سوره ماعون بازكاوى تفسيرى

سوره ماعون
بازكاوى تفسيرى

محمود رجبى

اشاره

نوشته اى كه پيش رو داريد بازكاوى تفسيرى بخشى از سوره ماعون است كه به عنوان نمونه عملى درس روش تفسير موضوعى ارائه شده است. در آن درس مراحل مختلف فرايند تفسير مطرح و نمود آن در اين نمونه نشان داده مى شد ولى در اين مقاله از تفكيك آن مراحل براى رعايت اختصار صرف نظر گرديد، چنان كه مقاله نيازمند تنظيم و سازماندهى مجدد بود كه توفيق انجام آن را نيافتم، به هر حال اميد است دست كم نكاتى را در مورد فهم آيات اين سوره و روش استنطاق آيات فراهم آورده باشد و بتواند نشان دهد كه تفسير قرآن و ظهورگيرى از آن امرى ذوقى و بى ملاك نيست بلكه هرگونه استفاده از قرآن روش مند و مستند به قاعده و انطباق آن بر مورد است. اميد است قرآن پژوهان معزّز با ارسال انتقادها و پيشنهادهاى ارزشمند مرا مرهون الطاف خود قرار دهند.

(بسم الله الرحمن الرحيم أَرَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ فَذَلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ وَ لَا يَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ)(ماعون: 1ـ3)

قرائت: به دليل آنكه قرائت رايج قرائت معتبر است ـ زيرا ديگر قرائت ها شاذ است ـ و از طرفى، ديگر قرائت هاى ذكر شده در معناى اين آيات تأثير چندانى ندارد، پرداختن به بحث قرائت بىوجه است.

(أَرَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ)

مباحث ادبى1

«أ»: همزه، همزه استفهام است2 و استفهام يا حقيقى است و يا مجازى. در اين آيه، چون استفهام كننده خداوند است، استفهام

حقيقى معنا ندارد; زيرا استفهام حقيقى براى روشن شدن مطلب براى سؤال كننده است و خداوند، كه سؤال كننده است، از همه چيز آگاه است: (عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ)(رعد: 9); (أَنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْء عَلِيمٌ.)(مائده: 97) استفهام مجازى نيز كاربردهاى گوناگونى دارد كه آنچه در اينجا مى تواند منظور باشد معناى تعجب يا تعجيب است و چون تعجب در مورد خداوند معنا ندارد، مقصود از تعجب آن است كه اين موضوع تعجب برانگيز است و جاى تعجب دارد، نه آنكه خداوند تعجب كرده است.3 معناى تعجيب، كه در برخى از منابع تفسيرى و ادبى ذكر شده است نيز مى تواند صحيح باشد و نزديك به همين معناست.

«رأيت»: ماضى مخاطب از رؤيت است. رؤيت به معناى ديدن و شناختن ـ هر دو ـ به كار مى رود و در قرآن نيز به هر دو معنا به كار رفته است.4 رؤيت به معناى ديدن با چشم ظاهر، يك مفعولى است و به معناى معرفت، به صورت يك مفعولى و دو مفعولى ـ هر دو ـ به كار مى رود.5 گرچه در اين آيه امكان اراده هر دو معنا وجود دارد، ولى به نظر مى رسد معناى دوم ترجيح دارد; زيرا مقصود صرف ديدن نيست كه آيا چنين فردى را ديده اى يا خير، بلكه مقصود آن است كه آيا او را شناخته اى يا خير؟ بنابراين، حتى اگر «رأيت» به معناى رؤيت با چشم باشد، معناى لازم آن ـ يعنى معرفت ـ مدّنظر است. به همين دليل، قرآن پژوهان فاء در آيه بعد را شرطيه دانسته و گفته اند: شرط آن كه«فان لم تعرفه» و نظايرآن بوده،حذف شده است.

در اينكه مفعول دوم «أرأيت» چيست، برخى گفته اند: «من هو» و يا «أليس مستحقّاً عذاب اللّه» است; ولى مى توان گفت: حذف مفعول براى آن است كه ذهن شنونده نسبت به آن جولان يايد و اشتياق به آن برايش حاصل شود و به لحاظ مصاديق گوناگون مكذّب دين، صفت يا رفتار برجسته او مراد است.

گاهى هم «أرايتَ» روى هم رفته به معناى «اخبر» يا «اخبرنى» آمده كه در واقع، «رؤيت» مجازاً در معناى نتيجه رؤيت به كار رفته است;6 زيرا بيشترين خبرهايى كه هر كس از طريق ارتباط مستقيم با جهان خارج مى دهد به وسيله رؤيت و معرفت بصرى است.7 به هر حال، چون معناى مجازى است و دليل و ضرورتى بر اراده مجاز در آيه نيست، معناى مرجوحى است.

در اينكه فاعل «رأيتَ» كيست، دو ديدگاه مطرح است:

الف. شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله);
ب. هر شنونده يا بيننده.

ظاهر آيه اين است كه فاعل «رأيتَ» شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله)است; زيرا اصل در خطابات مفرد قرآنى آن است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)باشد كه مخاطب اصلى آيات است، مگر دليل و قرينه اى بر خلاف آن باشد و در اينجا دليل و قرينه اى وجود ندارد; ولى بيان اختصاصى نيست و با تنقيح مناط و يا به لحاظ آنكه پيامبر(صلى الله عليه وآله)به عنوان رهبر، نماينده و تجسّم جامعه مورد خطاب است، هر مسلمانى را شامل مى شود.

اين احتمال نيز كه خطاب در آيه به لسان «ايّاك اعنى و اسمعى يا جاره» بوده و مراد ديگران مى باشد، دليلى بر آن نيست و ضرورتى اقتضاى آن را ندارد.

