 در اين تعريف، هير كاملاً در مقابل طبيعت گرايان قرار مى گيرد. زيرا طبيعت گرايان معناى توصيه اى گزاره ها و احكام اخلاقى را به معناى توصيفى آن ها تحويل مى بردند و مثلاً مى گويند: «خوب يعنى آنچه كه لذت آور است» و معتقد بودند كه ما مى توانيم از مقدمات توصيفى حكمى ارزشى و نتيجه اى اخلاقى استنباط كنيم. به نظر هير اين ديدگاه طبيعت گرايانه نيروى توصيه گرايانه و هدايت گرايانه گزاره هاى اخلاقى را از بين مى برد و يكى از مهم ترين منافعى كه وى براى ديدگاه و نظريه اش ادعا مى كند اين است كه اين نظريه نشان مى دهد كه چگونه يك حكم اخلاقى ضرورتاً با انتخاب وانجام فعل و صفت موجود در آن گزاره گره خورده است.24 به عبارت ديگر، چگونه انگيزه اخلاقى را تأمين مى كند و به اصطلاح مشكلى را كه طبيعت گرايى و شهودگرايى با آن مواجه بودند برطرف مى سازد. استدلالى كه غيرشناخت گرايان بر مطلب خود مى آورند به اين نكته اشاره دارد كه هر گاه مقدمات فاقد معناى ارزشى باشند، نتيجه آن مقدمات نمى تواند واجد معناى ارزشى باشد و آنچه كه در نتيجه وجود دارد، بايد در مقدمات نيز وجود داشته باشد: «اين نكته اغلب به صورت فنى ترى به عنوان اين كه هيچ مجموعه اى از مقدمات واقعى نمى تواند مستلزم نتيجه اى ارزشى باشد بيان مى گردد.»25

اما پرسشى كه در اين جا مطرح مى شود اين است كه آيا احكام و گزاره هاى اخلاقى كه داراى معناى ارزش و توصيه اى بودند، فاقد هرگونه معناى توصيفى اند؟ يعنى به اين دليل كه گزاره هاى توصيه اى و ارزشى به گزاره هاى توصيفى تحويل پذير نيستند و از گزاره هاى توصيفى استنتاج نمى شوند، بايد حكم كرد كه گزاره هاى اخلاقى فاقد هرگونه مضمون توصيفى اند؟ به عقيده هير قضيه از اين قرار نيست و ميان اين كه بگوييم گزاره هاى ارزشى از گزاره هاى توصيفى به دست نمى آيد و اين كه گزاره هاى اخلاقى فاقد معناى توصيفى اند تفاوت وجود دارد. به نظر هير «گزاره هاى اخلاقى بر خلاف اوامر، داراى محتوا و مضمون توصيفى يا واقعى اند.»26 هير با آوردن اين مطالب، نخست خود را از امرگرايانى همچون كارنپ جدا مى كند. زيرا به گمان امرگرايان، گزاره هاى اخلاقى اوامر محض اند و فقط انشاءطلب و خواست گوينده از آن ها به دست مى آيد و هيچ گونه توصيفى از واقعيت در آن ها وجود ندارد و در مرتبه بعد خود را از احساس گرايان همچون اير دور مى كند. زيرا ايشان احكام اخلاقى را صرف ابراز احساسات و انشاء تعجب و تنفر تفسير مى كردند، نه توصيف امرى واقعى. و در گام سوم، نظر استيونسن را نيز نمى پذيرد. زيرا به گمان استيونسن احكام اخلاقى صرفاً بيانگر طرز تلقى گوينده آن احكام است تا مخاطب را به مشاركت در اين طرز تلقى دعوت كند. اين حكم ارزشى تمايل و خواست گوينده در پذيرش يا اظهار نگرش خاص از جانب شنونده را ابراز مى كند.27

هير وجود عنصر توصيفى در گزاره ها و احكام اخلاقى را با ويژگى ديگر گزاره هاى اخلاقى، يعنى تعميم پذيرى مرتبط مى داند. البته در اين مورد در جاى خود توضيح بيش ترى خواهيم داد. به هر حال، هير در نظريه اخلاقى خود، احكام اخلاقى را داراى دو ويژگى معرفى مى كند: الف ـ توصيه اى بودن; ب ـ تعميم پذيرى. اكنون در اين مجال به اين دو مقوله توجه خواهيم كرد:

توصيه اى بودن گزاره هاى اخلاقى

هير در كتاب مقالاتى درباره نظريه اخلاقى مى گويد: «اگر به اين پرسش كه آيا به ارتش ملحق شوم يا خير؟ و اين سؤال كه آيا بايد به انقلابيون بپيوندم يا نه؟» پاسخ مثبت بدهيم، خود را متعهد به الحاق به ارتش و انقلابيون نموده ايم. اين ويژگى، گاهى توصيه اى بودن احكام اخلاقى معنا شده است. اگر در پاسخ به اين پرسش ها پاسخ مثبت داده و بگويم: «بله، من بايد به ارتش ملحق شوم،» و اين پاسخ را از روى صداقت اظهار كرده باشم و معناى كاملى از آن اراده كرده باشم; يعنى واقعاً هدف اين باشد كه بايد به ارتش ملحق شوم، آن گاه من بايد به ارتش ملحق شوم.»28 به نظر هير، اگر به پاسخ مذكور ترتيب اثر داده نشود، آن پرسش بى معنا خواهد شد و مثل اين است كه سؤال و پرسش مطرح نشده است.

هير اساس گفتار اخلاقى را در تأثير و ايجاد انفعال نمى داند. بلكه به عقيده ايشان، غرض توصيه و هدايت گرى به رفتارها و اعمال است. به عنوان مثال، وقتى به كسى مى گوييم: «بايد آن پول را بازگردانيد» صرفاً در پى آن نيستيم كه از وى بخواهيم كارى انجام دهد بلكه اساساً در صدد هستيم كه در پاسخ به پرسش او كه مى پرسيد: «چه كارى بايد انجام دهم» به او بگوييم: چه كارى را انجام دهد.

ويژگى توصيه اى بودن احكام اخلاقى اين است كه شخص مورد توصيه واقع شده، مى تواند از توصيه كننده دليل بخواهد و مى تواند آن ادله را بررسى كند و حكم كند كه آيا آن ادله كافى و صحيح هستند يا خير; زيرا توصيه گر در مقام جهت دهى و هدايت رفتار اوست و اين كار بدون دليل مناسب، بى معنا و غيرعقلانى است. بنابراين «كار گفتار اخلاقى، راهنمايى عمل است و يا به گفته هير "هدايت گرى" است.»29 هنگامى كه شخص اين حكم اخلاقى را پذيرفت، منطقاً به انجام دادن آن عمل متعهد شده است و اگر شخص آن عمل را انجام ندهد، در واقع حكم اخلاقى را نپذيرفته است.

تعميم پذيرى

خصوصيت دوم احكام اخلاقى از ديدگاه هير، تعميم پذيرى آن هاست. هير در تعريف تعميم پذيرى مى گويد: «هر كس كه حكمى اخلاقى ارائه مى كند، براى رهايى از رفتار و گفتار دوگانه مجبور است حكمى يكسان پيرامون همه مواردى كه داراى اوصافِ غيراخلاقى مشابه اند، ارائه دهد، هرچند افراد مورد قضاوت در آن احكام، نقش هاى گوناگون برعهده گرفته باشند. به عبارت ديگر، اين گفته كه دو مورد وجود دارند كه در همه ويژگى هاى غيراخلاقى عامشان باهم يكسانند، اما يكى از آن ها، ويژگى اى اخلاقى دارد و ديگرى اين ويژگى را ندارد، تناقض گويى است.»30

مقتضاى توصيه اى بودن احكام اخلاقى اين است كه شخصى كه حكم صادر مى كند و نيز شخصى كه آن را مى پذيرد، متعهد به رعايت آن احكام گردند. اما مقتضاى تعميم پذيرى اين است كه اگر در شرايطى خاص حكمى اخلاقى درباره كسى صادر كرديم و مثلاً گفتيم كه «بايد درباره او بدگويى كرد» اگر آن شرايط بر ديگر افراد از جمله خودمان صادق بود، نسبت به ديگران و از جمله خودمان نيز همان حكم را ارائه نماييم. به عبارت ديگر، ارائه دو حكم اخلاقىِ متفاوت براى افرادى كه در شرايط كاملاً مشابهى قرار دارند، بدين معنا كه يكى بايد كارى انجام دهد و ديگرى نبايد آن را مرتكب شود يا يكى بر او فعلى واقع مى شود كه ديگرى نبايد آن فعل بر او واقع شود، منطقاً ناسازگار است. البته، تشابه در موقعيت ها و شرايط، شامل ويژگى هاى شخصيتى، علايق و سلايق و... نيز مى گردد.

