نقد و بررسى نظريه «تحول انقلابى» جانسون

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 172 ـ فروردين 1391، 101ـ116

نقد و بررسى نظريه «تحول انقلابى» جانسون

على‏اكبر باقرى*

چكيده

يكى از نظريه‏هايى كه در مكتب كاركردى درباره انقلاب عرضه شده، نظريه چالمرز جانسون است. وى با اتكا به جامعه‏شناسى كاركردگرا، زمينه‏هاى بروز يك انقلاب را توضيح مى‏دهد. ولى خود انقلاب را با تحليلى روان‏شناسانه بازمى‏شناساند. از سوى ديگر، انقلاب اسلامى ايران، به عنوان يكى از شكوهمندترين و فراگيرترين انقلابات در دنيا، همواره مورد توجه صاحب‏نظران بوده است و تحليل‏ها، تبيين‏ها و توصيف‏هاى متعددى از آن به عمل آمده است. برخى درصددند تا با استفاده از نظريه جانسون و با مقايسه و تطبيق شرايط خاص حاكم بر ايران عصر پهلوى، چنين نتيجه بگيرند كه الگوى تحليل «تحول انقلابى» جانسون تا حد زيادى با انقلاب اسلامى مطابقت دارد. در حالى كه نظريه «تحول انقلابى» جانسون ضمن ناديده گرفتن نقش رهبرى در انقلاب، در سه زمينه معناشناسى، روش‏شناسى و نظريه‏سازى، داراى ضعف‏هاى اساسى مى‏باشد.

اين پژوهش، تا با نقد اين ديدگاه با استفاده از روش تحليلى ـ توصيفى و شيوه كتابخانه‏اى، با نقد نظريه «تحول انقلابى» جانسون، انقلاب اسلامى را به عنوان پديده‏اى ماوراى اين تحليل‏ها مورد بررسى قرار دهيم.

كليدواژه‏ها: تحول انقلابى، جانسون، انقلاب اسلامى، ارزش، تعادل، رهبرى.

مقدّمه

انقلاب اسلامى ايران، به عنوان يكى از شكوهمندترين انقلابات دنيا و به عنوان يكى از بزرگ‏ترين و فراگيرترين آنها، در دنيا همواره مورد توجه صاحب‏نظران بوده است. به همين دليل، تحليل‏ها، تبيين‏ها و توصيف‏هاى متعددى از آن به عمل آمده است. بديهى است كه همه تبيين‏ها و تحليل‏ها مستدل، منطقى و همه‏جانبه نبوده و كاستى‏ها و نواقصى را نيز دربر دارد.

ضمن اينكه پديده انقلاب اسلامى به دليل عظمت و پيچيدگى و چندلايه‏اى بودنش، به ظرف زمانى چندين ساله و مطالعه منابع بسيار از دانش‏هاى مختلف جامعه‏شناسى، تاريخ فلسفه، علوم دينى، علوم تربيتى، علوم سياسى و علم روان‏شناسى و نيز يك گروه تحقيقى كارآزموده و علاقه‏مند نياز دارد؛ چراكه اين تحقيق از نوع يك تحقيق ميان‏رشته‏اى است كه با همكارى تنگاتنگ همه متخصصان امور فوق امكان‏پذير و ميسر مى‏شود. در واقع، مى‏توان گفت كه پيروزى انقلاب اسلامى در ايران، بستر مناسبى براى آزمون‏پذيرى نظريه‏هاى انقلاب، و زمينه دگرگونى‏وتغيير بسيارى‏از نظريه‏هاى انقلاب را فراهم نمود.

بايد اذعان داشت كه نظريه‏پردازان مختلف انقلاب، پديده انقلاب را با تبيين‏هاى سياسى، اقتصادى، روان‏شناسى، فرهنگى و... مورد بررسى قرار داده و تلاش كرده‏اند چرايى، زمينه‏هاى وقوع، و پيامدهاى انقلاب را ريشه‏يابى كرده و حتى به پيش‏بينى وقوع انقلاب در جوامع آماده و داراى شرايط انقلابى، بپردازند. تبيين‏هاى سياسى، بيشتر به بحث نبودِ آزادى و خفقان سياسى در دوران پيش از انقلاب تكيه نموده و انقلاب را بازتاب آزادى‏خواهى توده‏هاى انقلابى و انقلابيون آزاديخواه مى‏دانند. از سوى ديگر، تبيين‏گران اقتصادى، نابسامانى اوضاع معيشتى، فقر، توزيع ناعادلانه منابع و ثروت كشور و... را به عنوان علل رخداد انقلاب ذكر مى‏كنند. برخى ديگر از انديشمندان، از جمله چالمرز جانسون، ريشه‏هاى روان‏شناختى و فرهنگى انقلاب را مورد بررسى و تأكيد قرار مى‏دهند. در هر حال، بايد دانست كه انقلاب، يك پديده چندوجهى است و ريشه‏ها و علل مختلفى دارد.

از سوى ديگر، در بررسى اين پديده به زمينه‏ها، علل زيربنايى و عوامل شتاب‏زا نيز بايد توجه نمود. در اين ميان، برخى از نظريه‏پردازان داخلى انقلاب، با تحليل و بررسى نظريه تحول انقلابى چالمرز جانسون، درصددند تا با مقايسه و تطبيق شرايط خاص حاكم بر ايران عصر پهلوى چنين نتيجه بگيرند كه الگوى تحليل «تحول انقلابى» جانسون تا حد زيادى با انقلاب اسلامى ايران مطابقت دارد.

تبيين‏هاى مختلف انقلاب، هر كدام فقط بعد خاص و محدودى را مورد توجه قرار داده و از اين‏رو، از بررسى جامع و همه‏جانبه اين پديده عظيم غافل مانده‏اند. تبيين انقلاب همانند ديگر پديده‏هاى اجتماعى و رفتارهاى انسانى مستلزم نگاهى جامع، و چندبعدى بوده و از اين‏رو، براى بررسى اين پديده بايد از رويكردهاى مختلف بهره گرفت. در اين ميان، انقلاب اسلامى ايران پديده‏اى نوظهور در عرصه بين‏المللى بوده و با هيچ‏يك از اين نظريه‏هاى مطرح‏شده توسط نظريه‏پردازان غربى و يا پيروان داخلى آنها قابل تطبيق نمى‏باشد. انقلاب اسلامى ايران در نوع خود منحصر به فرد بوده و با صرف قواعد و ضوابط مطرح‏شده توسط اين متفكران همخوانى ندارد.

نوشته حاضر مى‏كوشد اثرات انقلاب اسلامى بر تحول و تغيير نظريات انقلاب و بخصوص بررسى موردى نظريه چالمرز جانسون و تطابق آن با انقلاب ايران را تحليل كند.

سؤال‏اصلى‏مقاله‏اين‏است: نظريه‏تحول‏انقلابى جانسون تا چه حدى با واقعيات انقلاب اسلامى سازگار مى‏باشد؟

با توجه به مطالب فوق، در بررسى حاضر كه مطالعه انقلاب اسلامى و نظريه انقلاب چالمرز جانسون مدنظر مى‏باشد، كوشش وافرى به عمل آمده است تا بتوان با بررسى تعريف انقلاب از ديدگاه جانسون و تطبيق آن با انقلاب اسلامى ايران و ابعاد مختلف آن، همخوانى يا عدم هماهنگى اين نظريه با پديده انقلاب اسلامى، مورد بررسى قرار گيرد.

