اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح

 

اشاره

در ادامه مباحث اخلاقى استاد مصباح يزدى، در اين شماره نيز شرح بخش ديگرى از خطبه هاى اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه را به محضر اهل معرفت تقديم مى داريم: «اوصيكم عباداللّه بتقوى الله و احذّركم اهل النفاق فانهم الضالّون المضلّون و الزالّون و المزلّون و يتلوّنون الوانا و يفتنّون افتنانا.»1

تفاوت منافقان زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) با منافقان زمان اميرالمؤمنين(عليه السلام)

انسان اگر با دقت به فرمايشات اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه، كه عمدتاً در دهه سوم وفات رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) ايراد شده است، نظر بيفكند در برخى از موارد دچار تعجب مى گردد; زيرا آن حضرت در جاى جاى اين اثر گرانسنگ تعابيرى را نسبت به بعضى افراد و گروه هاى منافق زمان خود به كار برده اند كه درك آنان براى امثال ما شايد به آسانى ممكن نباشد. در زمان خود پيامبر نيز كسانى بودند كه به معرفى قرآن منافق ناميده مى شدند و حتى يك سوره نيز درباره آن ها نازل گرديده بود. هنگامى كه سخن از منافقان زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ميان مى آيد، معمولا تنها نام افراد معدودى همچون عبدالله بن اُبىّ و چند نفر از طرفداران و افراد اهل قبيله وى، در ذهن ما نقش مى بندد، اما آيا واقعاً يك شخص با دار و دسته هفت يا هشت نفرى او اين قدر اهميت دارد كه لازم باشد قرآن آيات فراوان و حتى يك سوره مستقل را به وصف آنان اختصاص دهد؟! از ظاهر امر چنين برمى آيد كه هيچ گونه تناسبى بين حجم فراوان اين آيات با تعداد انگشت شمارى از منافقان، كه در زمان پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) شناخته شده اند، وجود ندارد. در بسيارى از آيات خطاب به پيامبر آمده است كه اگر خداى متعال اراده مى فرمود منافقان را به تو و يا به مردم معرفى مى نمود. در يك آيه نيز خطاب به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) چنين آمده است كه شما برخى افراد را با توجه به لحن كلامشان فى الجمله مى شناسى: «و لتعرفنّهم فى لحن القول.» (محمد: 30) بنابراين، معلوم مى شود كه اين آيات، تنها درباره چند نفر از منافقان زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)نازل نشده اند، بلكه به جريانى گسترده اشاره دارند ; يعنى يك طيف وسيعى از مردم كه خودشان را در ظاهر مسلمان قلمداد مى كردند، به مسجد مى آمدند و در نماز جماعت شركت مى كردند، اما در واقع، منافق بودند. عامل بيش تر بلاها و گرفتارى هايى كه پس از رحلت رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)دامنگير جامعه اسلامى شد و هنوز هم مسلمانان در آتش آن مى سوزند، منافقان بودند. بحث تاريخى در اين زمينه، مستلزم كار وسيع و گسترده اى است كه در اين مجال نمى گنجد، اما مى توان به برخى از مظاهر نفاق در جهان اسلام، كه ريشه در تاريخ صدر اسلام دارند، اشاره نمود.

امروز ما شاهد هستيم كه هر از چند گاهى در كشور اسلامى پاكستان تعداد زيادى از شيعيان به دست گروهى به نام «سپاه صحابه» بى رحمانه ترور مى شوند. انگيزه افراد اين گروه از كشتن شيعيان اين است كه مى گويند: چون شيعيان با اصحاب پيامبر خوب نيستند و به ايشان بد مى گويند، پس كافرند، از اين رو، خونشان هدر است. آنان عقيده دارند كه نه تنها خون شيعيان هدر است، بلكه كشتن آنان، حتى اگر در حال عزادارى و يا نماز باشند، نيز واجب است! آنان براى اثبات حقانيت خود و اين ادعا كه همه اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) بايد مورد احترام باشند، به يك روايت جعلى استناد مى كنند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمودند: «اصحابى كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»; اصحاب من همچون ستارگان آسمان هستند، به هر كدامشان اقتدا كنيد هدايت مى شويد! آنان از اين روايت جعلى چنين برداشت مى كنند كه چون بين ستارگان فرقى نيست، لذا بين ـ مثلا ـ حضرت على(عليه السلام) و معاويه نيز تفاوتى وجود ندارد، هر دو از صحابه پيامبرند! تعريف ايشان از صحابه اين است كه هركس پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديده يا سخنى از آن حضرت شنيده باشد، از صحابه است! بر اين اساس، آنان معتقدند تقليد كردن از صحابه نه تنها جايز است، بلكه مخالفت با آنان حرام است و گناهى نابخشودنى.

