غورى در آيه غار

معرفت سال بيستم- شماره 164-مرداد1390، 19-29

جعفر انوارى*

چكيده

فرق مختلف اسلامى براى اثبات حقانيت باورهاى خود، به قرآن كريم به عنوان اصلى‏ترين منبع معرفتى دين استناد كرده‏اند. در اين زمينه، مى‏توان به نويسندگانى از اهل‏سنت اشاره كرد كه براى اثبات برترى ابوبكر و خلافت وى، آيه 40 سوره «توبه» (آيه غار) را مورد استناد خويش قرار داده‏اند. بيشترين تكيه آنان در راه دست‏يابى به اين هدف، استناد به فراز «ثانى‏اثنين» (به اين بيان كه ابوبكر در اين سفر نسبت به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نفر دوم شمرده شده است) و نيز عبارت «اذ يقول لصاحبه لاتحزن ان اللّه معنا» است.

اين مقاله با ارائه تفسير صحيح از آيه شريفه و نقد ادلّه آنها، ثابت مى‏كند آيه شريفه هيچ فضيلتى را براى ابوبكر بيان نكرده است.

كليدواژه‏ها: هجرت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، آيه غار، خلافت ابوبكر.

مقدّمه

مسئله خلافت و امامت پس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از جمله موضوعات بسيار مهمى است كه در طول تاريخ اسلام مورد بحث و كاوش ميان مسلمانان بوده است. مفسّران و متكلّمان اهل‏سنت با آنكه در خلافت نصب الهى را شرط نمى‏دانند، اما براى اثبات خلافت ابوبكر به آياتى از قرآن، از جمله آيه 40 «توبه»، استدلال كرده‏اند. اين آيه شريفه كه به «آيه غار» مشهور است مى‏فرمايد: «إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُواْ ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا»؛ (اگر او را يارى نكنيد خداوند او را يارى فرمود در آن هنگام كه كافران او را از مكه بيرون راندند، در حالى كه او نفر دوم از دو تن بود، آن‏گاه كه در غار بودند و او به همراه خود مى‏گفت غم مخور كه خدا با ماست، پس خداوند آرامش خود را بر او فرو فرستاد و او را با لشكريانى كه آنها را نمى‏ديديد تأييد نمود.) اهل سنت جريان همراهى ابوبكر با پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهدر هجرت از مكه به مدينه را اساسى‏ترين دليل بر حقانيت خلافت وى مى‏دانند و همواره بدان استناد مى‏جويند. اين استناد در سقيفه كليد خورد و در سير تاريخ همچنان ادامه يافت. عمر در سقيفه خطاب به حاضران گفت: «چه كسى جز ابوبكر داراى اين امتيازات است؟ او نفر دوم در غار و همراه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود.»1

وى در روز بيعت عمومى، دگربار گفت: «ابوبكر همراه پيامبر و نفر دوم از دو تن بود. او براى ولايت و حاكميت بر شما اولويت دارد، پس برخيزيد و با او بيعت كنيد.»2 «عالمان اهل‏سنت همچنان اين همراهى را بزرگ‏ترين امتياز ابوبكر مى‏دانند.

فخر رازى در اين زمينه، بيشترين تلاش را داشته و قرطبى، آلوسى، رشيدرضا و... كار وى را ادامه داده‏اند. در كتاب‏هاى تفسيرى و تاريخى شيعه در تفسير اين آيه نكات قابل توجهى آمده و استدلال مفسّران اهل‏سنت نقد گرديده است.3 در پاره‏اى از كتاب‏هاى سيره‏نگارى همچون الصحيح من سيره‏النبى الاعظم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به اين بحث پرداخته شده است. اما با جست‏وجويى كه صورت گرفت، پژوهشى فراگير در اين زمينه يافت نشد و از آن‏رو كه استدلال به اين آيه كريمه از سويى جزء مهم‏ترين مستندات اثبات فضيلت ابوبكر است و آنان عنوان يار غار را براى او يك ويژگى مهم مى‏دانند و از همين راه درصدد هموار ساختن زمينه اثبات خلافت او برمى‏آيند و از سوى ديگر چون براى تحكيم مبانى شيعه در امر امامت، نقد استدلال‏هاى اهل‏سنت امرى است بايسته، انجام پژوهش بيشتر در اين‏باره ضرورى مى‏نمايد. در بحث از اين آيه، گرچه برخى بر اين باورند كه يار غار پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عبداللّه‏بن اريقط‏بن بكر بوده است،4 اما نقل‏هاى قطعى تاريخى از همراهى ابوبكر با آن حضرت حكايت دارد و عالمان شيعى هم در مقام تفسير آيه شريفه، با پذيرش اين امر به بررسى آن پرداخته‏اند و اين نوشتار نيز براساس اين نگرش، نگارش يافته است و در آن به بررسى اين آيه از ديدگاه شيعه و اهل‏سنت پرداخته شده است. محور اصلى اين بحث پاسخ به استدلال عالمان اهل‏سنت به اين آيه براى اثبات خلافت ابوبكر مى‏باشد، پاسخ آنان در مورد اثبات فضيلت براى او مباحث فرعى اين نوشتار به شمار مى‏آيد.

نگاه كلى به آيه شريفه

اين آيه در رديف آيات مربوط به غزوه تبوك قرار دارد و بر موضوع جهاد و تشويق مسلمانان به شركت در آن تأكيد مى‏كند. دو آيه پيش از آن، مسلمانان را به شدت نكوهش مى‏كند كه چرا به دعوت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله براى جهاد در راه خدا پاسخ ندادند. شأن نزول اين آيه نيز حكايت از نزول آن در غزوه تبوك دارد.5