پيش از اين پژوهش، كارهايى در اين زمينه انجام شده است كه از جمله آنها مى‏توان به كتاب تئورى‏هاى انقلاب اشاره كرد. اين كتاب، نظريه‏هاى انقلاب را بررسى نموده و مختصر نقدى نيز ارائه كرده است.318 از ديگر آثار، مى‏توان به اثرى با عنوان «تبيين انقلاب اسلامى ايران بر اساس تئورى تحول انقلابى چالمرز جانسون» اشاره كرد كه نويسنده سعى وافرى در انطباق شرايط انقلاب اسلامى با نظريه تحول انقلابى جانسون نموده است.319 دكتر منوچهر محمدى ديگر نظريه‏پردازى است كه در ضمن برخى آثار خويش به اين امر پرداخته است.320

در اين تحقيق، از روش توصيفى براى بازشناسى تحولات و از روش تحليلى براى فهم چگونگى نقش اين تحولات در رشد چالش‏هاى نظرى بهره گرفته شده است و ابزار جمع‏آورى اطلاعات، كتابخانه‏اى مى‏باشد.

در اين نوشتار پس از تعريف انقلاب از ديدگاه نظريه‏پردازان انقلاب، اصل نظريه جانسون توضيح داده شده و سپس با سنجش اين نظريه با واقعيات انقلاب اسلامى، به نقد و بررسى آن پرداخته شده است و در نهايت، با ارائه دورنمايى از اسلام جامع‏نگر، در مقام نتيجه‏گيرى بر ناكارآمدى اين نظريه در تحليل و بررسى انقلاب اسلامى ايران تأكيد گرديده است.

تعريف انقلاب

براى وارد شدن به بحث انقلاب، بجاست ابتدا تعريف انقلاب را از فرهنگ معين از نظر بگذرانيم: «انقلاب از نظر لغوى به معناى تغيير، تحول، برگشتگى و تبديل است و از بعد سياسى به معناى شورش عده‏اى براى واژگون كردن حكومت موجود و ايجاد حكومتى نو است.»321

با مراجعه به قرآن در خصوص انقلاب، مى‏بينيم از نظر قرآن، جوامع در نهايت امر به سوى امن و نعمت و رفاه و استخلاف صالحان در زمين، ميل خواهند كرد. در اين رابطه، آيه 4 سوره «قصص» وعده مى‏دهد: مؤمنان و نيكوكاران در زمين پيروز خواهند شد و به امن و ايمان خواهند رسيد.

الهام گرفتن از قرآن و پيشوايان دينى، ما را به تبيين و تحليل علل و عوامل بروز انقلابات رهنمون كرده و چراغى فروزان فرا راه بررسى و تفحص در انقلابات، روشن مى‏كند. باشد تا به مدد اين چراغ فروزان، از اين بررسى مقصود نهايى حاصل شود.

در مورد تعريف اصطلاحى انقلاب، نظريات متعددى از جانب انديشمندان مطرح گرديده است. آيت‏اللّه مصباح انقلاب را به مفهوم نوعى از تحول و دگرگونى اجتماعى مى‏داند.322 دكتر منوچهر محمدى در كتاب تحليلى بر انقلاب اسلامى، انقلاب‏ها را نوعى از تحولات و تغييرات سياسى ـ اجتماعى مى‏شمارد.323 حسين بشيريه در كتاب انقلاب و بسيج سياسى، انقلاب را نوع بسيار ويژه‏اى از منازعه سياسى يا طبقه خاصى از منازعات سياسى تلقّى كرده و در نهايت مى‏گويد: «انقلاب منازعه‏اى خشونت‏آميز براى قبضه قدرت در درون واحد سياسى مستقلى است كه در طى آن، گروه‏هاى خارج از بلوك قدرت دست به بسيج توده‏اى مى‏زنند و در صورت پيروزى قدرت را در دست مى‏گيرند.»324

مفهومى كه ما از انقلاب در نظر داريم، همين معناى تغييرات و تحول اجتماعى است، كه انقلاب را در قالب تحولات نظام اجتماعى مى‏بيند.

نظريه چالمرز جانسون

يكى از نظريه‏هايى كه در مكتب كاركردى درباره انقلاب عرضه شده، نظريه چالمرز جانسون است. در ميان نظريه‏هاى انقلاب، نظريه تحول انقلابى جانسون به اين دليل كه به خود پديده انقلاب توجه كرده حايز اهميت بسيار است. وى با اتكا به جامعه‏شناسى كاركردگرا زمينه‏هاى بروز يك انقلاب را توضيح مى‏دهد، ولى خود انقلاب را با تحليلى روان‏شناسانه باز مى‏شناساند.

جانسون دو كتاب مهم دارد كه عبارتند از: انقلاب و نظام اجتماعى و تحول انقلابى. كتاب اخير، مهم‏ترين كتاب اوست، كه در آن الگويى از انقلاب ارائه كرده است.

در واقع، نظرات جانسون نزديك به نظرات پارسونز است. از اين‏رو، براى پى بردن به نظرات جانسون، بايد نظرات پارسونز را خوب فهميد. نظرات پارسونز در مقابل نظرات ماركس و ماركسيست مطرح مى‏شود. از ديدگاه پارسونز، هر نظام اجتماعى براى استمرار وجود و بقاى خود نيازمند تأمين چهار متغير كاركردى است: انطباق، نيل به ‏هدف، همبستگى ‏حقوقى ‏و حل ‏منازعه ‏و همبستگى ‏فرهنگى.325

جانسون در كتاب اول خود (انقلاب و نظام اجتماعى)، به طبقه‏بندى انقلاب مى‏پردازد و به نوعى ماهيت انقلاب را مشخص مى‏كند. در كتاب دوم خود (تحول انقلابى)، بيشتر بر الگوى انقلاب و مصالحه‏ناپذيرى نخبگان تمركز دارد. الگويى كه او از انقلاب ارائه مى‏دهد بر پايه مقوله ارزش‏ها از نظر پارسونز است كه تأثير دو مقوله را روى هم بررسى مى‏كند:

1. ارزش‏ها؛326

2. محيط (انقلاب در محيط اجتماعى رخ مى‏دهد).

جانسون بر استمرار نقش‏ها و ساخت‏ها براى تداوم حيات اجتماعى تأكيد مى‏ورزد. در ادامه، با توجه ويژه بر نقش تعيين‏كننده هنجارها، معتقد است كه مهم‏ترين عملكرد نظام هنجارى، مشروعيت‏بخشيدن به قدرت است.