«يُكذّب»: از ماده «كذب» و در قالب باب تفعيل به كار رفته است. كذب در برابر صدق است و بايد با باطل و زور و فريه و افك مقايسه شود و وجه مشخصه آن و عناصرش و ارتباطش، با ديگر واژه هاى متقارب روشن شود; ولى چون «كذّب به» در باب تفعيل معناى خاص دارد ـ چنان كه بسيارى از واژه ها وقتى به باب هاى گوناگون مى روند معناى جديد پيدا مى كنند ـ نيازى به بررسى «كذب» و واژه هاى متقارب، مترادف و متضاد با آن نيست، بلكه بايد با واژه هاى متقارب با «كذّب به» مقايسه شود. كذب در باب تفعيل هم گاهى بدون حرف جر به كار مى رود; مانند: (فَإِنَّهُمْ لاَ يُكَذِّبُونَكَ وَ لَكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآيَاتِ اللّهِ يَجْحَدُونَ) (انعام: 33) و گاهى با حرف باء متعدى مى شود; مانند آيه مورد بحث. در صورت اول، به معناى نسبت دروغ دادن، و در صورت دوم، به معناى دروغ دانستن است. در اين صورت، بايد با واژه هاى جحد، انكار و نظاير آن و واژه هاى مقابل آن مقايسه شود.

به اختصار مى توان گفت: «جحد» اعلام مورد قبول نبودن يك امر از سوى هر كس است و انكار، اعلام عدم قبول و ناشناخته بودن امرى از سوى منكر است، ولى «تكذيب» فراتر از اين دو به معناى اعلام عدم قبول و دروغ بودن موضوع است، و تصديق و ايمان، نقطه مقابل تكذيب است. «تصديق» اعلام واقعيت داشتن و صادق بودن و پذيرش و تأييد آن از سوى شخص است و «ايمان» نيز پذيرفتن از روى اعتقاد و پيوند فكرى و قلبى مثبت داشتن با يك آموزه. در نتيجه، «تكذيبِ» معاد نفى پيوند فكرى و قلبى با موضوع است و شديدترين مرحله برخورد منفى با روز جزا به شمار مى آيد.

دين: «دين» در لغت و آيات، به سه معنا به كار رفته است: «جزاء»; مانند: (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ) (حمد: 4); «آيين» مانند: (لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ)(كافرون: 6); و «طاعت» مانند: (مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ) (اعراف: 29) و در اينجا گفته شده كه معناى اول و دوم صحيح است، ولى با توجه به آيات بعد، سياق دلالت بر آن دارد كه معناى اول مناسب تر است و با توجه به آيات هم مضمون مانند (وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ)(مدّثر: 46) تنها معناى صحيح همان معناى اول است و دست كم، معانى ديگر مرجوح مى شود و معناى «جزاء» ترجيح پيدا مى كند.

ظرايف و معارف

استفهام تعجبى، كه در صدر سوره آمده، به دلايل ذيل است:

الف. جلب توجه به شگفتى تكذيب جزاست كه اشاره به آن است كه در عين مسلّم و روشن بودن، تكذيب مى شود و اين تعجب يا بدان دليل است كه روز جزا و پاداش دهى به طور كلى، براى همه روشن و مسلّم است و به تعبير قرآن (لاَ رَيْبَ فِيهِ)(بقره: 2) است، و يا اينكه مسئله معاد براى شخص مورد اشاره در اين آيه، با دلايل و شواهد، اثبات شده و مسلّم بوده است.
ب. براى تشويق به شناخت اين شخص و خصوصيات آن به منظور برحذر بودن از وى و آسيب رسانى او است.
ج. تكذيب معاد بر خلاف جريان طبيعى و ناسازگار با مقتضاى عقل و دلايل قطعى عقلى، و شايسته نكوهش است و بنابراين، آيه مشعر به نكوهش مكذّب معاد است.

كاربرد واژه ماضى «رأيتَ» دلالت بر آن دارد كه اين معرفت بايد حاصل شود، به خلاف آنكه اگر فعل مضارع به كار رود مانند (هَلْ تَرَى مِن فُطُور)(ملك: 3)، كه دلالت بر حصول در زمان حال است، يعنى: هم اكنون بينديش و نتيجه بگير.

بايد در آيات ديگرى كه به صورت جمع «أرايتُم، ارايتُكم» آمده است تحقيقى انجام گيرد تا معلوم شود كه چه تفاوتى با اين آيه و مشابه آن، كه به صورت مفرد آمده، دارد و راز تفاوت تعبير در چيست؟ به عنوان احتمال، راز خطاب مفرد ـ نه جمع ـ مى تواند آن باشد كه بر خصوص پيامبر(صلى الله عليه وآله)به عنوان رهبر جامعه تأكيد بيشترى دارد و شناخت گروه هاى مخالف و منحرف براى رهبر جامعه ضرورت بيشترى دارد، هرچند براى همه مسلمانان شناخت اين اشخاص و تحليل عملكرد و انديشه آنان براى عبرت گيرى و درس آموزى و مصون سازى خود لازم است. در واقع، اصل در معارف و احكام دين است، مگر آنكه دليل بر اختصاص داشته باشيم.

به كار بردن صله و موصول به جاى تصريح به نام شخص، براى آن است كه دليل شگفت انگيز بودن و پيامدهاى آن را بيان كند كه چرا مسئله عجيبى است؟ چرا مورد نكوهش است؟ چرا بايد از آن احتراز كرد؟ چرا آن مشخصه هاى بعدى را داراست؟ چون كسى است كه تكذيب دين مى كند. به عبارت ديگر، در اين صورت از مقوله «تعليق الحكم على الوصف مشعرٌ بالعلّيّه» است; ولى در صورت ذكر نام شخص، چنين نيست. علاوه بر اين، مى تواند بر تحقير مكذب دين دلالت كند.

انتخاب صله و موصول به جاى وصف، به منظور دلالت بر آن است كه اين شخص اين عمل از او صادر شده و اين يك صفت نفسانى صرف نيست كه به مرحله عمل نرسيده باشد، بلكه ظهور و تجلّى و تجسّم دارد.

