اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح

اشاره

در ادامه سلسله مباحث اخلاقى استاد مصباح يزدى در اين شماره نيز بخش ديگرى از بحث «تزكيه نفس» را به محضر اهل معرفت تقديم مى داريم:

تكامل وجودى نفس

در دو جلسه گذشته مباحثى را به عنوان مقدمه بحث تزكيه نفس مطرح كرديم. همان گونه كه اشاره شد، اين عنوان از قرآن كريم اخذ شده و از اصطلاحات قرآنى در اين زمينه است: «و نفس و ما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زكيّها و قد خاب من دَسّيها.» (الشمس: 7ـ10) اين تعبير متضمن دو معناست: نفس انسان از يك سو، استعداد رشد، تكامل، نموّ و تعالى دارد و از سوى ديگر، در معرض آفات و آسيب هاست. ممكن است بعضى امور آن چنان ضربه هاى مهلكى به نفس وارد كنند كه نه تنها آن را از رشد و نموّ باز دارند، بلكه موجب سقوطش نيز بشوند.

گاهى ممكن است با اين تعبيرات، به عنوان تعبيرات اديبانه و شاعرانه برخورد شود. ولى حقيقت اين است كه هم به استناد آيات و روايات بى شمارى كه در اين زمينه وجود دارد و هم با تأييد كسانى كه اين راه ها را طى كرده و نتايج آن را با علم حضورى دريافته اند، نفس موجودى قابل رشد و تكامل است. به عنوان تشبيه، نفس همچون دانه اى است كه سبز مى شود; جوانه كوچكى است كه مى تواند درخت تنومندى شود و به بار بنشيند. تكامل نفس به گونه اى حيرت آور است كه با آن مرتبه وجودى اولش، اصلا قابل مقايسه نيست.

از سوى ديگر، اين جوانه ممكن است به درختى تبديل شود كه در اثر آفت زدگى از ميوه دادن باز بماند; درختى خشك، پوسيده، بى ثمر و غيرقابل استفاده. حتى ممكن است همچون بسيارى از فعل و انفعالات طبيعى كه براى درختان پديد مى آيد و جنگلى را طعمه حريق مى كند، اين درخت از درون آتش بگيرد.

نفس انسان هم ممكن است مبتلا به آفتى شود كه نه تنها ميوه ندهد، بلكه از درونش آتش ببارد: «فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة» (بقره: 24); از آتشى بپرهيزيد كه آتش گيره آن يا هيزمش خود انسان ها هستند. يا آيه شريفه اى كه مى فرمايد: «التى تطّلع على الافئدة» (همزه: 7); آتشى نيست كه جسم را مى سوزاند، بلكه آتشى است كه روح، قلب و دل انسان را آتش مى زند.

به هر حال، اين سرنوشتى است كه پيش روى نفس ماست. اين ها واقعيت دارد، شوخى و شعر نيست.

تكامل روح

تكامل روح به چه معناست؟ آيا به اين معناست كه حجم نفس، در اثر تكامل زياد مى شود؟ حقيقت اين است كه تا انسان خود مراحلى از تكامل روح را طى نكرده باشد، نمى تواند با تمثيلات به امور مادى، حقيقت رشد و تكامل نفس را درك نمايد. هر چند از برخى قراين مى توان در اين زمينه چيزهايى را به دست آورد، اما مادامى كه انسان نمونه اى از يك واقعيت ـ هرچند مرتبه ضعيف آن ـ را درك نكرده باشد، نمى تواند حقيقت آن را درك كند. براى تقريب به ذهن مى توان به برخى انسان ها اشاره كرد كه فاقد يكى از حواس پنج يا شش گانه هستند. براى مثال، اگر شما بخواهيد به فردى كه حس بويايى ندارد و اصلا بوى خوب و بد را درك نمى كند، توضيح دهيد كه گل سرخ محمدى چه بويى دارد; هرگز نمى تواند بفهمد كه اصلا بوى خوب يعنى چه؟ يا كور مادرزاد هيچ گاه نمى تواند تصورى از رنگ سبز داشته باشد.

اما اگر همين فرد، كور مادرزاد نباشد، بلكه پس از مدتى بينايى، دچار نابينايى شده باشد، مى تواند تاحدى تصورى از سبزى رنگ ها داشته باشد. از اين رو، اگر ما نمونه اى از يك چيز، هرچند ضعيف، را درك كرديم، مى توانيم در ذهن خود آن را تقويت كنيم و تعميم دهيم. اما اگر هيچ نمونه اى از يك واقعيت را درك نكرده باشيم، نمى توانيم چيزى از آن را بفهميم.

