واكاوى مفهوم و ويژگى ‏هاى قدرت

ضميمهاندازه
9.pdf226.22 کيلو بايت

مرتضى مداحى*

چكيده

برخى معتقدند «قدرت» هدف نيست، بلكه ابزارى است براى رسيدن به اقتصاد. برخى ديگر قائل‏اند «قدرت» خود جايگاه دلنشين و هدفى است كه جاه‏طلبى انسان او را به رسيدن به آن سوق مى‏دهد و چه بسا اقتصاد و مانند آن براى دست‏يابى به آن سيطره هزينه شوند. از ديدگاه قرآن كريم منشأ «قدرت» خداى متعال است و ابزارى بيش نيست كه طبق جهان‏بينى فرد، ممكن است در جهت الهى و يا مادى به كار گرفته شود. مرعوب شدن و بالتبع پيوستن به قدرت باطل با عذر خوف از آن به هيچ وجه مقبول نيست.

     اين مقاله به روش تحليل اسنادى و كتابخانه‏اى به واكاوى مفهوم و ويژگى‏هاى قدرت مى‏پردازد.

كليدواژه‏ها: قدرت، هژمونى، نفوذ، اقتدار، منابع قدرت، ويژگى‏هاى قدرت، تصويرسازى از قدرت.

 

مقدّمه

قدرت يكى از مفاهيم كليدى جامعه‏شناسى سياسى است، و بحث از قدرت مى‏تواند مناسب‏ترين موضوعى باشد كه وجود حوزه‏اى به نام «جامعه‏شناسى سياسى» را توجيه مى‏كند؛ چراكه موضوعات اين حوزه مباحثى است كه به عنوان پل ارتباطى بين جامعه‏شناسى و علم سياست عمل مى‏كنند و بحث از قدرت سرآمد همه آنان است؛ زيرا از سويى نيروى انسانى به عنوان يكى از منابع مهم قدرت مطرح است كه بحث‏هاى جامعه‏شناسى عهده‏دار تبيين و توضيح روابط بين گروه‏هاى اجتماعى است و همچنين چنان‏كه در تحليل مفهوم خواهد آمد قدرت مفهومى است نزديك به مفاهيم اضافى كه نيازمند طرف، يعنى فرد يا اجتماعى است كه پذيراى آن باشد، از اين‏رو، با اجتماع و نهادهاى اجتماعى سروكار دارد كه باز موضوع اصلى جامعه‏شناسى است.

     قرآن كريم منشأ هر قدرتى در جهان را خداوند مى‏داند و اذن تكوينى خداوند براى هر نوع استفاده از قدرت لازم است. هرجا كه استفاده از قدرت مشروع و در طريق فرامين الهى باشد اذن تشريعى و مشيّت خداوند را نيز به همراه دارد، اما در جايى كه در جهت نامشروع از آن استفاده مى‏شود رضايت تشريعى خداوند را به همراه نداشته و در جهت باطل استفاده شده است. قدرت جمعى از ديدگاه قرآن كريم چيزى نيست، مگر در كنار هم قرارگرفتن قدرت‏هاى جزئى افراد. بنابراين پيوستن به قدرت باطل از روى واهمه در برابر آن عذرى مقبول نيست.

     از سوى ديگر، سخن راندن از سياست بدون توجه به قدرت بى‏معناست. رابطه بين قدرت و سياست آن‏قدر تنگاتنگ است كه برخى سياست را به «اعمال نفوذ و قدرت در جامعه»1 تعريف كرده‏اند. كيت دودينگ نيز مى‏گويد: «بدون فهم ماهيت قدرت نمى‏توان به بررسى سياست پرداخت. ديدگاه‏هاى نادرست در باب قدرت به ديدگاه‏هاى ناقص درباره سياست و جامعه منجر مى‏شود.»2 خلاصه اينكه قدرت ماشينى است كه عمدتا با قطعات اجتماعى مونتاژ مى‏شود و براى مقاصد سياسى رانده مى‏شود. اما تعريف قدرت چيست؟ آيا انسان به قدرت دست مى‏يازد كه به هدفى سرنشين‏تر برسد يا قدرت خود جايگاه دلنشينى است كه فى‏نفسه همه را دلباخته خود مى‏كند. قدرت هدف است يا وسيله؟ چرا قدرت در مراتب مختلف خود خواهان دارد؟ نقش افراد در شكل‏گيرى قدرت چيست؟ و چرا قدرتمندان تهديد به استفاده از آن مى‏كنند پاسخ به اين سؤال‏ها با توجه به ويژگى‏هاى قدرت محور اصلى اين نوشتار است.

قدرت در بحث‏هاى سياسى

قدرت به لحاظ لغوى به معناى توانايى داشتن و توانستن است.3 اگر تأثير مبدأ قدرت بر غير بيشتر باشد عموميت و شمول بيشترى خواهد داشت و در صورت شمول قدرت نسبت به تمامى افراد و اشيا، قدرت همه‏جانبه پديد خواهد آمد و هر گاه قدرت همه‏جانبه نسبت به تمامى افراد و اشياى موجود در هستى تأثيرى همه‏جانبه داشته باشد در آن صورت، قدرت مطلق خواهد شد. گالبرث مى‏گويد: قدرت در بالاترين شكل آن عبارت است از بيشترين اطاعت و كمترين هزينه.4

    مطمئنا صرف داشتن قدرت به هر اندازه‏اى مدنظر كسانى كه از آن سخن مى‏گويند نيست. قدرت به اين معنا مصاديق فراوانى دارد كه از حيطه بحث سياسى خارج است. قدرت زمانى معناى سياسى پيدا مى‏كند كه نوعى تأثير از قبيل تأثير خواست و اراده در ميان باشد، وگرنه به گفته تافلر، حتى زندانيان نيز به هيچ وجه فاقد قدرت نيستند.5 آنچه مسلما از گستره مفهوم قدرت در بحث‏هاى سياسى خارج است قدرت طبيعى، باد و طوفان و نيروى جاذبه و...، قدرت‏هاى مكانيكى، قدرت اتومبيل و كشتى و... و قدرت‏هاى جسمى بخصوص قدرت حيوانات مى‏باشد.

     اما منظور ما از قدرت، گذشته از اختلافات بر سر تعاريف آن در بحث‏هاى سياسى، عبارت است از: توانايى انسان‏ها در تأثيرگذارى بر حيات و اراده جمعى يكديگر و در نهايت تعيين سمت و سوى آن.6

واژه‏هاى نزديك به قدرت

چند واژه در علوم سياسى حايز اهميت‏اند و با وجود قرابت‏هايى با واژه قدرت، دقيقا با آن هم‏معنى نيستند:

نفوذ: نفوذ از مفاهيم نزديك به قدرت است، ولى با قدرت در بحث‏هاى سياسى بسيار تفاوت دارد. دال نفوذ را چنين تعريف مى‏كند: نفوذ عبارت از رابطه‏اى است كه يك بازيگر بازيگران ديگر را وادار به عملى مى‏كند كه مطابق ميل آنها نيست. نيز گفته‏اند: زمانى كه نفوذ از جانب افرادى اعمال گردد كه فاقد اقتدار هستند همان قدرت است. مى‏توان گفت: در نفوذ، تسلط و حاكميت آشكار نيست.7

اقتدار: هرچند اين دو واژه گهگاه به معناى يكديگر استعمال مى‏شوند و معمولاً چنين است كه افراد داراى اقتدار بيشتر از قدرت بيشترى برخوردارند، ولى اقتدار غير از قدرت است. بسيارى از متفكران سياسى اقتدار را قدرت نهادى‏شده مى‏دانند. پايه اقتدار زور يا مجازات نيست، بلكه مشروعيت يا قانون است. اقتدار بر اطاعت از قدرت دلالت دارد، و قدرت بر توان يا توانايى. اقتدار به معناى حق نفوذ بر رفتار ديگران است. نيز اقتدار را قدرت مبتنى بر رضايت تلقّى كرده‏اند و در نظام‏هاى سياسى رهبران مى‏كوشند نفوذهاى خود را به صورت اقتدار درآورند؛ زيرا مى‏توانند با كمترين استفاده از منابع سياسى، به راحتى حكومت كنند؛ چراكه غيرممكن است بتوان فقط با اتكا بر ترس حكومت كرد. از اين‏رو، اقتدار دموكراتيك‏تر از قدرت است. اقتدار معمولاً پذيرش هنجارى دارد نه پذيرش عاطفى؛ يعنى قانون و هنجارهاى اجتماعى اقتضا مى‏كند كه انسان يك سلطه را بپذيرد.

