قرآن; مُهر پايان بر وحى (بسط ناپذيرى وحى)

قرآن; مُهر پايان بر وحى
(بسط ناپذيرى وحى)

مصطفى كريمى

مقدّمه

از جمله مباحث ضرورى در باب وحى و قرآن، يافتن پاسخ اين پرسش است كه آيا وحى (به معناى گرفتن حقايق يا جملات از خداوند به وسيله پيامبر براى هدايت بشر، كه با هبوط حضرت آدم(عليه السلام) بر زمين آغاز شد)، با نزول آخرين آيه قرآن كريم و رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) پايان يافت، يا هرگز اين نوع ارتباط قطع نشده و پس از پايان نزول قرآن كريم نيز افراد ديگرى از اين نوع ارتباط و دريافت برخوردارند؟ چنان كه برخى از محققان غيرمسلمان نيز اذعان دارند،1 مسلمانان قرآن را آخرين كتاب و آخرين مرحله وحى خداوندى تلقّى مى كنند و وحى را پايان يافته مى دانند.2 حتى برخى از انديشمندان مسلمان بر اين باور ادعاى اجماع كرده3 و بعضى ديگر آن را از ضروريات اسلام شمرده اند.4

دلايل پايان وحى با نزول آخرين آيه قرآن

مسئله پايان وحى عقلى نيست و هيچ دليل عقلى بر اين موضوع دلالت ندارد كه پس از قرآن كريم، ديگر وحى فرود نخواهد آمد; اما دلايل نقلى، دلالت بر اين مطلب دارد. آيات و رواياتى كه در اين باب سخن گفته اند، نه تنها هيچ اشاره اى به آمدن وحى پس از قرآن ندارد،5 بلكه پايان وحى قرآنى را همراه با مختومه شدن دفتر وحى اعلام كرده اند; از جمله آيه ذيل حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)را آخرين پيامبر خداوندى مى خواند: (مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَد مِّن رِّجَالِكُمْ وَلكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْء عَلِيماً)(احزاب: 40); محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است.

«خاتم» از «خَتَمَ» به معناى پايان دهنده است.6 و به آن دليل، به مُهر، «خاتم» گفته مى شود كه پس از تمام شدنِ نامه، بر آن مى نهند. حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) در اين آيه، «خَاتَمَ النَّبِيِّينَ» يعنى پايان دهنده سلسله انبيا معرفى شده كه پايان دهنده رسولان نيز هست; زيرا نبى حامل خبرى غيبى از طرف خداست، ولى رسول علاوه بر مقام رسالت، نبى نيز هست. پس با پايان نبوّت، رسولى هم نخواهد آمد.7 بنابراين، پس از نبى مكرّم اسلام(صلى الله عليه وآله)، پيامبرى نخواهد آمد تا بر او وحى شود.

روايات علاوه بر پايان نبوّت به حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)، قرآن را مهر پايان وحى مى خوانند; از جمله، حضرت على(عليه السلام)مى فرمايد: «أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ وَ تَنَازُع مِنَ الاَْلْسُنِ فَقَفَّى بِهِ الرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ الْوَحْىَ»;8 خداوند او (حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)) را در زمان فترت (زمان خالى بودن جهان از) پيامبران و (وجود) تنازع زبان ها فرستاد و وحى را با او به پايان رساند.

مرحوم كلينى با سند صحيح9 نقل كرده است كه امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ ـ عَزَّ ذِكْرُهُ ـ خَتَمَ بِنَبِيِّكُمُ النَّبِيِّينَ، فَلَا نَبِىَّ بَعْدَهُ أَبَداً، وَ خَتَمَ بِكِتَابِكُمُ الْكُتُبَ، فَلَا كِتَابَ بَعْدَهُ أَبَداً»;10 خداوند ـ كه يادكردش گرامى باد ـ پيامبران را به پيامبر شما و كتاب هاى آسمانى را به كتاب شما پايان داد و پس از آن كتابى نيست.

آيه و روايات بيان شده دلالت دارند بر اينكه نبوّت به حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) و وحى به قرآن كريم پايان يافته است.

اشكال و پاسخ: ممكن است گفته شود: پيروان كتاب هاى آسمانى ديگر نيز كتاب خود را آخرين مرحله وحى مى دانند و به همين دليل، به پيامبر و كتاب بعدى ايمان نمى آورند. برخى از آنها به اين مطلب تصريح هم كرده اند; مثلا، مسيحيان بر اين باورند كه وحى در حضرت عيسى(عليه السلام)نهايى شده و پايان يافته است. پل تيليخ مى گويد: ما در تصوير عيسى به عنوان مسيح، داراى تصوير انسانى هستيم كه ... مى تواند وسيله وحى نهايى ناميده شود.11

پاسخ اين است كه اولا، صرف ادعاى پيروان يك كتاب آسمانى كفايت نمى كند، بلكه بايد خود پيامبر و كتاب آسمانى چنين ادعايى داشته باشد. حضرت عيسى(عليه السلام)نه تنها مدعى نبود كه نبوّت و وحى به وى پايان يافته است، بلكه از برخى عبارات كتاب مقدّس، بشارت حضرت عيسى(عليه السلام) بر پيامبر پس از او استفاده مى شود.12 حضرت موسى(عليه السلام) نيز نه تنها خود را آخرين پيامبر نخوانده است، بلكه به مردم رسانده كه خداوند پس از وى پيامبرى برخواهد انگيخت: نبى اى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت.13