براى كسى كه نمونه اى از كمال نفس را درك نكرده است، تعابيرى همچون تعالى روح، اوج روح، رسيدن به ملكوت و قرب خدا، تنها در حد الفاظ زيبايى است كه گاه خودش هم ممكن است آن ها را به صورت عادت به كارببرد، اما تصور درستى از آن ها نداشته باشد. البته توصيفاتى كلى مى توان براى آن ها ذكر كرد كه انگيزه اى براى وى حاصل شود تا آن ها را پى گيرى كند. در غير اين صورت، حقيقت آن را نمى توان درك كرد. انتظار درك آن هم نمى رود. ان شاء الله وقتى به آن مرتبه كمال رسيديم، حقيقت آن را هم درك مى كنيم. اما تا زمانى كه به آن مرحله نرسيده ايم، چه بايد بكنيم؟

خداى متعال ما را تشويق مى كند كه اين راه را بپيماييم و به سراغ كمال برويم. كدام كمال؟ تا انسان مرحله اى از آن را درك نكرده باشد، انگيزه اى براى پيمودن آن راه ندارد. اين جا با بر شمردن اوصافى كلى آن را وصف مى كنند. بدين ترتيب، توان و قدرت انسان بالا مى رود. براى مثال، لذت يك مفهوم بسيار عام است; از انجام عبادت و مناجات هم مى توان لذت برد. در برخى روايات آمده كه كسانى از لذت مناجات محروم مى شوند. امام سجاد(عليه السلام) در مناجات «خمس عشرة» مى فرمايند: «واستغفرك من كل لذة بغير ذكرك»; از هر لذتى كه جز در سايه ياد و انس تو بردم، استغفار مى كنم. پس معلوم مى شود ياد خدا و انس با خدا هم لذتى دارد.

انسان معمولا به دنبال لذت هاى مادى و محسوس مى رود. مثلا، برخى افراد با اين كه مى دانند استعمال مواد مخدر زيان آور است، اما به دليل لذت هايى كه دارد به طرف آن كشيده مى شوند. همه مردم اجمالا مى دانند استفاده از مواد مخدر لذت آور است. از اين رو، برخى به دنبال آن مى روند. آن هايى هم كه بحمدالله مبتلا نشده اند، با آن كه مى دانند مواد مخدر نئشه آور است، از لذت آنى آن مى گذرند. قرآن مى فرمايد: ما در آخرت به شما خمر مى دهيم: «و انهارٌ من خمر لذة للشاربين.» (محمد: 15)

اين از نهايت الطاف الهى است. خداوند انواع مثال ها را براى انسان ها كه نمى توانند حقيقت كمال و لذايذ آن را درك كنند، مى زند تا آنان را به دنبال كردن يك سلسله مفاهيم كلى تشويق نمايد. هر كس هر نوع لذتى در اين عالم شنيده و يا درك كرده و يا هوس كرده كه بداند چه لذتى دارد، در آن دنيا خداوند به مراتب بسيار عالى تر آن را به وى مى دهد. «انهار من لبن لم يتغير طعمه و انهار من خمر لذة للشاربين.» (محمد: 15)

همه انسان ها از لذت هاى حسى، يعنى همان هايى كه حيوانات ديگر هم دارند، لذت مى برند. اما انسان هاى ديگرى هم هستند كه دنبال لذت هاى ديگرند و حاضرند اين لذت هاى حسى را هم فداى آن ها كنند.

برخى عاشق مقام و موقعيت اند. مقام يك عنوان اعتبارى است; رئيس، آية الله، پرفسور، علامه، فيلسوف، دكتر و... عناوين اعتبارى اند. بسيارى خوششان مى آيد پشت ميز رياست بنشينند و افرادى دست به سينه بايستند و به آن ها بله قربان بگويند.

