حقيقت غايي؛ رويكردها و نگرش‏ها

حقيقت غايي؛ رويكردها و نگرش‏ها

سيداكبر حسيني

مقدّمه

يكي از مباحث مهم فلسفه دين، بررسي نگرش‏هاي متفاوتي است كه در ميان اديان، آيين‏ها، مكتب‏ها و برخي انديشمندان نسبت به خدا و حقيقت غايي وجود دارد. ديدگاه‏هاي متفاوت هر چند ناشي از انحراف از مسير مستقيم توحيد و يكتاپرستي است ولي با اين حال، به سبب وجود اين نگرش‏هاي گوناگون و متفاوت به حقيقت غايي در عالم، اين مبحث از كليدي‏ترين و مبنايي‏ترين مباحث حوزه فلسفه دين است. بدون در نظر گرفتن اين بحث، شايد بسياري از استدلال‏ها در اين حوزه جايگاه و معناي اصلي خود را نمي‏يابند و حتي ممكن است باعث سوء تفاهم شوند و كساني كه درباره مسئله‏اي از مسائل حوزه دين و فلسفه دين با يكديگر به مباحثه پرداخته‏اند، نتوانند مراد و مقصود خود را به يكديگر منتقل نمايند.

با توجه به اين نكته، نوشتار حاضر در صدد است نگاهي هر چند كوتاه و سريع به اين مبحث بيفكند تا بتواند اندكي به وضوح اصطلاحات و ديدگاه‏ها در اين بخش ياري رساند.

مفهوم خدا و رويكردهاي متفاوت به آن

رويكردهاي گوناگون نسبت به خداوند1 را مي‏توان در يك تقسيم اوليه ذيل دو گروه و طيف مثبت و منفي قرار داد:

الف. ديدگاه‏هاي منفي

1. الحاد:2 واژه الحاد در زبان فارسي به معناي «از دين برگشتن، ملحد شدن، بي‏ديني، بدكيشي»3 آمده است. اما معادل انگليسي اين واژه يعني Atheism از دو بخش Aو theismتشكيل شده است. A در زبان انگليسي حرف نفي است و براي منفي كردن واژگان و اصطلاحات به كار مي‏رود و theism از دو بخش theos و ism تشكيل يافته است. Theos واژه‏اي است يوناني به معناي خدا و امر الوهي كه معادل لاتين آن Deus مي‏باشد. بدين‏سان، مي‏توان گفت كه ديدگاه الحادي در حقيقت «بي‏اعتقادي به وجود خدا و يا خدايان است.»4 در اين رويكرد نه تنها وجود خداي يكتا پذيرفته نمي‏شود، بلكه وجود هر موجود الوهي و حتي موجودات الوهي به عنوان خدايان متعدد انكار مي‏گردد. اين رويكرد در دوران‏ها و مناطق گوناگون اشكال و صور متعددي به خود گرفته است.5

لازم به ذكر است كه اين عنوان، گاه به صورت عام به كار مي‏رود كه شامل تمام رويكردهاي منفي درباره خداست و گاه نيز به طور خاص موردنظر قرار گرفته و در داخل طيف منفي نشان‏دهنده افراطي‏ترين نگرش مي‏باشد.

2. طبيعت‏گرايي:6 طبيعت‏گرايي نيز همانند الحاد منكر وجود خدا و موجودات الوهي است؛ به اين معنا كه اساسا در عالم وجود غير از موجودات مادي موجود ديگري يافت نمي‏شود و دايره موجودات محدود به موجودات مادي است. مشهورترين نحله‏هاي طبيعت‏گرا، با عنوان ماده‏گرايان7 شهرت يافته‏اند كه معتقدند در عالم صرفا موجودات مادي وجود دارند.8

طبيعت‏گرايان در مواجهه با رويكردهاي ديني و اخلاقي، كه ماورايي و مافوق طبيعي به نظر مي‏رسند، با تلاش فراوان بر آن شده‏اند كه تبيين‏هايي محسوس و ـ به اصطلاح ـ طبيعي براي آن پديده‏ها ارائه نمايند. براي مثال، زيگموند فرويد مفهوم خدا را ناشي از يك توهّم و يك فرافكني از والدين در دوران كودكي تلقّي مي‏كند و به طور كلي براي آن واقعيتي در نظر نمي‏گيرد9 و يا حتي آن را ناشي از يك روان رنجوري كه به واسطه سركوبي به وخامت گراييده است تفسير مي‏كند.10 كارل ماركس هم در تبيين پديده‏هاي ديني و سِرّ گرايش مردمان به دين، مفهوم خدا را با تلاشي وافر، اين‏گونه و با نگاهي طبيعي انگار توجيه و تبيين مي‏كند.11 اميل دوركيم نيز دين و پديده‏هاي ديني همچون خدا را بدين شكل تفسير مي‏كند: «ادعاها و اظهارات ديني اگر به عنوان نمادي از جامعه تفسير شوند، بهترين تبيين را براي خود يافته‏اند و در واقع، معبود حقيقي (خدا) گروه اجتماعي است. بر اين اساس، رفتار ديني دين‏مداران را مي‏توان به تمام و كمال در يك علم الاجتماع نظام‏مند مطالعه كرد.»12 به هر تقدير، با اندكي دقت متوجه مي‏شويم كه اين رويكرد تفاوت چنداني با الحاد ندارد، مگر در اين نكته كه بيعت‏گرايي اساسا ماوراي ماده را منكر است و الحاد ممكن است (دست كم در عالم نظر و احتمال) در انكار عالم ماوراي ماده تا اين حد افراطي نباشد و صرفا به انكار وجود حقيقت غايي بپردازد.

