تاريخ فقه و حقوق

تاريخ فقه و حقوق

محمدمهدي كريمي نيا

تاريخچه فقه و حقوق

1. مفهوم شناسي تاريخ

الف) در لغت: رقمي كه زمان را نماياند، زمان وقوع واقعه اي، سرگذشت يا سلسله اعمال و وقايع و حوادث قابل ذكر كه به ترتيب ازمنه تنظيم شده باشد.1

ب) در اصطلاح: «تاريخ عبارت است از تبيين پيدايش شيء و تحول آن در طول تاريخ. از اين رو، هنگامي معنا و مفهوم پيدا مي كند، يعني مي توان به تدوين تاريخ پرداخت كه اولا، شيء قدم به عرصه ظهور و بروز نهاده و ثانياً، في الجمله تحولي در آن پديد آمده باشد. بنابراين، به هيچ وجه نمي توان انتظار داشت دانشمندان صدر اول به اين كار، يعني تدوين تاريخ فقه يا اصول و مانند آن ها دست زده باشند.»2

 

2. اهميت شناخت تاريخچه فقه و حقوق

اهميت شناخت تاريخ هر علمي، بر هيچ كس پوشيده نيست و مي توان گفت: اهميت شناخت تاريخ هر علمي، از شناخت خود آن علم كمتر نيست. فهم دقيق هر علم، كم و بيش به آگاهي از سير تاريخي آن در گذشته وابسته است، چه اينكه هر علم، به يك باره، وجود خارجي پيدا نكرده است، بلكه در طول تاريخ مراحلي از تكامل و رشد را پيموده است. هنگامي مي توان يك علم را به دقت مورد كنكاش قرار داد كه سير تطور آن را بشناسيم و اكنون بشر امروزي، از تلاش دانشمندان و نويسندگان گذشته بهره مي برد.

دانش «فقه» و «حقوق» نيز از اين قاعده فوق مستثنا نيست. فقهايي گران قدر و حقوقداناني پر تلاش از گذشته تاكنون عمر خويش را در توسعه و گسترش اين علم صرف كرده و در پويايي آن نقش بسزايي داشته اند. نتيجه طبيعي شناخت تاريخ فقه و حقوق، دستيابي به وسيله و ابزار شناخت ديدگاه دانشمندان اين رشته، آراء صحيح از ناصحيح، اصيل و فرعي مي باشد.

 

تاريخ فقه شيعه

1. مقدمه

متأسفانه «تاريخ فقه شيعه» از گذشته تاكنون مورد توجه و عنايت انديشمندان قرار نگرفته است. تنها چيزي كه تا اندازه اي مورد بررسي مورّخان قرار گرفته است، «سرگذشت فقها» بوده است. و اين در حالي است كه «فقه شيعه» داراي تاريخي گران سنگ و با سابقه است كه بدون شناخت «تاريخ فقه شيعه» نمي توان به عمق «فقه شيعه» راه يافت و از آن اطلاع دقيقي به دست آورد.

بسياري از شبهات و پرسش هايي كه نسبت به فقه شيعه صورت مي گيرد، پيرامون «تاريخ فقه»، «كاركرد فقه»، «قلمرو فقه»، «اهميت فقه» و غيره است. معرفي تاريخ فقه از آغاز عصر ائمه معصومان(عليهم السلام) تاكنون، مي تواند روشنگر بسياري از ابهامات مربوط به فقه باشد. اساساً شناخت خود «فقه» بدون اطلاع از تطور و دگرگوني تاريخ آن ميسّر نيست. به عبارت ديگر، هر «باب فقه» و هر «مسئله فقهي» به يك باره مطرح نشده است، بلكه هر كدام از آن ها داراي سابقه ديرينه بوده و همانند دانه هاي زنجير به يكديگر ارتباط دارند. بر فقيه لازم است از سابقه و سير تحول آن اطلاع داشته باشد تا بتواند در هر باب فقهي، درك صحيحي داشته باشد. معروف است كه مرحوم آيت اللّه بروجردي در درس فقه مي فرمودند: «فقه شيعه، حاشيه بر فقه اهل سنت است.» به اعتقاد ايشان، براي شناخت فقه و مباحث فقهي بايد به گذشته نظر داشت و حتي از فقه اهل سنت نيز آگاهي كسب كرد.

 

2. مسئله اجتهاد در عصر پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)

مسلمانان در عصر آن حضرت، در مسائل شرعي خويش، مانند طهارت، نماز، روزه، حج و غيره، به آن بزرگوار مراجعه كرده و احكام شرعي را فرا مي گرفتند. در آن زمان، هيچ گاه به معناي امروزي آن، اجتهاد مرسوم نبود; يعني: استنباط احكام شرعي از ادلّه تفصيلي آن. به عبارت ديگر، مسلمانان مستقيماً با منبع وحي در ارتباط بودند و به اجتهاد و استنباط احساس نمي كردند.3

از سوي ديگر، هيچ دليل و شاهدي وجود ندارد كه خود پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)، اجتهاد نموده باشند. آن حضرت در برخي مسائلي كه از او پرسيده مي شد، منتظر وحي و پيام آسماني مي شد و هيچ گاه از طريق اجتهاد، به پاسخ مسائل شرعي نمي پرداخت.4

آري، وقتي پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) رحلت فرمود، دو شيء گرانبها را ميان امت نهاد تا مرجع آنان در هنگام اختلاف ها باشد: «اِنّي تاركٌ فيكم ما اِن تَمَسَكتُم بِه لَن تَضِلّوا بَعدي، اَحَدهما اَعظَمُ مِن الآخر: كتابُ اللّهِ حَبلٌ مَمدودٌ مِنَ السَّماءِ اِلَي الاَرضِ، وَ عِترتي اَهلِ بَيتي، وَ لَن يَفتَرِقا حَتي يَردا عَلي الحَوض، فَانظُروا كَيفَ تَحْلُفوني فيهما»;5 من چيزي را ميان شما مي گذارم كه اگر به آن تمسك نماييد، بعد از من گمراه نمي شويد. يكي از آن ها از ديگري بزرگ تر است: كتاب خدا، كه ريسماني از آسمان به سوي زمين است، و عترت من كه اهل بيت من هستند. اين دو از يكديگر جدا نمي شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند. پس بنگريد چگونه بعد از من با آن دو رفتار مي كنيد.

امت اسلامي از اين دستور پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) سرپيچي كردند كه اولين مسئله، قضيه خلافت و جانشيني آن بزرگوار است. و از اين طريق مكاتب و مذاهب فقهي متعددي به وجود آمد و بيشتر مسلمانان از پيروي از مكتب اهل بيت(عليهم السلام)، كه ادامه دهنده خط پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) بودند، بازماندند. براي مثال، در زمان خلافت ابي بكر، زني از او درباره مقدار «ارث مادربزرگ» پرسش نمود. او در پاسخ گفت: در كتاب خدا چيزي براي تو قرار داده نشده است، و نيز من خبر ندارم آيا در سنت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) براي تو چيزي قرار داده شده است يا نه; ولي من اين مسئله را از مردم پرسش مي كنم! آن گاه مسئله را از مسلمانان پرسيد. عده اي از مسلمانان بلند شدند و شهادت دادند كه آن حضرت، مقدار آن را 61 را قرار داده است. پس از آن، ابوبكر به اين مقدار فتوا داد.6 نيز عمر نمي دانست كه زن از «ديه شوهر» ارث مي برد.7 وي همچنين مسئله كسب اجازه زن از شوهر خويش را نمي دانست.8 نيز از حكم ديه انگشتان خبر نداشت.9 وقتي حال بزرگان صحابه اين گونه باشد، وضعيت صحابه كوچك و تابعان روشن خواهد بود. در نتيجه، بسياري از صحابه در سرزمين هاي مختلف پراكنده شدند و هر يك بر اساس استحسان، اجتهاد و رأي خويش نظر مي دادند و از اين طريق آراء صحيح و ناصحيح مخلوط گشت.

منصور دوانيقي، خليفه عباسي به مالك رئيس مذهب مالكي گفت: من مايلم كتاب هايي كه تو تصنيف كرده اي، استنساخ و تكثير كرده و به هر شهري از شهرهاي مسلمانان يك نسخه از آن فرستاده شود تا همگان به طور يكسان به آن عمل كرده و كسي از آن سرپيچي نكند. مالك به منصور گفت: يا اميرالمؤمنين! اين كار را انجام نده. قبلا اقوال و ديدگاه هاي مختلفي ميان مردم رايج گشته است، و احاديث را شنيده اند، و رواياتي براي آن ها نقل شده است و مردم آنچه قبلا به آن ها رسيده اخذ كرده اند و از اين رو، ميان آنان اختلاف هايي پديدار شده است. پس مردم را به حال خود واگذار و در آنچه مردم هر شهري اختيار كرده اند، آزاد بگذار.10

داستان فوق به خوبي نشانگر وجود فتاوا و مباني فقهي مختلف ميان مردم و نيز اختلاف علما در عصر منصور است.

 

3. شيعه و سنّي و مسئله اجتهاد

اهل سنت پس از رحلت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) نيازمند استنباط و اجتهاد شدند تا در پرتو آن بتوانند احكام موضوعات جديد و مسائل نوپيدا را بيابند. بلاد اسلامي توسعه يافت و جمع كثيري به دين اسلام گرويدند. گسترش ارتباطات مسلمانان با يكديگر و نيز با غير مسلمانان از يك سو و نيز توسعه و رونق زندگي اجتماعي آنان، مسائل جديدي را پديد آورد كه مي بايست براي آن ها پاسخي داشته باشند. از آنجا كه منبع وحي با رحلت پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله)قطع شده بود، استنباط و اجتهاد بر اساس كتاب و سنت پايه ريزي شد.

استناد به رأي در اين دوره در مواردي كه نصّ خاصي از آيات و احادث وجود نداشت، جاي هيچ گونه شك و ترديد نيست. براي مثال، شريح از سوي عمر به منصب قضا منصوب شد و در شهر كوفه به قضاوت و داوري پرداخت. عمر در نامه اي به وي گفت: «أنُظر ما يَتَبَيَّنُ لَك في كتابِ اللهِ فَلا تَسأَل عَنه أحداً و ما لم يَتَبَيَّن لك فَاتّبع فيه سُنّةَ رسولِ اللّه(صلي الله عليه وآله) و ما لم يتبيَّن لكَ في السُّنّةِ فَاجتَهِد فيه برأيك»;11 به آنچه از كتاب خدا براي تو روشن شده است توجه كن، پس از هيچ كس سؤال نكن و اگر از كتاب خدا چيزي برايت روشن نشد، پس از سنت رسول خدا(صلي الله عليه وآله)تبعيت كن و اگر در سنت چيزي وجود نداشت، پس بر اساس رأي خودت اجتهاد كن.

بنابراين، اهل سنت پس از رحلت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به اجتهاد بر اساس كتاب و سنت و نيز «رأي» روي آوردند. مراد از رأي آن است كه هر گاه اهل سنت از كتاب و سنت، دليل نص يا ظاهري نيابند، بر مبناي آنچه شارع مقدس معين كرده است و با رعايت اهداف و مقاصد كلي شرع فتوا مي دهند. در اين حالت، رأي شامل قياس، مصالح مرسله و مانند آن مي شود.

شيعيان پس از رحلت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به امامان معصوم(عليهم السلام)روي آوردند و در مسائل و موضوعات جديد از آنان كسب تكليف مي كردند. شيعه تا زماني كه خود را از دسترسي به پيشوايان خود متمكن مي ديد، چندان نيازي به اجتهاد به معناي وسيع آن احساس نمي كرد و در نتيجه، تا زمان غيبت كبرا به اجتهاد نپرداخت، ولي پس از آن دامنه اجتهاد را گسترش داد.