البته در خصوص مصداق اين بشارت، بين انديشمندان مسيحى و مسلمان اختلاف است; مسيحيان مصداق آن را حضرت عيسى(عليه السلام)مى دانند14 و مسلمانان شواهد متعددى آورده اند كه ويژگى هاى «پيامبر موعود» در اين عبارت، تنها بر حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) تطبيق مى شود.15

ثانياً، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) براى اثبات نبوّت و ارتباط وحيانى خود با خدا، معجزات متعددى16 ارائه داده اند كه در عمل، ادعاى پايان وحى با كتاب هاى آسمانى پيشين را باطل ساخت. از همه مهم تر، وحى آن حضرت ـ يعنى قرآن ـ خود معجزه جاويد است17 و او براى اثبات اعجاز خود، تحدّى كرده، از همگان مى خواهد اگر در الهى بودن آن شك دارند، با همكارى فكرى و معنوى، همانند قرآن،18 ده سوره19 و يا يك سوره مانند سوره هاى آن بياورند. و در نهايت، از عجز دايمى انسان ها و جنّيان از هماوردى خبر مى دهد: (قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيراً)(نساء: 88); بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند مانند آن را نخواهند آورد، هرچند برخى از آنها پشتيبان برخى (ديگر) باشند.

به رغم اينكه راه براى هماوردى همواره باز بوده تاريخ نيز نشان نمى دهد كسى همانند قرآن را آورده باشد و يا سخنى بياورد كه خود معجزه باشد و يا با معجزه ديگرى اثبات كند كه آنچه آورده، وحى است.

نادرستى ادعاى بسط پذيرى وحى

با وجود دلايل متعدد درباره پايان نزول وحى پس از قرآن كريم ـ كه گذشت ـ كسانى با تحليل وحى به تجربه دينى پيامبر، بسط پذيرى وحى و تكامل آن پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را مطرح كرده اند. در اين باره آمده است: اينك در غيبت پيامبر هم بايد تجربه هاى درونى و بيرونى پيامبرانه بسط يابند و بر غنا و فربهى دين بيفزايند. عارفان كه به طفيل ذوق پيامبر(صلى الله عليه وآله) ذوق مى كنند... بر غناى تجربه هاى دينى ما مى افزايند.20 تجربه هاى دينى و وحيانى البته همچنان باقى است.21

ايشان حتى چند فرقه شدن مسلمانان را نيز موجب تكامل دين مى دانند: فرقه فرقه شدن مسلمين را هم از اين ديدگاه بايد ديد... مكتبى كه در زد و خورد و داد و ستد پديد آمده، با داد و ستد و زد و خورد ادامه پيدا مى كند و بسط مى يابد و بر غناى تجارب خود مى افزايد.22

اگر مقصود از اين سخنان آن است كه به رغم پايان نبوّت، كسانى دريافتى از سنخ دريافت پيامبران دارند و آنچه را پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)آورده اند فربهش مى كنند، چنين ادعايى درست نيست; زيرا:

اولا، آيات و روايات بيان شده درباره پايان وحى بر بطلان اعتقاد به بسط پذيرى وحى دلالت دارد.

ثانياً، تحليل تجربى از وحى، كه مبناى اين سخن به شمار مى آيد، نادرست است و وحى تجربه دينى نيست كه ديگران نيز بتوانند از آن بهره مند باشند.

ثالثاً، بر فرض صحّت تجربه انگاشتن وحى، ميان تجربه پيامبر و معصوم با تجربه كسان ديگر تفاوت بسيار است. تجارب دينى پيامبران مصون از خطاست، ولى چنانكه صاحب ديدگاه مزبور اذعان دارد تجارب ديگران خطاپذير بوده و جز براى صاحبش حجت نيست.

امروز سخن هيچ كسى جز پيامبر براى ما حجت تعبّدى دينى نيست.23

عارفان نيز تجربه شان... مطلقاً براى هيچ كس ديگر حجّت محسوب نمى شود; همچون هر دستاورد انسانى ديگر، مى تواند معروض نقد و تكميل واقع شود.24

روشن نيست چگونه مى توان با اعتقاد به تفاوت فاحش ميان تجربه پيامبر و تجربه ديگران و عدم حجّيت سخن هيچ كس جز پيامبر، به بسط پذيرى وحى پيامبر باور داشت؟

رابعاً، اين ادعا با سخنان ديگر نويسنده نيز در تعارض است كه اعتراف دارد: قرآن كريم آخرين مرحله وحى خداوندى است: ما آسوده خاطريم كه نهايى ترين پيام وحى را دريافت كرده ايم و خداوند آخرين سخن خود را با ما در ميان نهاده است.25

خامساً، آنچه فربه مى شود معرفتى از وحى است، نه خود وحى فرود آمده; زيرا آيات و روايات بر كمال اسلام و وحى قرآنى دلالت دارد; از جمله قرآن مى فرمايد:

(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِيناً) (مائده: 3); امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را براى شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما (به عنوان) آيينى برگزيدم.

همه مفسّران ـ صرف نظر از اختلاف اندك در برخى مباحث ـ در دلالت آيه شريفه بر كمال اسلام، همسخن هستند.26چنان كه صاحب سخن مزبور اذعان دارد،27 كمال هر چيزى درحاصل شدن تمام اجزا و آثار مطلوب و اهداف اصلى و فرعى آن است;28 مراد از كمال اسلام هم اين است كه تمام اجزا و همه اغراض و آثار آن حاصل شده است.29 قسمت دوم آيه، كه به تمام كردن نعمت الهى اشاره دارد، دلالت دارد بر اينكه تمام آنچه نعمتى از سنخ وحى و دين است، بر شما بيان گرديده است.