3. لاادري‏گرايي:13 واژه «­gnostisic» كه در حقيقت واژه‏اي با پيشينه‏اي يوناني است، به عارف و كسي كه به امكان شناخت برخي حقايق عالم اعتقاد دارد اطلاق مي‏گردد و در برابر اين واژه Agnostic، انگشت اشارت به سوي شخصي دارد كه معتقد است در وادي خاصي داراي معرفت كافي نيست و يا گمان مي‏كند كه در شاخه‏اي خاص امكان معرفت براي او وجود ندارد. از اين‏رو، در نظرگاه وي، لازم است هيچ‏گونه اعتقادي راجع به آن مسئله خاص و آن وادي ويژه، حاصل ننمايد.

اين رويكرد نيز داراي صورت‏ها و شكل‏هاي گوناگوني مي‏باشد. در يك نگاه بدوي و در يك طبقه‏بندي ساده، در اين رويكرد سه تقرير عمده مي‏توان يافت.

1. تقرير ضعيف: در اين تقرير ـ براي مثال ـ كسي به دنبال كسب معرفت درباره وجود يا عدم وجود خداست، و در اين راه تلاش خود را انجام داده و انجام مي‏دهد ولي هنوز به نتيجه لازم نرسيده است (يعني نه ادلّه كافي براي اثبات دارد و نه استدلال‏هاي مقنع بر انكار.) در اين حالت، وي به حالتي ميانه باقي مانده و عَلَم لا ادري به دست مي‏گيرد.

2. تقرير متوسط: در اين تقرير (كه به لاادري‏گرايي فلسفي نيز معروف است) شخص لاادري‏گرا بر آن است كه آدمي توانايي اثبات عقلي وجود يا عدم وجود خدا را ندارد و به طور كلي، عقل را در اين وادي راهي نيست. براي مثال، تي. اچ. هاكسلي (1895ـ1825) از پيروان سرسخت داروين و مبتكر واژه لاادري‏گري در غرب، بر اين عقيده است كه اولا، آموزه‏هاي مسيحيت اثبات عقلاني و يا تجربي نشده‏اند و اساسا غير قابل اثبات مي‏باشند و ثانيا، تفكر عقلاني بر محور امور متافيريكي راهي ندارد. از همين روي، وي انكار و رد تفكر عقلاني راجع به امور متافيزيكي را از جمله اصول لاادريگري بر شمرده است. البته در نظر وي تجربه و مشاهده حسي نيز اختصاص به امور عيني و مادي دارد.14 پس در منظر وي راهي براي نيل به حقايق متافيزيكي باقي نمي‏ماند و از اين‏رو، چاره‏اي جز تمسّك به لاادري‏گري در باب اعتقادات و باورهاي ديني، كه عمدتا متافيزيكي‏اند، باقي نمي‏ماند. تفاوتي كه ميان دو تقرير اول و دوم ديده مي‏شود اين است كه در تقرير نخست، شخص صرفا راجع به خود و تلاش خود حكم به ناتواني مي‏كند و حال آنكه در فرض دوم از پايه و اساس توان دست‏يابي عقلاني به حقيقت را دور از دسترس آدمي قرار مي‏دهد. لازم به يادآوري است افرادي كه به اين تقرير كشيده شده‏اند خود نيز دو دسته تقسيم مي‏گردند:

دسته اول كساني هستند كه جايگزيني براي عقل و ساير ابزار معرفتي متعارف انسان معرفي مي‏كنند و در نهايت، امكان اعتقاد به خدا و امور ماورايي را تثبيت مي‏نمايند. كي‏يركگارد (1885ـ1813) از برجسته‏ترين اين افراد است. در نظر وي، پژوهش عقلي فرايندي تقريبي است كه شخص در ضمن آن اندك اندك به پاسخ نهايي مسئله خود «نزديك» مي‏شود ولي هرگز به حل نهايي آن نمي‏رسد؛ زيرا هميشه قراين و استدلال‏هاي ديگري نيز وجود دارند كه لازم است به آن توجه كند و آن‏ها را مورد مطالعه قرار دهد. بنابراين، شخص دايم در حالت لاادري‏گري باقي است و دايم بايد اعتقاد به خدا را به تعويق بيندازد و منتظر استدلال‏هاي جديد له و عليه وجود خدا باشد. اما همه مي‏دانيم كه حتي يك لحظه بدون خدا زندگي كردن، خسارتي است جبران‏ناپذير. از اين‏رو، چاره‏اي جز اين نداريم كه به درون ايمان جست زده و ايمان را از درون خود بجوشانيم15 و بدون اينكه استدلال و دليلي مقنع در اختيار داشته باشيم خود را متعهد به پذيرش خدا سازيم.

انسان بايد به جاي استدلال عقلاني، ايمان بياورد بدون اينكه هيچ دليل و يا قرينه‏اي حاكي از صدق اعتقادش وجود داشته باشد.16 منظر، كار را تا به آنجا مي‏كشد كه مي‏گويد: انتخاب اعتقاد بر اساس استدلال عقلاني همانا انتخابي مبتني بر ظاهر است كه هر آن ممكن است خطا بودن آن منكشف گردد و شخص به دليل اين انتخاب مورد ملامت و سرزنش قرار گيرد. بدين‏سان، وي ايمان را جايگزين عقل مي‏كند.

«بدون خطر كردن، ايماني در كار نيست. ايمان دقيقا تناقض ميان شور بيكران روح فرد و عدم يقين عيني است. اگر من قادر باشم خداوند را به نحو عيني دريابم ديگر ايمان ندارم، اما دقيقا از آن‏رو كه به اين كار قادر نيستم، بايد ايمان آورم».17

البته امثال كي‏يركگارد الهيات طبيعي را چندان مورد پسند خود نمي‏دانند و بيشتر به الهيات وحياني يا نقلي گرايش دارند.18

گروه دوم كساني همانند هاكسلي هستند كه در اين راه جايگزيني براي عقل معرفي نمي‏كنند و آدمي را به نظر خودشان در همان حالت تحيّر و لاادري‏گري باقي مي‏گذارند.

