نگار انسانى (مرورى بر مبانى انسان شناسى دينى با نظرى به تفسيرالميزان)

نگار انسانى
(مرورى بر مبانى انسان شناسى دينى با نظرى به تفسيرالميزان)

دكتر سيدحسين حسينى

مقدّمه: انسان در ميزان

اگر «انسان» از «انسان» سخن مى گويد از آن روست كه بيش از همگان در انديشه هستى انسان است; ولى در اين رهاورد امّا، به چيستى او نقش مى زند: نگار مى برد و پرده مى درد; بت رنگين مى تند و خداى چوبين مى شكند... و در يك كلام، پرسش ها دارد و پياپى، پاسخ مى طلبد; «... كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را.»1

اما انسان در اين همه، به «سيماى انسانى» از انسانيّت خويش پرده برمى دارد و اين نما، اگرچه او را به فهم نفس انسانى راهبر است: «بل الإنسان على نفسه بصيرةً» (قيامت: 114); ولى بى رهزن هم نيست: «... و يعلّمكم مالم تكونوا تعلمون.» (بقره: 151)

و در اين ميان، رسم «سيماى الهى» نيز برگ ديگرى است كه اين دفتر ناگشوده، به حتميّت، مى طلبد; چه اين كه: «... او راست روحى زيكتا خدا»،2يعنى: «... و نَفَخْتُ فيه من روحى.» (حجر: 29) رسمى كه، پرده از فطرت الهى برمى دارد: «فأقم وجهكَ للدّين حنيفاً فطرت اللّه الّتى فطرالنّاس عليها.» (روم: 30) او را جانشين خداى سبحان مى گرداند: «.. انّى جاعلٌ فى الارض خليفةً.» (بقره: 30); نيز بر حكمت خلقت هدفمند گواهى دارد: «أفحسبتُم أنّما خلقنكم عبثاً و أنّكم الينا لا ترجعون.» (مؤمنون: 115); و آن حكمت را با عبادت پيوند مى دهد كه: «و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ ليعبدون.» (ذاريات: 56)

و البته در اين ميدان، حقيقت هستىِ هستى عهده دار نقش بندى صورت اتمّ و اكمل جهان انسانيّت است; يعنى قرار دادن «انسان در ميزان قرآن»; چه اين كه: «... و نزّلنا عليكَ الكتاب تبياناً لكلّ شىء و هدىً و رحمةً و بشرى للمسلمين.» (نحل: 89)3

و همچنين نظر به انسان در ثقل كماليّه، يعنى انسان كامل كه: «انّى تاركٌ فيكُم الثّقلين كتاب اللّه و عترتى.»4; هم او كه عدل هستى تمام و كمال عالم هستى به شمار آمده و علم و حكمت، ريشه در آبشخور وجود او دارد كه فرمود: «... نحن شجرةُ النّبوّة و محطّ الرّساله و مختلف الملائكة و معادن العلمِ و ينابيعُ الحُكْم.»5 پس كشف اين حقيقت در گرو تصوير چنين پرده اى است; چه اين كه انسان، هم صادر از اوست: «انّا للّه»، و هم راجع به اوست: «و انّا اليه راجعون.» (بقره: 156)

بگوييد ماييم از كردگار *** به او بازگرديم فرجام كار6

بدين سان با ترسيم حقيقت انسانى انسان، راه براى طرح انسان شناسى دينى هموار مى گردد كه در آن به تبيين ابعاد و خصوصيات انسان در ارتباط با رشد و هدايت دينى پرداخته مى شود و پس از آن مى توان از تحليل شاخصه هاى «انسان دينى» سخن گفت.

آنچه در اين نوشته آمده، مرورى بسيار كوتاه بر پاره اى مبانى انسان شناسى دينى با نظرى بر تفسير الميزان است.

با ياداورى اين نكته كه انتخاب و گزينش ديدگاه هاى قرآنى «الميزان» بر اساس يك الگوى انسان شناختى خاص و بر مدار چارچوب هاى آن صورت گرفته است;7 تصويرى كه ساختار وجودى انسان را چند بعدى دانسته و از اراده و اختيار آدمى ،ايمان، و فطرت توحيدى، آگاهى و انديشه بشرى و نيز اعمال و رفتارهاى ظاهرى سخن مى گويد و البته در اين راستا، انسان را جانشين بى همتاى خدا با پيوندى از دو ساخت جسمانى و روحانى دانسته و او را با قوه خدادادى اختيار تا كمال انسانيّت انسان كامل پيش مى برد و نيز تا اميد دل سپردگى به حبل متين الهى كه: «واعتصموا بحبل الله جميعاً.» (آل عمران: 103); حبل كه از سرچشمه فضل الهى برخاسته و تنها منشأ شادمانى انسان، هم اوست: «قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا هو خيرٌ مما يجمعون.» (يونس: 58)8

1. جانشينى الهى

مهم ترين ويژگى الوهى انسان از ديدگاه قرآن، مقام جانشينى اوست; چه اين كه فرمود: «... انّى جاعلٌ فى الارض خليفةً» (بقره: 30)، «و هوالّذى جعلكم خَلائِفَ الارض.» (انعام: 165); خلافتى كه از ناحيه خداست و نه از يك نوع موجود زمينى قبل از انسان،9 و نيز به نوع انسان مربوط است و نه فقط منحصر در حضرت آدم(عليه السلام).10