آيه شريفه به اين حقيقت اشاره دارد كه اگر مسلمانان پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را يارى نكنند، خداوند خود يار پيامبرش خواهد بود، چنان‏كه در جريان غار او را يارى كرد. در اين ماجرا، طبق آنچه در شأن نزول آيه در روايات آمده است، خداوند متعال در آن هنگام كه دشمنان بر قتل پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عزم خود را جزم كرده بودند رسولش را يارى فرمود. آن حضرت به دليل تهديدات دشمن، هجرت از مكه را به عنوان تنها راه چاره برگزيد. ابوبكر آن حضرت را در اين سفر همراهى مى‏كرد. حضرت در غار خطاب به وى فرمود: هرگز از اين ماجرا محزون مباش؛ چراكه خداوند متعال ياور ما خواهد بود. خداوند رسولش را با نزول سكينه الهى و لشكريان ناپيدا يارى فرمود. در نتيجه، ايده كافران در كشتن و چيره شدن بر آن حضرت باطل و بى‏اثر گرديد و وعده الهى در يارى آن حضرت و كمك دين جامه عمل پوشيد.6

برخى از مفسّران اهل‏سنت موضوع كلى اين آيه شريفه را مدح ابوبكر دانسته و معتقدند: «قرآن كامل‏ترين كتاب آسمانى است؛ هميشه ايمان و عمل صالح را مى‏ستايد و كفر و شرك را نكوهش مى‏كند و در آن ستايش شخص خاصى جز ستايش پيامبر از ابوبكر ديده نمى‏شود، پس اين آيه شريفه بر فضيلت وى نسبت به تمام افراد امت دلالت دارد.»7

ارزيابى: استفاده فضيلت ابوبكر از آيه شريفه درست نيست؛ زيرا اولاً، چنان‏كه در ادامه و در نقد استناد به فرازهاى آيه روشن خواهد شد، آيه شريفه ابوبكر را نمى‏ستايد. ثانيا، ادعاى انحصار مدح قرآنى به ابوبكر از ميان صحابه درست نيست؛ زيرا اين‏سان تفسير در موارد ديگرى از آيات نيز مطرح است؛ از آن جمله مى‏توان به آيه مباهله8 اشاره كرد كه مى‏فرمايد: «.. فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ»(آل‏عمران: 61)؛ (پس بگو بياييد ما پسرانمان را فرامى‏خوانيم و شما پسرانتان را و ما زنان خويش را دعوت مى‏كنيم و شما زنان خودتان را و ما خويشان نزديك خود را فرامى‏خوانيم و شما خويشان نزديك خود را سپس مباهله مى‏كنيم.) تمام مفسّران9 شيعه و جمهور مفسّران اهل‏سنت كلمه «نسائنا» را به حضرت زهرا عليهاالسلام و واژه «ابنائنا» را به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و «انفسنا» را به حضرت على عليه‏السلام تفسير كرده‏اند كه در ماجراى سرنوشت‏ساز مباهله، پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آنان را برمى‏گزيند و خطاب به آنان مى‏فرمايد: هرگاه من دعا كردم شما آمين بگوييد.10 زمخشرى مى‏نويسد: «اهل كسا براى او عزيزترين افراد هستند و در اين آيه مى‏بينيم آنان بر خود حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در بيان، مقدم گرديده‏اند و اين خود قوى‏ترين دليل بر فضيلت اصحاب‏ كسابه ‏شمار مى‏آيد.»11

تفسير فرازهاى آيه كريمه

فراز اول آيه: «إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ»؛ اگر او را يارى نكنيد خداوند او را فرموده است.

در اين فراز از آيه، جواب شرط حذف شده است؛ به اين‏گونه: «الا تنصروه فسينصره اللّه» و جمله «فقد نصره اللّه» به منزله بيان علت براى جواب محذوف است.12 خداوند خطاب به مسلمانان مى‏فرمايد: اگر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را يارى نمى‏كنيد خداوند او را يارى مى‏كند، همچنان‏كه در گذشته او را يارى كرده است. اگر شما در جنگ تبوك شركت نكنيد به رسول خدا و اسلام زيان نمى‏زنيد، خداوند او را يارى و پيروز خواهد فرمود.

در اينكه خداوند در جريان هجرت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از مكه به مدينه با چه چيزى آن حضرت را يارى فرموده، دو ديدگاه مطرح است:

ديدگاه اول: چنان‏كه برخى از مفسّران اهل‏سنت نيز اشاره دارند،13 خداوند پيامبرش را با امدادهاى غيبى و فرشتگان الهى و با نزول سكينه يارى فرموده است. هيچ‏يك از مؤمنان در اين يارى نقشى نداشته‏اند؛ زيرا خداوند در اين قسمت همه آنان را سرزنش مى‏كند.14

ديدگاه دوم: خداوند پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به وسيله ابوبكر يارى فرمود. قرآن كريم ابوبكر را در مقابل تمام صحابه قرار داده است؛ آنان را بر عدم نصرت رسول خدا نكوهش، و او را به سبب يارى رساندنش ستايش فرموده است.15

ارزيابى: ديدگاه اول كاملاً با آيه كريمه همخوان است، ولى ديدگاه دوم درست نيست؛ چه اينكه در آيه شريفه، خداوند نصرت حضرت در جريان هجرت را به خود نسبت داده است «فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ» و از تأييد حضرت با لشكريان ناپيدا سخن گفته است: «وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا.»همچنان‏كه فراز «لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا»گوياى اين حقيقت است كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چه سان همراه ناآرام خود را آرام مى‏سازد و در حقيقت، از لحاظ روانى او را يارى مى‏كند. حال آيا چنين همراهى مى‏تواند ياريگر حضرت رسول باشد؟! در اين آيه، شاهدى بر اينكه ابوبكر در جريان غار ياريگر پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوده است وجود ندارد. منحصر كردن وى در استثناى از نكوهش آيه درست نيست. چنان‏كه ابن عطيه مى‏گويد: «تمام كسانى كه در جنگ تبوك شركت داشته‏اند از اين دايره خارج شده‏اند.»16 «تاريخ قطعى گواه بر آن است كه گستره اين سرزنش بسيارى از مؤمنان را دربر نمى‏گيرد... . پس گرچه خطاب آيه به گونه عام همه مؤمنان را دربر مى‏گيرد، اما نكوهش آن تنها برخى از مؤمنان را شامل مى‏شود؛ زيرا كه همه آنان در يارى حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كوتاهى نكرده‏اند. قرآن هم براى پاسدارى از حق آنان، در آيات ديگر به ستايش آنان پرداخته است.»17

فراز دوم آيه: «ثَانِيَ اثْنَيْنِ»؛ او نفر دوم از دو نفر بود...

