رابطه شخصيت با نظام هاى ارزشى از ديدگاه آلپورت (با نگاهى ويژه به ارزش دينى)

رابطه شخصيت با نظام هاى ارزشى از ديدگاه آلپورت
(با نگاهى ويژه به ارزش دينى)

رحيم ميردريكوندى

 

نشو و نماى آلپورت

گوردن آلپورت (Gorden  W. Allport, 1967-1897) در ايالت ايندياناى امريكا متولد شد و تقريباً تمام دوران زندگى حرفه اى اش را در دانشگاه «هاروارد» سپرى كرد. او دانش نامه دكترى (PhD) خود را براساس نظريه اى تحت عنوان «يك مطالعه تجربى از صفات شخصيت» از همين دانشگاه دريافت كرد. آلپورت به عنوان پلى بين گذشته و حال شناخته شده است و البته كسانى هم هستند كه آلپورت را جزئى از تاريخ روان شناسى مى دانند. آلپورت اولين كسى است كه در امريكا نظريه «صفات» را براى مطالعه شخصيت به كار برده است.

شخصيت از ديدگاه آلپورت

آلپورت در سال 1961 شخصيت را اين گونه تعريف كرده است: «شخصيت عبارت است از: سازمانى پويا در درون فرد و متشكل از نظام هاى روانى ـ جسمانى كه خصوصيات رفتار و تفكر فرد را مشخص مى كند.»

آلپورت شخصيت را آميزه اى از عوامل روانى ـ  جسمانى مى دانست و معتقد بود كه اين ها طورى به هم پيوند خورده اند كه نمى توان شخصيت را تنها ماهيتى تنكردشناسى يا روانى دانست. وى اضافه مى كند كه اين نظام هاى روانى ـ جسمانى در وجود انسان به طور تصادفى جريان ندارند، بلكه به طور منظّم و پويا سازمان يافته اند. به همين دليل، شخصيت انسان داراى ويژگى هاى تداوم و قابليت انعطاف پذيرى است كه به آن امكان تغيير و تحول مى دهد. آلپورت معتقد است كه شخصيت يك پديده انتزاعى نيست، بلكه سازه اى است كه مشاهدات ما را از اعمال و رفتار يك فرد خلاصه مى كند. منظور آلپورت اين نيست كه واقعاً وجودى خاص در درون افراد هست كه افكار و رفتار آنان را تنظيم مى كند، بلكه مى خواهد حالت پويا و ديناميك بودن درون فرد را نشان دهد.

علاوه بر اين، رفتار و شيوه تفكر انسان يكى از ويژگى هاى او به شمار مى رود كه وى را از ديگران متمايز مى سازد و موجب تفاوت هاى فردى مى شود. اين تفاوت هاى فردى هسته اصلى نظريه آلپورت را تشكيل مى دهند. آلپورت ادعا مى كرد كه هيچ يك از افراد بشر كاملا شبيه به هم نيستند. او معتقد بود به جاى اين كه دنبال قوانينى بگرديم كه حاكم بر رفتار افراد باشند، بهتر است رفتار افراد را مورد مطالعه قرار دهيم.1

به نظر مى رسد كه آلپورت، بيش از آن كه به دليل ارائه نظريه خاص در شخصيت معروف شده باشد، به دليل موضوعات و اصولى كه مطرح كرده، مورد توجه است. او در طول زندگى حرفه اى و پربار خود، به جنبه هاى انسانى، سالم و سازمان يافته رفتار انسان توجه كرد. اين طرز فكر در مقابل ديدگاهى است كه انسان را موجودى زيستى، روان رنجور، تنش كاه2 و داراى رفتارى ماشينى تلقّى مى كند.3

آلپورت چهره مهمى در بسط مفهوم «سلامت روان»4 به حساب مى آمد. وى روان شناس معروفى است كه به طور گسترده در مورد تعداد زيادى از حوزه هاى شخصيت از قبيل خويشتن، انگيزش، ارزش ها و شخصيت سالم مطلب نوشته است. آلپورت به دليل مطالعات گسترده اش در مورد شخصيت، لقب «پدر روان شناسى شخصيت» را به خود اختصاص داده است. شايد بتوان گفت: آلپورت اولين روان شناسى است كه اظهار داشت: روان شناس نبايد صرفاً به مطالعه علايم گوناگون و انواع مرض بپردازد، بلكه بايد شخصيت سالم را مورد توجه قرار دهد.