2. امانت ولايت

و اين انسان همان مخلوقى است كه بار سنگين امانت الهى را بر دوش گرفته و نه تنها به مصدر جانشينى و مقام صورت امكانى اله، كه كجاوه پايدارى خيمه خدايى در آسمان و زمين و كوهسارهاى پابرجاى آن گرديده است كه: «انّا عرضنا الامانة على السّموات و الارض و الجبالِ فأبين أن يحملنها و أشفقن منها و حملها الإنسان انّهُ كان ظلوماً جهولا.» (احزاب: 72) امانتى كه خدا فقط نزد انسان به وديعه سپرده و در قبول بار تكليف ولايت الهيه، تنها او را شايسته چنين استعدادى دانسته است.11

3. خلقت و رجعت

پس اگر بار ولايت الهيه از ناحيه خداى بر دوش اوست و بايد اين امانت را به نزد او بازگرداند، او را خلقتى خواهد بود و رجعتى هدفمند; يعنى «خلقت» به عنوان سرآغاز اين حركت و «رجعت» كه اوج بازگشت حقيقت انسانى است، همه، سمت و سويى الهى دارند و «انسان»، موجودِ دامنه دار خدايى است از «خلقت نخستين» تا «رجعت واپسين»; موجودى كه ملك طلق پروردگارى است;12 هم آفريده آفريدگار هستى است (انّا للّهى) و هم اين كه محدود و محصور در هستى طبيعى و مادّى نيست (انّا اليهى) و بدين سان فرمود: «إنّاللّه و انّا اليه راجعون.» (بقره: 156)13

و دامنه اين حركت نه فقط در اول و آخر، كه از اول تا به آخر، و در ميانه نيز ممتد است: «... و هو معكم اينما كنتم.» (حديد: 4) او همواره در سير و سعى و در حال تلاش و كوشش به سوى خداى تعالى است; ربّى كه هدف نهايى اوست از نزول و فرودِ «كادحٌ» تا فراز و صعود «فمُلاقيه»14، كه فرمود: «يا ايّها الانسان انَّكَ كادحٌ الى ربّك كدحاً فملقيه» (انشقاق: 6) و خدايى كه فقر به او تمام حقيقت و ذات انسان را در برگرفته; چرا كه: «... و أشهدهم على أنفسهم ألستُ بربّكم قالوا بلى شهدنا.» (اعراف: 172)15

پس اگر از خدا تا خداست، همه هويّت و حقيقت وجودى او نيز الوهى و روحانى است; هرچند به لسان عرفا بين دو قوس نزولى و قوس صعودى در جريان و سريان مدام باشد; چه اين كه: «النّهايات هى الرّجوع الى البدايات.»16

4. ماهيّت دوگانه

اما با اين همه، ساختار وجودى انسان در ماهيّت آفرينشى اش از دو مايه گوناگون وجودى هستى يافته و همين تركيب دوگانه ويژه17 است كه راهى براى تقرّب انسانى انسان تا غايت مطلوب او هموار مى سازد:

از سويى، طبيعتى خاموش و بى جان: «... انّى خالقٌ بشراً من طين» (ص: 71)،18 و از ديگر سو، روحى بالنده و حيات بخش: «فاذا سوّيته و نفختُ فيه من روحى فقعوا له ساجدين.» (ص: 72); روحى زنده و محرك كه بى ترديد سبب شرافت انسان شده است.19

از جانبى: «ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طين» (مؤمنون: 12)، و از جانبى ديگر: «... ثمَّ أنشأنهُ خلقاً ءَاخر فتباركَ اللّهُ أحسنُ الخالقين» (مؤمنون: 14); يعنى خلق ديگر و حقيقتى غير از آنچه در مراحل پيش بود; خلقى كه همراه با خير كثير الهى مبارك مى گردد.20

از طرفى: «و لقد خلقنا الانسانَ من صلصل من حماء مسنونَ» (حجر: 26)، و از طرف ديگر: «فإذا سوّيته و نفخْتُ فيه من روحى فقعوا له ساجدين.» (حجر: 29)

به رنگى، رنگ طبيعى عالم خاك و به لازمه، مقرون با زمان21: «الّذى أحسنَ كلَّ شىء خلقَهُ و بدأَ خلقَ الإنسانِ من طين ثمَّ جعل نسلَه من سلالة من ماء مهين.» (سجده: 7و8)

و به ظرفى، ظرف جوهر ربّانى و در نتيجه، تهى از حضور زمان كه فرمود: «ثمّ سواهُ و نفَخَ فيه من روحِهِ»22 (سجده: 9)، «و يسئلونَكَ عن الرّوح قل الرّوحُ من أمرِ ربّى و مآ أوتيتم من العلم الاّ قليلا.» (اسرار: 85) چه اين كه در جايى سخن از «خلق خداست»; يعنى وجود موجود از جهت استناد به خدا با وساطت و اسباب و نيز منطبق بر زمان و مكان، و در جايى ديگر سخن از «امر خداست» كه كلمه ايجادى او و نيز فعل مخصوص اوست بدون دخالت هرگونه اسباب مادّى و تأثير و تأثرات تدريجى كه همانا وجودى مافوق نشئه مادّى و ظرف زمان خواهد بود.23

5. استعداد جامع

با اين وجود، اگر انسان، ماهيّتى دوگانه در آفرينش وجودى اش دارد، اما در هويّت انسانى و در اركان و استعدادها، موجود چند بعدى بوده و تركيب واحدى از قواى گوناگون را تشكيل داده است كه فرمود: «... و جعلَ لكُم السّمع و الابصارَ و الأفئِدَةَ قليلا ما تشكُرونَ.» (سجده: 9)24

