بازنگري ناقدانه نظام هاي آموزشي، پرورشي مغرب زمين با تكيه بر يافته هاي ژاك ماريتين1 و ريكاردو پترلا2

بازنگري ناقدانه نظام هاي آموزشي، پرورشي مغرب زمين

با تكيه بر يافته هاي ژاك ماريتين1 و ريكاردو پترلا2

دكتر عباسعلي شاملي

درآمد

آنچه پيش روي شماست، قلمي شده يكي از نشست هاي دوره اي علمي ـ پژوهشي گروه علوم تربيتي مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(قدس سره) است. در اين نشست، جناب آقاي دكتر عباسعلي شاملي استاديار گروه به ايراد سخن پرداختند. حاصل سخنان ايشان و پرسش و پاسخ هاي شركت كنندگان، جمع بندي و به صورت مقال  جالب و برانگيزاننده زير درآمد. آنچه مي خوانيد اين موضوع خواندني و چالش برانگيز است. شايد نقد، پيشنهاد و يا داوري شما بتواند اين گفتمان را پر رونق تر و جاذب تر كند. در اين نشست، محتواي دو مقابله زير، كه تا حدودي به هم شباهت و هم پوشي دارند، توصيف، تحليل و به بحث گروهي گذاشته شد. از آنجا كه سخنران اين نشست درصدد فشرده سازي محتواي اين دو مقاله بود، و گفت و شنودها پس از اين نشست قلمي شد، قلم و ادبيات اين چكيده قدري از متن هاي اصلي متفاوت است. رويكرد پژوهشي مقاله دوم سياسي ـ اجتماعي و اقتصادي است و نظام آموزش و پرورش مغرب زمين را با توجه به سلطه اصول تجارت نوين و معيارهاي بازارشناسي بازنگري و نقد كرده است. نوشتار نخست هم رويكردي آموزشي و پرورشي دارد و نويسنده آن با نگاه ناقدانه و از بالا، نظام آموزش و پرورش غرب را با نگاهي كلان بازنگري و نقادي مي كند.

برگردان كننده اين نوشتار هم مي كوشد با همين نگاه دو نظام آموزشي و پرورشي ايران و مغرب زمين را با هم بسنجد و تفاوت ها و شباهت هاي اين دو را برجسته كند.

توصيف كتاب شناختي دو مقاله

1. سيدحسين ميرلوحي (1378)، «هفت انتقاد به تعليم و تربيت جديد: تطبيق آموزش و پرورش ايران با ديدگاه ژاك ماريتين»، فصلنامه تعليم و تربيت (نشريه پژوهشكده تعليم و تربيت وزارت آموزش و پرورش، سال پانزدهم، شماره 2، شماره مسلسل 58، ويژه نامه آموزش و پرورش تطبيقي، قسمت اول، صفحه هاي 61 تا 91.

2. ريكاردو پترلا، (1382)، «پنج دام نظام آموزشي غرب»،3

ماهنامه سياحت غرب، مركز پژوهش هاي اسلامي صدا و سيما، سال اول، شماره دوم، صفحه هاي 21 تا 25.

دغدغه بزرگ ژاك ماريتين

آقاي ماريتين يك فيلسوف آموزش و پرورش معاصر فرانسوي است. در اين مقاله، وي كوشيده است با يك رويكرد ديني ـ مسيحي چالش هاي آموزش و پرورش نوين را برجسته كند. ماريتين در سير زندگي علمي خود پس از مدتي از وابستگي آغازينش به فلسفه هانري برگسون4 دست كشيد و به انديشه هاي توماس آكوييني قدّيس5 گرايش پيدا كرد. اين چرخش  به انديشه هاي او رنگ ديني ـ مسيحي كاتوليك داد و او را در برابر گرايش هاي محض فلسفي و يا رايج در دوران روشن فكري قرار داد. خود وي در كتاب ويژه اش زير عنوان از برگسون تا توماس آكوييني (كمبريج /1945) اين چرخش را توصيف و شاخص گذاري مي كند.