براى مثال دو نفر را در نظر بگيريد كه يكى از آنان آزار جسمى او را ناراحت مى كند و ديگرى نه، به گونه اى كه حتى در پى آزار ديدن است. اينجا چون نبايد به A آزار رساند، نمى توانيم به دنبال آن اين قضيه را نتيجه بگيريم كه نبايد به B آزار رساند. زيرا اين دو در شرايط مشابه قرار ندارند. درباره ناسزا گفتن و... نيز قضيه از اين قرار است.

به هر حال تعميم پذيرى مى گويد: اگر من براى خودم اين مجوز اخلاقى را قايل شدم كه در حق شخص ديگرى بدگويى كنم، بايد به او نيز حق بدهم كه درباره من بدگويى كند. البته، اگر در شرايطى كاملاً مشابه قرار داشته باشيم، هيچ فرقى نمى كند كه قربانى چه كسى است و عامل كيست. يك حكم اخلاقى بايد در تمام امور مشابه، يكسان عمل كند.

همان گونه كه پيش تر گفتيم، هير معناى توصيفى گزاره هاى اخلاقى را با خاصيت تعميم پذيرى آن گزاره ها گره مى زند. وى در مقاله توصيه گرايى مى نويسند: «اگر گزاره هاى اخلاقى در اين معنا تعميم پذير باشند، بناچار نيازمند كاركردى توصيفى به عنوان بخشى از معنايشان مى باشند; زيرا كسى كه چنين گزاره اى را مى رساند، بايد فكر كند كه اوصاف اخلاقى آن موقعيتى كه درباره آن موقعيت گزاره اخلاقى ساخته شده است مطابق با اصلى كه در تمام موقعيت هاى مشابه قابل استفاده است، عارض بر اوصاف غيراخلاقى آن موقعيت مى شوند. اين عروض علت ساخت آن گزاره اخلاقى است. بنابراين، گفته مى شود حقايقى وجود دارد كه توجيه كننده گزاره هاى اخلاقى اند و اين گزاره ها نيازمند معنا يا محتوايى واقعى و توصيفى اند.»31

تا اينجا روشن شد كه ديدگاه هير هرچند ديدگاهى غيرشناختى است، اما به دليل اين خاصيت تعميم پذيرى كه توجيه احكام اخلاقى را منوط به اوصاف و حقايق غيراخلاقى مى كند، معتدل ترين نظريات غيرشناختى است. در اين قسمت، به بررسى نقاط قوت اين ديدگاه مى پردازيم:

نقاط قوت توصيه گرايى

اجمالاً، نقاط قوت توصيه گرايى را مى توان در سه محور بيان كرد:

الف. تبيين انگيزه اخلاقى;
ب. توجيه وجود اختلافات اخلاقى;
ج. تبيين معقوليت احكام اخلاقى و عينيت تفكر اخلاقى.

الف. تبيين انگيزه اخلاقى: همان گونه كه بيان شد، يكى از مهم ترين اشكالاتى كه بر نظريات طبيعت گرايانه و نيز شهودگرايانه مطرح است، تبيين انگيزه اخلاقى است. غير شناخت گرايان معتقدند با كنار هم گذاشتن مقدماتى مربوط به واقع، نمى توان كسى را وادار و ترغيب به انجام كارى كرد: «در استدلالى با مقدمات واقعى و نتيجه اى ارزشى، مقدمات صرفاً معناى توصيفى خواهند داشت. اما نتيجه علاوه بر معناى توصيفى، معناى ارزشى نيز خواهد داشت.»32 به هر ترتيب، اين مشكلى است كه شناخت گرايان با آن مواجه هستند و بايد آن را چاره سازند. هير نيز براى حلّ اين مسأله، از همان آغاز غيرشناختى بودن گزاره هاى اخلاقى را مطرح مى سازد و عنصر توصيه اى بودن را در آن ها برجسته جلوه مى دهد: «نظريه توصيه گرايى مدعى است كه گزاره هاى اخلاقى، عنصرى از معنا دارند كه واجد عملكردى توصيه اى يا هدايت گرى اعمال است.»33 اين عنصر اساساً فاقد مضمونى توصيفى است و خبر از عالم واقع نمى دهد. اما اين خاصيت را دارد كه اعمال و رفتار ديگران را هدايت مى كند و يا اين كه ديگران را به عملى فرا مى خواند (= توصيه گرى مى كند) و شخص به صرف اين كه اين گزاره و حكم را اظهار مى دارد يا مى پذيرد، خود را متعهد به رعايت آن و عمل براساس آن مى كند و اين نيست جز داشتن انگيزه براى فعل اخلاقى. هير در اينجا بدون اين كه شكاف ميان دانش و ارزش را ناديده بگيرد و بدون اين كه محتوا و مضمون و عنصر توصيفى گزاره هاى اخلاقى را از بين ببرد، مدعى است كه انگيزه اخلاقى در ضمن توصيه گرايى تأمين مى شود و مسأله ترغيب به سوى عمل محقق مى گردد.