اين در حالى بود كه فرويد (Freud) و عده ديگرى از روان شناسان فقدان علايم و فقدان تعارض را سلامت روان و وجود آن ها را نشانه مرض روانى به حساب مى آوردند. فرويد همواره در درمان ها و روش درمانى خود، به دنبال كشف علايم و ريشه يابى و تعليل آن ها بود. فرويد براساس مشاهده مشكلات روانى متنوع كه در مراجعان خود مى ديد و صحبت كردن هاى زياد با آنان در مورد گذشته و دوران كودكى شان، نظريه خود را در باب شخصيت بنياد نهاد و آن را گسترش داد. به عقيده فرويد، مرض و سلامت، و انسان سالم و انسان ناسالم فقط در كميّت ـ يعنى مقدار علايم مرض روانى ـ با هم تفاوت دارند، اما از لحاظ كيفى هيچ گونه تفاوتى بين آن ها وجود ندارد.

گروه هاى شخصيتى

آلپورت برخلاف فرويد، معتقد است كه انسان سالم و انسان ناسالم با هم تفاوت كيفى دارند، نه تفاوت كمّى. آلپورت اين دو را با اصطلاحاتى مثل «شخص مريض» و «شخص سالم»5 و سپس با «شخصيت سالم» و «شخصيت نوروتيك»6 متمايز ساخت.

به عقيده آلپورت، تفاوت هاى كيفى ذيل بين اين دو گروه شخصيتى به چشم مى خورند:

1. شخصيت مريض (نوروتيك) تحت سلطه ناخودآگاه7است، در حالى كه شخصيت سالم به صورت آگاهانه هدايت مى شود و تحت خودآگاهى8 قرار دارد.

2. شخصيت مريض حالتى از اجبار دارد و مى خواهد به شيوه هايى عمل كند كه اين شيوه ها ضد خود9 به حساب مى آيند، در حالى كه شخصيت سالم به جاى اجبار و فشار، از آزادى و استقلال برخوردار است. و اين همان چيزى است كه وى را به طرف نتايج مثبت (و نه ضد خود) هدايت مى كند.

3. منبع انگيزش براى شخصيت بيمار نوعاً در گذشته است و حال آن كه منبع انگيزش شخصيت سالم عمدتاً در آينده است.

به دليل همين تفاوت هاى اساسى بين شخصيت سالم و شخصيت ناسالم است كه آلپورت معتقد است: فهم روان سالم از طريق مطالعه مرض، امرى غير ممكن است.10

آلپورت عقيده داشت كه بايد يك مطالعه تمام عيار و كاملا مستقل در مورد خود شخصيت سالم انجام بگيرد. وى در خلال مطالعات زيادش بر روى سلامت روان، به اين نتيجه رسيد كه به جاى اصطلاح Healthy personality (شخصيت سالم) اصطلاح Mature personality 11 (شخصيت بالغ و كامل) را به كار ببرد.

ويژگى هاى شخصيت بالغ

طبق ديدگاه آلپورت شخصيت بالغ داراى صفات و ويژگى هاى ذيل است; ويژگى هايى كه به عقيده آلپورت كاملا با هم مرتبط هستند:

1. بسط و گسترش خويشتن12

طبيعى است كه هر انسانى خود را دوست دارد و از خويش مراقبت مى كند. وى مسائل و موضوعات خود را مهم به حساب مى آورد، به اندازه توان خود كار مى كند تا هم از خودش مراقبت كند و هم به رفاه و راحتى برسد. بسط خويشتن اشاره دارد به اين كه درگيرى و مشغوليت فرد در موضوعاتى است كه بيرون از «خود» وجود دارند. چنين فردى خالصانه و صادقانه با موضوعى كه خارج از خويشتن خويش است، مشغول شده، مقدارى از نيرو و وقت خود را صرف آن مى كند. آلپورت چنين چيزى را «درگيرى اصيل و صادقانه» مى نامد.

2. ارتباط گرم و صميمى خود با ديگران13

به عقيده آلپورت، فرد سالم و كامل قادر است به صورت صميمانه با ديگران ارتباط برقرار كند. وى ارتباط با ديگران را به دو نوع تقسيم مى كند:

الف. Intimacy يعنى نزديكى، صميميت و عشق به ديگران;

ب. Compassion يعنى همدردى، دل سوزى و درك موفقيت ديگران.

