غايت حكومت در كتاب و سنت

  • warning: Missing argument 1 for t(), called in D:\WebSites\nashriyat.ir\themes\tem-nashriyat\upload_attachments.tpl.php on line 15 and defined in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\common.inc on line 936.
  • warning: htmlspecialchars() expects parameter 1 to be string, array given in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\bootstrap.inc on line 862.

سيده ‏عاليه آذرطوس1-

چكيده

ديدگاه اسلام درباره غايت و رسالت حكومت، از موضوع‏هاى مهمى است كه دغدغه بسيارى از متفكران مى‏باشد. اينكه آيا دين افزون بر رهيافت‏هاى فردى، به ابعاد اجتماعى يا سياسى نظر دارد يا خير، تلقّى واحدى وجود ندارد. عده‏اى معتقدند آموزه‏هاى دينى به وظايف و تكاليف فردى منحصر است و قداست آن ايجاب مى‏كند وارد عرصه سياست و اجتماع نشود؛ اما گروه ديگر كه عميق‏تر مى‏انديشند، بر اين باورند كه انحصار دين به امور فردى و ناديده انگاشتن آموزه‏هاى اجتماعى و سياسى آن، به دليل نشناختن دين است؛ زيرا بسيارى از آموزه‏هاى دينى مربوط به امور اجتماعى و سياسى است. با اين جامع‏نگرى تعاليم دينى، مى‏توان موضوع را از دو جنبه مادى و معنوى بررسى كرد.

بنابراين، هدف اين نوشتار تبيين منطقى نظريه جامعيت دينى در برابر ديدگاهى است كه بر فردى بودن تعاليم اسلام تأكيد دارد و نتوانسته است دليل محكم براى آن ارائه دهد. لازم به ذكر است كه هدف و يافته‏هاى اصلى پژوهش، بر مبنانى عقلى و نقلى مبتنى است.

كليدواژه‏ها: غايت و رسالت، حكومت، كتاب، سنت، اهداف معنوى، اهداف مادى.

مقدّمه

بى‏ترديد انسان موجودى اجتماعى است. بيشتر متفكران به اين نكته اذعان دارند كه انسان غارنشين و انزواگرا ـ چون در تعامل با ديگران نيست ـ قادر به بروز استعدادها و قابليت‏هاى خويش كه همان فضائل انسانى‏اند نمى‏باشد و به كمال حقيقى خود نائل نمى‏شود. پس حقيقت انسانيت در مدنيت تجلى پيدا مى‏كند؛ نه در غارنشينى، توحش و بربريت. حال اين پرسش مطرح است كه آيا جامعه انسانى كه در آن افراد با سليقه‏ها و عقايد مختلف زندگى مى‏كنند، نيازمند يك برنامه و سامانه مركزى مى‏باشد يا خير؟ به سخن ديگر، آيا بايد قدرتى در رأس جامعه وجود داشته باشد تا نيازها و سليقه‏هاى گوناگون را انسجام بخشد يا خير؟ بداهت عقلى به چنين مطلبى حكم مى‏كند و در آن كمترين ترديد روا نمى‏دارد؛ زيرا تشتت در عقايد و آرا، موجب اختلاف در رفتار و عملكردها مى‏شود و از طرفى، طبع استخدام‏گراى انسان باعث تضييع حقوق گروهى خواهد شد. از اين‏رو، وجود يك نظام هماهنگ‏كننده در رأس هرم يك جامعه، امرى اجتناب‏ناپذير است. درباره پيشينه تحقيق بايد گفت كه موضوع پژوهش به صورت پراكنده در برخى آثار نويسندگان بيان شده است، اما با عنوان مزبور به طور جامع مطرح نشده است و همين امر انگيزه نوشتن نگارنده را برانگيخت تا آن را از ديدگاه كتاب و سنت بررسى كند.

با توجه به آنچه بيان شد، طرح اين مسئله ضرورت پيدا مى‏كند كه با توجه به اينكه يكى از شئون نبوت و امامت حكومت مى‏باشد، آيا دين مقدس اسلام برنامه‏اى را در اين‏باره ارائه كرده است يا خير؟ افزون بر تأكيد بر اصل حكومت، آيا به غايات آن نيز توجه داشته، يا اينكه اهداف حكومت همانند شكل حكومت به عهده حاكمان دينى نهاده شده است؟ با اندكى تأمّل در كتاب و سنت

مى‏توان به اين مطلب پى برد كه آيات و روايات نه تنها نسبت به اصل حكومت بى‏توجه نيستند، بلكه به بسيارى از فروع نيز توجه كرده‏اند. بنابراين، بين شريعت و سياست پيوندى عميق وجود دارد و از ناحيه شرع، برنامه‏اى منظم براى حاكمان ترسيم شده است. اينكه در آيات و روايات چه راه‏كارهايى براى تبيين غايت حكومت‏ها ارائه شده است و چه مباحثى را جزو رسالت و غايت حاكمان و حكومت‏ها مى‏داند، موضوعى است كه اين پژوهش در پى پاسخ‏گويى به آن مى‏باشد.

آنچه از مفاد آيات و روايات به دست مى‏آيد اين است كه هدف و رسالت حكومت دينى به امور دنيا يا آخرت محدود نمى‏شود، بلكه اعم از آن دو است. در منابع و متون مقدس دينى، حكومت الهى صرفا براى تأمين معاش دنيوى و برخى امور مادى كه برقرارى رفاه و امنيت يا تدارك امور اجتماعى باشد تأسيس نشده، بلكه با لحاظ اين امور، چون دنياى انسان به آخرتش وابسته است و براى غايت اخروى خلق، و اهداف متعالى‏ترى براى آن در نظر گرفته شده است، شعاع رسالت آن افزون بر توجه به دنيا، سعادت عقبى را نيز دربر مى‏گيرد. بنابراين، غايت و رسالت حكومت را از نگاه متون دينى مى‏توان به دو جنبه دنيوى و اخروى (مادى و معنوى) دسته‏بندى كرد كه به طور اجمال بدان‏ها پرداخته مى‏شود.

1. غايت معنوى

مراد از غايت معنوى حكومت اسلامى آن است كه حكومت، براى تحقق امور حقيقى مردم تلاش مى‏كند. بدين معنا كه حاكم بايد تمام همت خويش را در جهت تعالى انسان (جامعه) و امور معنوى آنها به كار گيرد و حقيقت انسانى را پايدار سازد. جامع‏نگرى و تعميم گستره اسلام كه قوانين آن از جانب خداوند مى‏باشد، ايجاب مى‏كند به تمام ابعاد وجودى انسان توجه كرده، تمام تمهيدات را براى رشد و تعالى او فراهم سازد. بنابراين، كمترين نقص در احكام و تعاليم آن روا نيست. براى بيان اين حقيقت كه در قلمرو امور سياسى، اسلام به تمام ابعاد حكومتى توجه كرده است، به بخشى‏از آنها اشاره مى‏كنيم:

الف. روح توحيد و نفى شرك و بت‏پرستى

پرستش، عبوديت، طاعت و عبادت از خداوند كه روح توحيد و خداپرستى است و اجتناب و دورى از فرمان طاغوت كه روح شرك و بت‏پرستى مى‏باشد كه قرآن كريم آنها را جزو اوصاف اصلى حاكمان و اهداف آنان در حكومت دانسته است. به همين دليل، به بيشتر پيامبران اين امر متذكر شده است.

درباره هود پيامبر، خطاب به قومش چنين آورده است: «قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللّهَ مَا لَكُم مِنْ إِلَـهٍ غَيْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ» (اعراف: 65)؛ گفت اى قوم من! خدا را بپرستيد كه براى شما معبودى جز او نيست، پس آيا پرهيزگارى نمى‏كنيد. درباره پيامبران خدا صالح1 و شعيب2 نيز همين تعبير را بيان فرموده است. به طور كلى و عام، خداوند درباره هدف بعثت همه انبيا چنين مى‏فرمايد: «وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ» (نحل: 36)؛ در حقيقت در ميان هر امتى فرستاده‏اى برانگيختم (تا بگويد) خدا را بپرستيد و از طاغوت بپرهيزيد.

همه اين آيات به روشنى دلالت دارند بر اينكه يكى از اهداف اصلى حكومت‏هاى الهى، نفى هرگونه شرك و بت‏پرستى و احياى روح توحيدى است؛ شايد مهم‏ترين و بزرگ‏ترين رسالت حكومت دينى در همين امر نهفته باشد؛ زيرا كمال و سعادت فرد و جامعه به ايمان و يگانه‏پرستى بستگى دارد؛ بدين معنا كه اگر گرايش و اعتقاد به توحيد و يكتاپرستى احيا شود، جامعه به سمت سعادت پيش خواهد رفت و اگر اين پديده در جامعه‏اى نباشد، هرگز آن اجتماع انسانى طعم لذت، سعادت و كمالات معنوى را نخواهد چشيد. امام خمينى قدس‏سرهكه مصداق بارز يك حاكم واقعى دينى در جهان معاصر به شمار مى‏آيد، در اين‏باره معتقد است: «عمده بعثت رسل و انزال كتب براى مقصد شريف معرفت‏اللّه (توحيد) بوده كه تمام سعادات دنياويه و اخراويه در سايه آن حاصل آيد، اما افسوس كه انسان تا زمانى كه در اين عالم است، طريق سعادت خود را تشخيص نمى‏دهد و هرچه اوليا و انبيا و علما نصيحت و دعوت مى‏كنند، انسان از خواب بيدار نمى‏شود.»3

ايشان معتقد است كمال انسانى در اعتقاد به توحيد، و سقوط او در شرك و شك نهفته است. انسانى كه در قلبش شك و شرك باشد، از مرتبه انسانى ساقط است و هرگاه باطنش از شرك خالى شود، به مقامات عالى دست خواهد يافت. اين عقيده امام خمينى قدس‏سره مبتنى بر رواياتى است كه از پيشوايان دين رسيده است.

چنان‏كه امام صادق عليه‏السلام در اين‏باره مى‏فرمايد: «كل قلب فيه شكٌ او شركٌ فهو ساقطٌ، و إنَّما ارادوا بالزهد فى الدنيا لِتَفرَعَ قلوبهم للاخره.»4 پس بدون شك، شرك‏زدايى و محو بت‏پرستى و اهتمام براى احياى روح توحيدى از غايات مهم حكومت‏هاى دينى است.