ماريتين در اروپا، به ويژه فرانسه و ايتاليا و آمريكا (آمريكا و كانادا) تجربه هاي فراوان آموزشي و پژوهشي داشت و نقدهاي خود را دستاورد انديشه و تجربه شخصي بودن در اين نظام ها مي داند.

هفت انتقاد ماريتين در يك نگاه كل نگرانه6

1. جايگزيني اهداف و ابزارها

در نظام هاي نوين آموزش و پرورش، اهداف اين نظام ها، به دليل توجه افراطي سياست گذاران به ابزارها كم رنگ شده و تحت الشعاع قرار گرفته اند. از اين رو، هدف گذاري هاي آموزشي و پرورشي دچار روزمرّگي و سطحي انگاري شده اند.

در نگاه كارشناسان جديد آموزش و پرورش، وسيله ها آن قدر خوبوكيفي اندكه خود هدف شده اند. كيفي سازي ابزارها و تكنولوژي آموزش و پرورش جايگزين هدف شناسي و هدف گذاري شده است.

2. نقش مبالغه آميز و گمراه كننده علم در شناخت انسان

اگر هدف تربيت، در نظام هاي آموزشي و پرورشي انسان شدن انسان است، پيش از هر چيز بايد دريافت كه:

انسان چيست، راه شناخت انسان كدام است و از ميان علم يا دين و فلسفه كدام يك مي تواند شناخت كامل تر و درست تري به دست دهد؟ از اين بالاتر، امروزه اين پرسش به گونه اي جدّي مطرح است كه آيا رويكرد همگرايانه برآمده از سه قلمرو بالا خواهد توانست ترسيم كامل تر و درست تري به دست دهد؟!

از نگاه ماريتين علم در وضعيت كنوني از به دست دادن چهره كامل و درست انسان شناختي ناتوان است; زيرا در رويكرد علمي انسان شناسي، از يك سو، انسان هم رديف پديدارها و زير نفوذ متغيرهاي گوناگون به وجود آمده اند و از سوي ديگر، تنها ويژگي هاي قابل مشاهده و اندازه گيري انسان مهم و قابل جمع آوري تلقّي مي شود. در نتيجه، رويكرد علم، رويكردي پديدارشناختي است. در حالي كه، وجود يا ذات انسان مورد بي توجهي قرار مي گيرد. نگاه هستي شناختي كنار گذاشته مي شود و سرانجام، حقيقت غايي نفي مي شود. از اين رو، آموزش و پرورش براي هدف گذاري نيازمند يك فلسفه درون ديني يا برون ديني درباره انسان است; فلسفه اي كه وجود انسان را كامل و درست شناخته و توصيف كند. پس علاوه بر نگاه علمي، نگاه ديني و فلسفي نيز در باب انسان شناسي مورد نياز است. در قلمرو انسان شناسي پژوهشگر به پرسش هاي زيادي برخورد مي كند كه با رويكرد علمي محض پاسخ نمي گيرد; چرا كه در تيررس اين رويكرد قرار ندارد.

بازنگري و عمق نگري اين نقد

با اينكه اين نقد آقاي ماريتين به جاي خود درست و بسيار كليدي و حساس است، اما ماريتين جايگزين روشني از انسان شناسي ديني و فلسفي به دست نمي دهد. از آنجا كه انسان شناسي بخشي از جهان بيني و فلسفه زندگي است، كه هر پژوهشگر براي خود بر مي گزيند، به احتمال زياد ما در اين قسمت در چالش جدي با او خواهيم بود. تصوير و توصيف انسان آرماني در دو رويكرد اسلامي و مسيحي در نقاطي باهم تلاقي و اصطكاك مي يابد. تبيين رابطه انسان با خدا، تبيين نظريه آفرينش در مورد انسان، آرمان گذاري و ترسيم ايده آل هاي انساني، دست مايه ها و داشته هاي نخستين و فطري و سطح تربيت پذيري از جمله اين نقاط افتراق است. اينها پرسش هاي دست نخورده اي است كه اگر باز شود، دو رويكرد اسلامي و مسيحي باهم رو در رو مي شوند.