Intimacy عشق و محبتى است كه فرد نسبت به نزديكان و خويشاوندان خود از قبيل پدر و مادر، فرزند، همسر و يا دوست صميمى دارد. فرد سالم به شيوه اى حقيقى و بى ريا با ديگران ارتباط برقرار مى كند و به صورت واقعى به آنان عشق مىورزد. وى، هم به فكر رفاه و سعادت خويش است و هم به فكر رفاه و سعادت كسانى كه با آن ها در ارتباط است. برخلاف فرد بيمار كه بيش از آنچه به ديگران محبت كند و به آنان عشق بورزد، نياز به عشق و محبت دارد. وى بيش تر گيرنده محبت است تا اين كه دهنده آن باشد. حتى اگر هم در مواقعى به ديگران ابراز محبت كند، محبت آنان با شرط و شروط و انتظاراتى همراه مى باشد، در حالى كه عشق و محبتى كه به وسيله يك شخص كامل و سالم ابراز مى شود به صورت خالصانه و آزادانه و بدون هيچ گونه شرط و شروط و توقّعاتى مى باشد.

Compassion شامل درك موقعيت اساسى انسان است و به معناى احساس قرابت و نزديكى با تمام افراد مى باشد. فرد كامل و سالم ضعف ها و قوّت ها، شادى ها و غم ها، فرازها و نشيب هاى خود و ديگران را درك مى كند. او مى داند كه هم خودش و هم ديگران در زندگى با موفقيت ها و شكست هايى روبه رو خواهند شد و حال آن كه فرد بيمار قدرت تحمّل ديگران را ندارد. وى نمى تواند ديگران را درك كند و ضعف آنان را دريابد. به عكس، انتظار دارد كه ديگران او را درك كنند و كاملا با او همدردى نمايند.

3. امنيت روانى (آرامش درونى)14

آلپورت معتقد است كه فرد بالغ از لحاظ روانى و درونى ايمن و آرام است. وى عواطف خود را قبول داشته، به خوبى از عهده آن ها برمى آيد; به اين معنى كه وى عواطف خود را تجربه نموده، هدايت كرده، و آن ها را تحت اراده خودش به نمايش گذاشته، آن ها را ابراز مى نمايد. او با عواطف خود در جنگ و كشمكش نيست. هيچ گاه عواطفش بر او حاكم نمى شوند و از مهار او به در نمى روند. چنين فردى تمام جنبه هاى خودش، ضعف ها و قوّت هايش را مى پذيرد. وى نه به دليل شكست هايش مأيوس و زمينگير مى شود و نه به نقاط مثبت خويش مغرور مى گردد.

4. هوش كاركردى15

اين ويژگى به ميزان هوش و استعدادى اشاره دارد كه به فرد اجازه مى دهد قادر باشد در زندگى به وظايف خودش خوب عمل كند. به عقيده آلپورت، مهم نيست كه يك انسان از چه سطحى از هوش برخوردار باشد، بلكه مهم اين است كه چگونه بتواند از هوش خود استفاده نمايد و آن را به كار بگيرد. طبق ديدگاه آلپورت، يكى از كاركردهاى عمده هوش، حل مسائل روزمره زندگى است. وى معتقد است: براى اين كه هوش از كاركرد خوبى برخوردار باشد دو چيز لازم است: يكى درك درست واقعيت و شناخت موقعيت و ديگرى داشتن ذهنى شفّاف و روشن.

5. آگاهى از خود (بصيرت به خود)16

به عقيده آلپورت، فرد بالغ داراى يك فهم واقع بينانه از خود مى باشد. او قادر است خود را همان جور كه هست، ببيند; هم نقاط خوب و هم نقاط بد خودش را. آلپورت بيان مى دارد كه  Self- insight ارتباطى است بين آنچه فرد واقعاً هست و آنچه فكر مى كند مى تواند باشد (ارتباط بين خودِ واقعى و خودِ آرمانى.)

به عقيده آلپورت، شخصى كه به خود بصيرت دارد، معمولا با ديگر افراد ارتباطات بهترى دارد. وى ارتباطات واقع ترى را با ديگران برقرار مى كند و از طريق همين توانايى، بر ايجاد ارتباط واقعى تر، مى تواند ارزيابى واقعى ترى از خود و ديگران داشته باشد. چنين شخصى در زندگى و مسائل مربوط به آن، صددرصد خشك و جدّى و غيرقابل انعطاف نيست، بلكه گاهى با حوصله و شوخ طبعى از كنار مسائل آن مى گذرد. چنين فردى هرگز ديگران را به مسخره نمى گيرد و آنان را ضايع نمى كند.

6. وحدت و يكپارچگى شخصيت17

آخرين و مهم ترين معيار ويژگى يك شخصيت سالم و كامل وحدت و يكپارچگى شخصيت در زندگى است. براى فهم نظر آلپورت در مورد اصطلاح Unifying philosophy، فهم مفهوم و مراد وى از شخصيت لازم به نظر مى رسد.