پس اگر خلقت انسان براى دستيابى به منزلت عالى خلافت الهى است: «.. انّى جاعلٌ فى الارضِ خليفةً» (بقره: 30); اما مظهر اين خلافت هميشگى در نوع انسانى، در تعليم اسماى الهى نهفته است: «و علَّم ءَادَم الأسماءَ كلَّها» (بقره: 31)25; كه البته آن هم بدون وجود استعداد جامع و نيز توانايى هاى گوناگون در ساختار قواى انسانى محقق نخواهد شد.26

6. اراده و اختيار انسانى

از نخستين بخشش هاى خدادادى انسان، قوّه اراده و اختيار اوست: «و قل الحقُّ من ربِّكم فمن شآء فليؤمِن و من شآءَ فليكفر» (كهف: 29); توانى كه ريشه آن به حكمت امتحان در نظام آفرينش بازمى گردد27 و در اين راستا، انسان مى تواند سرنوشت خود و ديگران را رقم زده و نيز زمينه تغيير تقدير الهى را فراهم سازد كه فرمود: «... إنّ اللّه لا يغيّرُ ما بقوم حتى يغيّروا ما بأنفسهم و إذآ أرادَ اللّهُ بقوم سوءً افلا مردّله و مالهم من دونِه من وال» (رعد: 11)28 و «ذلك بأنَّ اللّهَ لم يكُ مغيّراً نعمَةً أنعمها على قوم حتّى يغيّروا ما بأنفسهم.» (انفال: 53)29

اما دامنه اين اراده تا آن جاست كه جويندگان كِشت دنيا، با وجود همه بى نصيبى اخروى اما، در برداشت گردآمده خود (به هر حال) بى بهره نيستند و البته پويندگان كشت آخرت نيز در سود گنجينه خود، به فزونى و بسيارى بهره و ثوابى چند برابر و مضاعف: «... و اللّه يضاعِف لمن يشاءُ» (بقره: 261)، دست مى يابند; چه اين كه فرمود: «من كانَ يُريدُ حرثَ الأَخرَةِ نزدله فى حرثهِ و من كانَ يريدُ حرثَ الدُّنيا نؤتِهِ منها و مالهُ فى الاخرةِ من نّصيب.» (شورى: 20); و بى ترديد همه امور به دست مشيّت اوست كه: «اللّهُ لطيفٌ بعبادِهِ يرزُقُ من يشاءُ و هوَ القوىُّ العزيزُ.» (شورى: 19)30

و اين چنين مشيّتى اراده كرده، سعه و دامنه اختيار انسانى (در محدوده توان بشرى) چنان فراخ و پهناور باشد كه قدرت مطلق الهى نيز در بستر امداد و فيض گسترده حاضر گردد و پاداش اراده گونه گون انسان مريد نيز، متفاوت و به مقتضاى انتخاب او باشد كه فرمود: «من كان يريدُ العاجلةَ عجَّلنا له فيها ما نشاءُ لمن نّريدُ ثمَّ جعلنا له جهنّم يصلها مذموماً مدحوراً و من أراد الاخرَة و سعى لها سعيها و هو مؤمنٌ فأولئِكَ كان سعيهم مشكوراً كلّاً نُّمِدُّ هؤلاءِ و هؤلاء من عطاءِ ربِّكَ و ما كان عطاءُ ربِّك محظوراً.» (اسراء: 18ـ20)

بلوغ نهايى اين نعمت ريشه در كمال امتزاج هدفمند نهاد درونى انسان دارد; چه اين كه موجوديّت انسان از شايستگى ها و توانايى هاى گوناگونى سرشته شده است: «انّا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج نَّبتليه فجعلنهُ سميعاً بصيراً.» (انسان: 2) و بدين سان او را به كمال اختيار و آزادى انتخاب و امكان امتحان و تكليف الهى مى رساند كه فرمود: «انّا هديناهُ السّبيلَ امّا شاكراً و امّا كفوراً» (انسان: 3);31 يعنى آزادى انتخاب همراه با تكليف; آن هم تكليفى الهى كه با ارائه طريق تا حقيقت حق نيز قرين است.32

7. ايمان و فطرت توحيدى

انسان مختار البته، مزيّن و آراسته به ايمان و فطرت خاص توحيدى نيز هست: «.. فطرتَ اللّه الّتى فطرالنّاس عليها...» (روم: 30); فطرتى كه سرشت جان او را تشكيل داده و از اصل و ريشه، آفريده اى براى اوست;33 فطرتى خاص انسان كه او را به سنّتى ويژه، با راهى معيّن و هدف و غايتى مشخص هدايت مى كند;34 يعنى همان پيمان بر ربوبيّت الهى و فطرتى كه از روز «الَست» در وجود انسان نهاده شده است: «و اذا أخَذَ ربَّكَ من بنى ءادمَ من ظهورهم ذريّتِهم و أشهدهم على أنفسهم ألستُ بربّكم قالوا بلى شهدنا.» (اعراف: 172); پيمان احتياج و فقر به ذات الهى كه در واقع پاره اى از حقيقت ذات انسان را تشكيل داده35 (قالوا بلى شهدنا) و بر آن پيمان تمامى افراد بشر نيز مورد استشهاد قرار گرفته اند36 (من بنى آدم).