هژمونى: واژه نزديك ديگر به قدرت، هژمونى است. فرهنگ سياسى آكسفورد مى‏نويسد: هنگامى كه يك طبقه اجتماعى فراتر از محدوده قهر يا قانون بر ديگران اعمال قدرت كند آن قدرت را مى‏توان قدرت هژمونيك توصيف كرد.8 هژمونى به معناى به كار بردن زور براى تسلط نيست، بلكه موقعيتى ويژه است كه يك طبقه با قرار گرفتن در آن، انظار را به خود جلب و آنان را متقاعد مى‏كند تا به رهبرى‏اش تن دهند، آن هم نه فقط در حكومت، بلكه تمامى زمينه‏هاى اجتماعى و فرهنگى.9 بنابراين، هژمونى به معناى سلطه ايدئولوژيك و فرهنگى است كه مى‏توان آن را نوعى تلاش براى به دست آوردن قدرت دانست، ولى با واژه قدرت متفاوت است.

تعريف قدرت

راسل، ضمن تعريف قدرت به «پديد آوردن آثار مطلوب»، اضافه مى‏كند: به اين ترتيب، قدرت مفهومى كمّى است.10

نقد: نقطه ابهام اين تعريف اين است كه آيا منظور، پديد آوردن بالفعل آثار مطلوب است يا داشتن استعداد و آمادگى پديد آوردن؟ اين مسئله مهم همان چيزى است كه گالبرث نيز مى‏گويد: آنچه كمتر درك شده است اين است كه هدف از قدرت تا چه حدى صرفا اعمال قدرت است؟11 اگر منظور صرفا ايجاد و فعليت آثار باشد در اين صورت، تا شخص آثار مطلوب خود را به وجود نياورده باشد نمى‏توان گفت شخص واجد قدرت مورد ادعا هست يا نه؛ چراكه تنها پس از تحقق يافتن خواسته مى‏توان گفت او قدرت دارد. و نيز روشن نيست كه آيا بايد اين آثار مورد قصد و نيت شخص باشد يا نه؟ يعنى آيا بايد نتايج موردنظر بوده و قصد شوند يا لازم نيست؟ و نيز آيا زمانى كه در برابر اعمال قدرت مقاومت مى‏شود با زمانى كه همكارى مى‏شود، قدرت همان قدرت است؟

     اين دو معنا را وبر مدنظر خود داشته كه قدرت را «امكان تحميل اراده خود بر رفتار ديگران»12 تعريف مى‏كند.

    در اين تعريف، جنبه احتمال و حيثيت استعداد مدنظر قرار گرفته كه لاجرم ويژگى پيش‏گويى و سنجش قدرت نيز داخل بحث‏هاى جنبى قدرت خواهد بود. و از طرفى، تحميل اراده بدون قصد ممكن نيست؛ از اين‏رو، فقط آن قسمى از تأثير موردنظر وى خواهد بود كه با نيت و قصد باشد. همچنين ويژگى ديگر اين تعريف اين است كه قدرت را در فضاى اجتماعى سياسى مى‏بيند.

     ولى از واژه «تحميل» چنين فهميده مى‏شود كه همواره بايد در مقابل قدرت، اراده مخالفت و عدم پذيرش باشد و آن قسمى را كه طرف مقابل با سازش و رضايت، اراده شخص را مى‏پذيرد خارج از تعريف است، در حالى كه گاهى اوقات افراد خود شخصى را به عنوان رهبر برمى‏گزينند و از او تبعيت مى‏كنند.

ديدگاه پارسونز

ديدگاه متمايز ديگر درباره قدرت، نظر تالكوت پارسونز است. وى كه از سردمداران مبناى وفاق و نظم در نظريه جامعه‏شناسى است، قدرت را نيز در چهارچوب وفاق تفسير مى‏كند. او قدرت را همواره مشروع مى‏داند و آنچه را كه خارج از مشروعيت است اصلاً قدرت نمى‏داند.

     او به ديدگاه سنتى از قدرت ـ كه ديدگاه سى رايت ميلز نيز بود ـ انتقاد كرده و معتقد بود: قدرت را مى‏توان محصول نظام اجتماعى درنظر گرفت. در ديدگاه سنتى از قدرت، تصور شده بود قدرتى كه در دست يك فرد يا گروه است در دست فرد يا گروه ديگرى كه قدرت بر او اعمال مى‏شود نيست، به گونه‏اى كه يك طرف آن‏قدر قدرت دارد كه بتواند خواست‏هاى خود را بر ديگرى تحميل كند و بر اين اساس، ميزان پيروزى يك طرف با ميزان باخت طرف ديگر مساوى خواهد بود. در نظر پارسونز، قدرت و پول نقش مشابهى در دو خرده‏نظام سياست و اقتصاد دارند، همچنان‏كه كاركرد اصلى پول در اقتصاد مدرن اين است كه به عنوان وسيله‏اى در گردش عمل كند؛ يعنى وسيله استانداردى كه مى‏توان بر حسب آن ارزيابى و مقايسه كرد و به خودى خود فايده و ارزشى ندارد، قدرت نيز وسيله گردش است كه اساسا در خرده‏نظام سياست ايجاد مى‏شود. پس همچنان‏كه پول به دليل توافق عمومى براى استفاده از آن به عنوان شيوه استاندارد مبادله داراى ارزش است، قدرت نيز از روى توافق اعضا براى مشروع ساختن موقعيت‏هاى رهبرى و اجراى تصميمات در جهت پيشبرد هدف‏هاى نظام به افراد مسئول به صورت وسيله‏اى براى دست‏يابى به هدف‏هاى جمعى درآمده است؛ اما دوباره مانند پول در سه خرده‏نظام ديگر اثراتى دارد. سپس پارسونز نتيجه مى‏گيرد كه بنابراين، قدرت را مى‏توان چنين تعريف كرد: «توانايى تعميم‏يافته‏اى براى كمك به اجراى تعهدات الزام‏آور در واحدهاى نظام سياسى جمعى هنگامى كه تعهدات با ارجاع به ربط آنها با هدف‏هاى جمعى مشروعيت مى‏يابند.»13

    پارسونز معتقد بود: قدرت مستقيما از اقتدار سرچشمه مى‏گيرد. از اين‏رو، اقتدار در نظر او عبارت است از مشروعيت نهادى‏شده‏اى كه اساس قدرت را تشكيل مى‏دهد. بر اين اساس، او مشروعيت را در تعريف قدرت وارد ساخت. وى اين مفهوم رايج را كه اقتدار يك شكل از قدرت يا «قدرت مشروع» است رد مى‏كند و قدرت غيرمشروع از نظر او اصلاً وجود ندارد. بنابراين، اعمال تهديد و اقدامات قهرى و اجبار ـ كه بدون مشروعيت و توجيه هست ـ استفاده از قدرت نيست، بلكه اين حالت، حالت محدوده‏كننده‏اى است كه قدرت، چون خصلت نمادين خود را از دست داده، به صورت ابزار ذاتى تأمين خواسته‏ها و نه تعهدات الزام‏آور درآمده است.14

    پارسونز معتقد است: معمولاً زور در نظام‏هاى سياسى با ثبات به عنوان آخرين چاره به كار گرفته مى‏شود و به كارگيرى زور به هيچ وجه نشانه قدرت نيست، بلكه در واقع، نشانه شالوده قدرتى پوشالى و بى‏ثبات است. و ديدگاهى كه قدرت را با استفاده از زور يكى مى‏انگارد بسيار ساده‏انديشانه و تابع تعريف وبر از قدرت است. گيدنز نيز در اين معنا موافقت خود را با پارسونز بيان مى‏كند.15

    بنابراين، استفاده از قدرت اغلب وسيله‏اى است براى دست‏يابى به هدف‏هايى كه هر دو طرف در يك رابطه قدرت خواهان كسب آن هستند.

     گيدنز درباره نظر پارسونز مى‏گويد: اشتياق پارسونز براى ايجاد شباهت‏هاى صورى بين حكومت و اقتصاد و نيز بين پول و قدرت، چشم‏هاى او را به روى واقعيت‏هاى فريب‏كارى‏هاى سياسى بسته است.16

    رابرت دال قدرت را به معناى كنترل بر رفتار ديگران تعريف مى‏كند؛ يعنى  Aتا جايى بر  Bقدرت دارد كه بتواند  Bرا به كارى وادارد كه در غير آن صورت انجام نمى‏داد.17 اگر اين را بپذيريم، بايد فرقى ميان كارى كه به آن واداشته مى‏شود بگذاريم؛ چراكه ممكن است مردم براى انجام كار  Aبه راحتى تسليم شوند، ولى براى انجام دادن كار  Bسنگين‏ترين هزينه‏ها را تحمل كنند.