«البته و بدون شك، به واسطه روايات زيادي كه از ائمه اطهار(عليهم السلام) در موضوعات و مسائل مختلف وارد شده است، فقه شيعه بسي غني تر شده است و نياز به تلاش هاي اجتهادي كمتر گرديده است. در عين حال، شيعه خود را از تفقّه و اجتهاد بي نياز نمي دانسته است و ائمه اطهار بخصوص دستور تلاش اجتهاد مآبانه به برجستگان از اصحاب خود مي داده اند. اين جمله در كتب معتبر از ائمه اطهار روايت شده است: "عَلَينا اِلقاءُ الاصول و عَلَيكُم اَن تَفَرَّعوا"; بر ماست كه قواعد و كليات را بيان كنيم و بر شماست كه آن قواعد وكليات را بر فروع و جزئيات تطبيق دهيد.»12

 

 

4. مكتب اهل بيت(عليهم السلام) يا مكتب شيعه

فقه شيعه از علوم و معارف اهل بيت(عليهم السلام) بهره كامل برده است و در واقع، ائمه معصومان(عليهم السلام) بنيانگذار فقه شيعه هستند. احاديث بسياري از زبان پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)و ائمه اطهار(عليهم السلام) در ارزش علم و دانش، احترام به علما و پيروي از آنان وارد شده است، تا آنجا كه امام عصر(عليه السلام)، علما را جانشينان پس از خود معرفي كرده است: «مَن كان مِنَ الفُقَهاء صائِناً لِنَفْسِهِ مخالفاً لِهواهُ مُطيعاً لاَِمرِ مولاه فَعَلَي العَوامِ اَن يُقَلِّدوه»; فقهايي كه خود نگهدار بوده، مخالف هواي نفس هستند، مطيع امر پروردگار خويش هستند، پس بر مردم لازم است از آنان تقليد (پيروي) كنند.

مكتب اهل بيت(عليهم السلام) در هيچ زماني از گذشته تاكنون، از علم، متعلم و عالم خالي نبوده است. امام صادق(عليه السلام) در عصر خويش مدرسه يا مكتب بزرگي را تأسيس نمود كه چهار هزار محصل در علوم مختلف در آن به تحصيل علم مي پرداختند. از اين طريق، علوم اسلامي به نقاط مختلف جهان اسلام نشر و گسترش يافت و بدين طريق، درسرزمين هاي مختلف،مكاتب گوناگوني شكل گرفت; مانند مكتب مدينه منوره، مكتب كوفه، مكتب قم و غيره.13

رئيس دارالتقريب بين مذاهب اسلامي، از اهل مصر، در مورد جايگاه و نقش ائمه معصومان(عليهم السلام)مي گويد: «ائمه(عليهم السلام)در نظر شيعه، امامان منصوص از ناحيه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) هستند، با اين حال، ايشان در نزد اهل سنت به عنوان پيشوايان علم و دين بوده و در اسلام جايگاه خاصي دارند.»14

ابوحنيفه درباره امام صادق(عليه السلام) مي گويد: من كسي را فقيه تر از جعفربن محمد الصادق نيافتم. او عالم ترين شخص زمان خويش بود، به گونه اي كه از تمام انظار و ديدگاه ها آگاهي داشت.15

در كتاب عمدة التحقيق و التلفيق چنين آمده است: همانا جعفر صادق، دنيا را از علم و فقه خويش پر ساخت و گفته مي شود: ابوحنيفه و سفيان ثوري از شاگردان امام صادق(عليه السلام)هستند.16

مالك، رئيس مذهب مالكي، مي گويد: هيچ چشمي نديد و هيچ گوشي نشنيد كه كسي از جعفر صادق، از نظر فضل، علم، عبادت و تقوا برتر باشد.17 وي هم چنين مي گويد: مدتي پيش جعفربن محمد رفت و آمد كردم. نديدم او را مگر اينكه يا نمازگزار بود، يا روزه دار بود و يا به قرائت قرآن مشغول بود. او يكي از علماي زاهد و خداترس بود.18

عصر امام صادق(عليه السلام) يكي از عصرهاي مهم تاريخ اسلام از جهت رونق علم و دانش است. در اين زمان، صنعت كاغذسازي رواج داشت و از اين طريق كتب و تأليفات بسياري به نگارش درآمد و عده زيادي از افراد به عنوان ناسخ، وظيفه استنساخ و تكثير كتب علما و دانشمندان را به عهده داشتند.19

توسعه و رونق علم و دانش پس از امام صادق(عليه السلام) نيز ادامه پيدا كرد. در زمان هارون الرشيد مركزي به نام «دارالحكمة» تأسيس شد و كتب فراواني از تمام نقاط دنيا جمع آوري شد و تعداد زيادي از كتاب هايي كه به زبان رومي، فارسي، يوناني، هندي و غيره بودند به زبان عربي ترجمه شدند. بدين وسيله، دو فرهنگ اسلامي و غير اسلامي به تعامل و داد و ستد پرداختند. مأمون، خليفه عباسي پس از هارون الرشيد به ترجمه كتاب هاي غيرعربي به عربي اهتمام گسترده اي نشان داد.20 وي معادل وزن كتاب هاي ترجمه شده، طلاي ناب مي پرداخت!

 

5. عوامل مؤثر در تاريخ فقه شيعه

عوامل گوناگوني در فقه شيعه تأثيرگذار بوده است كه در ذيل به سه عامل مهم اشاره مي شود:

الف. عامل زمان: منظور از زمان، آن فاصله زماني است كه يك مكتب فقهي درآن دوره رواج داشته و يا يك عالم ديني و يا فقيه اسلامي در آن دوره زيست مي كرده است. براي مثال، فقه در عصر مرحوم شهيد اول و شهيد ثاني با فقه در عصر مرحوم شيخ طوسي متفاوت است; چون هر كدام در زمان خاصي به فعاليت علمي مشغول بوده اند.21

ب. عامل محيط: مباحث فقهي و جلسات درسي كه در نقاط مختلف جهان اسلام تشكيل مي شد، در بافت منطقه و ايجاد مراكز علمي و فرهنگي تأثير شگرف داشت. زماني كه مكتب فقه شيعه، از مدينه منوّره به شهر كوفه منتقل شد، كوفه مركز مباحث علمي ميان دانشمندان و شاگردان شد و جلسات درس، به صورت متنوع و متعدد در اين نقطه از جهان اسلام شكل گرفت.22

3. شخصيت فقها: يكي از عوامل مهم در تحول فقه، بُعد نظري، ديدگاه هاي فكري و عمق تأثيرات فقهيان است. تحولي كه مرحوم شيخ طوسي در فقه ايجاد كرد، چندان به عامل «زمان» و «محيط» وابسته نبوده است، بلكه به شخصيت فقهي و علمي اين دانشمند بزرگ وابسته است، به گونه اي كه روش او در مباحث فقهي، تا صدها سال مورد پذيرش و تبعيت فقهاي پس از او واقع گشت.23

 

6. مهم ترين مكاتب فقهي شيعه

مهم‌ترين مكاتب فقه شيعه، به ترتيب زماني از اين قرار است:

1. مكتب مدينه منوّره: اين مكتب از ابتدا تا اواسط قرن دوم هجري (حيات امام صادق(عليه السلام)) ادامه داشت.

2. مكتب كوفه: اين مكتب از اواسط قرن دوم تا ربع اول قرن چهارم هجري (غيبت كبرا) ادامه داشت.

3. مكتب قم و ري: از ربع اول قرن چهارم هجري تا نيمه اول قرن پنجم (زمان مرحوم سيدمرتضي و مرحوم شيخ طوسي) ادامه يافت.

4. مكتب بغداد: اين مكتب از نيمه اول قرن پنجم تا زمان سقوط بغداد به دست هولاكوخان ادامه داشت.

5. مكتب حلّه: پس از سقوط بغداد و برچيده شدن بساط علم و دانش از اين سرزمين، علم و دانش در سرزمين حلّه رشد و نمو يافت و تازمان حيات مرحوم شهيداوّل ومرحوم شهيدثاني ادامه يافت.24

6. مكتب جبل عامل;

7. مكتب اصفهان;

8. مكتب بحرين;

9. مكتب كربلا;

10. مكتب نجف اشرف;25

11. مكتب قم (عصر حاضر).

 

7. دوره هاي تاريخ فقه شيعه

در ذيل به صورت كوتاه تاريخ فقه شيعه را در ضمن چند دوره بيان مي كنيم:

دوره اول. مكتب مدينه منوّره (عصر صحابه و تابعان): اين د وره از زمان تشكيل جامعه اسلامي در مدينه شروع شده و تا زمان امام صادق(عليه السلام)ادامه پيدا كرد. مدينه پايگاه وحي و محل نزول پيام هاي آسماني است. طبيعي است در چنين مكاني، اولين مكتب فقه اسلامي شكل گيرد و در اين سرزمين، فقهاي شيعه، اعم از صحابه و تابعان جمع گشتند. اين عده پس از امام اميرالمؤمنين، حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين(عليهم السلام)عبارتند از: ابن عباس، سلمان فارسي، ابوذر غفاري و ابورافع ابراهيم.

تعداد صحابه شيعه كم بود، ولي در ميان تابعان عده زيادي از شيعيان وجود داشتند كه سنّت نبوي را حفظ كرده و آن را به نسل هاي آينده انتقال دادند. معلوم نيست به چه علت عمربن خطاب، از تدوين «سنت نبوي» يا سخنان پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)جلوگيري نمود. اين ممنوعيت تا زمان خلافت عمربن عبدالعزيز ادامه پيدا كرد و در اين مدت سخنان پيامبر اسلام در سينه هاي مردم حبس شده بود و تنها در برخي موارد، سخنان گهربار آن حضرت ميان مردم گفتوگو مي شد. با اين حال، عده اي از فقهاي شيعه، برخي مجموعه هاي حديثي را گردآوري كردند. حضرت اميرالمؤمين(عليه السلام) اولين كسي بود كه در زمينه فقه و حديث كتابي را تصنيف كرد كه البته عمربن خطاب با او مخالفت مي كرد.26سيوطي مي نويسد: در مورد نوشتن علم و دانش بين صحابه و تابعين اختلاف زيادي وجود داشت. عده اي از آن رويگردان بودند و عده اي ديگر آن را جايز شمرده و به جمع آوري احاديث و علوم اقدام نمودند; مانند علي(عليه السلام) و فرزندش حسن(عليه السلام).27

امام اميرالمؤمنين كتابي به نام جامعه گردآوري كرد كه آن با املاء پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله) و خط اميرالمؤمنين(عليه السلام) است. اندازه (اوراق) آن هفتاد ذراع است و نام جامعه در روايات متعدد از معصومان(عليهم السلام) ذكر شده است.28

بنا به نقل ابن شهر آشوب، سلمان فارسي كتابي در زمينه حديث تدوين كرد. علي بن ابي رافع بنده آزاد شده پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله) و از خواص اميرالمؤمنين(عليه السلام)بود. نجاشي درباره او مي گويد: او از شيعيان برگزيده و از دوستان اميرالمؤمنين(عليه السلام)و از كاتبان آن حضرت بود. او احاديث فراواني جمع آوري كرد و كتابي در فقه مانند وضو، نماز و ساير ابواب فقه تدوين كرد.29

بنابراين، فقهاي شيعه و در رأس آنان ائمه(عليهم السلام)يك حركت فكري را به وجود آوردند كه مركز آن در شهر مدينه بود و در زمان امام صادق(عليه السلام)اين حركت فكري و فرهنگي به اوج خود رسيد. در خانه آن حضرت، حلقه هاي درس تشكيل مي شد و عده زيادي از رجال علم و حديث، از طبقات و گروه هاي مختلف در آن شركت داشتند و عده اي از بزرگان و رؤساي مذاهب از او نقل حديث مي كردند، مانند يحيي بن سعيد، ابن جريح، مالك، سفيان و ابوحنيفه.3031

ويژگي هاي مهم اين دوره از اين قرار است:

1. كمي تدوين كتب حديثي و ترس از گردآوري آن، مگر آن چيزي كه امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) و عده كمي از شيعيان تدوين نموده اند.

2 در اين دوره، اختلاف آشكار و قابل توجهي بين فقه شيعه و فقه سني مشاهده نمي شود. براي مثال، اختلاف ميان فقها در زمينه قياس، استحسان، رأي، اجتهاد، نماز، وضو و حج وجود ندارد. اين اختلاف ها در دوره هاي بعد به وجود آمدند.