بدون ترديد مهبط اين كشش درونى را بايستى در چارچوب قلب و روح بشر دانست;37 يعنى تمايلات نفسانى و عواطف انسانى كه قلب را با مبدأ و منشأ حقيقى جوشش خود پيوند مى دهد; چرا كه قلب و جان انسان با ايمان و فطرت توحيدى، آشنايى ديرينه است كه:«...ألا بذكراللّه تطمئنُّ القلوب.»(رعد:28)

پى ريزى قلب با مايه ايمان به خداست كه انسان را به هدايت عالى سوق مى دهد38 كه: «... و من يؤمنُ باللّه يهدِ قلبَهُ و اللّهُ بكلِّ شىء عليم» (تغابن: 11)، و البته همين پرنمودن ظرف تمايلات و علايق از حبّ به پروردگار است كه زيبنده حركت انسان از مرتبه «يُحبُّهُم» تا «يُحبّونَهُ» خواهد بود;39 چه اين كه فرمود: «قل ان كنتُم تحبُّونَ اللّهَ فاتّبعونى يُحببكُمُ اللّهُ.» (آل عمران: 31)40

دل و قلب سليم و صحيح، مستقر در فطرت مستقيم بوده و البته ملازم با آن است; چرا كه قلب خالص متوجه خداى واحد و دور از هواهاى نفسانى است كه فرمود: «يَوم لا ينفع مالٌ و لا بنونَ الاّ من أتى اللّهَ بقلب سليم.» (شعراء: 88ـ89) و در برابر; دل بيمار، قلبى مردّد و مشكّك است: «فى قُلوبِهم مرضٌ فزادَهُمُ اللّهُ مرضاً و لهُم عذابٌ أليم بما كانوا يكذبون» (بقره: 10)، كه در اثر رجس مضاعف به هلاكت مى رسد: «و أمَّا الّذين فى قُلوبِهِم مرضٌ فزادتهُم رجساً الى رجسهم و ماتوا و هم كافرون.» (توبه: 125); اما شكى نيست كه راه علاج اين بيمارى روحى و روانى تنها ايمان خالصانه است كه: «انّ الّذين ءَامنوا و عملوا الصالحاتِ يهديهم ربُّهُم بايمانِهِم.» (يونس: 9)41

بدين ترتيب، اين كشش نهايى بين پست ترين تمايلات جسمانى تا برترين حالات عرفانى بشر در مسير منزلت ايمانى قرب الى اللّه و پرستش خداى، قابل امتداد است; در يك سمت، قلوب پاك و آزاد بندگان الهى: «... والّذين ءَامنوا أشدُّ حُبّاً للّه» (بقره: 165); يعنى آنان كه به حقيقت محبّ خدا هستند42 و در سمت ديگر، قلوبى سياه، سنگين و بسته و بلكه سخت تر از سختى سنگ كه: «ثمَّ قست قلوبُكُم من بعد ذلك فهى كالحجارة أو أشدُّ قسوةً.» (بقره: 74)43

8. آگاهى و انديشه بشرى

اما اين چنين انسانى با اين خصوصيات، داراى قوه آگاهى و انديشه نيز هست و بر همين اساس، «بيان»، دريچه بيرونى انسان به دنياى درونى و پرتلاطم انديشه انسانى او به حساب مى آيد; چه اين كه فرمود: «خَلَقَ الانسان علَّمَهُ البيان.» (الرحمن: 3و4)44

بناى اصلى زندگى و حيات انسان بر تفكّر است و جز بر مايه بينش و آگاهى صحيح شكل نمى گيرد;45 انسان، يگانه مخلوقى است كه به قدرت الهى، بستر و جايگاه اسماء الله در نهاد او گذارده شده است: «وَ عَلَّم ءادمَ الاسماءَ كُلَّها.» (بقره: 31) و در اين ظرفيت خاص و توان ويژه علمى حتى فرشتگان الهى نيز با او شريك نيستند: «... ثمَّ عرضَهُم على الملائكَةِ فقالَ أنبؤنى بأسماء هؤلاءِ ان كُنتم صادقين قالوا سبحانَكَ لا علمَ لنآ الاّ ما عَلَّمتنا انَّكَ أنت العليمُ الحكيم قال ياَدَمُ أنبِئهُم بأسمائِهِم فلَمّا أنبأهُم بأَسمائِهِم قال أَلَمْ أَقل لكُم انّى أعلمُ غيبَ السّمواتِ والارضِ و أعلَمُ ما تُبدونَ و ما كنتم تكتُمون.» (بقره: 31ـ33)46

اين علم نيز چون ساير قواى انسانى، ريشه در ذات اقدس الهى دارد: «اقرأ وَ ربُّكَ الاَكرمُ الّذى علَّم بالقلم علَّم الانسانَ مالم يعلم.» (علق: 3ـ5)،47 و البته جز با قدرت و هدايت او نيز به اوج اقتدار نمى رسد: «و قُل ربِّ زدنى علماً.» (طه: 114)48

در اين راستا، انسان; برخوردار از توان نظاره بر جهان و هستى پيرامون خويش است;49 زيرا: «أوَلَم ينظروا فى ملكوتِ السّموات و الارضِ و ما خلَق اللّهُ من شىء» (اعراف: 185);50 و البته تلاش او براى اگاهى و حركت عقلانى، راهى به سوى هويدا شدن حق و باطل است كه: «فبشّر عباد الّذين يستمعون القول فيتّبعون أحسنَهُ اولئِكَ الّذين هدئهُمُ اللّهُ اولئِكَ هُم أولو الالباب.» (زمر: 18)

انسان، موجودى است كه بايستى به نظام آفرينش نظر اندازد: «قُل انظروا ماذا فى السّموات و الارضِ» (يونس: 101)، و از اين رهگذر به شناسايى راز وجودى خود مبادرت ورزد كه: «و فى الارض ءاياتٌ للموقنينَ و فى أنفُسِكُم أفلا تبصرون.» (ذاريات: 20 و 21); نظرى كه مى تواند با يقين همراه شده و ابواب ايمان را نيز به روى او بگشايد: «و كذلِكَ نرى ابراهيمَ ملكوتَ السمواتِ و الارضِ و ليكونَ مِنَ الموقنين» (انعام: 75);51 چرا كه در نزد قرآن تفكّر صحيح همزاد و همراه با تقواست كه فرمود: «و تزَوّدوا فانَّ خيز الزّادِ التَّقوى و اتَّقونِ يأُولى الالباب.» (بقره: 197)52