جانسون معتقد است كه فشار بيش از حد يك جامعه مى‏تواند جامعه را از حالت تعادل خارج كند. «برهم‏ريختگى سازمان يك نظام اجتماعى ـ فرهنگى ممكن است به واسطه اصابت يك فشار يا مجموعه‏اى از فشارهاى مختلف بر آن بروز كند كه آن را از حدود توانايى خود براى حفظ تعادل خارج مى‏سازد.»327

جانسون كار خود را با اين اصل آغاز مى‏كند كه انقلاب بايد در ارتباط با نظام اجتماعى بخصوصى كه در آن واقع شده مورد بررسى قرار گيرد و تجزيه و تحليل انقلاب مرتبط با بررسى كاركرد جامعه بوده و هرگونه تلاشى براى مجزا ساختن اين دو، فايده چندانى نخواهد داشت.328

به نظر جانسون، انقلاب‏ها عبارتند از: «تلاش‏هاى موفق يا ناموفق كه به منظور ايجاد تغييرات در ساخت جامعه از طريق اعمال خشونت انجام مى‏پذيرد.»329 وجود تعادل در نظريه جانسون و به طور كلى در ديدگاه كاركردگرايى ـ ساختارى شرط بقا و دوام يك جامعه است. از نظر وى، هماهنگى، همخوانى و تعادل ميان ارزش‏ها به عنوان يك مقوله فراگير از يك طرف و هنجارها و نقش‏ها از طرف ديگر، باعث تداوم حيات اجتماعى جامعه مى‏شود. به نظر جانسون، هرگاه منابع تغيير بر يك نظام اجتماعى تأثير گذارد، بروز يكى از دو حالت قطعى است: يا هماهنگى و تطابق عناصر مختلف با هم، موفق خواهد شد كه دوام نظام را تأمين كند، يا ظرفيت انطباق نظام موجود توانايى ايجاد هماهنگى‏هاى لازم را نخواهد داشت كه در چنين صورتى، بين ارزش‏ها و شرايط محيطى فاصله ايجاد شده و ناهماهنگى بين آنها به مختل شدن حالت تعادلى منجر خواهد شد.330

جانسون مطابق همين چارچوب نظرى، نظريه انقلاب خود را تدوين مى‏كند. طبق نگرش سيستمى ـ كاركردى جانسون، نظم خصيصه ذاتى جامعه است و هر آنچه برهم‏زننده نظم موجود باشد انحراف قلمداد مى‏شود. وى اين حالت را عارضه يا آسيب فرهنگى ـ روانى مى‏خواند. از نظر جانسون، انقلاب زمانى بروز مى‏كند كه تغيير در عرصه‏هاى اجتماعى، اقتصادى و سياسى، از حمايت عناصر ارزش‏گذار و فرهنگى براى مشروعيت خويش محروم باشد.331

از سوى ديگر، جانسون در نظريه تحول انقلابى خويش با تحليل و بررسى امور مربوط به روان‏شناسى اجتماعى، چنين نتيجه مى‏گيرد كه جرم، جنايت، و ساير انواع كجروى، از جمله انقلاب، از لحاظ عملكرد اجتماعى به منزله نوعى بيمارى محسوب مى‏گردد. خلاصه اينكه به نظر وى، زمانى كه اعتماد به رژيم چندان كاهش يابد كه استفاده از قدرت سياسى بى‏فايده به نظر برسد و اعتبار افرادى كه اداره و فرمان‏روايى جامعه را در دست دارند تنها متكى به استفاده آنان از زور باشد و امكان تحول آرام و منظم در جامعه هم منتفى باشد، انقلاب اجتناب‏ناپذير خواهد بود.332

جانسون انقلاب را پديده‏اى اجتماعى مى‏داند و آن را از ديدگاه جامعه‏شناختى بررسى مى‏كند. وى از جمله جامعه‏شناسانى است كه در مكتب اصالت كاركرد، نظريه انقلاب عرضه كرده است. به نظر او، نخستين وظيفه‏اى كه بايد در مطالعه و بررسى انقلاب به طور عام و نمونه‏هاى خاص آن در نظر گرفت، اين است كه انقلاب را در ارتباط با نظام اجتماعى بخصوصى كه آن را احاطه كرده است، بررسى كنيم. تجزيه و تحليل انقلاب مرتبط با بررسى كاركرد جامعه بوده و هرگونه تلاشى براى مجزا ساختن اين دو چندان فايده‏اى نخواهد داشت.333

نظام اجتماعى از نظر كاركردگرايان عبارت است از مجموعه عناصر متغير كه وابستگى متقابل داشته و در حالت تعادلند334 و علت بقاى جامعه وحدت ناشى از ارزش‏هاى مشترك است؛ به اين معنا كه جامعه از گروهى افراد تشكيل شده كه درباره ارزش‏هاى بخصوص اتفاق‏نظر دارند و درباره آنچه درست يا نادرست انگاشته مى‏شود يكسان مى‏انديشند.335 در اين نظريه، «ارزش» مفهوم كليدى است. ارزش‏ها تعيين‏كننده اهداف جامعه‏اند و بين افراد جامعه همبستگى ايجاد مى‏كنند.336

از نظر جانسون، جامعه زمانى در وضعيت تعادلى است كه ارزش‏ها و شرايط محيطى آن سازگار باشند. جامعه متعادل، به طور مرتب تأثيراتى از اعضاى خود و از خارج مى‏پذيرد و مجموع اين دو، آن را به هماهنگ ساختن نحوه تقسيم كار با ارزش‏هاى خود وامى‏دارد. چنين جامعه‏اى مى‏تواند به طور تدريجى تحت تأثير پديده‏هاى جديد، سليقه‏هاى تازه و نفوذ فرهنگى از خارج قرار بگيرد و بدون تجربه كردن انقلاب، دايم دستخوش تغيير و تحول شود. البته تا زمانى كه هماهنگى بين ارزش‏ها و شرايط محيطى آن حفظ گردد اين نوع تحولات تدريجى را تغييرات تكاملى مى‏ناميم.337

در واقع، به نظر جانسون، انقلاب تحولى ساختارى و نتيجه ناهماهنگى ميان ارزش‏ها و محيط است.338 به نظر وى، انقلاب را بايد در زمينه نظام‏هاى اجتماعى مطالعه كرد و اساسا جامعه‏شناسى ثبات پيش از جامعه‏شناسى انقلاب مى‏آيد. در درون يك نظام اجتماعى متعادل ممكن است تغييراتى پديد آيد و در نتيجه، تعادل نظام به هم بخورد. تغيير اساسا چهار منبع دارد:

1. منابع خارجى تغيير در ارزش‏ها؛ مانند ورود عقايد و ايدئولوژى‏هاى خارجى به درون جامعه متعادل؛

2. منابع داخلى تغيير در ارزش‏ها؛ مثل پيدايش عقايد و يا مصلحان در درون نظام؛

3. منابع خارجى تغيير در محيط؛ مانند تأثيرى كه انقلاب صنعتى بر جوامع گوناگون گذاشت؛

4. منابع داخلى تغيير در محيط؛ مانند رشد جمعيت و يا پيدايش گروه‏هاى جديد.