     در اين تعريف هم جاى اين سؤال هست كه آيا درخواست‏هايى كه مورد قبول واقع مى‏شود و استدلال‏هايى كه طرف را متقاعد مى‏كند و يا توصيه‏هايى كه عمل مى‏شود باز نشانگر قدرت شخص است؟ و نيز اگر ديگرى نخواهد يا نتواند رفتار مرا تغير دهد ولى بتواند مرا از ميان بردارد آيا قدرت دارد يا نه؟

     شايد پارسونز به اين نكته‏ها توجه داشته كه اعمال قدرت را از جنبه‏هاى فرعى آن دانسته و قدرت را در حكم منبع نظام مى‏داند. او قدرت را پديده‏اى مى‏داند كه هم بر اجبار مبتنى است و هم بر اجماع؛ زيرا به نظر او، قدرت پديده‏اى است كه بسيارى از  عوامل و بازده‏هاى سياسى را با هم تركيب مى‏كند و در عين حال، با هيچ‏كدام از آنها يكى نيست.18

    استيون لوكس در بحث از قدرت به عنوان تعريفى ابتدايى، آن را چنين تعريف مى‏كند: «قدرت داشتن به معناى ايجاد تغيرى در جهان است» و سپس اضافه مى‏كند: كسانى كه به قدرت توجه دارند دو مسئله برايشان مهم است: 1. تغييرى كه ايجاد مى‏شود؛ 2. نحوه ايجاد آن. مسئله اول، نتيجه قدرت است و مسئله دوم، محمل قدرت.

     اين تعريف نيز قانع‏كننده نيست؛ چراكه آنچه در بحث‏هاى سياسى مدنظر است قدرت انسان و تحميل كردن آن بر انسان‏هاى ديگر است نه قادر بودن به هر تغييرى در جهان. ولى با استفاده از همه اين تعاريف تعريفى كه به نظر مى‏آيد در بحث‏هاى سياسى مفهوم قدرت را تشريح كند عبارت است از: «توانايى انسان در تأثيرگذارى بر اراده فرد يا جمع ديگر و تسليم در برابر درخواست خود.»

ويژگى‏هاى قدرت

1. قدرت مفهومى درونى يا طرفينى است. خصوصيات طرفينى در بيشتر اوقات به آن چيزى اشاره دارند كه مى‏تواند باشد، نه آن چيزى كه هست. اينكه من قدرت پرتاب اين سنگ را تا 50 مترى دارم به اين معناست كه من مى‏توانم آن را پرتاب كنم نه اينكه در حال پرتاب كردن مى‏باشم. از اين‏رو، براى ديدن رنگ چشمان من كافى است به چشم من نگاه كنيد، ولى ديدن من در حال پرتاب يك سنگ به معناى ديدن قدرت من نيست؛ چراكه ممكن است در آن حال تلاش زيادى نكنم و فقط چند متر بيشتر سنگ را نيندازم. دشوارى بررسى قدرت آن است كه شايد ناگزير باشيم قدرت كنشگران را كشف كنيم بدون آنكه آنها را در حال اعمال آن قدرت ببينيم. از اين‏رو، ناگزيريم به شيوه‏اى نظرى به قدرت نزديك شويم، هرچند به دنبال آنيم كه اگر بتوانيم فرضيه خود را به شيوه‏اى تجربى اثبات كنيم.19

    2. قدرت مبتنى بر روابط است؛ يعنى به روابط ميان انسان‏ها مربوط مى‏شود، و رابطه مبتنى بر قدرت دو طرف لازم دارد: يكى كه اعمال مى‏كند و ديگرى كه بر او اعمال مى‏شود.20 قدرت و آزادى رابطه بسيار تنگاتنگ با يكديگر دارند. قدرت بر آزادى‏هاى شخص مى‏افزايد و مايل است كه آزادى‏هاى ديگران را محدود كند. اعمال قدرت چيزى جز محدود كردن آزادى‏هاى ديگران نيست؛ به اين معنا كه قدرت كنشگران بر ديگران تا حدى است كه بتوانند «ساختار انگيزه» ديگران را دست‏كارى كنند. حذف گزينه‏هايى از يك مجموعه اقدام، زياد و كم كردن هزينه يك اقدام، و بالا و پايين بردن منافع آن از اين قبيل است و تغيير ساختار انگيزه مى‏تواند با اعمال فشار مستقيم يا به شيوه‏هايى زيركانه‏تر انجام پذيرد كه رفتار خاص را در پى داشته باشد. آموزش و پرورش يا رسانه‏ها انگيزه‏هاى مردم را به گونه‏اى تغيير مى‏دهند كه به شيوه خاص رفتار كنند. در واقع، مردم به درك تازه‏اى از دنياى اطرافشان هدايت مى‏شوند.

     جوئل شارون با برقرار كردن ارتباط بين قدرت و نابرابرى، آنها را با ستيز مرتبط ساخته و مى‏گويد: قدرت اجتماعى به برخى امكان مى‏دهد كه در ستيزه اجتماعى برنده شوند و برنده شدن در ستيز اجتماعى به نوبه خود معمولاً قدرت اجتماعى بيشترى به همراه مى‏آورد. او مى‏افزايد: ما تقسيم كار را نيز با قدرت اجتماعى پيوند داديم؛ همين كه تقسيم كار به وجود مى‏آيد بعضى موقعيت‏ها داراى قدرت بيشترى از ديگران مى‏شوند. موقعيت‏هايى كه داراى قدرت بيشترى هستند مى‏توانند استمرار تقسيم كارى را كه به سود آنهاست تضمين كنند. پس دو عامل فزاينده قدرت از نظر او، «ستيزه اجتماعى» و «تقسيم كار» است. شارون منشأ ستيزه را نيز راضى نبودن انسان به آنچه دارد دانسته و مى‏گويد: گاهى مسئله كميابى نيست، بلكه تنها اين واقعيت است كه بعضى افراد و گروه‏ها مى‏توانند بيش از آنچه واقعا نياز دارند انباشت كنند و در برابر كسانى كه به قدر كافى ندارند منبع قدرتى را به وجود بياورند.21 و شايد به همين دليل باشد كه سياست‏مداران را غالبا تشنگان قدرت توصيف مى‏كنند؛ يعنى آنها در پى سير كردن يك اشتهايند. تقسيم كار افراد را متمايز مى‏كند و يك نظام نابرابرى هم از نظر قدرت و هم از لحاظ امتياز ايجاد مى‏كند.22 او با پيچيده دانستن مسئله مى‏گويد: نه تنها قدرت اجتماعى امتياز بيشترى به همراه مى‏آورد، بلكه عكس آن نيز صادق است. امتيازات اجتماعى (مثل پول، زمين و كارخانه‏ها) نيز قدرت اجتماعى بيشترى به همراه مى‏آورند. اما بايد پرسيد مگر قدرت چيزى غير از همه اينهاست؟

     وى چنين رابطه‏اى را بين اعتبار اجتماعى و قدرت نيز صادق مى‏داند و تصريح مى‏كند: نه تنها قدرت و امتياز بر اعتبار اجتماعى تأثير مى‏گذارند، بلكه اعتبار اجتماعى نيز بر قدرت و امتياز تأثير مى‏كند. مى‏توان از اعتبار اجتماعى براى تحقق اراده خود استفاده كرد.23

    3. قدرت مفهومى اضافى نيست، ولى به شدت به طرفى كه به آن اضافه شود محتاج است. در توضيح اين مطلب بايد گفت‏مفاهيم در يك دسته‏بندى سه قسم هستند:

     الف) مفاهيم حقيقى: آن دسته از مفاهيمى كه در خارج از ذهن مابه‏ازاى واقعى و عينى دارند؛ مانند مفهوم سنگ، درخت، چوب و...؛

     ب) مفاهيم اضافى: مفاهيمى كه در خارج اصلاً مابه‏ازايى ندارند، بلكه حاصل از اضافه و نسبت دو مفهوم حقيقى هستند؛ مانند فوق و تحت و ابوّت و...؛

     ج) مفاهيم حقيقى ذات‏الاضافه: آن دسته از مفاهيم كه در عين حال كه مابه‏ازاى واقعى دارند، همواره با طرف اضافه به كار مى‏روند؛ مانند مفهوم علم و نيز قدرت.