و آن گاه كه عقل و ادراك انديشمندانه آدمى به كار آمد، ميوه علم و فهم و انديشه ناب نيز به دست مى آيد كه فرمود: «و تلكَ الامثالُ نضربُها للنّاسِ و ما يعقلُها الاّ العالمون»; (عنكبوت: 43)53 و در پس خاموش اين قوّه خدادادى، تاريكى جهل و سياهى گمراهى است: «و اذا قيل لهم اتّبعوا مآ أنزل اللّهُ قالوا بل نتّبع ما ألفينا عليه ءاباءنا أولو كان ءاباؤُهُم لا يعقلون شيئاً و لا يهتدون.» (بقره: 170)54

9. اعمال و رفتار ظاهرى

و بالاخره جنبه ديگرى از ساحت هاى وجودى انسان، رفتارهاى عينى و عملى اوست كه آدمى را موجودى صاحب فعل و برخوردار از موضع گيرى هاى خارجى و ظاهرى مى كند;55 افعالى كه مى تواند زمينه ساز سعادت يا شقاوت انسان گردد.

و بدين سان، «عمل»، يا عمل نيك و خير است: «فمن يعمَل مثقالَ ذرّة خيراً يره» (زلزال: 7) و يا ناپسند و شرّ: «ومَن يعمَل مثقالَ ذرّة شرّاً يرَه»; (زلزال: 8) و در هر صورت، بازگشت هر عملى قائم به عامل آن است; يعنى نفس و جان انسان، و لذا پاكى و پليدى آن نيز به خود او بازمى گردد كه فرمود: «و كلَّ انسان ألزمنهُ طائرهُ فى عُنُقِهِ و نُخرِجُ لَهُ يومَ القيامةِ كتاباً يلقهُ منشوراً.» (اسراء: 13)56

پس بايستى مرجع و پناهگاه نيكى و پاداش عمل پارسا يا زشتى و سزاى عمل ناپسند را، تنها، نفس انسان دانست و بس: «من عملَ صالحاً فلنفسه و من أساء فعليها و ما ربُّكَ بظلّم للعبيد» (فصلّت: 46); چرا كه: «عمل، قائم به صاحب عمل است و بيانگر حال اوست، اگر عمل صالح و مفيد باشد، خود او هم از آن سود مى برد و اگر مضّر و بد باشد، خودش از آن متضرر مى گردد...»57

يعنى كه بازگشت شيره و جان عمل يا نقص و كمال آن، به سرچشمه اصلى عامل عمل برمى گردد; چرا كه انسان، خود، «مالك حقيقى اعمالش است»58 كه: «و أن ليسَ للانسانِ الاّ ما سعى.» (نجم: 39)

و بدين ترتيب، ريشه صدور هر فعلى، فاعل فعل است و بار آثار سنگين يا سبك آن نيز بر عهده اوست; چرا كه «هيچ نفسى بار گناه نفس ديگر را بر دوش نمى كشد»:59 «من اهتدى فإنَّما يهتدى لنفسه و من ضلّ فانّما يضلُّ عليها و لا تزرُ وازرةٌ وزرَ أُخرى...» (اسراء: 15)

البته در اين بستر، عمل نيك و پاك مى تواند زمينه پيدايش تقواى الهى باشد: «... خذوا ما ءاتينكُم بقوّة واذكروا مافيهِ لعلّكم تتّقون.» (بقره: 63)60 و نيز راهى براى دستيابى به رستگارى الهى كه فرمود: «... وافعلوا الخيرَ لعلّكم تُفلِحون.» (حج: 77)61

و چنانچه عمل صالح باآميزه ايمان ناب سرشته گردد و از آن آبشخور برخيزد، گنجينه اى به دست انسان مى دهد كه او را از دايره زيان كارى آشكار62نجات خواهد داد، چرا كه: «اعتقاد حقّ و عمل صالح تنها ملاك سعادت اخروى است»،63 كه فرمود: «وا لعصر إنّ الانسانَ لفى خسر الاّ الّذينَ آمنوا و عَمِلوا الصالحات.»64

و دقيقاً به همين دليل است كه اين گوهر آميخته انسانى از پاداش الهى نيز بى بهره نخواهد شد; چرا كه «ملاك سعادت، همانا حقيقت ايمان به خدا و عمل صالح است»65: «... من ءَامنَ باللّهِ و اليومِ الأخِرِ و عمِلَ صالحاً فلهُم أجرُهُم عند ربّهِم ولا خوفٌ عليهِم ولا هم يحزنون.» (بقره: 62)

و همين پاداش است كه مى تواند انسان را تا ساحل حيات طيبه رهنمون گردد كه: «من عملَ صالحاً من ذَكَر أو انثى و هوَ مؤمنٌ فلنُحييَّنُه حياةً طيِّبَةً و لنَجزينَّهُم أجرَهُم بأحسَنِ ما كانوا يعمَلون» (نحل: 97); حيات جديدى كه تنها ويژه مؤمنان داراى عمل صالح است و صد البته داراى آثار واقعى و حقيقى.66