انتخاب فعل مضارع به جاى ماضى در صله، براى دلالت بر استمرار در زمان حال و آينده است، به خلاف ماضى كه صرفاً دلالت بر تحقق آن در گذشته ـ اگرچه يك بار ـ مى كند و حتى با توبه و ترك اين عمل در زمان حال هم سازگار است.

حذف مفعول دوم «رأيتَ» براى آن است كه ذهن شنونده متوجه امور گوناگونى شود. اين امور ممكن است به لحاظ مصداق هاى متفاوت اين آيه يا يك مصداق در زمان هاى گوناگون باشد; در ضمن، آمادگى براى پى بردن و تشنگى براى دانستن برايش حاصل شود تا مطالب بعدى خوب جايگزين شود.

با توجه به آنچه اشاره شد، يعنى اين نكته كه (الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ)اشعار به عليّت دارد و مقصود آن است كه آنچه درباره اين شخص مى گوييم از اين علت برمى خيزد; ممكن است گفته شود اگر تكذيب علت است بايد هر كسى كه تكذيب مى كند چنين آثارى داشته باشد; ولى كسانى هستند كه قيامت را تكذيب مى كنند اما يتيم را از خود نمى رانند. به اين سؤال چند پاسخ مى توان داد:

1. عليت در اين آيه در حدّ مقتضى است، اگر مانعى نباشد بروز مى كند و در خصوص مورد اشاره در شبهه، مانع وجود داشته است.
2. اين عليت در حدّ مقتضى است و معدّات و ديگر شرايط بايد حاصل شود تا اثر يادشده پديد آيد و در مورد ذكر شده در شبهه، معدّات و ديگر شرايط حاصل نيست.
3. اگر به رغم آگاهى از دلايل روشن، تكذيب صورت گيرد چنين آثارى دارد; اما آن موارد چنين نيست و آن افراد به اين معنا مكذّب نيستند; قاصرند، نه مقصّر.
4. افراد ياد شده تكذيب نمى كنند، بلكه غفلت دارند و نبايد غافلان را مكذّب به شمار آورد.

اين نكته نيز بايد بررسى شود كه آيا مقصود در اين آيه، تكذيب جزاست يا روز جزا؟ اگر مقصود روز جزاست سرّ ذكر نشدن واژه «يوم» چيست و در موارد ديگر، كه واژه «يوم الدين» آمده، چه نكته اى نهفته است؟ به عنوان احتمال، مى توان گفت: آيه در صدد آن است كه تذكر دهد تكذيب جزا ـ و اينكه كسى فكر كند جزا و پاداشى در كار نيست ـ زمينه را براى اعمال انحرافى فراهم مى كند و خصوصيت آن روز هرچند نقش دارد، ولى نقش اصلى را اعتقاد به جزا ايفا مى كند. به عبارت ديگر، آيه مشعر به نقش اعتقاد به جزا در جلوگيرى از انحرافات است و با تنقيح مناط، مى توان نتيجه گرفت كه حتى عدم اعتقاد به جزا و عقوبت دنيوى و حتى عقوبت هاى قراردادى و يا اعتقاد به اينكه راه فرار از گرفتارى در عقوبت هاى دنيوى وجود دارد زمينه را براى انحرافات فراهم مى سازد و اين امر ضرورت وضعواجراى دقيق مقرّرات جزايىوجنايى راروشن مى سازد.

(فَذَلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ)

مباحث ادبى

فاء: در منابع لغوى و نحوى، براى فاء سه وجه ذكر شده است:

1. عاطفه: براى ترتيب، تعقيب و سببيت به كار مى رود.8
2. شرطيه: بر سر جواب شرط يا شبه شرط خاص مى آيد.
3. زايده: براى تأكيد مى آيد.

گفته شده است كه فاء در اين آيه مى تواند به معناى سببيت، شرطيت و ترتيب باشد; ولى معناى سببيت آن گونه كه ظاهر عبارت برخى قرآن پژوهان است كه جمله قبل سبب جمله بعد است، با آن چندان تناسبى ندارد; زيرا سببيت جمله قبل معنا ندارد; چون اينكه «اين شخص همان كسى است كه يتيم را به سختى مى راند» سببش نه ديدن يا شناختن مكذّب دين است و نه كسى است كه تكذيب دين مى كند، بلكه نفس تكذيب دين كه از جمله قبل مستفاد است سبب به شمار مى آيد. بنابراين، اگر مراد از رابطه سببيت، نسبت ميان تكذيب دين و موارد ذكر شده در آيات بعد شد، امرى پذيرفتنى است. به همين دليل، برخى از مفسّران گفته اند: مفاد آيات بعد معلول تشويقى است كه از آيه قبل فهميده مى شود; ولى نادرستى اين بيان هم با اندكى تأمّل روشن مى شود; زيرا مفاد جمله بعد معلول تشويق نيست. بلى، ممكن است تشويق موجب تأمّل شنونده شود و تأمّل شنونده سبب پى بردن به چنين مطلبى شود، ولى اين نكته غير از سببيت تشويق براى مفاد اين جمله است. فاء عاطفه ترتيبى نيز مناسب با ظاهر آيه نيست; زيرا ظاهر آيه آن است كه در مقام بيان آثار تكذيب معاد است. فاء زايده نيز خلاف اصل و مرجوح است. بنابراين، آن گونه كه جمعى از قرآن پژوهان گفته اند، فاء شرطيه است و شرط محذوف است و در اينكه شرط چيست، برخى آن را «ان لم تعرفه» و برخى «ان سألت عنه» و برخى «ان تأمّلته» دانسته اند.

«ذلك»: اسم اشاره به دور است.