از نظر ايشان شأن و منزلت اميرالمؤمنين(عليه السلام) با معاويه و عمروعاص مساوى و در يك سطح است. اين مشكل و انحراف فكرى از آن جا به وجود آمد كه عده اى به اين اعتبار كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديده و يا سخنى از آن حضرت شنيده اند، خواستار احترام ويژه، همانند حضرت على(عليه السلام) از سوى مردم شدند. آنان مى گفتند: كسى حق ندارد به ما بد بگويد; زيرا پيامبر(صلى الله عليه وآله) خود فرمودند هركس از صحابه من تقليد كند، راه هدايت پيموده است!

اين حديث كه مورد استناد آنان قرار مى گيرد، اولا، معتبر نيست و سندى ندارد. ثانياً، به فرض اگر معتبر هم باشد، عام نيست و قابل تخصيص است. علاوه بر اين، خود رفتار صحابه به گونه اى نبود كه اين معنا از آن مستفاد شود; آنان همديگر را تكفير مى كردند و با يكديگر مى جنگيدند. آن طور كه برخى از مورّخان نقل مى كنند بيش از صد هزار نفر از مسلمانان در جنگ آنان كشته شدند. جعل اين حديث و ترويج اين فرهنگ از سوى منافقان، كه نوعى فرهنگ تساهل و تسامح بود، بدين منظور صورت گرفت كه كسانى بتوانند خودشان را در جامعه اسلامى موجّه و محترم نشان دهند تا در پرتو اين احترام، اهداف پليد خود را عملى سازند. اگر مسلمانان هوشيار بودند و سعى مى كردند منافقان را بهتر بشناسند; يعنى حركت هاى سياسى زمان پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و پس از آن را مى شناختند، به اين بلا مبتلا نمى شدند. اگر ما اكنون پس از گذشت چهارده قرن از ظهور اسلام شاهد كشتار ده ها و صدها شيعه بى گناه، آن هم در حال نماز و يا عزادارى هستيم، ريشه آن را بايد درعملكرد منافقان جستوجو نماييم. منافقان اين حديث ساختگى را بر سر زبان ها انداختند تا از اين طريق بتوانند در جامعه اسلامى نفوذ كنند و حرف خودشان را به كرسى بنشانند.

همان گونه كه اشاره شد، منافقان زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) فقط در افرادى همچون عبدالله بن ابىّ و تعداد اندكى از طرفداران وى خلاصه نمى شدند، آن ها اين قدر اهميت و ارزش نداشتند كه اين همه آيه و حتى يك سوره مستقل درباره شان نازل شود. در سوره توبه به چند نفر از ايشان، كه اهل نفاق بودند، اشاره شده است: «و على الثلاثة الذين خلفوا» (توبه: 118) شواهدى در دست است كه منافقان زمان پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) قابل شناخت بودند، اما در زمان اميرالمؤمنين(عليه السلام) حتى اين اندازه هم زمينه براى شناساندن منافقان وجود نداشت; زيرا مردم، حضرت على(عليه السلام)را با منافقان مساوى قرار مى دادند. اگر منافقان زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست كم به ظاهر هم براى آن حضرت احترام قايل بودند و به ايشان مى گفتند: تو رسول خدا هستى و ما از شما اطاعت مى كنيم (منافقون: 1)، اما درباره اميرالمؤمنين(عليه السلام) اين حالت وجود نداشت. اين جا بود كه حضرت على(عليه السلام) با دلى پر خون مى فرمودند: كار من به آن جا رسيده است كه مرا در رديف معاويه قرار مى دهند; مى گويند: على يكى، معاويه هم يكى.

آيا اين ضعف بينش مردم در زمينه شناخت دشمنان دين و منافقان فقط مخصوص زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و حضرت على(عليه السلام)بود، يا اين كه امروز هم مردم مسلمان به اين ضعف فكرى مبتلا هستند؟ متأسفانه خوش باورى هاى برخى متدينان و حسن ظنّى كه آنان نسبت به ديگران دارند، بعضاً موجب سوء استفاده منافقان گرديده است. درست است كه نظام تربيتى اسلام از مؤمنان مى خواهد كه نسبت به ديگران حسن ظن داشته باشند، اما در مقابل، به آنان توصيه مى كند كه فريب ظواهر را نخورند و فراست و كياست داشته باشند. «المؤمن كيّس»; مؤمن بايد زرنگ و هوشيار باشد. مؤمن نبايد به صرف شعارها و سخنان فريبنده اى كه ديگران سر مى دهند، دنبال رو آنان باشد. مؤمن بايد دشمن شناس و جريان شناس باشد، تا فريب منافقان را نخورد.