طبق ديدگاه آلپورت، شخصيت يك نظام واحد روانى ـ جسمانى است كه فرد از طريق آن، با دنياى خويش در تعامل و ارتباط است. طبق اين تعريف، شخصيت يك نظام كلى است كه از دو زيرنظام روان شناختى و جسمانى تشكيل شده است. مثل هر نظام ديگر، نظام شخصيت نيز به شيوه اى واحد و متحد كار مى كند. بنابراين، اين زيرنظام ها بايد در يك نظم و هماهنگى خاصى كار كنند تا نظام شخصيت بتواند عمل كند. عملكرد شخصيت تعامل با دنياى اطراف است براى ارضاى نيازها و رسيدن به اهداف. به عقيده آلپورت، براى اين كه شخصيت بتواند به يك شيوه واحد عمل كند، نيازمند وحدت و يكپارچگى است; يعنى همان چيزى كه آلپورت از آن به «Unifying philosophy» تعبير مى كند.

بايد توجه داشت كه آلپورت با اين اصطلاح درصدد اشاره كردن به فلسفه به معناى سنّتى آن نيست، بلكه مراد وى از اصطلاح مزبور يك نظام ارزشى كلى است كه به تمام زندگى، معنا و انگيزه مى بخشد.

نظام هاى ارزشى

آلپورت شش نظام ارزشى اساسى را تعيين مى كند. به عقيده وى تمام انسان هاى دنيا از اين شش نظام استفاده مى كنند و هيچ انسانى از اين شش نظام خارج نيست و غير از اين نظام هاى ارزشى كلى و اساسى، نظام ارزش ديگرى وجود ندارد. اين نظام ها عبارتند از:

1. علم و دانش18

در اين نظام، فرد به علم و دانش، آن هم به جنبه نظرى و انتزاعى آن و نه معناى عملى و عينى آن، بها مى دهد. هدف عمده او تحقيق دانش و افزايش يافته هاى علمى است، به گونه اى كه اصلا با جنبه هاى كاربردى و عملى آن ها كارى ندارد. وى تشنه علم و دانش است و صرفاً مى خواهد كه بخواند و بخواند.

2. ارزش هاى سياسى (قدرت و سلطه)19

در اين نظام ارزشى، فرد به قدرت و سياست ارزش و اهميت مى دهد. وى عقيده دارد كه كسب قدرت و مهار دولت ها و ملت ها از مهم ترين اهداف در زندگى مى باشند. هدف اصلى چنين فردى در زندگى، يادگيرى شيوه ها و فنون جديد سياست و يافتن شيوه اى براى قرار دادن خود در يك موقعيت قدرت سياسى مى باشد.

3. ارزش هاى زيبايى شناختى (هنر)20

در اين نظام، فرد عقيده دارد كه زيبايى مهم ترين و ارزشمندترين چيز در زندگى است. هدف اصلى وى در زندگى رشد توانايى هاى هنرى خود و درگير شدن با اعمال و حركاتى است كه زيبايى را در سطح عمومى و خصوصى افزايش مى دهد.

4. ارزش هاى اقتصادى (پول و ثروت)21

در اين نظام ارزشى، فرد به پول و ثروت بها مى دهد. هدف اصلى او در زندگى جمع آورى پول و ثروت زياد، تا جايى است كه امكان دارد. او به هيچ چيز غير از پول و ثروت نمى انديشد. حتى ممكن است از خواب و خوراك و خانواده خود بگذرد تا به پول بيش تر برسد.

5. ارزش هاى اجتماعى (شهرت و محبوبيت)22

در اين نظام، فرد به افراد و ارتباط بين آنان اهميت مى دهد. هدف اصلى وى در زندگى، رشد و گسترش ارتباطات دل سوزانه و محبت آميز با ديگران است. همچنين ممكن است چنين فردى درصدد يافتن راه هايى باشد تا از طريق آن ها رفاه و آسايش عمومى مردم را بالا ببرد. چنين فردى همواره به دنبال كسب رضايت مردم و كسب وجهه و موقعيت اجتماعى است.

6. نظام ارزشى دينى23

در اين نظام، فرد اعتقاد دارد كه ارزش هاى دينى، بالاترين، مقدّم ترين و ضرورى ترين ارزش ها هستند. هدف اصلى او در زندگى اين است كه زندگى اش را به شيوه اى عملى كند كه با باورهاى دينى اش متحد و سازگار باشد.