3. تنازل تربيت و پرورش انساني به سطح پرورش و رام سازي (شرطي سازي) حيوانات (عمل گرايي افراطي)

انسان و حيوان، به رغم شباهت هاي اجتناب ناپذير و انكارنشدني، نقاط جدايي و افتراق مهمي دارند كه بايد مورد توجه قرار گيرند:

1. انسان، حيواني داراي عقل و در جستوجوي حقيقت است.

2. انسان، برگزيننده و داراي نظام ارزشي ويژه است.

3. انسان به زندگي خود معنا و تفسير ويژه مي دهد.

4. انسان در جستوجوي اهداف عالي است و به هدف هاي نخستين و يا مياني بسنده نمي كند. اما نگاه پراگماتيستي و عمل گرايانه سودمحور به انسان، اين هدف را به فراموشي مي سپارد. (آموزش و پرورش نوين در امر تربيت بيش از حد عمل گرا و سودگرا شده است.)

5. انسان ها در زندگي در جستوجوي سعادت اند اما حيوانات نه، پس چرا تعميم هاي افراطي انسان شناسي علمي به راحتي پذيرفته شده است؟!

4. جامعه گرايي افراطي

با آنكه اجتماعي سازي و يا هموار نمودن بستر جامعه پذيري يكي از مهم ترين اهداف آموزش و پرورش نوين است و اين هدف گيري گونه اي از چرخش و فاصله گيري از فردگرايي انتزاعي سده هاي ميانه است، اما افتادن افراطي در اين ورطه فرديت ها و شخصيت ها را به فراموشي سپرده است.

ماريتين مي گويد: براي تربيت شهروند خوب بايد كانون دروني فرد پرورش داده شود. اين پرورش بايد به شكل دهي سرچشمه خودآگاهي شخصي بينجامد. سرانجام، دستاورد نهايي اين فرايند رسيدن فرد به تعادل در دو زمينه ديگر دوستي و خوددوستي و تجربه استقلال در درون او باشد.

از اين رو، بايد بدانيم كه تربيت شهروند سازگار هدف دوم آموزش و پرورش است. هدف نخست، پرورش شخصيت انسان و كمك به فراگيري براي تعادل آفريني در ابعاد دروني وي و رسيدن به خود سامان يافته است.

5. مبالغه در ارزش گذاري براي عقل و دانش

با آنكه توجه به پرورش عقل خود از نقاط قوت آموزش و پرورش نوين است، اما عقل گرايي در ادبيات دانش نوين، به معناي آموزش و پرورش فراگيران براي دستيابي به مهارت ها و آموخته هاي علمي و فني است. عقل گرايي افراطي به معناي سياست گذاري براي دست يابي به تخصص هاي علمي و فني اگر افراطي شود، هدف نهايي آموزش و پرورش مي شود. در حالي كه، پرورش عقلاني بخشي از اين هدف است و هدف نهايي كمك به فراگيران براي انسان شدن است ـ آن هم پرورشي همه جانبه و فراگير. كمال انسان به پرورش و شكوفايي همه جانبه ظرفيت ها و قابليت هاي وي است.

گاهي تخصص گرايي چنان مورد توجه است كه هدف سياست گذاران از برنامه هاي آموزشي و پرورشي تربيت انسان به منظور ايجاد مهارت ها و توانش هاي فني است. با اين پيش فرض، گويي ما مي خواهيم انسان را مانند زنبور عسل شهروندي با مهارت، منظم و توان مند تربيت كنيم كه در حوزه خاصي به طور منظم و قابل پيش بيني توليدگر و سودآور باشد. آيا هدف از آموزش و پرورش نوين تربيت انسان هايي زنبورگونه است كه منظم و هماهنگ در كندوي زندگي، عسل رنگارنگ توليد كنند؟! يك متخصص و فرهيخته انساني بايد بتواند در حوزه بيرون از تخصص و مهارت خود هم حضور و مشاركت داشته باشد، به ويژه انسان ها در جامعه هاي كنوني بايد در قلمرو سياست مشاركت گر باشند. روح و انديشه سر در لاك و رو به درون آدميان را بي اثر يا طعمه دام ديگران مي كند. در حالي كه، آموزش و پرورش نوين بايد بتواند انسان پرسش گر و همگرا تربيت كند. البته، همگرايي منصفانه و بر معيار عدالت و در تكاپوي رسيدن به حقوق انساني!