اين فراز از آيه شريفه، تنها گزارش مى‏كند نفر دومى با حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جريان غار بوده است و هيچ دلالتى بر فضيلت نفر دوم ندارد. گرچه برخى اين فراز آيه را شاهد بر فضيلت ابوبكر و خلافت وى دانسته‏اند؛ به اين بيان كه خليفه همان نفر دوم است و در اين آيه، ابوبكر نفر دوم پس از پيامبر معرفى شده است18 و نمى‏توان گفت اين دوم بودن گوياى امتيازى براى ابوبكر نيست؛ زيرا قرآن مجيد خداوند را چهارم هر سه معرفى فرموده است: «مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَى ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ»(مجادله: 7)؛ هر نجوايى كه بين سه نفر انجام شود چهارم آنان خداوند متعال است. و منظور از اينكه خداوند با انسان‏ها مى‏باشد اين است كه او نسبت به آنان علم و تدبير دارد و از باطن آنان آگاه است، اما در مورد اين آيه، دوم بودن ابوبكر نسبت به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نوعى امتياز شمرده مى‏شود؛ زيرا حضرت مى‏دانست كه او از شفافيت باطن برخوردار است. هنگامى كه ابوبكر دچار اندوه شد، حضرت براى آرام ساختن او فرمود: «ماظنك باثنين اللّه ثالثهما»؛19 گمان تو درباره دو نفرى كه خداوند سومى آنان است چيست؟ اين امر نشان از امتياز بزرگ وى دارد.20

نقد و بررسى: اين فراز آيه شريفه نيز دلالتى بر فضيلت ابوبكر ندارد؛ زيرا تنها عدد افراد در غار را گزارش مى‏كند و دلالت دارد بر اينكه رسول خدا در اين سفر تنها نبوده و شخص ديگرى نيز همراه آن حضرت بوده است. همراه بودن ابوبكر با حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در غار مطرح است، نه در فضايل و چه بسيار پيامبرانى كه با كافران و مشركان در يك مكان اجتماع داشتند.21 اگر نفر دوم از فضيلت اول بهره‏مند بوده و منظور از ثانى، دوم بودن در فضايل باشد، ابوبكر از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برتر خواهد بود؛ زيرا منظور از «ثانى» در آيه آن حضرت است؛22 چون «ثانى اثنين» حال براى ضمير «اذا خرجه الذين...» است23 و مرجع اين ضمير هم نبى اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏باشد.

و اما در نقد استناد به حديث «ما ظنك باثنين ...» كه سيوطى آن را چنين نقل مى‏كند: «دخل النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ابوبكر غار حرا فقال... يا ابابكر ان اللّه انزل سكينة عليك و ايدنى بجنود لم تروه.»24 اولاً، اين حديث از غار حرا سخن گفته است، در حالى كه به اعتقاد همگان، اين آيه جريان غار ثور را بيان مى‏فرمايد. ثانيا، آلوسى ادامه حديث را چنين نقل مى‏كند: «يا ابابكر ان اللّه تعالى انزل سكينته عليك و ايدك بجنود.»25 حال روشن نيست كدامين تعبير در اين دو نقل واقعى و كدام تحريف شده است؟ ثالثا، خطاب «لم تروها» در نقل سيوطى خطاب به جمع است، در حالى كه در غار دو نفر بيشتر نبودند تا مخاطب اين خطاب قرار گيرند.26

فراز سوم آيه: «إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ»؛ آن هنگام كه آن دو در غار بودند. وقتى او به همراه خود مى‏گفت... . فخر رازى مى‏نويسد: «اينكه حضرت در اين سفر حساس و خطرناك ابوبكر را برمى‏گزيند گواه به اين است كه حضرت او را مؤمن قلبى و راستگو مى‏دانسته است و اگر حضرت او را منافق مى‏دانست، در اين سفر خطرناك ـ با اين احتمال كه او كافران را از جايگاه حضرت آگاه خواهد ساخت ـ هرگز او را همراه خود نمى‏برد. افزون بر آنكه اين هجرت از سوى خداوند مقرّر گرديده بود و حضرت با داشتن افراد نزديك‏تر به خود، او را براى همراهى انتخاب فرمود كه اين خود حكايت از جايگاه بلند او دارد.»27 وى در ادامه چنين مى‏افزايد: اين فراز از آيه شريفه با توجه به شرايط حاكم، برترى ابوبكر را مى‏رساند؛ چون وى را به عنوان همراه پيامبر معرفى فرموده است و اين اشكال كه قرآن كافر را نيز همراه مؤمن ياد كرده است ـ مانند آيه «قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ...» (كهف: 37) ـ وارد نيست؛ زيرا اين آيه در ادامه، پستى و كفر را مطرح مى‏كند. ولى آيه مورد بحث ما پس از تعبير «صاحبه»، جمله «لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا» را دارد كه از عظمت و جلال حكايت مى‏كند. پس نبايد اين دو را با هم مقايسه كرد.28 به تعبير برخى مفسّران حتى آمدن ضمير به جاى نام همراه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گوياى شرافت ابوبكر است؛ زيرا در مورد خود حضرت هم ضمير آمده است.29

نقد و بررسى: در نقد اين برداشت‏ها توجه به چند نكته بايسته است:

نكته اول: كلمه «صاحبه» تنها بر اين دلالت دارد كه در آن غار شخصى با آن حضرت بوده است و هيچ‏گونه بار ارزشى ندارد و از اين لفظ در آيه نمى‏توان امتيازى براى ابوبكر اثبات كرد؛ زيرا از ديدگاه قرآن، ملاك ارزش و افتخار، در افقى برتر از افق اجتماع بشرى است و ملاك كرامت، بندگى و درجات‏نزديك‏بودن‏به‏خداوندمتعال است.