3. در مسائلي كه هيچ نص يا دليل شرعي وجود نداشته باشد، و يا در مواردي كه احاديث فقهي با يكديگر متعارض است، هيچ مقياس و روشي براي اجتهاد و فتوا اتخاذ نشده است.32

دوره دوم. مكتب كوفه: در اواخر عمر شريف امام صادق(عليه السلام)، مكتب فقه شيعي از مدينه به كوفه منتقل شد و بدينوسيله، حيات فقهي جديدي در كوفه شكل گرفت. كوفه در آن زمان مركز علم و تجارت بود و عده زيادي از صحابه، تابعان و فقها به اين شهر مهم مهاجرت كردند و مدرسه فقه شيعي در اين شهر يكي از مراكز مهم جهان اسلام به شمار مي رفت. براقي در كتاب تاريخ الكوفة مي نويسد: 148 نفر از صحابي پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به اين شهر مهاجرت كرده و در آنجا ساكن شدند و عدد تابعان و فقها كه به اين شهر منتقل شدند به هزاران تن مي رسد.33

در اين ايام بود كه امام صادق(عليه السلام) در زمان حكومت سفاح به اين شهر عزيمت فرمود و براي چند سال در آنجا ساكن شد. در اين زمان دوران حكومت امويان به پايان رسيده بود و حكومت عباسي شكل مي گرفت. تعارض اين دو حكومت با يكديگر، فرصت خوبي براي امام صادق(عليه السلام) فراهم ساخت تا به دور از مزاحمت هاي حكومت، به نشر مذهب و فقه شيعه بپردازد.34

حسن وشاء مي گويد: من مسجد كوفه را از نزديك ديدم كه حدود نهصد شيخ در آن مي گفتند: «حَدَّثني جعفر بن محمد(عليه السلام).»35

يكي از اصحاب امام صادق(عليه السلام) ابان بن تغلب است كه حدود سي هزار حديث از آن حضرت نقل كرده است و ديگري محمدبن مسلم است كه از امام باقر و امام صادق(عليهما السلام)چهل هزار حديث نقل كرده است. حافظ ابوعباس كوفي (م 333 ق) كتابي درباره رجال تأليف كرده است كه در آن نام چهارهزار راوي بيان شده است كه همگي از امام صادق(عليه السلام)نقل روايت مي كردند.

همه اين فعاليت هاي علمي بر محور امام صادق(عليه السلام) بود. از اين رو، منصور دوانيقي كه از اقبال فقها و مردم بيمناك بود، امام صادق(عليه السلام) را به بغداد فرا خواند.

 

اهم ويژگي هاي اين دوره:

1. به عكس دوره اول، كه تدوين و نوشتن حديث ممنوع بود، در اين دوره به اين امر اهميت خاصي مبذول شد. به نظر مي رسد كه آغاز نوشتار و تدوين حديث به زمان امام باقر(عليه السلام)مي رسد و در زمان امام صادق(عليه السلام) به اوج خود رسيد. علاوه بر اينكه، امام صادق(عليه السلام) شديداً اصحاب خويش را به ضبط و نوشتن احاديث ترغيب مي فرمود. ابوبصير مي گويد: «قال ابوعبداللّه الصادق(عليه السلام): "اُكتُبوا فَاِنَّكُم لا تحفظون اِلاّ بِالِكتابَةِ"»;36 امام صادق(عليه السلام)فرمودند: (احاديث و علوم را) بنويسيد. همانا شما نمي توانيد علوم را حفظ كنيد، مگر از طريق نگارش و كتابت آن.

2. در اين دوره مسائل جديد و مستحدثه فراواني به وجود آمدند كه از قرآن كريم براي آن جوابي نمي يافتند، و آنچه كه فقهاي اهل سنت از روايات و اخبار در دست داشتند، پاسخ گو نبود و وضعيت جامعه و تبليغات آن روز به گونه اي نبود كه مردم به عِدل قرآن، يعني اهل البيت(عليهم السلام)، مراجعه كنند. از اين رو، فقهاي اهل سنت به قياس، استحسان، رأي و ظن روي آوردند.

3. در اين دوره بين نقل راويان اختلاف پيش آمد. روايات بسياري از ائمه اطهار(عليهم السلام) نقل شدند. گاه در يك موضوع واحد، دو روايت متعارض نقل مي شد. از اين رو، برخي راويان از ائمه اطهار(عليهم السلام) راهي براي شناخت حديث درست از نادرست درخواست مي كردند. رواياتي كه تحت عنوان اخبار علاجيه وجود دارد، براي حل تعارض اين گونه اخبار است.37

4. مذاهب فقهي متعددي در اين دوره به وجود آمدند; از جمله مذهب حنبلي، مالكي، شافعلي، و حنفي. در مقابل آن ها مذهب فقهي اهل بيت(عليهم السلام)قرار داشت كه داراي موضعي حكيمانه بود. مذهب اخير، در اقليت بود و ائمّه در مواردي براي حفظ موقعيت يا جان خويش از اظهارنظر صريح خودداري مي كردند و يا موضع تقيه مي گرفتند.38

5. در اين دوره موازين و ملاك هاي اجتهاد و استنباط احكام شرعي از سوي ائمه(عليهم السلام) بيان شده است; مانند: استصحاب، برائت، احتياط، تخيير، قاعده طهارت، قاعده يد، اباحه، حليت و غيره. در مواردي روايان به مناطق دور سفر مي كردند كه براي پرسش هاي مطرح شده نمي توانستند با امام(عليه السلام)در تماس باشند. از اين رو، با استفاده قواعد و اصول فقهي به اجتهاد استنباط احكام شرعي پرداختند.39

دوره سوم. مكتب قم و ري: آغاز اين دوره از غيبت كبرا (قرن چهارم) شروع و تا نيمه اول قرن پنجم ادامه مي يابد. در اين دوره، فعاليت هاي بحث، تدريس و كتابت به دو شهر قم و ري منتقل شد و استادان بزرگ در فقه شيعه به وجود آمدند و تأثيرات بزرگي در فقه امامي ايجاد كردند. قم از زمان ائمه اطهار(عليهم السلام) به عنوان «شهر ولايت» و «عُشِّ آل محمد(صلي الله عليه وآله)»، «حصن شيعه» و يكي از مهم ترين شهرهاي شيعه شناخته مي شده است و روايات متعددي در تعريف و تمجيد از اين سرزمين مقدس وارد شده است:

ـ «اِنَّ البلايا مَدفوعَةٌ عَن قم و اَهلِها»;40 بلاها از شهر قم و اهل قم دفع شده است.

ـ روي عن اميرالمؤمنين(عليه السلام): «انّه قال: سَلامُ اللّهِ عَلي اهلِ قم، وَ رَحمَةُ اللّهِ علي اهلِ قم، سَقَي اللّهُ بِلادَهُم الغيث، و تنزل عليهم البركات فيبدل سيئائهم حسنات، هُم اهلُ ركوع و خشوع و سجود، و قيام و صيام، هم الفقهاء العلماء، هم اهل الدين و الولاية و العبادة و حُسن العبادة»;41 اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرمود: سلام خدا بر اهل قم باد، و رحمت خدا بر اهل قم باد، خداوند بلاد قم را از باران سيراب كند، و بركات برايشان نازل فرمايد. پس گناهان ايشان را به حسنات تبديل سازد. ايشان اهل ركوع، سجود و خشوع و قيام و روزه هستند. آن ها فقيه و عالم هستند. ايشان اهل دين، ولايت، و عبادت نيكوي خداوند هستند.

شهر ري نيز سرزميني آباد بود كه مدارس، مكاتب، علما و فقهاي زيادي در آن وجود داشت.

دليل انتقال مكاتب فقهي شيعه از عراق به ايران آن بود كه فقهاي شيعه و علماي دين در سرزمين عراق تحت آزار و اذيت عباسيان قرار داشتند و دو شهر قم و ري مكان امني براي نشر علوم اهل بيت(عليهم السلام) به شمار مي رفتند.

 

برخي رجال مهم اين دوره:

1. علي بن ابراهيم، وي استاد شيخ كليني در علم حديث است. دو كتاب معروف او عبارتند از: قرب الاسناد و الشرايع.

2. محمدبن يعقوب كليني، وي معاصر علي بن حسين بابويه (پدر شيخ صدوق) است. كليني مؤلف كتاب الكافي است كه هفت جلد بوده و روايات بسياري در ابواب مختلف جمع آوري شده است. كافي از كتاب هاي مهم حديث به شمار مي رود.

3. ابن قولويه (285ـ368 هـ.)، وي از اصحاب ثقه و از بزرگان حديث به شمار مي رود.

4. آل ابن بابويه، بيت آل ابن بابويه، يكي از بيوت مهم فقه و حديث در قم به شمار مي رود كه رئيس آن علي بن بابويه (پدر شيخ صدوق) است. وي دو فرزند به نام ابوجعفر محمد (مشهور به صدوق) و ابوعبداللّه حسين (برادر صدوق) داشت كه هر دو از بزرگان فقه و حديث به شمار مي روند. بنا به نقل علّامه حلّي، مرحوم صدوق داراي سيصد تأليف است42 و مهم ترين كتاب وي مَن لايحضره الفقيه است كه يك دائرة المعارف جامع در حديث به شمار مي رود.

 

ويژگي هاي مهم دوره سوم:

1. توسعه در تدوين، جمع و تنظيم احاديث; پيشتر و در دوره هاي سابق، روايات به صورت شخصي و بر اساس سليقه راويان جمع آوري مي شد. در حالي كه در دوره سوم تحولي شگرف در اين زمينه به وجود آمد و دو كتاب الكافي و من لايحضره الفقيه شاهدي بر اين مدعاست.

2. تدوين كتب فقهي جديد; سؤالات و پرسش هايي كه از فقها مي شد، تحت عنوان: «الرسائل الجوابيه» و مانند آن جمع آوري گرديد. در كتاب هايي مانند الذريعة و رجال نجاشي اسامي هزاران نوع از اين رسائل آمده است. با اين حال، اين كتب فقهي به صورت بسيط و ساده بود و فقها سعي مي كردند در پاسخ سؤالات مطرح شده، تنها روايات معصومان(عليهم السلام)را بيان كنند و در آن ها فروعات فقهي كثير و متنوع كمتر ديده مي شود. فتاواي مطرح شده در غالب موارد، نصوص و متن روايت بود. براي مثال، مي توان از اين كتاب ها نام برد: المنع و الهداية نوشته صدوق، رساله علي بن بابويه قمي به فرزندش صدوق و رساله جعفربن محمدبن قولويه.43

دوره چهارم. مكتب بغداد: در قرن پنجم هجري به چند دليل مكتب فقهي از قم و ري به بغداد منتقل شد:

1. ضعف دستگاه حكومت عباسي و فشارهايي كه قبلا در زمان حكومت منصور، هارون الرشيد، متوكل و معتصم مشاهده مي شد، فروكش كرد و فقهاي شيعه براي نشر فقه و مباحث علمي مجال ظهور و بروز پيدا كردند.

2. ظهور شخصيت هاي مهم در بغداد، مانند شيخ مفيد و سيدمرتضي.

3. توسعه مدرسه هاي علميه و ازدياد اين مكان هاي علمي، به گونه اي كه در درس مرحوم شيخ طوسي حدود سيصد مجتهد شيعه شركت مي كردند و تعداد بي شماري از فقهاي اهل سنت نيز حضور داشتند.44

برخي از علماي مهم اين دوره عبارتند از: 1. شيخ مفيد 2. سيد مرتضي 3. شيخ طوسي.

ويژگي هاي مهم اين دوره:

1. در اين مرحله، در اجتهاد و استنباط احكام شرعي، انقلابي پديد آمد و مباحث اصولي از مباحث فقهي تفكيك گشت. براي مثال، سيدمرتضي كتاب اصولي مستقلي را تأليف نمود و شيخ طوسي در فقه، فروعات فقهي زيادي را مطرح ساخت، به گونه اي كه روش او در استنباط احكام شرعي، سرمشق فقهاي آينده شد. در حالي كه در دوره هاي سابق، كتاب هاي فقهي بيشتر به صورت بيان احاديث و روايات بود. شيخ طوسي كتاب المبسوط را نوشت. وي در مقدمه كتابش مي نويسد: فقهاي اماميه تا اين زمان به تفريع فروع اقدام نمي كردند و تنها به بيان نصوص و رواياتي كه از سوي محدثان و راويان رسيده، اكتفا مي كردند.

2. تدوين فقه مقارن; علاوه بر تدوين كتب فقه جديد، فقه مقارن و در مقايسه با فقه اهل سنت نيز تدوين شد. براي اين منظور، مرحوم شيخ طوسي كتاب الخلاف و سيد مرتضي كتاب الاستبصار و مرحوم شيخ مفيد كتاب الاعلام فيما اتفقت الامامية عليه من الاحكام مما اتفقت العامة علي خلافهم فيه را تأليف نمودند.