دليل عدم معرفى منافقان از سوى حضرت على(عليه السلام)

سؤالى كه ممكن است در اين جا مطرح شود اين است كه چرا اميرالمؤمنين(عليه السلام)صراحتاً منافقان زمان خود را به مردم معرفى نكردند؟ در پاسخ به اين سؤال بايد بگوييم كه اگر آن حضرت درصدد معرفى منافقان برمى آمدند، شايد همان طرفداران اندك خود را نيز از دست مى دادند; زيرا ممكن بود مردم ساده انديش به ايشان خرده بگيرند كه چرا ـ مثلا ـ به صحابه پيامبر بد مى گويد و آنان را جزو منافقان به حساب مى آورد; يعنى همان معامله اى كه امروز با شيعيان اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى كنند، آن روز نيز با خود حضرت مى كردند. كار حضرت على(عليه السلام) از اين لحاظ از خود پيامبر(صلى الله عليه وآله) هم سخت تر بود. يكى از دلايل مظلوميت اميرالمؤمنين(عليه السلام) همين مسأله است. درست است كه منافقان زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) گاهى اوقات فرمايشات آن حضرت را ناديده مى گرفتند، اما همين كه متوجه مى شدند سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) از وحى است، سكوت اختيار مى كردند. به بيان ديگر، وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمودند به من وحى نازل شده است، ديگر كسى در جامعه اسلامى به راحتى نمى توانست آن را انكار نمايد. گاهى اوقات كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) امر و نهى مى فرمودند، برخى از منافقان از حضرت مى پرسيدند: آيا اين سخنان را كه بر زبان جارى مى سازى از خودت است يا از وحى؟ همين كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمودند از وحى است، آنان براى حفظ وجهه اسلامى خود هم كه شده بود، به ناچار آن را مى پذيرفتند. اما قضيه در زمان حضرت على(عليه السلام) به گونه اى ديگر بود. اگر از اميرالمؤمنين سؤال مى كردند اين سخنانى كه مى گويى كلام وحى است يا از خودت مى باشد، اگر حضرت مى فرمود: وحى است، مى گفتند: ادعاى نبوت كرده اى، كافر شده اى، اگر هم مى فرمود: از خودم گفته ام، مى گفتند: نظر خودت براى خودت حجت است و براى ما اعتبارى ندارد! در آن شرايط چه كسى مى توانست اثبات كند كه الهامى كه به ولى خدا و امام معصوم مى شود نظير وحى نبوى است؟ اگر به حضرت على(عليه السلام)وحى نمى شد معنايش اين نبود كه آن حضرت مانند ساير مردم هستند و هيچ تفاوتى با آنان ندارند. متأسفانه اين مسأله هنوز هم پس از هزار و چهارصد سال براى برخى از شيعيان حل نشده است. حتى در حوزه علميه هنوز اين تفكر در نزد برخى از افراد وجود دارد كه مى گويند علم حضرت على(عليه السلام) در حد همان چيزهايى بود كه از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)شنيده بودند، نه چيزى بيش از آن! حال آن كه مى دانيم علم امام، علم خدادادى و علم لدنّى است; هرچند به امام وحى نمى شود، اما به امام الهام مى شود. از آن جايى كه در آن شرايط اثبات اين مسأله كار آسانى نبود; يعنى كسى نمى توانست به مردم ساده انديش بفهماند كه بين وحى نبوى و الهامى كه به امام معصوم مى شود از نظر حجيّت، تفاوتى وجود ندارد، از اين رو، حضرت نمى توانستند علناً منافقان را به مردم معرفى نمايند، فقط به همين حد بسنده مى كردند كه اى خلق خدا، تقوا پيشه كنيد و از اهل نفاق برحذر باشيد: «اوصيكم عبادالله بتقوى الله و احذّركم اهل النفاق.»