به نظر جانسون، ممكن است اين تغييرات از طريق اعطاى امتيازات و يا پذيرش تحولات، كنترل شوند و در نتيجه، تعادل ميان محيط و ارزش‏ها اعاده شود. اما اگر چنين كنترلى به عمل نيايد، وضعيتى پيش مى‏آيد كه نويسنده آن را «اختلالات چندگانه» مى‏نامد. در اين وضعيت، كه جامعه به خودى خود متعادل نيست، گروه حاكم بايد به اعمال زور براى حفظ انسجام جامعه متوسل شود. نتيجه چنين سياستى اتلاف منابع قدرت به وسيله رژيم است كه موجب از دست رفتن مشروعيت سياسى دستگاه قدرت نيز مى‏شود. بدين ترتيب، گروه حاكمه سرسختى كه زيربار پذيرفتن دگرگونى‏هاى نو نمى‏رود، با وضعيتى انقلابى مواجه مى‏شود كه مركب از اختلالات چندجانبه و اتلاف منابع قدرت و خدشه در مشروعيت است. از نظر ساختارى و يا كاركردى، اين وضعيت شرايط لازم براى وقوع انقلاب را فراهم مى‏كند. اما شرط كافى براى وقوع انقلاب، ناتوانى گروه حاكم در كاربرد وسايل زور و سركوب است.

با ذكر اين شرط اخير، جانسون به نظريه سياسى يا رئاليستى انقلاب نزديك مى‏شود؛ اما اساسا به نظر او، انقلاب و تحول ساختارى، نتيجه ناهماهنگى ميان ارزش‏ها و محيط است.339 در واقع، به نظر جانسون، انقلاب وقتى روى مى‏دهد كه يك دولت مشروعيت، اعتبار و اعتماد خود را نزد ملت خود از دست بدهد. اين حالت هنگامى اتفاق مى‏افتد كه دولت به ارزش‏هاى اجتماعى حاكم در ميان مردم توجه نكند. در نتيجه، يك ناهماهنگى غيركاركردى بين نظام اجتماعى و دولت و يا نظام حاكم پيش مى‏آيد.

جانسون نظريات خود را بر يك استعاره آشنا، جذاب، و گمراه‏گننده مبتنى مى‏سازد؛ يعنى بين انقلاب و خشونت سياسى با فجايع طبيعى همانند انفجار و زمين‏لرزه پيوند برقرار نموده است. اين الگو به جاى اينكه انقلاب را يك پديده سياسى در نظر بگيرد، آن را به منزله فوران غيرعقلانى پرخاشگرى‏هاى نامشخص مى‏پندارد. وى انقلاب را خشونتى مى‏داند كه معطوف به يكى از اهدافِ تغيير حكومت و رهبرى جامعه، تغيير رژيم و شكل حكومت و يا تغيير جامعه، شامل تغيير ساختارهاى اجتماعى، نظام كنترل مالكيت و سلطه طبقاتى و ارزش‏هاى مسلط جامعه است.

وى معتقد است: يك نظام اجتماعى وقتى دچار بحران مى‏شود كه ارزش‏هاى اجتماعى «سينكرونيزه» نشوند؛ يعنى مانند چرخ‏دنده‏هاى ماشين، دنده‏ها جا نروند. اين ناهماهنگى هنگامى پيش مى‏آيد كه ارزش‏هاى جديد و نامتناسب با نظام اجتماعى (يعنى ارزش‏هاى مغاير با ارزش‏هاى سنتى) وارد جامعه شوند. وقتى فرايند و جريان انقلاب آغاز شود، آن‏گاه اين جريان توسط عوامل شتاب‏بخش تقويت مى‏شود. مهم‏ترين عوامل شتاب‏بخش عبارتند از:

1. پيدايش يك رهبر قوى الهام‏دهنده يا پيامبر؛

2. تشكيل يك سازمان نظامى انقلابى مخفى؛

3. شكست ارتش در يك جنگ كه موجب تضعيف روحيه و سازمان آن شود.340

خلاصه ديدگاه جانسون درباره انقلاب‏ها چنين است: انقلاب‏ها اساسا نتيجه پيدايش ناهماهنگى بين محيط و ارزش‏ها در نظام اجتماع است. تعادل نظام اجتماع در نتيجه اثر چهار منبع بر هم مى‏خورد:

الف. تغيير ارزش‏ها با منشأ خارجى؛

ب. تغيير ارزش‏ها با منشأ داخلى؛

ج. تغيير محيط با منشأ خارجى (مثل تأثيرى كه انقلاب صنعتى بر جوامع گوناگون گذاشت)؛

د. تغيير محيط با منشأ داخلى (مثل رشد جمعيت و يا پيدايش گروه‏هاى جديد.)341

علاوه بر اين، انقلاب‏ها را بايد با ويژگى‏هاى اجتماعى آنها مورد تجزيه و تحليل قرار داد و خشونت و دگرگونى را چهره‏هاى متمايز از آن شمرد. در حقيقت، انقلاب، اعمال استراتژى خشونت براى دگرگونى در ساختار اجتماعى است. از نظر جانسون، خشونت به عنوان وجه مهم در انقلاب به قدرى مهم است كه در كتاب انقلاب و نظام اجتماعى مى‏گويد: آن دسته از تحولات اجتماعى كه با تغيير و خشونت آغاز نمى‏شود انقلاب نيست، بلكه نمونه‏اى از اشكال تحول اجتماعى است. انقلاب‏هاى موفق در نهايت، ارزش‏هاى اجتماعى نظام را با محيط منطبق مى‏سازند. در ديدگاه جانسون، انقلاب‏ها يا تحولات تكاملى، تنها زمانى رخ مى‏دهند كه اقتدار پيش از انقلاب‏مشروعيت‏خود را از دست بدهد.342

نظريه جانسون را مى‏توان در اين امور خلاصه كرد: عدم تعادل ارزشى ـ محيطى (ركود قدرت) + انعطاف ناپذيرى نخبگان‏حكومتى + عوامل‏شتاب‏زا = انقلاب

نسبت نظريه جانسون با انقلاب اسلامى

معمولاً همه متفكران و انديشمندان سياسى ـ اجتماعى كه نظام آرمانى و كمال مطلوبى را ترسيم مى‏كنند، نحوه تغيير و تبدّل آن را نيز پيش‏بينى مى‏كنند. به عبارت ديگر، تحول و ثبات دو روى يك سكه‏اند. موضوع ثبات و تحول از بحث‏هاى قديمى فلسفى است و در اينجا، منظور ما از تحولات اجتماعى در واقع، تصور مفهوم مخالف استمرار و استوارى نظام سياسى ـ اجتماعى است.

به نظر مى‏رسد دو دسته متغير در وقوع تحول انقلابى در جامعه ايرانى داراى نقش و اثرند: اول، متغيرهاى زمينه‏اى كه ناشى از ساختار مذهبى ـ تاريخى جامعه مى‏باشند و به صورت ثابت و درازمدت ايفاى نقش مى‏كنند. اين دسته از متغيرها به طور مشخص در تشيع و روحيه ايرانى نمود پيدا مى‏كنند. دوم، متغيرهاى نهايى كه در شرايط عينى و مادى جامعه و نيز مبانى فكرى انقلاب نمود مى‏يابند، و در قالب عوامل غيرثابت، شروط لازم و كافى تحول انقلابى را فراهم مى‏كنند. سازوكار و تركيب اين متغيرها، ساختارها و عوامل به اين صورت است كه ابتدا شرايط مادى و عينى انقلاب (موجبات نارضايتى مردم) در جامعه ايجاد مى‏شود و طى يك دوره زمانى نسبتا طولانى تداوم يافته و توسط حكومت مرتفع نمى‏شود.