اين پافشاري ماريتين همانند ادبيات جديدي است كه پولو فريره (Paulo Freire) فيلسوف برزيلي معاصر آموزش و پرورش، زير عنوان آگاه سازي7 بر آن تأكيد دارد.8 وي كه از بنيان گذاران روند نوين نهضت مبارزه با بي سوادي است، شايسته ترين هدف اين نهضت را نه تنها دست يابي به مهارت خواندن و نوشتن كه كمك به فراگيران براي رسيدن به گونه اي از آگاهي مي داند.

اين آگاهي افراد را آماده مي كند كه در قلمرو سياسي ـ اجتماعي حضور و مشاركت فعّال داشته باشند.

6. بي‌توجهي به تربيت اراده در كنار تربيت عقل

در يك نظام بهينه آموزشي و پرورشي، پيش و بيش از آنكه بكوشيم انسان ها را دانشمند بار بياوريم، بايد آنان را درستكار تربيت كنيم. تربيت انسان درستكار يعني اهتمام ورزيدن به دروني سازي فضايل و ارزش هاي اخلاقي در وي. اين مهم در گرو پرورش بهينه اراده انسان هاست. انسان ها بايد بياموزند كه مي توانند آگاهانه و آزادانه در گذر زندگي گزينش گر باشند. خيلي چيزها با گزينش و خواست ما قابل دستكاري است.

به نظر ماريتين، در نظام هاي نوين آموزشي و پرورشي تربيت و پرورش اراده به اخلاق و دروني سازي فضايل اخلاقي نينجاميده است. شاهد او بر اين ادعا، فسادهاي انساني كلان و فراگيري است كه جوامع پيشرفته و در حال پيشرفت از آن رنج مي برند. حتي گفتوگو از پرورش و رشد اخلاقي هم به شناسايي روند رشدشناختي خوبي ها و بدي ها و كاناليزه كردن آن به فرايند اجتماعي سازي محدود شده است!

7. ياد گرفتني نبودن بسياري چيزها (به رغم يادگيرنده بودن انسان)

آموزش و پرورش نوين همه چيز را يادگرفتني مي داند. اما به گمان ماريتين برخي چيزها به ما اعطا شده اند. در اين راستا او از ما مي پرسد: آيا عشق و اشراق شهودي هم يادگرفتني است؟!

زمينه و ظرفيت برخي چيزها مثل نبوغ، خلاقيت و ابتكار، هنر انسان شدن، هنر همسر خوب بودن و هنر خوب انديشيدن از سوي خداوند به ما داده شده است. با آنكه آموزش و پرورش براي آموزش و تثبيت اين ها مي كوشد اما زمينه هاي اين ويژگي ها فطري و الهي است. اين روزها ما حتي مي شنويم كه مغز و فكر هم قابليت برنامه ريزي و سامان دهي دارد، اما آيا شما هم پذيرفته ايد كه برنامه ريزي مغز و تكنولوژي فكر هم ممكن است؟!

با آنكه يكي از اهداف آموزش و پرورش نوين كمك به شكوفاسازي قابليت ها در فراگيران است، اما سرعت و كيفيت شكوفايي بسته به ظرفيت هاي نخستين متفاوت آدم هاست.

