تأثير انقلاب اسلامي بر نظريه پردازي انقلاب

نظريه هاي انقلاب و انقلاب نظريه ها

تأثير انقلاب اسلامي بر نظريه پردازي انقلاب

ابوذر مظاهري

مقدّمه

پيروزي انقلاب اسلامي در دو دهه پاياني قرن بيستم ميلادي، ضمن ايجاد دگرگوني عمده و اساسي داخلي، تحولات مهم و بعضاً سرنوشت سازي در جامعه جهاني به وجود آورد. و از آن رو كه اين انقلاب نه فقط انقلاب تَن ها، كه انقلاب فكرها و انديشه ها نيز بود، علاوه بر بازتاب ها و تأثيرات عيني و عملي متعددي كه بر جامعه جهاني و روند تحولات آن بر جاي گذاشت، در بعد فكري و نظري نيز آن را به دگرگوني عميقي واداشت.

سقوط ناگهاني رژيم شاه و آغاز نهضت انقلابي ايران بين سال هاي 1977 تا 1979، براي ناظران خارجي، اعم از دوستان شاه، روزنامه نگاران و دانشمندان علوم سياسي و اجتماعي، پديده اي كاملا خلاف قاعده و طبيعت به شمار مي آمد.1

اين انقلاب با هيچ يك از ضابطه هاي عادي همخواني نداشت2 و براي تحليل گران سياسي و اجتماعي منطقه به يك معما تبديل شده بود;3 زيرا در ذات خود هيچ شباهتي با انقلاب هاي ديگر كه در قرن حاضر به وقوع پيوسته بودند، نداشت.4 به تعبيري، آنچه در ايران روي داد يك امر «بي تعريف» بود.5

پيروزي اين انقلاب بيشتر در كانون هاي سياسي و دانشگاهي موجب حيرت گرديد; چرا كه براساس مطالعات خود از انقلاب هاي گذشته، هرگز نمي توانستند تصور كنند كه چنين حادثه اي در ايران اتفاق افتد.6

انقلاب ايران، عرصه اي جدّي براي آزمون، تأييد، تعديل و ابطال بسياري از نظريات رايج و مرسوم در علوم اجتماعي محسوب مي شد. ابعاد اين انقلاب بسيار گسترده تر از آن بود كه در ابتدا به نظر مي رسيد، چرا كه تنها به دگرگوني ساختار سياسي، اجتماعي و اقتصادي يك رژيم اكتفا نكرد، بلكه در شالوده كاخ رفيع دانش اجتماعي نيز لرزه افكند.7

نظريات انقلاب و نظريه هاي تحليل آن، از نفوذناپذيرترين عرصه هاي نظريات و نظريه هاي علوم اجتماعي بودند كه با وقوع انقلاب اسلامي ايران تأثير بسياري گرفتند. پيروزي اين انقلاب زمينه مناسبي براي آزمون نظريات انقلاب و جرح و تعديل آن ها به شمار مي آمد، همچنان كه بستر مناسبي را براي طرح نظريات و ديدگاه هاي جديد فراهم آورد; به گونه اي كه امروز، با طيف متنوعي از ديدگاه ها و نظريات در زمينه انقلاب مواجهيم كه از دگرگوني انقلابي در ايران تأثير پذيرفته اند.

به طور كلي، انقلاب ها به ويژه انقلاب هاي بزرگ، كه انقلاب اسلامي ايران نيز بي ترديد از اين نوع انقلاب هاست،8 بستري مناسب براي آزمون نظريات انقلاب به شمار مي روند. نظريات انقلاب با اين ادعا صورت بندي مي شوند كه علت وقوع انقلاب، به عنوان يكي از مهم ترين تحولات اجتماعي را بيان كنند.

اين نظريه پردازان در برخورد با يك تحول انقلابي، نخست درصدد برمي آيند تا ضمن تطبيق نظريه هاي خود با آن پديده به تحليل آن بپردازند. اگر يك نظريه در تحليل كامياب بود، آن تحول به منزله يكي از مؤيدات نظريه محسوب مي گردد، اما چنانچه قادر به تحليل و تبيين آن پديده نبود، آن انقلاب به صورت يكي از مبطل هاي نظريه درآمده، چاره انديشي آغاز مي شود. اين چاره انديشي، كه عمدتاً با رفو كردن پياپي و ترميم هاي مناسب و تبصره هاي الحاقي صورت مي گيرد تا توانايي را به نظريه باز گرداند، گاه تا آنجا پيش مي رود كه مي توان از آن به «انقلاب در نظريه ها» تعبير نمود. انقلاب در نظريه ها هنگامي رخ مي دهند كه اين تبصره هاي الحاقي چنان افزون شوند كه از اصل نظريه فربه تر گشته و يا ديگر نتوانند گرهي از كار فروبسته آن بگشايند.

و از آن رو كه انقلاب اسلامي از همه انقلاب ها جداست9 و در قالب انقلاب هاي پيشين نمي گنجيد، دست كم در برخي ابعاد، به دليل برخورداري از مؤلفه ها و شاخص هاي منحصر به فرد، هيچ يك از نظريات پيشين را در خصوص انقلاب تأييد نكرد و نظريه پردازان انقلاب را به حيرت واداشت. البته بعضي از ابعاد اين انقلاب، مؤيد نظريات برخي نظريه پردازان نيز بود.

ناگفته نماند كه برخي از اين مؤلفه ها و شاخص ها اختصاص به تأثيرگذاري بر نظريه هاي انقلاب نداشتند، بلكه به طور كلي نظريات علوم اجتماعي را تحت تأثير قرار مي دادند.

در ميان مواردي كه نظريه هاي انقلاب را متأثر ساختند نيز دو گونه مؤلفه و شاخص مشاهده مي شود: 1. مؤلفه هايي كه تا آن زمان در نظريه هاي انقلاب لحاظ نشده بودند و نظريه پردازان، آن ها را در ذات انقلاب هاي جهان سوم مي ديدند. نظريه هاي مزبور عمدتاً با بررسي تطبيقي انقلاب هاي جهان سوم، از جمله انقلاب ايران، آن ها را از گونه انقلاب هايي نظير انقلاب فرانسه، روسيه و چين تمايز مي بخشد و در واقع، كمتر به موارد منحصر به فرد انقلاب ايران توجه دارد.