اين مسائل در اثر چه چيزى پيدا مى شود؟ عموم مردم كه ـ مثلا ـ سلطان يا رئيس جمهور نمى شوند. لذت هاى از اين دست كه براى افراد پيدا مى شود در اثر ارتباطى است كه با يك شخصيت عظيمى پيدا مى كنند. مى گويند فلانى پيش او مقرّب شده است. قرب هم يك مفهوم اعتبارى است. اين كه شخصى نزد ديگرى مقرّب است، يعنى با او رابطه نزديكى دارد. اين هم يك جاذبه اى دارد. غير از لذت خوردنى ها و آشاميدنى هاست. برخى كسانى كه با يك مقام عالى ارتباط دارند از اين كه آن شخص مثلا جواب سلام آنان را داده و يا نامه اى برايشان نوشته است و يا يك وقت به حضور وى شرفياب شده اند، بسيار افتخار مى كنند تا جايى كه حاضرند از بسيارى خوردنى ها و آشاميدنى ها و لذت هاى ديگر صرف نظر كنند تا به آن لذت اعتبارى برسند. اين نوعى لذت معنوى است; حسى و مادى نيست.

كسى كه پيش يك انسان ضعيف، كه اگر غذا به او نرسد، مى ميرد و اگر به آب دسترسى نداشته باشد كه خودش را تميز كند مى گندد، قرب پيدا مى كند و از جواب سلام او اين قدر افتخار مى كند، اگر پيش خدا قرب پيدا كند، چه خواهد كرد; خدايى كه همه هستى در دست اوست و با يك «كُن»، همه هستى را مى آفريند و با يك امساك او همه هستى از بين مى رود. اگر انسان به او نزديك شود، چقدر لذت خواهد برد؟ تعبير قرب، نزديك ترين مفهومى است كه مى تواند ما را به اوج كمالى كه انسان مى تواند به آن برسد، رهنمون كند.

مفهوم قرب در فرهنگ اسلامى بسيار رواج پيدا كرده است، به گونه اى كه هر عبادتى كه مى خواهيم انجام دهيم مى گوييم: قربة الى الله. "قربة الى الله" يعنى مى خواهم به خدا نزديك شوم. فلسفه رواج اين مفهوم در فرهنگ اسلامى اين است كه «قرب» نزديك ترين مفهومى است كه قادر است انسان را به حقيقت مقامى كه او مى تواند به آن برسد، آشنا كند.

به هر حال، اين از الطاف الهى است كه «قرب» را در فرهنگ مسلمان ها وارد و ما را با اين مفهوم آشنا كرده است.

جالب اين كه حتى كفار و مشركان هم از اين مفهوم استفاده كرده اند. از نظر مشركان، عالى ترين چيزى كه انسان مى تواند به آن برسد، قرب به خداست. آنان مى گفتند: «ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى» (زمر: 3); ما هم كه بت مى پرستيم، براى اين است كه بت ها ما را به خدا نزديك كنند. بت پرستان هم كه بت مى پرستند، اين كار را قربة الى الله انجام مى دهند; يعنى به اين اميد كه بت ها بتوانند آن ها را به خدا نزديك كنند. با اين تفاوت كه آن ها راه را عوضى گرفتند. آنان، خدا و قرب الى الله را قبول دارند و نيز مى دانند كه كمال انسانى در قرب الى الله است، اما گمان مى كنند كه راه تقرب به خدا از طريق بت ها ممكن است; بايد بت ها را پرستش كنند تا بت ها يا ارباب ايشان، آن ها را به خدا نزديك كنند. آنان خيال مى كنند ارتباط با خدا غيرممكن، اما ارتباط با بت ها امكان پذير است; زيرا بت ها قابل رؤيتند، اما خدا اين گونه نيست; از اين رو، نمى شود با او ارتباط برقرار كرد! غافل از اين كه در انسان زمينه اى و ـ به اصطلاح ـ چشمى وجود دارد كه اگر آن چشم باز شود، خدا را مى بيند: «ولكن تدركه القلوب بحقائق الايمان.»1 على(عليه السلام)فرمود: من هرگز خدايى را كه نديدم عبادت نكردم. «لا تدركه العيون بمشاهدة العيان» نه با اين چشم، «و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان» دلم يك چشمى دارد كه اگر باز شود خدا را مى بينم.

اين هم نوعى ارتباط است كه اسمش ديدن دل است، وگرنه دل چيزى به نام چشم ندارد. استعدادى براى روح و قلب انسان حاصل مى شود كه مى تواند رابطه خاصى با خدا پيدا كند; آن چنان رابطه اى كه وقتى كسى چشم باز مى كند، يك چيزى را مى بيند. دل انسان هم با خدا چنين رابطه اى  را پيدا مى كند.

بنابراين، با چشم دل مى توان خدا را ديد. الحمدلله به بركت تعاليم انبيا، قرآن كريم و ائمه اطهار ما باور كرديم كه چنين چيزى هست و آن كمالى كه مطلوب فطرى انسان است و حتى مشركان هم دنبال آنند، نزديك شدن به خداست. بهترين تعبير براى «قرب»، نزديكى به خداست.