3. ظهور بحث اصولي تحت عنوان اجماع.45

دوره پنجم. مكتب حلّه: پس از اينكه بغداد به دست هلاكوخان افتاد، مراكز علمي و فقهي اين شهر از بين رفت و اين سرزمين، مكان امني براي دانشمندان و علما محسوب نمي شد. شهر حلّه از آسيب مغول ها در امان ماند و طلاب بغداد به اين سرزمين كوچ كردند و تقريباً همان نشاط علمي كه در بغداد وجود داشت، در اين مكان جديد ايجاد گشت.

برخي فقهاي اين دوره عبارتند از:

1. محقق حلّي، مهم ترين كتاب هاي وي عبارت است از: شرايع الاسلام، النافع، المعتبر، نكت النهاية و المعارج. كتاب شرايع الاسلام كه در دو جلد تدوين شده، يكي از مهم ترين كتاب هاي فقهي در هشت صد سال گذشته بوده است و ده ها كتاب به عنوان شرح اين كتاب به نگارش درآمده است. براي مثال، كتاب جواهرالكلام در چهل و دو جلد و كتاب الفقه در صد جلد شرح كتاب شرايع الاسلام است.

2. علامه حلّي; كتاب التذكرة و المختلف از اوست.

3. فخرالمحققين، وي فرزند علّامه حلّي است. او يكي از كتاب هاي پدرش به نام الالفين را تكميل كرد و شرحي نيز بر كتاب ديگر پدرش به نام القواعد نوشت. يكي از مهم ترين شاگردان وي، مرحوم شهيد اول است.

4. شهيد اول (734ـ786); وي كتاب هاي زيادي را تأليف كرد كه برخي از آن ها از اين قرارند: الذكري، الدروس الشرعية في الفقه الامامية، غاية المراد في شرح نكت الارشاد، البيان، الباقيات الصالحات، اللمعة الدمشقية، الالفية، النفلية، الاربعون حديثاً، المزار و القواعد.

كتاب اللمعة الدمشقية توسط شهيد ثاني تحت عنوان الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقية شرح و تفصيل داده شد. اين كتاب (شرح لمعه) به مدت هشت صد سال در حوزه هاي علميه مورد تدريس و بحث بوده است.

 

برخي ويژگي‌هاي اين دوره:

1. تنظيم ابواب فقهي. شروع اين كار در ابتدا توسط مرحوم شيخ طوسي در كتاب المبسوط بود ولي كار او را در تبويب ابواب فقه با مقداري تشويش و ناهماهنگي همراه بود. محقق حلّي در كتاب مهم شرايع الاسلام ترتيب خاصي را رعايت كرد كه تا زمان حاضر هم چنان رعايت مي شود: باب اول: عبادات، باب دوم: عقود، باب سوم: ايقاعات، باب چهارم: احكام.46

2. تدوين كتاب فقه به صورت دايرة المعارف. براي مثال، علامه حلّي كتاب تذكرة الفقهاء را نوشت كه در باب فقه مقارن بوده و وسعت و گستردگي كار او به گونه اي است كه پيش از او كتابي به مانند آن تأليف نشده است.

3. كثرت اختلافات فقهي ميان فقهاي اماميه. دليل اين امر، دوري ايشان از عصر امام(عليه السلام) و اختلاف آن ها در سند و دلالت روايات بوده است. كتاب المختلف نوشته مرحوم علامه حلّي، حاوي اختلافات فقهاي اماميه در ابواب مختلف فقهي است.

نكته قابل توجه آنكه مرحوم علّامه حلّي، شاخص و ميزاني براي بيان طبقات فقهاست. فقهايي كه قبل از او مي زيسته اند تحت عنوان «قدما» و فقهاي بعد از او تحت عنوان «متأخران» شناخته مي شوند.

دوره ششم. مكتب جبل عامل: سرزمين شام از گذشته تاكنون پيوسته مورد توجه شيعيان بوده است، در عين حال، فشارهاي زيادي از سوي حكومت اموي و عباسي و غيره به آن ها وارد شده است. مرحوم شهيد اول تصميم گرفت علم و فقاهت را به جبل عامل منتقل سازد و از اين رو، «مدرسه جزين» را در جبل عامل ايجاد كرد و پس از آن مدارس علميه يكي پس از ديگري افزايش يافتند. اين فعاليت هاي علمي، جايگاه خاصي به جبل عامل داد و اين شهر را از ميان شهرهاي مختلف سرزمين شام، ممتاز ساخت. در آن زمان دولت شيعي در ايران به وجود آمده بود و از آنجا كه فشار دولت عثماني هر لحظه نسبت به شيعيان شام بيشتر مي شد، عده اي از فقها و علماي اين سرزمين به ايران مهاجرت كردند. اينان در اداره مناصب قضا و فتوا و امور ديني حكومت نقش حياتي ايفا كردند; مانند شيخ بهائي.

يكي ديگر از مدارس شيعي در سرزمين شام، «مدرسه جبع» بود. مسئول اين مدرسه، شيخ صالح بن مشرف عاملي، جد شهيد ثاني بود و علماي بسياري نيز در توسعه علم و دانش در اين شهر نقش داشتند. «كرك نوح» يكي از شهرهاي سرزمين شام است كه محل ديگري براي حوزه علميه شيعي محسوب مي شود.47

معروف ترين فقهاي اين دوره عبارتند از: شهيد اول (734ـ786)، شهيد ثاني (911ـ965)، صاحب معالم (فرزند شهيد اوّل)، شيخ بهائي، و سيدمحمد صاحب مدارك.

برخي ويژگي هاي اين دوره:

1. تنقيح احاديث كتب اربعه; بعضي اخبار موجود در كتب اربعه، ضعيف و غيرقابل اعتمادند. صاحب معالم، فرزند شهيد اول اولين كسي بود كه با نوشتن كتاب منتهي الجمال في الاحاديث الصحاح و الحسان تلاش شايسته اي در شناسايي اخبار موثق و غيرموثق ارائه داد.

2. تنقيح و تنظيم مبحث اصولي; صاحب معالم با نوشتن كتاب معالم الدين و ملاذالمجتهدين اولين قدم را در راه تنظيم و تبويب اصول فقه برداشت. اين كتاب از گذشته تاكنون مورد توجه طلاب حوزه هاي علميه بود. كتاب هداية المسترشدين نوشته شيخ محمدتقي اصفهاني، يكي از كتاب هاي مهم اصولي در شرح كتاب معالم الدين است. كتاب اخير مورد توجه مرحوم شيخ انصاري بود. از اين رو، در نوشتن كتاب فزائد الاصول تنها به مباحث «قطع، ظن و شك» اكتفا كرد.

3. تدوين فقه; كتاب لمعه و شرح لمعه نوشته شهيد اول و شهيد ثاني، كتاب فقهي مختصر در استدلال هاي فقهي است. كتاب فقهي ديگر مدارك الاحكام في شرح شرائع الاسلام نوشته سيدمحمد موسوي عاملي (متوفاي 1009 هـ.) است.

4. تدوين قواعد فقهي; منظور از «قاعده فقهي»، احكام كلي فقه است كه فقيه با استفاده از آن مي تواند حكم مصاديق جزئي و فرعي را بيان كند. شهيد اول با نوشتن كتاب القواعد و الفوائد اولين كسي است كه قواعد فقهي را در دو جلد جمع آوري كرد. اين كتاب شامل «330 قاعده» و حدود «100 فائده» مي باشد.

دوره هفتم. مكتب اصفهان: مكتب جبل عامل، در زمان صفويه به اصفهان منتقل شد و دليل آن، همان گونه كه گذشت، فشارهايي بود كه از سوي حكومت عثماني عليه علما و شيعيان عراق و شام وارد مي شد. براي مثال، شهيد اول و شهيد ثاني به دست عمّال دولت عثماني به شهادت رسيدند. در آن هنگام دولت صفويه، حكومت قوي و وسيعي را به وجود آورده بود كه شامل ايران، عراق، خراسان و هرات مي شد. دولت صفويه از علماي جبل عامل براي هجرت به اصفهان دعوت كرد كه با پاسخ مثبت آنان روبه رو شد و جمعي از بزرگان و فقهاي جبل عامل به ايران مهاجرت كردند. شيخ نورالدين كركي، معروف به محقق ثاني اولين كسي بود كه دعوت دولت صفويه را اجابت كرد و در سايه اين دولت توانست به نشر فقه اهل بيت بپردازد. وي در زمان شاه اسماعيل صفوي و فرزندش شاه طهماسب، منصب «شيخ الاسلام» را به عهده داشت. حكومت صفوي، مشروعيت خويش را از او كه به عنوان «نايب الامام» شناخته مي شد مي دانستند. براي مثال، شاه طهماسب به محقق كركي مي گفت: تو به حكومت سزاوارتري، تو نايب امام زمان(عليه السلام)هستي و من يكي از كارگزاران تو بوده و پيوسته اوامر و نواهي تو را اطاعت مي كنم.48 از «محقق ثاني» كتاب هاي متعددي به يادگار مانده اند كه از مهم ترين آن ها مي توان به كتاب جامع المقاصد اشاره كرد.

برخي فقهاي اين دوره از اين قرارند: محقق كركي، شيخ بهائي، شيخ حسين بن عبدالصمد پدر شيخ بهائي، شيخ حر عاملي صاحب كتاب وسائل الشيعه، علّامه محمّدتقي مجلسي، علّامه محمّدباقر مجلسي، سيد محمّدباقر داماد، صدرالمتألهين، فيض كاشاني، و ملاعبداللّه شوشتري.

بعضي ويژگي هاي اين دوره:

1. فقه داخل اجتماع و حكومت سياسي شد و فقها نيز مسئوليت اجتماعي و سياسي پيدا كردند.

2. دائرة المعارف هاي اسلامي و فقهي تدوين شدند; مانند بحارالانوار، وسائل الشيعة، الوافي. بحارالانوار حدود 110 جلد است كه نه تنها بزرگ ترين بلكه اولين دائرة المعارف جهان اسلام است. به عبارت ديگر، پيش از آن، هيچ دائرة المعارفي به اين وسعت و عظمت نگارش نشده است.

دوره هشتم. مكتب كربلا: اين مكتب پيش از قرن سيزدهم هجري و به موازات «مكتب حلّه»، «مكتب حبل عامل» و «مكتب اصفهان» در كربلا وجود داشت. برخي علماي اين دوره عبارتند از: شيخ يوسف صاحب كتاب الحدائق، وحيد بهبهاني، سيدمهدي بحرالعلوم، مولي محمدمهدي نراقي صاحب كتاب مستندالشيعه، سيدعلي طباطبائي، صاحب كتاب رياض المسائل، سيدمهدي مجاهد طباطبائي، شيخ شريف العلماء، و شيخ محمدحسين اصفهاني صاحب كتاب الفصول.

دوره نهم. مكتب نجف اشرف: حوزه علميه نجف داراي سابقه هزار ساله است كه بنيانگذار آن شيخ طوسي بوده است. از آن رو، كه مرقد حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)در اين شهر قرار دارد، اين شهر از محبوبيت و اعتبار خاصي نزد شيعيان برخوردار است. در نتيجه، علما و فقهاي بسياري نيز در اين شهر ساكن شدند. حوزه نجف در دهه هاي اخير به دليل سياست هاي ظالمانه حكومت بعثي با ركود مواجه شده است.

دوره دهم. مكتب قم: پس از ركود حوزه علميه نجف اشرف، حوزه علميه قم جايگاه خاصي پيدا كرد. بنيانگذار حوزه علميه قم، مرحوم آيت اللّه شيخ عبدالكريم حائري، استاد امام خميني(قدس سره)است. وي حدود هشتاد سال پيش و در زمان حكومت استبدادي رضاخان، و با تلاش و زحمات فراوان توانست به مكتب فقهي قم رونق ببخشد. پس از وي علماي بسياري همچون آيت اللّه صدرالدين، آيت اللّه محمدتقي بهجت (صاحب دعاي باران) و آيت اللّه بروجردي در توسعه و رونق آن كوشا بودند. پس از اين عده، شاگردان مرحوم آيت اللّه حائري در شكوفايي حوزه علميه قم تلاش هاي شايسته اي نمودند; مانند: حضرت امام خميني(قدس سره)، مرحوم آيت اللّه گلپايگاني، مرحوم آيت اللّه نجفي مرعشي، مرحوم آيت اللّه اراكي و غيره.