ب. هدايتگرى انسان در تقرب الى‏اللّه

يكى ديگر از اهداف معنوى نظام سياسى اسلام، بسترسازى جامعه براى جهت‏دهى مردم به قرب الهى است. انسان از آن جهت كه اشرف كائنات بوده و مصداق واقعى اناللّه و انا اليه راجعون مى‏باشد، از جانب خدا آمده و به سمت او در حال تكامل است، بايد اين واقعيت عينى را در جامعه براى خود مهيا ببيند. قرآن كريم هدف نزول خود را كه همان هدف والاى رسالت است، چنين ترسيم مى‏كند: «الَر كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ.»(ابراهيم: 1) در اين سوره، به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهاين اسناد داده شده است؛ زيرا انسان كامل خليفه خداست و كار خداوند متعال را انجام مى‏دهد. گويا اينكه مهم‏ترين رسالت پيامبر در زمان حاكميتش همين امر بوده است تا به انسان‏هاى مؤمن اين امر را يادآورى كند كه با تكامل خود و تقرب الهى مى‏توانند به قدرت برسند. از اين‏رو، خداوند به او مى‏فرمايد: «الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ.» (حج: 41) تعبير «مكّناهم فى الارض» به معناى قدرت بخشيدن به مؤمنان در روى زمين است. بنابراين، به تشكيل دولت و هدف و رسالت دولت و نظام سياسى در نزد مؤمنان اشاره دارد.5

از مفاد آيه مزبور و روايات متعددى كه در اين‏باره وارد شده است، چنين برمى‏آيد كه هدف خلقت انسان جز قرب به خداوند متعال نيست و اين قرب، به جز از طريق عبادت و عمل به آموزه‏هاى دينى حاصل نمى‏شود. بنابراين، بر حكومت دينى واجب است كه مقدمات آن را در جامعه فراهم سازد؛ زيرا غايت اين حكومت برخلاف ساير حكومت‏ها براى نيل به همين هدف است.

در روايتى آمده است كه خداوند خطاب به پيامبرش چنين فرمود: «بنده‏ام به چيزى محبوب‏تر نزد من از آنچه بر او واجب كرده‏ام به من تقرب نجسته است و او بسا با نافله و اعمال مستحبى به من تقرب مى‏جويد تا آنجا كه او را دوست مى‏دارم و چون دوستش داشتم گوش شنوا و چشم بينا و زبان گويا و دست گيرنده او خواهم شد.»6

اين حديث قدسى بر اين نكته تصريح دارد كه وقتى حكومت اسلامى استقرار يافت و مؤمنان تمكن يافتند و قدرت جامعه را در دست گرفتند، بايد همه چيز در جهت خدمت به دين اسلام قرار گيرد؛ زيرا كمال و تعالى انسان، هدف غايى و نهايى اوست كه اين در تعاون و همكارى انسان‏ها در اجتماع دست‏يافتنى است و تحقق چنين امر مهمى از طريق حاكميت انجام مى‏گيرد. البته اين بدان معنا نيست كه مؤمنان در جامعه اختيار و اراده‏اى از خود نداشته باشند، و ليكن زمانى كه فضاى جامعه به گونه‏اى باشد كه مردم بتوانند حق را از باطل بازشناسند، با اراده خويش مسير حقانيت را در پيش گرفته، و چون كمال‏طلبى از فطريات انسانى است، آنان حق را انتخاب، و به سمت آن مسير زندگى را اختيار مى‏كنند؛ اين همان چيزى است كه در مقدّمه قانون اساسى بدان اشاره شده است كه «هدف از حكومت، رشد دادن انسان در حكومت به سوى نظام الهى است تا زمينه بروز و شكوفايى استعدادها به منظور تجلى ابعاد خداگونگى انسان فراهم آيد.»7

منشأ چنين اصلى در كلام الهى نهفته است كه فرمود: «أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأمُورُ» (شورى: 53)؛ آگاه باش كه همه كارها به خدا بازمى‏گردد.

ج. اصلاح امور جامعه

يكى از اهداف مهم حكومت اسلامى، انجام اصلاح در همه ابعاد اجتماعى است. بر حاكم دينى لازم است كه پس از استقرار حكومت، در اصلاح ساختار بكوشد و هرگونه نواقص و معايب را در نهادها و سازمان‏هاى تحت نظارت خويش برطرف سازد. خداوند يكى از اهداف مهم انبياى الهى را در همين امر دانسته است و از زبان هود پيامبر چنين نقل مى‏كند كه: «إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللّهِ...» (هود: 88)؛ تا آنجا كه بتوانم جز اصلاح نمى‏خواهم و توفيق من منحصرا با خداست... .

از آيه مزبور چنين برمى‏آيد كه تا فرد خود را از درون اصلاح، و قواى نفسانى خويش را تعديل نكند و با حق و حقيقت ارتباط نداشته باشد و توفيق‏هايى از جانب پروردگار كه مربى حقيقى انسان‏هاست براى او حاصل نشود، اصلاح ديگران از جانب چنين شخصى ممكن نخواهد بود. پس حاكم براى تحقق چنين هدف مهمى، بايد نخست وجود خويش را از فساد و تباهى دور سازد و خود را اصلاح كند.

اصلاح در مقابل افساد است كه عده‏اى از افراد جامعه براى رسيدن به اهداف پليد خود، سعى بر آن دارند تا با به فساد كشاندن جامعه، به اهداف حيوانى و دنيوى خود برسند. معمولاً اين افراد چون نمى‏خواهند فسادشان در جامعه آشكار شود، شعار اصلاحات را سرلوحه عمل مفسده‏انگيز خود قرار مى‏دهند و اگر حاكميت هرگونه برخوردى با آنها انجام دهد، آنان خود را مصلح قلمداد كرده و با اين شعار بر افساد خود پوششى مى‏نهند: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ»(بقره: 11)؛ و چون به ايشان گفته شود در زمين فساد نكنيد، گويند جز اين نيست كه فقط ما اصلاح‏گرانيم.

از آنجايى كه جامعه در هيچ مقطع زمانى از اين قشر خالى نيست، بر حكومت دينى لازم است در تمام ابعاد اجتماعى، اين عنصر مهم را سرلوحه كار خود قرار دهد. چنان‏كه حضرت على عليه‏السلام كه نماد واقعى حاكم دينى است، مى‏فرمايد: «و نُظهَر الاصلاح فى بلادك فيأمَنَ المظلومون من عبادك...»؛8 و در سرزمين‏هاى تو اصلاح را ظاهر كنيم، تا بندگان ستم ديده‏ات در امن و امان زندگى كنند. همچنين امام حسين عليه‏السلام هدف اصلى قيام خود را اصلاح دين جد خود دانسته است: «انما خرجتُ لطلب الاصلاح فى امة جدى.»9

زندگى جاودانه و حيات طيبه به اعمال صالح افراد جامعه بستگى دارد. اگر حكومت قادر نباشد به هر شكلى فساد را از بين ببرد و آن را به سمت اصلاح سوق دهد، هرگز حيات پاك نصيب جامعه نخواهد شد. به همين دليل، دعوت به دين و انجام فرائض دينى، يكى از شرايط مهم زندگى مترقى در جامعه است؛ خداوند در قرآن كريم ابتدا افراد را به عمل صالح دعوت كرده است تا با اين وصف، با تحقق اعمال صالح و رفتار انسانى در جامعه، يك جمع انسانى محقق شود: «مَنْ عَمِلَ صَالِحا مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً... .» (نحل: 97) از مفاد آيات و روايات در اين زمينه چنين برمى‏آيد كه اصلاح امور جامعه، به اصلاح افراد آن بستگى دارد؛ يعنى تا زمانى كه افراد، خود را از نظر فردى اصلاح نكنند، هرگز اجتماع (حكومت) انسانى به سمت اصلاحات، كه مقدمه پيشرفت آن مى‏باشد، حركت نخواهد كرد.

د. تزكيه و تعليم

سالم‏سازى محيط جامعه براى رشد و شكوفايى فطريات انسانى و زمينه‏سازى براى تحقق معنويات و جنبه روحانى آدمى نيز از اهداف بسيار مهم حكومت اسلامى به شمار مى‏آيد. به همين دليل، شارع مقدس اسلام در تعاليم الهى آن را در موارد متعددى متذكر شده است؛ مانند: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ...»(جمعه: 2)؛ او كسى است كه در ميان جمعيت درس‏نخوانده، رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مى‏خواند و آنها را تزكيه مى‏كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مى‏آموزد.

خداوند متعال در اين آيه، يكى از اهداف بعثت پيامبر اسلام را تعليم آيات الهى، حكمت و تزكيه نفس بيان كرده است؛ زيرا حقيقت انسان به روح و امور معنوى وى وابسته است. بنابراين، وظيفه حكومت، تعالى و شكوفايى اصل انسانى است. جهالت بزرگ‏ترين آفت در مسير كمال و سعادت است. به همين دليل، جهل‏زدايى و تدارك زمينه‏هاى علمى براى برداشتن اين آفت، از مهم‏ترين رسالت‏هاى بعثت و حكومت دينى به شمار مى‏آيد. تعليم و تدين و علم و دين در اسلام به هم پيوند خورده‏اند. بهترين دليل بر اين مدعا آن است كه اسلام در هر سرزمينى كه وارد شده است، علم و حكمت را گسترش داده، مردم را به فرهنگ متعالى دعوت كرده است. امام خمينى قدس‏سره در اين‏باره مى‏فرمايد: «اسلام خود از پايه‏گذاران تمدن بزرگ در جهان بوده است.»10 «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»(آل‏عمران: 164)؛ خداوند بر مؤمنان منت نهاد هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد. تدارك زمينه‏هاى فرهنگى لازم براى تزكيه و تعليم فردى به منزله مقدّمه براى تعاليم و رشد اجتماعى كه عامل اساسى پيشرفت يك نظام متعالى است، جزئى از اهداف حكومت دينى مى‏باشد. آيه مزبور بر اين نكته دلالت دارد كه ضلالت و گمراهى موجب عقب‏ماندگى، و تعليم و تزكيه درونى موجب شكوفايى ملت‏ها خواهد بود. به همين دليل، تزكيه و تعليم از اهم غايات حكومت به شمار مى‏آيد.