در قرآن كريم از همه تعبيرات استفاده شده تا انسان ها براى حركت به سوى خدا تشويق شوند; تعبيرهايى همچون: خانه هاى زيبا، قصرها، درختان، نهرها، شير، عسل، خمر، حورالعين، ولدان مخلدون و... كه همگى حقيقت دارد. آن قدر اين ها لذت دارد كه همه لذت هاى دنيايى حتى در مقابل يكى از آن لذت ها چيزى به حساب نمى آيند. اين گونه تعبيرات، از يك سو، تشويقى است براى انسان كه مى تواند محرك و انگيزه خوبى براى حركت او به سوى خدا باشد و از سوى ديگر، نوعى انذار است كه اگر نروى، مى پوسى و وجودت بيهوده مى شود.

شما اگر در باغچه حياط خود يك نهال سيب كاشته باشيد، مرتب به آن رسيدگى كنيد به اميد اين كه سال پنجم ميوه بدهد، اگر سال پنجم مشاهده نموديد كه برگ هايش زرد شده و سيب هايى داده كه اصلا قابل خوردن نيست، آيا ناراحت نمى شويد؟ به راستى كه خيلى حسرت دارد. وجود آدمى نيز همچون نهالى است كه به دست خدا در سرزمين دنيا غرس شده است. از اين رو، بايد اين نهال را آبيارى كرد تا ميوه بدهد. اگر پنجاه سال گذشت و ميوه نداد، حسرت ندارد؟! اگر يك درخت پس از سال ها مراقبت، ميوه نداد، مى رويد سراغ يك درخت ديگر. اما اگر نهال انسان با گذشت پنجاه سال ميوه نداد، آيا مى شود آن را دور انداخت؟ جا داشت هر ساعت ميوه بدهد، اما پنجاه سال گذشت و هيچ ميوه نداد! حسرت دارد. ولى اى كاش به همين ميوه ندادن اكتفا مى شد. نه تنها ميوه نمى دهد، بلكه آتش مى گيرد و هستى انسان را مى سوزاند. تازه پس از سوختن، تمام نمى شود، آتشى است كه «لايموت فيها و لايحيى.» (طه: 74) اگر كسى در آن آتش بيفتد، حالتى است كه نمى شود گفت مرده يا زنده است بد جايگاه و بد محل اقامتى است. «انّها ساءت مستقراً و مقاماً.» (فرقان: 66) به فرشتگان و موكّلين دوزخ التماس مى كنند كه از خدا بخواه مرگ ما را برساند. جواب مى شنوند: هرگز، شما الى الابد همين جا خواهيد بود و همين سرنوشت شماست. «كل ما نضجت جلودهم بدلناهم جلوداً غيرها.» (نساء: 56) پوست ها مى سوزد، چروكيده مى شود، تاول مى بندد، خشك مى شود، خاكستر مى شود، دوباره از نو. «بدلناهم جلوداً غيرها ليذقوا العذاب.» نو به نو پوست مى رويد تا خوب عذاب را بچشند.

اين گونه تعبيرات در قرآن كم نيستند; صدها آيه با تعبيرات غلاظ و شداد وجود دارند كه با خواندن آن ها پشت انسان مى لرزد. تمام آن ها براى اين است كه انسان را متوجه كند كه چه خطرهايى در پيش رو دارد. خدا اين ها را از سر ظلم، قساوت و بى رحمى نصيب انسان نمى كند. اين همان چيزهايى است كه انسان در دنيا انجام داده است. همان اعمال انسان است كه به اين صورت در آمده است. باطن اعمال دنيايى در آخرت اين گونه است: «ان الله لا يظلم من الناس شيئاً و لكن الناس انفسهم يظلمون.» (يونس: 44) اين بدبختى است كه خودتان به روز خودتان آورده ايد. مگر نگفتيم؟ مگر پيامبران را نفرستاديم؟ مگر شما را از اين روز نترساندند؟ «الم يأتكم رسل منكم يقصون عليكم آياتى و يُنذرونكم لقاء يومكم هذا.» (انعام: 130) شما گوش نداديد، تقصير خدا چيست؟!