3. تقرير افراطي: در اين تقرير و به عقيده پيروان اين رويكرد (از جمله، ويليام كي. كليفورد) اولا، آدمي توانايي اثبات عقلي اعتقادات ديني خود را ندارد و ثانيا، هر اعتقادي بايد بر مبناي عقل و استدلال عقلاني باشد، وگرنه شخص در آن اعتقاد دچار خيانت شده است. به ديگر سخن، اين عده يك حكم اخلاقي نيز به ديدگاه خود افزوده‏اند: اگر كسي بر اساس دلايل ناكافي به امري اعتقاد پيدا كند، به دليل اينكه تأثير اين اعتقاد صرفا منحصر به خود فرد معتقد نمي‏گردد و دايره نفوذ آن فراتر از خود اوست، اخلاقا دچار خطايي غير قابل اغماض شده است. اين عده با استفاده از اين نكته به نوعي اخلاق باور19 رسيده‏اند كه بر اساس آن، مطابق عبارتي كه از كليفورد نقل شده »هميشه، همه جا و براي همه كس، اعتقاد به هر چيزي بر مبناي قراين ناكافي، كاري خطا و نادرست است».20

پس، در اين مبنا اولا، اعتقاد به وجود خدا بر اساس استدلال عقلي ناممكن است و شخص نمي‏تواند به اين حقيقت معتقد شود. بر اين اساس، در اين رويكرد نوعي لاادري‏گري حاكم مي‏گردد. ثانيا، چون اين گروه از جهت اخلاقي نيز اين كار را خطا مي‏شمارند، در واقع نوعي رويكرد منفي نسبت به خدا و حقيقت غايي را تجويز مي‏كنند. از اين‏رو، ما نيز اين رويكرد را در طيف منفي و زير مجموعه طيف الحاد قرار داديم.

افرادي همچون تي. اچ. هاكسلي (1895ـ1825) ويليام كي.كليفورد(1879ـ1845) چالرز داروين(1882ـ1809) جان استورات ميل(1873ـ1807) هربرت اسپنسر(1903ـ1820) و لزلي استيفن(1904ـ1832) از مشهورترين لاادريگرايان قرن نوزدهم غرب مي‏باشند.

4. شك‏گرايي:21 در حوزه باور به خدا، شك‏گرايي يكي از نگرش‏هاي موجود است كه به نوبه خود از طرفداراني نيز برخوردار است. پيش از اينكه به اين رويكرد بپردازيم به اين نكته اشاره مي‏كنيم كه شك‏گرا، درباره وجود يا عدم وجود چيزي شك و ترديد دارد و ممكن است روزي از اين شك و ترديد خارج شود و با ادلّه له و يا عليه آن قانع شود، ولي لاادري‏گرا، همان‏گونه كه توضيح داده شد، با بيان عبارت «نمي‏دانم» و يا «نمي‏توانم بدانم» امكان معرفت و رهايي از ترديد را بكلي از خود سلب مي‏نمايد. اين رويكرد را مي‏توان با دو نگاه مورد بررسي قرار داد: شك‏گرايي عام و شك‏گرايي خاص.

در شك‏گرايي عام، فرد شك‏گرا به تمام معنا در وجود هر چيزي شك و ترديد دارد و در ميان ساير امور درباره وجود يا عدم خدا و موجودات الوهي هم مردد است. اين رويكرد، كه به نوبه خود از يونان باستان پيش از سقراط مايه مي‏گيرد، امكان كسب معرفت درباره حقيقت عالم را منتفي مي‏شمارد و نيل به باور موجهي راجع به اشياي عالم را مردود مي‏انگارد.22 اما شك‏گرايي خاص، صرفا وجود خدا و موجودات الوهي را مورد ترديد عقلي قرار مي‏دهد و ادلّه اثبات اين موجودات را ناكافي بر مي‏شمارد و يا حتي گاه ادلّه‏اي برخلاف اين مسئله اقامه مي‏نمايد. در برخوردي مصداقي با شك‏گرايي گرگياس كه مدعي بود چيزي در عالم وجود ندارد و اگر وجود دارد قابل شناخت نيست و اگر قابل شناخت باشد قابل انتقال به غير نيست،23 نخست در گروه هيچ‏انگاران و سپس در زمره شك‏گرايان عام قرار مي‏گيرد؛ و افرادي همچون هيوم كه متافيزيك را از يك سو و ادلّه اثبات وجود خدا را از سوي ديگر، باطل مي‏انگارند.24

ب. ديدگاه‏هاي مثبت

تا اينجا، ديدگاه‏هاي منفي درباره خدا و حقيقت غايي، كه اغلب به گونه‏اي در صدد انكار وجود خدا بودند، موردنظر و بررسي قرار گرفتند. در اين قسمت، نگاهي كوتاه به ديدگاه‏هاي مثبت، كه به نوعي وجود خدا يا خدايان را مي‏پذيرند، خواهيم داشت و تلاش خود را بر ارائه تصويري ابتدايي و اجمالي از اين ديدگاه‏ها متمركز مي‏نماييم.