«يدعّ»: از ريشه «دعّ» به معناى راندن و طرد كردن و دفع كردن به سختى است. در آيات ديگر نيز به همين معنا به كار رفته و مقصود از «الدفع بجفوة»، كه در برخى منابع لغوى در معناى «دعّ» آمده، راندن از روى خشونت و به سختى مراد است، نه از روى ستم راندن.9

«يتيم»: به معناى پدر از دست داده در انسان، و مادر از دست داده در حيوان است و در واقع، به معناى موجودى كه سرپرست و تأمين كننده نياز خود را از دست داده است، و چون در انسان، نوعاً اين نقش را پدر ايفا مى كند و در حيوان ها، نوعاً مادر چنين نقشى دارد، اين گونه تعريف شده است.

«حضّ»: به معناى واداشتن فردى به انجام امرى است و تفاوت آن با «حثّ» و «حرّض» در آن است كه «حث» در مورد حركت و سير به كار مى رود و نيز هر دو به معناى ترغيب و تشويق ديگرى به انجام كارى است. ولى واژه حضّ، به اقدام تا مرحله تحقق، اشعار دارد، بر خلاف «حثّ» و «حرّض». «تحضيض» نيز به همين معناست و شايد در آن شدت و مبالغه در واداشتن به كارى نهفته است.

(وَ لَا يَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ)

«ولا يحضّ»: متعلّق (مفعول) «يحضّ» حذف شده است و دلالت بر عموم دارد; يعنى هيچ كس را به اطعام مسكين ها ترغيب نمى كنند. بنابراين، وجهى براى آنكه «نفسه» يا «نفسه و اهله» را مفعول بدانيم و به آن اختصاص دهيم وجود ندارد. با مقام آيه نيز همين معنا سازگارتر است: نه خودش را به اطعام يتيم ترغيب مى كند و نه ديگران را; يعنى نه تنها از مال خودش به يتيمان نمى دهد، بلكه ديگران را هم تحريك نمى كند تا آنان از مالشان به يتيمان انفاق كنند. چنين كسى بخيل ترين مردم است; چون به مال ديگران هم بخل دارد.

«مسكين»: در تفاوت «فقير» و «مسكين» نظريات گوناگونى مطرح شده; از آن جمله «فقير» كسى است كه هيچ ندارد و ضعيف و خوار و فروشكسته است، ولى «مسكين» كسى است كه تا حدّى امكانات تأمين حداقل زندگى را داشته باشد. ولى با توجه به موارد كاربرد مسكين و فقير در قرآن، مى توان گفت: «مسكين» كسى است كه هم نياز مادى دارد و هم نياز روحى و معنوى، و از نظر تأمين مادى هم از فقير محروم تر است و اين معنا با مقام آيه مورد بحث نيز سازگارتر است.

«طعام المسكين»: برخى گفته اند: «طعام» در واقع مجرور به اطعام يا بذل مقدّر است; يعنى «لا يحضّ على اطعام يا بذل طعام المسكين» بوده است و برخى «طعام» را به معناى «اطعام» دانسته اند.

ذكر طعام، كه ابتدايى ترين نياز يك بينواست و بقاى او بدان بستگى دارد، براى دلالت بر نهايت قساوت قلب مكذّب قيامت است.

جمله «طعام المسكين» مشعر به اين است كه اگر كسى اطعام كرد و يا ديگران را به اين كار ترغيب نمود، نبايد منّتى بر مسكين داشته باشد; چون حق آنها را داده است; چنان كه در آيه ديگر مى فرمايد: (وَ الَّذينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ معلوم لِلسَّائِلِ وَالَْمحْرُومِ.)(ذاريات: 19)10

در دو جمله اى كه گذشت، يك فعل و يك ترك به مكذّب يوم الدين و يوم الجزاء نسبت داده شده است. حال اين سؤال مطرح مى شود كه آيا بر تكذيب قيامت، تنها همين دو اثر بار مى شود؟ روشن است تكذيب معاد انگيزه هر كار خيرى را از بين مى برد. پس راز ذكر اين دو چيست؟

پاسخ اين است كه اين دو اثر بدترين و زشت ترين آثار تكذيب قيامت است كه هر كس زشتى آن را درك مى كند و كسى كه چنين اعمالى را انجام مى دهد اعمال انحرافى ديگر نيز از او صادر مى شود.

سؤال ديگر اين است كه راندن يتيم چون يك كار بسيار زشت است و هيچ توجيه صحيحى ندارد، اثر تكذيب قيامت در آن روشن است، ولى عدم ترغيب به طعام مسكين از سوى مسلمانان و معتقدان به قيامت نيز گاه صادر مى شود; پس چگونه اثر تكذيب قيامت است؟

پاسخ آن است اگر عدم ترغيب به اطعام مسكين به خاطر آن باشد كه علم به مسكين بودن حاصل نشده، اشكالى ندارد و اثر تكذيب قيامت نيست. ولى اگر با علم به نياز مسكين، ترغيبى صورت نگيرد، نشانه ضعف ايمان به آخرت است. علاوه بر آن، مكذّب قيامت ترغيب نمى كند و اين منافات ندارد با آنكه مصدّق آخرت هم به علت ضعف ايمان، احياناً ترغيب نكند. مكذّب هيچ گاه تحضيض ندارد، ولى مصدّق به قيامت گاه اين ترغيب را دارد و در مواردى كه ندارد، از روى غفلت از معاد يا ضعف ايمان است كه مانع عمل به اقتضاى اعتقاد به معاد مى شود.

ظرايف و معارف

انتخاب «ذلك» (اسم اشاره به دور) براى فهماندن اين نكته است كه آن شخص مكذّب دين دور از مخاطب و گوينده است. روشن است كه دورى مكانى مدّ نظر نيست; پس دورى معنوى است، و دورى معنوى دورى از رحمت خدا، يا دورى از مقام انسانيت، يا دورى از لياقت حضور در پيشگاه الهى دربر مى گيرد. و در هر صورت، اشاره به نوعى پستى و حقارت اوست.