ب. توجيه وجود اختلافات اخلاقى: همان گونه كه گذشت، شهودگرايان با اين اشكال مواجه هستند كه اگر احكام اخلاقى مبتنى بر اصول بديهى اند و همه آدميان مى توانند از باب بداهت ذاتى به آن نائل آيند، چرا تا اين حد ميان انسان ها اختلافات اخلاقى وجود دارد؟ و چرا اخلاقيات آدميان تا اين اندازه با هم متفاوت است؟ ملاحظه شد كه امرگرايان و احساس گرايان با ارائه نوعى فردگرايى به زعم و گمان خود، مشكل را حل كرده اند اما هير راه حل ديگرى در پيش مى گيرد. هير هر گزاره اخلاقى را داراى دو محتوا و مضمون توصيه اى و توصيفى قلمداد مى كند كه عنصر توصيه اى، محتواى اصلى آن را تشكيل مى دهد. محتواى توصيه اى، نقش هدايت گرى اعمال را برعهده دارد. اما محتواى توصيفى به عنوان معيار، قاعده، اصل و دليل براى محتواى توصيه اى شناخته مى شود. البته، اين محتواى توصيفى نيز حالتى نسبى دارد كه از يك قوم به قوم و گروه ديگر متفاوت است. اين تفاوت در اصول، ادله، قواعد و معيارها موجب تفاوت در احكام و گزاره هاى اخلاقى مى شود. و لذا اختلافات اخلاقى امرى موجه و معقول مى نمايد.

ج. تبيين معقوليت احكام اخلاقى و عينيت تفكر اخلاقى: يكى از نقاط ضعفى كه احساس گرايان و امر گرايان با آن مواجه اند، ناتوانى آنان در ارائه مفهومى عينى و معقول از احكام و گزاره هاى اخلاقى است. زيرا آنان به يكباره اخلاق و احكام اخلاقى را ذهنى و قائم به فرد معرفى مى كنند كه بر تمايلات، نگرش ها و احساسات متكى است. اما هير و توصيه گرايان سعى مى كنند كه اين نقيصه را بر طرف سازند و اخلاق و احكام اخلاقى را به معنايى خاصى عينى قلمداد كنند و معقوليت آن را نشان دهند. هير در بيان اين مطلب مى گويد: «بر خلاف ظواهر امر، توصيه گرايى هنگامى كه درصد تأسيس معقوليت و عينيت تفكر اخلاقى است، منافع بيش ترى از نظريات توصيف گرايانه در پى دارد. عينيت را شايد بتوان به عنوان قابليت پذيرش از سوى تمام متفكرانِ عاقل تعريف نمود. به اين ترتيب، همه توصيف گرايان ناگزيرند كه با توسل به اعتقادات اخلاقى اى كه به طور كلى مورد پذيرش قرار گرفته و ممكن است از فرهنگى به فرهنگ ديگر متفاوت باشند، تكيه كنند و يا بر معناى واژگان و كلماتى كه ارزش هاى مبتنى بر فرهنگ در آن ها نهاده شده است، متوسل شوند. تنها توصيه گرايان مى توانند صرفاً بر منطق گزاره هاى اخلاقى، كه در ميان فرهنگ ها ثابت است، تكيه كنند. آنان مى توانند همچون كانت بپرسند: آدمى چه چيزى را مى توانند به عنوان قانونى عام، كه براى هر كس در هر مرتبه اى قابل تمسك و استفاده است، تلقى كند؟ در پاسخ به اين پرسش، متفكران عاقل بر اصولى كه شرايطى صدق گزاره هاى اخلاقى را بيان مى كند توافق خواهند داشت; اصولى كه قابل پذيرش از جانب همه متفكران عاقل است و تنها متكى بر منطق و حقايق غيراخلاقى است. اين طريق تنها راه حفظ عينيت وابسته به فرهنگ بودن و صدق گزاره هاى اخلاقى است.»34