بنابراين، قرار در بهشت سپيد و جاويد، گردآمده معجون كيميا ساز ايمان ناب و عمل نيك است: «والّذينَ ءامنوا وَ عَمِلوا الصالحاتِ اولئِكَ أصحابُ الجنَّةِ هم فيها خالدون.» (بقره: 82) و در برابر، نتيجه فراهم آوردن رفتارهاى سياه و تباه نيز خلودى تاريك تر از هر سياهى كه فرمود: «بلى مَن كسَبَ سيِّئَةً وَ أحطَت به خطيئَتُهُ فاولئِكَ أصحابُ النّارِ هُم فيها خالدون.» (بقره: 81)67

يعنى كه نه عمل پليد، بى سزاست: «من يعمل سوءً يجز بِهِ» (نساء 123); و نه عمل پاك، بى پاداش: «ومَن يعمَل من الصالحاتِ من ذكر أو اُنثى و هوَ مؤمنٌ فأولئِكَ يدخُلونَ الجنَّةَ وَ لا يُظلمونَ نقيراً» (نساء: 124)68; و حتى سزاوار قبول نزد حق تعالى كه فرمود: «إليهِ يصعَدُ الكلِمُ الطّيبُ و العملُ الصالحُ يرفَعُهُ.» (فاطر: 10)69

پس سزاى يكى بيش از زبانه هاى سياهى نمايان آن نيست: «من عمل سيِّئةً فلا يُجزى الاّ مِثلَها» (غافر: 40); و پاداش ديگرى بس بيش از دامنه پاكى يك عمل و در افق سعه رحمت بى پايان الوهى است: «و من عمِلَ صالحاً من ذكر أو اُنثى و هوَ مؤمنٌ فأولئِكَ يدخُلونَ الجنَّةَ يرزقونَ فيها بغير حساب.» (غافر: 40)70; و شكى نيست كه اين تفاوت، از جلوه رحمت مطلق تا غضب الهى نمايان خواهد بود.

10. مركّب انسانى

بدين ترتيب، نتيجه آن است كه در اين ديدگاه، انسان در ساختار وجودى و اركان انسانى اش، موجودى چهار بعدى است; زيرا از قوا و توانايى هاى گوناگونى برخوردار است; اراده و اختيار نفسانى، ايمان و فطرت توحيدى، آگاهى و انديشه نظرى و رفتارها و كردارهاى عملى، از او مخلوقى ساخته مريد، مؤمن، متفكّر و عامل; يعنى داراى اراده نفسانى، ارزش هاى روانى، نگرش هاى عقلانى و البته كنش هاى عينى و خارجى.

اما با اين همه، در پيكره انسانى اش، يعنى ساختار هويّت او در نظام هستى، مخلوقى دو ساحتى به حساب مى آيد. او تنها موجودى است كه خميره ساحت هاى وجودى اش از دو پايه گوناگون خاكى و آسمانى نظام يافته است; معجونى از خاك و افلاك، ماده و معنا، صورت و سيرت، مُلك و ملكوت، سُفلى و علوى، جسم و روح و تن و روان، و البته در اين تركيب يگانه، تنها پرورده عالى و اعلا خلقِ خلّاق مجيد است.

و به هر حال، اگرچه چنين موجود دوگانه اى در پذيرش و رشد جنبه هاى الهى و مادى نيز مختارى دوگانه است، اما تمايل ساختارى وجودى او به سوى خداگرايى شكل يافته كه: «فأقِم وجهك للدّين حنيفاً فطرت اللّه الّتى فطرالناس عليها لا تبديل لخلقِ اللّه ذلكَ الدّين القيّم.» (روم: 30)

چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست *** سخن شناس نه اى جان من خطا اين جاست
سرم به دنيا و عقبى فرو نمى آيد *** تبارك اللّه ازين فتنه ها كه در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم كيست *** كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم زپرده برون شد كجايى اى مطرب *** بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست
نداى عشق تو ديشب در اندرون دادند *** فضاى سينه حافظ هنوز پر زصداست.71
  • پى‌نوشت‌ها
1ـ لسان الغيب شيرازى، آنجا كه مى فرمايد:
اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل مار*** به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا ر
حديث از مطرب و مى گو و راز دهر كم تر جو*** كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معمّا ر
ر.ك: ديوان حافظ شيرازى، تهران، انتشارات انجمن خوشنويسان ايران، 1368، ص 3.
اگرچه اين بيت حافظ را پيرامون مسأله حدوث يا قدم جهان دانسته اند، ولى باتوجه به ابيات ديگر آن، بعيد نيست معمّاى وجود انسان نيز در مجموعه راز دهر جاى گيرد. نيز ر.ك: بهاءالدين خرمشاهى، حافظ، تهران، طرح نو، 1378، ص 130.
2ـ قرآن مجيد با ترجمه منظوم (قرآن نامه)، اميد مجد، تهران، انتشارات اميد مجد، 1379، ص 263.
3ـ ر.ك: عبدالله جوادى آملى، انسان در اسلام، تهران، مركز نشر فرهنگى رجا، 1372، ص 29.
4ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، دوره صدوده جلدى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1403 ق، ج 5، ص 21.
5ـ نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1371، خطبه 109، ص 106.
6ـ قرآن مجيد با ترجمه منظوم (قرآن نامه)، ص 24.
7ـ ر.ك: نگارنده، «جانشين خدا»، معرفت، ش 32، سال هشتم، ش چهارم، بهمن و اسفند 1378.
8ـ
بگو اى پيمبر كه باشيد شاد *** زلطف و زفضلى كه يزدان بداد
ر.ك: قرآن مجيد با ترجمه منظوم (قرآن نامه)، ص 215.
9 - ر.ك: همان، ج 1، ص 148 (ايشان براى تعميم خلافت به همه فرزندان آدم(عليه السلام) به اين آيات نيز استناد كرده است: اعراف: 68 / يونس: 14 / نحل: 62.)
10- ر.ك: همان، ج 1، ص 148 (ايشان براى تعميم خلافت به همه فرزندان آدم(عليه السلام) به اين آيات نيز استناد كرده است: اعراف: 68 / يونس: 14 / نحل: 62.)
11ـ ر.ك: همان، ج 16، ص 545 ـ 547 و نيز ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، انسان از آغاز تا انجام، ترجمه و تعليقات صادق لاريجانى، تهران، الزهرا، 1371، ص 35.
12. ر.ك: سيدمهدى امين، معارف قرآن در الميزان، ج اول، تهران،مركز چاپو نشر سازمان تبليغات اسلامى،1370،ص279.
13ـ
من اگر خارم اگر گل چمن آرايى هست*** كه از آن دست كه او مى كشدم مى رويم
ر.ك: حافظ، ص 134.
14ـ ر.ك: تفسير الميزان، ج 20، ص 578.
15ـ «... احتياج داشتن آدمى به پروردگارى كه مالك و مدبّر است جزء حقيقت و ذات انسان است، و فقر به چنين پروردگارى در ذات او نوشته شده، و ضعف بر پيشانى اش مكتوب گشته، و اين معنا بر هيچ انسانى كه كم ترين درك و شعور انسانى را داشته باشد پوشيده نيست... جمله «بلى شهدنا» اعتراف انسان هاست به اين كه اين مطلب را ما شاهد بوديم و چنين شهادتى از ما واقع شد.» (معارف قرآن در الميزان، ص 60) و نيز ر.ك: تفسير الميزان، ج 8، ص 451 ـ 459.
16ـ ر.ك: سيديحيى يثربى، فلسفه عرفان، قم، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1374، ص 252.
17ـ سيد محمدحسين طباطبائى در تفسير الميزان، ج 2، ص 156 در بحث تركيب انسان از تن و روان به اين مسأله و آيات مرتبط با آن پرداخته است.
18ـ «در آيه شريفه مورد بحث مبدأ خلقت آدمى گل معرفى شده، و در سوره روم مبدأ خلقتش خاك، و در سوره حجر صلصالى از حماء مسنون و در سوره رحمان صلصالى چون فخار (سفال) آمده، و اين اختلاف در تعبير ضررى به جايى نمى زند; براى اين كه همان مبدأ واحد احوال مختلفى به خود گرفته و در هر جا از قرآن كريم نام يكى از آن احوال را نام برده.» (تفسيرالميزان، ج 17، ص 357)
19ـ ر.ك: همان، ج 17، ص 358.
20ـ ر.ك: همان، ج 18، ص 26 و 28 و نيز ر.ك: انسان از آغاز تا انجام، ص 18 و 19.
21ـ علامه طباطبائى در تفسير آيه 29 سوره حجر آورده كه: «تسويه به معناى اين است كه چيزى را معتدل و مستقيم كنى كه خود قائم به امر خود باشد و تسويه انسان نيز اين است كه هر عضو آن در جايى قرار گيرد كه بايد قرار بگيرد و بعيد نيست از جمله "انّى خالق" و جمله "فاذا سوّيته" استفاده شود كه خلقت بدن انسان اولى به تدريج و در طول يك زمانى صورت گرفته، ابتدا خلق بوده كه عبارت است از جمع آورى اجزا و سپس تسويه بوده كه عبارت است از تنظيم اجزا و آن گاه نفخ روح بوده.» (تفسير الميزان، ج 12، ص 222.)
22ـ ر.ك: همان، ج 16، ص 399 ـ 410. ايشان در ذيل اين كريمه پيرامون پيدايش انسان اولى، به طرح احتمالاتى پرداخته اند.
23ـ مستفاد از تفسير الميزان، ج 13، ص 327ـ333.
24ـ ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، تفكر در قرآن، قم، مؤسسه دين و دانش، 1363، ص 77.
25ـ ر.ك: انسان از آغاز تا انجام، ص 29ـ31.