آنچه گذشت مطابق با اين سخن است كه كمال هر چيز را در حصول تمام اجزاى آن بدانيم. اگر كمال را وصف وجودى حاكى از غناى حقيقى يك موجود در مقايسه با موجود ديگر فرض كنيم، دلالت آيه «اكمال» بر پايان وحى روشن تر خواهد بود; زيرا در اين صورت، هر دين و كتاب آسمانى نسبت به پيشين خود، كامل تر بوده و وحى نازل شده دايم رو به كمال است، تا آنجا كه تمامِ معارف و قوانين متضمّن سعادت انسان ها را در برداشته باشد و ديگر نيازى به آمدن وحى نباشد.30

روايات متعددى نيز بر اكمال اسلام به نزول قرآن كريم اشاره دارد; از جمله حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد:

«وَ اَنْزَلَ عَلَيْكُمُ الْكِتابَ تِبْيانَاً لِكُلِّ شَىء وَ عَمَرَ فِيْكُمْ نَبِيُّهُ اَزْمانَاً، حَتّى اَكْمَلَ لَهُ وَ لَكُمْ فيما اَنْزَلَ مِنْ كِتابِهِ، دِيْنَهُ الَّذِى رَضِى لِنَفْسِهِ»;31 و خداوند قرآن را، كه بيان كننده هر چيز است، بر شما فرو فرستاده و پيامبر خويش را روزگارى ميان شما زندگى داد، تا با آيه هايى كه در كتاب خود نازل نموده، و دين مورد پسند خويش را براى او و شما كامل گرداند.

بنابراين، پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) براى برخوردارى ديگران از سنخ معرفت وحيانى و بسط پذيرى وحى، جايى باقى نمى ماند.

پاسخ گويى قرآن به حداكثر نياز وحيانى انسان ها

دلايل كمال اسلام طبق فرضى كه كمال وصف وجودى حاكى از غناى حقيقى يك موجود در مقايسه با موجود ديگر باشد، دلالت بر اين دارد كه قرآن به عنوان آخرين مرحله وحى الهى، پاسخ به حداكثر نياز وحيانى انسان هاست، نه حداقل آن. علاوه بر اين، آيات و روايت مربوط به جامعيت قرآن نيز بر اين امر دلالت مى كنند. آيات متعددى درباره جامعيت قرآن كريم مطرح است. در ذيل، به دو آيه كه دلالت آنها بر جامعيت قرآن مورد اتفاق و يقينى است، اشاره مى شود:32

آيه اول:

(مَا كَانَ حَدِيثاً يُفْتَرَى وَ لَكِن تَصْدِيقَ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلَّ شَىْء وَ هُدًى وَ رَحْمَةً لِقَوْم يُؤْمِنُونَ); (يوسف: 111); [قرآن] سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد، بلكه تصديق آن چيزى (از كتاب هايى) است كه پيش از آن بوده و روشنگر هر چيز است و براى مردمى كه ايمان مى آورند رهنمود و رحمتى است.

اين آيه مربوط به جامعيت قرآن كريم است; زيرا از كتابى سخن مى گويد كه دروغ نيست و تصديق ديگر كتاب هاى الهى است. در آيات متعدد، قرآن اين گونه وصف شده است.33 از جمله مى فرمايد:

(وَ مَا كَانَ هَذَا الْقُرْآنُ أَن يُفْتَرَى مِن دُونِ اللّهِ وَلَكِن تَصْدِيقَ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ)(يونس: 37)

آيه دوم:

(وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِى كُلِّ أُمَّة شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَىْء وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ) (نحل: 89); و به ياد آور روزى را كه در هر امّتى گواهى از خودشان برايشان برانگيزيم و تو را هم بر اين امّت گواه آوريم و اين كتاب را، كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگر است، بر تو نازل كرديم.

اين آيه نيز بر گستردگى محتواى قرآن كريم دلالت دارد; زيرا از عبارت (نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ)استفاده مى شود كه مراد از «كتاب»، قرآن نازل شده است، نه آنچه در «امّ الكتاب» يا «لوح محفوظ» قرار دارد.

روايات بسيارى نيز بر جامعيت قرآن كريم دلالت دارد;34 از جمله، مرحوم كلينى با سند صحيح35 نقل كرده است كه امام صادق(عليه السلام)فرمودند:

«إِنَّ اللَّهَ ـ عَزَّ ذِكْرُهُ ـ ... خَتَمَ بِكِتَابِكُمُ الْكُتُبَ فَلَا كِتَابَ بَعْدَهُ أَبَداً وَ أَنْزَلَ فِيهِ تِبْيَانَ كُلِّ شَىْء وَ خَلْقَكُمْ وَ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَ الاَْرْضِ وَ نَبَأَ مَا قَبْلَكُمْ فَصْلَ مَا بَيْنَكُمْ وَ خَبَرَ مَا بَعْدَكُمْ وَ أَمْرَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ مَا أَنْتُمْ صَائِرُونَ إِلَيْهِ»;36 خداوند ـ كه يادش گرامى باد ـ كتاب ها [ى آسمانى] را به كتاب شما [قرآن] پايان داد و كتاب [آسمانى] بعد از قرآن نخواهد بود و در آن [قرآن] بيان همه چيز را فرو فرستاده است: آفرينش شما و آفرينش آسمان ها و زمين خبر پيش از شما و [وسيله] قضاوت ميان شما و خبر بعد از شما و امر بهشت و جهنم و آنچه بدان نياز داريد.

