اخلاق و عرفان اسلامي

اخلاق و عرفان اسلامي

استاد محمّدتقي مصباح

اشاره

در جلسه گذشته به بخش هايي از حديث قدسي خداوند خطاب به حضرت موسي(عليه السلام) اشاره شد. در اين جلسه، حضرت استاد نكاتي در باب شفاعت و تفاوت نظر مؤمنان و مشركان در اين باره، لزوم مخالفت با هواي نفس در تشخيص درست واقعيت، شيوه هاي اغواگري نفس و لزوم توجه به امانت داري و سلامت نفس مشاور در باب مشورت اشاره كرده اند.

سه سفارش مهم خداوند به حضرت موسي(عليه السلام)

در دو جلسه گذشته، بخش هايي از يك حديث قدسي را، كه مرحوم شيخ حرّ عاملي در كتاب الجواهرالسنية آورده اند، قرائت كرديم و توضيحات مختصري عرض كرديم. در ادامه اين حديث، خداي متعال خطاب به حضرت موسي(عليه السلام)مي فرمايد:«يَا مُوسَي، إِنِّي أَنَا اللَّهُ فَوْقَ الْعِبَادِ وَ الْعِبَادُ دُونِي وَ كُلٌّ لِي دَاخِرُونَ. فَاتَّهِمْ نَفْسَكَ عَلَي نَفْسِكَ وَ لَا تَأْتَمِنْ وَلَدَكَ عَلَي دِينِكَ إِلَّا أَنْ يَكُونَ وَلَدُكَ مِثْلَكَ يُحِبُّ الصَّالِحِينَ.» سه مطلب مهم در اين عبارت كوتاه گنجانيده شده كه هر كدام بسيار اساسي است.

ترجمه آن اين است كه در مطلب اول، مي فرمايد: من اللّه هستم فوق همه بندگان، و همه بندگان پايين دست من هستند; مرتبه شان نازل تر از من است و همه نسبت به من خوار و ذليل هستند.

مطلب دوم اينكه مي فرمايد: تو خودت را نسبت به خودت متّهم كن; يعني براي سعادت خودت، حتي به خودت هم اتّكا نكن; هميشه اين نگراني را داشته باش كه نفست تو را گول بزند و تو رابه جاي سعادت به شقاوت بكشاند; درباره خودت، حتي نسبت به نفس خودت هم بدبين باش. به عبارت ديگر، نسبت به خودت سوءظن داشته باش، حتي براي كار خودت.

مطلب سوم اينكه براي دينت، حتي به فرزندت هم اعتماد نكن. سپس مي فرمايد: مگر اينكه فرزندي داشته باشي كه مثل خودت دوستدار همه انسان هاي صالح باشد. آن وقت به چنين فرزندي تا حدي مي تواني اعتماد كني.

شفاعت در نظرگاه مؤمنان و مشركان

اين مطالب ساده به نظر مي رسند. در مناجات شبانه حضرت موسي(عليه السلام)در پيشگاه الهي، خداي متعال به او مي فرمايد: من بالاتر از بندگان هستم... به فرزندت اعتماد نكن، مگر اينكه دوستدار صالحان باشد. اين چه مطلب مهمي است كه بايد در مناجات و گفتوگوي دوستانه و خصوصي خدا با حضرت موسي(عليه السلام) مطرح شود؟ در خصوص مسئله اول، مي دانيد كه بسياري از انحرافاتي كه در اقوام گذشته پيدا شده و موجب هلاكت آن ها گرديده و به دنبالش فسادهاي ديگري به بار آورده عمدتاً در اين بوده كه در كنار «اللّه» اربابي قايل بودند كه به پرستش آن ها مي پرداختند; يعني همان گونه كه براي اللّه مقام ربوبيت قايل بودند و او را سزاوار پرستش مي دانستند، كسان ديگري را هم سزاوار پرستش مي دانستند و اين منشأ مفاسدي در اعتقاد و فكر و اخلاق و رفتار آن ها شده بود.

ريشه همه كمالات «توحيد» است، ريشه همه مفاسد هم «شرك» است. شرك گاهي علني و آشكار است; بت پرستي است يا چيزي شبيه بت پرستي; مثل پرستش فرشتگان و جنّيان، ولي گاهي انسان به صراحت نمي رود ديگري را پرستش كند، اما ته دلش اين است كه كسان ديگري همه كاره هستند و انسان مي تواند با كساني ارتباط برقرار كند و برخلاف اراده الهي، كار خودش را بكند و به قول خودمان، خدا را دور بزند! اينجا نكته دقيقي هست كه در حال حاضر جاي بحث مفصلش نيست، فقط اشاره مي كنم كه مشركان هم مي گفتند: (هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَاللّهِ) (يونس: 18) آن ها به معبودهاي خودشان اشاره مي كردند و مي گفتند: اين ها شفيع ما پيش اللّه هستند، وگرنه مشركان هم منكر اللّه نبودند; مي گفتند: (ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللّهِ زُلْفي) (زمر: 3) ما اين ها را پرستش مي كنيم تا ما را به اللّه نزديك كنند. نمي گفتند خود اين ها خدايي در كنار اللّه هستند، مي گفتند: اين ها وسيله اي هستند كه ما را به اللّه نزديك مي كنند. شايد بعضي بگويند: اين كجايش شرك است؟ اين با شفاعتي كه ما معتقديم، چه فرقي دارد؟

فرقش در يك كلمه است: (مَنْ ذَاالَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ)(بقره: 255) خدا در اين عالم اسبابي قرار داده است، چه اسباب مادي (مانند آتش براي گرم كردن و آب براي رفع تشنگي، كه همه اين ها به اذن خدا اثر مي كنند) و چه تأثيرات فوق طبيعي كه از سوي انبيا و اوليا انجام مي گيرند. آن ها هم در صورتي اثر مي كنند كه اذن خدا باشد; مثلا، حضرت عيسي بن مريم ـ علي نبيّنا و آله و عليه السلام ـ وقتي براي دعوت مردم آمد، فرمود: (أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتي بِإِذْنِ اللّهِ)(آل عمران: 49) در هر جمله، تأكيد مي كند كه من اين كارها را كه انجام مي دهم ـ مرده زنده مي كنم، كور شفا مي دهم و ساير معجزاتي كه انجام مي دهم ـ همه به اذن خدا هستند. اين ها كارهايي هستند كه خدا به من اجازه داده، خدا قدرتشان را به من داده است; يعني اين كارها را به نمايندگي از طرف خدا انجام مي دهم، خودم هيچ كاره هستم. بنابراين، هيچ شفيع واقعي بر خلاف ميل «مشفوعٌ عنده» (خدا) هيچ شفاعتي نمي كند: (لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ.)(انبياء: 27) هر وقت مي خواهند شفاعت كنند بايد خدا اجازه بدهد كه شفاعت كنند. در واقع