انسان موجودى مختار است و اوست كه بايد با اختيار خود بهشت را به دست آورد. ملائكه از آن لذتى كه مؤمنان از بهشت مى برند، محرومند. حورالعين بندگان مقرّب خدا در بهشت هستند، اما لذت متعلق به مؤمنان است كه از آن ها استفاده مى كنند. لذت ها و كمالات براى كسانى است كه با انتخاب و اختيار خود بدان رسيده باشند. وقتى اختيار در ميان باشد، بايد انسان در دوراهى قرار گيرد. بايد راه سقوطى هم وجود داشته باشد تا انسان بتواند انتخاب كند، و گرنه انتخاب معنا نخواهد داشت. اگر جهنم نبود، بهشت هم نبود.

به هر حال، اين مسير فراروى ماست. اگر اين را درست باور كنيم، مى توانيم به كمال برسيم; كمالاتى كه وصف نشدنى است. قرآن در باره كسانى كه شب زنده دارى مى كنند و به تهجّد و مناجات شب مى پردازند مى فرمايد: خدا نعمت هايى براى آنان فراهم كرده كه به ذهن هيچ انسانى خطور نكرده است. انسان ها نمى توانند آن نعمت هاى عالى را درك كنند. تنها اوصاف كلى از اين ها ذكر شده و تشبيهاتى در مورد آن ها آمده است. «مالا عين رأت و لااذن سمعت و لاخطر على قلب بشر.»2 نه چشمى ديده، نه گوشى شنيده، نه بر دل هيچ آدمى خطور كرده است. تصورش را هم نمى توان كرد. قرآن پس از بيان نعمت ها، مى فرمايد: «لهم ما يشاءون فيه» (ق: 35); هرچه بخواهند در آن جا هست. سپس اضافه مى كند: «و لدينا نظير» (ق: 35); نه تنها چيزهايى كه به ذهن شما خطور مى كند و مشيتتان به آن تعلق مى گيرد، در آن جا هست، بالاتر از آن ها هم هست; يعنى چيزهايى هم كه اصلا مشيت شما به آن تعلق نمى گيرد ـ چون تصورى از آن نداريد ـ نيز در آن جا هست.

مفهوم تقوى

اگر آدمى اين ها را باور كند و معتقد باشد كه مى تواند چيزهايى را با اعمال خودش به دست آورد و از سوى ديگر، بداند كه در اثر غفلت و دلبستگى به اين لذت هاى زودگذر حيوانى و اين مقام هاى شيطانى، آن چنان سقوط مى كند كه از هر جانورى پست تر مى شود و نيز بداند كه بر سر دو راهى قرار گرفته است: در يك طرف، كمال بى نهايت و در طرف ديگر، سقوط بى نهايت; با اين وصف، با احتياط قدم برمى دارد. اسم چنين حالتى «تقو» است.

از امام صادق(عليه السلام) سؤال كردند تقوا چيست؟ آن حضرت فرمود: اگر در شب تاريكى در بيابانى پر از خارهاى تيز و پر از حشرات گزنده، بخواهى راه بروى و چراغ هم نداشته باشى، چگونه راه مى روى؟ هر قدمى كه بر مى دارى، مواظب هستى كه پا روى سر مارى، عقربى، خارى نگذارى. اين اسمش تقواست. «فالهمها فجورها و تقويها.» (الشمس: 8)

اگر آيه مزبور را با آيه «و قد خاب من دسّيه» (الشمس: 10) تطبيق كنيد، آن گاه معلوم خواهد شد كه تزكيه با چه چيزى و تدسيه با چه چيزى حاصل مى شود; چه چيزى موجب مى شود كه انسان رشد كند و او را به كمال مى رساند.

نقطه مقابل تقوا، فجور است: «قد خاب من دسيه» (الشمس: 10) اگر خود را رها كردى، مثل فلزى زنگ زده و يا درختى آفت زده خواهى شد. اين سرنوشت در انتظار توست. اى انسان! اين تو و اين هم ميدانى كه جلوى روى توست. «فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر.» (كهف: 29) ولى در اين جا هم خدا بندگانش را رها نمى كند، مى گويد: اگر آن راه تقوا را پيش گرفتيد، هر قدمى كه برويد ما آن را ده قدم حساب مى كنيم: «من جاء بالحسنة فله عشر امثالها.» (انعام: 160) اما اگر راه خطا رفتيد، هر قدمى همان يك قدم است: «و من جاء بالسيئة فلايجزى الا مثلها.» (انعام: 160)


  • پى نوشت ها

1ـ نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد، ج 10، باب 180، ص 64.

2ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 8، ص 92.