     همان‏گونه كه در مورد علم وقتى گفته مى‏شود: فلان شخص علم دارد؛ يعنى علم به چيزى دارد و علم داشتن بدون معلوم ممكن نيست، در مورد قدرت نيز همواره قدرت به صورت «قدرت بر چيزى» استعمال مى‏شود. برتر بودن و بالا بودن قدرت فرد با توجه به امرى است كه نسبت به آن سنجيده مى‏شود. هرقدر گستره و عظمت امرى كه بر آن قدرت دارد بيشتر باشد نشان از عظمت قدرت اين فرد دارد. بنابراين، كسى كه «على كل شى‏ء قدير» است؛ يعنى در برابر قدرت او چيزى نيست كه قادر به كنترل آن نباشد؛ يعنى قدرت او اطلاق دارد و او قادر مطلق است. او قدرت بر هر چيزى دارد.

     با توجه به اين ويژگى است كه قدرت همواره در مقايسه با قدرت طرف مقابل ملاحظه مى‏گردد. افزايش و كاهش قدرت نيز تابع نگاه به هر دو طرف است؛ يعنى قدرتمندتر شدن يك طرف هم مى‏تواند نتيجه افزايش قدرت خود باشد و هم نتيجه كاهش قدرت ديگرى. از اين‏روست كه ثروتمندترين مرد جهان‏وقدرتمندترين كشور جهان، اكنون در مقايسه با گذشته تفاوتى فاحش دارند.

     4. «قدرت بَر» و «قدرت براى»: در ويژگى قبلى گفتيم: قدرت به صورت مطلق معنا ندارد؛ يعنى اگر بگوييم: فلان كنشگر قدرت دارد، چندان مفهومى ندارد، بلكه بايد بگوييم: فلان كشنگر قدرت انجام چه كارى را دارد. بنابراين، «قدرت براى» بنيادى‏ترين اصطلاح قدرت است.

     اما اضافه مى‏كنيم: اين جنبه از قدرت در نظر بسيارى از صاحب‏نظران سياسى در بسترهاى سياسى واجد اهميت نيست و آنها معتقدند: كاربرد مهم قدرت سياسى قدرتى است كه يك كنشگر «بر ديگرى» اعمال مى‏كند. در واقع، «قدرت بر» شامل «قدرت براى» هم مى‏شود؛ زيرا «الف» بر «ب» قدرت اعمال مى‏كند و او را وادار به انجام فلان كار مى‏نمايد. «قدرت براى» و «قدرت بر» را مى‏توان به ترتيب «قدرت پيامدى» و «قدرت اجتماعى» ناميد. قدرت پيامدى توانايى كنشگر است براى آنكه پيامدهايى را ايجاد كند يا به ايجاد آنها كمك نمايد. قدرت اجتماعى توانايى كنشگر براى تغيير ساختار انگيزشى كنشگر ديگر به گونه‏اى تعمدى است تا به بروز پيامدهايى منجر شود يا به ايجاد آنها كمك كند.24 «قدرت براى» متضمن همكارى است، اما به نظر مى‏رسد «قدرت بر» متضمن كشمكش است. اولى به اين دليل كه قدرت با پيامدهايى همراه است و دومى به خاطر متضمن بودن رابطه‏اى اجتماعى حداقل ميان دو كنشگر.

     راسل نيز قدرت را به دو قسم تقسيم مى‏كند: «1. بر افراد انسانى؛ 2. بر ماده بى‏جان و غيربشر. وى مى‏گويد: علت اصلى دگرگونى‏هاى عصر جديد افزايش قدرت بر ماده بى‏جان است كه از علم برخاسته است.25

    5. تراكم قدرت: يكى ديگر از ويژگى‏هاى قدرت، قابل تراكم بودن آن است. براى روشن شدن مسئله، مثالى مى‏زنيم. اگر صداى ضعيفى از دور بيايد و 10 نفر حاضر باشند نمى‏توانند با روى هم گذاشتن توانايى شنيدارى خود (قوه سامعه) آن صداى ضعيف را بهتر بشنوند. اين مسئله در مورد ديدن شيئى ريز از فاصله‏اى دور نيز صدق مى‏كند. اما در مورد قدرت به معناى نيرو چنين نيست. ممكن است يك نفر نتواند يك اتومبيل را به تنهايى حركت دهد، اما 10 نفر از عهده چنين كارى برمى‏آيند. به دليل همين ويژگى قدرت است كه جاه‏طلبان همواره خواستار در اختيار داشتن قدرت بقيه افراد هستند تا طبق خواسته‏هاى خود از آنها استفاده كنند و نيز از اين‏روست كه همواره قدرت جمعى هراس بيشترى را در طرف مقابل پديد مى‏آورد. اهميت رهبرى در اين است كه با تبديل قدرت‏هاى خرد به قدرتى سهمگين، به بهترين وجه آن را اداره و راهنمايى مى‏كند. راسل مى‏گويد: تراكم قدرت در زمينه سياسى چيزى است كه فرمانروايان هميشه در پى آن بوده‏اند و توده‏هاى تحت فرمان هم هميشه در برابر آن ايستادگى نكرده‏اند.26 شايد دليل اين مسئله اين باشد كه احساس تعلق به يك نيروى شكست‏ناپذير و عظيم از لحاظ روانى فرمان‏بردارى را براى آنها آسان مى‏ساخت.

     در رابطه با تراكم و استفاده از قدرت متراكم مشكلى كه بسيارى از حكمرانان قديم با آن روبه‏رو بودند مسئله انتقال يا اعمال قدرت در نقاط دوردست بود. هر قدرت كم و بيش جنبه جغرافيايى دارد. معمولاً قدرت از يك مركز مى‏تراود و هرچه از مركز دورتر مى‏شود كاهش مى‏يابد. قلمرو حكومت در قديم هرچه بزرگ‏تر بود كنترلش نيز به مراتب مشكل‏تر مى‏نمود. از اين‏رو، تا زمانى كه تلگراف اختراع نشده بود، سفيران و سرداران اختيارات بيشترى داشتند و نمايندگان دولت‏ها با صلاحديد خود در دوردست‏ها عمل مى‏كردند؛ بنابراين، تنها مأمور اجراى سياست‏هاى مركزى نبودند. حادترين مسئله پادشاهان مسئله حركت نيرو بود كه اين مسئله با ساخت كشتى بخار، راه‏آهن، اتومبيل و هواپيما حل مى‏شد كه بعدها به كار گرفته شد. علاوه بر اين، وسايل ارتباط الكترونيك از قبيل تلگراف و تلفن نيز به كار آمد و در نهايت، وسايل ارتباط جديد همه نقاط دوردست را به نزديك كشاند. امروزه اعمال قدرت مركزى در نقاط دوردست از گذشته آسان‏تر است. از اين‏رو، برخى دانشمندان، از جمله راسل پذيرفته‏اند كه «دولت جهانى اكنون از لحاظ فنى امكان‏پذيرتر است.»27

    يكى از عوامل ازدياد قدرت، همبستگى بين اعضاى گروه و جامعه است. در اينجا اين سؤال مطرح مى‏گردد كه چرا در مقابل دشمن واحد همبستگى ايجاد مى‏شود؟ در اين خصوص به چند نكته بايد اشاره نمود:

     الف. خطر دشمنى كه مى‏خواهد گروه را ريشه‏كن كند بدتر از دشمنى است كه تنها به شكل و چگونگى بودن و حضور آن ايراد مى‏گيرد.

     ب. همان‏گونه كه دور بودن از موقعيت‏هاى جغرافيايى احساس نزديكى در پى دارد، دور بودن از موقعيت‏هاى عادى نيز احساس يكى بودن ايجاد مى‏كند؛ چون موقعيتى كه در قبال آنهاست مربوط به هر دوست. مواقع اضطرار و احساس داشتن دشمن مشترك، اين احساس را به وجود مى‏آورد كه ما از يك موقعيت هستيم.

     ج. فرمان‏بردارى از رهبران در موقعيت‏هاى اضطرارى بسيار سهل‏تر از مواقع عادى صورت مى‏گيرد. در شرايط غيرعادى، انسان از كسى كه توانسته هوش و كاردانى و ذكاوت خود را در رهبرى نشان دهد بدون كنكاش زياد درباره مشروعيت و حقانيت او و با كمتر مقاومتى، تسلطش را مى‏پذيرد؛ امرى كه در شرايط عادى به اين راحتى روى نمى‏داد و چون اين اتفاق درباره همه روى مى‏دهد موجب اتحاد و همبستگى مى‏شود. در شرايط عادى چنين است كه فرمان‏بردارى فرع بر اعتماد است و اعتماد براى حفظ منافع مردم، و منافع مردم نيز طبق جهان‏بينى آنها شناخته مى‏شود.