ه.) اجراى حدود الهى

فراهم كردن زمينه تحقق حدود الهى، يكى از اهداف مهم حكومت دينى است؛ زيرا اگر در جامعه تعاليم و دستورهاى الهى اجرا نشود، فطريات انسانى به انحراف كشيده مى‏شود و رشد و شكوفايى حقيقت آدمى در پرده‏اى از تيرگى‏ها و تاريكى‏ها قرار مى‏گيرد. چراغ هدايت خاموش، و انسان‏ها در تاريكى به سر خواهند برد. جامعه روح نور و روشنايى را از دست داده و اهداف مهم خويش را گُم خواهد كرد. به همين دليل، در سه دين الهى (يهوديت، مسيحيت و اسلام) به اين نكته مهم پرداخته شده است. خداوند در تورات، انجيل و قرآن، به سه پيامبر بزرگ الهى اين نكته را يادآور شده است كه اصول انسانى را به مردم متذكر شوند و براى رشد و تعالى جامعه بدان اهتمام ورزند: «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَآئِثَ...» (اعراف: 157) همان‏ها كه از فرستاده (خدا)، پيامبر «أمى» پيروى مى‏كنند؛ پيامبرى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه نزد خودشان است مى‏يابند، آنها را به معروف دستور مى‏دهد، و از منكر بازمى‏دارد، اشيا پاكيزه را براى آنها حلال مى‏شمرد و ناپاكى‏ها را تحريم مى‏كند.

از مفاد اين آيه استفاده مى‏شود كه اجراى حدود الهى، رسالت همه انبيا بوده است و اختصاص به پيامبرى خاص نداشت و اين همه تأكيد نشانه اهميت موضوع است كه اگر حكومت دينى حدود الهى را در جامعه اجرا كند، زمينه سعادت براى مردم فراهم خواهد شد؛ در غير اين صورت، جامعه به انحراف كشيده شده و سقوط مى‏كند؛ زيرا ناديده گرفتن حدود الهى و هرگونه تعدى و تجاوز به تعاليم خدا و رسول و طغيان در برابر آن، نه تنها آثار شوم دنيوى دربردارد، بلكه موجب عذاب اخروى و خلود در جهنم مى‏شود: «وَمَن يَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارا خَالِدا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ.» (نساء: 14)

همچنين قرآن كريم اقتدار حاكمان دينى را در همين زمينه برجسته كرده كه وظيفه و رسالت ايشان در اين است كه حدود الهى و تعاليم آسمانى تحقق يابد: «الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ.» (حج: 41)

حضرت على عليه‏السلام در اين‏باره در وصيت خود به فرزندانش مى‏فرمايد: «لاتتركوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فيوَلّى عليكم اشراركم»؛11 امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه بدترين كسانتان بر شما سرورى يابند. تحريص و تشويق جامعه به كارهاى خير و دور كردن مردم از بدى‏ها در اسلام، از اهم واجبات است و حكومت دينى بايد به امورى بپردازد كه زمينه تعالى افراد را فراهم آورد كه اين امر، ميسر نخواهد شد، مگر با اجرا و احياى حدود، احكام و تعاليم الهى. امام عليه‏السلام مهم‏ترين پيمانى را كه ميان خداوند و انبيا بسته شد را به همين نكته معطوف مى‏دارد: «و اصطفى سبحانه من ولده انبياء اخذ على الوحى ميثاقهم، و على تبليغ الرسالة امانتهم لما بدَّل اكثرُ خلقه عهدالله فجَهِلوا حقهُ، واتخذوا الا ندادمعهُ، و اجتبالتهم الشياطينُ عن معرفته، و اقتَطَعَتهُم عن عبادته، فبعثَ فيهم رسلْهُ، و واتر اليهم انبياءهُ، ليستأدوهم ميثاق فطرته، و يذكَّروهم منسى نعمتهِ و يحتجُّوا عليهم بالتبليغ، و يثيروالهم و دفائنَ العقول ويروهم آيات المقدورة.»12

همچنين امام سجاد عليه‏السلام در اين‏باره مى‏فرمايد: «امام و حاكم اسلامى پناهگاه پناهندگان و ملجأ مؤمنان و دستگيره متمسكان و فروغ جهانيان است. خدايا! پس شكرگزارى نعمتى را كه به ولى خود ارزانى داشته‏اى به او الهام كن و كتاب و حدود و احكام خود و سنت‏هاى رسولت را برپاى دار و نشانه‏هاى دينت را به وسيله او زنده كن و زنگ انحراف را از راه خودت به وسيله او بزداى.»13

امام رضا عليه‏السلام فرموده است: «امامت زمام دين است و نظام مسلمانان و صلاح دنيا و عزت مؤمنان. امامت ريشه روينده اسلام و شاخه بالارونده آن است. با امام، ... اجراى حدود و احكام و پاسدارى از مرزها و اطراف كشور امكان‏پذپر مى‏شود.»14

و. انذار و تبشير

انسان براى آخرت خلق شده و دنيا پلى براى رسيدن به آن است و سرمايه اصلى وى به قيامت و حيات جاودانه او مربوط مى‏شود و خلقتش وابسته به آن است نه به دنياى مجازى و مادى. به همين دليل، يكى ديگر از رسالت‏هاى مهم حكومت دينى، انذار و تبشير است؛ يعنى حاكمان دينى موظف‏اند اين نكته را در جامعه ترويج كنند كه شما براى دنياى ديگرى خلق شده‏ايد و سرمايه وجودى‏تان بهشت است نه دوزخ. بنابراين، انگيزه خود را الهى سازيد و در مسير آموزه‏هاى دين گام برداريد.

بى‏ترديد حاكمان دينى ابتدا بايد خود به اين امر عامل باشند و سپس مردم را در همين جهت هدايت كنند. قرآن كريم در اين‏باره مى‏فرمايد: «وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلاَّ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ» (انعام: 48)؛ ما پيامبران را جز بشارت‏دهنده و بيم‏دهنده نمى‏فرستيم. آنها كه ايمان بياورند و (خويشتن را) اصلاح كنند نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين مى‏شوند. چنان‏كه در روايتى از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهآمده است: «صنفان من امتى اذا صلحا صلحت امتى، و اذا فسد افسدت امتى... الفقهاء و الامراء»؛15 دو طايفه از اين امت اگر صالح گشتند، همه امتم صالح مى‏گردد و اگر فاسد شدند، همه امتم فاسد مى‏شوند. دانشمندان دينى و فرمانروايان.

حضرت على عليه‏السلام كه از حاكمان راستين حكومت دينى است، با گلايه از افراد جامعه، مردم را چنين انذار كرده و مى‏ترساند كه شما با بدترين وضع زندگى مى‏كرديد؛ از اين حالت زندگى بيرون آمده و خود را از حضيض ذلت به اوج عزت برسانيد؛ عزت و سربلندى شما در اطاعت از خدا و پيروى از تعاليم اسلام است؛ زيرا گذشتگان شما در بى‏دينى و شرك به سر مى‏بردند، در دنائت و پستى ادامه حيات مى‏دادند. خداوند پيامبرش را فرستاد تا اينكه شما را از پست‏ترين وضعيت نجات داده و به برترين حالت برساند. بنابراين، بهترين حيات انسانى در پرتو دين محقق خواهد شد و پست‏ترين آن در بى‏دينى: «ان اللّه بعث محمّد (ص) نذيرا للعالمين و أمينا على التنزيل و انتم معشر العرب! على شرّ دين و فى شرّ دار... تسفكون دماءكم و تقطعون ارحامكم، الاصنام فيكم منصوبه والما ثام بكم معصوبة.»16

با توجه به كلام امام على عليه‏السلام، پرستش بت‏ها، انقطاع رحم‏ها، پذيرش بدترين آيين‏ها و ريختن خون ديگر انسان‏ها، موجب غوطه‏ور شدن در معاصى الهى و گناهان است كه آن حضرت در زمان حاكميت خود با خطبه‏هايش، مردم جامعه را از اين اعمال مى‏ترساند و در برابر، آنها را به تقوا و خداترسى در مقابل ظلم و ستم كه نتيجه آن بهشت برين است، بشارت مى‏داد: «فان الجهاد بابُ من ابواب الجنه، فَتَحَهُ اللّه لخاصة اوليائه و هو لباس التقوى و دِرْعُ اللّه الحصينََة و جنتُهُ الوثيقةُ.»17

همچنين امام جامعه‏اى را به نعمت‏هاى الهى بشارت داده و در وصف آن نعمت‏ها و برخوردارى افراد از آن و فلاح و رستگارى انسان در آخرت، چنين مى‏فرمايد: «سبحانك خالقا و معبودا بحسن بلائك عند خلقكَ خلقْتَ دارا و جعلت فيها مَأدُبَةً مَشْرَبا و مطعما و... .»18