1. شرك:25 در آغاز و پيش از اينكه به شرك به عنوان يكي از رويكردهاي مثبت و تئيستيك بپردازيم، خاطر نشان مي‏سازيم كه ديدگاه‏هاي مثبت راجع به خدا و حقيقت غايي، در يك تقسيم كلي دو تلقّي نسبت به اين مهم دارند:

الف. تلقّي شخص‏وار انگارانه نسبت به خدا يا خدايان (Personal God or gods) در اين نگرش، خدا به عنوان موجودي در نظر گرفته مي‏شود كه خالق عالم است و داراي علم و آگاهي است و با خلق ماسواي خود افعالي را انجام مي‏دهد. اين خدا و يا اين دسته خدايان، مختارند و مي‏توانند با ساير اشخاصي كه در عالم وجود دارند ارتباط برقرار نمايند. و در حقيقت، گرچه نمي‏توان عالم را جداي از او دانست، ولي با اين حال، وجودي متشخص دارد كه اوصاف خاصي به آن وجود نسبت داده مي‏شود.26

ب. تلقّي غير شخص‏وار انگار نسبت به خدا (Impersonal God) در اين نگرش، خدا به عنوان موجودي ماوراي عالم فرض نمي‏شود، بلكه نيرويي ساري و جاري در عالم است. بر اين اساس، چون اين نيرو جداي از عالم نيست، پس از آغاز بوده و عالم نيز از آغاز بوده و به اصطلاح هم عالم و خدا هر دو قديم‏اند و به تعبيري، واجب‏الوجود. در اين منظر، ديگر خالقيت خدا معنا ندارد و نيز چون امري متشخص نيست، اتصاف او به اوصافي خاص مثل علم و قدرت جا ندارد و نيز چون چيزي متشخص نيست، با او امكان ايجاد ارتباط وجود ندارد و عبادت براي او بي‏جاست.

اكنون اعتقاد به خداي شخص‏وار صورت‏هاي گوناگوني به خود مي‏گيرد كه شرك يكي از آن‏هاست.واژه «­Poly Theism» در واقع، مركب است از دو واژه «­poly» كه در يوناني «­polys» به معناي «­many» خيلي، تعدادي و زياد است و «­Theism» كه به معناي گرايش به خدا (Theos) مي‏باشد. در مجموع، اين اصطلاح به معناي گرايش و اعتقاد به بيش از يك خداي شخص‏وار است. اين گرايش خود به صورت‏هاي گوناگوني بروز كرده كه در ذيل به برخي از آن‏ها اشاره مي‏گردد:

ـ شرك نوبتي (KathenoTheism27): در اين ديدگاه، اشخاص در موقعيت‏هاي گوناگون خدايان متفاوتي را مورد پرستش خود قرار مي‏دهند و در هر برهه‏اي از زمان رو به جانب يك معبود مي‏آورند.28 پرستش خدايان متعدد و به صورت نوبتي را مي‏توان در نزد سومريان مشاهده كرد. تعداد اين خدايان در نظر آن‏ها به بيش از چهار هزار بالغ مي‏شد كه برخي از آن‏ها بدين قرارند: آنو (خداي آسمان)، انليل (خداي جنگ)، سين (خداي ماه)، بابار (خداي خورشيد)، ائا (خداي آب) و عشتر (خداي مادر و زاد و ولد).29 اين نگرش در ميان اقوام مختلفي كه به نوعي از توحيد انحراف يافته بودند مشهود است.

ـ شرك عرضي (Heno Theism30): در اين رويكرد، شخص در آنِ واحد به وجود چند خدا در كنار هم اعتقاد دارد، اما از ميان آن‏ها، صرفا يكي را به عنوان خداي برگزيده خود در نظر مي‏گيرد و عبادت خود را به آن خدا اختصاص مي‏دهد و سرسپردگي‏اش را متوجه آن خدا مي‏گرداند. افراد با اين نگرش، وجود خدايان متعددي را مفروض مي‏دارند ولي با اين حال، در هنگام عبادت فردي و يا جمعي، براي خود يك خداي برگزيده در نظر مي‏گيرند و ديگر خدايان را خدايان فرعي قلمداد مي‏نمايند. آيين هندو به يك معنا اين نوع شرك را در بر دارد؛ يعني اگر وحدت وجود را ناديده بگيريم و نظر خود را از برهمن كه در اعتقاد آن‏ها جان جهان است برداريم و به خدايان پايين‏تر كه شخص‏وار هستند معطوف داريم، در مي‏يابيم كه عده‏اي از آن‏ها به ـ مثلا ـ ويشنو معتقدند و در كنار او شيوه و برهما را خدايان فرعي تلقّي مي‏نمايند و دسته‏اي به برهما دلبستگي تام دارند و آن دو ديگر را درجه دوم محسوب مي‏دارند و دسته سومي شيوه خداي مرگ و نابودي را برتر دانسته و آن دو ديگر را مطيع وي بر مي‏شمارند و بدين سبب، در سرزمين هند براي هر كدام از اين خدايان معابد خاصي ساخته‏اند و در آن معابد به عبادت آن خداي مشخص مي‏پردازند.31

ـ يك خداي معتبر از ميان چند خداي موجود (Monolatory): در اين رويكرد، شخص در مرحله نخست به وجود خدايان متعددي اعتقاد دارد، ولي از ميان آن خدايان فقط يك خداي معتبر و قابل اطاعت براي خود برمي‏گزيند و ساير خدايان را بي اعتبار دانسته و عبادت آن‏ها را ناكافي برمي‏شمارد. به گمان برخي از محققان يهودي (مثل جوليوس ول هاوزن)، بني‏اسرائيل در آغاز اين‏گونه عقيده‏اي را با خود داشتند و در كنار «يهوه» خدايان ديگري را نيز مفروض مي‏داشتند، ولي با اين حال، تنها عبادت يهوه را كافي تلقّي مي‏نمودند. اين محققان بر آنند كه پس از اسارت بابلي، يهوديت كم كم تبديل به يك دين يكتاپرست شد و توحيد را براي خود برگزيد.32 البته اين نكته مغفول نماند كه در ديدگاه ما، يهوديت تحريف نشده يك دين الهي و توحيدي است كه از آغاز هم پرچم مبارزه با شرك را بر افراشته و در برابر ادعاي الوهيت فرعون و فرعونيان قد علم كرده است و اين برداشت برخي از محققان از ناآگاهي آنان و يا حتي گاهي اوقات از تكيه آن‏ها بر متون تحريف شده عهد عتيق نشأت مي‏گيرد.