     اما در شرايط غيرعادى، انسان ميل به تبعيت پيدا مى‏كند؛ چنان‏كه راسل مى‏گويد: «هر وقت خطر شديدى پيش بيايد ميل غالب مردم اين است كه قدرتى را پيدا كنند و به آن تسليم شوند. نافرمان‏ترين كودكان در يك موقعيت وحشت‏آور مانند آتش‏سوزى دستور يك بزرگ‏سال باكفايت را گوش مى‏دهند. وقتى كه جنگ درمى‏گيرد مردم همين احساس را نسبت به دولت پيدا مى‏كنند.»28 از اين‏روست كه برخى از تواناترين رهبران تاريخ در شرايط انقلاب پديد آمده‏اند.

منابع قدرت

دانش، سازمان، موقعيت‏ها، اقتدار، مهارت، ايمان، رسانه‏هاى جمعى، جغرافيا، منابع ملى، توان اقتصادى، توان نظامى، نيروى انسانى و فناورى همه در فراهم كردن زمينه‏هاى قدرت يك گروه يا كشور تأثيرگذارند.

     گالبرث منابع قدرت را به سه دسته تقسيم مى‏كند: شخصيت (رهبرى)، ثروت و سازمان. وى سازمان را مهم‏ترين منبع قدرت در جوامع جديد مى‏داند.29 او معتقد است: اكنون در عصر ما سازمان و شخصيت قدرتمند جاى خود را به مديريت گروهى داده است و كارفرما جاى خود را به مرد سازمانى بى‏چهره‏اى واگذار كرده و بدين ترتيب، شخصيت به عنوان منبع قدرت تنزل‏يافته. و نيز انتقال مداوم قدرت از صاحبان به مديران و از دارايى به سازمان از ويژگى‏هاى بارز توسعه‏صنعتى بوده است.30

    راسل نيز بر اهميت سازمان در زندگى امروزى تأكيد كرده و مى‏گويد: مهم‏ترين سازمانى كه انسان عضو اجبارى آن است دولت است، اما اصل مليت باعث شده عضويت فرد در دولت اگر معلول اراده او نيست، موافق اراده او باشد، و هيچ چيزى به اندازه مليت در توفيق دولت مؤثر نبوده است.31

    راسل قدرت را به انرژى تشيبه كرده و مى‏گويد: قدرت نيز مانند انرژى اشكال گوناگون دارد: ثروت، سلاح، حكم دولتى، و تأثير بر عقايد. اما هيچ‏كدام از اينها را نمى‏توان تابع ديگرى دانست. قدرت مانند انرژى بايد مدام در حال تبديل از يك صورت به صورت ديگر در نظر گرفته شود. وظيفه دانشمندان علوم اجتماعى اين است كه قوانين اين تبديلات را جست‏وجو كنند.32

     علم و دانش

در ادبيات فارسى شاه‏بيتى كه معروف است اين بيت است:

توانا بود هر كه دانا بود

 ز دانش دل پير برنا بود

     دانايى و توانايى هيچ‏گاه در عمل به اندازه آنچه كه امروزه ملازم گشته‏اند نمايش داده نشده است. فرانسيس بيكن مى‏گويد: «علم آن سلطه و قدرت بر طبيعت را كه انسان هنگام هبوط از دست داده به وى پس مى‏دهد.»33

    دانش و اطلاع از فنون مختلف عاملى است كه مى‏تواند نتيجه توازن قدرت را متفاوت كند، بخصوص اكنون كه دانش و اطلاع نقش كليدى در معادلات سياسى دارد. در قرون اخير آن‏قدر بر نقش دانش تأكيد شده كه برخى از علم و دانش به عنوان اصلى‏ترين منبع قدرت سياسى اجتماعى ياد كرده‏اند.34

    مى‏توان گفت: دوره جنگ سرد بين دو ابرقدرت در نيمه دوم قرن بيستم، جنگ علمى بود. علم به عنوان شكلى از قدرت براى فشار آوردن بر طرف مقابل نيز امروزه به كار گرفته مى‏شود. در كتاب جابجايى در قدرت تافلر مى‏خوانيم: اگر در اعصار گذشته به ترتيب زور و پول ابزار اصلى قدرت بودند، اكنون اين دانايى و علم است كه مهم‏ترين ابزار قدرت را تشكيل مى‏دهد. تافلر با اشاره به اهميت علم در بين اشكال ديگر قدرت مى‏گويد: بهترين نوع قدرت (دانايى) به سادگى از بين نمى‏رود و با اين قدرت نه تنها مى‏توان هدف خود را در پيش گرفت، بلكه مى‏توان ديگران را واداشت تا طبق خواست تو عمل كنند، هرچند به خلاف ميلشان باشد.35 علاوه بر اين، دانايى ثروت و زور را چندين برابر مى‏كند. او مى‏افزايد: ويژگى دانايى اين است كه ضعيف و ندار هم مى‏توانند آن را به دست آورند.36 برده يا ارباب فئودال تعجب خواهد كرد اگر ببيند ما كارگر را كمتر كتك مى‏زنيم و آنها بيشتر توليد مى‏كنند.37

    راسل نيز با تأكيد بر نقش دانش مى‏گويد: امروزه مردم پذيرفته‏اند كه علم براى جنگ و صلح لازم است و بدون علم هيچ كشورى نمى‏تواند ثروت و حكومت به دست آورد و اين علم بود كه سفيدپوستان را بر جهان مسلط ساخت.38 ولى همو در جاى ديگر اشاره مى‏كند: «هرچند نقش دانش در تمدن امروزه از زمان‏هاى گذشته بزرگ‏تر است، قدرت كسانى كه دانش جديد را در اختيار دارند به همين نسبت افزايش نيافته است.» دانش امروز با اينكه دشوار است مرموز نيست و از روشنفكر امروزى هيچ كس واهمه‏اى ندارد. جايگاهى كه دانشمندان قديم داشتند فقط به خاطر دانش نبوده است، بلكه گمان مى‏شد آنها قدرتى جادويى دارند و آن‏گاه كه علم اعتقاد به جادو را از ميان برد، حرمتى‏براى‏روشن‏فكران‏نيز باقى نگذاشت.39

     افكار عمومى

واژه «افكار» به معناى «نظر» است و واژه «عمومى» به عنوان صفت، به «ملت» اشاره دارد و به معناى عام خود، در مقابل «خصوص» قرار دارد. اما در ترجمه  Public opinion دو اشتباه رخ داده است: يكى اينكه «نظر» را به «فكر» ترجمه كرده‏اند، در حالى كه نظر غير از فكر است و هيچ‏گونه استدلال منطقى در شكل‏گيرى آن دخالت ندارد.40 و ديگر اينكه آن را جمع بسته‏اند. واژه‏هاى «توده» و «عامه» با يكديگر متفاوتند. توده، جمعى را مى‏گويند كه از نظر مكانى مشخص است و از تركيب افراد با ذهنيت و احساس واحدى كه تفاوت‏هاى فردى را ناديده مى‏گيرد تشكيل شده است. توده داراى نوعى روح جمعى است، بعكس عامه كه پراكنده‏تر و دايمى‏تر است. توده در اطراف موضوع و هدف واحدى گرد مى‏آيند.

     عامه گسترده‏تر از توده است و از افراد ناشناسى تشكيل مى‏شود كه به محيط‏هاى اجتماعى مختلف تعلق داشته باشند. عامه داراى سازمان اندك است و يا اصلاً سازمان نيافته مى‏باشد. افرادى كه جزء عامه هستند در جهت منافع شخصى خود گام برمى‏دارند.