2. مؤلفه هايي كه نه تنها در انقلاب هايي همچون فرانسه، چين و روسيه يافت نمي شوند، بلكه در انقلاب هاي جهان سوم نيز نظير آن ها را نمي توان يافت و منحصر به انقلاب اسلامي مي باشند.

در اين نوشتار، تأثير انقلاب اسلامي بر نظريه هاي انقلاب از دو منظر مورد بررسي قرار گرفته است: نخست از منظر مؤلفه ها و شاخص هاي منحصر به فردي كه به طور كلي علوم انساني و اجتماعي را متأثر مي سازند و دوم، آن هايي كه به طور خاص نظريه هاي انقلاب را منقلب مي نمايند.

 

مؤلفه ها و شاخص هاي عام

انقلاب براي خدا10

اساساً نظام معنا و حقيقت انقلابيون در ايران 57 با هيچ يك از نظامات رايج دنيا سازگار نبود، چنان كه ميشل فوكو، انديشمند فرانسوي، در مورد انقلاب ايران مي گويد: «نظام حقيقت آنان با نظام حقيقت ما يكي نيست. نظام ما حتي اگر تقريباً جهاني شده باشد هم چنان خاص است... در واقع، مردم چيزي را مي گويند كه در سطح داده ها حقيقت ندارد، اما به معناي عميق تري باز مي گردد كه در قالب درستي و مشاهده غيرقابل هضم است.»11

شايد بتوان گفت: ريشه و اساس نافهمي ها و بي تعريف بودن اين انقلاب براي بسياري از انديشمندان شرقي و غربي در اين است كه ظهور اين انقلاب بر خلاف سيري بود كه به زعم اين انديشمندان، عالم انساني به سوي آن در صيرورت است; چرا كه «انقلاب امام خميني حتي سير تطوري12 انسان را تغيير داد.»13

مدت ها پيش از وقوع اين انقلاب، جامعه شناسان بزرگي همچون دوركيم و وبر به اين نتيجه رسيده بودند كه جوامع در سير عقلاني شدن، عناصر اسطوره اي و رمزآلود را به حاشيه رانده و به تدريج باعث حذف آن ها مي شوند تا عقلانيت به جاي آن نشيند و عنصر قدسي جاي خود را به عقل گرايي (rationalism) دهد. به تعبير وبر، پروسه افسون زدايي از جهان، فرايندي ناگزير براي همه جوامع است.14 اما بر خلاف اين تصور، انقلاب اسلامي بازگشتي بود به عنصر قدسي و نشان داد كه جوامع نه تنها در مسير سكولار شدن گام نمي نهند، بلكه حتي آنان كه به تعبيري در ابتدا سكولار بودند، در وهله اي ديگر به امر قدسي باز مي گردند. از اين رو، در مقولات مربوط به جامعه شناسي دين، فصل جديدي به مقوله «سكولاريزيشن» افزوده شد، و مكرر از انقلاب اسلامي به عنوان يك شاخص و سمبل حركتي در بازگشت به امر قدسي ياد مي شود كه يك دولت ديني و حتي فقهي را در ايران، در عصر عرفي شدن جهان، پايه ريزي كرده است.15

انديشمندان متعددي نيز به اين نكته پي بردند كه انقلاب اسلامي را نمي توان مؤيد قوانين و صيرورت اجتماعي دانست كه سرآمدان جامعه شناسي پيش از اين بدان معتقد بودند. گيدنز، جامعه شناس مشهور انگليسي، در فصلي از كتاب خود با عنوان «پديده نوزايي ديني» مي نويسد: «در گذشته سه غول فكري جامعه شناسي يعني ماركس، دوركيم و ماكس وبر با كم و بيش اختلافاتي فرآيندِ عمومي جهاني را به سمت سكولاريزاسيون و به حاشيه رفتن دين مي ديدند، ولي از آغاز دهه هشتاد و با انقلاب اسلامي ايران شاهد تحقق عكس اين قضيه هستيم; يعني فرآيندِ عمومي جهان روند معكوسي را آغاز و به سمت ديني شدن پيش مي رود.»16

كلر برير خبرنگار روزنامه ليبراسيون در ايران و از مؤلفان كتاب ايران; انقلاب براي خدا، كه در سال 1979 به چاپ رسيد، نيز مي گويد: «واكنشي كه اغلب در مورد ايران شنيده ام اين است كه آن را نمي فهميم. وقتي جنبشي را انقلاب مي خوانند برداشت مردم در غرب و از جمله خود ما نوعي پيشرفت و ترقي است; يعني دگرگوني در راستاي پيشرفت و ترقي. همه اين ها با پديده مذهبي زير سؤال مي رود. در واقع، موج اعتراض هاي مذهبي براي مبارزه و مخالفت با شاه به انگاره هايي استناد مي كند كه به سيزده سده پيش باز مي گردند و در عين حال، خواسته هايي در زمينه عدالت اجتماعي و غيره را مطرح مي كند كه به نظر مي رسد در راستاي انديشه يا كنش ترقي خواهانه حركت مي كنند.»17

آري، در تفكر غربي «اين معجزه است كه يك انقلاب مكتبي و الهي بتواند در جهان امروز اين طور تحقق پيدا كرده و در جهت استقرار عدالت به پيش برود. اين انقلاب بدون شك از جانب خداوند حمايت مي شود.»18

 

نقش رهبري روحاني

انقلاب براي خدا و رجوع به آموزه هاي 1400 سال پيش، اموري نيستند كه قابل فهم و درك براي انسان مدرن باشند. امام خميني(قدس سره) در اوج ناباوري تحليل گران بين المللي «با عقايد مذهبي كه غرب آن ها را كهنه و قرون وسطايي مي دانست جهان را تكان داد»19 غرب هرگز نفهميد كه چرا شاه سقوط كرد و چرا يك روحاني توانست كشوري را در تب انقلاب بيفكند.20 در واقع، دين در منظر ايراني در انقلاب 57 بر خلاف تصور ماركس «افيون ملت ها» نبود. چنانچه  فوكو به انديشمندان غربي هشدار مي دهد: آيا مي دانيد كه اين روزها چه عبارتي بيش از هر چيز براي ايراني ها خنده آور و به نظرشان از هر حرفي ابلهانه تر، خُشك تر و غربي تر است؟ «دين ترياك توده هاست.»21

