سير تكوين انسان مدارى در فلسفه غرب

سير تكوين انسان مدارى در فلسفه غرب

يارعلى كرد فيروزجايى

انسان مدارى (Humanism) در طول تاريخ فلسفه غرب، به شكل هاى گوناگون ظهور يافته است. بيان مصاديق و جلوه هاى گوناگون آن در طول تاريخ حيات فلسفى غرب و بررسى جوانب مختلف آن نيازمند مجال وسيع ديگرى است. اما در اين مقال، فقط به خطوط برجسته انسان مدارى در سير تكوين فلسفه غرب اشاره مى كنيم.

انسان مدارى در يونان باستان; سوفسطاييان

اگر بخواهيم در تاريخ انديشه بشرى به تعقيب و نشانه يابى انسان مدارى بپردازيم، پيش از هر چيز بايد از سوفسطاييان شروع كنيم. سوفسطاييان، دانشمندان و فرهيختگان دوران يونان باستان بودند كه در علوم رايج زمان خود، به ويژه دستور زبان و فن معانى و بيان (Humanitatis) مهارت داشته و در مباحثات و مناظرات و وكالت در دعاوى حقوقى تخصص كافى داشتند. در نظر سوفسطاييان مبدأ اصلى و مهم معرفت انسان، «حس» است. روشن است كه ادراك حسّى در افراد متفاوت، زمان هاى متفاوت، مكان هاى متفاوت و به طور كلى، در شرايط متفاوت در نوسان است و حقيقت ثابت و يكنواختى را نشان نمى دهد. به همين دليل، آن ها به حقيقت ثابت و لايتغيرى پاى بند نبودند و انسان را تابع حقيقت نمى دانستند، بلكه حقيقت را تابع انسان مى دانستند.1 اين ادّعا كه انسان معيار حقيقت است، مبناى فلسفى مناسبى براى اثبات حقانيّت ادعاى هرچند باطلى بود كه موكّل در دعاوى حقوقى در دادگاه اقامه مى كرد. يكى از معروف ترين چهره هاى سوفسطايى پروتاگوراس است. پروتاگوراس كتابى نوشته است به نام حقيقت، كه از محتواى آن چندان چيزى باقى نمانده است. آنچه از آن باقى مانده، اين است كه «آدمى مقياس همه چيز است; مقياس هستى آنچه هست و چگونه است و مقياس نيستى آنچه نيست و چگونه نيست.»2

اين عبارت، آشكارا محوريت انسان را در حوزه معرفت و شناخت نشان مى دهد و جايى براى چون و چرا باقى نمى گذارد. البته، مى توان در اين نكته بحث كرد كه آيا منظور پروتاگوراس از انسان، انسان شخصى است يا نوعى؟ يعنى آيا او انسان شخصى و فرد را محور حقيقت مى داند و از اين رو، قايل به نسبيت معرفت مى شود و يا انسان نوعى را محور حقيقت قرار مى دهد و از اين رو، به نحوى معتقد به ثبات معرفت است؟ صرف نظر از هر پاسخى، به هر حال، لازمه محتوم آن انسان مدارى خواهد بود. شواهد و قراين، به ويژه سخنان مخالفان و منتقدان آن ها، مانند افلاطون، نشان مى دهد كه انسان شخصى مدّنظر پروتاگوراس بوده است، نه انسان نوعى.

واكنش به سوفسطاييان; سقراط، افلاطون و ارسطو

روشن است كه اين ادعاى انسان مدارانه، مجوّز شكاكيت بود و فضاى آرام و معتدل جزم انديشى را تهديد مى كرد. از اين رو، با عكس العمل ساكنان سرزمين هموار جزميت روبه رو گرديد و در معرض نقد و طرد قرار گرفت. سقراط به مبارزه با اين موج برخاست و افلاطون و ارسطو با پيگيرى جدّىِ راهى كه سقراط در پيش گرفته بود، اين موج را مهار كردند و مسير حكمت و معرفت را از رويارويى با شكاكيت و نسبيت نجات دادند. تأكيد سوفسطاييان بر انسان و معيار قراردادن او در عرصه معرفت و ادراك، پيش از اين كه به رشد و بلوغ و كمال برسد، در مواجهه با جبهه مخالف شكست خورد و با ظهور سقراط و افلاطون و ارسطو دچار وقفه اى طولانى شد.

از سوى ديگر، انسان از زاويه اى ديگر، يعنى در بعد اخلاقى در تعليمات سقراط مورد اهتمام قرار گرفت. سقراط بر خودشناسى تأكيد و به مردم توصيه مى كرد كه بايد خود حقيقى يعنى روح را بشناسند. آموزه معروف او: «خودت باش»، به خوبى بر اين نكته دلالت مى كند.3 اما تأكيد سقراط بر خودشناسى، به محوريت انسان منجر نشده است; زيرا او بر انسانيتى تأكيد مى كرد كه مخلوق و مأمور خدا بود و يكى از فضيلت هاى او خداپرستى بود. انسان گرايى سقراطى، قرابت زيادى با تعليمات اسلامى در باب معرفت نفس و مراقبت از آن دارد. در اسلام نيز راه وصول به سعادت انسان عبوديت و بندگى است و بر كرامت و منزلت بلند انسانى، كه عبد صالح خداست، تأكيد شده است. بنابراين، تأكيد بر استعمال واژه «انسان مدارى سقراطى» يا «انسان مدارى اسلامى» همراه با نوعى كج سليقگى است.

در نظر برخى متفكران،4 افلاطون و به ويژه ارسطو با تأسيس متافيزيك راهى را در پيش گرفتند كه موجب ظهور انسان مدارى شده است; زيرا آن ها درصدد بودند كه وجود و موجودات را به نحو مفهومى و ذهنى بشناسند و بفهمند. هيدگر صاحب اين نظريه، معتقد است كه انسان با فاصله گرفتن و دور شدن از حقيقت وجود و در غياب آن، چاره اى ندارد جز اين كه به واسطه مفاهيم ذهنى به فهم آن بپردازد. از همين جاست كه مايه هاى اوليه اصالت موضوعيت نفسانى (subjectivism)، كه مظهرى از انسان مدارى است، شكل مى گيرد. ولى ارائه چنين تفسيرى از افلاطون و ارسطو بيش از حدّ فرضى و خيالى است; چرا كه انسان واقعاً موجودى است كه مى تواند به نحو مفهومى بينديشد، هرچند كه داراى ابعاد و استعدادها و ظرفيت هاى ديگرى نيز هست، اما وجود آن ظرفيت ها نمى تواند مجوّزى براى انكار قدرت ذهنى ـ مفهومى انسان در شناخت حقايق باشد. اساساً هرگونه اثبات و انكارى حتى، انكار توانايى ذهنى انسان، خود دليل بر اين توانايى ذهنى اوست. به كارگيرى اين توانايى در انسان