     افكار عمومى قدرت ناپيدايى است كه بى‏گنج و بى‏محافظ و بى‏ارتش براى شهر، براى دربار و حتى براى قصر پادشاهان قانون وضع مى‏كند. افكار عمومى در جايگاه خود مثل اينكه بر تخت نشسته باشد، جايزه مى‏دهد، تاج بر سر مى‏گذارد، شهرت‏ها را افزايش يا كاهش مى‏دهد.41

قدرت‏هاى بازدارنده و تصويرسازى از قدرت

ماكياولى در كتاب شهريار مى‏گويد: شهريار نبايد باكى از آن داشته باشد كه وى را ستمگر بنامند؛ چراكه با گرفتن زهر چشم نشان خواهد داد كه نيك‏دل‏تر از آنانى است كه از سر نرم‏خويى بسيار اجازه مى‏دهند آشوب و درگيرى به وجود آيد و كار به خون‏ريزى و غارت بينجامد. در ميان شهرياران، شهريار نوخاسته را از به جان خريدن بدنامىِ ستم‏پيشگى گريزى نيست. شهريار را هم مردم بايد دوست بدارند و هم از او بترسند، اما اگر قرار باشد يكى از آن دو را برگزينيم بايد گفت: بهتر آن است كه بيشتر بترسند تا دوست بدارند.42

    شايد هند و پاكستان هيچ‏كدام قصد استفاده از سلاح اتمى نداشته باشند، ولى هر دو سعى در نشان دادن تلاش‏هاى خود براى دست‏يابى به آن هستند. اعمال قدرت با داشتن قدرت فرق دارد. كسى كه قدرت دارد همواره لازم نيست قدرت خود را با اعمال آن نشان دهد، بلكه نشانه‏ها و علامت‏هاى آن و احيانا گاهى به كارگيرى آن، كافى است تا مدتى فقط از نام و آوازه آن استفاده كند. اين همان تهديد است. تهديد يعنى: وعيد دادن به استفاده از قدرت براى به زانو درآوردن طرف مقابل.

     فرض كنيد راه‏زنان به گروهى حمله مى‏كنند در حالى كه هدف اصلى آنها خسارت جانى نيست. اگر در ابتداى كار حركتى از مسافرى سر بزند آن را بهانه كرده و شليك مى‏كنند، هرچند به حد لازم براى شليك نرسد. با اين كار، قدرت خود را ثابت مى‏كنند و ادامه ماجرا را با هيمنه همين قدرت به پيش مى‏برند.

     از اين‏روست كه در سال‏هاى اخير قدرت‏هاى مستكبر جهان براى به زانو درآوردن دولت‏ها و ملت‏هاى ضعيف‏تر همواره از يك اهرم فشار (هشدار) به عنوان ابزارى براى ارعاب آنها بهره مى‏گيرند، اما استفاده از آن را به طى روند مراحل آن موكول مى‏كنند. ارجاع به سازمان ملل، محكوميت در سازمان ملل، متقاعد ساختن جامعه جهانى به تحريم، بر روى ميز بودن گزينه نظامى و...، وعيدهايى است كه همواره در عرصه بين‏الملل به كار مى‏رود و همه ابزارهايى براى به زانو كشاندن ملت‏هاى استقلال‏طلب است.

مراتب و توزيع قدرت

هر كس تا حدى بر ديگران قدرت دارد و گاهى افراد و گروه‏ها از قدرت‏هاى هم‏عرض برخوردارند؛ يعنى براى فشار آوردن بر يكديگر از اشكال مختلف قدرت سود مى‏جويند كه نوعى توازن قدرت را به همراه دارد. به طور كلى، قدرت اندامى هرم‏گونه دارد كه نقش‏ها و پايگاه‏ها و مقام و منصب آن را ميان افراد تقسيم مى‏كند. اين سازمان‏دهى اعمال و كنترل آن را نيز ساده‏تر مى‏كند. براى مثال، امپراتور در زمان خود قدرت را ميان امرا و حاكمان خرد مناطق تقسيم مى‏كرد تا بتواند با فراغت از برخى مناطق، به گوشه‏اى كه مشكلى در پيش دارد بپردازد و از طرفى، خود حاكمان خرد نيز به خاطر بهره‏مند

شدن از اين موهبت سعى در بهتر ايفا كردن خواسته‏هاى امپراتور داشتند. بنابراين، توزيع قدرت به ناچار بايد داراى سلسله‏اى هرم گونه باشد. برخى هدف علم سياست را اين مى‏دانند كه تعيين كند قدرت چقدر و بر كدام پايه توزيع شده است و دارندگان آن چه افرادى و كدام نهادها هستند.43

    همين مسئله، پاسخ سؤال ديگرى را نيز روشن مى‏كند كه چرا قدرت در مراتب مختلف خود خواهان دارد؟ چرا در يك سازمان اجتماعى (غير از چند نفر)، همه به دنبال رياست كل سازمان نيستند؟ هرچند همه دوست دارند، ولى تعداد اندكى از افراد واقعا براى تصرف آن منصب تلاش مى‏كنند و همين‏طور چرا در سلسله مراتب مختلف براى هر مقام و مرتبه‏اى در ساختار سازمان، افراد معدودى براى هر كدام از آنها رقابت مى‏كنند؟

     پاسخ را بايد در همين مسئله جست. كسانى كه از قدرت و شكوه، اندكى بيش بهره نبرده‏اند گمان مى‏كنند كه اندكى بيشتر دلشان را راضى خواهد كرد، ولى پس از رسيدن به آن هدف، اين هوس‏هاى بى‏پايان و سيرى‏ناپذير او را به تصرف منزلتى برتر تحريك مى‏كنند و به گفته راسل، «فقط در ذات نامتناهى است كه به سكون و آرامش مى‏رسند و اگر امكان داشت هر آدمى دلش مى‏خواست كه خدا باشد.» علاوه بر اين، راسل به نكته‏اى ديگر نيز اشاره مى‏كند. او مى‏گويد: در ميان مردم ضعيف عشق به قدرت به صورت ميل به تسليم شدن به رهبر درمى‏آيد و اين خود دامنه قدرت‏جويى مردمان جسور را گسترش مى‏دهد. مردمانى كه باعث تحولات اجتماعى مى‏شوند معمولاً كسانى هستند كه علاقه شديدى به قدرت دارند.44

    او ميل به قدرت را داراى دو صورت مى‏داند: آشكار در رهبران و پنهان در پيروان آنها. هدف پيروان اين است كه گروهى كه رهبر در رأس آنها قرار دارد به قدرت برسد. آنان احساس مى‏كنند كه پيروزى رهبر پيروزى خود آنهاست. در امورى كه بر اساس همكارى واقعى انجام مى‏گيرد پيروان از لحاظ روان‏شناسى از رهبر خود برده‏تر نيستند. و همين نكته است كه نابرابرى قدرت را كه ناگزير در سارمان وجود دارد، قابل تحمل مى‏سازد و باعث اندام‏واره (ارگانيك) شدن جامعه مى‏شود. نابرابرى در توزيع قدرت، برخى نتيجه ضروريات ظاهرى است و برخى معلول عللى است كه بايد آنها را در سرشت بشرى جست‏وجو كرد. اگر قرار باشد امور دسته‏جمعى به نتيجه برسد بايد كسانى باشند كه دستور بدهند و كسانى باشند كه دستور بگيرند: «لابد للناس من امير برّ او فاجر يعمل فى امرته المؤمن»45 سيرت برخى افراد چنين است؛ آنها را هميشه در مقام رهبرى قرار مى‏دهد و سيرت برخى ديگر آنها را فرمان‏بردار مى‏سازد. ميان اين دو نهايت دو رده افراد متوسط قرار مى‏گيرند.46

    فوكو نيز معتقد است: قدرت هرگز در اينجا و آنجا تمركز ندارد و در اختيار شخص بخصوصى نيست. قدرت از طريق يك سازمان شبكه‏مانند به كار گرفته و اعمال مى‏شود و نه تنها افراد در ميان كارهاى اين شبكه در گردشند، بلكه‏هميشه‏درمقام‏اعمال‏قدرت‏ياقبول‏قدرتند.47