همچنين در محاسن برقى آمده است كه امام صادق(عليه السلام)فرمودند:

«إنّ اللّه ـ عزّ و جلّ ـ أَنْزَلَ فِى الْقُرْآنِ تِبْيَاناً لكُلِّ شَىْء حَتَّى وَ اللَّهِ مَا تَرَكَ اللَّه شَيْئاً يَحْتَاجُ إِلَيْهِ الْعِبَادُ حَتَّى ما يَسْتَطِيعَ عَبد يَقُولُ: لَوْ كَانَ فى الْقُرْآنِ هَذَا إِلاَّ وَ قَدْ أَنْزَلَهُ اللَّه فِيه»;37 خداوند شكست ناپذير و والامقام در قرآن كريم بيان هر چيزى را فرود آورده است، حتى به خدا قسم! خداوند از چيزى كه بندگان بدان نيازمندند در آن فروگذار نكرده است، تا بنده اى نتواند بگويد: كاش اين در قرآن كريم مى بود! جز اينكه خداوند در آن فروفرستاده است.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در بيان آنچه خداوند از ميان پيامبران، فقط به او داده است، مى فرمايد:

«اُوْتِيْتُ جَوامِعَ الْكَلِمِ»;38 به من جوامع دانش (گنجينه هاى معرفت) داده شد.

دانشمندان مسلمان با عنايت به اين آيات و روايات، به جامعيت محتواى قرآن معتقدند. كسانى مانند ابن مسعود39 و ابو حامد غزالى40 قرآن را دربردارنده تمام احكام و علوم مى دانند، و بعضى از دانشمندان قرآن را با دلالت اشاره اى41 يا با دلالت باطنى،42 بيانگر همه چيز شمرده اند. قدر متيقّن اين است اين آيات و روايات دلالت دارد بر اينكه حداكثر آنچه را پيامبر براى هدايت انسان ها بدان نياز دارد، در قرآن كريم آمده است.43

حضرت امام خمينى(قدس سره) قرآن كريم را تجلّى جامع الهى دانسته، مى فرمايد:

چون نبوّت ختميّه و قرآن شريف و شريعت آن سرور از مظاهر و مجالى، يا از تجليّات ظهورات مقام جامع احدى و حضرت اسم اللّه الاعظم است، از اين طريق، محيط ترين نبوّت... و جامع ترين آنهاست; اكمل از آن تصور نشود; آخرين ظهور كمال علمى كه مربوط به شرايع است.44

بنابراين، هنگامى نزول وحى پايان يافت كه حداكثر نياز وحيانى بشر با نزول قرآن به آخرين پيامبر الهى، حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) برآورده شد. در نتيجه، درست نيست كمال مطرح شده در آيه اكمال را حداقلى بدانيم و بگوييم:

آن آيه كريمه كه مى فرمايد: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ)(مائده: 3) ناظر به اكمال حداقلى است... اما حداكثر ممكن در تكامل تدريجى و بسط تاريخى بعدى اسلام، پديد خواهد آمد.45

زيرا اين سخن بر خلاف آيات و روايات مربوط به جامعيت قرآن و حتى سخنِ ديگر مدعى است كه در آن به روشن فكران و دين داران توصيه مى كند كه به آنچه دين بيان كرده است، اكتفا كنند; چرا كه اگر خدا مى خواست قطعاً مى توانست بسى بيش از آنچه اكنون به دست ما رسيده است، به ما برساند.46

راز پايان وحى به قرآن كريم

حال اين پرسش رخ مى نمايد كه چرا در يك مقطع زمانى خاص، با نزول قرآن كريم، دفتر وحى بسته شد؟ سرّ اين امر چندان روشن نيست و قرآن و روايات سخنى در اين باب ندارند، ولى مى توان گفت: پس از نزول قرآن، عوامل تجديد وحى و نبوّت منتفى شده است.47 پايان وحى از يك سو، به توانايى بشر بر دريافت برنامه كلى زندگى و ترويج و تبليغ آن و قدرت اجتهاد و استخراج فروع از اصول و حضور امام معصوم(عليه السلام)در ميان مردم مربوط مى شود، و از سوى ديگر، به سلامت وحى نهايى (قرآن كريم) از تحريف48 و جامعيت اين دفتر معرفت خداوندى49 كه مى تواند به تمام نيازهاى بشر در گستره زمان و مكان پاسخ گويد. به همين دليل، قرآن كريم علاوه بر جامع بودن ـ كه پيش تر بدان اشاره شد ـ جاودانه نيز هست.

قرآن; وحى جاويدان

آيات و روايات متعددى دلالت دارند بر اينكه قرآن كريم، كه آخرين مرحله وحى الهى است، جاودانه و تا ابد راهنماى مردم خواهد بود.

الف. آيات قرآن

1. آيه اى كه با صراحت، جهانشمولى دعوت قرآن را بيان كرده، اختصاص آن را به مخاطبان عرب و يا هر قوم و گروه خاصى نفى مى كند:

(وَ أُوحِىَ إِلَىَّ هَذَا الْقُرْآنُ لاُنذِرَكُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ)(انعام: 19); و اين قرآن به من وحى شده است تا با آن، شما و هر كه را (كه اين پيام) به او برسد، بيم دهم.

2. آياتى كه رسالت قرآن را براى «جهانيان» و يا «مردم» مى داند; مانند:50

ـ (إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَى لِلْعَالَمِينَ) (انعام: 90); آن (قرآن) جز يادآورى براى جهانيان (چيز ديگرى) نيست.

ـ (شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًي لِلنَّاسِ...) (بقره: 185); ماه رمضان كه در آن قرآن فرو فرستاده شده كه رهنمودى براى مردم... است.