وقوع انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 هـ. ش بر رونق حوزه علميه قم افزود. در اين حوزه، حدود سي هزار طلبه ايراني و قريب پنج هزار طلبه خارجي از حدود صد كشور جهان به فراگيري علوم ديني مشغول هستند. نام قم به عنوان يك مركز علمي و فقهي شهرت جهاني دارد و شايد به مصداق روايات و اخباري كه درباره شهر قم وارد شده است، علم، فقه و دين به تمام جهان صادر شود. در ذيل، با ذكر چند روايت در مورد شهر قم، بحث مربوط به تاريخ فقه شيعه را به پايان مي بريم:

1) «و سيأتي زمانٌ تكون بَلدةُ قم و اهلُها حجةٌ علي الخلائق، و ذلك في زمان غيبة قائمنا الي ظهوره عجّل اللّه تعالي فرجه، و لولا ذلك لساحت الارضُ بِاَهلها»;49 امام صادق(عليه السلام) فرمود: زماني فرا خواهد رسيد كه شهر قم و اهل قم براي تمام مردم دنيا حجت و دليل خواهد بود، و اين قضيه، در زمان غيبت قائم ما خواهند بود، تا وقتي كه خداوند آن حضرت را ظاهر سازد، و اگر اين نمي بود، زمين اهلش را فرو مي برد.

2) «رَجُلٌ مِن اَهلِ قمُ يَدعوا الناسَ اِلَي الحقّ، يَجتَمِعُ مَعَهُ قَومٌ كَزُبَرِ الحديد، لا تَزِلُّهُمُ الرياحُ العواصِفُ، وَ لا يَمُلُّونَ مِنَ الحَربِ، و لا يُجبُنونَ، و عَعَي اللّهِ يَتَوَكَّلونَ، وَ العاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ»;50 مردي از اهل قم قيام مي كند و مردم را به حق دعوت مي نمايد، بر محور او مردمي همچون پاره هاي آهن جمع مي شوند، تندبادهاي حوادث آن ها را حركت نمي دهد، و از جنگ خسته نمي شوند، و نمي ترسند، و بر خدا توكل مي كنند، و عاقبت براي متقين است.

3) «سَتُخلُوا كوفَةُ مِنَ المؤمنينَ و يَأزَرُ عَنَها العِلمُ كما تَأزَرُ الحيّةُ جُحَرها، ثُمَّ يَظهَرُ العِلمُ بِبَلدَة يُقالَ لَها قُم، و تصيُر مَعدِناً لِلعِلمِ والفَضلِ حَتّي لا يَبقي فِي الارضِ مُستَضعَفً في الدّينِ... و ذلِك عِندَ قُربِ ظُهورِ قائِمِنا... فَيُتِمُّ حُجَّةُ اللّهِ عَلَي الخَلقِ حتّي لا يَبقي اَحَدٌ عَلَي الاَرضِ لَم يَبلُغهُ الدّينُ و العِلمُ، ثُمَّ يَظهَرُ القائِمُ عليه السلام...»;51 به زودي شهر كوفه (و نجف) از مؤمنان خالي مي شود. علم از آن كوچ مي كند، همان گونه كه مار به سوراخ خويش فرو مي رود، سپس علم در سرزميني كه قم ناميده مي شود ظاهر مي شود، اين شهر معدن علم و فضل خواهد شد (و علم از اين شهر به ساير بلاد در شرق و غرب جهان افاضه مي شود) تا اينكه در روي زمين مستضعف ديني باقي نمي ماند، و اين قضيه نزديك ظهور قائم ما خواهد بود، پس حجت خدا بر خلق (عالَم) تمام مي شود، تا اينكه كسي در روي زمين باقي نمي ماند كه دين و علم به او نرسيده باشد، آن گاه حضرت قائم(عليه السلام) ظهور خواهد كرد.

 

تاريخ فقه اهل سنت

1. اهل سنّت

پس از رحلت پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله)ميان پيروان آن حضرت اختلافاتي بروز كرد كه مهم ترين آن، مسئله خلافت و جانشيني آن حضرت بود. به طور عمده دو گرايش خاص به وجود آمد: گروهي از مسلمانان معتقدند كه نصب امام معصوم مفترض الطاعة براي حفظ و نشر شريعت و براي تبيين مقررات كتاب و سنت به دليل عقل بر شارع مقدس واجب است و اين كار را هم پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله)در سال دهم هجرت، پس از آخرين حج خود در غدير خم نسبت به علي بن ابي طالب(عليه السلام)انجام داده است و پس از او هم نسبت به فرزندان او انجام گرفته است. اين جماعت «شيعه» ناميده مي شوند و چون امام را مانند پيامبر، معصوم و در قول و فعل و تقرير مفترض الطاعة مي دانند، از اين رو، ناگزير بايد همان گونه كه در زمان پيامبر(صلي الله عليه وآله) از آن بزرگوار قولا، فعلا و تقريراً تبعيت مي كنند، پس از رحلت ايشان هم از جانشينان ايشان پيروي كنند. گروهي ديگر از مسلمانان نصب جانشين را اساساً واجب نمي دانند (مانند «خوارج») و يا اگر واجب بدانند به وجوب عقلي آن قايل نيستند، بلكه آن را سمعاً واجب مي دانند (مانند جُبّائيان و اصحاب حديث) و يا اگر به وجوب عقلي آن معتقد باشند بر عُقلا واجب مي دانند نه بر شارع.52

بنابراين، معتقدان به عدم وجوب نصب جانشين از سوي پيامبر خود به اين وظيفه اقدام كردند و به تصويب شورا در آغاز ابوبكر و سپس عمر و عثمان و علي(عليه السلام)را بر اين منصب گماشتند. اين جماعت «اهل سنت» يا «سنّي» ناميده مي شوند.

 

2. ادوار فقه اهل سنّت

دوره هاي تحول فقه اهل سنّت عبارتند از:

دوره اول. عصر صحابه: صحابه كه جمع صاحب است، كساني هستند كه با گرويدن به دين اسلام، به طور مستقيم از خود پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)كم يا زياد مسائلي را آموخته اند. اين عصر از سال يازدهم تا حدود پايان قرن اول هجرت را شامل مي شود. مهم ترين فقهاي اين دوره از نظر اهل سنت عبارتند از: 1. ابوبكر أبي قحافه (وفات: 13 هـ.); 2. عمر بن خطّاب (23 هـ.); 3. عثمان بن عَفّان (35 هـ.); 4. علي ابن ابي طالب(عليه السلام)(40 هـ.); 5. معاذبن جيل (18 هـ.); 6. سلمان فارسي (35 هـ.); 7. عبدالله بن مسعود (32 هـ.); 8. ابوموسي اشعري (44 هـ.); 9. اُبَي بن كعب (21 هـ.); 10. زيد بن ثابت (45 هـ.).

نقش دوره صحابه در تاريخ فقه:

1. جمع قرآن: اهل سنّت به استناد پاره اي از احاديث، جمع قرآن را از وقايع اين عصر مي دانند و بر اين عقيده اند كه قرآن در زمان پيامبر(صلي الله عليه وآله) به تدريج نازل مي شد و پيامبر نيز آن ها را به صورت تدريجي به مردم تبليغ مي فرمود و مردم برخي از آن ها را حفظ مي كردند و گروهي از جمله كُتّاب وحي آن ها را مي نوشتند و پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)ترتيب آيات را از لحاظ سوره و آيه به آگاهي آنان مي رساند، ولي تا زماني كه آن حضرت حيات داشتند كسي به جمع اين صفحات و تبديل آن ها به يك مصحف اقدام نكرد.53 در زمان عثمان يك نسخه كامل از قرآن مجيد فراهم شد و از روي آن چند نسخه استنساخ نموده و به شهرهاي مهم اسلامي گسيل شد و عثمان دستور داد هر نسخه ديگر را، خواه كامل يا ناقص، بسوزانند.

به اعتقاد مرحوم آيت‌اللّه خوئي سخن فوق نادرست است. به اعتقاد ايشان و بر اساس روايات، جمع قرآن در زمان خود پيامبر(صلي الله عليه وآله)انجام شده است و به علاوه، با حديث ثقلين كه از طريق فريقين نقل شده منافات دارد; چه در آن قرآن به لفظ «كتاب» تعبير شده است. هم چنين در قرآن هم از خود قرآن به «كتاب» تعبير شده است: (ذَلِكَ الكِتابُ لاَ رَيب فيهِ)(بقره: 2) به علاوه تحدّي قرآن به يك سوره و يا ده سوره و مانند خود قرآن، دليلي است بر اينكه سور قرآني از آغاز از هم متمايز بوده، به گونه اي كه حتي بين مشركان و اهل كتاب هم انتشار داشته است.

2. محدوديت نقل حديث: در دوره خلفاي راشدين و حتي پس از آن، مردم از نقل احاديث پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) منع شدند. اين عمل در پوشش حفظ كلام الله مجيد انجام مي شد.54

3. بنيان ادلّه اربعه: در اين دوره بنيان ادلّه اربعه (كتاب، سنت، اجماع و رأي) براي استنباط احكام نهاده شد. اگر حكم مسئله اي را از كتاب و سنّت به دست مي آوردند به آن عمل مي كردند، در غير اين صورت به استشاره (اجماع) و يا «رأي» مفتي مراجعه مي كردند.

دوره دوّم. عصر تابعان: اين دوره، گرچه به اعتباري از اواخر قرن نخست هجرت شروع مي گردد، ولي به دليل تداخل زمان صغار صحابه با كبار تابعان، از سال چهل و يكم آغاز مي شود و تا زمان ظهور پيشوايان مذاهب فقهي، يعني همان اوايل قرن دوم ادامه مي يابد.55 در اين دوره، به تدريج موانع نقل حديث برطرف شد و صحابه و كبار تابعان طبق رواياتي كه بلاواسطه و يا مع الواسطه از پيامبر(صلي الله عليه وآله) شنيده بودند، به مسائل مطرح شده پاسخ مي گفتند.56

برخي فقهاي اين دوره از نظر اهل سنّت از اين قرارند: اُمّ المؤمنين عايشه (57 هـ.)، عبدالله بن عمر (73 هـ.)، عروة بن زبين (94 هـ.)، عبدالله بن عباس (68 هـ.)، شريح قاضي (78 هـ)، اَنَس بن مالك (93 هـ)، عمر بن عبدالعزيز (101 هـ).57

دوره سوم. عصر پيشوايان مذاهب: اين عصر از اوايل قرن دوم آغاز مي شود و تا نيمه قرن چهارم، كه پيشوايان بزرگ فقه و اجتهاد ظاهر مي شوند، ادامه مي يابد. در اين دوره مذاهب چهارگانه اهل سنت (حنفيه، مالكيه، شافعيه و حنبليه) شكل گرفتند نيز تمدّن اسلام در شهرهاي بزرگ مانند بغداد، قرطبه در اندلس، قيروان در آفريقا، فسطاط در مصر، دمشق، كوفه، بصره، مرو و نيشابور گسترش يافت و بدون شك اين گستردگي در بارور شدن فقه تأثيري چشمگير داشت. به دستور خليفه اموي، عمربن عبدالعزيز، سنّت و حديث تدوين شد و علم اصول فقه اهل سنت به وسيله امام شافعي تدوين گرديد.58

دوره چهارم. دوره توقف اجتهاد و گزينش مذاهب: اين دوره از نيمه قرن چهارم آغاز مي شود و تا سقوط خلافت عباسيان، عصر قيام بر مذاهب و شيوع مناظره و جدل، ادامه مي يابد. به موازات ضعف سياسي جهان اسلام، از نظر علمي، اجتهاد هم دچار ضعف شده بود. فقها به تقليد از فقهاي گذشته گرايش پيدا كردند، به گونه اي كه هر دانشمندي پيرو يكي از مجتهدان عصر سابق مي شد و تنها به شرح، تفسير، جمع و يا تأليف آراء وي مي پرداخت.59

دوره پنجم. عصر تقليد محض: در اين دوره، اجتهاد به نهايت ضعف خود رسيد و ارتباط علمي دانشمندان با يكديگر، بخصوص دانشمندان سرزمين هاي مختلف، از بين رفت و ركود چشمگيري در مجامع علمي نمايان گرديد. اين دوره از سقوط بغداد به دست هلاكوخان تا دوره حاضر را در بر مي گيرد.60

دوره ششم. عصر حاضر: اين دوره كه از جنگ جهاني دوم تا قرن اخير ادامه مي يابد، داراي دو ويژگي بارز ذيل است: نخست آنكه اهل سنت خود را از تقيّد به مذاهب خاص از مذاهب اربعه رها ساخته اند; يعني ضروري نمي بينند كه در تمام مسائل تنها از يك مجتهد پيروي كنند، بلكه احياناً شافعيه در مسئله يا مسائلي از ابوحنيفه يا مالك يا احمد تقليد مي كند و همين طور به عكس.