ـ دوگانه پرستي (Dualism): دوگانه پرستي يا آيين‏هاي مبتني بر ثنويت عمدتا براي عالم دو خالق خير و شر در نظر مي‏گيرند و نيكي‏هاي عالم را به خداي خير و شرور آن را به خداي شر منتسب مي‏دارند. بارزترين نمونه اين رويكرد را در آيين گنوسي كه پيش از مسيحت در يونان و نقاط ديگر رايج بود و حتي پولس قديس اندكي به آن آيين گرايش داشت مي‏توان مشاهده كرد. البته گنوسي‏گري بعدها در قرن دوم ميلادي احيا شد و براي عالم دو خالق خير و شر را مدّنظر قرار داد. در اين نگرش، يهوه مذكور در عهد عتيق، به عنوان خالق عالمِ ماده، سراسر پستي و خالق شرور به شمار مي‏رفت و خداي متعال بس منزّه‏تر از آن محسوب مي‏گشت كه اين عالم سراسر پليدي را خلق نمايد. به هر ترتيب، در اين رويكرد دو خالق وجود دارد: خداي خير مطلق و خداي خالق عالم ماده يا همان يهوه عهد عتيق. اين رويكرد در ميان مسيحيان منكوب شد و اعتقاد نامه رسولان در پاسخ به اين رويكرد و رويكرد مرقيون تدوين گرديد.33 شايد با اندكي مسامحه آيين زردشتي‏گري هم از جمله آيين‏هاي ثنوي به شمار آيد، هر چند به نظر مي‏رسد در اين رابطه بايد دقت بيشتري به خرج داد و ديدگاه آن‏ها را به ديدگاه‏هاي توحيدي نزديك‏تر ديد.

2. توحيد خداباوري:34 در ميان طيف مثبت رويكردها به خدا، يكتاپرستي و اعتقاد به خداي يگانه از برجستگي و جايگاه خاصي برخوردار است. در اين رويكرد اولا، خداوند به عنوان موجودي متشخص مطرح است كه با او مي‏توان ارتباط برقرار كرد و به عبادت او پرداخت؛ ثانيا، اين موجود شخص‏وار، خالق ماسواي خود است و هر آنچه كه غير اوست به دست او خلق شده است. در اين ديدگاه، هرچند كه موجودات فراانساني متعددي به عناوين مختلفي همچون فرشتگان وجود دارند ولي با اين حال، هيچ كدام از آن‏ها جنبه الوهي ندارند و خداوند متعال تنها موجود الوهي است.

اين موجود الوهي علاوه بر اينكه خالق عالم است و بدين سبب صفت خالق بودن به وي نسبت داده مي‏شود، داراي اوصاف ديگري نيز هست كه مهم‏ترين آن‏ها را مي‏توان در اوصافي نظير قادريت مطلق، عالميت مطلق، خير محض بودن، ازلي و ابدي بودن، و حي و قيوم بودن مشاهده نمود. البته موحدان حق تعالي را واجد تمام اوصاف كمالي مي‏دانند و از هر صفت حاكي از نقص و فقدان مبرّا مي‏شمارند. اديان ابراهيمي (يهوديت، مسيحيت و اسلام) از مصاديق بارز اين رويكرد به شمار مي‏روند.

لازم به ياد آوري است كه در اين رويكرد، نگرش‏هاي خاصي نيز وجود دارد كه برخي از آن‏ها مثل دئيسم به دليل نگاه خاص‏شان مورد توجه محققان قرار گرفته‏اند. بدين روي، ما نيز در اين نوشتار به اين رويكرد توجه بيشتري مبذول مي‏داريم.

3. دئيسم:35 اين رويكرد در اواخر قرن شانزدهم در انگلستان متولد شد و در قرن هجدهم در فرانسه و آلمان رواج يافت36 و تقريبا در قرن نوزدهم برچيده شد و پس از آن، شخصيت علمي مهمي از آن پيروي نكرد.

دئيست‏هاي معروف عبارتند از: لرد هربرت اهل چربوري (1624ـ1583) چارلز بلانت (1693ـ1654) جان تالند(1722ـ1670) آنتوني كالينز (1729ـ1679) متيو تين دال (1733ـ1657)37

در اين ميان، كساني نيز هستند كه مستقيما دئيست نيستند، ولي از اين رويكرد متأثر گرديده‏اند؛ افرادي همچون: باروخ اسپينوزا(1632ـ1677) ژان ژاك روسو(1778ـ1712) موسي مندلسون (1786ـ1729) و كانت (1781ـ1724)

دئيسم قايل است اين عالم را يك موجود برتر خلق كرده است، امّا بعد از خلق، اين عالم را بر اساس قوانيني كه در آن تعبيه نموده در مسيري قرار داده تا خودش به حركت خودش ادامه دهد و ديگر نيازي به دخالت در آن نباشد. در اين ديدگاه، خداوند متعال انسان را نيز به گونه‏اي آفريده است كه به طور طبيعي و بدون ياري نيروهاي ماورايي بتواند راه خود را با عقل و توانايي‏هاي خدادادي خويش پيدا كند و از گذرگاه‏هاي گوناگون، بهترين معبر را برگزيده، خود را به سر منزل مقصود برساند. در اين منظر، همان‏گونه كه اشاره شد، عقل انسان همه كاره است و هموست كه بدون عيب و نقص در صورتي كه به حال فطري خود باقي گذاشته شود، مي‏تواند مشكل آدمي را حل كند. مسئله اثبات وجود خدا، اوصاف جلاليه و جماليه او، قيامت و معاد، همه و همه در توان عقل است و بايد به عقل اعتماد كرد. محصول اين نگرش الهيات نويني بود كه با نام الهيات طبيعي38 شهرت يافت و منظور از آن همان توان طبيعي انسان بر يافت حقيقت و راه رسيدن به سعادت است. روشن است كه نقطه مقابل اين الهيات، با نام الهيات وحياني و يا الهيات مُنزَل و مبتني بر وحي39 قرار دارد. در اين رويكرد، عقل انسان محدود تلقّي شده و بر اين اساس، وحي الهي به ياري انسان شتافته تا در وادي‏هاي سرگرداني و حيرت دست او را گرفته و از هلاكت و شقاوت حتمي نجات دهد. شايد به همين سبب است كه متيو تين دال كتاب خود را، كه به كتاب مقدس دئيست‏ها نيز شهرت يافته است،40 مسيحيت به قدمت خلقت41 ناميده است.