امروز هم همين مشكل كم و بيش وجود دارد. امروز هم جانشين حضرت على(عليه السلام) با صراحت نمى تواند از منافقان نام ببرد، از اين رو، مجبور است مانند جد بزرگوارش كلى گويى كند. اگر ما امروز خطبه اميرالمؤمنين(عليه السلام) درباره اهل نفاق و اوصاف آن را مى خوانيم، براى اين است كه از غفلت هاى گذشته عبرت بگيريم. ما نبايد اين قدر خوش باور باشيم و فريب ظواهر را بخوريم. صِرف در كنار امام بودن نمى تواند دليلى بر حجت بودن گفتار و رفتار كسى باشد. معيار تقليد از كسى و يا معتبر دانستن سخن فردى و به طور كلى، شناخت حق از باطل و خودى از غيرخودى چيزهاى ديگرى است. ما بايد ببينيم آثار نفاق چيست و در چه كسانى پيدا مى شود. البته، لازمه آن اين است كه مراقب باشيم خودمان به نفاق مبتلا نشويم. متأسفانه امروز در بين برخى از مسؤولان كشور كسانى هستند كه خود منافقند، اما شعار مخالفت با منافق سر مى دهند! ما بايد هوشيار باشيم و فريب اين گونه شعارها را نخوريم. اگر مقام معظم رهبرى نمى توانند علناً منافقان را به مردم معرفى نمايند، ما خودمان مى توانيم با توجه به اوصافى كه براى منافقان گفته مى شود و نيز از معرفت و شناختى كه نسبت به اسلام و تشيع داريم، مصاديق آن را بيابيم. اگر هم يقين نداريم، دست كم كارهاى اجرايى و پُست هاى كليدى و حساس نظام اسلامى را به آنان واگذار ننماييم; مثلا در هنگام رأى دادن به حُسن ظاهر افراد اكتفا نكنيم، بلكه با تحقيق از ايشان، افراد صالح را براى مناصب حكومتى انتخاب نماييم. ما تا كى بايد فريب منافقان را بخوريم؟ اين سخنانى كه حضرت على(عليه السلام) بيان مى فرمايند براى اين است كه من و شما هوشيار باشيم. اگر ما پاى منبر اميرالمؤمنين(عليه السلام) بوديم و اين سخن را از آن حضرت مى شنيديم كه «احذّركم اهل النفاق»، چه استفاده اى از آن مى كرديم؟ اگر اميرالمؤمنين(عليه السلام) امروز بيايند و به ما بگويند: «از اهل نفاق برحذر باشيد»، چند مصداق مى توانيم براى آن در نظر بگيريم؟ آيا آن كسانى كه ديروز مى گفتند ما پيرو خط امام هستيم و امروز تمام ارزش هاى امام(قدس سره)و نظام اسلامى را زير سؤال مى برند، نمى توانند مصداق منافقان باشند؟ آيا آن كسانى كه رابطه با امريكا را بزرگ ترين گناه مى دانستند، اما امروز از سردمداران سازش با امريكا هستند و تمام توان خود را نيز در اين راه صرف مى كنند، منافق نيستند؟ آيا آن كسانى را كه در محافل خصوصى خود به ولايت فقيه جسارت مى كنند، اما در روزنامه شان مى نويسند كه ما ولايت فقيه را قبول داريم، نبايد جزو منافقان به حساب آورد؟