«يدع اليتيم» راندن يتيم آن هم با شدت و به سختى امرى است كه هر انسانى كه انسانيت خود را از دست نداده باشد از آن منزجر است. در واقع، منكر قيامت از انسانيت فاصله مى گيرد و اين دلالت دارد بر اينكه كسى كه معاد را منكر مى شود انسانيتش مسخ مى شود. اين گونه نيست كه فقط با مسلمانان و مؤمنان و معادباوران مخالفت كند. در دل او، ترحّم، حتى نسبت به يتيم و طفل صغير بى سرپرست هم وجود ندارد يا بسيار ضعيف است.

در انتخاب «دعّ» به جاى «منع» و «دفع» و امثال آن، اين نكته نهفته است كه مكذّب دين حاضر است كار خلاف را به بدترين شيوه آن انجام دهد. يتيم، كه نيازمند پناه دادن، سرپرستى و دستگيرى است، نبايد طرد شود، چه رسد به آنكه به سختى و تندى رانده شود.

همچنين دلالت بر بى توجهى به بعد مادى و معنوى و جسمى و روحى يتيم دارد كه در واژه هاى ديگر نهفته است. ارتباط اين آيه با آيات قبل، در ظهور اوليه به اين صورت است كه اين آيه و آيات پس از آن به معرفى فرد مذكور در آيه نخست از طريق رفتارهاى برخاسته از تكذيب جزا مى پردازند و در واقع، شرح و تفصيل اجمال مذكور در آيه پيشين، از طريق روحيات و مظاهر و تجلّيات رفتارى آن است.

نكته مهم ديگرى كه در اين زمينه مطرح است آنكه فقدان ايمان موجب مى شود اعمال صالح انسان حبط و بى اثر شود، ولى تكذيب معاد نقش شديدترى دارد; زيرا توفيق عمل صالح را از او سلب مى كند و او را به انجام بدترين اعمال وامى دارد.

نكته تاريخى

اين آيه ناظر به چه مسئله و موضوع تاريخى است؟ در تاريخ، چه نمونه هايى از رابطه مذكور در آيه مى توان يافت؟ مثلا، اگر آن گونه كه برخى مفسّران گفته اند آيه (أَرَأَيْتَ الَّذِي)مربوط به منافقان باشد، چون موصول به كار رفته در آن دلالت بر تحقق موضوع دارد، پس افراد منافق در مقطع نزول آيات وجود داشته اند و با توجه به اين نكته كه يا مجموعه آيات مكّى است و يا قسمت اول آن مكّى است نتيجه گيرى مى شودكه درمكّه نفاق وجود داشته است.

نكته روان شناختى و جامعه شناختى (آسيب شناسى اجتماعى)

آيات ياد شده مى تواند يك نظريه درباره انحرافات فردى و اجتماعى به ما ارائه دهد ـ و براى تأييد آن مى توان طى يك بررسى، با شواهد تجربى اين نظريه را تأييد كرد و به تعبير درست تر عينيت اين نظريه قرآنى را دريافت و يا اگر چنين نظريه اى مطرح بوده است با بيان قرآنى آن را تأييد كرد ـ كه از مكذّبان معاد به خاطر تكذيب، چه اعمالى صادر مى شود؟ يا كسانى كه چنين كارهايى انجام مى دهند مكذّب معاد هستند يا مى شوند و رابطه مذكور در آيه، در متن جامعه چگونه است؟

برخى از فيلسوفان اجتماعى نيز تصريح كرده اند كه اعتقاد به معاد عامل جلوگيرى از انحرافات است. حتى برخى از فيلسوفان اجتماعى، كه معاد را باور نداشته اند، گفته اند: بايد اعتقاد به معاد را تبليغ كرد و رواج داد; زيرا هرچند معاد قابل اثبات نيست، ولى تأثير بسزايى در جلوگيرى از جرايم و انحرافات دارد. نكته اخير اين ديدگاه با بينش قرآنى و آيات مورد بحث سازگار است، ولى در اينكه معاد را موضوعى غيرقابل اثبات مى داند، به خطا رفته است. نيز اين نقد بر اين ديدگاه وارد است كه اگر افراد از نظر عقلى سيراب نشوند و به صورت استدلالى معاد را نپذيرند، نمى توان اعتقاد به معاد را در جامعه نهادينه كرد تا بتوان در آن آثار اجتماعى مثبتى انتظار داشت و آنان كه بدان معتقد شوند، با اندك شبهه اى دست برمى دارند و نتيجه تربيتى موردنظر حاصل نمى شود.

مددكارى و تأمين اجتماعى

اين دو آيه به ضرورت مددكارى و تأمين اجتماعى در جامعه انسانى اشاره دارد. يتيم نيازمند مددكارى روحى و جسمى است و مسكين بايد تأمين اجتماعى شود و رواج اين دو امر پسنديده اجتماعى بر ايمان به معاد و ياد آن وابسته است و در جامعه منكر و مكذّب معاد، مددكارى و تأمين اجتماعى حقيقى و به صورت مطلوب محقق نمى شود، بلكه تلاش هايى كه به ظاهر، مددكارى و تأمين اجتماعىِ انسان هاى نيازمند است، به طمع يا انگيزه هاى ديگر و بدون رعايت كرامت انسانى افراد و در حدّ تأمين نيازهاى حيوانى صورت مى پذيرد و اين امر نقش اعتقادات مذهبى، به ويژه معاد، را در تأمين اجتماعى و مددكارى اجتماعى نشان مى دهد.

احكام فقهى

اولين آيه شريفه اين سوره بر حرمت تكذيب معاد و لزوم تصديق و اعتقاد به معاد بر همه مكلّفان دلالت دارد; چنان كه دومين و سومين آيه به ويژه با توجه به آيات 40ـ53 مدّثّر مشعر به حرمت راندن يتيم و عدم تشويق و ترغيب ديگران به اطعام مسكين ـ كه با قرائن خارجى قدر متيقن حرمت در مواردى است كه مسكين طعام ضرورى خود را نداشته باشد ـ هست. عبارت «ويل» در ادامه آيات نيز دلالت بر حرمت سهو در نماز و رياى در آن و منع ماعون دارد.