نكته دوم: آنچه آيه بر آن دلالت دارد اين است كه ابوبكر در غار همراه حضرت بوده است، اما اينكه اين همراه شدن به انتخاب حضرت بوده است از آيه استفاده نمى‏شود. روايات نيز نه تنها دلالتى بر انتخاب ندارند، بلكه برخى از آنها گوياى اين هستند كه اين همراهى صرفا اتفاقى بوده است. در ذيل، به دو نمونه از اين روايات اشاره مى‏شود:

1. حضرت رسول شبانگاه به سوى غار ثور حركت فرمود. ابوبكر به دنبال حضرت به راه افتاد. حضرت صداى نفس زدن او را شنيد، او را شناخت و صبر كرد تا با هم به سوى غار حركت كنند.30 اين روايت حكايت از آن دارد كه هيچ‏گونه هماهنگى و انتخابى در كار نبوده است.

2. ابوبكر در شب هجرت (كه حضرت على در بستر پيامبر اكرم خوابيده بود) وقتى به منزل پيامبر رسيد چنين تصور كرد كه حضرت در بستر خود قرار دارد، اما با حضرت على مواجه شد. صدا زد: يا نبى‏اللّه! كه حضرت على عليه‏السلام فرمود: رسول خدا به سوى بئر ميمون رفته‏اند. وى نيز عازم آنجا شد تا اينكه با حضرت وارد غار گرديد.31

نكته سوم: از ظاهر آيه و آن داستان استفاده مى‏شود كه حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در موقعيت خطرناكى قرار داشته و كسى، حتى همراه حضرت هم به دفاع از آن حضرت برنخاسته است؛ زيرا آيه شريفه تنها از يارى خداوند با لشكريان ناپيدا سخن مى‏گويد. پس عبارت «ثانى اثنين» تنها بر همراهى فردى با حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دلالت دارد.

فراز چهارم آيه: «لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا»؛ غم مخور كه خدا با ماست.

اين جمله خطابى است از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به همراهش: هرگز از اين تنهايى و غربت و هجوم دشمنان غمگين مباش كه خداوند با ماست؛ او با هر كه باشد ياورش خواهد بود. همراه حضرت در غمى سهمگين فرو رفته است، اما حضرت با دلى آرام و قلبى اميدوار به نصرت پروردگار او را تسلى مى‏بخشد. ولى كسانى از اهل‏سنت بر واژه «معنا» براى اثبات فضيلت ابوبكر استناد كرده‏اند. ايشان معتقدند: معيت در اينجا همان همراهى براى پاس‏دارى است. خود حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله او را در اين سفر شريك قرار داده است. آيه دلالت دارد كه خداوند با ابوبكر نيز بوده است. و قرآن مى‏گويد خداوند با هركسى باشد، او از پرهيزگاران و نيكوكاران خواهد بود.32 حزن ابوبكر، كه در اين آيه مورد نهى قرار گرفته است، نه تنها نكوهشى براى وى به شمار نمى‏آيد، بلكه امتياز براى اوست؛ زيرا قرآن به كرّات اين تعبير را در مورد پيامبرن الهى نيز آورده است (مانند: طه: 46؛ هود: 70؛ يونس: 65 و...) پس نمى‏توان اين حزن را دليل بر ترس مذموم دانست؛ چه اينكه لازم مى‏آيد حضرت موسى و هارون نيز بدان مبتلا شده باشند... . پيامبر جمله «لا تحزن» را براى ايجاد آرامش در ابوبكر گفته است و اين را مى‏رساند كه وى نزد حضرت از جايگاهى ويژه برخوردار بوده است.33 و احتمالاً ترس ابوبكر بدان خاطر بوده كه حضرت را در خطر مى‏ديده است.34 ابوبكر به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گفته بود: اگرمن‏كشته‏شوم‏تنها يك نفر بيش نيستم، اما اگر شما كشته شويد در حقيقت‏امت‏ازبين‏رفته است.35

نقد و بررسى: در اين مجال نكاتى چند در خور توجه است:

از اين فقره آيه شريفه هيچ فضيلتى براى ابوبكر استفاده نمى‏شود، بلكه بعكس، نقصان همراه حضرت را مى‏رساند؛ زيرا اولاً، اين همراهى دليلى بر فضليت نيست. بررسى اصل معيت در قرآن، مؤيد اين مدعاست. قرآن كريم مى‏فرمايد: «قَالَ اللّهُ إِنِّي مَعَكُمْ.» (مائده: 12) فخر رازى اين آيه را چنين تفسير مى‏كند: من به شما آگاهى و قدرت دارم. در آيه بعد، از پيمان‏شكنى آنان سخن به ميان مى‏آيد كه به همين دليل، مورد لعنت قرار مى‏گيرند.36 وى همچنين «معيت» در «هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ... وَهُوَ مَعَكُمْ...» (حديد: 4) را قدرت، ايجاد و آگاهى مى‏داند.37 بنابراين، معيت خداوند تلازمى با نيكوكار بودن ندارد، همان‏گونه كه بنى‏اسرائيل كه مشمول خطاب «انى معكم» بودند آن‏گونه مشمول لعنت خداوندى قرار گرفتند. در آيه غار معيت به معناى يارى در برابر دشمنان مى‏باشد. ابوبكر محزون مى‏گردد و رسول خدا به وى اميد مى‏دهد كه حزن به خود راه مده كه خداوند با ماست و ما را در برابر دشمنان يارى خواهد فرمود. و اين يارى در اصل، از آنِ رسول خداست؛ زيرا تمام اين برنامه‏هاى هجرت براى تداوم راه هدايت و بقاى اسلام است و تداوم آنها به استمرار حيات آن حضرت وابسته مى‏باشد.

ثانيا، نهى شدن ابوبكر از حزن توسط حضرت ذم و نقصان به شمار مى‏رود؛ زيرا نهى خود كاشف از مذموم بودن متعلق آن است، مگر دليلى بر خلاف آن باشد؛ مانند شواهد و دلايل عقلى عصمت در مواردى كه ذمّى براى پيامبران در قرآن آمده باشد. مثلاً، اميرمؤمنان عليه‏السلامدر مورد ترس حضرت موسى عليه‏السلام مى‏فرمايد: ترس حضرت موسى براى خود نبود، بلكه او از چيره شدن جاهلان و حاكميت گمراهى هراسناك بود.38 ولى در مورد ابوبكر، چون عصمت مطرح نيست، نهى به ظاهر خود باقى مى‏ماند.39 ترس مادر حضرت موسى نيز تنها درباره فرزندش بود؛ زيرا پس از آنكه به او الهام شد ما او را به تو برمى‏گردانيم، آرامش يافت. اما ابوبكر به رغم مشاهده نشانه‏هايى آشكار (مانند خروج عجيب از مكه و تار عنكبوت بر در غار و تخم‏گذارى كبوتر در آن و...)، باز همچنان در حزن و اندوه به سر مى‏برد40 و نگرانى او براى جان حضرت رسول نبوده است.