پيشنهادات ماريتين

يكي از نكات خوب و آموزنده نوشته آقاي ماريتين اين است كه ايشان همانند بسياري از ما تنها به نقد و ارزيابي نظام آموزش و پرورش نوين بسنده نكرده است. ماريتين مي كوشد پس از نقد و بررسي خود، پيشنهاد بهينه و جايگزين هم به دست دهد. وي براي بهينه سازي نظام هاي آموزشي و پرورشي با توجه به نقدهايي كه در بالا به آن اشاره كرد، پيشنهادهاي زير را ارائه مي دهد:

1. انديشه و آرمان انسان سازي بايد هدف نهايي آموزش و پرورش باشد. (بازسازي و بهينه سازي اهداف). ماريتين پافشاري دارد كه در فرايند هدف گذاري آموزش و پرورش، اهداف بايد به آغازين، مياني و پاياني دسته بندي و طبقه بندي شود. آخرين هدف هر نظام آموزشي و پرورشي در نگاه وي، انسان سازي و توجه محوري به پرورش و آموزش انسان براي معنادار زيستن است.

2. روش آموزش و پرورش بايد كمك به فراگيران براي شكوفاسازي قابليت هاي دروني شان باشد نه صرفاً تأكيد بر تأثيرگذاري از بيرون (بهينه سازي روش). نظام هاي آموزشي و پرورشي كنوني بيشتر بر متغيرهاي اثرگذار بيروني تأكيد مي كنند. آدمي قابليت شدن و شكوفايي از درون هم دارد. اگر آموزش و پرورش بر شناساندن ظرفيت هاي دروني و روش هاي شكوفايي آن ها متمركز شود، انسان ها با روشي انساني تربيت مي شوند.

3. فراگيران نبايد در فرايند آموزش و پرورش فقط گيرنده، اثرپذير و پيرو (منفعل و مفعول) باشند (لزوم مشاركت فراگير). يك آموزش و پرورش كيفي و انساني، فراگير را به تعامل، داد و ستد و اثرگذاري مي كشاند.

4. از نگاه ماريتين، كار مربيان همانند كار پزشكان در كمك به بيمار در دستيابي به سلامتي است. مي دانيم كه پزشك سلامتي را به بيمار اعطا نمي كند بلكه وي را ياري مي دهد كه با رعايت اصول و ضوابط بهداشتي و درماني از درون سلامتي را باز يابد. مربي هم بايد فراگير را با حمايت و هدايت خود ياري دهد كه بتواند ميل فطري دروني اش را براي انسان شدن شكوفا كند، (كيفي سازي دخالت مربي). نخستين كسي كه به گرايش ها، قابليت ها و ظرفيت هاي دروني آگاهي و دسترسي دارد، خود فراگير است. نخستين گام هاي شكوفايي هم از درون خود فراگير آغاز مي شود. پس آموزش و پرورش فرايندي است كه بايد از درون و با خواست و همت خود فراگير آغاز شود. آموزش گر و پرورش گر هم مي كوشد وي را در اين راه ياري دهد.

5. در نظام نوين آموزش و پرورش، همان گونه كه افلاطون مي گفت، يادگيري بايد عمل بازيابي خاطره و يادآوري آموخته ها و يافته ها و در يك كلام تذكار در ذهن يادگيرنده باشد; يعني در يادگيري مهم ترين چيز زمينه سازي براي جوشش دروني است; يعني باز كردن و هموار كردن راه براي غريزه خودشكوفايي، (تأكيد بيشتر بر فرايندهاي دروني).

باورهاي بنيادي ماريتين

داوري ها و پيشنهادات ماريتين بر گروهي از باورهاي بنيادين وي تكيه دارد. از نگاه ماريتين، انسان ها از پنج استعداد دروني برخوردارند: (چه بسا بتوان اين ها را همان فطريات دانست.)

1. عشق به حقيقت; عشق به شناخت حقيقت و رسيدن به آن، گرايش دروني و فطري همه آدم هاست;

2. عشق به نيكي كردن و عدالتورزي در رفتار با ديگران;

3. نگرش مثبت به هستي و عشق به انسان شدن;

4. ارزش دادن و حرمت گذاري به كار; احساس تعهد در انجام كار و ارزشمند دانستن نتيجه كار;

5. حس و ميل به همكاري و همگرايي.