ز. دعوت به حق

حق به معناى ثابت و پايدار و مطابق با واقعيت است كه در مقابل باطل قرار دارد. دين حق به مجموعه قوانينى گفته مى‏شود كه منطبق با فطرت بشر باشد.19 حق‏گروى و گرايش به حقيقت در وجود انسان نهادينه شده است. مفطور بودن انسان به فطرت الهى ايجاب مى‏كند كه براى احياى آن تلاش كند و براى شكوفايى و تعالى آن بكوشد؛ زيرا كمال انسان مرهون رشد فطريات اوست. از آنجايى كه كمال انسانى در فضاى جامعه به دست مى‏آيد، بر حكومت دينى تكليف شده است كه اين امر را جزو اهداف خود قرار دهد و بدان اهتمام ورزد: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.» (توبه: 33)؛ «الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلاَ تَكُن مِن الْمُمْتَرِينَ» (آل‏عمران: 60)؛ اينها حقيقتى از جانب پروردگار توست، بنابراين، از ترديدكنندگان مباش. پس دعوت مردم به سوى حق و دور ساختن ايشان از باطل، از جمله وظايف حكومت دينى است. شايد بهترين مصداق انذار و تبشير و چراغ هدايت بودن رسول خداوند همين باشد كه شعاع حق را براى مردم ترسيم و روشن سازد تا جامعه بتواند حق را از باطل تشخيص دهد و مسير گمراهى را طى نكند. جامعه ضلالت‏پيشه و گمراه روح سعادت را درك نخواهد كرد و به جاى حركت در مسير تكامل و ارتقا، طريق انحطاط و انحراف را خواهد پيمود. تجربه عملى در طول تاريخ بشرى ثابت كرده است هرگاه جامعه‏اى به سمت حق و حقيقت گام بردارد و در اين مسير حركت كند، تمدن‏ساز خواهد بود؛ اما اگر از حق منحرف شود و از آن فاصله بگيرد، فرهنگ و تمدن آن به ضعف و سستى رو مى‏نهد و نابود مى‏شود. بنابراين، نبايد از اين نكته غافل بود كه صعود و سقوط تمدن‏ها و فرهنگ‏ها با روح حق‏طلبى و باطل‏گروى پيوند خورده است و حكومت‏ها در اين زمينه نقشى اساسى ايفا مى‏كنند: «إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ» (لقمان: 33)؛ به يقين وعده الهى حق است. پس مبادا زندگانى دنيا شما را بفريبد و مبادا شيطان فريبكار شما را به كَرَم خدا مغرور سازد. پس ملاك حقانيت يك حكومت، در دعوت به سوى حق و وعده‏هاى الهى مى‏باشد كه در آموزه‏هاى دينى نهفته است. بديهى است كه دعوت به حق از اهداف حكومت به شمار مى‏آيد؛ زيرا براى بيشتر مردم جامعه، شناسايى حق از باطل، نور از ظلمت مقدور نيست و فراهم ساختن زمينه‏هاى آن بر عهده حكومت است كه زمام امور رعيت به دست اوست.

ح. يادآورى نعمت‏هاى الهى

يادآورى نعمت‏ها و بركات الهى نيز يكى از اهداف مهم حكومت دينى است؛ زيرا مردم بايد بدانند كه به طور دائم از موهبت‏هاى الهى استفاده مى‏كنند و اگر نعمت‏هاى خداوند نبود، جامعه از نظر اقتصاد و معيشت در تنگناى زيادى قرار مى‏گرفت. با اينكه انسان از توان و قدرت جسمانى خود در امور معاش استفاده مى‏كند و تمام رنج‏ها و زحمات را بر خود هموار ساخته و زندگى‏اش را در امور دنيوى تأمين مى‏كند، اما نبايد از اين نكته غافل شود كه سلامت جسم و قدرت

جسمانى از نعمت‏هاى بزرگ الهى است كه خداوند به او عطا كرده است. همين امر را خداوند در قرآن كريم با صراحت تبيين كرده است تا انسان را از غرور و خودخواهى بيرون آورد و او را متوجه نعمت‏هاى خويش سازد.

بزرگ‏ترين بركت و نعمت حق بر او همين است كه خداوند به وى توان جسمى و سلامت روانى داده است تا بتواند با دسترنج خويش معاش خود را تأمين كند. چنان‏كه از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت شده است كه دو نعمت مجهول‏اند و بيشتر انسان‏ها از آن غافل‏اند: «نعمتان مكفورتان؛ الامن و العافيه.»20

در آيات و روايات، تذكر به اين مطلب در مناسبت‏هاى مختلف مورد توجه قرار گرفته است؛ مانند: «يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ... .»(بقره: 40)

خداوند در اجتناب و دورى از حق و غفلت از نعمتش، انسان را مورد خطاب قرار داده و به همين دليل بسيارى از آنها را ناسپاس و ظالم دانسته است: «وَآتَاكُم مِّن كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا إِنَّ الإِنسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ.» (ابراهيم: 34)

در همين زمينه امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «النعيمُ فى الدنيا الامن و صحةُ الجسم و تمام النعمة فى الاخرهِ دِخولُِ الجنه و ما تمَّتِ النعمةُ على عبد قطُِّ مالم يدْخِلِ الجنة»؛21 نعمت دنيا، امنيت و تندرستى است و نعمت كامل در آخرت، وارد شدن به بهشت است و بنده‏اى كه به بهشت نرود، هرگز نعمت بر او كامل نشده است.

با اين وصف، مى‏توان گفت يادآورى اين نكته براى همه افراد جامعه، به ويژه از جانب حاكمان دينى بر مردم و فراهم ساختن روح چنين فرهنگى در فضاى حاكم بر جامعه، يكى ديگر از اهداف و رسالت‏هاى مهم حكومت دينى به شمار مى‏آيد.

ط. تعالى فرهنگ

فرهنگ عبارت است از آداب، سنن، علم و ادب متداول در ميان يك ملت و قوم كه در مقام عمل بدان پايبند مى‏باشند و از آن حيث كه به برخوردها و رفتار ظاهرى افراد مربوط مى‏شود مى‏تواند امرى مادى و دنيوى نيز به شمار آيد و يكى ديگر از اهداف مهم حكومت اسلامى است. بدين معنا كه قدرت حاكمه در جامعه اسلامى اين رسالت را بر عهده دارد كه در رشد و شكوفايى فرهنگى جامعه دينى بكوشد تا فضاى جامعه را از حيث فرهنگى متعالى ساخته و هرگونه رفتار غيردينى و سنت‏هاى غيرانسانى را در جامعه محو سازد.

مقوله فرهنگ در اسلام مبناى تمام ابعاد اجتماعى است؛ يعنى فرهنگ، مبناى سياست، اقتصاد، بهداشت و درمان و ديگر نهادها در جامعه مى‏باشد. در حقيقت، فرهنگ يك جامعه، نماد و آيينه يك ملت است. بنابراين، كمترين بى‏توجهى از طرف حاكم اسلامى در اين امر پذيرفته نيست و از نگاه اسلام، اگر حاكميت دينى در پيشبرد فرهنگ جامعه توفيقى به دست نياورد و يا همت خويش را به اين امر معطوف نسازد و يا آن را تحت‏الشعاع اهداف سياسى خويش قرار دهد، بى‏ترديد اگر در ساير امور جامعه موفقيتى به دست آورد، ناتمام خواهد ماند. پيشرفت صنعت و تكنولوژى اگر با فرهنگ انسانى پيوند نخورد و علم و اخلاق با هم آميخته نشود، بحران انسانيت جامعه را تهديد مى‏كند و همه اين پيشرفت‏ها كه بايد در خدمت انسان به كار گرفته شوند، بلاى جان آنان خواهد شد؛ چنان‏كه امروزه در جوامع صنعتى شاهد آن مى‏باشيم. تعالى جامعه در تمام ابعاد زندگى، بدون توجه به فرهنگ انسانى شبيه كالبد انسانى بدون روح است كه ظاهرى آراسته دارد. در تعاليم آسمانى اسلام، اين موضوع چنان اهميتى دارد كه يكى از اركان مهم دين به شمار مى‏آيد. شارع مقدس اسلام، قلمرو دين را در سه بخش عقايد، احكام و اخلاق قرار داده است كه در حقيقت، اخلاق مقوله فرهنگى است و مهم‏ترين ركن دين به شمار مى‏آيد. در آيات و روايات به مناسبت‏هاى مختلف به اين نكته اشاره شده است كه بسيارى از آنها، افزون بر جنبه فردى، به ابعاد اجتماعى و حكومتى آن نظر دارند. درباره تعليم و تزكيه، خداوند به پيامبرش امر مى‏كند مردم را متذكر شود و استعدادهاى انسانى را در آنها شكوفا، و قابليت‏هاى آنان را ظاهر سازد. گنجينه‏هاى درونى آنان را تجلى بخشد: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ... .» (جمعه: 2)؛ «رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ» (بقره: 129)؛ پروردگارا! در ميان آنان، فرستاده‏اى از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و پاكيزه‏شان كند؛ زيرا تو خود، شكست‏ناپذير حكيمى.

همه آياتى كه در اين زمينه وارد شده است، به نوعى به تعالى فرهنگى اشاره دارند و اين، خود بهترين ارزش‏گذارى به آرمان‏هاى بلند حكومت دينى است. روايات مأثوره از معصومان عليهم‏السلام در پرتو تفسير آيات قرآن كريم مبيّن همين نكته است. حضرت على عليه‏السلام در حديثى بسيار زيبا چنين مى‏فرمايد: «مردم فرزندان فرهنگ خويش مى‏باشند و ارزش انسانى به علم و كمال معنوى او وابسته است. پس همواره بايد از علم و دانش سخن بگوييد تا قدر و منزلت شما شناخته گردد.»22

از رسول گرامى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت است كه خطاب به سلمان فارسى فرمود: «اى سلمان! در آخرالزمان امورى از شرق و غرب مى‏رسد كه امتم را متحير مى‏سازد. پس واى بر ضعفاى فرهنگى امت من كه در آن روز (به خاطر ضعف فرهنگى) به ‏كودكان ‏رحم‏ نمى‏كنند وبزرگان ‏رامحترم‏نمى‏شمارند و عفو و گذشت از ميان مى‏رود، سخنان آنان ناسزا، اندامشان ‏چون ‏آدميان، ودل‏ها يشان‏ قلوب‏ شياطين ‏است.»23

اين خطاب معاتبه‏آميز پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از طرفى نشان‏دهنده اهميت موضوع، و از طرف ديگر نمايانگر رسالت مهم رهبران دينى در اهتمام به امور فرهنگى است. پس نبايد در اين امر ترديد كرد كه يكى از اهداف مهم حكومت اسلامى ارتقاى فرهنگى جامعه دينى است.