ثالثا، روايات مربوط به توقف در غار و ديگر موارد، بايد از قول پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يا خود ابوبكر نقل شده باشد. نقل فرد ديگرى كه در آنجا حضور نداشته است در اين‏باره اعتبار ندارد.41

فراز پنجم آيه: «فَأَنزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ»؛ پس خداوند آرامش خود را بر او فرو فرستاد...

بحث از مرجع ضمير در «عليه» است كه آيا به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برمى‏گردد يا به ابوبكر. سكينه الهى بر چه كسى فرود آمده است؟ مفسّران اهل‏سنت در اين مورد همداستان نيستند. مشهور در ميان مفسّران متأخر اين است كه مرجع اين ضمير ابوبكر است. اما با نگاهى به تفاسير آنان به دست مى‏آيد اين احتمال يا اساسا مطرح نشده است42 يا از آن با عنوان «قيل»، كه حكايت از ضعف دارد، ياد شده است.43 بعد از آن نيز به صورت يك احتمال موجه مطرح بوده است44 تا اينكه در نهايت برخى از مفسّران آن را امرى مسلم گرفته‏اند.45 رشيدرضا نزول اين سكينه بر ابوبكر را فضيلتى بزرگ مى‏داند؛ زيرا در مورد هيچ شخصى جز پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهمطرح نشده است. گرچه در قرآن از نزول سكينه بر مؤمنان سخن به ميان آمده است، ولى ابوبكر در غار جانشين همه آنان گرديده است و سكينه‏اى كه بر همگان نازل گشته بود تنها بر او نازل شد.46 استدلال او به برگشت ضمير به ابوبكر اين است كه اولاً، ضمير بايد به نزديك‏ترين مرجع بازگردد و نزديك‏ترين مرجع اين ضمير در آيه شريفه كلمه «صاحب» است كه منظور ابوبكر مى‏باشد. ثانيا، تنها ابوبكر بود كه دچار حزن شده بود؛ چون پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهدر آرامش و سكونت به سر مى‏برد؛ زيرا يارى خداوند و پيروزى بر دشمنان را باور داشت. در آن هنگام كه حضرت به ابوبكر فرمود: «لا تحزن»، آرامشى بر وى فرود آمد كه ترس و اندوهش را زدود. اگر مراد، نزول سكينه بر پيامبر باشد، لازمه‏اش اين است كه حضرت تا پيش از نزول سكينه، در حالت حزن بوده باشد. در اين صورت، چگونه به ابوبكر فرمود: محزون مباش. و اگر آن‏گونه بود، عبارت آيه بايد چنين مى‏بود: «فانزل اللّه سكينته عليه فقال لصاحبه لا تحزن»، در حالى كه عبارت به گونه‏اى ديگر است. از «فا» در «فانزل اللّه» فهميده مى‏شود كه پس از اين جمله «لا تحزن»، سكينه الهى نزول يافته است.47

نقد و بررسى: اولاً، رجوع ضمير به مرجع نزديك‏تر در صورتى پذيرفته است كه شاهدى بر خلاف آن در كلام نباشد. در اين آيه، وحدت سياق در رجوع ضميرهاى متعدد به پيامبر، شاهدى براى رجوع ضمير «عليه» به حضرت مى‏باشد.48 ثانيا، نزول سكينه كه نعمت الهى است، با وجود نگرانى تلازمى ندارد و مشروط بر آن نيست، بلكه چه بسا براى رفعت مقام و نصرت و يارى يا براى پيش‏گيرى از نگرانى اين نزول سكينه انجام مى‏يابد.49 ثالثا، بى‏نياز دانستن حضرت از نزول سكينه الهى با آيات قرآن ناهماهنگ است؛ زيرا قرآن در جريان جنگ حنين از نزول سكينه بر حضرت سخن گفته است: «فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ.» (فتح: 26) حال با توجه به نصّ صريح قرآن درباره نزول سكينه الهى بر پيامبر، چرا در اين آيه نزول سكينه را بر غير حضرت بدانيم؟ چرا پيامبر را كه در موارد ديگر مشمول اين سكينه الهى بوده در اينجا محروم بدانيم؟ آن حضرت همچنان مشمول سكينه الهى بوده است، اما همراهش از آن محروم ماند. و نيز برخلاف موارد ديگر، كه در كنار سكينه‏اى بر پيامبر، از نزول آن به مؤمنان سخن آمده، در اينجا از نزول سكينه به همراه حضرت سخن به ميان نيامده است. اين مسئله، نشان از نقصان او و محروم بودن وى از فضيلت مؤمنان است.

رابعا، سياق كلام از اول آيه در مورد يارى پيامبر از سوى خداوند مى‏باشد. آن حضرت در تنهايى بدون يار و ياور مورد نصرت الهى قرار گرفت. خداوند او را با نزول آرامش و تقويت با لشكريان يارى فرمود. پس بايد گفت: نزول آرامش تنها بر آن حضرت بوده است. بدون شك، فراز «وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُواْ السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا» (و كلمه كافران را پايين‏تر گردانيد و سخن خدا بالا و برتر است) بيانى براى قبل مى‏باشد؛ بدين‏گونه كه مراد از «كلمة الذين كفروا» كافرانى بودند كه براى قتل پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در دارالندوه جمع شده بودند و مراد از كلمه «اللّه» همان وعده يارى بود كه به حضرت داده شده بود؛ يعنى دنباله آيه سخن از يارى حضرت دارد. پس نمى‏توان نصرت خداوند در آغاز آيه غار را از آنِ شخص ديگرى دانست. پس بايد كل آيه را در مورد نصرت حضرت رسول بدانيم.50