همان گونه كه ملاحظه شد، هير عينيت داشتن را به معناى قابليت پذيرش از سوى همه متفكران عاقل تعريف مى كند و اين ويژگى را تنها براى توصيه گرايى لحاظ مى كند. زيرا به زعم وى توصيه گرايى است كه بر منطق گزاره هاى اخلاقى كه در ميان تمام فرهنگ ها ثابت است و تمام متفكران عاقل آن را مى پذيرند، تكيه دارد. اما در باب معقوليت احكام اخلاقى اين نكته لحاظ شده است كه آدمى آماده است با استفاده از محتواى توصيفى احكام اخلاقى خود استدلال كند و مخاطب نيز براى پذيرش آن احكام مى تواند تقاضاى دليل نمايد.

ارزيابى و نقد توصيه گرايى

پس از توصيفى اجمالى از سير منطقى زمينه هاى پيدايش نظريه توصيه گرايى و نيز اركان و عناصر اين نظريه و نيز نقاط قوت آن، اينك ارزيابى كوتاهى از اين نظريه ارائه مى كنيم.

1. اولين اشكالى كه به طور طبيعى به اين ديدگاه وارد مى شود اين است كه گزاره هاى اخلاقى صرفاً گزاره هاى الزامى نيستند بلكه بعضى از آن ها گزاره هاى ارزشى و بعضى نيز بيانگر وظيفه اند. خلاصه اين كه منحصر كردن گزاره هاى اخلاقى به الزامات و بايد و نبايدها چندان موجّه نيست. مگر اين كه دليلى ارائه شود كه نشان دهد ساير گزاره ها به گزاره هاى الزامى بازمى گردند. كه البته به اين بحث در آثار هير و توصيه گرايان پرداخته نشده است. ناول اسميت (Nowell Smith) در عبارتى كه به طور كامل مورد پذيرش ما نيست مى آورد: «كلماتى كه فلاسفه اخلاق به ويژه با آن سرو كار دارند... نقش هاى مختلفى ايفا مى كنند. آنان براى بيان سليقه ها، پسندها، براى بيان تصميم ها و انتخاب ها، براى انتقاد، براى درجه بندى، براى ارزيابى، براى توصيه، براى توبيخ، براى اخطار، براى اقناع و منصرف كردن، براى تحسين و تشويق و مؤاخذه، براى شناساندن قواعد و جلب توجه به آن ها و بى شك براى بسيارى كارهاى ديگر به كار گرفته مى شوند.» 35

بنابراين، اگر بخواهيم توصيه گرايى را بپذيريم، بايد توجيهى مناسب براى ساير گزاره هاى اخلاقى كه در آن ها توصيه اى ديده نمى شود، ارائه كنيم و نشان دهيم كه گزاره هاى ارزشى به گزاره هاى الزامى بازمى گردند، كارى كه ظاهراً در اين قسمت ديده نشده است.

2. اگر چه هير مدعى است كه نظريه توصيه گرايى وى عينيت اخلاق و تفكر اخلاقى را بيش از نظريات توصيف گرايانه تأمين مى كند،36 اما به شهادت بسيارى از جمله شك گراى مشهور جى. ال. مكى، اين ديدگاه عينى بودن ارزش هاى اخلاقى را از بين برده و نوعى ذهنيت گرايى را حاكم كرده است.

توضيح اين كه، تا پيش از قرن بيستم، همان گونه كه گفته شد، تفكر غالب بر عينى بودن ارزش هاى اخلاقى استوار بود. از باب مثال، در انديشه افلاطون و براساس ديدگاه مثالى ايشان، مثالى تحت عنوان «خوب» وجود داشت كه اين مثال حقيقتى فراذهنى و ازلى تصور مى شد و آدميان با طى مراحل خاصى به آن مثال نايل مى آمدند و با رسيدن به آن مثال، رفتار فرد كاملاً تغيير كرده و هرگونه رفتار خلاف ترك مى شد. به عبارت ديگر، ارزش هاى اخلاقى جزيى از اجزا و عناصر عالم تلقى مى شوند.37و به تعبير كانت، به سوى عقل عملى سوق داده مى شود و مبنا و مأخذ تمام تصورات اخلاقى را به نحو كاملاً «پيشينى» در عقل مى داند. 38 و به تعبير سيجويك اخلاق را به عنوان علم مطالعه رفتار در نظر مى گيرد. به هر حال، ايشان از آنجا كه معناى توصيفى مفاهيم و گزاره هاى اخلاقى را كم رنگ جلوه مى دهد و معتقد است كه جنبه توصيه اى اين احكام قوى تر است و او اين گزاره ها را اولاً و بالذات، بيانگر حقيقتى عينى در عالم تلقى نمى كند بلكه آن ها را بيانگر توصيه هاى شخص گوينده مدنظر قرار مى دهد.