آن‏گاه نخبگان و رهبران انقلابى (خارج از ساختار حاكميت) با تكيه بر مذهب شيعه و روحيه ايرانى (به عنوان منابع و ظرفيت انقلابى) به ارائه ايدئولوژى انقلاب مى‏پردازند و با نكوهش وضع موجود، جامعه كمال مطلوبى را نويد مى‏دهند كه مشكلات موجود را نداشته باشد. احتمال موفقيت و پذيرش عمومى اين ايدئولوژى و آرمان جديد، به ميزان هماهنگى و سازگارى آن با ساختارها و متغيرهاى زمينه‏اى جامعه (تشيع و ايرانى‏بودن) بستگى دارد.

از نظر جانسون، مدرنيزه كردن جامعه و ورود فناورى جديد، تحولات سريعى به بار مى‏آورد كه باعث ورود ارزش‏هاى جديد نامتناسب با نظام اجتماعى (ارزش‏هاى مغاير با ارزش‏هاى سنتى) و عدم توجه دولت به ارزش‏هاى جديد حاكم‏شده، و همچنين از دست دادن مشروعيت نظام مى‏شود كه ناهماهنگى غيركاركردى نيز به وجود مى‏آورد. حال در صورت وجود يك رهبر قوى و يا يك سازمان نظامى انقلابى و يا وجود شرايطى كه به واسطه آن، ارتش دچار شكست و يا تضعيف روحيه شده باشد، وقوع انقلاب در اين جامعه اجتناب‏ناپذير خواهد بود. با توجه به اين بخش از نظريه جانسون، برخى درصددند با مقايسه و تطبيق شرايط خاص حاكم بر ايران عصر پهلوى چنين نتيجه بگيرند كه الگوى تحليل «تحول انقلابى» جانسون تا حد زيادى با انقلاب اسلامى مطابقت دارد.

يكى از نويسندگانى كه در اين زمينه نظريه‏پردازى كرده و سعى در تطبيق نظريه جانسون با انقلاب اسلامى ايران نموده، در اين‏باره مى‏گويد: «رژيم پهلوى، با اتخاذ يك‏سرى سياست‏ها و اقدامات نادرست فرهنگى، هنجارها و ارزش‏هاى عميق حاكم بر جامعه را يكسره ناديده گرفت و رو به سوى غرب‏زدگى صرف و پيگيرى سياست‏هاى شبه‏مدرنيزاسيون و سكولاريزاسيون نمود كه نتيجه آن، ايجاد وضعيتى بى‏ثبات و شكل‏گيرى جامعه‏اى نامتعادل گرديد كه طى آن، ارزش‏هاى جامعه با واقعيت‏هاى محيطى سازگارى و هماهنگى نداشت. در اين دوران، اگرچه وضعيت معيشتى و رفاهى مردم تقريبا خوب و مساعد بود، اما آن چيزى كه براى مردم ارزش محسوب مى‏شد، در واقعيت‏هاى محيطى ناديده گرفته مى‏شد و اين امر باعث گرديد كه مردم نهايتا به اين نتيجه برسند كه وضع موجود، توان برآورده ساختن خواست‏هاى آنها را كه مبتنى بر ارزش‏هايشان بود، ندارد و بروز يك‏سرى عوامل شتاب‏زا به عنوان جرقه‏اى بود كه در نهايت موجب وقوع انقلاب اسلامى شد.»343

اين طيف از تحليلگران معتقدند كه جامعه ايرانى در شرف انقلاب اسلامى به صورتى مصنوعى و ناقص تحت مدرنيزه شدن قرار گرفته بود و فناورى جديد و مدرن وارداتى، تحولات سريع در برخى از ابعاد جامعه را در پى داشت كه با خود، ارزش‏هاى جديد نامتناسب با نظام اجتماعى و مغاير با ارزش‏هاى سنتى را آورده بود. حكومت نيز سرمست از تحولات صورى و نضج ارزش‏هاى جديد در بين قشر نوكيسه و بى‏توجهى عمدى به ارزش‏هاى سنتى جامعه، مشروعيت خود را از دست داد كه اين، موجب نوعى ناهماهنگى و عدم كاركرد مناسب بسيارى از پديده‏هاى اجتماعى شد.

در اين هنگام، وجود يك رهبرى قوى (امام خمينى) و وجود مردمى انقلابى، باايمان و اعتقاد مذهبى در درجه اول و وجود يك سازمان شبه‏نظامى انقلابى (رقيق) در درجه دوم و ارتشى كه ريشه مردمى داشت و از آنها جدا نبود و سران آن نيز تربيت نظامى مستقل از شخصيت شاه و آمريكا نداشتند تا خود مستقل (در بين بى‏تصميمى‏هاى شاه و چراغ سبزهاى آمريكا) دست به اقدام زنند، فرايند انقلاب اجتناب‏ناپذير بود و سيل بنيان‏كن انقلاب، همه آن دستاوردهاى رژيم استبدادى و همچنين هرم قدرت را از بين برد. به اين ترتيب، مدرنيزه كردن صورى جامعه توسط رژيم شاه، ناهماهنگى ايجاد كرد و اين ناهماهنگى خود به عنوان يكى از عوامل به وجودآورنده انقلاب اسلامى در ايران شد.

در مقابل اين نوع تفكر بايد گفت: در ايران، عدم تعادلى كه مى‏تواند به عنوان يك عامل انقلاب در نظر گرفته شود، از اواخر سال 1356 تا حدودى در اقشار مختلف اجتماعى قابل مشاهده بود. شعارهاى مردم، اعتصابات عمومى، تظاهرات‏ها و غيره همگى حاكى از اين عدم تعادل بود.

اما درباره انعطاف‏پذيرى نخبگان حكومتى بايد گفت كه برخلاف نظر جانسون، اين امر بسته به شرايط موجود (گاه ثبات و گاه تشديد بى‏ثباتى) بر نوع عقايد عمومى و فرهنگ عامه، جايگاه حكومت در بين مردم و سابقه تاريخى آن و تجربيات مردم در رابطه با رژيم سياسى بستگى دارد. به طور كلى، اگر در كشورى روحيه انقلابى در مردم پديدار گردد كه به يك ايدئولوژى انقلابى و اصيل پيوند خورده باشد، بسيار محتمل است كه انجام اصلاحات در برقرارى ثبات با شكست مواجه شود. جانسون با ذكر اين نكته كه انعطاف‏پذيرى تعادل را بازمى‏گرداند، مطلب را بسى ساده انگاشته است. وى حتى نگفته كه انعطاف‏پذيرى بايد به‏موقع باشد.