پرسش‌هاي نقدگونه

اگرچه بسياري از حرف هاي ماريتين براي ما جالب و همراهي برانگيز است، اما شايد هنگامي كه بخواهيم موارد عيني و مصداق هاي اين انديشه هاي بنيادي را تعيين كنيم با ماريتين هم فكر نباشيم. اگر در جايي از ماريتين بپرسيم: حقيقت، كه غايت زندگي انسان است، چيست؟ او مي گويد: پايان زندگي انسان كه حقيقت زندگي او هم هست، انسان شدن است. همين جا از او مي پرسيم: انسان شدن يعني چه و اين مهم به شكوفايي چه ابعادي از شخصيت اواست؟ پرسش ديگراينكه آياكارهاي آدميان به هر نتيجه و دستاوردي بينجامد بايد ارزشمند تلقّي شود؟ در داوري كارهاي انسان، كدام نتايج حرمت و ارزشش ترديدناپذير است؟

ماريتين بخش پاياني نوشته خود را به راهكارهاي كيفي سازي اهداف آموزش و پرورش اختصاص مي دهد. وي سفارش هاي خود در باب كيفي سازي اهداف را به گونه زير دسته بندي و كدگذاري مي كند. حرف هاي او كوتاه، سريع اما پردازش پذير است.

هدف‌گذاري آموزش و پرورش با توجه به استعدادهاي اساسي آدميان

پيشنهادهاي ماريتين براي بهينه سازي اهداف

1. آزادسازي انسان; يعني آزادسازي فكر براي هموار شدن بستر بازگشت به خويشتن. آزادسازي و بازگشت به خويشتن و توان براي آغاز شكوفايي، هدف مهم آموزش و پرورش است.

2. اهميت دروني شدن اثر تربيت و احساس خودي كردن با امور دروني شده (آموخته ها). يكي از اهداف مياني آموزش و پرورش، توجه به فرايند دروني سازي در فراگير و كمك به او براي احساس خودي كردن يا آموخته هاست.

3. تلاش براي رساندن فراگير به وحدت و يكپارچگي ميان درون و بيرون و ضرورت به كارگيري دست و مغز (درون و بيرون) از آغاز تربيت (همبستگي درون و بيرون، هدف مياني ديگر در آموزش و پرورش است.)

ماريتين بر اين باور است كه تشويق فراگير به انجام كارهاي دستي به پيدايش مهارت و نيز تيزبيني و دقت ذهن وي كمك مي كند. از اين رو، فرايند اهتمام به درون، پيوند گسست ناپذيري با كارهاي بيروني و بدني دارد.

آموزش و پرورش بايد از تجربه و پيوند با بيرون آغاز كند و به تكامل عقل بينجامد. هدف نهايي هم رسيدن به حكمت است.

4. آموزش بايد به آزاد شدن ذهن بينجامد، نه اينكه آن را به عنوان انباني از اطلاعات سنگين، زمين گير و خسته كند.

آموزش همواره بايد با درك فعال فراگير همراه باشد; درك فعال هنگامي است كه دانش به يادگيرنده متعلق شود. اين مهم هنگامي روي مي دهد كه فراگير با آزادي و اختيار ياد بگيرد و با عمل و رفتار به آن اصالت بخشد و آن را بخشي از خود بداند (فراگير هم در فرايند آموزش مشاركت كند).

توصيه ديگر ماريتين اين است كه همه ما بايد در ذهن داشته باشيم كه فرايند آموزش انباشتن آموزه ها در ذهن نيست، بلكه تبديل اشياء بيروني به فكر است; فكري كه بخشي از وجود فراگير باشد و از او موجودي متكامل تر بسازد.

پنج دام نظام آموزشي غرب

ريكاردو پترلا9 در يك چشم انداز سياسي و جامعه شناختي نظام آموزش و پرورش غرب را داراي پنج دام زير مي داند:

از نگاه وي در نظام نوين آموزشي و پرورشي، مدرسه به جاي آنكه محل رشد اجتماعي باشد، ابزار دروني سازي هوس هاي بازار كار و صاحبان ثروت و پول است. مدرسه ها مي كوشند كه تقسيم هاي ناعادلانه و تبعيض آميز ناشي از بازار كار را توجيه و مشروع كنند.