بدين‌سان، در اين نگرش چيزي به نام ارسال رسل و انزال كتب و سنّت مطرح نيست و هر آنچه تأثيرگذار است عقل طبيعي انسان است. در اين منظر، عقل طبيعي و فطري انسان براي سعادت او و زندگي ديني و اخلاقي او كفايت مي‏نمايد. البته، همين نكته هم باعث مي‏گرديد كه دئيسم در درون خود رويكردهاي مختلفي به دست آورد كه در ادامه به مهم‏ترين اين تقريرها اشاره مي‏گردد.

تقريرهاي دئيسم: دست كم چهار تقرير براي دئيسم وجود دارد:

1. در تقرير اول، فرد دئيست اعتقاد به وجود خداوندي دارد كه داراي ويژگي‏هاي ذيل است: از موجودات ديگر برتر است، بي‏نهايت قدرتمند است، از همه چيز آگاه است، خير محض است، خالق عالم است، تدبير غايت‏انديشانه‏اي براي عالم دارد، آدميان را با وظايف اخلاقي و ديني خلق كرده است، روز جزا و پاداش قرار داده و عقل آن‏ها را بر اين مطلب كافي دانسته است.

اين عده پس از پذيرش اين ويژگي‏ها، منكر لزوم وحي و هدايت تشريعي خداوند مي‏باشند و عقل آدمي را براي راه بردن به سعادت كافي مي‏دانند.

2. در تقرير دوم، علاوه بر ردّ لزوم وحي و ارسال رسل، از ميان اموري كه تقرير اول پذيرفته است، قيامت و روز جزا و پاداش را انكار مي‏كند.

3. تقرير سوم، علاوه بر دو نكته مورد انكار دو تقرير پيشين، خداوند را خير محض و خيرخواه انسان نمي‏داند.

4. تقرير چهارم، كه افراطي‏ترين تقرير دئيسم نيز به شمار مي‏رود، علاوه بر امورِ مورد انكار تقرير سوم، تدبير غايت‏انديشانه خداوند براي عالم را هم انكار مي‏كند. در اين ديدگاه، خداوند صرفا عالم را خلق كرده و آن را به حال خود رها كرده است و هيچ‏گونه دخالتي در حركت عالم ندارد و عالم خودش به حركت خودش ادامه مي‏دهد تا به مقصد خود نايل آيد.42

به هر تقدير، دئيسم به عنوان يكي از رويكردهاي توحيد و خدا باوري در اروپا شكل گرفت و توسعه پيدا كرد و در قرن نوزدهم عملا از صحنه انديشه بشري زدوده شد و امروزه جز برخي آثار و ديدگاه‏هاي متأثر از اين رويكرد، چيزي از آن باقي نمانده و تقريبا از بين رفته است.

4. همه در خدايي:43 پَنِنْتِئيزم (panentheism) كه معادل فارسي آن «همه‏درخدايي» است از اجزاي مختلفي تشكيل شده است. Pan در يوناني يعني همه«en» يعني «در» و theism نيز يعني «خداباوري». بر اين اساس، اين واژه يعني اعتقاد به اينكه تمام حقايق عالم در خدا محقق شده‏اند. در اين رويكرد، تمام عالم و تمام حقايق عالم در خدا وجود دارند. تمام عالم، بخشي از اجزاي خداست.44 البته خدا محدود به عالم نشده و وجودي فراتر از عالم دارد، ولي با اين حال، عالم مانند جسم خدا مي‏باشد. دقيقا همان‏گونه كه انسان روح و جسم دارد، خدا نيز اين عالم را جسم خود گرفته است و با اين جسم به حيات خود ادامه مي‏دهد. فقط بايد به اين نكته توجه داشت كه به همان منوال كه روح انسان برتر و فراتر از جسم اوست، خدا نيز از جسم خود، كه عالم است، فراتر است و با آن همتا نيست (برخلاف آيين وحدت وجود كه عالم را مساوي با خدا و خدا را مساوي با عالم محسوب مي‏دارد).45

الهيات پويشي،46 كه در قرن بيستم و با تلاش افرادي همچون آلفرد نورث وايتهد (1947ـ1861) و چالرز هارتشورن (متولد1897) مطرح شد، يكي از مصاديق همه‏درخدايي است.47

خداي الهيات پويشي همانند خداشناسي توحيدي كلاسيك متشخص است، اما در الهيات پويشي رابطه ميان خداوند و جهان تفاوت چشمگيري دارد: الهيات پويشي هم مفهوم خلق از عدم را مردود مي‏داند، هم تمايز قاطعي را كه خداشناسي توحيدي كلاسيك ميان خدا و جهان قايل است. تلقّي الهيات پويشي از رابطه خداوند با جهان را مي‏توان در اين عبارت به بهترين وجه بيان كرد: جهان بدن خداوند است، خداوند به ميانجي بدنش زندگي مي‏كند، همان‏گونه كه ما به ميانجي بدن‏هايمان زندگي مي‏كنيم. اين بدان معناست كه خداوند و جهان به رغم تلقّي خداشناسي كلاسيك، كاملا متمايز از يكديگر نيستند، بلكه جميع موجودات متناهي، از جمله انسان‏ها، به يك معنا در وجود خداوند مندرج‏اند.48