2. رسالت مادى يا دنيوى

مراد از اهداف مادى، تأمين نيازهاى دنيوى مردم و تدارك آن بخش از نيازهايى است كه هر جامعه به طور طبيعى بدان نيازمند است و همه حكومت‏ها ادعاى تأمين آنها را دارند. بى‏ترديد جامعيت در حكومت به اين است كه به همه نيازهاى دنيوى و اخروى انسان توجه كند. اگر منابع دينى ما با دقت بررسى شود، درمى‏يابيم كه اين امر مورد غفلت قرار گرفته است؛ در حالى كه دين مقدس اسلام مملو از تعاليمى است كه همه افراد جامعه را هم به دنيا و هم به آخرت توجه داده است. بنابراين، تعاليم دين محدود به دنيا، و رسالت حكومت دينى محصور به آن نيست. از اين‏رو، پس از بيان اهداف معنوى حكومت اسلامى، در ادامه به بررسى برخى از اهداف مادى آن مى‏پردازيم:

الف. تأمين معيشت

انسان براى حيات اخروى و جاودانه خلق شده، اما دنيا و حيات مادى بستر آن حيات جاودانه است. بنابراين، نمى‏توان دنياى مادى آدمى را ناديده گرفت؛ زيرا دنيا محلى براى ساختن آخرت است. چنان‏كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهمى‏فرمايد: «الدنيا مزرعة الاخره.»24 درباره نوع نگاه افراد به دنيا، انديشمندان مكاتب و مذاهب مختلف، ديدگاه‏هاى متعددى مطرح ساخته‏اند كه برخى از آنها رويكرد افراطى و برخى انديشه‏هاى تفريطى داشته‏اند، اما اسلام راه معتدلى را طرح كرده است و متفكران مسلمان بر مبناى آن، بهترين حيات و زندگى را در مسير تكامل تبيين كرده‏اند. در اين ديدگاه، دنياگريزى و دنياگروى هر دو مردود است؛ زيرا اسلام دلبستگى به دنيا (دنياگروى) را كه موجب فراموشى آخرت و آخرت‏گرايى را كه باعث نسيان از نعمت‏هاى دنيوى مى‏شود، مذمت كرده است. به همين دليل، در آيات و روايات، دنيا و امور مادى هم نكوهش شده و هم مورد توجه و ستايش قرار گرفته است. نكوهش آن به دليل وجود ديدگاه افراطى «دنياگروى» بوده و ستايش آن به دليل استفاده مطلوب و بهره‏بردارى مفيد از دنياست. پس نمى‏توان گفت كه رسالت حكومت صرفا در امر معنوى خلاصه مى‏شود، بلكه امور دنيوى و معيشتى نيز مورد توجه شارع مقدس اسلام مى‏باشد و اين خطاب صريح قرآن به انسان است كه مى‏فرمايد: «وَلَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا.» (قصص: 77) همچنين در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد: «وَلَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الأَرْضِ وَجَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَايِشَ قَلِيلاً مَّا تَشْكُرُونَ.»(اعراف: 10) خداوند تمام مقدمات حيات دنيوى را براى انسان فراهم ساخته است تا او قدردان و شكرگزار الهى باشد، اما انسان در حيات فردى و اجتماعى خويش كمتر بدان توجه دارد. استقرار حاكميت دينى ايجاب مى‏كند كه زمينه را براى ارتقاى معيشت مادى مردم فراهم، و افراد را بدان متذكر سازد.

داشتن شغلى آبرومند و درآمد اقتصادى براى تك‏تك افراد جامعه شرط لازم يك زندگى موفق است و افراد با تلاش و كوشش خود، نوعى سربلندى براى خود احساس مى‏كنند، اما حكومت اسلامى وظيفه دارد كه زمينه‏ها و مقدمات اين امر را در جامعه اسلامى فراهم سازد. اگر زمينه‏سازى امور معنوى، يكى از رسالت‏هاى مهم حكومت دينى به شمار مى‏آيد، نبايد چنين تصور شود كه فقط همين امر مورد توجه شارع مقدس اسلام است و هدف حاكميت دينى محدود و محصور به امور معنوى است و هيچ‏گونه توجهى به جنبه مادى ندارد. اين امر تصور نادرست و تلقّى ناصوابى از دين است كه ما رسالت آن را فقط در امور معنوى خلاصه كنيم. خداوند از مسلمانان خواسته است با به دست گرفتن قدرت، بر طبيعت تصرف كنند و در سطح عالى معيشت قرار بگيرند. بنابراين، نبايد زبان دين را زبان موعظه و نصحيت، و زبان علم را زبان تصرف در طبيعت دانست، به همين دليل، در سخنان گوهربار پيشوايان دين، تأمين مخارج زندگى خانوادگى در رديف جهاد در راه خداوند قرار گرفته است. امام صادق عليه‏السلام در همين زمينه مى‏فرمايد: «الكادُ على عياله كالمجاهد فى سبيل‏اللّه»؛25 كسى كه براى تأمين مخارج خانواده‏اش تلاش مى‏كند مانند كسى است كه در راه خداوند جهاد مى‏نمايد. بلكه بالاتر از پاداش مجاهدان نيز به افرادى كه در راه تأمين معاش تلاش مى‏كنند، اجر داده مى‏شود، به گونه‏اى كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «العبادة سبعون جزءا افضلها طلبُ الحلال»؛26 عبادت داراى هفتاد جز مى‏باشد كه برترين آن كسب حلال است.

همچنين امام باقر عليه‏السلام مى‏فرمايد: «كسى كه براى بى‏نيازى از مردم و رفاه خانواده و كمك به همسايگانش در طلب روزى حلال باشد، در روز قيامت خداوند را در حالى ملاقات ‏مى‏كند كه‏ چهره‏اش‏ مانند ماه ‏شب‏ چهارده ‏مى‏درخشد.»27

همه آنچه بيان شد، اين نكته را در ذهن تداعى مى‏كند كه تأمين و ارتقاى معيشت جامعه با دو نوع مديريت خرد و كلان حاصل مى‏شود، بخشى از آن مرهون تلاش و زحمات شخصى افراد، و بخشى ديگر مربوط به مديريت كلان اجتماعى است كه مقدمات آن به واسطه دولت و حكومت مهيا مى‏شود. اگر اسلام فرد را به تأمين معاش دنيا مكلف كرده و فقر فردى را نكوهيده است، در كنار آن فقر اجتماعى را نيز مردود دانسته و يكى از رسالت‏هاى مهم حكومت دينى را از بين بردن فقر در جامعه دانسته است تا افراد جامعه بتوانند بدون دغدغه مادى به حيات طيبه خود ادامه دهند. بى‏ترديد رسالت حكومت در اين زمينه، كمتر از رسالت فردى افراد نمى‏باشد.

ب. اجراى عدالت و اقامه قسط

يكى از اهداف مهم حكومت دينى عدالت‏محورى است؛ زيرا بدون آن و عدم دسترسى مردم به حقوق خود، امور ديگر محقق نخواهد شد. شايد بتوان گفت مهم‏ترين مقدّمه براى ساير اهداف دنيوى حكومت دينى در همين امر نهفته باشد؛ زيرا منشأ همه انحراف‏هاى اجتماعى به عدم اقامه عدل و به عبارتى، در ظلم و ستم افراد نسبت به يكديگر است و اقامه قسط و عدل سرچشمه توالى و ترقى جامعه به شمار مى‏آيد: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ...» (نحل: 90)؛ همانا خداوند به عدل و احسان... فرمان مى‏دهد. «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ النَّاسِ أَن تَحْكُمُواْ بِالْعَدْلِ...» (نساء: 58).

پيامبر گرامى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «پروردگارم به من امر به اجراى قسط و عدالت نموده است و اخلاص در دين را مرهون همين امر دانسته است و اين بهترين دليل بر اهميت موضوع است: «قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَأَقِيمُواْ... مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ.» (اعراف: 29)

عدالت امر پروردگار است و رو به ارتقا دارد و اقامه آن در جامعه از ناحيه قدرت حاكمه قرب به تعاليم خدا دارد. عاملان به آن، محبان خدا و مقربان درگاهند. خداوند نسبت به محبان كه همان عدالت پيشگانند، دستور اكيد به اجراى عدالت داده است: «فَاءتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ.» (حجرات: 9)

حضرت على عليه‏السلام پايدارى و قوام جامعه را مرهون اجراى عدل مى‏داند: «العدل اساس به قوامُ العالَم»؛28 عدالت شالوده‏اى است كه هستى بر آن استوار است. آن حضرت كه خود مصداق حاكم عادل بود، در جايى ديگر مى‏فرمايد: «العدل جُنَّةُ الدول»؛29 عدالت سپر دولت‏هاست. «بالعدل تَصْلُحُ الرعيه»؛30 به واسطه عدالت مردم اصلاح مى‏شوند.

گفتنى است كه در مباحث اجتماعى اسلام، بر هيچ اصلى به اندازه اجراى عدالت تأكيد نشده است. شايد حكومت‏ها بتوانند با كفر خود بر حاكميت خويش تداوم بخشند، اما اگر ظالم باشند، دوامى نخواهند داشت. اسلام تنها دينى است كه به اين اصل بيشترين توجه را داشته است، به گونه‏اى كه حتى در شرايط بحرانى به مسلمانان اجازه ظلم و تعدى به ديگران و حتى كفار را هم نداده است؛ حقوق همه انسان‏ها در اسلام محترم است و هيچ مسلمانى حق تضييع آن را ندارد. در اين زمينه حاكميت حضرت على عليه‏السلام بهترين نمونه عملى براى حاكمان اسلامى است. داستان عقيل برادر آن حضرت در گرفتن بيت‏المال، بهترين نمونه عينى و عملى است.

ج. ظلم‏ستيزى

ايستادگى و مقاومت در برابر ظلم و ستم و مبارزه با قدرتمندان و مستكبران، از اهداف ديگر حكومت دينى است. به همين دليل، قرآن داشتن قدرت نظامى و تلاش در تقويت آن را به مسلمانان متذكر شده و حفظ جامعه اسلامى را مشروط به اين امر دانسته است: «وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدْوَّ اللّهِ وَعَدُوَّكُمْ...» (انفال: 60)؛ و تا مى‏توانيد در برابر آنها نيرو و اسب‏هاى آماده، بسيج كنيد. تا با آن، دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانيد.