آيات هم محتوا

مراجعه به آيات هم محتوا با نظر به ادامه آيات اين سوره است. آيات هم محتواى اين سوره سه دسته اند:

دسته اول: آياتى كه روح كلى و محورهاى اصلى همين آيه را دارند:

ـ (فِي جَنَّات يَتَسَاءلُونَ عَنِ الُْمجْرِمِينَ مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكِينَ وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخَائِضِينَ وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ حَتَّى أَتَانَا الْيَقِينُ فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنفِرَةٌ فَرَّتْ مِن قَسْوَرَة بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئ مِنْهُمْ أَن يُؤْتى صُحُفاً مُنَشَّرَةً كَلَّا بَل لَا يَخَافُونَ الْآخِرَةَ) (مدّثّر: 40ـ53);

ـ (وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ الَّذِينَ إِذَا اكْتَالُواْ عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ وَ إِذَا كَالُوهُمْ أَو وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ أَلَا يَظُنُّ أُولَئِكَ أَنَّهُم مَبْعُوثُونَ لِيَوْم عَظِيم يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّين وَ مَا أَدْرَاكَ مَا سِجِّينٌ كِتَابٌ مَرْقُومٌ وَيْلٌ يَوْمَئِذ لِلْمُكَذِّبِينَ الَّذِينَ يُكَذِّبُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ وَ مَا يُكَذِّبُ بِهِ إِلَّا كُلُّ مُعْتَد أَثِيم إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا قَالَ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ) (مطفّفين: 1ـ14);

ـ (كَلَّا بَل لاَ تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ وَ لَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ وَ تَأْكُلُونَ التُّرَاثَ أَكْلا لَمّاً وَ تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبّاً جَمّاً كَلَّا إِذَا دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكّاً دَكّاً وَ جَاء رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفّاً صَفّاً وَجِىءَ يَوْمَئِذ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ وَأَنَّى لَهُ الذِّكْرَى يَقُولُ يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي.) (فجر: 17ـ24)

دسته دوم: آياتى كه در آنها نقطه مقابل مطرح شده است:

ـ (إِلَّا الْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ وَ الَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَالَْمحْرُومِ وَ الَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ) (معارج: 22ـ26);

ـ (وَ يَخَافُونَ يَوْماً كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُوراً إِنَّا نَخَافُ مِن رَبِنَا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً)(الانسان: 6ـ10);

ـ (فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ وَ مَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ فَكُّ رَقَبَة أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْم ذِي مَسْغَبَة يَتِيماً ذَا مَقْرَبَة أَوْ مِسْكِيناً ذَا مَتْرَبَة ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ) (البلد: 11ـ17);

ـ (إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً إِلَّا الْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ وَالَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَالَْمحْرُومِ وَالَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ وَالَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ.)(معارج: 19ـ34)

دسته سوم: آيات توضيحى كه در شكل كلى تر، موضوع را مطرح مى كنند يا درباره يكى از محورهاى اين آيات توضيح بيشتر مى دهند يا به نمونه هايى كه در امّت هاى گذشته وجود داشته، اشاره مى كند; مانند آياتى كه انبيا را مطرح ساخته اند و ويژگى هاى آنان را بيان مى كنند; همچون: (وَ اذْكُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ أُوْلِي الْأَيْدِي وَالْأَبْصَارِ إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَة ذِكْرَى الدَّارِ وَإِنَّهُمْ عِندَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ.)(ص: 45ـ47)

البته آيات هم محتواى اين آيات بيشتر از اينهاست، ولى مهم ترين آنها در اينجا مطرح شد.

از آيات هم محتوا، دست كم مى توان پنج نوع استفاده كرد:

الف. نكات تكميلى و محورهاى ديگر موضوع مطرح شده در آيه مورد تفسير;
ب. توضيح موارد ابهام آيه موردنظر;
ج. نشان دادن حلقه وصل هاى مطالب مطرح شده در اين آيه;
د. نمونه هاى عينى و مصاديق ديگر آيه مورد بررسى;
هـ . تصحيح يا تأييد برداشت از آيه مورد تفسير و يا توجيه تعارض ظاهرى آيات.

مثلا، در اين آيات، بنابر اينكه فاء سببيه باشد، سببيت تكذيب معاد براى آن اعمال ظالمانه مطرح شده است، بنابر اينكه شرطيه باشد; هرچند با صراحت از اين مسئله سخن به ميان نيامده است، ولى مى تواند مشعر به آن باشد. آيات هم محتوا از اين جهت متفاوت مى باشند آيات سوره مدّثّر دلالتى بر رابطه ندارد; ولى در آيات سوره مطفّفين (وَ مَا يُكَذِّبُ بِهِ إِلَّا كُلُّ مُعْتَد أَثِيم)(مطففين: 12) عكس رابطه مطرح شده در سوره ماعون مطرح است. در اين آيه، تجاوز و گناه منشأ تكذيب معاد معرفى شده است. تعارض ظاهرى آيات سوره ماعون با آيات سوره مطفّفين را مى توان با آيه (كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ)(مطّففين: 14) حل نمود و برطرف كرد.