ظهور امام خميني(قدس سره) وجدان هاي غربي را تكان داد. غربيان فكر نمي كردند كه از يك نهاد علمي ـ سنّتي كه به گمان آن ها يكي از نهادهاي جمود و فرورفتن در فضاهاي علمي و روحي است، مردي بيرون بيايد كه انقلابي بزرگ را رهبري كند، دولتي هم آهنگ با زمانه تأسيس كند و غرب را نه تنها محكوم سازد، بلكه با آن از موضع كسي سخن بگويد كه رسالتي جهاني را براي همگان به ارمغان آورده است.22

 

اراده عمومي

اساساً مردم در حوزه علوم انساني و اجتماعي يكي از اساسي ترين مؤلفه ها و شاخص هاي مطالعه و تحليل محسوب مي شوند و از آن رو كه در انقلاب اسلامي ايران گونه متفاوتي از مردم با خواسته ها و آرمان هاي متمايزتري از آنچه تا آن زمان تاريخ به خود ديده بود، حضور يافتند، رخنه هاي بزرگي در دستاوردهاي اين علوم پديد آمد. جامعه شناسان، روان شناسان، انديشمندان سياسي و تحليل گران تحولات اجتماعي، ابعاد متفاوتي را در تحولات 57 ايران مورد مطالعه قرار دادند كه در جوامع پيشين مشاهده نكرده بودند. وحدت و خواستي كه ناگهان بر پايه آموزه هاي مذهبي در تاريخ ملت ايران پديد آمد چيزي نبود كه به آساني بتوان آن را با ابزارهاي سياسي ـ اجتماعي امروز تحقق بخشيد و در مفاهيم و ساختارهاي علوم انساني و اجتماعي موجود تحليل كرد و مورد مطالعه قرارداد. اراده جمعي و بسيج فراگير مردمي آنچنان كه در ظهور انقلاب اسلامي و ادامه آن تحقق پيدا كرد، با هيچ يك از ابزارهاي سياسي و اجتماعي امروز شكل نمي گيرد.

فوكو در اثري با عنوان ايراني ها چه رؤيايي در سر دارند؟ به درستي در اين باره مي نويسد: «امروز اين احساسات براي ساقط كردن حكومت ها كافي نيست. بايد سلاح و ستاد و سازمان و آمادگي داشت. در رويدادهاي ايران چيزي هست كه مايه تشويش ناظران امروزي است; چيزي كه نه در چين مي توان يافت، نه در ويتنام، نه در كوبا; موج عظيمي است بدون ابزار نظامي، بدون پيشگام، بدون حزب. رويدادهاي ايران از نوع جنبش هاي 1968 هم نيست; چون اين مردان و زناني كه با سربند و گل تظاهرات مي كنند يك هدف سياسي آني دارند; آماج حمله ايشان شاه و رژيم اوست، و به راستي هم اين روزها دارند آن را برمي اندازند.»23

جان فورن، دانشيار جامعه شناسي دانشگاه كاليفرنيا كه در زمينه نظريه هاي انقلاب، بخصوص انقلاب اسلامي ايران آثار مهمي را پديد آورده، مي نويسد: «شكل گيري و نطفه بندي و چگونگي استمرار و حضور مردم و به ويژه نقش استثنايي روحانيت و در رأس آن ها رهبري، براي نظريه پردازان و محققان علوم اجتماعي، بخصوص انقلاب شناسان و انديشمندان علوم سياسي ـ اجتماعي، چون موضوعي جديد است، نتوانسته اند به زوايا و فلسفه وجودي آن دقيقاً دست يابند.»24

با وقوع انقلاب اسلامي، براي اولين بار مفهوم «اراده جمعي» كه همواره يك آرمانواسطوره اي سياسي محسوب مي شد عينيت يافت.

فوكو در گفتوگويي تحت عنوان «ايران روح يك جهان بي روح» (متن انگليسي)25 با لموند (11 مه 1979) در اين باره مي گويد: «يكي از چيزهاي سرشت نماي اين رويداد انقلابي اين واقعيت است كه اين رويداد انقلابي اراده اي مطلقاً جمعي را نمايان مي كند، و كمتر مردمي در تاريخ چنين فرصت و اقبالي داشته اند. اراده جمعي اسطوره اي سياسي است كه حقوق دانان يا فيلسوفان تلاش مي كنند به كمك آن نهادها و غيره را تحليل يا توجيه كنند. اراده جمعي يك ابزار نظري است. «اراده جمعي» را هرگز كسي نديده است و خود من فكر مي كردم كه اراده جمعي مثل خدا و يا روح است و هرگز كسي نمي تواند با آن روبه رو شود. نمي دانم با من موافقيد يا نه، امّا ما در تهران و سراسر ايران با اراده جمعي يك ملت برخورد كرده ايم و خب بايد به آن احترام بگذاريم; چون چنين چيزي هميشه روي نمي دهد... اين اراده جمعي كه در نظريه هاي ما همواره اراده اي كلي است در ايران هدفي كاملا روشن و معين را براي خود تعيين كرده و بدين گونه در تاريخ ظهور كرده است.»26

خبرنگاران روزنامه ليبراسيون نيز با شگفتي تمام اراده جمعي و خواست سياسي را در ايران اين گونه توصيف مي كنند: «در مورد اراده جمعي آنچه مرا شگفت زده كرده ـ ايران، هم مرا مجذوب كرده بود و هم گاهي نسبتاً نگران و آشفته ـ اين بود كه براي مثال، دانشجويان مي گفتند: "ما همگي يكسانيم، ما همگي يكي هستيم، همگي پيرو قرآنيم، همگي مسلمانيم، تفاوتي ميان ما نيست و اين را بنويسيد كه ما همگي يكسانيم." با اين حال، به خوبي مي دانيم كه تفاوت هايي وجود داشت... نكته شگفت انگيز براي من قيام همه مردم است. بر واژه "همه" تأكيد مي كنم و اگر براي مثال، تظاهرات روز عاشورا (پاورقي) را در نظر بگيري مي بيني كه غير از كودكان خردسال و معلولان و سالمندان و بخشي از زنان كه در خانه ماندند تمام تهران در خيابان ها بودند و فرياد مي زدند "مرگ بر شاه"...»27