به ديگر سخن، در اين ديدگاه، ميان خداوند و جهان اتّكاي متقابل و دو سويه برقرار است و وايتهد تا آنجا پيش مي‏رود كه مي‏گويد: «اين مدعا كه خداوند از جهان متعالي است، همان قدر درست است كه بگوييم جهان از خداوند متعالي است. و اين مدعا كه خداوند جهان را آفريد همان قدر درست است كه بگوييم جهان خدا را آفريد».49

در اين ديدگاه، واقعي بودن مستلزم تغيير و تحول است و چون خداوند هم امري واقعي است، پس بايد در تحول و پويايي باشد؛ بدين معنا كه با فرايند خلقت مرتبط است و از تكامل آن متأثر مي‏شود. در اين ديدگاه، خدا در شادي بشري ما شريك است و همچنين در درد و رنج انسان‏ها نيز سهيم مي‏باشد.50

به هر تقدير، اين رويكرد به حقيقت غايي، به نظر مي‏رسد از اساس با خداباوري ناسازگاري دارد و چون در اين نوشتار در مقام نقد رويكردهاي مختلف نيستيم فقط به اين نكته بسنده مي‏كنيم كه اين تصوير از خدا و حقيقت غايي ديگر قابليت اين را ندارد كه آن را واجب‏الوجود و بي‏نياز محض بدانيم. در واقع، اين نگرش با اصل حقيقت غايي بودن اين موجود ناسازگاري دارد. به هر حال، اين نگرش و نيز اغلب نگرش‏هاي مطرح شده جاي نقد و بررسي دارند كه در موقعيت مناسب بايد به آن‏ها پرداخت.

5. همه خدايي:51 همان‏گونه كه در آغاز ديدگاه‏هاي مثبت راجع به حقيقت غايي اشاره گرديد، اين رويكردها به دو سبك و روش به اين حقيقت نظر كرده‏اند: الف) اينكه حقيقت غايي را شخص‏وار بدانند؛ ب) اينكه حقيقت غايي را نامتشخص تلقّي كنند. تا به اين فراز، اين رويكردها، حقيقت غايي را متشخص در نظر مي‏گرفتند، اما در اين بخش به ديدگاهي رسيده‏ايم كه خداوند را به مثابه يك روح و يك جان در كالبد جهان دميده شده مي‏داند و نه يك موجود متشخص و داراي اوصاف خاص. اين خدا، نيروي وجود52 است و نه چيزي ديگر. در واقع، در اين رويكرد خدا و جهان يكي و واحدند.53

در اين ديدگاه، واقعا جهاني جداي از خدا وجود ندارد و هر چه هست خداست؛ به ديگر سخن، در اين نگاه تنها يك وجود و يك موجود در عالم محقق است: وحدت وجود و موجود. در اين منظر، خدا به هيچ وجه قابل توصيف نيست؛ زيرا همه چيز است.

خداي وحدت وجودي ديگر خالق نيست؛54 زيرا تمايزي ميان او و عالم محقق نشده است تا بگوييم اولي دومي را آفريده است.

وحدت وجود را مي‏توان با دو نگرش متمايز در نظر گرفت:

الف: دنيايي و مادي،55 كه در اين رويكرد شخص معتقد، براي عالم ماده هم حقيقتي قايل است. هندوئيسم، نمونه بارز اين نگرش، معتقد است برهمن روح و جان جهان است و جهان مادي هم از اوست. در اوپانيشادها، اين روح به عنوان موجود لاشي‏ء و بلاحركت و بلا احساسي كه مانند رحم و زهدان است و عالم از آن زاييده شده و سرانجام هم به آنجا باز مي‏گردد توصيف شده است.56 و يا در ميان بوداييان، بوداي نخستين از چنين حالتي برخوردار است.57

ب. غير مادي،58 كه در اين نگرش اساسا براي عالم جسم و ماده وجودي در نظر نمي‏گيرند. در اين نگرش، كساني مثل هگل، براي عالم مادي حقيقتي فرض نمي‏كنند و همه عالم را انديشه‏هاي روح مطلق برمي‏شمارند.59

در ميان انديشمندان غربي، ديدگاه باروخ اسپينوزا (1677ـ1632) در اين رويكرد برجسته است. به عقيده او در عالم وجود فقط يك جوهر حقيقي وجود دارد كه آن جوهر يا خداست و يا طبيعت و ماده. در نظر او، خدا حقيقت است و ارواح و پاره‏هاي ماده امور وصفي‏اند كه براي خداوند محقق مي‏شوند و در واقع چيزي نيستند مگر تجلّيات خدا. در ديدگاه او تمام تعيّنات براي آن هستي مطلق است و در واقع، فقط يك هستي كامل وجود دارد. و از همين رو، ديدگاه او به نوعي وحدت وجود كامل منجر مي‏گردد.60

مسئله قابل توجه در اين نگرش اين است كه ديدگاه وحدت وجودي اسپينوزا ذيل كدام يك از ديدگاه‏هاي مادي و غيرمادي قرار مي‏گيرد؟ به صراحت مي‏توان گفت: ديدگاه اسپينوزا ديدگاهي مثل ديدگاه هگل نيست كه امور را صرفا غير مادي مي‏پندارد و همه را انديشه و غير مادي در نظر مي‏گيرد. در ديدگاه وي موجودات مادي نيز محقق‏اند و فقط نكته اينجاست كه اين امور تجلّيات آن خداي لايتناهي‏اند؛ خدايي كه بي‏نهايت اوصاف كمالي دارد و بسياري از اوصافش را و به تعبيري تجلياتش را ما نمي‏شناسيم.