لازم به ذكر است در عبارتى كه مكى از هير نقل مى كند مى نويسد: «ار. ام. هير گفته است كه وى نمى داند مقصود از «عينيت ارزش ها» چيست و كسى را هم پيدا نكرده است كه بداند منظور از اين مطلب چيست؟»39 و نيز در ادامه مى نويسد: «هير مطلب خود را اين گونه خلاصه مى كند: «عالَمى را تصور كن كه در آن ارزش هاى اخلاقى عينى وجود دارد و عالمى را نيز فرض كن كه در آن چنين ارزش هاى عينى اى ناديده گرفته شده است و به خاطر داشته باش كه مردمان هر دو عالم با امورى مشابه سر و كار دارند. اكنون، ]بايد گفت:[ در حالات ذهنى آن افراد نسبت به اشيا و امور مذكور تفاوتى وجود ندارد، مگر اين كه در يك جامعه، ارزش عينى وجود دارد و در جامعه ديگر، ارزش عينى وجود ندارد.»40

آنچه از اين عبارت به دست مى آيد اين است كه هير اعتقادى به وجود ارزش هاى اخلاقى عينى در عالم ندارد و آن ها را ناديده مى گيرد. حال آن كه، ارزش ها امورى عينى اند، البته، به معنايى خاص كه در نظريه مختار به آن خواهيم پرداخت و خواهيم گفت كه عينيت ارزش ها همانند عينيت معقولات ثانيه فلسفى است. و صد البته عالمى كه در آن ارزش هاى اخلاقى عينى مفروض است با عالمى كه اين گونه نيست تفاوت هاى بى شمارى دارد و به طور قطع، حالات ذهنى افراد موجود در آن با يكديگر متفاوت مى باشد.

ممكن است گفته شود كه عينيت ارزش هاى اخلاقى از طريق تعميم پذيرى حاصل مى شود، در پاسخ بايد گفت: «شخصى مى تواند احكام توصيه اى و يا تأييدهاى خود از افعال و اعمالش را تعميم بخشد، يعنى توصيه ها و تأييدهاى خود را براى تمام موقعيت هاى مشابه تجويز كند حتى در آن جا كه خود نيز به طور متفاوتى درگير است و يا اين كه، اصلاً خود داخل آن موقعيت ها نيست. ولى با اين حال معتقد باشد كه اين توصيه كردن و تأييد كردن چيزى بيش از فعاليت هاى (فردى و شخصى) او نيست.»41 به عبارت ديگر، اين توصيه كردن متكى بر امرى عينى نيست و صرفاً شخص بنابر اميال و سلايق ذهنى خود چنين توصيه و تأييدى را مطرح كرده است. بنابراين، عينيت ارزش هاى اخلاقى را نيز نمى توان از طريق تعميم پذير بودن احكام اخلاقى به اثبات رساند.

حاصل آن كه نظريه هير عينيت احكام و ارزش هاى اخلاقى را ناديده مى گيرد و آن ها را تا حد توصيه هايى در جهت هدايت رفتار ديگران تنزل مى دهد. هرچند كه مدعى است در كنار اين معناى توصيه اى، معنايى توصيفى نيز، مطابق با توضيحى كه گذشت، وجود دارد، ولى ميان اين ادعا و پذيرش ارزش هاى اخلاقى عينى فاصله فراوانى وجود دارد. چيزى كه (= وجود ارزش هاى اخلاقى عينى) در جاى ديگر وى منكر آن مى باشد.