در ايران، طى سال 1357 رژيم شاه انعطاف‏هايى از خود نشان داد؛ تغيير نخست‏وزيران، آزادى بخشى از زندانيان سياسى، آزادى‏هاى كنترل‏شده مطبوعات، بحث‏هاى مجلس شورا، بازگرداندن تاريخ به هجرى شمسى بازداشت تعدادى از مقامات مانند هويدا و نصيرى، سخنرانى شاه مبنى بر اينكه صداى انقلاب ملت ايران را شنيده است، فرار شاه به خارج از كشور و... . اما هيچ‏يك از اينها نه تنهااثر نبخشيد، بلكه‏همگى‏برشدت‏انقلاب افزودند.

درباره نقش عوامل شتاب‏زا نيز بايد گفت: رژيم شاه، به ويژه پس از فرمان امام خمينى قدس‏سره مبنى بر فرار نظاميان و پيوستن آنها به مردم، دچار گسيختگى نيروهاى نظامى و فرار رده‏هاى مختلف آن گرديد.

بر اساس نظريه جانسون، در ايران سال‏هاى 1356 و 1357 هرچند شرط سوم وجود داشت، اما به اين دليل كه شرط دوم وقوع انقلاب، يعنى انعطاف‏ناپذيرى نخبگان حكومتى، وجود نداشت، بايد تعادل به جامعه بازمى‏گشت، اما چنين نشد و هر روز بر شدت انقلاب افزوده گشت.344

نقد

جانسون در تحليلش از انقلاب، به بيان الگوى تعليلى (رابطه بين متغيرها) مى‏پردازد. زمانى كه بدكاركردى چندجانبه و مصالحه‏ناپذيرى نخبگان را، كه باعث افول قدرت و از دست رفتن اقتدار مى‏شود، بيان مى‏كند، در واقع، به شرايط لازم براى انقلاب اشاره دارد. جانسون معتقد است در مورد انقلاب نمى‏توان پيش‏بينى كرد. در واقع، الگوى او از انقلاب، تعليلى است كه بر اساس آن، مى‏توان فرضياتى را آزمود و به استنتاج نظريه دست زد. مى‏توان گفت: الگوى او بيشتر شبيه به الگوى توصيفى است و تنها به ‏سلسله ‏امورى ‏پرداخته ‏كه ‏باعث ‏انقلاب‏ مى‏شود.

علاوه بر اين، جانسون در حفظ مشروعيت، بر نقش نخبگان تأكيد مى‏كند و معتقد است كه اقدامات نخبگان مشروعيت را كاهش يا افزايش مى‏دهد و يك رابطه مستقيم بين اقتدار و استفاده از زور وجود دارد. هرچه نظام براى حفظ موقعيت خود از زور بيشترى استفاده كند احتمال بيشترى مى‏رود كه در چشم توده مشروعيت خود را از دست بدهد. در مقابل اين بخش از نظريه جانسون مى‏توان گفت: گاهى ممكن است استفاده بيش از حد زور توسط رژيم باعث اقتدار بيشتر رژيم شود و در نهايت، اين اقدام آنها، يعنى كاربرد بيش از حد زور، كارساز افتد و مشروعيت را مستقر كند. او در بيان علل انقلاب، افول و از بين رفتن اقتدار را علل انقلاب مى‏داند؛ يعنى انقلاب را متغير تابع مى‏داند و اين دو علت لازم، متغيرهاى مستقل براى تبيين وقوع انقلاب است. اما در حالى كه او شورش يا قيام موفقيت‏آميز يا ناموفق را نيز انقلاب مى‏داند، ممكن است چنين قيامى باعث زوال قدرت و از بين رفتن اقتدار شود، نه اينكه فقط كاهش اقتدار نخبگان در صورت نپذيرفتن تغييرات و كاربرد زور باعث انقلاب گردد.

جانسون دو اصل «تعيين‏كنندگى ارزش‏ها» و «ذاتى بودن تعادل» را كه از عناصر اصلى ديدگاه كاركردگرايى ساختى در مورد جامعه هستند، مفروض انگاشته است،345 در حالى كه اين‏گونه مفروضات پايه و اساس كافى براى تأمين الزامات نظريه‏سازى اجتماعى ندارند. از نظر جانسون، انقلاب زمانى رخ مى‏دهد كه ارزش‏ها و محيط با هم ناهماهنگ باشند، اما بعد از انقلاب اين ارزش‏ها و محيط با هم، همخوانى مى‏يابند، هرچند كه انقلابيون براى بركنارى گروه حاكم ناموفق باشند.

در واقع، بايد عنايت داشته باشيم كه وى يك كاركردگراست و بيشتر به ثبات اهميت مى‏دهد و در تحول انقلابى سعى دارد ثبات اجتماعى را مناسب نشان دهد، ولى بيشتر شاخص‏هايى راكه ‏مطرح مى‏كند برهم ‏زننده ‏ثبات است.

از ديگر ضعف‏هاى نظرى نظريه «تحول انقلابى» رابطه بين ارزش، تعادل، ايدئولوژى و انحراف اجتماعى است. جانسون قايل به وجود رابطه خاصى بين «ارزش و تعادل» از يك‏سو و «ايدئولوژى» و «انحراف» از سوى ديگر است. در اينجا، بحث در مورد اين دو نوع رابطه از نظر محتوايى است. دو رابطه مذكور، از دو نظر دچار اشكال است. رابطه نظرى بين «ارزش» و «ايدئولوژى» با «تعادل» و «انحراف» متناقض است. اين ارتباط فرض‏شده بين ارزش و تعادل يا ايدئولوژى و انحراف حاصل ذهنيت خاص كاركردگرايان است نه مبتنى بر مبنايى ديگر. تناقض موجود در اين رابطه دوگانه به اين نكته برمى‏گردد كه مفهوم ارزش، كه در مجموعه نظرى جانسون داراى محوريت است، چيزى نيست جز همان ايدئولوژى. منتها ايدئولوژيك بودن ارزش‏ها يا مورد غفلت جانسون قرار گرفته يا وى از آن اجتناب كرده است. در هر دو حال، وى دچار تناقض است؛ زيرا ارزش را عامل ثبات و تعادل نظام سياسى مى‏داند؛ يعنى كاركردى ايدئولوژيك براى ارزش‏ها قايل است، اما در عين حال، ايدئولوژى را عامل ايجاد انحراف اجتماعى مى‏شناسد.346

رابرت لور در مطالعه خود در خصوص ديدگاه مكاتب مختلف جامعه‏شناسى در مورد دگرگونى اجتماعى، ناديده گرفته شدن اين مقوله را در مباحث كاركردگرايى ساختى، ناشى از ماهيت خود اين مكتب مى‏داند. به نظر وى، در چهارچوب اين مكتب، «دگرگونى، يك انحراف و يك تجربه آسيب‏زا تلقّى مى‏شود.»347

از سوى ديگر، بايد گفت كه جانسون اساسا به دنبال درك علل يا منشأ انقلابات نبوده است، بلكه از پيش، انقلاب را شاخص انحراف و كجروى اجتماعى مى‏دانسته و آن را به همين عنوان مورد بررسى قرار داده است.348

علاوه بر اين، در اين نظريه از طرفى، انقلاب را امرى قابل اجتناب معرفى مى‏كند، و از سوى ديگر، بر ضرورى بودن و اجتناب‏ناپذير بودن آن در صورت فراهم بودن شرايط تأكيد مى‏ورزد. ضمن اينكه برخلاف نظريه جانسون، روند امور به گونه‏اى كه وى پيش‏بينى نموده است پيش نخواهد رفت؛ چراكه انعطاف‏پذيرى نخبگان حكومتى گاه ثبات و گاه عدم ثبات و تشديد انقلابات را در پى مى‏آورد.