آلپورت معتقد است كه نظام ارزش دينى به تنهايى قادر است شخصيت را سازمان دهى كند. عملكرد يك نظام ارزشى وحدت بخشى به شخصيت و يكپارچه ساختن آن است. به عقيده آلپورت، همه اين نظام هاى ارزشى كلى به صورت مساوى قادر به يكپارچه سازى شخصيت نيستند. وى معتقد است: نظام ارزشى دينى تنها نظامى است كه مى تواند به صورت كامل و مستمر به شخصيت، وحدت و يكپارچگى ببخشد. وى ادامه مى دهد كه نظام ارزشى دينى به دو دليل عمده و اساسى، قادر به انجام اين كار است:

دليل اول اين كه دين با تمام جنبه هاى زندگى انسان سر و كار داشته، در هر بخشى از زندگى، حرفى براى گفتن دارد. دين مى تواند فرد را در تمام تعاملاتش با دنيا، در تمام جنبه ها راهنمايى و يارى كند. در بين تمام نظام هاى ارزشى، فقط نظام ارزشى دينى مى تواند در تمام جنبه ها و در تمام زندگى راهنماى انسان باشد.

آلپورت اشاره مى كند كه دين يك احساس بزرگ و عمده است كه مى تواند تمام حقايق و تمام نظام هاى ارزشى ديگر را ارزيابى نموده، چهارچوب آن ها را در زندگى مشخص نمايد.

به همين دليل، وى اصطلاح  Master Sentiment(احساس بزرگ، عقيده عمده) را در مورد دين به كار مى برد.

دليل دوم اين كه دين پديده اى است كه با عالم بال24، يعنى عالم غيرمادى نامحدود فوق طبيعى، مرتبط است.25نظام ارزشى دينى ساخته دست بشر نيست، اما ساير نظام هاى ارزشى ديگر ساخته و پرداخته دست بشر هستند. اين نظام ها مجموعه اى از باورها هستند كه افراد بشر خودشان آن ها را خلق كرده و طرح ريزى نموده اند. اين نظام هاى مصنوعى محدود و ناقص هستند; زيرا خالق آن ها خود محدود و ناقص است. ولى به دليل آن كه نظام ارزشى دينى از منبع وحى و عالم بالا سرچشمه مى گيرد، مى تواند فهم انسان را بالا ببرد و به انسان كمال و تعالى ببخشد و بنابراين، قادر است به صورت كامل و تمام عيار انسان را درك كند و نيازها و خواسته هاى او را ارضا نمايد. نظام ارزشى دينى مى تواند به صورت دايم انسان را با عالم بالا پيوند دهد.

اما نظام هاى ارزشى ديگر علاوه بر اين كه ناقص و محدودند، موقّتى نيز هستند; زيرا بر چيزهايى تأكيد مى كنند كه موقّتى و زايل شدنى هستند; مثل زيبايى، پول، ثروت، قدرت و شهرت كه همگى محدود و موقّتى مى باشند و سرانجام، با فرو ريختن آن ها، اين نظام هاى ارزشى نيز فرو مى ريزند و انسان نيز در مرحله اى از زندگى به جايى مى رسد كه آن ها را دور مى ريزد و حتى گاهى از آن ها متنفّر مى شود. وقتى يك نظام ارزشى فرو مى ريزد انسان معتقد به آن نظام نيز سرخورده، نااميد و متلاشى مى شود. حتى ممكن است كه اقدام به خودكشى كند و رفتارهاى خود ويرانگر داشته باشد.

بسيارى از روان شناسان مثل يونگ (Jung)، فرانكل (Frankl) و تيليك (Tillic) اين اعتقاد آلپورت را، كه داشتن يك نظام ارزشى دينى بخش مهمى از سلامت روان به حساب مى آيد، مورد تأييد و حمايت قرار داده اند.

يونگ نوشت: تمام مراجعان و بيماران بالاى 35 سال او فاقد معنا و استحكامى بودند كه ديدگاه مذهبى مى توانست به آن ها اعطا كند. به عبارت ديگر، اين مراجعان به سبب نداشتن يك ديدگاه مذهبى، معنا و استحكام خود را از دست داده و مريض شده بودند.

فرانكل نوشت: يكى از فراورده هاى جانبى دين كمك بى حساب به سلامت روان است. به عقيده وى، اين فقط محصول جانبى دين است، وگرنه محصول اصلى دين چيزهاى مهم ترى است.