جامعيت و تعميم دادن رسالت و هدف حكومت دينى ايجاب مى‏كند هم عوامل رشد و شكوفايى جامعه فراهم، و هم موانع آن برچيده شود. اجراى عدالت و تلاش براى دفع هرگونه ظلم و تعدى كه جزو موانع رشد جامعه است، دو واقعيتى هستند كه اجراى آن بر عهده حكومت دينى است. پس در جامعه‏اى كه عده‏اى بخواهند با خودخواهى و غرور و تكبر به ديگران ظلم و ستم روا بدارند و حقوق ديگران را ناديده بگيرند، نخست بر قدرت حاكمه لازم است كه با آن مبارزه كند و در صورت لزوم، با بسيج عمومى به پيكار با آنان برخيزد تا دامنه آن جامعه را فرانگيرد. بنابراين، رويش ظلم و تعدى، با روش حاكمان الهى هماهنگ نيست و روح حكومت دينى با تعدى‏گرى منافات دارد. خداوند در قرآن كريم خطاب به حضرت موسى دستور مى‏دهد كه جلوى تجاوز و تعدى فرعون را بگيرد و در مقابل طغيان‏گرى او بايستد: «اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى.» (طه: 24)

پذيرش ظلم و دين‏باورى تناقضى است كه هيچ عقلى آن را نمى‏پذيرد. به همين دليل، جهاد و مبارزه با ظلم در جامعه دينى بر مسلمانان فرض و لازم شمرده شده است: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ.» (حج: 39)

هرگونه سكوت در برابر ظلم گناه به شمار مى‏آيد و مؤمن كسى است كه در برابر ظلم ديگران فرياد ظلم‏ستيزى سر دهد: «لاَّ يُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوَءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَن ظُلِمَ وَكَانَ اللّهُ سَمِيعا عَلِيما» (نساء: 148)؛ خداوند علنى كردن سخن درباره بدى (ديگران) را دوست ندارد، مگر كسى كه بر او ستم رفته باشد و خداوند شنواى داناست.

لازم به ذكر است كه اسلام همان‏گونه كه پذيرش ظلم افراد به ديگران را امرى مذموم و قبيح مى‏شمارد، هرگونه ستم و ظلمى از جانب مسلمانان به ديگران را نيز زشت دانسته است: «... لاَ تَظْلِمُونَ وَلاَ تُظْلَمُونَ» (بقره: 279)؛ نه ستم مى‏كنيد و نه ستم مى‏بينيد. پس ظلم از جانب هر كسى كه انجام گيرد، امرى زشت و مذموم است و خداوند ظالمان را دوست ندارد: «وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الظَّالِمِينَ.»(آل‏عمران: 57)

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمايد: «اتقوا الظلمَ فانه ظلماتُ يوم القيامة»؛31 از ظلم كردن بپرهيزيد كه آن، ظلمت‏هاى روز قيامت است. از حضرت على عليه‏السلام روايت است كه فرمود: «الظلم يُزِلُّ القدم و يَسلُبُ النعم و يُهلك الامم.»32

بنابراين، اهميت ظلم‏ستيزى در اسلام براى اين است كه ظلم و ستم آثار شوم و زيان‏بارى دارد؛ از جمله گسستن رشته‏هاى محبت، فراهم كردن زمينه محروميت از نعمت‏ها، آفت و آسيب بزرگ براى دين‏دارى و ايمان‏گروى، عامل اصلى قهر و غضب الهى، انحراف از فطرت الهى و قرار دادن آدمى در مسير شيطان و هواهاى نفسانى.

د. برقرارى امنيت

اين واژه كه از ريشه «اـ م ـ ن» گرفته شده است، به معناى در امان بودن، ايمنى، آسودگى، و از بين رفتن هراس و نگرانى است.33 از نگاه قرآن، امنيت معناى عام و كلى دارد؛ يعنى قلمرو مفهومى آن به زندگى شخصى (فردى) و اجتماعى در اين دنيا محدود نمى‏شود، بلكه آخرت را نيز دربر مى‏گيرد؛ زيرا انسان موجودى صرفا دنيوى نيست تا حيات وى منحصر به عالم ماده باشد، بلكه حيات مادى، مقدمه‏اى براى زندگى اخروى است. به همين دليل، خداوند متعال آن را با واژه‏هايى چون «سلم»، «سكينه» و «صلح» به كار برده است. همچنين آن را نعمتى براى مؤمنان مى‏داند و آثار آن را در زندگى افراد صالح منحصر كرده است. در حقيقت، آموزه‏هاى الهى و قرآنى به ما چنين مى‏آموزد كه موهبت امنيت از جانب خداوند در دنيا و آخرت نصيب بندگان مؤمن، صالح و بافضيلت مى‏باشد. قرآن كريم به اين نكته تصريح كرده است كه: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ... وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنا...» (نور: 55)؛ خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند وعده مى‏دهد... و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مى‏كند. از مفاد آيه برمى‏آيد كه يكى از مهم‏ترين وظايف حكومت، ايجاد سلم و امنيت است. اگر حكومت نتواند به اين غايت مهم خويش دست يابد و قادر به تحقق آن نباشد، در دينى بودن آن بايد ترديد كرد. خداوند فرمود: «الَّذِينَ آمَنُواْ وَلَمْ يَلْبِسُواْ إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ أُوْلَـئِكَ لَهُمُ الأَمْنُ وَهُم مُهْتَدُونَ.» (انعام: 82)

تفسير علّامه طباطبائى در ذيل آيه مزبور اين است، امنيت و هدايت مختص كسانى است كه چراغ ايمان را در پس پرده ظلم قرار نداده باشند.34 پس آنان كه بهره‏اى از ايمان به حق و حظى از ايقان به رب را در دل ذخيره كرده باشند و در نور آن تداوم حيات دهند، زمانى كه به قدرت رسند آثار ايمانى را بايد در زندگى اجتماعى متجلى سازند كه يكى از آنها همين است. با اين نگاه، برخى از مفسّران چنين گفته‏اند كه اين آيه معناى عامى دارد و امنيت در آن مى‏تواند اعم از امنيت از مجازات خداوند و امنيت از حوادث اين روزگار (اجتماعى) باشد. وى معتقد است امنيت و آرامش در جوامع انسانى بر دو اصل مبتنى است: ايمان به خدا و عدالت اجتماعى. اگر ايمان به خدا متزلزل شود و عدالت اجتماعى جاى خود را به ظلم بسپارد، امنيت در چنين جامعه‏اى از بين خواهد رفت. علت اينكه اين همه تلاش براى برچيدن ناامنى در دنيا مى‏شود، اما موفقيتى به دست نمى‏آيد، به دليل نبود ايمان است. در روايتى از امام صادق عليه‏السلام آمده است كه منظور آيه اين است كه آنان كه به دستور پيامبر در زمينه ولايت و رهبرى امت اسلامى به او ايمان آوردند و آن را به ولايت ديگران مخلوط نسازند، امنيت براى آنهاست؛35 «إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَـَذَا بَلَدا آمِنا...» (بقره: 126)؛ و (به ياد آوريد) هنگامى كه حضرت ابراهيم بيان كرد: پروردگارا! اين سرزمين را شهر امنى قرار بده. اين آيه بيانگر نياز فطرى بشر و اهميت واژه امنيت براى انسان است كه بايد به آن توجه ويژه شود. از اين‏رو، آن حضرت از خداوند متعال چنين درخواستى كرد و خداوند نيز آنجا را مانند خانه امنى براى مردم قرار داد.

«وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِّلنَّاسِ وَأَمْنا.» (بقره: 125) و نيز فرموده است: «هُوَ الَّذِي أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ...» (فتح: 4) او همان خدايى است كه سكينت و آرامش را بر دل‏هاى مؤمنان نازل كرد. بنابراين، احساس امنيت و آرامش از ويژگى‏هاى مؤمن است. پيشوايان معصوم ما نيز نسبت به امنيت فردى و اجتماعى توجه خاصى داشته‏اند كه اين امر نشان‏دهنده بعد سياسى و اجتماعى اسلام است. در همين زمينه، پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهمى‏فرمايد: «هر كس به خدا اميدوار است، به سعادت راه يافته و كسى كه پرواى الهى دارد به امنيت مى‏رسد و سرنوشت فرد مغرورى كه به غير خدا اميد داشته و از غير خدا خوف و خشيت دارد هلاكت است.»36

در برخى از روايات، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اهل‏بيت خود را عامل امنيت معرفى كرده است، مانند: «اهل بيتى امان لاهل الارض»؛37 «اهل بيتى امام لامتى من الضلالة فى اديانهم.»38 در حديثى از فاطمه زهرا عليهاالسلام آمده است: «خدا ايمان را براى پاك كردن مردمان از شرك واجب كرد و فرمانبردارى را براى نظام ملت، و امامت را براى جلوگيرى از پراكندگى.»39

امام صادق عليه‏السلام در وصف امام و حاكم دينى مى‏فرمايد: «خداى عزوجل به وسيله او از ريختن خون‏ها جلوگيرى مى‏كند و اختلافات را از ميان مى‏برد و پريشانى را اصلاح مى‏كند و پراكندگى را به هماهنگى مبدل مى‏سازد، برهنه را به وسيله او مى‏پوشاند و گرسنه را سير مى‏كند و آن كه بيمناك است، در سايه حكومت او به ايمنى مى‏رسد.»40

بنابراين، منشأ امنيت، تقواى الهى است؛ يعنى تا انسان از خداى خويش هراسان نباشد و او را در حيات فردى و اجتماعى شاهد رفتار خود نبيند، محال است در محيط امن زندگى كند. اينكه اهل‏بيت موجب امنيت زمين معرفى شده‏اند، بدين دليل است كه آنان در اين اعتقاد به باور رسيده و به مقام عصمت دست يافته‏اند. در جامعه اسلامى، هرگاه حاكمان به مقام والاى انسانيت دست يابند و قدرت الهى در زندگى آنان تجلى يابد، آنان مى‏توانند به چنين كارى دست يابند و امنيت را در تمام ابعادش در نظر بگيرند و با توجه به رسالت خود، آن را براى تمامى افراد جامعه برقرار سازند. بنابراين، امنيت لازمه حيات اجتماعى است و شايد بتوان گفت كه بدون آن، انسان قادر به ادامه حيات خويش نخواهد بود؛ زيرا انسان موجودى صاحب اراده است و مى‏تواند به راحتى، امنيت ديگران را سلب كند. از اين‏رو، اين امر همواره مورد توجه خداوند و پيشوايان دين بوده است. بنابراين، بى‏ترديد يكى از اهداف مهم حكومت دينى، تمهيد مقدمات براى ايجاد امنيت و آرامش در جامعه دينى مى‏باشد.