از سويى ديگر، اگر مرجع ضمير «عليه» ابوبكر باشد، بايد گفت كه فراز «وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا» نيز درباره او مى‏باشد؛ زيرا اين دو فراز آيه در يك سياق قرار دارند. از اين‏رو، يا بايد تأييد به لشكر الهى را از آنِ پيامبر ندانيم و يا دو فراز آيه را در يك سياق ندانيم كه هر دو ناصواب است. آلوسى بر اين باور است كه مرجع ضمير «ايده» ابوبكر است؛ چون عطف به «نصره اللّه» شده نه بر «انزل». مؤيد ارجاع ضمير در «ايده» به ابوبكر، روايت انس از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است كه فرمود: «يا ابابكر! ان اللّه تعالى انزل سكينته عليك و ايدك ...»51 نادرستى سخن آلوسى بدين دليل است كه عطف «ايده» بر «انزل» بدون دليل و شاهد است. «ايده» بر «انزل» كه نزديك‏تر است عطف مى‏شود.

برخى نيز در تأييد بازگشت ضمير «ايده» به ابوبكر آورده‏اند: گرچه در خصوص آيات مربوط به نزول لشكريان غيرمرئى، سخنى از فرود آنان بر مؤمنان نيست، اما چون لشكريان براى يارى آمده‏اند در نتيجه، آن مؤمنان يارى شده‏اند. در آيه مورد بحث نيز چون ابوبكر يارى شده است، پس مى‏توان گفت كه اين لشكريان براى تأييد ابوبكر آمده بودند و در اين زمينه، تأييد مؤمنان با تأييد شخص ابوبكر تفاوتى ندارد؛ زيرا در هر صورت و در حقيقت، حضرت رسول را تأييد كرده‏اند. «در نارسايى اين سخن همين بس كه در اين صورت، انسجام آيه خدشه‏دار مى‏شود... زيرا در ابتداى آن از تنها گذاشتن حضرت سخن به ميان آمده و اينكه خداوند هرگز حضرت را واننهاده است. حال اگر در انتهاى آيه يارى شخص ديگرى مطرح باشد، اين سبك و سياق آيه را درهم مى‏ريزد. گرچه يارى مؤمنان به نوعى يارى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏باشد، اما اين با سياق آيه ناسازگار است؛ چون در آيه 38 همين سوره مؤمنان را مورد عتاب قرار مى‏دهد كه چرا نداى حضرت را بى‏پاسخ گذاشته، وارد عرصه جهاد نشده‏اند و در آيه 39 آنان را به عذاب و جايگزينى افراد ديگر تهديد [مى‏كند ]و بى‏نيازى خدا و رسول از آنان را اعلام مى‏دارد تا اينكه در آيه 40 بيان مى‏دارد كه حضرت از يارى آنان كاملاً بى‏نياز است؛ زيرا خداوند تنها ياور اوست و آن هنگام كه او تنها بود و از مكه اخراجش كردند خداوند او را يارى نمود. سياق آيه گوياى آن است كه تنها ياور حضرت همان خداوند مى‏باشد و سخنى از يارى مؤمنان به ميان نيامده است. سبك آيه اين ناهماهنگى را برنمى‏تابد. گذشته از آنكه زمان تأييد به لشكريان نامرئى همان زمان مخفى‏شدن در غار است و انصراف آن به جريان احزاب و حنين بى‏اساس است.52

ممكن است گفته شود: در مواردى، قرآن در ابتداى آيه‏اى دو موضوع را مطرح مى‏كند، اما در ادامه تنها به يكى از آن دو اشاره دارد با اينكه هر دو مورد نظر قرآن است؛ مانند آيه«وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللّهِ» كه ضمير «ينفقونها» به فضه برمى‏گردد، اما روشن است قرآن كنز ذهب را نيز نكوهش نموده است. آيه غار نيز گرچه از نزول سكينه بر يك نفر سخن مى‏گويد. لكن مقصود يارى دو نفر است.

پاسخ اين است كه اولاً، اين‏گونه كاربرد ضمير مجاز و استعاره است و اين كاربرد نيازمند دليل و شاهد است و بدون وجود شاهدى روشن هرگز نمى‏توان قرآن را از ظاهر آن منصرف ساخت. در آيه كنز شاهدى روشن از نكوهش قرآن از كنز ذهب حكايت دارد؛ چون آيه با نكوهش ذهب آغاز مى‏گردد، اما در آيه غار چنين شاهدى وجود ندارد. ثانيا، در جايى اين نوع كاربرد روا مى‏باشد كه هيچ‏گونه اشتباهى رخ ندهد، در حالى كه در آيه غار جاى اين اشتباه وجود دارد؛ چون مورد نزول سكينه ابهام پيدا مى‏كند.53

در پايان اين نكته كلى را يادآور مى‏شويم كه فضليت‏هاى گوناگونى كه از اين آيه شريفه براى ابوبكر برداشت شده است با سخن عايشه در حضور اصحاب پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در تضاد كامل است كه گفت: در قرآن چيزى در فضيلت ما جز برائت و پاكى (يا عذر) من نازل نشده است.54

نتيجه‏ گيرى

در تفسير آيه شريفه غار به اين نكات و نتايج دست مى‏يابيم:

1. خداوند در هنگام تنهايى پيامبرش ياور و حامى آن حضرت بود.

2. جمله «ثانى اثنين» تنها دلالت دارد كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در سفر هجرت خود ابوبكر را همراه داشت و فضيلتى براى ابوبكر نيست؛ چون مراد از «ثانى اثنين» پيامبر بوده و همراهى جسمى برترى نمى‏آورد.

3. از فراز «لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا» استفاده مى‏شود كه ابوبكر محزون بوده و حضرت وى را آرامش دادند.

4. عبارت «ايده» حاكى از آن است كه خداوند با نزول سكينه و به وسيله لشكريان ناپيدا پيامبرش را تأييد و يارى فرمود؛ چون وحدت سياق دلالت دارد كه ضمير در آن به پيامبر برمى‏گردد نه ابوبكر.