تيليك، كه يك روان شناس و فيلسوف بود، بيان داشت: ايمان و اعتقاد به خدا به تمام جنبه ها و مسائل زندگى فرد و در نتيجه، به كل شخصيت انسان، عمق، جهت و وحدت مى بخشد. به عقيده وى، قدرت وحدت و يكپارچگى شخصيت فرد به ايمان و اعتقاد وى به خدا بستگى دارد; هرقدر ايمانش بيش تر و قوى تر باشد، توان وحدت و يكپارچگى شخصيت او نيز بيش تر و قوى تر است.

آلپورت در اين جا به يك نكته مهم و اساسى اشاره مى كند و با همين نكته است كه جواب معترضان و منتقدان به دين را مى دهد. او مى گويد: درست است كه نظام ارزشى دين بهترين نظامى است كه به شخصيت وحدت و يكپارچگى مى بخشد، ولى چنين نيست كه هر نوع از اعتقاد دينى بتواند از عهده چنين كارى برآيد. آلپورت خود متوجه بود كه بسيارى از افراد ادعا مى كنند كه به خدا اعتقاد دارند و از دين نيز پى روى مى نمايند. همچنين متوجه بود كه همه اين افراد سالم نيستند و از آن وحدت و يكپارچگى شخصيت، كه بخشى از شخصيت سالم و كامل به حساب مى آيد، برخوردار نيستند. حال سؤال اين است كه آيا عيب از دين است يا از افرادى كه ادعاى دين دارى مى كنند؟

پس از انجام تحقيقات در زمينه رابطه بين بى دينى و مرض روانى، آلپورت كشف كرد كه دو نوع اعتقاد دينى (جهت و گرايش دينى) وجود دارد: اعتقاد دينى ظاهرى26 و اعتقاد دينى باطنى.27

«اعتقاد دينى ظاهرى» يك تعهد كاذب و عهد و پيمان دروغين نسبت به خدا و دين است كه در آن شخص از دين استفاده مى كند تا به ديگر اهداف خود برسد. فردى كه داراى جهت مذهبى ظاهرى28 است، داراى ايمانى منافقانه نسبت به خدا و تعهدى رياكارانه نسبت به دين مى باشد. چنين فردى ادعا مى كند كه مهم ترين ارزش در زندگى او، پرستش و عبوديت خداوند از مجراى دينش مى باشد. اما حقيقت امر اين است كه ساير ارزش هاى غير دينى براى او مهم ترند. وى از دين به عنوان يك ابزار استفاده مى كند تا به اهداف غير خدايى ـ يعنى اهدافى كه با ساير ارزش ها مرتبط هستند ـ برسد. شخصى كه داراى يك تعهد مذهبى ظاهرى است، دين را به كار مى گيرد تا از طريق آن منافعى را كسب نمايد، اعمال و گفتار و نيات مذهبى از خود بروز مى دهد تا از اين طريق، منافع انسانى و حتى گاهى شيطانى خود را تأمين نمايد. و در يك كلام، او جانماز آب مى كشد، ولى با پنبه سر مى برد. چنين شخصى در واقع، زير لواى دين و با نام دين، سعى و تلاشش و همّ و غمش اين است كه به اهداف سياسى، اقتصادى، اجتماعى، هنرى يا علمى برسد. به اعتقاد آلپورت، چنين جهتى و چنين اعتقادى نه تنها نمى تواند به شخصيت وحدت و يكپارچگى ببخشد، بلكه مى تواند منشأبيمارى روانى نيز باشد.

نوع ديگر اعتقاد دينى، «اعتقاد دينى باطنى» يا به تعبير ديگر، «جهت مذهبى باطنى»29، يك عهد و پيمان كامل و خالصانه نسبت به خدا و نسبت به شيوه مذهبى زندگى است. به عقيده آلپورت، جهت مذهبى باطنى يك جهت زنده و پوياست كه در تمام زندگى وجود دارد، نه اين كه به صورت عادت درآمده باشد.

آلپورت بيان مى دارد: شخصى كه داراى جهت مذهبى باطنى است، بيش تر علاقه مند است به دين خودش خدمت كند تا اين كه آن را به خدمت بگيرد. چنين جهتى يك پيمان جامع و كامل به حساب مى آيد كه از طريق آن، همه چيزهاى ديگر در زندگى به دست آمده، به نتيجه مى رسند. به عقيده وى، جهت مذهبى باطنى نمى تواند براى هيچ هدف ديگرى، حتى هدف رسيدن به سلامت روان، مورد استفاده قرار بگيرد; زيرا چنين جهتى يك جهت كاملا خالصانه است كه فقط در جهت رسيدن به خدا مورد استفاده قرار مى گيرد. به عبارتى ديگر، مى توان گفت: قصد و نيت افراد در جهت مذهبى آنان مهم است. اگر اين نيت يك نيت خالصانه خدايى باشد، جهت دينى آنان نيز باطنى و خالصانه خواهد بود و اگر اين نيت يك نيت رياكارانه باشد، جهت دينى نيز ظاهرى و رياكارانه خواهد بود.