نقد: مي بينيم كه اجتماعي سازي10 يا تقويت جنبه جامعه پذيري، اصلي ترين دغدغه آموزش و پروش نوين است. به رغم درستي نسبي اين هدف، اما به نظر ما اين گرايش به نقطه افراطي فردگرايي انتزاعي تبديل شده است. آموزش و پرورش پيش و بيش از هر چيز بايد فراگير را كمك كند تا خودش را بشناسد، بيابد و خودش باشد (به استقلال برسد.) اجتماعي سازي هدف دوم آموزش و پرورش پس از خودشناسي و خوديابي است.

دام‌هاي پنج گانه

1. ابزار شدن آموزش و پرورش در راستاي شكل دهي منابع انساني با هدف تربيت و پرورش انسان ها براي بهتر مولد بودن، دگرگوني هاي مداوم و سريع بازار كار از فراگيران مي خواهد كه مدام در جريان كارآموزي براي يادگيري مهارت هاي نوين باشند. آموزش مهارت ها تنها به اين هدف است كه منابع انساني مولدتري براي بازار كار تأمين شود. آموزش و پرورش گذرگاه آماده سازي افراد براي بازار كار است. فنّاوري ثروت آفريني هاي كلان هر روز پيچيده تر مي شود. اين پيچيدگي كسب مهارت هاي نوتري را مي طلبد. آموزش و پرورش رسمي هم عهده دار و مسئول ايجاد اين مهارت هاست.

2. تبديل شدن خود آموزش و پرورش به كالا: حاكم شدن منطق بازار بر دانشگاه و ساير مؤسسات آموزشي و پرورشي، در تعيين اولويت ها و اهداف و حتي پذيرش دانشجو. در كشور ما هم روند رايج در دانشگاه هاي آزاد و غيرانتفاعي به همين سو است. در بسياري از ديگر كشورها، دانشگاه ها يكي از منابع مهم درآمد براي دولت ها يا بخش هاي خصوصي است.

تجارتي شدن كار آموزش و سلطه منطق عرضه + تقاضا + سود بر نظام آموزش و پرورش در سطوح گوناگون از پايين به بالا.

روي آوري به آموزش هاي از راه دور و رواج ناگهاني دانشگاه هاي مجازي و بهره گيري از اينترنت براي آموزش هاي رسمي و غير رسمي در جاي جاي كره زمين.

بر اساس گزارش بانك تجاري آمريكايي مريل لينچ در حوالي سال 2025 يكصد و شصت ميليون نفر در جهان به آموزش عالي اشتغال خواهند داشت. بيش از دو سوم اين تعداد، از راه دانشگاه مجازي و آموزش هاي اينترنتي به تحصيل اشتغال خواهند داشت.

گفتني است كه اين دگرگوني يك چالش پايان نايافته و در جريان است. هنوز ما نمي دانيم كه آيا دگرگوني نظام هاي آموزش و پرورش به فرايندهاي مجازي، غيرحضوري و الكترونيكي يك پديده اجتناب ناپذير ميمون عصر اطلاعات است كه آموزش ها را سريع تر، كيفي تر و همگام با زندگي كنوني بشر مي كند و يا اينكه در پس اين حادثه قرن، به گفته رهبر خبير انقلابمان، اين امپراتور اطلاعاتي و خبري است كه از پشت صحنه و به گونه اي پنهاني كاروان زندگي بشر را به سمت و سويي كه مي خواهد، سوق مي دهد.

3. آموزش ابزار تسهيل رقابت هاي فرد و جامعه است. ترويج فرهنگ رقابت و تنازع (هر كس مي خواهد و مي كوشد كه خودش موفق تر باشد)، به جاي ترويج و آموزش فرهنگ زندگي.

چرا نمي كوشيم كه به جاي گزينش بهترين ها كاري كنيم كه در آموزش و پرورش به توانايي ها و ظرفيت هاي ويژه همه دانش آموزان بينديشيم؟ اين توجه و اهتمام ضمن ديدن تفاوت هاي فردي، راه خود شكوفايي و بهرهوري از توانش هاي رنگارنگ انساني را هموارتر مي كند.