تفاوت منافقان با كفار و مشركان

اميرالمؤمنين(عليه السلام) در اين خطبه خطر منافقان را گوشزد مى فرمايند و مردم را از آنان برحذر مى دارند. اين كه چرا حضرت مردم را از اهل كفر و شرك برحذر نمى دارند، دليلش اين است كه چون آنان علناً كفر خود را ابراز مى دارند، مردم فريب ايشان را نمى خورند. درست است كه اهل شرك و كفر فاسدند و از اين نظر با منافقان تفاوتى ندارند، اما دست كم اين مزيت را دارند كه ظواهر و باطنشان يكى است; مى گويند: ما ولايت فقيه را قبول نداريم، خداى ولى فقيه را هم قبول نداريم! آنچه خطرناك است اين است كه كسى در ظاهر بگويد من ولايت فقيه را قبول دارم، اما در واقع آن را قبول نداشته باشد. اين جاست كه ممكن است من و شما از روى سادگى و اعتمادى كه به گفته مؤمن داريم، سخن او را حمل بر صحت كرده، او را تأييد نماييم. ما ده ها و صدها شهادت و ادلّه اى كه به دروغ و كذبش وجود دارد، ناديده مى گيريم و تنها به گفته او اعتماد مى كنيم! اگر ما در مصالح اجتماعى نيز همچون كارهاى شخصى خودمان حساسيت به خرج دهيم و احساس وظيفه نماييم، مى توانيم از راه يابى منافقان به مناصب حكومتى جلوگيرى كنيم. وقتى حضرت مى فرمايند: «احذّركم اهل النفاق»; يعنى برويد اهل نفاق را بشناسيد و از آنان پرهيز نماييد. لازمه پرهيز از اهل نفاق، شناخت منافقان است. شناسايى آنان مقدمه واجب است; مقدمه اى كه عقلا واجب است. يكى از وظايف اجتماعى ما مسلمانان، بخصوص در اين زمان، شناختن جريان هاى سياسى است; يعنى شناختن انگيزه، سوابق و عملكرد آنان. ما كه مى خواهيم كار مملكت و اسلام را به دست عده اى بدهيم، بايد از تمام مسائل ريز و درشت و آشكار و پنهان آن ها اطلاع داشته باشيم. همه جا نمى توان حمل بر صحت كرد. در بعضى موارد بايد سوء ظن داشت. اگر ما همه چيز را حمل بر صحت كنيم، چگونه مى توانيم از اهل نفاق پرهيز نماييم؟ حركت خوارج و چند دستگى هايى كه در عالم اسلام به وجود آمد، همگى از حسن ظن بى جا ناشى شدند. همان گونه كه سوءظن بى جا نسبت به مؤمنان حرام است، حسن ظن بى جا هم در بسيارى از موارد اشتباه است و گناهى بزرگ. وقتى منشأ كارها برخلاف مصالح اسلام شد، آن هم فعلى حرام است. ما بايد شعور لازم را در اين زمينه داشته باشيم، اهل مشورت و تحقيق باشيم تا نسبت به اشخاص شناخت پيدا كنيم. در غير اين صورت، همان طور كه در طول چهارده قرن منافقان فتنه انگيزى كردند و على(عليه السلام) را خانه نشين كردند و سيدالشهدا(عليه السلام) را به شهادت رساندند، در اين زمان نيز اين وضعيت تكرار خواهد شد. اگر در اين زمان، امام(قدس سره) فرمودند: هيچ كس مثل مردم ما نيست، براى اين بود كه مردم ما از گذشته ها درس گرفتند. امروز اين تفكر در بين اهل تسنن وجود دارد كه ما نبايد يزيد را لعنت كنيم، چرا كه ممكن است او توبه كرده باشد! اين مطلب را غزالى در احياء العلوم آورده است. اين مصداق ايمان، خوش باورى و حسن ظن نيست. اسلام هيچ وقت از مردم نخواسته كه چشم خود را به روى واقعيات ببندند و به همه چيز از ديد خوش باورى بنگرند. اگر هوشيار نباشيم، ما را فريب خواهند داد. در اين جا صحبت بر سر فريب خوردن يك شخص يا چند نفر نيست، بلكه آنچه مهم است به خطر افتادن مصالح اسلام و مسلمانان است. اگر چنين اتفاقى بيفتد، منافقان اسلام را وارونه جلوه خواهند داد و كفر را به عنوان قرائت جديدى از اسلام معرفى خواهند نمود.

اهل نفاق خودشان گمراهند و ديگران را هم گمراه مى كنند: «فانهم الضالّون المضلّون.» تفاوت اهل نفاق با اهل كفر در اين است كه اهل كفر هرچند گمراه هستند، اما نمى توانند ديگران را به راحتى گمراه كنند; يعنى طبيعت كفر اين نيست، اما منافق طبعش اين است. وقتى منافق تظاهر به اسلام مى كند، موجب گمراهى ديگران هم مى شود. منافق خودش مى لغزد (ثبات عقيده ندارد) ديگران را هم مى لغزاند و به لغزش وا مى دارد: «والزّالون المزلّون.»

از آن جايى كه منافق مبناى ايمانى مشخصى ندارد، تابع شرايط روز است; هر روز رنگ عوض مى كند و اسامى مختلف بر خود مى گذارد تا به اهداف و اغراض خود دست يابد: «ويتلونوّن الوانا.» از سوى ديگر، خود منافقان هم يك رنگ نيستند، آن ها خودشان از گروه هاى مختلفند. ايمان يكى است، اما كفر و نفاق شعبه هاى مختلفى دارد. در قرآن كريم هم «نور» به صورت واحد به كار رفته است، اما «ظلمت» به صورت جمع: «النور» و «الظلمات». از اين رو، منافقان شعبه هاى گوناگونى دارند: «و يفتنّون افتنانا.» بنابراين، ملاك ما در شناخت افراد، ميزان پاى بندى آنان به ارزش هاى اسلامى است. اگر كسانى از اين معيارها فاصله گرفتند، بايد در ايمان واقعى آنان شك نماييم.


  • پى نوشت

1ـ نهج البلاغه، خطبه 194.