3. آياتى كه با تعبير «يا ايّها الناس» و يا «يا بنى آدم» تمام آدميان را مورد خطاب قرار داده، آنان را به عمل به دستورات الهى دعوت مى كند تا به راه درست هدايت شده، رستگار گردند; مانند:

(يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ) (بقره: 21); اى مردم پروردگارتان را كه شما و پيشينيان شما را آفريده، بپرستيد، باشد كه پرهيزگار شويد.

(يَا بَنِى آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِنَ الْجَنَّةِ)(اعراف: 27); اى فرزندان آدم! مبادا شيطان فريبتان دهد; چنان كه پدر و مادرتان را از بهشت بيرون كرد.

4. آياتى كه قرآن را وسيله بيم دهى به همه انسان هاى زنده و يا زنده دل مى داند:

(إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً)(يس: 69ـ70); اين (كتاب) نيست، جز يادآورى (و پندى) و قرآنى روشن (يا روشنگر)، تا هر كه را كه زنده دل است، بيم دهد.

اشكال و پاسخ: ممكن است ظاهر برخى آيات قرآن در نگاه اوليه، بر اختصاصى بودن دعوت قرآن به گروه خاصى دلالت داشته باشد، كه لازمه اش نزول وحى پس از قرآن براى پاسخ گويى به نيازهاى انسان هاى ديگر است; از جمله:

1. آيه اى كه هدف نزول قرآن كريم را بيم دادن اهل مكّه و اطراف آن و گروه خاص51 اعلام مى كند:

(وَ هَـذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ... وَ لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَ مَنْ حَوْلَهَا)(انعام: 92); و اين كتاب... را فرو فرستاديم تا مردمان مكّه و اطراف آن را بيم دهى.

2. آيه اى كه به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمان مى دهد نزديكان خود را بيم دهد:

(وَ أَنذِر عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ); (شعراء: 214); و خويشان نزديكت را بيم ده.

3. آياتى كه قرآن را هدايتگر و بشارت دهنده پرهيزگاران، نيكوكاران و تسليم شوندگان در برابر احكام الهى معرفى مى كند:

ـ (ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ)(بقره: 2 و 3); آن كتاب، كه در آن ترديدى نيست، رهنمودى براى پرهيزگاران است.

ـ (وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ ... هُدًى وَ رَحْمَةً وَ بُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ)(نحل: 9); و كتاب را بر تو فرو فرستاديم... و رهنمود و رحمتى براى تسليم شوندگان است.

ـ (هَذَا كِتَابٌ مُّصَدِّقٌ... بُشْرَى لِلْمُحْسِنِينَ)(احقاف: 12); اين كتابى تصديق كننده.... و بشارتى براى نيكوكاران است.

پاسخ اين است كه اين آيات مخصّص و مقيّد آيات مربوط به جاودانگى قرآن نيستند; زيرا:

اولا، تخصيص زدن آيات عام به آياتِ بيانگر اهداف خاص و محدود (انذار خويشان پيامبر و يا بت پرستان مكّه)، تخصيص اكثر بوده و برخلاف فصاحت و بلاغت آيات قرآن است.

ثانياً، حمل عام بر خاص در جايى رواست كه يكى از دو دليل مثبت و ديگرى منفى باشد، در حالى كه اين دو گروه از آيات هر دو مثبت هستند.

ثالثاً، برخى از اين آيات بيانگر مراحل گوناگون دعوت آن حضرت است. به طور طبيعى پيامبر بايد نخست دعوت خويش را با نزديكان شروع كند كه او را به صداقت مى شناختند و سپس به تمام مردم ديار خود و اطراف آن و در نهايت، به مناطق ديگر تعميم دهد. در روايات نيز آمده است: حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)پس از نزول آيه (وَ أَنذِر عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ) (شعراء: 214); خويشاوندان خود را جمع كرده، فرمودند:

«اِنَّ الرائِدَ لا يَكْذِبُ اَهْلَهُ وَاللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، اِنّى رَسُولُ اللّه اِلَيْكُمْ خُصُوصاً وَ اِلَى الناسِ عامَّةً»;52 سرپرست به اهل خود دروغ نمى گويد. قسم به خدايى كه جز او معبودى نيست! من فرستاده خدا براى شما خصوصاً، و براى تمام مردم عموماً هستم.

رابعاً، دلالت آيه (وَ لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَ مَنْ حَوْلَهَا)(انعام: 92); بر اختصاص رسالت قرآن به منطقه خاص قطعى نيست; زيرا طبق روايات «دحو الارض»، پيدايش زمين از كعبه و مكّه و سپس بقيه نقاط جهان بوده53 و اطراف مكّه شامل تمام قسمت هاى زمين مى شود.

خامساً، آياتى كه قرآن را هدايتگر انسان هاى پاك و پرهيزگار مى خواند، دلالت دارد، بر اينكه اين افراد به دعوت قرآن كريم پاسخ مى گويند و در نتيجه، از هدايت آن بهره مند مى شوند.54

ب. روايات

رواياتى نيز بر جاودانگى شريعت محمّدى(صلى الله عليه وآله) و قرآن كريم دلالت دارند; مثلا، حضرت امام رضا(عليه السلام)فرمودند:

«شَريعَةُ مُحَمَّد لا تُنْسَخُ اِلى يَومِ الْقِيامَةِ»;55 شريعت محمّد(صلى الله عليه وآله)، تا روز قيامت نسخ نخواهد شد.

پايان وحى نه قطع ارتباط خدا با انسان

در انتهاى سخن، يادآورى اين نكته بجاست كه پايان وحى به معناى قطع هرگونه ارتباط معنوى خداوند با انسان نيست. دلايل و شواهد نشان مى دهد به رغم پايان وحى، كسانى با خداوند ارتباط معنوى دارند و از اين طريق، به فهم حقايق راه مى يابند.