تبيين هاي علوم انساني شكل گرفته در فضاي اومانيستي غرب بيانگر آنند كه انسان ها، بخصوص پس از عصرنوزايي به بلوغ عقلي رسيده اند كه ديگر با آموزه هاي كهن، اراده حداقلي را هم شكل نمي دهند چه رسد به اينكه بر اساس آن آموزه ها يك اسطوره تاريخي را به نام اراده جمعي تحقق بخشند. انسان منظور شده در اين تبيين ها، انساني عاقل است كه بر اساس عقلانيت ابزاري، وسايل را تنها بر اساس معيار سودآوري شان در دستيابي به هدف مي سنجد و فارغ از هر دغدغه و معيار ارزشي ديگر، هر آنچه وي را در دستيابي به هدف مدد رساند، مطلوب وي است و هر رفتاري كه در چهارچوب اين منطق، سودآور نباشد، رفتار غيرعقلاني به حساب مي آيد. براي اين انسان، هدف نيز تأمين لذت و كسب منافع مادي در پهنه زماني يك عمر يا دستيابي به سعادت و رفاه در قلمرو حيات دنيايي است. انسان معقول مورد اشاره در حيات جمعي خود نيز تنها يك راه فراروي خود دارد: مسير توسعه به سبك غرب، كه تحت عنوان «نوسازي» معرفي شده است. بر اين اساس، انسان ها در تكاپوي فردي خود، سعادت اين جهان را از طريق كنش عقلاني معطوف به هدف تعقيب مي كنند و مجموعه اين كنش ها نيز در فرايند مسيري كه «مدرنيسم» نام گرفته و بر بنيادهاي انديشه ليبرال و راهكار دموكراسي، بنا شده تدبير مي شوند. از اين رو، كساني كه در صدد برآمده اند تا در چارچوب مفاهيم و دسته بندي هاي اين علوم انقلاب اسلامي را فهم كنند بر دو دسته اند:

1. گروهي كه حركت ايرانيان در حوادث انقلاب اسلامي را عقلاني دانسته اند و براي آن انگيزه كسب منافع و دستيابي به امتيازات را مفروض گرفته اند و به سهم خود كوشيده اند تا اين اهداف و انتظارات را در عمل كنشگران استنباط و استخراج كنند.

2. صاحب نظراني كه نتوانسته اند چنين منفعت طلبي هايي را در رفتار كنشگران استخراج نمايند و به ناچار اصل كنش را غير عقلايي محسوب كرده و كوشيده اند وقوع انقلاب را در پناه انواع غير عقلاني كنش، همچون كنش سنتي يا عاطفي، تحليل كنند.

به عنوان مثال، كساني كه خواسته اند وقوع انقلاب را بر اساس نقش بازاريان تحليل كنند، كوشيده اند تا نشان دهند كدام سياست هاي رژيم شاه، منافع آنان را به خطر انداخته است تا مخالفت هاي آنان با رژيم توجيه عقلاني داشته باشد. بسياري نيز با اتكا به «نظريه آنومي» دوركيم و شرايطي كه به واسطه آن، توده ها مستعد واكنش احساسي نسبت به پيام هاي رهبران هستند به توجيه انقلاب اسلامي پرداخته اند. آنان در اين نحوه تحليل، كه اغلب با به كارگيري ايده رهبري كاريزما در نظام انديشه اي ماكس وبر نيز همراه است، كوشيده اند تا رخداد انقلاب اسلامي را به عنوان كنشي احساسي تحت رهبري شخصيت كاريزماي امام خميني(قدس سره) تبيين كنند. فرض بنيادين اين گونه تحليل ها، فقدان نهادهاي مدني، ناكارآمدي يا ضعف روابط بوروكراتيك و عقلاني در نظام اجتماعي رژيم شاه است و به همين دليل، تحولات و تغييرات مورد نياز نتوانسته است از طريق مجاري بوروكراتيك و به نحو معقولي محقق شود و بروز انقلاب اسلامي، پيامد اين وضعيت است. از اين رو، انقلاب، ماهيتاً برآمده از واكنش جامعه، خارج از روش منطقي تفسير مي شود.28

سرّ اين نافهمي ها و تحليل هاي غلط در اين نيست كه اين حركت به طور كلي غير قابل فهم است، بلكه همان گونه كه اين انقلاب چارچوب هاي رايج تحليل را به چالش كشيد، خود نيز در محدوده آن ها قابل فهم نيست و مفاهيم و ساختارهاي متناسب خويش را مي طلبد.

فوكو به درستي به تمايز ايراني ها در اين عصر با تفكر غالب سياسي ـ اجتماعي حاكم بر جهان پي برده، مي گويد: «من قبول دارم كه از قرن هجدهم به بعد هر تحول اجتماعي اتفاق افتاده بسط مدرنيته بوده، اما انقلاب ايران تنها حركت اجتماعي است كه در برابر مدرنيته قرار دارد.»29

«پيرامون اين "خواست سياسي" دو پرسش ديگر هم هست كه توجه مرا بيشتر جلب مي كند. يكي از اين دو پرسش به ايران و سرنوشت يگانه آن مربوط مي شود...اين "خواست سياسي" را بايد نشانه آشتي دانست، يا چيزي متناقض، يا آستانه امري نو؟ پرسش دوم بر سر اين گوشه كوچك جهان است كه زمين و زير زمين آن ميدان بازي استراتژي هاي جهاني است. براي مردمي كه روي اين خاك زندگي مي كنند جستوجوي چيزي كه ما غربي ها امكان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ مسيحيت از دست داده ايم چه معني دارد: جستوجوي معنويت سياسي؟»30