26ـ ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، خلاصه تعليم اسلام، به كوشش داود الهامى، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، بى تا، ص 49 ـ 50.
27ـ ر.ك: تفسير الميزان، ج 16، ص 101 و 102 و نيز همان، ج 11، ص 31 كه در پاسخ به برداشت فخر رازى، از نفى مجبوربودن انسان سخن گفته است.
28ـ معارف قرآن در الميزان، ص 253 و نيز ر.ك: تفسير الميزان، ج 11، ص 474 ـ 479.
29ـ همان، ص 477.
30ـ تفسير الميزان، ج 18، ص 63 ـ 64.
31ـ ر.ك: عبدالله جوادى آملى، كرامت در قرآن، تهران، مركز نشر فرهنگى رجا، 1366، ص 99 و نيز مرتضى مطهرى، انسان كامل، تهران، انتشارات صدرا، 1376، ص 40.
32ـ ر.ك: تفسير الميزان، ج 20، ص 343.
33ـ علامه در تأييد اين سخن آورده كه: «بنابراين در جمله مزبور اشاره است به اين كه اين دينى كه گفتيم واجب است براى او اقامه وجه كنى، همان دينى است كه خلقت بدان دعوت، و فطرت الهيه به سويش هدايت مى كند، آن فطرتى كه تبديل پذير نيست.» تفسير الميزان، ج 16، ص 282.
34ـ ر.ك: همان، ص 283.
35ـ «پس احتياج داشتن آدمى به پروردگار كه مالك و مدبّر است جزء حقيقت و ذات انسان است و فقر به چنين پروردگارى در ذات او نوشته شده و ضعف بر پيشانى اش مكتوب گشته و اين معنا بر هيچ انسانى كه كم ترين درك و شعور انسانى را داشته باشد پوشيده نيست.» همان، ج 8، ص 453.
36ـ ر.ك: همان، ج 8، ص 455.
37ـ همان، ج 9، ص 70، و نيز ر.ك.به: محمدتقى مصباح، اخلاق در قرآن، تهران، انتشارات اميركبير، ص 216 ـ 217 و نيز ر.ك: به حسن حسن زاده آملى، انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، تهران، بنياد نهج البلاغه، 1359، ص 85.
38ـ ر.ك: تفسير الميزان، ج 19، ص 613 و نيز: عبدالله جوادى آملى،هدايت درقرآن،تهران،مركزنشرفرهنگى رجاء،1364،ص70.
39ـ اشاره به كريمه 53 سوره مائده: «فسوفَ يأتى اللهُ بقوم يحبُّهُم و يحبُّونَه»
40ـ ر.ك: تفسير الميزان، ج 5، ص 587.
41ـ برگرفته از بحث «بيمارى قلب» در تفسير الميزان، ج 5، ص 575ـ 579.
42ـ ر.ك: همان، ج 1، ص 584ـ 587.
43ـ ر.ك: همان، ج 1 ،ص 270.
44ـ ر.ك: همان، ج 19، ص 186ـ 189.
45ـ تفكّر در قرآن، ص 9 ـ 11 و نيز ر.ك: تفسير الميزان، ج 5، ص 393 ـ 418. همچنين در ج 2، ص 157 به آياتى كه به نحوى سخن از نيروى فكرى انسان به عنوان يكى از قواى ادراكى مى كند اشاره دارد مانند: علق: 5 / نحل: 78 / بقره: 31.
46ـ ر.ك: همان، ج 1، ص 150.
47ـ آيات اين سوره كه اولين كلام وحى بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بوده است، به ويژه مى رساند كه آنچه از مصدر وحى و تعاليم آسمانى صادر مى گردد با مقدورات انسانى قابل دسترسى نيست. ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، تفكر در قرآن، ص 71ـ73.
48ـ ر.ك: تفسير الميزان، ج 14، ص 326 ـ 327.
49ـ ر.ك: عبدالله جوادى آملى، شناخت شناسى در قرآن، تهران، مركز نشر فرهنگى رجا، 1372، ص 129ـ 133.
50ـ ر.ك: تفسير الميزان، ج 8، ص 519.
51ـ ر.ك: همان، ج 18، ص 591ـ593.
52ـ ر.ك: تفكر در قرآن، ص 39ـ41.
53ـ علامه در ذيل اين كريمه آورده است: «اين جمله به مثل هايى كه در قرآن زده شده اشاره مى كند و مى فرمايد: كه هرچند آن ها را همه مردم مى شنوند و لكن حقيقت معانى آن و مغز مقاصدش را تنها اهل دانش درك مى كنند; آن كسانى كه حقايق امور را مى فهمند و بر ظواهر هر چيزى جمود نمى كنند. دليل بر اين معنا جمله "لا يعقلها" است.» (تفسير الميزان، ج 16، ص 207.)
54ـ اقتباس از روايت امام موسى بن جعفر(عليه السلام) در كتاب كافى، كتاب العقل و الجهل، ج 1، ص 16، روايت 12. ر.ك: محمدبن يعقوب كلينى، الاصول من الكافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1388.
55ـ معارف قرآن در الميزان، ص 148 و نيز ر.ك: تفسير الميزان، ج 7، ص 449ـ 463.
56ـ ر.ك: همان، ج 20، ص 789ـ 790.
57ـ «پس آن طائر و آينده اى كه خداوند لازم لاينفك آدمى كرده همان عمل اوست، و معناى الزام كردن آن اين است كه خداوند چنين قضا رانده كه هر عملى قائم به عاملش بوده و خير و شرّ آن به خود او برگردد، نه آن كه او را رها كرده به غير اوعايد شود... در اين بيان روشن مى شود كه آيه شريفه سعادت و شقاوت را اگر به طور لزوم و حتم براى انسان اثبات مى كند، از راه اعمال نيك و بدش كه خود به اختيار خويش كسب كرده اثبات مى كند، نه اين كه بخواهد بگويد: لزوم يكى از اين دو جبرى است و عمل افراد هيچ گونه اثرى در سعادت و شقاوت آنان ندارد.» تفسير الميزان،ج13،ص94ـ95و نيز ر.ك:انسان از آغاز تا انجام،ص128.
58ـ تفسير الميزان، ج 17، ص 641.
59ـ ر.ك: همان، ج 19، ص 89.
60ـ ر.ك: همان، ج 13، ص 98.
61ـ ر.ك: كرامت در قرآن، ص 150.
62ـ ر.ك: تفسير الميزان، ج 14، ص 610.
63ـ اشاره به آيه 119 سوره نساء و در هيمن رديف آيات 122 و 124 كه به همراهى ايمان و عمل صالح و پاداش بهشت ابدى اشاره دارد.
64ـ تفسير الميزان، ج 20، ص 819.
65ـ ر.ك: همان، ج 1، ص 256.
66ـ ر.ك: همان، ج 12، ص 521ـ525.
67ـ همان، ج 1، ص 290.
68ـ ر.ك: همان، ج 5، ص 140 ـ 143.
69ـ ر.ك: همان، ج 17، ص 33 و 34.
70ـ ر.ك; همان، ج 17، ص 528.
71ـ ديوان حافظ شيرازى، ص 18.