··· منابع

  • ـ نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتى، قم، النشرالاسلامى، 1406ق.
  • ـ آلوسى، محمود، روح‏المعانى، بيروت، دارالفكر، 1417ق.
  • ـ ابن‏عاشور، محمدبن طاهر، التحرير والتنوير، بيروت، مؤسسة التاريخ، 1420ق.
  • ـ ابن‏عربى، محمدبن عبداللّه‏بن ابى‏بكر، احكام القرآن، بيروت، دارالكتب العلميه، 1408ق.
  • ـ ابن‏كثير، دمشقى، اسماعيل، تفسير القرآن‏العظيم، بيروت، دارالاندلس، بى‏تا.
  • ـ ابن‏هاشم، عبدالملك، السيرة النبويه، بيروت، دارالوفاق، 1375ق.
  • ـ الزجاج، ابى‏اسحاق، معانى القرآن واعرابه، بيروت، عالم الكتب، 1408ق.
  • ـ الطائى، نجاح عطا، صاحب الغار ابوبكر ام رجل آخر، بيروت، بى‏نا، 1428ق.
  • ـ الهوارى، هودبن محكم، تفسير الكتاب العزيز، بيروت، دارالغرب الاسلامى، 1990م.
  • ـ امينى، عبدالحسين، الغدير، قم، مركز الغدير للدراسات الاسلاميه، 1416ق.
  • ـ اندلسى، ابن‏حيّان، البحرالمحيط، بيروت، دارالفكر، 1420ق.
  • ـ اندلسى، عبدالحق‏بن غالب‏بن عطيه، المحرر الوجيز، بيروت، دارالكتب العلميه، 1413ق.
  • ـ ثعالبى، عبدالرحمن‏بن محمد، جواهر الحسان، بيروت، دارالكتب العلميه، 1416ق.
  • ـ ثعلبى، ابواسحق احمد، الكشف والبيان، بيروت، داراحياء التراث، 1422ق.
  • ـ جزى الكلبى، محمدبن احمد، التسهيل لعلوم التنزيل، بيروت، دارالفكر، بى‏تا.
  • ـ حاكم نيشابورى، حافظ، المستدرك على الصحيحين، بيروت، دارالكتب‏العربى، بى‏تا.
  • ـ حقى برسوى، اسماعيل، روح‏البيان، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1405ق.
  • ـ خطيب، عبدالكريم، التفسيرالقرآنى للقرآن، بيروت، دارالفكر العربى، بى‏تا.
  • ـ رازى، فخرالدين، التفسيرالكبير، بيروت، دارالفكر، 1423ق.
  • ـ رشيدرضا، محمد، تفسير المنار، بيروت، دارالمعرفه، بى‏تا.
  • ـ زحيلى، وهبه‏بن مصطفى، تفسير الوسيط، بيروت، دارالفكر، 1422ق.
  • ـ زمخشرى، محمودبن عمر، الكشاف، بيروت، دارالكتب العربى، 1407ق.
  • ـ سيوطى، جلال‏الدين، الدرالمنثور، بيروت، دارالفكر، 1403ق.
  • ـ ـــــ ، تفسير الجلالين، بيروت، مؤسسه‏النورللمطبوعات، 1416ق.
  • ـ ـــــ ، لباب النقول، بيروت، دارالمعرفه، 1421ق.
  • ـ طباطبائى، سيد محمدحسين، الميزان، بيروت، موسسه‏الاعلمى، 1390ق.
  • ـ طبرسى، فضل‏بن حسن، مجمع‏البيان، قم، مؤسسة النشرالاسلامى، 1418ق.
  • ـ طوسى، محمدبن حسن، التبيان، بيروت، داراحياءالتراث العربى، بى‏تا.
  • ـ طيب، عبدالحسين، اطيب‏البيان، تهران، اسلام، 1378.
  • ـ قرطبى، محمدبن احمد، الجامع لاحكام‏القرآن، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408ق.
  • ـ كاشانى، ملّا فتح‏اللّه، منهج‏الصادقين، تهران، علميه اسلاميه، بى‏تا.
  • ـ كراجكى، ابوالفتح، كنزالفوائد، قم، مكتبه‏المصطفوى، 1369.
  • ـ كلينى، محمدبن يعقوب، كافى، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1411ق.
  • ـ ماوردى، على‏بن حبيب، النكت والعيون (تفسير الماوردى)، مصر، وزارت اوقاف، بى‏تا.
  • ـ مظفر، محمدحسن، دلائل الصدق، نرم‏افزار كتابخانه اهل‏بيت عليهم‏السلام.
  • ـ مفيد، محمدبن محمد نعمان، تفسير القرآن‏المجيد، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1424ق.
  • ـ واحدى نيشابورى، على‏بن احمد، اسباب النزول، بيروت، عالم‏الكتاب، بى‏تا.

* استاديار گروه تفسير و علوم قرآن، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره. marifat@qabas.net  دريافت: 25/10/89 ـ پذيرش: 19/2/90.