اين نظريه، بر خصوصيات فردى رهبر انقلاب نقش چندانى قايل نيست، حال آنكه در نظريه‏پردازى‏هاى انقلاب نقش رهبرى را نمى‏تون ناديده گرفت.349

علاوه بر مشكلات مزبور، مى‏توان به ضعف‏هاى نظريه «تحول انقلابى» در سه زمينه معناشناسى، روش‏شناسى و نظريه‏سازى، اشاره كرد. از نظر معنايى، نظريه جانسون فاقد استمرار در به‏كارگيرى واژگان است. تعابير متعدد و ناهمخوان وى از «ايدئولوژى» و «انقلاب» بيانگر ضعف عمده‏اى در مفهوم‏شناسى وى است. از نظر روش‏شناسى، وى دچار تقليل‏گرايى از يك‏سو، و تحمل آراى خود بر انديشمندان نامى از سوى ديگر، شده است. از نظر محتوايى، بروز آشكار ضعف نظرى «تحول انقلابى» را مى‏توان در ايجاد رابطه نظرى بين «ارزش»، «ايدئولوژى»، «تعادل» و «انحراف» ديد.

نهايت اينكه حداكثر كارى كه جانسون در «تحول انقلابى» انجام داده، تلفيقى سست و بى‏انسجام از مفروضات جامعه‏شناختى با مقولات روان‏شناختى، براى ارائه تفسيرى آسيب‏شناسانه از «انقلاب» است.350

جامعيت اسلام و انقلاب اسلامى ايران

انقلاب اسلامى، پديده‏اى بود كه به دليل پيچيدگى‏ها و خصوصيات ويژه‏اش، نظريات مختلفى پيرامون آن ارائه شد.351 درباره علل اصلى پيروزى انقلاب، بين انديشمندان اين رشته و نيروهاى درگير در انقلاب، اتفاق‏نظر وجود ندارد و با تكيه بر عوامل فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى، روان‏شناختى و سياسى، نظريات متفاوتى مطرح شده است.352

به طور كلى، تا پيش از پيروزى انقلاب اسلامى، ديدگاه علمى غالب نظريه‏پردازى‏هاى انقلاب اين بود كه انقلاب پديده‏اى متعلق به مدرنيته است كه به كاهش نقش مذهب در جامعه يا سكولاريزه شدن جامعه، افزايش توقعات فزاينده اقتصادى و عدم نوسازى سياسى معطوف است. اما پيروزى انقلاب اسلامى تحولات گسترده‏اى در نظريه‏هاى انقلاب به وجود آورد و موجب گرديد مفاهيمى كه تا پيش از اين در نظريه‏پردازى‏ها مورد توجه قرار نمى‏گرفت، به طور فعال در عرصه نظريه‏پردازى در حوزه انقلاب وارد شود.353

در مقابل اين نظريات، گروهى از محققان، واقع‏بينانه به عامل مذهب و جامعيت اسلام در مواجهه با حكومت‏هاى استبدادى و توانايى آن در رهبرى، گسترش بيدارى، روحيه انقلابى و بسيج نهضت‏هاى اصيل مردمى توجه كرده، ضمن پذيرش دخالت عوامل مختلف در تكوين انقلاب اسلامى، اسلام‏خواهى مردم و اسلام‏زدايى شاه را عامل اصلى آن مى‏دانند.354 در اين ديدگاه، «علت اصلى و اساسى قيام مردم، اين بود كه شاه نسبت به نابودى ارزش‏هاى مسلط جامعه ملت كه از مذهب و آيين آنها سرچشمه گرفته بود، قيام كرد و به همين دليل بود كه با جريحه‏دار شدن احساسات مذهبى امت مسلمان ايران، ديگر مجالى براى صبر و تحمل در مقابل ساير ناملايمات اجتماعى و اقتصادى وجود نداشت.»355 امورى مانند حذف قيد اسلام و قسم به قرآن در شرايط داوطلبان انجمن‏هاى ايالتى و ولايتى، مخالفت با روحانيت و تغيير تاريخ هجرى به تاريخ شاهنشاهى، از مظاهر سياست‏هاى اسلام‏زدايى شاه مى‏باشند.356

اين نظريه بر جامعيت اسلام و نقش تعاليم اسلام در پيدايش انقلاب اسلامى ايران تأكيد مى‏كند. چنين تفسيرى از دين اسلام و تبيين ابعاد مختلف اجتماعى، سياسى و فرهنگى آن، مهم‏ترين تلاش علمى انديشوران و متفكران اسلامى معاصر، همچون علّامه طباطبائى و شهيد مطهّرى بود كه منشأ شكل‏گيرى انقلاب اسلامى ايران شد.357

مهم‏ترين ويژگى انقلاب اسلامى متأثر از تعاليم ناب انبياى الهى، توجه دادن انسان به ابعاد معنوى اوست، و همين ويژگى است كه‏اين‏حركت‏رانسبت‏به‏حركت‏هاى‏ديگر كاملاً متمايزكزده‏وانسانيت‏انسان‏را مورد توجه قرار مى‏دهد.

آيت‏اللّه مصباح در مورد نقش مكتب در پيروزى انقلاب اسلامى مى‏گويد: «در اين پديده عظيم تاريخى، على‏رغم تحليل‏هاى فراوانى كه دوست و دشمن در اين دو دهه انجام داده‏اند، هنوز زواياى ناشناخته زيادى وجود دارد و مكتب تشيع نقشى اساسى در پيدايش آن داشته است.»358 ايشان حتى وحدت به وجودآمده در ميان اقشار مختلف جامعه ايرانى آن روز را هم به سبب متكى بودن آن بر مكتب متعالى تشيع مى‏داند.

شهيد مطهّرى در تحليل ماهيت و عوامل ايجاد انقلاب‏ها، سه نظريه را مطرح مى‏كند:

يك نظريه اين است كه روح و ماهيت تمام انقلاب‏ها، اقتصادى و مادى است؛ طبعا آرمان چنين انقلابى، رسيدن به جامعه‏اى است كه در آن از شكاف‏هاى طبقاتى، اثرى نباشد؛ يعنى رسيدن به جامعه‏اى بى‏طبقه. نظريه دوم، اين است كه انقلاب، هنگامى مى‏تواند انسانى باشد كه ماهيتى آزادى‏خواهانه و سياسى داشته باشد نه ماهيتى اقتصادى؛ چون اين امكان هست (كه) در جامعه‏اى، شكم‏ها را سير بكنند و گرسنگى‏ها را تا حدى و يا به طور كلى از بين ببرند، ولى به مردم حق آزادى ندهند؛ حق دخالت در سرنوشت خود و حق اظهارنظر و اظهار عقيده را از آنها سلب بكنند.