4. سلطه تكنولوژي بر آموزش: حضور چشمگير فنّاوري هاي اطلاعات در تمامي عرصه هاي زندگي از جمله در آموزش و پرورش، انقلاب نويني پديد آورده است. از اين پس، آموزش ها به جاي آموزش آدميان، بايد به توليد تكنولوژي برتر و شناخت و توان به كارگيري آن منعطف باشد. همچنين آموزش بايد فراگيران را كمك كند تا بتوانند با شرايط نوين و در حال دگرگوني كه نتيجه حضور تكنولوژي است كنار بيايند. اگر چنين نشود خود آدم ها كنار زده مي شوند!

5. آموزش و پرورش ابزار مشروعيت بخشي نابرابري هاي اجتماعي است. امروزه ما از عصر تكنولوژي و صنعت به عصر اطلاعات منتقل شده ايم. آموزش بايد به فراگيران بياموزد كه تقسيم بندي ها و طبقه بندي هاي از بالا به پايين جامعه به صاحبان اطلاعات و دانش و كساني كه از آن محرومند، عادي يا ضروري است. از اين رو، در نظم نوين جهاني روابط از بالا به پايين دولت ها و ملت ها عادي بلكه ضروري است.

سخن پاياني

در فرايند جهاني شدن كه تاكنون روندي سياسي و اقتصادي داشته است، اين دام ها سر و صورت شهروندان همه خطه هاي اين كره خاكي را با بندهاي سياه و با گره هاي كور خود، پوشش داده است. گويا اين دام ها همه جا گسترده است و ديگر نمي توان آن ها را از ويژگي هاي نظام آموزشي و پرورشي مغرب زمين دانست. برخي از آن ها در كشور ما هم رخ نموده و يا دير يا زود رخ مي نمايد. اگر چنين است، پس قصه اسلامي سازي علوم و نظام آموزش و پرورش، كه چهره ماندگار و زيرين انقلاب اسلامي ما و سفارش پياپي امام اين انقلاب بود، چه خواهد شد؟ انگار در كشاكش اين موج فراگير جهاني شدن ما هم قرباني و از خود بيگانه شده ايم؟ اگر چنين است بايد تكاني بخوريم و جلوي اين آسيب را هر زمان و هر طور كه شده، بگيريم. اگر نه، نسل سوم ما به آغوش فرهنگ جهاني حاكم، كه برخي از ويژگي هايش را برشمرديم، و يا به آغوش خرده فرهنگ هاي همين نظام سلطه، كه در اين يا آن گوشه جهان سايه افكنده، باز مي گردد و آن روز بايد گفت: خداحافظ اسلام! خداحافظ انقلاب!

پي‌نوشت‌ها


1. Jacques Maritain.

2. Riccardo Petrella.

3ـ اين مقاله در لوموند ديپلماتيك، در ماه اكتبر سال 2000 (آبان 1379) به چاپ رسيده است.

4. Henry Bergson (1859-1941).

5. Saint Thomas Von Aquin (1225-1274).

6ـ جالب است بدانيم نويسنده مقاله اول، جناب آقاى ميرلوحى، در كنار برشمارى نقدهاى ماريتين، كوشيده است كاربرد اين نقدها را در نظام آموزش و پرورش كشورمان فهرست كرده و به بحث و بررسى بگذارد. شايسته است اين تطبيق را كه دستاورد گفتمان هاى ايشان با دانشجويانش بوده است، با نگاهى ناقدانه پى گيرى و دنبال كنيم. شايد ما هم بتوانيم اين نقدها را تصحيح يا كامل تر كنيم. آقاى ميرلوحى با پيشگامى خود اين راه را برايمان هموار كرده است.

7. Conscientization.

8ـ ر.ك.به: مقدّمه كتاب فريره با عنوان آموزش ستمديدگان.

9ـ وى استاد علوم سياسى و اجتماعى دانشگاه كاتوليك لوويان (Universite Catholque de Louvian) فرانسه است.

10. Socialization.