به عقيده آلپورت، اگر شخصى تصميم بگيرد مذهبى باشد تا از اين طريق به سلامت روان برسد، جهت مذهبى او يك جهت مذهبى خالصانه نخواهد بود; زيرا وى در حال استفاده از دين است براى رسيدن به هدفى (به دست آوردن سلامت روان)، كه اين هدف، غير خداست.30 از ديدگاه آلپورت، حتى چنين شخصى نيز در حقيقت، داراى جهت مذهبى ظاهرى بوده، در نهايت از لحاظ روان شناختى مريض به حساب مى آيد.31 با وجود اين، خود آلپورت بيان مى دارد: اگر شخصى داراى گرايش و جهت مذهبى خالصانه باشد، محصول جانبى اين جهت خالصانه آن خواهد بود كه دين چنين شخصى را حفظ كرده، از او مراقبت مى نمايد و سلامت و روان را براى او به ارمغان مى آورد.

عده ديگرى از روان شناسان نيز با انجام مطالعات و تحقيقاتى در اين زمينه، نظريه آلپورت در مورد جهت مذهبى را تأييد كرده اند.

ويبى (Wiebe) و فِلك (Fleck) يافته اند كه انسان هاى با گرايش و جهت مذهبى باطنى نسبت به انسان هاى با جهت مذهبى ظاهرى يا انسان هاى بى دين داراى سطح بالاترى از وحدت و انسجام و يكپارچگى شخصيت مى باشند.

مطالعات بولت (Bolt) با همكارى كرندال (Crandall) و رسميوزن (Rasmussen) و نيز با همكارى سودرستروم (Soderstrom) و رايت (Wright) نشان دادند افرادى كه جهت مذهبى باطنى دارند، در زندگى از سطح بالايى از اهداف برخوردارند. به عبارت ديگر، آنان داراى يك معناى محورى هستند كه به زندگى هاى آنان خط و جهت مى بخشد.

بنابراين، مى توان گفت: طبق ديدگاه آلپورت، نظام ارزشى دينى مهم ترين و وحدت بخش ترين نظام ارزشى است، مادامى كه شخص داراى يك جهت مذهبى باطنى و يك اعتقاد دينى خالصانه باشد.

عده اى از روان شناسان و جامعه شناسان دين را به باد انتقاد گرفته اند و گفته اند: دين نيرويى است كه فرد را از خود بيگانه مى كند. فرويد دين را نشانه مرض روانى به حساب آورد. به عقيده فرويد، انسان سالم كسى است كه دين ندارد; انسان هاى دين دار همه مريض اند; چون احساس گناه مى كنند، اضطراب دارند و قادر به تصميم گيرى نيستند.

ماركس (Marx) دين را به عنوان «افيون» افراد معرفى كرد.

مطالعات ديگرى كه به وسيله ديگران انجام گرفت، چنين نماياند كه انسان مذهبى نسبت به افراد غيرمذهبى، انسان ديندار در مقايسه با انسان بى دين، وابسته تر، كوته بين تر، كم ظرفيت تر، تسليم تر (آن هم به صورت كوركورانه) و تابع تر مى باشد.

آلپورت اعتقاد دارد كه تمام اين انتقادات و تمام اين ايرادات درست هستند، منتهى فقط موقعى كه جهت دينى فرد يك جهت دينى ظاهر باشد. اما ـ همان گونه كه بيان شد ـ اگر جهت دينى فرد يك جهت دينى باطنى و خالصانه باشد، نه تنها اين انتقادات وارد نيستند، بلكه دقيقاً عكس آن ها در مورد دين و فرد دينى صدق خواهد كرد.32

آلپورت عقيده دارد كه روان شناسى بايد انسان سالم و انسان دينى را مورد مطالعه عميق قرار دهد. روان شناسى وظيفه دارد شخصيت انسان را در ارتباط با دين تجزيه و تحليل كند. به عقيده وى، روان شناسى كه صرفاً به مطالعه رفتارهاى مادى و يا مطالعه انسان هاى مريض و ناسالم بپردازد و به دين و ارزش هاى دينى اهميت ندهد، روان شناسى نخواهد بود. مگر مى توان شخصيت انسان را عميقاً بررسى نمود، بدون اين كه به مهم ترين و بهترين عامل وحدت دهنده آن (دين)، توجه كنيم؟ در نهايت، به عقيده آلپورت، عمده ترين وظيفه روان شناس و روان شناسى بررسى شخصيت انسان، دين انسان و شخصيت دينى انسان است.33

نظريه

برخى تصور كرده اند كه روان شناسى و روان شناسان كاسه خود را از دين جدا نموده و در حوزه مطالعه و تحقيق خود، اصلا كارى با دين و ارزش هاى دينى ندارند. اين گروه چنين گمان مى كنند كه روان شناسى نوعى علم است و بسان ساير علوم، نسبت به دين بى تفاوت مى باشد.