جمع بندي: يكي از استادان علوم سياسي آمريكا مي گويد: انقلاب اسلامي پيچيده و اسرارآميز مي نمايد; مساوات طلب است، اما در عين حال، سوسياليست يا دموكراتيك نيست. راديكال است، اما سنتي نيز به نظر نمي رسد. بيگانه گريز است، اما به ندرت انزواگراست. و نمايانگر انقلاب هاي فرانسه، روسيه و يا تجربه آمريكا نيست. نظريه هاي علوم اجتماعي راجع به نوسازي، خواه ماركسيسم، خواه ملهم از سرمايه داري ليبرال نتوانستند وقوع آن را پيش بيني كنند. و هنوز توضيح قانع كننده اي براي آن ارائه نكرده اند; تنها در دل تاريخ اسلام كه با قيام هاي زاهدانه در هر عصري مشحون است، مي توان معنايي براي اين جنبش عظيم كه جهان اسلام را درنورديد پيدا كرد. برنارد لوئيس مي نويسد: «با پيشينه انديشه ها و اقدامات انقلاب اسلامي (از طريق) يادها و نمادهاست كه انقلاب اسلامي بايد مورد مطالعه قرار گيرد و تنها در اين صورت است كه احتمال درك آن وجود دارد.» بررسي اين گونه پديده ها ما را با معماي بزرگ شرق شناسان روبه رو مي كند ]و آن اين [كه تلاش ما به منظور درك شرق به ما آموخته است كه شرق فراتر از حد درك ماست و جز براي گروهي منتخب از متخصصان در نظر بقيه عجيب و غيرمتعارف مي نمايد و در ديدگاه بعضي ديگر غيرعقلايي، غيرقابل درك، خطرناك و يا وامانده مي آيد. با اين حال، يك بار ديگر متوجه مي شويم كه «خود» و «آن ها» را به دو دسته تقسيم كرده ايم و در اين تقسيم بندي «عقلايي بودن» ما بر آن ها مي چربد و «آن ها» در «چنبره كيشي» كه ما قادر به درك آن نيستيم و با معياري كه غير از معيار ما تنظيم شده، اسيرند. و كمتر از تراز انسان كامل به نظر مي رسند. لذا هيچ گريزي از نگرش شرق شناسانه و قوم مداري نيست. چاره اي نداريم جز آنكه اسلام را از تنها منظري كه در اختيار داريم، يعني منظر خودمان، مورد تفسير قرار دهيم. آنچه بايد مورد تفحّص قرار گيرد اين است كه آيا هيچ عنصر تجربي غربگرايانه اي وجود ندارد كه بتواند بينشي عميق تر از انقلاب اسلامي را امكان پذير ساخته، دلايل موفقيت آن در ايران، تهديد ديگر رژيم ها در جهان اسلام و تقويت اعتراض فلسطيني ها در ساحل غربي و غزه را توضيح دهد؟ آيا علوم اجتماعي قادر نيست چشم اندازي تطبيقي در اختيار قرار دهد كه از طريق آن بتوان به مطالعه قضاياي اين كشورها و جنبش هاي غيرمتعارف كه اهداف آنان با انتظارات ليبرال يا ماركسيستي مطابقت ندارد، پرداخت؟31 آري، به راستي اين سخن عالَمي است كه بسيار با عالَم ايراني ـ اسلامي ما فاصله دارد و اين عالَم درصدد است تنها با شرق شناسي اين فاصله را به حداقل رساند. اما ديگر زمان آن به سر آمده كه غرب بخواهد ما را به خودمان بشناساند، بلكه اين غرب است كه بايد انقلاب اسلامي و شرق را حقيقتاً بشناسد و راهي براي اين شناخت ندارد جز اينكه مفاهيمي را به كار ببرد كه از انديشه و عالَم ايراني ـ اسلامي برخاسته باشد.

 

مؤلفه ها و شاخص هاي متعارض با نظريه هاي انقلاب

ويژگي هايي را مي توان برشمرد كه بيشتر در تعارض با برخي نظريه هاي انقلاب ـ كه تا زمان وقوع انقلاب اسلامي مطرح شده بودند ـ هستند. در ادامه، در ضمن بررسي نظريه هاي متأثر از انقلاب اسلامي، بدان ها خواهيم پرداخت.

پيشينه نظريه پردازي درباره انقلاب را تا زمان ارسطو32مي توان امتداد داد، اما قرن بيستم چه از نظر تعداد انقلاب هايي كه در آن اتفاق افتاده و چه از نظر تعدد نظريه هاي انقلاب كه از سوي انديشمندان علوم اجتماعي مطرح شده اند، در مقايسه با قرون پيشين كاملا ممتاز است. در زمينه انواع نظريه هاي انقلاب، در قرن بيستم تقسيم بندي هاي متفاوتي ارائه شده است.33 براي مثال جك گلدستون تلاش هايي را كه براي توضيح ماهيت و ريشه انقلاب ها انجام گرفته، در سه نسل متفاوت جاي داده است:

نسل اول، مطالعات نظريه پردازان انقلاب و دانشمندان علوم اجتماعي را طي سال هاي 1900ـ1940 ميلادي شامل مي شود. اين دسته از مطالعات كه تحت عنوان «تاريخ طبيعي انقلاب ها» مطرحند، بيشتر تلاش كرده اند الگوي واقعي را كه در فرايند تحول انقلابي روي مي دهد «توصيف» كنند. تحليل هاي نويسندگان اين دوره در كنار فقدان شالوده اي نظري، ادعاي مشخص و صريحي را در زمينه علت و نيز زمان به وجودآمدن وضعيت انقلابي مطرح نمي كردند و در خصوص علل انقلاب عموماً مجموعه اي پراكنده و التقاطي را از عوامل گوناگون، بدون اينكه آن ها را در چارچوب نظري مشخصي قرار دهند ذكر مي كردند. لوبون، الوود، سوروكين، ليفورد ادواردز، جرج پيتي و كرين برينتون، از جمله مهم ترين نظريه پردازان نسل اول به شمار مي روند.