رفع تعارض به دو صورت و با دو تبيين امكان پذير است:

نخست آنكه انجام عمل خلاف، زمينه تكذيب معاد را فراهم مى كند و تكذيب معاد زمينه شدت يافتن عمل خلاف و زنگار گرفتن دل بر اثر آن اعمال را به وجود مى آورد; يعنى يك رابطه متقابل بين عمل خلاف و تكذيب معاد وجود دارد، به اين صورت كه جريان از انجام عمل خلاف شروع مى شود و به تكذيب معاد و سپس به عمل خلاف برخاسته از شاكله فرد مكذّب معاد منتهى مى شود كه اعمال خلاف را به بدترين شكل آن انجام مى دهد و در اين صورت است كه تكذيب به استهزاى آيات الهى منتهى مى شود و در اثر آن، نه تنها دليل و برهان و آيات قرآن در او اثر نمى گذارد، بلكه آيات الهى را نيز تكذيب مى كند، و اين نتيجه اخير با در نظر گرفتن آيه (ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاؤُوا السُّوأى أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِؤُون) (روم: 10) به دست مى آيد.

وجه جمع ديگرى كه مى تواند بين آيات فوق مطرح باشد اين است كه انسان ها داراى روحيات و حالات گوناگون مى باشند: يك عده اول عمل خلاف انجام مى دهند و سپس تكذيب معاد مى كنند، و عده اى ديگر ابتدا معاد را تكذيب مى كنند و به دنبال آن، مرتكب عمل خلاف مى شوند، يا در يك سلسله شرايط، تكذيب معاد منشأ عمل خلاف است و در شرايط ديگر، عمل خلاف منشأ تكذيب معاد مى شود.

وجه سوم آن است كه به قرينه آيات مطفّفين فهم آيات سوره ماعون تجديدنظر كنيم و بگوييم آيات سوره ماعون نيز بيانگر سببيت اعمال ناشايست براى تكذيب معاد است يعنى آن كسى كه دع يتيم و عدم ترغيب بر طعام مسكين دارد. مكذب دين است و همين اعمال او را به سر حد تكذيب دين رسانده است و براى آنكه مانعى پيش روى خود نبيند معاد را تكذيب مى كند تا به آسانى مرتكب جرم شود در اين صورت مفاد اين آيات نزديك به مفاد آيات شريفه (أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ) (قيامت: 3ـ6) مى شود.

نكات تكميلى

نكات تكميلى نيز به روشنى از آيات استفاده مى شود; مثلا، از آيات سوره مدّثّر، نكات تكميلى ذيل استفاده مى شود:

1. اگر تا پيش از مرگ از اين اعمال توبه اى صورت گيرد با شفاعت شافعان، اميد نجات هست.

2. مرتكبان اين اعمال تا پايان عمر به اعمال خود ادامه مى دهند.

3. از آيات سوره مطفّفين به دست مى آيد كه اگر كسى انجام گناه را ادامه دهد تا دل او بر اثر آن زنگار بگيرد و انس با گناه، جزئى از شخصيت او شود، در آن صورت، آيات و دلايل روشن الهى را افسانه مى پندارد.

4. از سوره انفطار استفاده مى شود كه يكى ديگر از آثار انكار معاد، غرور نسبت به خداوند كريم است.

5. از سوره معارج برداشت مى شود كه اثر ديگر تكذيب، بى تابى در برابر مصايب و شرور است.

6. مى توان گفت: آيات شريفه سوره «فجر» عدم اكرام يتيم و ترغيب يكديگر به طعام مسكين را علت محروميت از نعم الهى در دنيا معرفى مى كند و اين مصداقى از كفران نعمت است كه موجب سلب نعمت مى شود.

7. از آيات سوره مطفّفين به دست مى آيد كه اثربخشى انفاق و اطعام يتيم و مسكين اگر براى خدا باشد، نتيجه بخش است و شايد واژه «يراؤون» در آيات بعد نيز مشعر به اين نكته باشد.

8. از آيات سوره بلد هم علاوه بر نكته مزبور، شدت مطلوبيت اطعام يتيم و مسكين در ايّام كمبود و قحطى استفاده مى شود.

9. از آيه شريفه سوره «ص» استفاده مى شود كه اعتقاد به معاد به صورت اجمال و يك مبناى اعتقادى، اگر همراه با زنده بودن ياد آن در زندگى انسان نباشد اثربخشى لازم را ندارد و ياد معاد بيشترين نقش را در صلاح انسان ايفا مى كند.

10. آيات شريفه سوره «مطفّفين» بر اين نكته نيز اشاره دارد كه ظن به آخرت، كه درجه بالاى آن اطمينان است، كافى است براى اينكه انسان از كارهاى خلاف خوددارى و به اعمال نيك اقدام نمايد، و براى حصول چنين اثر و نتيجه اى يقين صد درصد هم لازم نيست.

11. از آيات سوره معارج استفاده مى شود كه تصديق به معاد و انجام اعمال متناسب با آن از يك سو، به انسان آرامش مى دهد و از سوى ديگر، انسان را در راه خدا سخاوتمند مى سازد.

12. از هر مجموعه از اين آيات، ارتباط فروع با اصول و ارتباط درون با برون و اعمال جوانحى با جوارحى به دست مى آيد و راز تأكيد قرآن و اديان بر مبانى عقيدتى آشكار مى شود.

جمع بندى

از مجموع بررسى اين آيات، دو مسئله مهم استفاده مى شود كه راهنماى عمل قرار مى گيرد:

1. ريشه بسيارى از انحرافات عملى، جرايم و آسيب هاى اجتماعى، تكذيب معاد است و اصلاح افراد و به تبع آن، اصلاح اجتماع وابسته به حضور جدّى ياد و اعتقاد به معاد در انديشه مردم و در فرهنگ عمومى است و بر اين اساس، وظيفه مبلّغان و مصلحان و مسئولان نظام اسلامى است كه در مسير زنده كردن ياد معاد و نهادينه كردن و جلب توجه عمومى و تقويت و تثبيت آن در بين مردم، تلاش كنند.