3. نقد ديگرى كه بر اين نظريه وارد است اين است كه اصل تعميم پذيرى ايشان، بسيار ناكارامد و عجيب است. زيرا در برخى از موارد به نظر مى رسد كه نظام اجتماعى يك جامعه، نظام اخلاقى آن جامعه نيز تلقى مى گردد. از سوى ديگر، مشاهده مى كنيم كه همان نظام اخلاقى، احكامى را براى افراد داخل اجتماع خود صادر مى كند كه براى افراد خارج از آن در نظر نمى گيرند و يا به عكس. از باب مثال، آزار و اذيت افراد خارج از جامعه را خوب مى داند ولى اين كار را درباره مردمان داخل جامعه خود روا نمى دارد. بدين ترتيب، اين نظام اخلاقى، تمايلى از خود براى تعميم دادن احكام اخلاقى نشان نمى دهد. ولى با اين حال، نظام اخلاقى معتبرى تلقى مى گردد.

ممكن است گفته شود: اين نظام ها نيز تعميم پذيرى را قبول دارند و اتفاقاً بسيار خوب هم به آن عمل مى كنند زيرا معتقدند: درون جامعه بودن يا نبودن جزو شرايطى است كه در ذيل تعميم پذيرى آمده است. چون در تعميم پذيرى قيد شده است كه آدمى بايد آماده باشد كه احكام را در شرايط مشابه جريان دهد. به عبارت ديگر، افراد داخل جامعه و افراد خارج از آن جامعه در شرايط مشابهى قرار ندارند.

از اين پاسخ، نقد ديگرى بر تعميم پذيرى مطرح مى شود و آن عبارت از اين است كه منظور از شرايط مشابه چيست؟ آيا تشابه در موقعيت هاى اجتماعى موردنظر است يا خصوصيات فردى و يا...؟ به هر حال، ابهام سراسر اين مطلب را فرا گرفته است و هر انديشمند و متفكرى مى داند كه تعيين قيد شرايط مشابه، در حقيقت بازگذاشتن راه براى ورود هزاران قيد و شرط براى جريان پيدا كردن احكام اخلاقى است كه نتيجه اى جز ترك و رها كردن احكام اخلاقى ندارد. زيرا آدمى در هر زمان و مكان، حالت و شرايط منحصر به فردى دارد كه حتى خود او نمى تواند آن شرايط را دوباره در موقعيت ديگرى داشته باشد. بدين ترتيب، احكام اخلاقى، احكامى جزيى و منحصر به فرد هستند كه برخلاف مقصود هير مى باشند و منظور هير را برآورده نمى سازند.

4. خانم فيليپافوت يكى از قوى ترين منتقدان توصيه گرايى هير است و انتقاداتى را بر وى وارد كرده است.42 ايشان در يكى از مهم ترين انتقادات خويش مى آورد: به صرف اين كه يك حكم و يك قاعده اى، حالت توصيه اى به خود گرفت و در ضمن گوينده آن مايل بود كه آن حكم، حكمى عام براى تمام مصاديق در شرايط مشابه تلقى شود، آن حكم و قاعده قاعده اى اخلاقى نمى گردد. براى مثال، اگر شخصى بگويد: در زير نور ماه نبايد به خار پشت نگاه كرد و نگاه كردن به خارپشت در زير نور ماه خطاست. در اينجا شخص علاوه بر توصيه اى بودن تمايل دارد كه اين حكم حكمى عام گردد. آيا پذيرفتنى است كه بگوييم: اين حكم، حكمى اخلاقى است؟ به طور حتم پاسخ منفى است و صرف توصيه اى بودن و تعميم پذيرى براى اخلاقى بودن يك حكم كفايت نمى كند.

جمع بندى و نتيجه گيرى

با توجه به مطالبى كه گذشت هرچند نمى توان برترى توصيه گرايى هير را بر اسلاف خويش، يعنى امرگرايى و احساس گرايى، ناديده گرفت اما وجود مشكلات فراوان همچون از بين بردن پايگاه عينى احكام اخلاقى و آوردن قيود و شرايطى همچون تعميم پذيرى و... براى احكام اخلاقى، اين رويكرد را ناكافى و ناكارآمد مى گرداند. شايد همين نقاط ضعف چشمگير است كه هير را تنها حامى جدى توصيه گرايى گردانيده است و ديگر انديشمندان چندان توجهى به آن نكرده اند.


  • پى نوشت ها

    1. Meta Ethies, Second order Ethies, Analytical Ethics

    2. See: Prescriptivism; R.M. Hare, Routledge Incyclopedia of philosophy; Routledge Inc. 1998, V. 7 p. 667

    3ـ ر. ك. ديويد مك ناوتن، بصيرت اخلاقى، محمود فتحعلى، مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى (ره)، قم، 1380، ص 41ـ42 و...