ديدگاه قرآن درباره پذيرش قدرت باطل، آيا انظلام مجاز است؟

در آيه 38 سوره مباركه «اعراف» برخى از پيروان قدرتمندان ظالم در دنيا، هنگام ورود آنها به صحنه محشر مى‏گويند: خدايا، به اين گروه عذاب بيشترى بده؛ چراكه اينها بزرگان ما بودند و اينها ما را گمراه كردند: «قَالَتْ أُخْرَاهُمْ لأُولاَهُمْ رَبَّنَا هَـؤُلاء أَضَلُّونَا فَآتِهِمْ عَذَابا ضِعْفا مِن النَّارِ» داور روز محشر در جواب مى‏فرمايد: «لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَلَـكِن لاَّتَعْلَمُونَ»؛ براى هر كدام از شما دو گروه، چه مستضعفانى كه به دنبال ظالمان راه افتاديد و چه رهبران، دو برابر عذاب هست. در تفسير اين آيه، علّامه طباطبائى در تفسير الميزان48 و نيز آيت‏اللّه جوادى آملى49 در تفسير سوره «اعراف» مى‏فرمايند: اما گروه اول كه ظالم هستند و صاحبان قدرتند، يكى به خاطر اينكه گمراه بودند و ديگر به خاطر اينكه گمراه كردند، و اما شما به خاطر اينكه گمراه شديد و نيز با تبعيت آنها و اجابت دعوت آنها، به گمراه كردن آنها كمك كرديد، شما با گرويدنتان و عدم اعتراضتان و ساكت بودنتان، آنها را تقويت كرده و آنان را به عنوان نيرويى عظيم نشان داديد و باعث گمراه شدن ديگران شديد. در جاى ديگر، قرآن كريم به اين گروه كه با ناچار دانستن خود قصد عذر آوردن براى گمراهى خود دارند مى‏فرمايد:«إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا فَأُوْلَـئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءتْ مَصِيرا»(نساء: 97)؛ كسانى كه فرشتگان جان آنها را كه به خود ستم كرده‏اند مى‏ستانند، به آنها مى‏گويند: شما در چه حالى بوديد؟ (چرا با اينكه مسلمان بوديد، صف كفار جاى داشتيد؟) آنها مى‏گويند ما در سرزمين خود تحت فشار و مستضعف بوديم. (فرشتگان) در جواب مى‏گويند: مگر سرزمين خداوند پهناور نبود كه مهاجرت كنيد، آنها جايگاهشان دوزخ است و سرانجام ابدى دارند.

     از اين آيات شايد بتوان چنين استفاده كرد كه اولاً، قدرت يك امر قابل تجميع است؛ يعنى همچنان‏كه پارسونز مى‏گويد: ميزان خالص قدرت را مى‏توان افزايش داد. او مى‏گويد: افراد اعتبار خود را در مورد حاكمان خود سرمايه‏گذارى مى‏كنند؛ مثلاً، از طريق رأى دادن. البته او اين عمل را همانند ايجاد اعتبار در اقتصاد مى‏داند و برگشت سرمايه در اين فرايند راتحقق‏هدف‏هاى‏جمعى مى‏نامد.50 ثانيا، اگر كسانى نباشند كه به قدرتمندان قدرت بدهند چنين نيست كه آنها در خارج چيزى داشته باشند.

قدرت؛ وسيله يا هدف؟

در پاسخ به اين سؤال‏كه‏چرااساساانسان در پى قدرت است، چند نظر را مى‏توان از انديشه دانشمندان به دست آورد.

     ماركس چون اقتصاد را زيربناى جامعه مى‏داند، آن را هدف قدرت معرفى مى‏كند. قدرت از اين‏رو براى ماركسيست‏ها مهم است كه مى‏تواند در جهت استفاده يا حفظ از منابع اقتصادى مورد استفاده قرار گيرد؛ چه اينكه در مورد دولت نيز كه منبع اصلى قدرت است، ماركس آن را ساخته طبقه حاكم مى‏داند تا با استفاده از آن، تسلط بر ابزار توليد را حفظ كند. مايكل راش در اين‏باره چنين مى‏گويد: «مفهوم ماركسيستى دولت از اين نظر مهم است كه دولت را محصول مبارزه تاريخى بين طبقات و روساختارى نهادى تعريف كرده كه بر شالوده اقتصادى استوار است. بنابراين، دولت تنها مى‏تواند به سود طبقه مسلط عمل كند.»51 وى در بيان نظريه‏هاى منشأ دولت نيز مى‏گويد: «استدلال انسان‏شناختى، قدرت را هدف مبارزه و استدلال ماركسيستى قدرت را وسيله مبارزه در نظر مى‏گيرد.»52

    اما به همان اندازه كه اقتصاد در نظر ماركس مهم است، خود قدرت و شكوه در نظر راسل مهم مى‏نمايد. در نظر او، در علوم اجتماعى مفهوم اساسى عبارت از قدرت است؛ يعنى انسان به لحاظ طبيعت به گونه‏اى است كه يكى از اميالش ميل به قدرت است. انسان مى‏خواهد كه بر ديگران تسلط داشته باشد و اين جداى از منافع اقتصادى است. او نظر ماركس را نادرست انگاشته و مى‏گويد: «اقتصاديان مكتب قديم و كارل ماركس گمان مى‏كردند سودجويى اقتصادى را مى‏توان انگيزه اساسى انگاشت، و اشتباه مى‏كردند. ميل به انواع كالا جدا از قدرت و شكوه، محدود است و با مختصرى كاردانى مى‏توان آن را ارضا كرد.»53 همين كه مختصر آسايشى فراهم شد، افراد و اجتماعات بيشتر در جست‏وجوى قدرت برمى‏آيند تا ثروت. ممكن است ثروت را همچون وسيله‏اى براى دست يافتن به قدرت‏طلب كنند و ممكن است براى افزايش قدرت از ثروت دست بردارند؛ به هر حال، انگيزه اساسى اقتصادى نيست. «فقط با شناسايى اين نكته كه عشق به قدرت باعث فعاليت‏هاى مهم اجتماعى است مى‏توان تاريخ را توجيه كرد.» او مفهوم اساسى در بحث‏هاى اجتماعى را قدرت دانسته و آن را هدف كتاب خود ذكر مى‏كند: «در اين كتاب مى‏خواهم ثابت كنم كه در علوم اجتماعى مفهوم اساسى عبارت است از قدرت؛ به همان معنا كه در علم فيزيك مفهوم اساسى عبارت است از انرژى.»54

    اما به نظر مى‏آيد ضرورتى ندارد كه همواره قدرت هدف باشد و اقتصاد وسيله و يا اقتصاد هدف باشد و قدرت وسيله به دست آورى آن، بلكه برترى‏جويى به هر نحوى، خواسته و هدف سياسى انسان است؛ يعنى انسان ملغمه‏اى از اميال است كه گاه برخى را براى برخى فدا مى‏كند تا برترى خود را ثابت و حفظ كند. اقتصاد و زور، هريك نوعى از قدرت هستند كه براى تسلط بر ديگران استفاده مى‏شوند. جنبه‏هاى مختلف زندگى ما مملو از ميل به برترى بر ديگران است؛ بهتر از ديگران لباس بپوشيم، بهتر از ديگران خانه داشته باشيم، منزلتمان در جامعه سرتر از ديگران باشد و زيردستانمان بيشتر از ديگران باشند و... . راسل نمى‏گويد كه اين مسئله در ميان جامعه و مردم عادى است نه قدرتمندان و حاكمان؛ چراكه در پاسخ مى‏گوييم: حاكمان نيز در جامعه خود زندگى مى‏كنند؛ يعنى آنها نيز مى‏خواهند همين اميال را در وسعت بيشتر در بين حاكمان ديگر يا جوامع بين‏اللملى داشته باشند. آنها نيز انسانند و فارغ از خصوصيت‏ها و اميال انسانى نيستند و اين برترى را كه مردم در بين افراد عادى مى‏جويند، آنها اولاً، در بين ملت زير سلطه خود و سپس در بين جوامع ديگر مى‏جويند.

     بنابراين، مى‏توان با توجه به ديدگاه علّامه طباطبائى درباره مستخدم بالطبع بودن انسان55 گفت: از آن‏رو كه انسان مستخدم بالطبع است، مى‏كوشد در هر ميدانى ديگرى را تضعيف كرده و از او بهره ببرد و در اين راه از هيچ وسيله‏اى فروگذار نيست؛ ثروت باشد يا قدرت. البته انسانى كه هدف از زندگى را تأمين كمالات عقلى و اغراض فطرى مى‏داند، با رعايت قوانين الهى و وحى آسمانى از قدرت و ثروت به عنوان دو ابزار براى تأمين سعادت اخروى بهره مى‏گيرد و هيچ‏يك از آن دو را به عنوان هدف نمى‏انگارد. خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد:

«... وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَ اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ» (حج: 40و41)؛ و اگر خدا بعضى از مردم را با بعضى ديگر دفع نمى‏كرد، صومعه‏ها و كليساها و كنيسه‏ها و مساجدى كه نام خدا در آنها بسيار ذكر مى‏شود سخت ويران مى‏شد. و قطعا خدا به كسى كه [دين] او را يارى مى‏كند يارى مى‏دهد، كه خدا مسلما نيرومند شكست‏ناپذير است. كسانى كه چون در زمين به آنها توانايى دهيم نماز برپا مى‏دارند و زكات مى‏دهند و امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند، و سرانجام همه كارها با خداست.