2. ساز و كار تكذيب معاد با انجام اعمال خلاف شروع مى شود و با تداوم آن، تبديل به عادت شده، موجب زنگار گرفتن دل مى شود و جزئى از شخصيت انسان مى گردد و زمينه تكذيب معاد را فراهم مى آورد و پس از تكذيب آن، انسان نسبت به خدا مغرور مى شود و آيات الهى را انكار و استهزا مى كند و در نهايت، انسانيت خويش را فراموش مى كند و تكذيب معاد و روز جزا به اوج خود مى رسد و جزو شاكله فرد مى شود و در نتيجه، حاضر مى گردد براى رسيدن به اغراض مادى خود، دست به هر كار زشت و ناروايى بزند. اين ساز و كار به انسان هشدار مى دهد كه گناه را ـ هرچند كوچك باشد ـ اندك نشمارد و از انجام آن و اصرار بر گناه برحذر باشد، كه زمينه تكذيب آيات الهى و معاد است. به مصلحان و مبلّغان و سياست گذاران هم تنبّه مى دهد كه گناهان كوچك را دست كم نگيرند و زمينه هاى تكرار گناه را از بين ببرند.


  • پى نوشت ها

    1ـ در اين آيه (آيه اول) قرائت رايج و به تعبيرى متواتر، همان است كه در متن آمده است. دو قرائت ديگر «أريت» (قرائت ورش) و «اريتَكَ» (قرائت ابن مسعود) نيز نقل شده است كه قرائت اول هيچ تأثيرى در معناى آيه ندارد و نبايد درباره آن بحث كرد، و دومى به خاطر اضافه شدن كاف، بر تأكيد دلالت دارد. ولى دو قرائت شاذ هستند كه تفسير بر اساس آنها صورت نمى گيرد.

    علاوه بر اين، به نظر مى رسد بحث از قرائت هاى ديگر وجهى ندارد; زيرا قرائت رايج و متواتر در زمان ما مشخص است و قرآن هاى موجود به روايت حفص از عاصم، كه در قرآن هاى رايج به خط عثمان طه بين مسلمانان جهان متداول است، قرائت متواتر است و بايد مبناى تفسير آيات قرار گيرد. بحث از قرائت مشهور و تشخيص آن در جايى ضرورت دارد كه قرائت متواتر قرآن مشخص نباشد. به همين دليل، در اين تفسير، مرحله اول آن ـ يعنى تشخيص قرائت متداول ـ مطرح نشده است.

    2ـ براى استفهام، واژه هاى متعددى وجود دارد; از جمله: «هل» استفهاميه; ولى چون ذكر آنها و خصوصياتشان در اين بحث تفسيرى تأثيرى ندارد، مطرح نشده است.

    3ـ ر.ك. كتاب هاى علوم بلاغى، باب انشاء; از جمله: سعدالدين التفتازانى، الشرح المختصر لتلخيص المفتاح، تهران، افست مصباحى و الفضلى / عبدالهادى، تهذيب البلاغه، تهران، مجمع الفكر الاسلامى، 1364. لازم به يادآورى است كه در ذكر نكات لغوى، نحوى و صرفى و معانى بيانى، بايد به نكاتى پرداخت كه در بحث تفسيرى تأثير دارد و در ميزان پرداختن به نقل قول ها نيز همين اصل بايد مدّنظر قرار گيرد. پس آنچه در برخى تفاسير مى بينيم كه در بحث لغوى از منابع لغوى متعدد مطالب زيادى ذكر مى شود (كه بسيارى از آنها در تفسير نقشى ندارد و از اين رو، در بحث تفسيرى شان از آن هيچ استفاده اى نكرده اند) شيوه نادرستى است. براى نمونه، ر.ك. يعسوب الدين رستگارى جويبارى، تفسير البصائر، بحث لغوى آيات.

    4ـ معمولا گفته مى شود كه «رؤيت» به معناى ديدن است و ديدن دو نوع است: ديدن با چشم ظاهر و ديدن با چشم باطن، و دومى را به معناى «معرفت» مى دانند; ولى بهتر و يا دقيق تر همان است كه در متن آمده است: رؤيت به چشم باطن را بايد به شهود نفسانى اختصاص داد و آن را هم رؤيت دانست، ولى معرفت را به معرفت هاى عقلى و پى بردن از اثر به مؤثر و بالعكس و از احدالمتلازمين به ديگرى اختصاص داد.

    5ـ يكى از نكات شايان توجه در واژه شناسى قرآن، به ويژه در افعال متعدى به حرف، متعدى به يك يا دو و سه مفعول بودن و جايگاه هر يك در معنا و نيز متعدى شدن به حرف مناسب يا غيرمناسب و جايگاه قيود و نقش آنها در معناست كه غفلت از آنها موجب اشتباه در تفسير و يا كم محتوايى آن مى شود، برخى از لغت شناسان تركيب هاى گوناگونى را ذكر و مشخص مى كنند كه ـ مثلا ـ يك واژه در هر تركيبى به چه معناست.

    6ـ ر.ك. محمود آلوسى، روح المعانى، ج 7، ص 149 و ج 30، ص 309 / محمود زمخشرى، الكشّاف، ج 3، ص 29.

    7ـ قرآن پژوهان همچنين اين نكته را در تبيين صورت جمع به كار رفتن «بصر» و مفرد آوردن «سمع» در آياتى همچون (وَاللّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئاً)و (وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ) (نحل: 78) ذكر كرده اند.

    8ـ «فاء سببيت» را فاء «تفريع» و «نتيجه» نيز مى گويند و اگر محذوفى قبل از آن در كار باشد، فاء «فصيحه» ناميده شده است.

    9ـ خليل بن احمد فراهيدى در العين مى نويسد: «دعّه يدعّه الدع: دفع فى حفوة و فى التنزيل العزيز (فَذَلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ); اى يعنُفُ به عنفاً شديداً دفعاً و انتهاراً; اى يدفعه حقّه و صلته.»

    10ـ در اين آيات نيز به مسئله اطعام مسكين اشاره شده است: حجر: 17 / ضحى: 9 / معارج: 22ـ25.