ه. آزادى

يكى ديگر از اهداف حكومت دينى تأمين حيات آزادانه و تدارك جامعه انسانى براى وصول به اهداف دنيوى و مادى بر مبناى اراده و آزادى است. براساس آموزه‏هاى اسلام، انسان آزاد آفريده شده و صاحب اراده و اختيار است و هيچ كس بر ديگرى حق ولايت و مالكيت ندارد؛ مگر خداوند كه خالق اوست: «أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا لَكُم مِن دُونِ اللّهِ مِن وَلِيٍّ وَلاَ نَصِيرٍ.» (بقره: 107) همچنين در آياتى ديگر مى‏فرمايد: «وَلِلّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاللّهُ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (آل‏عمران: 189)؛ «أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ...» (مائده: 40)؛ مگر نمى‏دانيد كه فرمانروايى آسمان‏ها و زمين از آن خداست؟

بنابراين، هرگونه سلطه و سيطره از جانب انسان بر انسان در اسلام منتفى است و هر نوع مرزبندى در حيطه اختيارات انسانى و تعيين قلمرو آزادى با قدرت الهى است؛ زيرا ولايت انسان جز از جانب خداوند پذيرفته نيست و اين ولايت بالذات براى خداوند است نه ديگران؛ اگر لازم باشد حيطه آزادى انسان با ولايت ديگران محدود شود، بايد با ولايت تبعى و به اذن خداوند انجام گيرد كه آنان نيز مقرب‏ترين افراد نزد پروردگار، يعنى پيامبران و اولياى دين و پيروان آنان مى‏باشند كه حق حاكميت در جامعه دينى براى آنان فرض و لازم شده است.

روشن است كه انسان براى ظهور و تجلى استعدادها و قابليت‏هاى ذاتى خويش بايد در ميان مردم و جامعه‏اى زندگى كند و ادامه حيات دهد كه بستر آن براى او مهيا، و آزادى كامل داشته باشد؛ اما موضوع مورد بحث اين است كه آزادى انسان به چه معناست؟ امروزه همه حكومت‏ها موضوع آزادى را در سرلوحه كار خود قرار داده‏اند و استمرار قدرت خويش را مرهون همين شعار مى‏دانند. بزرگ‏ترين و پررنگ‏ترين شعار ليبرال دموكراسى در دنياى امروز، شعار آزادى است. بايد قدرى درباره اين واژه تأمّل كرد كه مراد از آزادى چيست؟ آنچه مسلم است اينكه آزادى در فرهنگ‏هاى مختلف معانى متفاوتى دارد؛ زيرا مفهوم آن با توجه به انسان‏شناسى تعريف مى‏شود و هر نگاهى نسب به ساختار انسان، آزادى را تبيين مى‏كند. نگاه به انسان، اگر در شاكله ظاهرى او خلاصه شود، آزادى براى او يك معنا دارد كه همان رهايى از قيد و بندها و آزادى حيوانى است؛ اما اگر نگاه عميق‏ترى به انسان‏شناسى شود، قطعا آزادى او مفهوم ديگرى خواهد داشت.

بنابراين، با توجه به نوع نگاه به انسان، مفهوم آزادى مشخص خواهد شد، اگر انسان تركيبى از روح و جسم باشد

آزادى معنوى مقدم بر آزادى ظاهرى است؛ يعنى اگر انسان استقلال درون پيدا نكند و از هواى نفس خويش رهايى نيابد، اسير خواهد بود و هواى نفس هر جا كه بخواهد او را مى‏كشاند. در اين نگرش، آزادى مفهوم عام دارد كه دو جنبه باطنى و ظاهرى را دربر مى‏گيرد.

براساس ديدگاهى كه انسان را صرفا همان شاكله ظاهرى مى‏داند و براى او جنبه روحانى قائل نيست، آزادى به معناى رهايى و انجام هرگونه فعاليت فردى است كه آزادى معنوى بر مبناى اين انديشه هيچ معنايى نخواهد داشت. پس مقوله آزادى از يك نگاه مى‏تواند اعم باشد؛ اما از نگاه ديگر كه مبناى انديشه مادى‏گرايان است، معناى محدودترى دارد كه آن مفهوم ظاهرى‏اش است.

آزادى به معناى اسلامى، يعنى رفع هرگونه مانعى براى رسيدن به كمال انسانى است41 و به اين معنا، يكى از اهداف مهم حكومت دينى به شمار مى‏آيد كه در متون دينى بسيار بدان تأكيد شده است. قرآن كريم آزادى واقعى را در پرتو تعاليم انبياى الهى مى‏داند و معتقد است رهايى از زنجيرهاى بردگى و بندگى و وصول به فلاح، رستگارى و كمال و آزادى واقعى، در پيروى از تعاليم و دستورهاى پيامبران و اولياى الهى است:

«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ... وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ... أُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (اعراف: 157)؛ كسانى كه از پيامبر درس نخوانده پيروى مى‏كنند... و از دوش آنان قيد و بندهايى را كه برايشان بوده است برمى‏دارد... آنان همان رستگارانند.

رسالت حكومت اسلامى ايجاب مى‏كند كه بستر آزادى را در تمام ابعاد زندگى افراد در جامعه مهيا سازد؛ حتى آزادى انتخاب دين و عقيده خاص: «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ»؛ هيچ اجبارى در دين نيست. البته اين زمانى است كه حق و باطل و كجى از راستى تفكيك شوند؛ چون اسلام انسان را تركيبى از جسم و روح مى‏داند و به كمال و سعادت او مى‏انديشد و هر آنچه را كه تمهيدات اين اصل را براى وى فراهم سازد از وظايف و تكاليف قدرت حاكمه محسوب مى‏شود. پس با توجه به اهداف و غايات بلند انسانى وظايف براى حكومت دينى تعريف مى‏شوند. اگر در اسلام حدودى براى آزادى انسان تعيين شده است و تعرض نكردن به مصالح عموم در عملكردهاى اجتماعى شخص جزو حيطه و قلمرو آزادى به شمار آمده است و نيز آزادى به مفهوم ساختارشكنى مرزهاى انسانى و رهايى از شخصيت حقيقى انسان امرى مذموم شمرده است، نبايد چنين تصور شود كه اسلام با آزادى مخالف است و يا بين آموزه‏هاى اسلام و مبانى دينى و آزادى انسان تعارضى وجود دارد. اين يك تصور نادرست است كه برخى مغرضانه يا جاهلانه آن را در طول تاريخ در جوامع اسلامى تبليغ كرده‏اند. احكام مترقى اسلام كه داعيه جهانى دارد، بهترين نوع آزادى را در بستر جامعه براى افراد فراهم ساخته است. امام صادق عليه‏السلامآزادى انسان در جامعه را از والاترين ارزش‏هاى انسانى مى‏داند: «پنج خصلت است كه اگر در وجود كسى نبود، چندان ارزش و بهايى نخواهد داشت. وفا، تدبير در معيشت، حيا، اخلاق پسنديده، پنجمين آن كه جامع همه آنهاست آزادى است؛ زيرا اگر روح آدمى آزاد بود جز آنچه شايسته و بايسته است از او سر نزند.»42 امام عليه‏السلام در جاى ديگر آزادى را بلندترين هدف مى‏داند: كسى كه شب را به صبح آورد و غير از آزادى خود، غصه و اندوهى در دل داشته باشد، بداند كه عالى‏ترين هدف انسانى را كوچك و خوار شمرده و به جاى توجه به خداوند، علاقه و ميل خويش را به طرف سود ناچيزى معطوف داشته است.»43

نتيجه اينكه، آزادى به معناى، واقعى از سنت‏هاى الهى در جامعه دينى و ابزارى براى رشد و تعالى است. بهره‏بردارى از آن در سايه پذيرش آموزه‏هاى دينى است و حكومت اسلامى موظف به تدارك آن در پرتو حيات اجتماعى است. آزادى مورد تأكيد اسلام، عالى‏ترين و كامل‏ترين معنايى را دارد كه در فرهنگ بشرى از آن ياد شده است.

رابطه اهداف معنوى و مادى

با توجه به مطالب مطرح‏شده، چنين برمى‏آيد كه رسالت حكومت دينى، اعم از تأمين مسائل دنيوى و اخروى است و هرگز به يكى از اين دو هدف محدود نمى‏شود. نمى‏توان قلمرو حكومت دينى را با توجه به تعاليم مقدس و احكام متعالى آن، كه از جانب خداوند نازل شده است، محدود كرد. بسيار سطحى‏نگرى و تنگ‏نظرى است اگر بخواهيم قانون الهى را براى تأمين برخى از نيازهاى مادى انسانى درنظر بگيريم؛ زيرا اين پندار نادرست با جامعيت اسلام ناسازگار است. كمال دين در اتمام تعاليم آن نهفته است. ختم نبوت و جاودانه بودن رسالت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين ادعا را اثبات مى‏كند كه اسلام تنها دين جامعى است كه آموزه‏هايش را بر مبناى برآورده ساختن نيازهاى مادى و معنوى (روحى و جسمى) قرار داده و بر همين اساس جامعه را به هر دو امر دعوت كرده است. برنامه‏هاى اسلام نوعى پيوند ميان روح و جسم است و هرگز امور معنوى را از مادى تفكيك نكرده است. بيان رساى قرآن كريم چنين است: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَـكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ.» (اعراف: 96) پس ميان دعوت به تقوا و خداترسى با بركات آسمانى و زمينى پيوند وجود دارد. براساس آيه مزبور، رشد اقتصادى با خوف الهى درهم آميخته است، اگر مردم با خدا باشند، بركات از آسمان و زمين بر آنها نازل مى‏شود و هرگاه از خداوند دور شوند، بركات و نعمت‏هاى الهى از آنان سلب مى‏شود و از نظر مادى در مضيقه و سختى قرار مى‏گيرند: «وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكا.»(طه: 124)

پيوند امور دنيوى و اخروى، به دليل آميختگى و تركيب شاكله انسانى از جسم و روح است و غايت حكومت اسلامى، به انسان‏شناسى در فرهنگ اسلامى و اعتقادات دينى مربوط مى‏شود. همه اهداف مذكور كه به اجمال توضيح داده شد، به چند قاعده كلى و اصل ثابت دينى بازمى‏گردد، نخست اينكه انسان موجودى تك‏ساحتى نيست، بلكه دو ساحت وجودى به نام تن و روح دارد: «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ» (حجر: 29)؛ پس وقتى كه آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او سجده كنيد. ديگر اينكه، اصالت وجودى او در نفس و روح او نهفته است، نه تن و جسم او. اصل سوم اينكه، انسان برترين موجود و شريف‏ترين پديده در نظام هستى است كه خداوند خلعت كرامت را بر قامت او پوشانده: «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ...» (اسراء: 70) و همه مخلوقات را مسخر او قرار داده است: «أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً... .» (لقمان: 20) اصل چهارم اينكه خداوند انسان را براى مقام خلافت و جانشينى خود در زمين خلق كرد و در مقام او فرمود: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً... .» (بقره: 30) اصل پنجم كه شايد مهم‏ترين آنها باشد، اين است كه مقام خلافت در عرصه اجتماع براى او به دست مى‏آيد.