  • 1ـ ر.ك: عبدالملك‏بن هشام، السيره‏النبويه، ج 3، ص 661.
  • 2ـ همان.
  • 3ـ ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 9، ص 279ـ283؛ محمدبن محمد نعمان مفيد، تفسير القرآن‏المجيد، ص 245ـ258؛ عبدالحسين طيب، اطيب البيان، ج 6، ص 223؛ محمدحسين فضل‏اللّه، من وحى القرآن، ج 11، ص 117.
  • 4ـ نجاح عطا الطائى، صاحب‏الغار ابوبكر ام رجل آخر؟، ص 15ـ181.
  • 5ـ على‏بن احمد واحدى نيشابورى، اسباب‏النزول، ص 139.
  • 6ـ سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 9، ص 279.
  • 7ـ محمد رشيدرضا، المنار، ج 10، ص 450.
  • 8ـ در مدح حضرت على، فاطمه، حسن و حسين عليهماالسلاممى‏باشد.
  • 9ـ ر.ك: محمدبن حسن طوسى، التبيان، ج 2، ص 484؛ فضل‏بن حسن طبرسى، مجمع‏البيان، ج 2، ص 763؛ ملّا فتح‏اللّه كاشانى، منهج‏الصادقين، ج 2، ص 484؛ سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 3، ص 223؛ نصرت‏امين اصفهانى، مخزن‏العرفان، ج 3، ص 131؛ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 2، ص 582؛ فخر رازى، مفاتيح‏الغيب، ج 4، جزء 8، ص 90؛ محمود آلوسى، روح‏المعانى، ج 3، ص 303.
  • 10ـ ر.ك: ابواسحاق احمد ثعلبى، الكشف و البيان، ج 3، ص 85.
  • 11ـ ر.ك: محمودبن عمر زمخشرى، الكشّاف، ج 1، ص 369.
  • 12ـ ر.ك: محمودبن عمر زمخشرى، همان، ج 2، ص 272؛ محى‏الدين درويش، اعراب القرآن‏الكريم و بيانه، ج 4، ص 101؛ احمدبن يوسف سمين الحلبى، الدرالمصون، ج 6، ص 51.
  • 13ـ ر.ك: اسماعيل‏بن كثير دمشقى، تفسير القرآن‏العظيم، ج 4، ص 136؛ جلال‏الدين سيوطى، تفسير الجلالين، ج 1، ص 196؛ عبدالرحمن‏بن محمد ثعالبى، الجواهرالحسان، ج 3، ص 183؛ محمود آلوسى، همان، ج 5، ص 288؛ محمدبن طاهر ابن‏عاشور، التحرير و التنوير، ج 10، ص 98.
  • 14ـ ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 9، ص 282.
  • 15ـ ر.ك: محمدبن عبداللّه‏بن ابى‏بكر ابن‏عربى، احكام‏القرآن، ج 2، ص 950.
  • 16ـ ر.ك: ابن‏حيان اندلسى، البحرالمحيط، ج 5، ص 421.
  • 17ـ ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 9، ص 29.
  • 18ـ ر.ك: محمدبن احمد قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ص 147؛ محمد رشيدرضا، همان، ص 446.
  • 19ـ ر.ك: جلال‏الدين سيوطى، الدرالمنثور، ج 4، ص 200.
  • 20ـ ر.ك: فخر رازى، مفاتيح‏الغيب، ج 8، جز 16، ص 66.
  • 21ـ ر.ك: عبدالحسين طيب، همان، ج 6، ص 223.
  • 22ـ ر.ك: محمدحسن مظفر، دلائل‏الصدق، ج 2، ص 404.
  • 23ـ ر.ك: ابى‏اسحاق الزجاج، معانى‏القرآن و اعرابه، ج 2، ص 449.
  • 24ـ جلال‏الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 4، ص 207.
  • 25ـ ر.ك: محمود آلوسى، همان، ج 6، جزء 10، ص 142.
  • 26ـ ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 9، ص 298.
  • 27ـ ر.ك: فخر رازى، همان، ص 65.
  • 28ـ همان، ص 67.
  • 29ـ ر.ك: خطيب عبدالكريم، التفسيرالقرآنى للقرآن، ج 5، ص 774.
  • 30ـ ر.ك: جلال‏الدين سيوطى، الدرالمنثور، ج 4، ص 196.
  • 31ـ ر.ك: حافظ حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 133.
  • 32ـ نحل: 128؛ ر.ك: فخر رازى، همان، ج 8، جزء 16، ص 67.
  • 33ـ ر.ك: محمود آلوسى، همان، ج 5، جزء 10، ص 146.
  • 34ـ ر.ك: محمدبن عبداللّه‏بن ابى‏بكر ابن‏عربى، همان، ج 2، ص 953.
  • 35ـ ر.ك: ابواسحاق احمد ثعلبى، همان، ج 5، ص 46.
  • 36ـ ر.ك: فخر رازى، همان، ص 189.
  • 37ـ همان، ج 15، جزء 29، ص 216.
  • 38ـ ر.ك: نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خ 4.
  • 39ـ ر.ك: محمدبن محمد نعمان مفيد، همان، ج 1، ص 246.
  • 40ـ ر.ك: ابوالفتح الكراجكى، كنزالفوائد، ص 206.
  • 41ـ ر.ك: عبدالحسين امينى، الغدير، ج 8، ص 66.
  • 42ـ ر.ك: هودبن محكم الهوارى، تفسير الكتاب‏العزيز، ج 2، ص 133.
  • 43ـ ر.ك: محمدبن جرير طبرى، جامع‏البيان، ج 6، ص 376.
  • 44ـ ر.ك: على‏بن حبيب ماوردى، النكت و العيون، ج 2، ص 139.
  • 45ـ ر.ك: نظام‏الدين قمى نيشابورى، غرائب‏القرآن، ج 3، ص 473؛ اسماعيل‏بن كثير دمشقى، تفسير القرآن‏العظيم، ج 4، ص 136؛ محمدبن عبداللّه‏بن ابى‏بكر ابن‏عربى، همان، ج 2، ص 951؛ وهبه‏بن مصطفى زحيلى، تفسيرالوسيط، ج 1، ص 863.
  • 46ـ ر.ك: محمد رشيدرضا، همان، ج 10، ص 448.
  • 47ـ ر.ك: فخر رازى، همان، ص 68.
  • 48ـ ر.ك: محمدبن احمدبن جزى الكلبى، التسهيل لعلوم‏التنزيل، ج 1، جزء 2، ص 76.
  • 49ـ ر.ك: اسماعيل حقى بروسوى، روح‏البيان، ج 3، ص 435؛ محمود آلوسى، همان، ج 6، جزء 10، ص 142.
  • 50ـ ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 9، ص 279.
  • 51ـ ر.ك: محمود آلوسى، همان، ج 6، جز 10، ص 142.
  • 52ـ ر.ك: سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 9، ص 282.
  • 53ـ ر.ك: محمدبن محمد نعمان مفيد، همان، ص 248.
  • 54ـ ر.ك: عبدالرحمن ثعالبى، همان، ج 3، ص 482؛ ابن حيان اندلسى، همان، ج 4، ص 162؛ عبدالحق‏بن غالب‏بن عطيه اندلسى، المحرر الوجيز، ج 2، ص 307؛ جلال‏الدين سيوطى، لباب‏النقول، ص 175؛ همو، الدرالمنثور، ج 6، ص 41.