در باور صحيح اسلامى و شيعى، زمين هيچ گاه از حجت و پيشواى الهى خالى نبوده56 و طبق حكمت خداوندى پس از ختم نبوّت و پايان وحى، بايد در ميان مردم، همواره شخصى معصوم از خطا و متصل به علم الهى باشد تا هدايت انسان ها و تفسير صحيح وحى را بر عهده بگيرد; چرا كه اگر چنين كسانى نباشند، هدف نبوّت و نزول وحى حاصل نخواهد شد و اين به دور از حكمت خداوندى است. بدين روى، پس از تعيين حضرت على(عليه السلام) به امامت توسط حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)، با نزول آيه «اكمال»، كمال دين اسلام اعلام شد.57

اين باور علاوه بر عقل، از پشتوانه آيات و روايات نيز برخوردار است. قرآن كريم مى فرمايد:

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءامَنواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِى الاَمْرِ مِنكُمْ)(نساء: 59); اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را (نيز) اطاعت كنيد.

اين آيه پيروى مطلق از افرادى غير از خدا و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را مطرح مى كند. در صورتى پيروى مطلق از كسى جايز است كه وى معصوم باشد.58 بدين روى، قرآن كريم در آيه ديگر، از عصمت برخى افراد خبر مى دهد:

(إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)(احزاب: 33); خدا مى خواهد آلودگى را فقط از شما خاندان (پيامبر) بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.

روايات متعددى در تفسير اين دو آيه از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نقل شده است كه تمام آنها مصداق هر دو عبارت «أُوْلِى الاَمْرِ» و «اهل بيت» را امامان معصوم شيعه(عليهم السلام)معرفى مى كنند.59

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز در مواقع متعدد، به امامان پس از خود اشاره داشته اند; از جمله، در حديث مشهور «ثقلين» فرمودند:

«إنّى تَرَكْتُ فِيكُمْ الثَقَلَيْنِ ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلّوا بَعْدِى وَ اَحدُهُما اَكْبَرُ مِنَ الاخَرِ: كتابَ اللهِ حبلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَماءِ اِلَى الاَرْضِ وَ عِتْرَتِى اَهْلَ بَيْتِى، أَلا وَ أنّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىّ الحَوْضِ»;60 من در ميان شما، دو شىء گران بها واگذاشتم. مادام كه به آن دو چنگ بزنيد، هرگز پس از من گم راه نمى شويد; يكى از ديگرى بزرگ تر است: كتاب خدا كه ريسمانى كشيده شده از آسمان به زمين است; فرزندانم، خاندانم. آگاه باشيد كه آن دو از هم جدا نخواهند شد تا در حوض (كوثر) بر من وارد شوند.

بنابراين، امامان معصوم(عليهم السلام) به رغم پيامبر نبودن، حجت خدا براى مردم هستند و سخنشان براى همه حجت است. پس درست نيست گفته شود:

امروز سخن هيچ كسى جز پيامبر براى ما حجت تعبّدى دينى نيست; چون حجيت و ولايت دينى از آنِ پيامبر است و بس.61

امامان معصوم(عليهم السلام) در صورتى مى توانند جانشينان واقعى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)باشند كه از علم الهى برخوردار باشند. روايات از اين نوع ارتباط به «الهام و تحديث»62 ياد مى كند و امامان معصوم(عليهم السلام) را ملهم و محدّث مى خواند; از جمله، زراره گويد: از حضرت باقر(عليه السلام) شنيدم كه مى فرمود:

دوازده امام از آل محمّد(صلى الله عليه وآله)، محدَّث هستند.63


  • پى نوشت ها

    1ـ ر.ك. جان ديون يورت، عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن، ترجمه سيد غلامرضا سعيدى، چ دوم، تهران، شركت نسبى محمّدحسين اقبال، 1335 ش، ص 77.

    2ـ ر.ك. سيد محمّدباقر صدر، الموجز فى اصول الدين، تحقيق عبدالجبار الرفاعى، ص 222ـ223.

    3ـ شيخ مفيد نوشته است: «من اجماع المسلمين انّه لا وحى لاحد بعد نبينا(صلى الله عليه وآله).» (محمّدبن نعمان العكبرى، الاعتقادات، قم، المجمع لاهل البيت، 1413، ص 121.)

    4ـ ر.ك. محمّدتقى مصباح، راهنماشناسى، قم، مركز مديريت حوزه علميه، 1367، ص 367.

    5ـ اگر غير از اين بود مى بايست قرآن كريم به آمدن كتاب آسمانى ديگر بشارت مى داد. طبق بيان قرآن، خداوند از انبياى خويش پيمان گرفته است كه پيامبر پس از خود را از هر جهت يارى كند: (وَإِذْ أَخَذَاللّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّيْنَ لَمَا آتَيْتُكُم مِن كِتَاب وَ حِكْمَة ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُّصَدِّقٌ لِّمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلَى ذَلِكُمْ إِصْرِى قَالُواْ أَقْرَرنَا قَالَ فَاشْهَدُواْ وَأَنَاِ مَعَكُم مِنَ الشَّاهِدِينَ.) (آل عمران: 81) يقيناً كارآمدترين مصداق «يارى» بشارت به آمدن ايشان است كه زمينه پذيرش در مردم را فراهم مى كند.

    6ـ ر.ك. ابن فارس، معجم مقاييس اللغه، ماده «ختم» / ابن منظور، لسان العرب، ماده «ختم».