     در اين آيات، استفاده از توانمندى‏ها براى اجراى خواست‏هاى خداوند براى مؤمنان ذكر شده و مى‏توان فهميد كه در رابطه با انسان‏هاى ماديگرا نه اقتصاد به تنهايى هدف است ـ آن‏گونه كه ماركس مى‏پندارد ـ و نه قدرت ـ چنان‏كه راسل گمان مى‏كند ـ بلكه ممكن است هر دو يا به نسبت به فرد يكى از آن دو باشند و براى انسان‏هاى مؤمن با جهان‏بينى الهى نيز هيچ كدام هدف نيست و هر دو ابزار هستند.

نتيجه‏گيرى

از مطالب فوق، چنين برمى‏آيد كه:

1. قدرت عبارت است از «توانايى انسان در تأثيرگذارى بر اراده فرد يا جمع ديگر و تسليم‏دربرابردرخواست خود».

2. انسان موجودى اجتماعى است كه در روابط خود با ديگران كه همراه با جاه‏طلبى است سعى دارد در نهايت ممكن از ديگران بهره ببرد، البته در اين راه لازم است خود نيز بهره برساند.

3. انسان در رده‏هاى پايين قدرت موقعيتى كسب مى‏كند كه همين موجب مى‏شود خود او قدرتى را براى رده‏هاى بالاتر ايجاد كند. اين مسئله توزيع قدرت را توجيه‏پذير مى‏كند. هر موقعيتى در عين تلاش براى كسب موقعيت بالاتر قدرتى را نيز در دست دارد.

4. قدرت خود هدف نيست، بلكه استخدام و برتر بودن هدف است كه گاهى با قدرت حاصل است گاهى با اقتصاد، از اين‏رو، ممكن است در موقعيت‏هاى گوناگون هريك براى رسيدن به ديگرى هزينه شوند. چنان‏كه اگر هدف انسان الهى شود از هر دو به عنوان ابزار براى تحقق اوامر الهى بهره مى‏گيرد.

5. بنابراين، قدرت براى قدرت و قدرت براى استعلا بر ديگران از نظر قرآن كريم روا نيست، بلكه قدرت ابزارى است كه اگر در طريق خواست الهى به كار رود در حقيقت بسيج نيروها براى فرامين الهى است و اگر در راه باطل به كار گرفته شود علاوه بر اينكه تابعان خود مسئول هستند سردمداران آن قدرت نيز مسئول گمراهى و تبعيت تابعان هستند.

 

 

 


  • منابع
    • ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمّد دشتى، قم، الهادى، 1380.
    • ـ احمدى، حميد، فرهنگ علوم سياسى آكسفورد، تهران، ميزان، 1381.
    • ـ تافلر، آلوين، جابجايى در قدرت، ترجمه شهيندخت خوارزمى، تهران، نو، 1370.
    • ـ جوئل، شارون، ده پرسش از ديدگاه جامعه‏شناسى، ترجمه منوچهر صبورى، تهران، نى، 1383.
    • ـ جوادى آملى، عبداللّه، شريعت در آينه معرفت، چ دوم، قم، اسراء، 1378.
    • ـ جهانگيرى، محسن، احوال و آثار و آراء فرانسيس بيكن، تهران، علمى و فرهنگى، 1376.
    • ـ راسل، برتراند، قدرت، ترجمه نجف دريابندرى، تهران، خوارزمى، 1371.
    • ـ راش، مايكل، جامعه و سياست، ترجمه منوچهر صبورى، تهران، سمت، 1377.
    • ـ ژوديت، لازار، افكار عمومى، ترجمه مرتضى كتبى، تهران، نى، 1380.
    • ـ طباطبائى، سيد محمّدحسين، الميزان، چ پنجم، قم، جامعه مدرسين، 1417ق.
    • ـ عالم، عبدالرحمن، بنيادهاى علم سياست، تهران، نى، 1373.
    • ـ على‏بابايى، غلامرضا، فرهنگ سياسى، تهران، آشيان، 1382.
    • ـ كيت، دودينگ، قدرت، ترجمه عباس مخبر، تهران، آشيان 1380.
    • ـ گيدنز، آنتونى، سياست جامعه‏شناسى و نظريه اجتماعى، ترجمه منوچهر صبورى، تهران، نى، 1381.
    • ـ لوكس، استيون، قدرت فرانسانى يا شر شيطانى، ترجمه فرهنگ رجايى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1370.
    • ـ ماكياولى، نيكولو، شهريار، ترجمه داريوش آشورى، تهران، كتاب پرواز، 1374.
    • ـ معين، محمد، فرهنگ فارسى، چ يازدهم، تهران، اميركبير، 1376.
    • ـ نبوى، سيد عباس، فلسفه قدرت، تهران، سمت، 1379.



  • پى نوشت ها

    * كارشناس ارشد جامعه‏شناسى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره. دريافت: 19/6/88 ـ پذيرش: 22/2/89.

     maddahi@anjomedu.ir

    1ـ مايكل راش، جامعه و سياست، ترجمه منوچهر صبورى، ص 4.

    2ـ كيت دودينگ، قدرت، ترجمه عباس مخبر، ص 6.

    3ـ محمّد معين، فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 2644.

    4ـ استيون لوكس، قدرت فرانسانى يا شر شيطانى، ترجمه فرهنگ رجايى، ص 4.

    5ـ آلوين تافلر، جابجايى در قدرت، ترجمه شهيندخت خوارزمى، ج 1، ص 9.

    6ـ سيدعباس نبوى، فلسفه قدرت، ص 11.

    7ـ عبدالرحمن عالم، بنيادهاى علم سياست؛ ص 95 و 96.

    8ـ حميد احمدى، فرهنگ علوم سياسى آكسفورد، ص 364.

    9ـ غلامرضا على‏بابايى، فرهنگ سياسى، ص 607.

    10ـ برتراند راسل، قدرت، ترجمه نجف دريابندرى، ص 55.

    11ـ استيون لوكس، همان، ص 310.

    12ـ سيدعباس نبوى، همان، ص 51.

    13ـ آنتونى گيدنز، سياست جامعه‏شناسى و نظريه اجتماعى، ترجمه منوچهر صبورى، ص 223.

    14ـ همان، ص 224.

    15ـ همان، ص 227.

    16ـ همان، ص 236.

    17ـ استيون لوكس، همان، ص 4.

    18ـ همان، ص 5و6.

    19ـ كيت دودينگ، همان، ص 15.

    20ـ عبدالرحمن عالم، همان، ص 91.

    21ـ جوئل شارون، ده پرسش از ديدگاه جامعه‏شناسى، ترجمه منوچهر صبورى، ص 112و113.

    22ـ همان، ص 115.

    23ـ همان، ص 117.

    24ـ كيت دودينگ، همان، ص 11.

    25ـ برتراند راسل، همان، ص 56.

    26ـ همان، ص 205.

    27ـ همان، ص 211.

    28ـ همان، ص 36.

    29ـ استيون لوكس، همان، ص 306.

    30ـ همان، ص 316.

    31ـ برتراند راسل، همان، ص 261.

    32ـ همان، ص 27.

    33ـ محسن جهانگيرى، احوال و آثار و آراء فرانسيس بيكن، ص 36.

    34ـ سيدعباس نبوى، همان، ص 138.

    35ـ آلوين تافلر، همان، ج 1، ص 34.

    36ـ همان، ص 41.

    37ـ همان، ص 78.

    38ـ برتراند راسل، همان، ص 174.

    39ـ همان، ص 66.

    40ـ ژوديت لازار، افكار عمومى، ترجمه مرتضى كتبى، ص 9.

    41ـ همان، ص 39.

    42ـ نيكولو ماكياولى، شهريار، ترجمه داريوش آشورى، ص 124.

    43ـ عبدالرحمن عالم، همان، ص 90.

    44ـ برتراند راسل، همان، ص 30.

    45ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمّد دشتى، خ 40.

    46ـ برتراند راسل، همان، ص 40.

    47ـ استيون لوكس، همان، ص 23.

    48ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، ج 8، ص 115.

    49ـ عبداللّه جوادى آملى، درس‏هاى تفسير قرآن كريم، سوره اعراف، جلسه 68.

    50ـ آنتونى گيدنز، همان، ص 224.

    51ـ مايكل راش، همان، ص 42.

    52ـ همان، ص 27.

    53ـ برتراند راسل، همان، ص 26.

    54ـ همان.

    55ـ عبداللّه جوادى آملى، شريعت در آينه معرفت، ص 384.