نسل دوم نظريه پردازان انقلاب كه تقريباً بين سال هاي 1940ـ 1975 ميلادي ظهور كرده اند، از توصيف صرف فرايند انقلاب فراتر رفته و تلاش كرده اند توضيح دهند كه چرا و چه زمان انقلاب روي مي دهد. نويسندگان اين دوره نظريه هاي مختلف روان شناسي، جامعه شناسي و علم سياست را براي تبيين انقلاب ها به كار بردند. آن ها تلاش كردند تا نظريه هاي مشخصي را در مورد علت و زمان بر آمدن وضعيت انقلابي به دست دهند. تحليل هاي مبتني بر نظريه هاي روان شناختي (ناكامي ـ پرخاش خويي)، تحليل هاي مبتني بر نظريه هاي جامعه شناختي (ساختاري ـ كاركردي) و تحليل هاي مبتني بر علم سياست (نظريه تكثرگرا و منازعه گروه هاي ذي نفع) از جمله اين تحليل ها هستند. ديدگاه هاي گار، اسملسر، چالمرز جانسون، جيمز ديويس، ساموئل هانتينگتون و چالز تيلي در چارچوب نسل دوم نظريات انقلاب جاي مي گيرند.

نسل سوم كه از دهه 1970 به بعد مطرح شدند، بيشتر ساخت گرا هستند و نقطه تمركز تحليل خود را بر فشارهاي بين المللي، جامعه دهقاني، نيروهاي نظامي و رفتار نخبگان قرار داده اند. رهيافت عمومي در تحليل هاي اين نويسندگان، از دو جهت با نظريه پردازان پيشين متفاوت است: اول آنكه كاملا بر پايه شواهد تاريخي بنا شده اند; دوم آنكه نظريه پردازان نسل سوم، كلي نگرتر هستند; بدين معنا كه علاوه بر بررسي علل بروز انقلاب هاي اجتماعي، در پي تبيين برون دادهاي گوناگون انقلاب ها نيز مي باشند. آيزنشتات، پايژ، تريمبرگر و اسكاچپل از مهم ترين نظريه پردازان اين نسل هستند.34

از بعد تاريخي، نظريه پردازي هاي اين سه نسل از نظريه پردازان، پيش از شكل گيري انقلاب ايران صورت گرفته است. در نتيجه، به دليل تقدم تاريخي، در نظريه سازي هاي خود، به مورد انقلاب اسلامي توجه نداشته اند. با شكل گيري انقلاب ايران، اين نظريه ها تلاش كردند انقلاب ايران را توضيح دهند. در اين عرصه جديد براي آزمون نظريات، برخي از آن ها به طور كلي نفي شدند (نظريه كارل ماركس)، برخي تا حدودي در توضيح انقلاب ايران موفق شدند (نظريه هاي هانتينگتون و ديويس) و برخي ديگر، با توجه به ويژگي هاي انقلاب ايران، در ساختار نظري خود، تجديدنظر كردند (نظريه اسكاچپل).35

به تعبير جان فورن، با جرح و تعديلي كه انقلاب ايران در نظريات انقلاب ايجاد كرد موضوع نظريه هاي انقلاب در دهه 1980 به اين صورت درآمد: «آيا انقلاب ايران را بايد به عنوان يك مورد منحصر به فرد، خلاف ساير انقلاب ها مورد بررسي قرار داد و يا اينكه علت انقلاب ها را بايد در پرتو شواهد ايران مجدداً مورد مداقّه قرار داد؟»36

از بررسي مجموعه نظريه هايي كه پيش از وقوع انقلاب اسلامي ايران در خصوص تبيين انقلاب مطرح بودند و نيز تحليل هاي متنوع و متفاوتي كه پس از وقوع انقلاب ايران در مورد علت شكل گيري آن مطرح شدند، مي توان تأثيرات انقلاب اسلامي را بر نظريه هاي انقلاب، در چهار عنوان كلي ذيل بيان كرد:

 

1. تعديل نظريات ساختاري انقلاب

تا پيش از پيدايش انقلاب اسلامي، عمده نظريه پردازان انقلاب در عرصه جامعه شناسي سياسي گرايش هاي ساختارگرايانه داشتند. اين نظريه پردازان، معمولا با بررسي نمونه هاي متنوعي از انقلاب ها، همچون انقلاب فرانسه، روسيه، چين، و نيز انقلاب هاي ضداستعماري قرن بيستم، همچون انقلاب هاي كشورهاي پيراموني، سعي داشتند تا با انتزاع وجوه مشترك اين انقلاب ها و تعميم آن ها، به يك نظريه همه شمولي دست يابند كه در پرتو آن بتوان هر انقلاب جديدي را كه در جهان رخ مي دهد، تبيين نمود و يا حتي وقوع آن را از قبل پيش بيني كرد.37

در نظريه ساخت گرايي به گرايش هاي مختلفي برمي خوريم كه گرچه همگي در اصول با يكديگر مشتركند، اما هر كدام بر وجهه اي از ساخت اجتماعي، سياسي و يا اقتصادي تأكيد بيشتري ميورزند. رئوس اين گرايش ها را مي توان موارد زير دانست:

الف. دسته اي كه ساخت دولت و رابطه آن با ساخت اجتماعي و طبقات را مبناي تبيين خود قرار مي دهند. كساني مثل ايزن اشتات، تريمبرگر و اسكاچپل از اين دسته اند. آثار اين گروه، عمدتاً در دهه 1970 به بعد نگارش يافته است.

ب. تأكيد بر ساخت روابط بين الملل: براي اين دسته، مؤلفه هاي روابط بين الملل از اهميت ويژه اي برخوردارند و در تبيين انقلاب ها به آن ها اهميت مي دهند. پرسشي كه در وهله اول اين افراد خود را در تبيين هر انقلابي با آن مواجه مي يابند اين است: جامعه انقلابي، پيش از انقلاب، تحت كدام فشارهاي جهاني است و اصولا اين فشارها از سوي كدام جبهه بر آن وارد مي آيد؟ كساني همچون گلدفرانك، پيج، والستون و هرماسي از اين گروهند.

ج. از آن رو كه انقلاب هاي كلاسيكي (كه توجه نظريه پردازان را به خود جلب كرده; مثل انقلاب فرانسه، شوروي، چين، و حتي به تعبيري، انقلاب انگلستان) در ساخت جوامع دهقاني رخ داده اند، اين دسته مميزه دهقاني بودن را مهم ترين عامل انقلاب معرفي مي كنند. افرادي همچون برينگتون مور، (در كتاب ريشه هاي اجتماعي ديكتاتوري و دموكراسيولف، ميگدال، پاپكين و پيج به اين گرايش تعلّق دارند.38

مشهورترين اثر اين رهيافت ساخت گرايانه توسط خانم اسكاچپل در كتابي به نام دولت ها و انقلاب اجتماعي (1972) نگاشته شده است. همچنين شايد بتوان گفت: تدا اسكاچپل، نماينده شهير نظريه ساخت گرايي در تبيين انقلاب هاست. در اينجا به طور خلاصه به برخي انديشه هاي او در اين زمينه اشاره مي كنيم و سپس به بررسي تأثيري كه نظريه او از انقلاب اسلامي پذيرفته است مي پردازيم.