    7ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، قم، جامعه مدرسين، ج 16، ص 345ـ 346.

    8ـ نهج البلاغه، خطبه 133.

    9ـ ر.ك. محمّدباقر مجلسى، مرآة العقول، چ سوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1368، ج 3، ص 157.

    10ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، تهران، منشورات كتب الاسلاميه، ج 1، ص 269.

    11ـ پل تيليخ، الهيات سيستماتيك، ترجمه حسين نوروزى، تهران، حكمت، 1381، ص 190ـ191.

    12ـ در انجيل آمده است: «اگر مرا دوست داريد، احكام مرا نگاه داريد و من از پدر سؤال مى كنم و او [فارقليطا] تسلّى دهنده ديگر به شما اعطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند...» (يوحنّا، 14:15ـ17). نيز در اين باره ر.ك. يوحنّا، 6: 14 و 15 و 14: 25ـ29 و 15: 22ـ26) انديشمندان مسلمان معتقدند: حضرت عيسى(عليه السلام) به آمدن «پارقليطا» (كه به زبان سريانى بوده و معرّب آن «فارقليط» است) بشارت داده است. نويسنده انجيل يوحنّا آن را به «periclytos» (پريكليتوس) در زبان يونانى ترجمه كرد كه به معناى بسيار ستوده و عربى آن «احمد» يا «محمّد» است كه مصداق آن يقيناً حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) است; ولى در انجيل هاى نگارش يافته پس از اسلام، اين واژه را از ريشه «paraclytos» (پاراكليتوس) به معناى تسلّى دهنده، يعنى «روح القدس» گرفته اند كه پس از حضرت عيسى(عليه السلام) براى تسلّى حواريان نزد آنان آمد. معادل آن را در ترجمه هاى انگليسى، واژه «Advocate» آورده اند. (ر.ك. موريس بوكاى، تورات، انجيل، قرآن و علم، ترجمه ذبيح اللّه دبير، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1368، ص 148.)

    13ـ سفر تثنيه، 18:18ـ19 و نيز ر.ك. سفر تثنيه، 18:15.

    14ـ مثلا، آمده است: «و عيسى مسيح را، كه از اول براى شما اعلام شده بود، بفرست...; زيرا موسى به اجداد گفت كه خداى شما نبى مثل من از ميان برادران شما براى شما برخواهد انگيخت.» (كتاب اعمال رسولان، 3:19 و 22. براى اطلاع بيشتر از انتظار يهود به آمدن مسيح، ر.ك. جوليوس كرينستون، انتظار مسيحا در آيين يهود، ترجمه حسين توفيقى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1377.)

    15ـ ر.ك. رحمة اللّه خليل الرحمان الهندى، اظهار الحق، مكتبة الثقافة الدينيه، ص 160ـ199 / پروفسور عبدالاحد داود، محمّد(صلى الله عليه وآله) در تورات و انجيل، ترجمه فضل اللّه نيك آيين، تهران، نشر نو، 1361.

    16ـ برخى منابع 35 معجزه براى حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند. ر. ك. محمّدصالح مهندس، معجزات الرسول الكريم سيدنا محمّد، حلب، دارالرضوان.

    17ـ ر.ك. محمّدتقى مصباح، قرآن شناسى، تحقيق و نگارش محمود رجبى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1376، ص 124ـ190.

    18ـ ر.ك. طور: 33 و 34.

    19ـ ر.ك. هود: 13.

    20ـ عبدالكريم سروش، بسط تجربه نبوى، تهران، صراط، 1379، ص 25.

    21ـ همان، ص 117.

    22ـ همان، ص 26.

    23ـ همان، ص 27. نيز آورده است: «تجربه هاى پيامبران معتدّى اند، تكليف آورند و عمل آفرين.» (همان، ص 133 و نيز ر.ك. ص 144.)

    24ـ همان، ص 142.

    25ـ همان، ص 115.

    26ـ براى اطلاع بيشتر، ر.ك. تفاسير، ذيل آيه 3 سوره مائده، به ويژه سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 5، ص 209ـ291 / عبدالحسين احمد الامينى، الغدير، قم، مركز الغدير للدراسات الاسلاميه، 1416 ق، ج 2.

    27ـ عبدالكريم سروش، مدارا و مديريت، تهران، صراط، 1376، ص 274 / همو، «دين اقلى و اكثرى»، مجله كيان، ش 41، ص 8.

    28ـ ر.ك. ابن منظور، پيشين، ج 12، ص 156 / ابوالقاسم الراغب الاصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ماده «كمل»، ص 459 / محمّدبن عمر فخرالدين الرازى، التفسيرالكبير (مفاتيح الغيب)، بيروت، دارالكتب الاسلاميه، 1411 ق، ج 32، ص 47.

    29ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 5، ص 192.

    30ـ همان، ج 5، ص 134.

    31ـ نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، خطبه 86. نيز ر. ك. همان، خطبه 18 و 183.