بنابراين، با توجه به اين اصول پنج‏گانه در اسلام، معلوم مى‏شود كه انسان براى مقام خلافت الهى كه همان وصول به سعادت حقيقى است خلق شده و هيچ غايت ديگرى در ازل براى خلقت او لحاظ نشده است: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاريات: 56)؛ و جن و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.

عبادت، تربيت، تأمين معيشت، اجراى عدالت، برقرارى امنيت، احياى روح وحدانيت و همه اهداف دنيوى و اخروى ديگر در حكومت اسلامى، براى سعادت انسان در نظر گرفته شده كه همه آنها در قرب الهى و روح عبادت نهفته است. بنابراين، غايت و رسالت اصلى حكومت، سعادت و قرب الهى افراد است و امور ديگر به منزله غايت فرعى و واسط و ابزارى براى تأمين و رسيدن به اين غايت نهايى مطرح مى‏باشند.

نتيجه‏گيرى

با توجه به جامعيت آموزه‏هاى دينى در گستره هستى‏شناسى، معرفت‏شناسى و انسان‏شناختى، اهداف عامى براى حكومت دينى لحاظ شده است كه آن، سعادت بشرى و قرب الهى است، به گونه‏اى كه هيچ حكومتى با آن قابل مقايسه نيست و از هر جهت «اسلام پيشرفته‏ترين حكومت را داراست؛ زيرا قانون آن الهى است.»44

اسلام با توجه به تعريف‏هاى ويژه‏اى كه از نظام هستى و ماهيت انسان دارد، غايت حكومت را در رشد و تعالى او با مشتركاتش تبيين كرده است و چون انسان را تركيبى از جسم و روح مى‏داند، به هر دو جنبه او پرداخته و در رسالت حكومت از اين امر غافل نبوده است. غايت حكومت در كتاب و سنت، از نگاه دورانديشان و متفكران در دو بعد مادى و معنوى قابل تأمّل است. از جنبه معنوى به رشد روحانى انسان، و از حيث مادى، به جنبه جسمانى او توجه دارد.

توجه به روح توحيدى و نفى هرگونه شرك و بت‏پرستى در عرصه اجتماعى، هدايت كردن انسان‏ها به سمت خواسته‏هاى فطرى و قرب الى‏اللّه در فضاى اجتماع، اصلاح جامعه و از بين بردن فساد، ايجاد زمينه‏هاى مناسب فكرى و فرهنگى براى تزكيه درون و تعليم عمومى براى ارتقاى رشد حقيقت انسانى، اجراى حدود الهى و نظم و انضباط عمومى، محدود كردن فضاى اجتماعى براى اشرار و بسط و تبشير آن براى ابرار، توجه دادن مردم به موهبت‏ها و بركات الهى و دعوت جامعه به سمت حق و حقيقت و حيات طيبه و جاودانه و دور ساختن آن از باطل و زندگى پست و ملحدانه، از اهداف حكومت در بعد معنوى است. مقوله‏هايى همچون فراهم كردن تمهيدات لازم براى تأمين معيشت مردم، برقرارى و ايجاد امنيت و مبارزه با ظلم و ستم و ناامنى، اقامه قسط در عرصه‏هاى اجتماعى و ارائه آزادى مشروع آنان نيز از اهداف مهم و اساسى دنيوى حكومت دينى به شمار مى‏آيند.

 


  • ··· منابع

    ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتى، چ هفتم، قم، مشرقين، 1379.

    - صحيفه سجاديه، قم، جامعه مدرسين، 1368.

    ـ تميمى آمدى، عبدالواحدبن محمّد، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه و نگارش محمّدعلى انصارى، بى‏جا، بى‏نا، بى‏تا.

    ـ حرّانى، ابن‏شعبه، تحف العقول، ترجمه على‏اكبر غفارى، قم، انتشارات اسلامى، 1404ق.

    ـ حسينى دشتى، سيدمصطفى، معارف معاريف، تهران، آرايه، 1385.

    ـ دهخدا، على‏اكبر، لغت‏نامه، تهران، دانشگاه تهران، 1377.

    ـ رحمتى شهرضا، محمد، گنجينه معارف، قم، صبح پيروزى، 1388.

    ـ صدوق، محمّدبن على، الخصال، ترجمه و تصحيح احمد فهرى، تهران، علميه اسلاميه، بى‏تا.

    ـ طباطبائى، سيد محمّدحسين، تفسير الميزان، قم، مطبوعات دارالعلم، 1361.

    ـ كلينى، محمّدبن يعقوب، اصول كافى، ترجمه على‏اكبر غفارى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1388 ق.

    ـ ـــــ ، فروع كافى، تصحيح على‏اكبر غفارى، بيروت، دارالتعارف، 1401ق.

    ـ لك‏زايى، نجف، چالش سياست دينى و نظم سلطانى، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى، 1386.

    ـ مجلسى، محمّدباقر، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1403ق.

    ـ مطهّرى، مرتضى، انسان كامل، تهران، صدرا، 1384.

    ـ مكارم شيرازى، ناصر، پيام قرآن، قم، مدرسه‏الامام على‏بن ابيطالب عليه‏السلام، 1375.

    ـ ـــــ ، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1368.

    ـ منصور، جهانگير، قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، تهران، دوران، 1382.

    ـ موسوى خمينى، سيد روح‏اللّه، چهل حديث، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1384.

    ـ ـــــ ، شرح حديث جنود عقل و جهل، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1382.

    ـ ـــــ ، كلمات قصار، تهران، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1374.

    ـ نصرتى، على‏اكبر، نظام سياسى اسلام، قم، هاجر، 1383.


  • پى نوشت ها

    1- كارشناس ارشد علوم سياسى. دانشگاه باقرالعلوم عليه‏السلام. دريافت: 25/2/89 ـ پذيرش: 11/6/89. azartoos123@yahoo.com

    1ـ اعراف: 73.

    2ـ اعراف: 85.

    3ـ امام خمينى، چهل حديث، ص 660، حديث 40.

    4ـ امام خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 299.

    5ـ نجف لك‏زايى، چالش سياست دينى و نظم سلطانى، ص 87ـ88، به نقل از: ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 10، ص 35.

    6ـ على‏اصغر نصرتى، نظام سياسى اسلام، به نقل از: محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 352.

    7ـ جهانگير منصور، قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، ص 15.

    8ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خ 131.

    9ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 329.

    10ـ امام خمينى، كلمات قصار، ص 30.

    11ـ نهج‏البلاغه، ن 47.

    12ـ همان، خ 1.

    13ـ صحيفه سجاديه، دعاى چهل و هفتم.

    14ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ص 200.

    15ـ محمدبن على صدوق، الخصال، ص 41، ح 12.

    16ـ نهج‏البلاغه، خ 26.

    17ـ همان، خ 27، فراز اول.

    18ـ همان، خ 109، فراز دوازدهم.

    19ـ سيدمصطفى حسينى دشتى، معارف معاريف، ص 991.

    20ـ محمدبن على صدوق، همان، ص 39، ح 5.

    21ـ محمد رحمتى شهررضا، گنجينه معارف، ج 2، ص 797ـ798.

    22ـ سيدمصطفى حسينى دشتى، همان، ج 4، ص 578.

    23ـ محمّدباقر مجلسى، همان، ج 1، ص 204.

    24ـ همان، ج 67، ص 225.

    25ـ محمّدبن يعقوب كلينى، فروغ كافى، ج 5، ص 88، ح 1.

    26ـ همان، ص 78، ح 6.

    27ـ همان، ح 5.

    28ـ محمّدباقر مجلسى، همان، ج 75، ص 83.

    29ـ عبدالواحدبن محمد تميمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ص 340.

    30ـ همان.

    31ـ محمّدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 332.

    32ـ عبدالواحدبن محمّد تميمى آمدى، همان، ص 456.

    33ـ على‏اكبر دهخدا، لغت‏نامه، ص 211.

    34ـ ر.ك: سيد محمّدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، ج 13، ذيل آيه مزبور از ص 310ـ317.

    35ـ ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 5، ص 320ـ321.

    36ـ محمّدباقر مجلسى، همان، ج 7، ص 222، ب 8، روايت 133.

    37ـ همان، ج 23، ص 37.

    38ـ همان، ص 246.

    39ـ همان، ج 6، ص 107.

    40ـ محمّدبن يعقوب كلينى، الكافى، ج 1، ص 314.

    41ـ ر.ك: مرتضى مطهّرى، انسان كامل، ص 308ـ309.

    42ـ سيدمصطفى حسينى دشتى، همان، ج 1، ص 51.

    43ـ ابن‏شعبه حرّانى، تحف‏العقول، ص 302.

    44ـ امام خمينى، كلمات قصار، ص 117ـ118.