در پايان، تأكيد مي‏كنيم كه اين نوشتار صرفا در مقام ترسيم كلي ديدگاه‏هاي موجود در اين مقام بود و نظري در بررسي اين رويكردها نداشت؛ چه آنكه بسياري از اين رويكردها با ديدگاه توحيدي ما سازگاري ندارد و بايد در مقام خود مورد نقد و بررسي كامل قرار گيرند.

پي‏نوشت‏ها


1 ـ لازم به يادآوري است كه اين بحث در فلسفه دين با عنوان "The concepts of God" مورد بررسي قرار مي‏گيرد، هر چند كه در كنار اين بحث مباحث ديگري همچون اوصاف خدا هم مطرح مي‏گردد.

2 ـ Atheism.

3 ـ محمد معين، فرهنگ فارسي معين (دو جلدي)، تهران، آدنا، 1381، ماده «الحاد».

4 ـ A New Dictionary of Religions; ed. by: John R. Hinnells, Blackwell, UK, 1995,p.55.

5 - see: Gorge Alfred James, "Athism" in: The Encyclopedia ofReligion, ed. by: Mircea Eliade, Macmillan Publishing Company, New York,1987, v.1, p. 479.

6 ـ Naturalism.

7 ـ Materialism.

8 - see. Oxford Advanced Learner's Dictionary; oxford, fifthed., Oxford, 1997-8, Materialism.

9 - see: A New Dictionary of Religion, ed. by: John R. Hinnells, Blackwell, 1995,p.392.

10 - see: Ernest Jones, Sigmund Freud: Life and Work, London, Hogarth Press, 1953, v.1, p.22.

11 - مرتضي مطهري، فطرت، چ چهارم، تهران، صدرا، 1372، ص204ـ209.

12 - Jeffry Stout, "Naturalism" in: Encyclopedia of Religion, v.10, p.317.

13 - Agnosticim.

14 ـ John Bowker, The Oxford dictionary of World Religions, Oxford University Press,Oxford, New York, 1999, "Agnosticism".

15 - Leap of Faith.

16 ـ كي‏يركگارد، در اين مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد ديني، ابراهيم سلطاني و احمد نراقي، تهران، راه نو، 1377، ص80.

17 ـ همان.

18 ـ توضيح مطلب و تفاوت ميان اين دو نوع الهيات در ادامه خواهد آمد.

19ـ The Ethics of Belief.

20 ـ مايكل پترسون و ديگران، پيشين، ص72.

21 ـ Skepticism.

22 -"Scepticism" in: The Words Worth Dictionary of Beliefs and Religions; ed. by: Rosemary Goring; Wods Worth Reference, UK. 1995.

23 ـ برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، تهران، نشر پرواز، 1365، ص 133.

24 ـ see: John B. Cobb, JR.; "God in Postbiblical Christianity", in: The Encyclopedia of Religion, v.6, p.22.

25 ـ Poly Theism.

26 ـ ر.ك. مايكل پترسون و ديگران، پيشين، ص197.

27 ـ از ريشه يوناني Kath'en به معناي يكي پس از ديگري و theos به معناي خدا؛ يعني پرستش خدايان يكي پس از ديگري.

28ـ John Bowker, Ibid; p. 422.

29 ـ براي مطالعه بيشتر ر.ك.به: جان بي ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي‏اصغر حكمت، تهران، علمي و فرهنگي، 1375، ص60.

30 ـ Heno در ريشه يوناني‏اش به معناي «يك» است. و در اينجا به معناي پرستش يك خدا از ميان چندين خداست.

31 ـ see: A. S. Geden; "God (hindu)", in: Encyclopedia of Religion and Ethics; ed. by: James Hastings, T and T Clark, a Can tinium imprint; London, New York, 2003, Reprinted.

32 ـ David Sperling, "God in Hebrew Scriptures", in: The Encyclopedia of Religion.

33 ـ براي مطالعه بيشتر ر. ك. به: جان بي. ناس، تاريخ جامع اديان، ص 628ـ631.

34 ـ Theism - Mono Theism.

35 - Deism.

36 ـ"Deism", in: The Harper Colins Dictionary of Religion; ed.by:Jonatan Z. smith,Harper Colins Publishers Inc. New York, 1995, p. 310.

37 - William L. Rowe, "Deism" in: Routledge Encyclopedia of Philosophy; Routledge Inc., New York, 1998.

38 - Natural Theology.

39 - Revealed Theology.

40 -"Deism", in: The Oxford Dictionary of World Religions, Ibid, p.268.

41 - Christianity as Old as the Creation.

42 - William L. Rowe, "Deism", Ibid.

43 - Panentheism.

44 -"panteism , panentheism", in: The Oxford Dictionary of World Religions, Ibid, p.730.

45 -"panenthism", in: The Words Worth Dictionary of Beliefs and Religions, Ibid, p.389.

46 - Process Theology.

47 - David Basinger, "Process Theism", in: Routledge Encyclopedia of Philosophy, Ibid.

48 ـ مايكل پترسون و ديگران، پيشين، ص109.

49 ـ همان، ص110.

50 ـ جان هيك، فلسفه دين، ترجمه بهزاد سالكي، تهران، هدي، 1376، ص122.

51ـ Pantheism.

52 - Power of Being.

53 -"Pantheism", in: The World Worth Dictionary of Belifs and Religions, Ibid, p.390.

54 - مايكل پترسون و ديگران، پيشين، ص109.

55 - Cosmic.

56 ـ جان بي. ناس، پيشين، ص150.

57 ـ داريوش شايگان، اديان و مكتب‏هاي فلسفي هند، تهران، امير كبير، 1375، ج1، ص174.

58 - Acosmic.

59 ـ براي مطالعه بيشتر ر.ك. به: برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، تهران، پرواز، 1365، ص998ـ1002.

60 ـ برتراند راسل، پيشين، ص788.