تدا اسكاچپل در اين كتاب خود با تأكيد بر سه ويژگي مهم، رئوس انديشه ساخت گرايي را ترسيم مي نمايد و آنچه را كه در تبيين يك انقلاب مورد نياز مي باشد، برمي شمارد.

از ديدگاه وي، هر انقلابي بر مبناي سه عامل قابل تحليل است:

1. ساخت نظام بين المللي; 2. ساخت اقتدار; 3. ساخت دهقاني.

تدا اسكاچپل معتقد است كه انقلاب ها زماني به وقوع مي پيوندند كه دستگاه اداري و نظامي دولت به دليل فشارهاي بنيادي متعدد، فلج شده باشد. در وهله اول، يك دولت بايد در يك جامعه كشاورزي (agrarian buroucracy) با ويژگي هاي دروني و موقعيت نامساعد در عرصه بين المللي و نظام سرمايه داري جهاني قرار گيرد. اين كشور در رقابت با كشورهاي قوي تر و در چارچوب ساختار قدرت هاي نابرابر بين المللي و يا به علت تهديد به يك شكست نظامي، سعي در نوسازي خود مي كند. تنها راه اين كشور براي تأمين بودجه، تحت فشار قرار دادن طبقه زميندار براي كسب درآمد مورد احتياج مي باشد و از آن رو كه تسليم شدن آن هابه سهولت صورت نمي گيرد و اين امر بستگي به عوامل زيادي دارد، چنين شرايطي زمينه مساعدي براي نزاع بين دولت و طبقه زميندار فراهم مي سازد. اين مبازه به دو شكل مي تواند به انجام برسد: يا دولت تحت چنين فشارهايي به سازماندهي مجدد جامعه و اقتصاد روي مي آورد و يا با شكل گيري دولت جديدي كه قادر به سازماندهي مجدد ساختار اجتماعي و اقتصادي مي باشد فرو مي پاشد. مورد اول هنگامي به وقوع مي پيوندد كه افراد رده بالا و متوسط نظام و دولت از طبقه زميندار نباشند. به واسطه استقلال رهبري از طبقه زميندار، سامان دهي مجدد ساختار سياسي و روابط طبقاتي و اتخاذ تصميماتي درباره نوسازي مي تواند بدون از هم پاشيدگي دولت ميسّر گردد. به نظر اسكاچپل، مورد دوم وقتي به وقوع مي پيوندد كه دولت و ارتش، به ويژه مقامات متوسط و بالاي آن ها از ملّاكان باشند. در چنين مواردي دولت به آساني قادر به تصميم گيري درباره روند نوسازي نيست و حتي در صورت اتخاذ چنين تصميمي، به دليل اكراه و خودداري نظاميان در از بين بردن طبقه اي كه كادر رهبري ارتش و دولت از آن برخاسته اند، قادر به اجراي آن نخواهد بود. اسكاچپل معتقد است كه چنين شرايطي باعث فروپاشي نظامي و اداري مي گردد و اين امر راه را براي شورش هاي دهقاني هموار مي سازد.

وي معتقد است اگر چه زوال قدرت دولت براي وقوع هر انقلابي ضروري است، اما كافي نيست. وجود شورش هاي انقلابي دهقاني و مشاركت نخبگان حاشيه اي در بسيج انقلابي نيز از عوامل مهم براي موفقيت يك انقلاب اجتماعي هستند. در واقع، موقعيت هاي انقلابي هنگامي ايجاد مي شوند كه دولت هاي واقع در جوامع كشاورزي از يك سو با فشارها و كشمكش هاي بين المللي روبه رو شده باشند و از سوي ديگر، قابليت تحصيل منابع كافي براي سرمايه گذاري براي مقابله با فشارهاي خارجي را از دست بدهند. اين شرايط دولت را فلج مي كند و فرصت مناسبي را براي دهقانان مستعد شورش فراهم مي نمايد. نخبگان حاشيه اي شورش هاي دهقاني را عليه رژيم پيشين سازماندهي كرده و با فروپاشي آن نظم جديدي را بنيان مي نهند.

انقلاب اسلامي ايران، زمينه اي شد براي بازبيني اين نظريه توسط خانم اسكاچپل. او مي گويد: «به راه افتادن انقلاب ايران بين سال هاي 1977ـ1979، موجب تعجب ناگهاني ناظران خارجي... گرديد. همه ما با علاقه و شايد بهت زدگي تحقق وقايع جاري را مشاهده كرده ايم. تعدادي از ما به سوي تفحص در مورد واقعيات اجتماعي ـ سياسي ايران در وراي اين رخدادها سوق داده شديم. براي من چنين تحقيقي غيرقابل اجتناب بود. بيش از همه به خاطر اينكه انقلاب ايران از جنبه هاي مختلف غير عادي اش مرا تحت تأثير قرار داده است. اين انقلاب مطمئناً شرايط يك انقلاب اجتماعي را دارا مي باشد. مع الوصف وقوع آن به ويژه در جهت وقايعي كه منجر به سقوط شاه شدند انتطارات مربوط به علل انقلاب ها را كه من قبلا در تحقيق تطبيقي ـ تاريخي ام در مورد انقلاب هاي فرانسه، روسيه و چين تكامل و توسعه بخشيده ام زير سؤال برد.»39

توجه به انقلاب اسلامي و بررسي مؤلّفه هاي موجود در آن، او را به اين نتيجه هدايت كرد كه عوامل موجود در اين انقلاب هر يك به نوبه خود، يك ناهنجاري براي نظريه او به حساب مي آيند. اين عوامل چندگانه عبارتند از:

1. چرا ساخت دولت در ايران با سرعتي باور نكردني فرو پاشيد و نظام گسترده بوروكراتيك و ارتشي قدرتمند با هم پيمانان و پشتيبانان بين المللي، بدون بروز يك بحران مالي در هم ريخت؟ ماهيت رژيم شاه و موقعيت اين رژيم در جامعه ايران و نيز جايگاهش در جامعه بين المللي، نظريه او را در رابطه با ساختار جوامع مستعد انقلاب به چالش كشيد. همان گونه كه گذشت، اسكاچپل معتقد بود انقلاب هاي اجتماعي، صرفاً در جوامع ديوان سالار ـ كشاورزي اتفاق مي افتد. اما وي در مقاله اخير خود (حكومت تحصيل دار) دولت هاي تحصيل دار را نيز به جوامع ديوان سالار ـ كشاورز، به عنوان رژيم هايي كه در مقابل شورش هاي اجتماعي آسيب پذير و مستعد انقلاب اجتماعي هستند، اضافه كرد.

2. ساخت سياسي نظام شاهنشاهي، تحت هيچ گونه فشار بين المللي نبود. شرايط و اوضاع جهاني همه با او همسو و هم صدا بودند. با اين همه، نتوانست در مقابل حركت انقلابي مردم تاب آورد. اگر چه عوامل بين المللي در وقوع انقلاب نقش مهمي داشتند، اما اهميت آن ها با نظر اسكاچپل متفاوت است.

3. انقلاب ايران توسط دهقانان به پيش برده نشد، در حالي كه در نظريات ساختارگرا اين دهقانان ستم ديده و بي زمين هستند كه محمل مادي انقلاب اند. نقش اساسي طبقات متوسط شهري و نيز مراكز عمده شهري در شكل دهي به مخالفت ها عليه رژيم شاه، اسكاچپل را واداشت تا در نظريه اش (شورش و طغيان وسيع طبقات پايين جامعه، به ويژه روستاييان و كشاورزان) تجديدنظر كند. وي مي گويد: «در انقلاب ايران اجتماعات روستايي و دهقاني، پايه قيام مردمي را تشكيل نمي دادند، بلكه به جاي آن مخالفت عليه شاه، در مراكز عمده شهري متمركز بود.»40

4. از ديد ساختارگرايان، انقلاب ها «اتفاق مي افتند»، نه اينكه ساخته شوند. معماران انقلاب وجود خارجي ندارند و به افسانه شبيه ترند. انقلاب ها چون كودتا، جنگ هاي داخلي، ترورها و يا اغتشاش ها نيستند كه تاريخ شروع و خاتمه مشخصي داشته باشند و همه چيز از قبل در آن ها تدارك ديده شده باشد. انقلاب به اراده كسي اداره و ساخته نمي شود. اما گويي در انقلاب ايران نوعي «ساخته شدن» و «معماري» وجود دارد. عنصر رهبري، ايدئولوژي و نحوه بسيج توده اي، بسي عاقلانه و مطابق با روال و روند مشخصي به پيش مي رود. گويي رهبري انقلاب آن را گام به گام معماري مي كند و هندسه آن را ترسيم مي نمايد. انقلاب ايران اسكاچپل را مجبور كرد از موضع ساختاري و جبرگرايي خود در خصوص وقوع انقلاب هاي اجتماعي، تا حدّي عقب نشيني كند و برخي تجديدنظرها را در آن انجام دهد. وي در كتاب خود، بدون استثنا از تمام نظريه هايي كه پذيرفته اند انقلاب هاي آگاهانه، توسط نهضت هاي انقلابي متّكي به جنبش توده اي اجتماعي ساخته مي شوند، انتقاد مي كند و به جاي آن بر برداشتي ساختاري كه براي درك تاريخي نقطه تلاقي تلاش گروه ها با انگيزه ها و موقعيت هاي گوناگون ضروري است، تأكيد مي كند و آن اينكه: «انقلاب ها، ساخته نمي شوند; آن ها به وجود مي آيند.» اما در پرتو ويژگي هاي انقلاب اسلامي، اسكاچپل مي پذيرد كه انقلاب ايران، در چارچوب نظريه جبري او جاي نمي گيرد. او تصريح مي كند: «اگر در واقع بتوان گفت كه يك انقلاب در دنيا وجود داشته كه به طور عمدي و آگاهانه توسط يك نهضت اجتماعي توده اي ساخته شده است تا نظام پيشين را سرنگون سازد، به طور قطع، آن انقلاب، انقلاب ايران عليه شاه است... انقلاب آن ها (مردم ايران) صرفاً نيامد، بلكه به صورت آگاهانه و منطقي ساخته شد; علي الخصوص در مراحل اوليه آن; يعني سرنگون ساختن رژيم سياسي قبل.»41

باري، اين عوامل هر يك به منزله يك نابهنجاري نظريه او را تهديد مي كردند. از اين رو، اسكاچپل در سال 1982 در مقاله اي، با عنوان «حكومت تحصيل دار و اسلام شيعه در انقلاب ايران» كوشيد تا توانايي از دست رفته را به پيكر نظريه خود بازگرداند.

البته وي از اينكه در كتاب حكومت ها و انقلاب هاي اجتماعي به صراحت نتيجه بخش بودن يك نظريه كلي در مورد انقلاب ها را ـ كه در هر زمان و در هر مكان صادق باشد ـ رد كرده است به خود مي بالد. بدين روي، وي هرگز در اين موقعيت دشوار قرار نگرفت كه مجبور باشد انقلاب ايران را درست مثل انقلاب هاي انجام شده در فرانسه، روسيه و چين بداند.42 اما اعتراف مي كند كه «من در بخش نتيجه گيري هاي كتاب خود اشاره نموده بودم كه چارچوب تحليلي بنياني كتاب بايد در قبال انقلابات ديگر نيز صادق باشد.»43 از اين رو، «نبايد هيچ ترديدي در مورد خروج قابل ملاحظه فرايند وقوع انقلاب ايران از چارچوب علّي آنچه در آغاز انقلاب هاي فرانسه، روسيه و چين رخ داده بود به خود راه داد.»44

علاوه بر ساختارگرايي افرادي همچون اسكاچپل، ماركسيست ها نيز در ارتباط با نظريه هاي انقلاب