    4. Jonatan Harrison, Ethical Objectivism; The Encyclopedia of Philosophy; ed: paul Edwards, Macmillan publishing Co. NewYork, 1972. V.3 p.71

    5ـ فرانكنا، فلسفه اخلاق، هادى صادقى، طه، 1376، ص 205 ـ208

    6ـ ر. ك: ج. وارنوك، فلسفه اخلاق در قرن حاضر، صادق لاريجانى، مركز ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1368، ص 9ـ12

    7ـ ر. ك: فرانكنا، فلسفه اخلاق، ص 206

    8ـ ر. ك: آر. اف. اتكينسون، درآمدى به فلسفه اخلاق، سهراب علوى نيا، مركز ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1370، ص 100 ـ101

    9ـ ر.ك: فرانكنا، فلسفه اخلاق، ص 215ـ 216

    10ـ همان، ص 216ـ217 و نيز ر. ك: فلسفه اخلاق در قرن حاضر، ص 18ـ19

    11ـ فلسفه اخلاق در قرن حاضر، ص 21 ـ 22

    12ـ همان، ص 27 و نيز جزوه درسى استاد ديوانى، ص 41 ـ 42

    13ـ ر. ك: آلن. اف. چالمرز، چيستى علم، سعيد زيباكلام، سمت، تهران، 1378، ص 9، 10، 50، و نيز: فلسفه اخلاق در قرن حاضر، ص 25

    14ـ ر. ك: فلسفه اخلاق در قرنِ حاضر، ص 26

    15ـ بصيرت اخلاقى، ص 41

    16. language, Truth and logic, A.J Ayer, NewYork, 1952. p.107

    17ـ ر. ك: فرانكنا، فلسفه اخلاق، ص 221 ـ222

    18. see: Essay on Maral Realism; The Mony Moral Realisms; Geoffrey Sayre Mccord; Cornell University press; First published; 1988, p. 8

    19ـ فلسفه اخلاق در قرن حاضر، ص 30

    20ـ بصيرت اخلاقى، ص 47

    21ـ فلسفه اخلاق در قرن حاضر، ص 26 ـ 27

    22. Ethical theory: Classical and contemporary readings; ed. by: louis p. Pojman second edition; Wadsworth Publishing Company, 1994. P. 428

    23. Hare, prescriptivism, Routledge Encyclopedia of philosophy; ed: Edward Craig; Routledge; 1998; NewYork V.7. p667

    24. Theories of Ethics, ed. by: philippa foot, Inroduction, Oxford University press Inc. NewYork, 1988; P.6

    25ـ بصيرت اخلاقى، ص 59

    26. Hare Ibid p. 668

    27. Theories of Ethics; pp. 6-7

    28. R. M. Hare; Prescriptivism: The structure of Ethics and Morals; Ethical Theory; ed. by: Louis p. Pojman; p. 430

    29ـ فلسفه اخلاق در قرن حاضر، ص 41

    30. R. M. Hare; Universalizability; Encyclopedia of Ethics, ed. by: L. Becker, NewYork: Garland Publishing Company. V.2p. 1258- 1261

    31ـ ر. ك. به: منابعى كه تاكنون از هير معرفى كرده ايم.

    32ـ بصيرت اخلاقى، ص 59

    33. R. M. Hare; Prescriptivism, Ibid, p 667.

    34. I bid p.670

    35ـ فلسفه اخلاق در قرن حاضر، ص 52

    36. R. M. Hare; Prescriptivism, Routledge Encyclopedia of philosophy; Ibid p. 679

    37ـ براى مطالعه بيش تر درباره نظريه مُثُل ر. ك. به: راسل، برتراند، تاريخ فلسفه غرب، نجف دريابندرى، نشر پرواز، تهران، 1365، ص 194ـ205

    38ـ ر. ك. به: همان، ص 972

    39. J.L. Mackie; Ethics: Inventing Right and Wrong Harmonds worth: Penguin, 1977, p.21

    40. Ibid

    41. David Copp; Meta ethics; Encyclopedia of Ethics, V.1, p.791

    42. For ferther reading see: Foot, philippa. Virtues andVices. Berkeley: University of California press, 1978. and see: Theories of Ethics; ed. by: philippa Foot; Oxford Univirsity press Inc. NewYork, 1988.