پس از جنگ جهاني دوم، كشورهاي اسلامي بيش از پيش با تمدن هاي غربي آشنا شدند و اين امر تأثير فراواني بر مسلمانان گذاشت. ارتباط ملل غربي با ملت هاي اسلامي موجب شد تا مسلمانان براي ايجاد سازگاري با مسائل روز جهان، در امور شرعي تجديدنظرهايي به عمل آورند. از اين رو، خود را ناچار دانستند در هر مسئله اي رأي مذهبي را برگزينند كه سازگاري بيشتري با اين نوع مسائل داشته باشد. حتي برخي از دانشمندان بزرگ، مانند شيخ شلتوت، اخذ به مذهب جعفري را هم احياناً تجويز كردند با اينكه چنين امري در گذشته حتي تصورش هم آسان نبود.

دوم آنكه به علت پيدايش مسائل مستحدثه، مانند بيمه، مسائل مربوط به خانواده، تساوي حقوق، مسائل اقتصادي، معاملات بانكي (معامله سفته، ربا و...) اين فكر در بين دانشمندان قوت گرفت كه بار ديگر باب اجتهاد مفتوح شود و احياناً با توجه به روح شرع، ظواهر نصوص، مصالح و حتي مقتضيات زمان و آراء صاحب نظران گذشته، از نو مسائل شرعي مورد بررسي قرار گيرد و همان گونه كه از برخي اظهارات دانشمندان به دست مي آيد آن ها از سدّ باب اجتهاد راضي نبوده اند.61

 

تاريخچه حقوق

مي توان گفت: از زماني كه زندگي جمعي شكل گرفته است، به نوعي حقوق و قواعد اجتماعي به وجود آمد; اعم از اينكه حقوق و قراردادهاي اجتماعي عادلانه باشند يا ظالمانه. حاكمان و پادشاهان براي اداره قلمرو حكومت خويش ناچار به تدوين قوانين و مقررات بودند تا بر اساس آن، روابط ملت خويش را سامان بخشند. اين سخن بدان معنا نيست كه اين قوانين كه از ابتدا بر جوامع بشري حاكم بوده و اكنون نيز به دست ما رسيده اند، بلكه همان گونه كه در ادامه خواهيم گفت، اولين قانون نوشته شده كه بشر كنوني بدان دست پيدا كرد، «قانون حمورابي» است. نيز سخن ما بدان معنا نيست كه الزاماً همه پادشاهان و سلاطين و حاكمان، خود را به نوشتن و تدوين قوانين ملزم مي كردند، بلكه منظور آن است كه در هر حال، در جامعه اي مجموعه اي از قوانين و مقررات، اعم از مكتوب و يا غير مكتوب وجود داشته است كه مردم نيز كم و بيش از آن اطلاع داشتند و بالاجبار و يا از روي ميل باطني بدان تن مي دادند.

مهم ترين دليل ما اثبات وجود قوانين و مقررات در تمام جوامع بشري، حتي در جوامع ابتدايي و پيشين، يك تحليل عقلي و نيز تجربه كنوني ما مي باشد: تحليل عقلي آن است كه هيچ جامعه اي بدون قوانين و مقررات اجتماعي شكل و سامان نمي يابد و مقررات اجتماعي، چارچوب زندگي افراد جامعه را شكل مي دهد. انسان با اختيار خود زندگي جمعي را بر مي گزيند و عامل عقلاني در گزينش وي دخالت دارد. اگر انسان به تنهايي روزگار بگذراند، همه مصالحش حاصل نمي شود و اگر بعضي از افراد بتوانند بخشي از مصالح خويش را خودشان تحصيل كنند، باز اين كار براي همگان ميسّر نيست. پس براي اينكه انسان هر چه بيشتر به كمال خود برسد، بايد زندگي اجتماعي داشته باشد. وجود نيازهاي مشترك از يك سو و محدوديت اشيا و كالاي هاي مورد نياز انسان ها از سوي ديگر، خواه ناخواه به اختلاف مي انجامد; اختلاف در اينكه از فلان شيء، چه كسي، چه قدر و چگونه استفاده كند. در چنين شرايطي است كه ضرورت وجود نظام حقوقي به منظور تعيين حق و تكليف انسان ها در زندگي جمعي اجتناب ناپذير مي نمايد. و از اين روست كه در ابتدايي ترين جوامع انساني نيز ضوابط و مقرراتي هر چند ساده و ابتدايي وجود داشته است و انسان ها خود را ملزم به اطاعت از آن ها مي دانسته اند و تخلّف از آن ها عواقب سختي را به دنبال داشته است.62

منظور از «تجربه كنوني» آن است كه امروزه در تمام سرزمين ها، قوانين حقوقي و مقررات خاصي حاكم است. تا آنجا كه تاريخ و شواهد تاريخي بدان گواهي مي دهد، شبيه همين وضعيت در سده هاي پيش و بلكه در هزاره هاي گذشته نيز حاكم بوده است; به گونه اي كه هيچ جامعه اي و هيچ اجتماع مدني شكل نگرفته، مگر اينكه آن جامعه داراي مقررات و آداب و رسوم خاصي براي تعامل و ارتباطات خود بوده اند. اولين قانون كشف شده براي بشر امروزي، «قانون حمورابي» است كه به حدود شش هزار سال پيش از ميلاد مسيح(عليه السلام) باز مي گردد. با توجه به قراين و شواهد مي توان گفت: پيش از تاريخ «حمورابي» نيز، قوانين و مقرراتي، اعم از نوشته يا نانوشته وجود داشته است كه روابط مردم آن برهه از تاريخ را شكل مي داده است. بنابراين، تاريخچه حقوق به آغاز زندگي اجتماعي انسان باز مي گردد.

 

مدني بالطبع بودن انسان

در اين ميان، دليل ديگري وجود دارد كه با استفاده از آن مي توان اثبات كرد بشر از آغاز خلقت خويش داراي قواعد و مقرراتي بوده است. انسان موجودي است اجتماعي. امّا پرسش اساسي آن است كه آيا انسان از روي اختيار و با توجه به درك عقلاني خويش، زندگي جمعي را برگزيد يا آنكه اجتماعي بودن انسان، بر اساس مقتضاي ذات انساني است؟ برخي قول اوّل و عده اي نيز شق دوّم را برگزيدند. مرحوم علامه طباطبائي معتقد است انسان به مقتضاي طبيعتش مدني است و از اين رو، مجبور شد قواعد و مقررات اجتماعي را بپذيرد و آزادي هاي خويش را محدود سازد. وي مي گويد: «بشر هم چنان به سير خود ادامه داد، تا به اين مشكل برخورد كه هر فردي از فرد يا افراد ديگر همان را مي خواهد كه آن ديگران از او مي خواهند. لاجرم ناگزير شد اين معنا را بپذيرد كه همان گونه كه او مي خواهد از ديگران بهره كشي كند، بايد اجازه دهد ديگران هم به همان اندازه از او بهره كشي كنند. و همين جا بود كه پي برد به اينكه بايد اجتماعي مدني و تعاوني تشكيل دهد. و بعد از تشكيل اجتماع فهميد كه دوام اجتماع و در حقيقت، دوام زندگيش منوط به اين است كه اجتماع به نحوي استقرار يابد كه هر صاحب حقي به حق خود برسد، و مناسبات و روبط متعادل باشد و اين همان عدالت اجتماعي است.

پس اين حكم، يعني حكم بشر به اجتماع مدني و عدل اجتماعي، حكمي است كه اضطرار، بشر را مجبور كرد به اينكه آن را بپذيرد; چون اگر اضطرار نبود هرگز هيچ انساني حاضر نمي شد دامنه اختيار و آزادي خود را محدود كند. اين است معناي آن عبارت معروف كه مي گويند "الانسان مدني بالطبع"، و اين است معناي اينكه مي گوييم: انسان حكم مي كند به عدل اجتماعي.

اين معنا از كلام خداي تعالي نيز استفاده مي شود، آنجا كه مي فرمايد: (إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولا) (احزاب: 72) و آنجا كه مي فرمايد: (إِنَّ الإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً)(معارج: 19) و آنجا كه مي فرمايد: (إِنَّ الإِْنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ) (ابراهيم: 34) و نيز مي فرمايد: (إِنَّ الإِْنْسانَ لَيَطْغي أَنْ رَآهُ اسْتَغْني.) (علق: 7)

و اگر عدالت اجتماعي اقتضاي اوليه طبيعت انسان بود، بايد عدالت اجتماعي در شئون اجتماعات غالب مي بود، و تشريك مساعي به بهترين وجه و مراعات تساوي در غالب اجتماعات حاكم مي بود، در حالي كه مي بينيم دائماً خلاف اين جريان است، و اقوياي نيرومند خواسته هاي خود را بر ضعفا تحميل مي كنند، و غالب مغلوب را به ذلت و بردگي مي كشد، تا به مقاصد و مطامع خود برسد.»63

 

نقش پيامبران الهي در ارائه قوانين

بر اساس عقايد اسلامي كه شواهد تاريخي نيز آن را تأييد مي كند، از ابتداي حيات بشري، پيامبران وجود داشته اند و هدف آنان بيان تعاليم و دستورات ديني و آسماني بوده است. عده اي از پيامبران، صاحب كتاب بودند كه طبعاً بخشي از اين كتب ـ علاوه بر مسائل عبادي و ارتباط انسان ها با خدا ـ به حقوق و روابط اجتماعي انسان ها با يكديگر مربوط مي شده است. جوامع بشري به شدت تحت تأثير اين تعاليم بوده اند و قوانين آنان كم و بيش از تعاليم پيامبران متأثر بوده است. براي مثال، حضرت ابراهيم(عليه السلام) در بابل متولد شد و سال ها پس از آن حضرت، «مجموعه قوانين حمورابي»

تدوين شد كه بر اساس شواهد تاريخي و گفته مورخان، از تعاليم حضرت ابراهيم(عليه السلام)بهره برده است. بنابراين، در بحث «تاريخچه حقوق» هيچ گاه نمي توان نقش پيامبران و تعاليم آسماني آنان را ناديده گرفت.

«البته ما نمي خواهيم ادعا كنيم همه آنچه را كه متفكران مطرح كرده يا مي كنند از انبيا گرفته شده، بلكه مي خواهيم بگوييم: بسياري از مطالبي را كه انديشمندان در زمينه آزادي، عدالت، حكومت، رهبري و به طور كلي، در زمينه حقوق و سياست مطرح مي كنند، مستقيم يا غير مستقيم، متأثر از انديشه هاي والاي پيامبران و رهروان راستين مكتب توحيدي است و كار اساسي انديشمندان اين بوده كه مقررات اجتماعي، سياسي و حقوقي را بر اساس جهان بيني الهي و در چارچوب قوانين آسماني ـ كه توسط انبيا در ذهنيت ديني مردم به وجود آمده بود ـ دسته بندي و تنظيم كنند.»64

 

جايگاه «حقوق مردم» و «حكومت» در انديشه سياسي نهضت هاي انبيا

نگاهي گذرا به تاريخ انديشه هاي سياسي، به ويژه در زمينه دولت و جامعه و حكومت، نشان مي دهد كه تاريخ نگرها و تاريخ نگارهاي عمده، بر اساس تفكر مادي، گذشته انسان را مورد تجزيه و تحليل و مطالعه قرار داده اند و در نتيجه، تصويري كه از زندگي انسان و از جمله حيات سياسي او، ترسيم كرده اند تاريخي صددرصد مادي بوده است.

در صورتي كه سمت گيري و حركت و نهضت انبيا، گرچه عمدتاً در جهت دعوت به سوي خدا و فضيلت و عدالت بوده، ولي نقطه آغاز دعوت انبيا همواره حركت هاي سياسي و ارائه طرحي صريح در زمينه دولت و جامعه و حكومت بوده است و به منظور اقامه قسط و عدل، به عنوان راه خدا و زمينه ساز دعوت به سوي خدا، بر پايي نظام سياسي ـ الهي براي آن ها ضرورتي اجتناب ناپذير تلقّي مي شده است.