اما حتى در غرب نيز چنين چيزى به صورت صد در صد اتفاق نيفتاده است. عده زيادى از روان شناسان مشهور، از جمله آلپورت، يونگ و ديگران در روان شناسى خود، به خوبى از دين دفاع كرده اند و بر اهميت آن در زندگى فردى و اجتماعى انسان پافشارى نموده اند. حتى آلپورت تا جايى پيش مى رود كه وظيفه اصلى روان شناسى را مطالعه دين و ارزش هاى دينى مى داند. همان گونه كه ذكر شد، به عقيده ايشان، مطالعه شخصيت و رفتار انسان بدون مطالعه دين او، يك مطالعه نادرست و يا دست كم يك مطالعه ناكافى است.

حال سؤال اين است كه چرا غرب و سياست مداران غربى در گذشته و حال، علاقه اى نداشته اند كه از چنين روان شناسانى بزرگ مثل آلپورتويونگونتايج تحقيقاتومطالعات آن هاو اصول روان شناختى كشف شده به وسيله آنان، سخنى به ميان آورند؟


  • پى نوشت ها

1ـ آلن. اُ. راس، روان شناسى شخصيت (نظريه ها و فرايندها)، ترجمه سياوش جمالفر، تهران، بعثت، 1373، ص 186ـ188.

2. Tension - reducing.

3ـ لارنس اى. پروين، روان شناسى شخصيت (نظريه و تحقيق)، ترجمه محمدجعفر جوادى و پروين كديور، تهران، رسا، 1374، ج 2، ص 7.

4. Mental Health.

5. The ill person and the healthy person.

6. The healthy personality and the neurotic personality.

7. The Unconscions.

8. The Conscious.

9. Self - defeating ways.

10ـ اين همان كارى است كه فرويد كرد. او مى خواست از طريق مطالعه چند انسان مريض، نتايج و قوانينى به دست آورد و سپس آن ها را به تمام انسان هاى دنيا تعميم دهد.

11ـ Mature Personality يعنى: انسان كامل، سالم، بالغ، پخته شده.

12. Extension of the self

13. Warm relating of self to others

14. Emotional Security

15. Functional intelligence

16. Self - insight

17. Unifying philosophy

18. Theoretical value system

19. Political Values

20. Aesthetic Values

21. Economic Values

22. Social Values

23. Religious value System

24. Transcendent

25ـ آلپورت در زمان خود، به دليل مصالحى (از قبيل حمله و انتقاد شديد ديگران و جلوگيرى از تخريب و تكذيب هاى مغرضانه) اصطلاح God را به صورت مستقيم به كار نبرد و در مقابل، از اصطلاح "Transcendent" استفاده نمود.

26. Extrinsic religious belief

27. Intrinsic religious belief

28. Extrinsic religious orientation

29. Intrinsic religious orientation

30ـ البته مى توان اين نكته را ياداور شد كه اگر هدف رسيدن به سلامت روان يا هر هدف سالم و انسانى ديگر، در مسير كمال و رسيدن به قرب خداوند قرار بگيرد، آيا باز هم هدفى غير خدايى و ناخالص به حساب مى آيد يا اين كه هدفى خالصانه و خدايى است؟ جواب چنين سؤالى مستلزم بررسى عميق مبانى اسلامى و مبانى آلپورت است كه خود بحثى مفصل و دقيق بوده، مجال ديگرى مى طلبد. آنچه در اين مقاله بيان شده فقط نظرات آلپورت است.

31ـ لازمه اين حرف آلپورت آن است كه انسان بى دين و انسانى كه خود را به صورت رياكارانه به دين دارى مى زند، از سلامت روان برخوردار نيستند.

32. "Theories of Mental Health" English Psycholog Texts, Dr. Sayid Muhammad - Muhsin Jalali - Tehrani; Imam khomeini Research and Study Institure, fall, 2002

33. Gordon W. Allport, Basic considerations for a psychology of personality, (Yale University pres, U.S.A, Michigan, 1978), p.93