    32ـ در مورد سه ديگر اختلاف است كه عبارتند از: (ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَىْء)(انعام: 38); (وَ لا رَطْب وَ لا يابِس إِلاّ فِى كِتاب مُبِين) (انعام: 59); (أَفَغَيْرَ اللّهِ أَبْتَغِى حَكَماً وَ هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلا) (انعام: 114) اين اختلاف در مورد آيات 38 و 59 از اينجا ناشى مى شود كه مراد از «كتاب» در اين دو آيه، قرآن كريم است يا لوح محفوظ و علم خدا، كه اگر مراد، قرآن كريم باشد، هم مضمون با دو آيه 111 سوره يوسف و 89 سوره نحل خواهند بود. (ر.ك. سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 7، ص 81 و 129 / محمّدبن محمّدالزمخشرى، الكشاف فى تفسيرالقرآن، قم، البلاغ، 1415 ق، ج 2، ص 21 و 31.) و اختلاف نظر در مورد آيه 114 سوره انعام ناشى از اين است كه «مفصلا» را به معناى روشن و غيرمختلط بودن احكام و معارف آن بگيريم و يا همانند مرحوم طبرسى به معنى بيان كننده تمام مايحتاج بشر بدانيم (ر.ك. ابى على الفضل بن الحسن الطبرسى، مجمع البيان، ج 2، ص 353) كه در اين صورت، اين آيه نيز هم مضمون آيات 89 سوره نحل و 111 سوره سوره يوسف مى شود.

    33ـ در مورد دروغ نبودن قرآن، ر.ك. هود: 13. به مصدق بودن قرآن در بيش از 16 آيه اشاره شده است; از جمله، بقره: 41 و 89 و احقاف: 12.

    34ـ قريب نوزده روايت در تفسير نورالثقلين، على بن جمعه حويزى، قم، اسماعيليان، 1373، ج 3، ص 74ـ77 آمده كه تعدادى از آنها صحيح السند است.

    35ـ محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 3، ص 157.

    36ـ محمّدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1 ،ص 269.

    37ـ احمدبن محمّدبن خالد البرقى، المحاسن، النجف، المطبعة الحيدريه، 1384 ق، ج 1، ص 267. شييه اين روايت در اصول كافى، ج 1، ص 59 آمده است.

    38ـ محمّد محمّدى رى شهرى، ميزان الحكمه، چ سوم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1371 ش، ج 4، ص 3202، ح 1989.

    39ـ ر.ك. محمّدبن جرير طبرى، جامع البيان فى تفسير آى القرآن، بيروت، دار ابن كثير، 1420، ج 14، ص 90.

    40ـ ابوحامد الغزالى، جواهرالقرآن، ص 8. ولى غزالى در احياء علوم الدين معتقد است: در قرآن كريم، به اصول و كليات علوم اشاره شده است. ر.ك. احياء علوم الدين، ج 1، ص 289.

    41ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 12، ص 334.

    42ـ ر.ك. عبداللّه جوادى آملى، پيشين، ج 1، ص 226.

    43ـ ر.ك. نگارنده، قرآن و قلمروشناسى دين، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1380، ج 1، ص 233ـ265.

    44ـ امام خمينى، آداب الصلوة (آداب نماز)، چ دوم، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1372، ص 309ـ310.

    45ـ عبدالكريم سروش، بسط تجربه نبوى، ص 24.

    46ـ همان، ص 112.

    47ـ ر. ك. محمّدتقى مصباح، راهنماشناسى، ص 381ـ385.

    48ـ در مورد عدم تحريف، ر. ك. محمّدهادى معرفت، صيانة القرآن عن التحريف، قم، مؤسسة النشرالاسلامى، 1413 ق.

    49ـ در باب جامعيت قرآن كريم، ر.ك. محمّدعلى ايازى، جامعيت قرآن، رشت، كتاب مبين، 1378 / نگارنده، قرآن و قلمروشناسى دين، ص 235ـ264.

    50ـ و نيز مانند: فرقان: 1 / نساء: 79 / انبياء: 107 / سبأ: 28.

    51ـ مانند: قوم سرسخت. (ر.ك. مريم: 97) كسانى كه براى خدا به فرزند معتقدند.. (ر.ك. مريم: 1 و4) مردمى را بيم دهى كه پيش از تو بيم دهنده اى براى آنان نيامده است. (ر.ك. سجده: 2 و 3).

    52ـ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408 ق، ج 1، ص 585.

    53ـ مثلا، امام صادق(عليه السلام) فرمودند: خداوند ـ عزّوجلّ ـ زمين را از زير كعبه تا منا گستراند، سپس آن را از منا تا عرفات و آنگاه از عرفات تا منا گسترش داد. بنابراين، زمين از عرفات و عرفات از منا و منا از كعبه است. (محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 57، ص 203. نيز در اين باره ر.ك. عبدعلى جمعه حويزى، پيشين، ج 5، ص 501.)

    54ـ ر.ك. محمّدتقى مصباح، قرآن شناسى، درس دهم.

    55ـ شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1414 ق، ج 18، ص 555، ح 17.

    56ـ ر. ك. محمّدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1، كتاب «الحجه»، باب هاى «ان الارض لا تخلو من حجة» و «انّه لم يبق فى الارض الاّ رجلان لكان احدهما الحجة.»

    57ـ ر.ك. همان، باب «نصّ اللّه ـ عزّ و جلّ ـ و رسوله على الائمة واحد فواحد» / عبدالحسين احمد الامينى، پيشين، ج 1، ص 448 و ج 2، ص 164ـ 165 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 5، ص 183ـ194.

    58ـ ر.ك. سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 4، ص 412ـ427.

    59ـ ر.ك. عبد على بن جمعه حويزى، پيشين، ج 2، ص 497ـ 507 و ج 4، ص 497ـ508.

    60ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 23، ص 106، ب 7.

    61ـ عبدالكريم سروش،بسط تجربه نبوى،ص27 و نيز ر.ك.ص 115.

    62ـ در اين باره ر.ك. محمّدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1، كتاب «الحجه»، باب «انّ الائمّة(عليهم السلام) المحدّثون و المفهّمون» و باب «الفرق بين الرسول و النبى و المحدث».

    63ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 26، ص 81.