انبيا، در اقامه قسط و عدل و برپايي جامعه اي كه بندگان خدا در آن، از عدالت و امنيت و صلح برخوردار باشند، پيش از هر چيز به نفي سلطه هاي شيطاني و استكباري پرداختند و بدون تغيير نظام جامعه و دولت و اقتدارات حاكم، هر نوع قدم اصلاحي را ناپايدار و سرانجام بي اثر دانستند.

اولين برخورد انبياي هر جامعه، با قدرت حاكم بر آن جامعه بوده و نخستين سخنشان نيز عدم مشروعيت قدرت هاي بشري حاكم بر مردم و نفي آن ها بوده است تا آنجا كه اين سخن را قبل از نام خدا به كار مي گرفته اند، چنان كه شعار لااله الاّالله مي تواند نمونه بارزي از اين انديشه تاريخي انبيا باشد.

انبيا مدعي بودند هيچ انساني حق حكومت بر مردم را ندارد و آن ها را كه براي خود، اقتدارات فائقه و حاكميت عالي قايل هستند و در حقيقت، به گونه اي داعيه خدايي دارند و خود را به صفات خدايي مي آرايند باطل مي دانستند، و خود را فرستاده خدا براي استقرار نظام خدايي و بر پايي حاكميت قانون خدا، معرفي مي كردند.

تكيه انبيا بر اجراي قانون و حاكميت قانون بود و قانون نيز در مكتب انبيا، نه از طريق بشر، بلكه از جانب خدا تعيين مي گرديد. و انبيا مجري اين قانون الهي بودند.

اصولا مبارزه با بت پرستي كه در سرلوحه حركت هاي انبيا قرار داشت، با توجه به اين حقيقت كه بت ها معمولا اشكال انساني داشتند، نوعي مبارزه با حاكميت انسان هايي جبار بود كه بت ها، نشانگر الگوي آن حاكميت بودند.

انبيا بنيانگذار انقلابي عميق در تفكر مادي در زمينه دولت و جامعه و حكومت بودند و به دنبال اين تحولات، نه تنها فرهنگ و تمدن ها را دگرگون كردند، اصولا تفكر نويني به بشر در زمينه هاي سياسي دادند و انسان را از قيد اسارت قدرت هاي جبار حاكم رهانيدند و مفاهيم صحيح آزادي، عدالت، امنيت، صلح و حكومت را تفهيم كردند.

در برخورد انبياي بزرگي چون ابراهيم، موسي، عيسي و پيامبر اسلام با قدرت هاي استكباري زمان خود، دو نوع تفكر در زمينه حكومت مي يابيم و به وضوح مشاهده مي كنيم كه همه اين انبياي بزرگ به خاطر اينكه دعوتشان پايه هاي اقتدارات جباران و حاكمان زمانشان را سست مي كرده و براي حكومت نامشروع آن ها خطري جدي محسوب مي شده، مورد آزار و شكنجه واقع مي شدند و سرانجام هم در معرض مرگ قرار مي گرفتند.65 در ذيل به مهم ترين مجموعه هاي حقوقي در تاريخ گذشته اشاره مي شود:

 

1. اولين مجموعه حقوقي مدرن

قديمي ترين مجموعه حقوقي كه در كتب تاريخ حقوق و تمدن بشري از آن ياد شده است مجمع القوانين حمورابي است. اين مجموعه كه در پژوهش هاي باستان شناسان از شوش به دست آمده و اكنون سنگ نبشته هاي آن در موزه لوور پاريس و نمونه كچي آن در موزه ايران باستان موجود است شامل 282 يا 285 ماده حقوقي است و تقريباً دو هزار سال قبل از ميلاد به وسيله ششمين پادشاه بابل به نام حمورابي تدوين گرديده است.66

عناوين كلي اين مجموعه به نظام پزشكي، قراردادها، بانك داري، حقوق دريايي، آيين دادرسي، روابط خانوادگي، اموال منقول و غير منقول و انواع جرايم تقسيم مي گردد.67

تاريخ زندگاني حمورابي به خوبي روشن نيست جز اينكه از نظر تاريخي زندگي حضرت ابراهيم(عليه السلام)و حمورابي نزديك به هم بوده است و البته حمورابي از ابراهيم متأخر بوده است. برخي عقيده دارند كه مجمع القوانين حمورابي نيز مانند قوانين حضرت موسي(عليه السلام) وحي الهي است و برخي ديگر معتقدند كه اين قوانين از مجموعه قوانين ديگري مانند مجموعه قوانين اشئونا الهام گرفته است. مجموعه اخير به زبان سومري در دو قرن پيش از حمورابي تدوين گرديده است و گفته مي شود سه چهارم قوانين حمورابي از مجموعه «اشئونا» گرفته شده است. ما اكنون در ميزان صحت و سقم اين احتمالات نمي توانيم قضاوتي داشته باشيم جز اينكه مسلماً قرايني وجود دارد كه مجموعه قوانين حمورابي از شرايع الهي، كه به وسيله پيامبران در آن سرزمين تبليغ مي شده، متأثر بوده است.68

 

2. حقوق تِلمود (شرح تورات)

دومين نظام حقوقي مربوط به دوران قبل از ميلاد، نظام حقوقي تلمود است كه بر اساس برداشت هاي دانشمندان يهودي از كتاب تورات تدوين گرديده است. اين كتاب داراي متني است با عنوان «ميشنا» يعني تعليمات شفاهي همراه با تكرار، و شروحي دارد با عنوان «گمارا» يعني تكميل. ابواب متن و شرح تلمود بدين ترتيب است: بخش زراعيم zeraiim(بذرها)، بخش موعد moed(عيد)، بخش ناشيم Nashim(زنان)، بخش نزيقين Nazighin(آسيب ها و خسارات)، بخش قداشيم Ghodashim(مقدسات)، بخش طهاروت Teharoth(طهارت ها).69

تلمود تا امروز مورد قبول دانشمندان و همه پيروان آيين تورات بوده است و متن آن را ربي يهود هناسي (135-220 م)، از دانشمندان بزرگ يهود، تكميل و مدون كرده است. هدف او تسهيل مطالعه و آموزش تورات منقول يا تورات شفاهي بود. روشن است كه مقصود ما از دومين نظام حقوقي، نظام حقوقي تورات است كه بيش از هزار سال قبل از تدوين تلمود بر موسي(عليه السلام) پيامبر اولوالعزم الهي نازل گرديده است; چه اينكه در غير اين صورت، نظام حقوقي روم را بايستي دومين نظام حقوقي دانست، ولي تاريخ نزول تورات چندين قرن قبل از تدوين روم است.70

 

 

3. حقوق روم

سومين مجموعه حقوقي كه در دوران باستان تدوين گرديده و اكنون بخش هايي از آن موجود است نظام حقوقي روم است. اولين متن حقوقي روم در سال 454 ق.م. تدوين گرديد. پيش از تدوين اين مجموعه حقوقي، قانون روم آميخته اي از آيين هاي طايفه اي و احكام شاهان و فرمان كشيشان بوده است. با تدوين الواح دوازده گانه، انقلابي در نظام دادگستري پديد آمد و از آن پس قدرت انحصاري كشيشان محدود شد. اين الواح كه بارها از راه قانون گذاري و فرمان هاي شاهانه اصلاح و تكميل گرديد، نهصد سال پايه قوانين روم بوده است. از آن پس، قوانين در دوران جمهوري بر اساس آراء همه شهروندان كه نه بنده باشند و نه بيگانه و بر طبق الواح دوازده گانه وضع و تدوين گرديد.71

اين الواح يكي از سخت گيرانه ترين مجموعه هاي قوانين تاريخ بشر به شمار مي آيد و مظهر برجسته نظام پدرسالاري در جامعه اي كشاورزي و نظامي است. در اين قوانين به پدر اجازه داده مي شد كه هر يك از فرزندانش را تازيانه بزند، به زنجير بكشد، حبس نمايد، و يا حتي بكشد و يا بفروشد. بستانكاران بر بدهكاران خود، همه گونه حقي داشتند. حقوق مالكيت چنان مقدس بود كه اگر دزدي در حين عمل گرفتار مي شد بنده صاحب مال مي شد و يا كشته و احياناً تبعيد مي گشت. زنان جزء اموال شخصي شوهر محسوب مي شدند و فرزند كنيز اگر هم پدرش آزاد بود برده محسوب مي شد.72

 

4. حقوق ايران باستان

بسياري از دانشمندان معتقدند كه ايران باستان نيز همانند رقيب ديرينِ خود (روم) داراي حقوقي پيشرفته و نسبتاً گسترده بوده است. اما از آنجا كه اين نظام حقوقي با همه سابقه طولاني خود در برابر حقوق الهي و گسترده و پيشرو اسلام قرار گرفت نتوانست اعتبارش را حفظ كند. هم زمان با ورود اسلام، ايرانيان با استقبال فوق العاده اي اين آيين حيات بخش را كه بر توحيد و نفي امتيازات طبقاتي مبتني بود به جاي آيين ثنويت، كه بر طبقاتي بودن جامعه تأكيد مي كرد، پذيرفتند. بدين سان، حقوق كهن ايران به فراموش سپرده شد و حتي اقليت كوچكي از ايرانيان هم كه به آيين زرتشتي باقي ماندند به امتياز فوق العاده نظام حقوقي اسلام معترف شدند. بنابراين، كوششي براي حفظ حقوق ايران به عمل نيامد و اكنون منابع چنداني در حقوق ايران قبل از اسلام وجود ندارد.73

 

5. حقوق كليسا (مسيحيت)

مسيح(عليه السلام) بر اساس نقل تاريخ و تأييد قرآن كريم،74 از نظر حقوقي، نظام جديدي را معرف نكرد، بلكه تا حدود زيادي دنبال رو موسي(عليه السلام)بود. او در احكام و دستورات ديني و اجتماعي يهود تغيير زيادي نداد و تنها بخشي از احكام را، كه بنا به نقل قرآن75 براي عقوبت يهود بر آنان حرام شده بود، منسوخ كرد. بنابراين، مسيحيت داراي حقوقي غير از حقوق يهود نيست.76

دانشمندان مسيحي در زمينه احكام و حقوق، برداشت هاي مستقل از كتاب مقدس و هم چنين حقوق روم داشته اند و اين برداشت ها، پس از چندين قرن، به صورت اولين مجموعه حقوقي كليسا، در حدود سال 1150 ميلادي، به دست «گراسيانوس» تدوين گرديد. اين مجموعه، مواد متعددي چون قوانين و احكام پاپ ها و شوراهاي كليسايي را از تاريخ پيدايش تا سال 1139 م. درباره عقايد و اصول ديني، مراسم و آداب، سازمان و اداره اموال كليسا، آيين دادرسي و پيشينه هاي قضايي دادگاه هاي روحاني، نظامات زندگي رهبانان، عقد ازدواج و احكام مربوط به هبه نظم بخشيد. در سال 1234م. به دستور «پاپ گراگوار» نهم «انايني» نخستين مجموعه حقوق رسمي تدوين گرديد. دومين مجموعه در عهد «پاپ بنيفاس» و سومين مجموعه در عهد «كلمان پنجم» تدوين شد. اين سه مجموعه با مجموعه حقوقي «گراسيانوس» پايه و اساس حقوق كليسا را تشكيل مي دهد.

قابل توجه است كه حقوق كليسا، لااقل در برهه اي از زمان، صرفاً در محدوده كليسا قابل اجرا بوده و خود كليسا در خارج از محدوده داخلي تابع قوانين دولت هاي متبوع خود بوده است. در واقع، حقوق حاكم بر كليسا تنها شامل امور ديني و درمان رنج هاي روحي و حفظ اموال كليسا و احياناً مجازات كشيش هاي متخلّف مي شده است.77

به هر حال، حقوق مسيحيت، يا به تعبير صحيح تر، آنچه به نام مسيح و آيين او از سوي كليسا اعلام شده بود، در طول تاريخ نظام كاملي نبوده; زيرا آيين كليسا آييني اجتماعي نبوده است.78

 

6. نظام حقوق اسلامي

اين نظام برخاسته از قرآن و سنت نبوي است و در كمتر از يك قرن بر نيمي از جهان آن روز حاكم گرديد و ملت هاي مختلفي آن را با ميل و رغبت پذيرفتند.

امتيازات نظام حقوق اسلام از اين قرار است:

1. اسلام با نظام طبقاتي مخالف است و يكي از وظايف مهم خود را مبارزه با دوگانگي جامعه، كه گروهي ثروتمند و گروه اكثريتي محروم و در فشار باشند، مي داند.

- (ما أَفاءَ اللّهُ عَلي رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُري فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الأَْغْنِياءِ مِنْكُمْ)(حشر: 7); آنچه را خداوند از ساكنان اين آبادي ها به رسولش بازگرداند مخصوص خداوند و پيامبر و خويشاوندان (او) و نيز يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان است و اين به خاطر آن است كه اين اموال در ميان ثروتمندان دست به دست نگردد.

حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) درباره هدف حكومت خويش مي فرمايد: «و اگر نه اين بود كه خداوند از دانايان پيمان گرفته است كه در برابر شكمبارگي ظالمان و گرسنگي مظلومان آرام نگيرند من افسار آن (ناقه خلافت) را به پشتش مي انداختم.»79

2. اسلام علم را در اختيار گروه خاصي نمي داند: «طلب العلم فريضة علي كل مسلم»; «اطلبوا العلم من المهد الي اللحد.»

3. اسلام با تبعيضات نژادي سخت مبارزه مي كند: «لا فخر لعربي علي عجمي و لا للابيض علي الاسود إلا بالتقوي».

4. تعليمات اسلام جهت گيري روشني در مسير منافع مستضعفان دارد و در اين زمينه نه تنها خود رهبران اسلام با زندگي خويش گرايش قلبي خود را به طرف اين دسته ابراز نموده اند، بلكه در دستورات خويش نيز تأمين نياز اين گروه را در درجه اول اهميت قرار مي داده اند. حضرت امير المؤمنين(عليه السلام) به مالك مي فرمايد: «ثم الله الله في الطبقه السفلي من الذين لا حيلة لهم من المساكين... و اجعل لهم قسما من بيت مالك... فان هؤلاء من بين الرعية احوج الي الانصاف من غيرهم»;80 خدا را، خدا را در مورد طبقه پايين (تهيدست) در نظر داشته باش، آن محروميني كه راه چاره اي ندارند... و بخش مهمي از بيت المال را به آنان اختصاص ده... چه اينكه اين دسته به انصاف نيازمندتر از ديگران هستند.

5. اسلام عنصراخلاق را در روابط اجتماعيوحقوقي كاملادخالت مي دهد. اميرالمؤمنين(عليه السلام) در پاسخ به سؤال كارگزار خود، قرطبة بن كعب، درباره به بيگاري گرفتن مردم براي تعمير نهر آبي كه خراب شده بود، فرمود: «لستُ اَري اَنَ اجبر احلا علي عمل يكرهه.»81

- «و اشعر قلبك الرحمة للرعية... و لا تكوننّ عليهم سبعاً ضارياً... فانهم صنفان: اما اخ لك في الدين او نظير لك في الخلق يفرط منهم الزّلل... فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذّي تحبّ و ترضي ان يعطيك الله من عفوه و صَفحه»;82 محبت مردم رادر قلب خودت جاي ده و مانند درندگان با آنان برخورد منماي... زيرا مردم دو دسته اند: يا برادر ديني تو و يا انساني همانند تو كه در هر حال لغزش از آن ها سر مي زند... بنابراين، آنان را آنچنان مشمول عفو و گذشت خود بنماي كه دوست داري خدا با تو به عفو و گذشت خويش عمل نمايد.

6. اسلام تنها به يك بعد زندگي نمي نگرد، بلكه بعد مادي و معنوي را توأماً مورد توجه قرار مي دهد و نقص در هر يك را موجب بروز اختلال ديگري مي داند. پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) مي فرمود: «كاد الفقر ان يكون كفرا» و نير فرمود: «اللهم بارك لنا في الخبز فلولا الخبز ما صمنا و لا صلّينا و لا ادينا فرائض ربنا»;83 خداوندا! نان ما را بركت ده. زيرا اگر نان نبود، ما روزه نمي گرفتيم و نماز نمي خوانديم و واجبات خداي خويش را ادا نمي كرديم.

7. اسلام نظام ارزشي تازه اي به جاي ارزش هاي جاهلي ايجاد كرده است كه بر محور تقوا دور مي زند و همه افتخارات نژادي و حسبي و نسبي را باطل مي داند: (يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَ أُنْثي وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ) (حجرات: 12); مردم! بدانيد كه ما شما را از يك پدر و مادر آفريديم و بدين جهت شما را تيره ها و طايفه هاي مختلف قرار داديم كه يكديگر را بشناسيد. همانا، گرامي ترين شما نزد خدا با تقواترين شماست.

 

پي‌نوشت‌ها

 


1ـ محمد معين، فرهنگ فارسى، ج 1، ص 1001 / المنجد، ص 8، ماده «أرخ».

2ـ ابوالقاسم گرجى، تاريخ فقه و فقها، ص 1.

3و4 تذكرة الفقهاء، مقدمه كتاب، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، ج 1، ص 14 / ص 15.

5ـ همان، ص 15، از: سنن الترمذى، ج 5، ص 662، حديث 3786، و ص 663، حديث 3788 / مسند احمد، ج 3، ص 17، و ج 5، ص 181 / مستدرك الحاكم، ج 3، ص 109 و 148 / اسدالغابه، ج 2، ص 12.

6ـ همان، ص 17، از: سنن ابى داود، ج 3، ص 121، ش 2894 / سنن الترمذى، ج 4، ص 420، ش 2101.

7ـ همان، ص17، از سنن الترمذى، ج4، ص425ـ426،ش2110.

8ـ همان، ص 17، از: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 182 / الدر المنثور، ج 6، ص 93.

9ـ همان، ص 17، از: سنن البيهقى، ج 8، ص 93.

10ـ محمدتقى القمى (المصرى)، مقدمه كتاب: الروضة البهية، شرح اللمعة الدمشقية، دوره دو جلدى، ج 1، ص واو، از الدهلوى، حجة اللّه البالغة، ص 45.

11ـ ابوالقاسم گرجى، تاريخ فقه و فقها، ص 50ـ51، از تاريخ التشريع الاسلامى، ص 96.

12ـ مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، (كليات علوم اسلامى، اصول فقه)، ج 20، ص 36.

13ـ محمد الموسوى العاملى، مدارك الاحكام فى شرح شرائع الاسلام، قم، مؤسسة آل البيت(عليهم السلام)، 1990 م، ج 1، ص 7ـ8، مقدمه، به قلم: جواد شهرستانى.

14ـ محمدتقى القمى (المصرى)، الروضة البهية، شرح اللمعة الدمشقية، چ دوم، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1365، دوره دو جلدى، ج 1، ص هـ.

15و16و17و18ـ همان، ص و.

19و20ـ مؤسسة آل البيت(عليهم السلام)، مقدمه كتاب: تذكرة الفقهاء، به قلم: علامه حلّى، قم، آل البيت(عليهم السلام)، 1414ق، ج 1، ص 12.

21و22و23ـ محمدمهدى الاصفى، «تاريخ الفقه الشيعى»، الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقية، زين الدين الجيعى العاملى، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، دوره 10 جلدى، ج 1، ص 24 / ص 24ـ25/ص 25.

24ـ محمدمهدى الآصفى، پيشين، ص 26ـ27.

25ـ محمدمهدى الآصفى، تاريخ فقه اهل البيت(عليهم السلام) مقدمه كتاب: رياض المسائل، تأليف: سيدعلى طباطبائى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1416 ق، ج 1، ص 10.

26ـ محمدمهدى الآصفى، «تاريخ الفقه الشيعى، مقدمه كتاب: الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقية، ج 1، ص 28.

27ـ همان، ص 28، از: اعيان الشيعة، ج 1، ص 274.

28ـ براى تفصيل آن ر.ك: اعيان الشيعة، ج 1، ص 290.

29ـ محمدمهدى الآصفى، «تاريخ الفقه الشيعى، مقدمه كتاب: الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقية، ج 1، ص 28، به نقل از: نجاشى، رجال النجاشى، ص 5.

30ـ همان، ص 29، از: الصواعق المحرقة، ص 199.

31ـ براى شناخت تعداد فقهاى شيعه و تأثير فرهنگى آنان در اين دوره، ر.ك: اعيان الشيعة، رجال نجاشى، رجال كشى و تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام.

32ـ همان، ص 30ـ31.

33ـ همان، ص 33، رجال النجاشى، واژه «وشا»، ص 31.

34ـ همان، ص 32، از: تاريخ الكوفه، ص 382ـ395.

35ـ همان.

36ـ شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعة، كتاب شهادات، باب 8.

37و38و39ـ محمدمهدى الآصفى، پيشين، ص 39ـ40 / ص 40/ ص 41.

40ـ شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص 445، ماده «قم».

41ـ محمدمهدى الآصفى، تاريخ فقه اهل البيت(عليهم السلام)، مقدمه كتاب: رياض المسائل، ج 1، ص 28، به نقل از: مجالس المؤمنين، ص 84.

42ـ همان، ص 33، به نقل از: الكنى و الالقاب، ص 221.

43ـ محمدمهدى الآصفى، پيشين، ص 35.

44ـ همان، ص 36ـ37، به نقل از: مقدمه شيخ آقابزرگ تهرانى بر «التبيان»، ص (د).

45ـ همان، ص 44ـ52.

46ـ همان، ص 57ـ58.

47ـ همان، ص 64ـ78.

48ـ همان، ص90، نقل از: على دوانى، مفاخراسلام، ج4،ص441.

49ـ شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص 455.

50و51ـ محمدباقرمجلسى، بحارالانوار،ج60،ص216/ص 213.

52ـ ابوالقاسم گرجى، تاريخ فقه و فقها، تهران، سمت، 1375، ص 45، از شرح تجريد، علامه حلّى، ص 226.

53ـ ابوالقاسم گرجى، تاريخ فقه و فقها، ص 46، به نقل از: تاريخ التشريع الاسلامى، خُضَرى بك، ص 88.

54ـ ابوالقاسم گرجى، پيشين، ص 47-49 به نقل از: آية اللّه خوئى، البيان، ص 266-274.

55ـ همان، ص 10-11.

56ـ همان، ص 61.

57ـ همان، ص 67-71.

58ـ همان، ص 71-80.

59ـ همان، ص 91ـ93.

60ـ همان، ص 11.

61ـ همان، ص 108.

62ـ محمدتقى مصباح، حقوق و سياست در قرآن، ص 49.

63ـ سيد محمدحسين طباطبائى، تفسيرالميزان، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، ج 2، ص 175-176.

64ـ دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، درآمدى بر حقوق اساسى، ص 5-6.

65ـ عباسعلى عميد زنجانى، فقه سياسى، ج 1، ص 83-85.

66ـ دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، درآمدى بر حقوق اسلامى، ص 37، به نقل از: فرهنگ معين، ج 5 (اعلام)، ص 468.

67و68ـ همان، ص 39، به نقل از: على پاشا صالح، سرگذشت قانون، ص 100 / ص 40-41.

69ـ همان، ص 44، به نقل از: گنجينه اى از تلمود، ترجمه امير فريدون گرگانى، ص 17 به بعد.

70ـ همان، ص 44-45.

71ـ همان، ص46،نقل از: ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج7،ص 36.

72ـ همان، ص 46-47، به نقل از: ويل دورانت، پيشين، ج 7 ص 51، نيز ج 8، ص 306.

73ـ دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، در آمدى بر حقوق اسلامى، ص 50.

74ـ «وَ رَسُولا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ ... وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ ...» (آل عمران: 49ـ50)

75ـ «وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُر وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما إِلاّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما أَوِ الْحَوايا أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْم ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ وَ إِنّا لَصادِقُونَ» (انعام: 146).

76و77و78ـ دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، درآمدى بر حقوق اسلامى، ص 57 / همان، ص 58 / همان.

79ـ نهج البلاغه، خطبه 3 (خطبه شقشقيه)، فقره 17.

80ـ نهج البلاغه، نامه امام به مالك اشتر، نامه 53.

81ـ جرج جرداق، الامام على(عليه السلام) صوت العدالة الانسانية، ج 1، ص 208.

82ـ نهج البلاغه، نامه 53.

83ـ سفينة البحار، ماده خبز.