در چنين جامعه‏اى، مردم براى كسب اين حقوق ازدست‏رفته، قيام مى‏كنند و انقلاب به راه مى‏اندازند و به اين ترتيب، انقلابى نه با ماهيت اقتصادى، بلكه با ماهيتى دموكراتيك و ليبرالى به وجود مى‏آورند. انقلاب اسلامى در شرايطى بروز نمود كه هيچ خطر و مشكلى از خارج مرزهاى قدرت سياسى حاكم را تهديد نمى‏كرد. و انقلابيون و قدرت اجتماعى شكل‏گرفته در ايران بر اساس خيزش مذهبى به رهبرى علما و روحانيون بدون تأييد يا حمايت بين‏المللى مبارزه خود را براى سرنگونى رژيم شاه آغاز نموده و شدت بخشيدند و با تكيه بر مردم موفق شدند رژيمى را سرنگون كنند كه تا روزهاى آخر مورد حمايت بين‏المللى قرار داشت.

علاوه بر دو نوع ماهيتى كه ذكر كرديم، انقلاب مى‏تواند ماهيتى اعتقادى و ايدئولوژيكى داشته باشد؛ بدين معنى كه مردمى كه به يك مكتب، ايمان و اعتقاد دارند و به ارزش‏هاى معنوى آن مكتب، شديدا وابسته هستند، وقتى كه مكتب خود را در معرض آسيب مى‏بينند و وقتى آن را آماج حمله‏هاى بنيان‏برافكن مى‏بينند، خشمگين و ناراضى از آسيب‏هايى كه بر پيكر مكتب وارد شده، دست به قيام مى‏زنند. انقلاب اين مردم، ربطى به سير يا گرسنه بودن شكمشان و يا ربطى به داشتن يا نداشتن آزادى سياسى ندارد؛ زيرا ممكن است اينان هم شكمشان سير باشد و هم آزادى سياسى داشته باشند، اما از آنجا كه مكتبى را كه در آرزو و آرمان آن هستند، استقرارنيافته مى‏بينند، برمى‏خيزند و قيام مى‏كنند.359

در واقع، انقلاب اسلامى ايران سه مفهوم بديع را وارد عرصه نظريه‏پردازى انقلاب نمود و تحولى شگرف در حوزه نظريه‏پردازى انقلابات به وجود آورد. اين سه مفهوم عبارتند از:

1. رهبرى مذهبى؛

2. ايدئولوژى اسلامى؛

3. بسيج اقشار مختلف مردم.

ولى رهبرى در انقلاب اسلامى مسئله‏اى برتر از اين مقام و منزلت است. چنان‏كه روند انقلاب اسلامى از آغاز نهضت تا پيروزى نشان مى‏دهد، تأثير شخصيت امام خمينى قدس‏سره در انقلاب اسلامى بيش از نقش يك رهبرى بوده است. چهره امام خمينى قدس‏سره پيش از آنكه به عنوان رهبر نهضت در نظر آورده شود، بيش از هر چيز به منزله يك مرجع تقليد بود و مردم ايشان را به عنوان يك مرجعيت دينى مى‏شناختند. تاريخ ايران مشحون از حضور روحانيان و مجتهدان بزرگى است كه همت خود را صرف بيدارى و آگاه‏سازى مردم نموده‏اند. اما امام خمينى قدس‏سره، مجتهد و فقيه بى‏بديلى بود كه با تكيه بر دو پايه مقتضيات زمان و مكان در قرن افول دين‏دارى و معنوى، انقلابى را به نام خدا در ايران به پيروزى رسانيد، به گونه‏اى كه بسيارى از صاحب‏نظران برجسته دنيا، قرن بيستم را «قرن خمينى» ناميدند.360

از سوى ديگر، بايد خاطرنشان ساخت كه انقلاب اسلامى ايران در شرايطى به پيروزى رسيد كه به اعتراف اكثر تحليلگران، نظام شاهنشاهى و سازمان‏هاى اطلاعاتى در اوج قدرت و تثبيت‏شده به نظر مى‏رسيدند و توانايى برخورد شديد و قاطع با كوچك‏ترين مخالفت و معارضه‏اى را در خود مى‏ديدند. در چنين شرايطى بود كه گروه‏هاى اجتماعى براى به زانو درآوردن چنينى نظامى، بايد براساس برنامه‏ريزى و بسيج تمام نيروها و قربانى كردن بسيارى از نيروهاى انقلابى بسيج‏شده، اين نظام مقتدر حاكم را سرنگون سازند.361

به همين دليل است كه تدا اسكاچپل به هنگام بررسى انقلاب‏هايى همچون روسيه و فرانسه، معتقد است كه آن انقلاب‏ها آمدند نه اينكه ساخته شوند، ولى انقلاب اسلامى ايران نيامد، بلكه با توجه به شرايط سخت و پيچيده موجود ساخته شد.362 از اين‏رو، او معتقد است: جاى هيچ شك و ترديدى نيست كه علل بروز انقلاب ايران با انقلاب‏هاى ديگر مانند فرانسه و يا چين بسيار متفاوت بوده و داراى اختلافى فاحش مى‏باشد.363 بر اساس همين مقايسه‏ها، به جرئت مى‏توان گفت كه عظمت و موقعيت منحصر به فرد انقلاب اسلامى ايران مانع از آن است كه نظريات تجربه‏شده در انقلاب‏هاى گذشته در مورد اين انقلاب نيز صادق باشد.

فوكو، يكى از انديشمندان غربى، معتقد است: اسلام شيعى، تنها عنصرى است كه به انقلابيون، نيرويى مقاومت‏ناپذير در مقابل رژيم شاه بخشيده است. وى مى‏نويسد: سرنوشت عجيبى دارد اين ايران؛ در صبحدم تاريخ، اين كشور، دولت و سازمان ادارى را پديد آورد؛ بعدها نسخه آن را به اسلام سپرد و مقامات ايرانى در سمت ديوانى، به خدمت امپراتورى‏هاى عربى درآمدند؛ اما در ايران، از همين اسلام، مذهبى بيرون آمده است كه به ملتى كه در مقابل دولت ايستاده است، قدرت مقاوت و روحيه مبارزه بخشيده است.364 بر اين اساس، مفهوم معنويت‏گرايى سياسى، قلب تحليل فوكو از انقلاب اسلامى ايران را تشكيل مى‏دهد. به نظر وى، روح انقلاب اسلامى، در اين حقيقت يافت مى‏شود كه ايرانى‏ها از خلال انقلاب خود، در جست‏وجوى ايجاد تحول و تغيير در خويش بودند. هدف اصلى آنان، ايجاد يك تحول بنيادين در وجوه فردى و اجتماعى، حيات اجتماعى و سياسى و در نحوه تفكر و شيوه نگرش بود. آنان، راه اصلاح را در اسلام يافتند و اسلام براى آنان، هم دواى درد فردى و هم درمان بيمارى‏ها و نواقص جمعى بود.365

در فرايند پيروزى انقلاب اسلامى و آگاهى دادن به مردم، سه مركز بسيار مهم نقش تعيين‏كننده داشتند. اين سه كانون عبارت بودند از: مساجد، حوزه‏هاى علميه و دانشگاه‏ها كه بعد از مراكز ثقل كانون‏هاى مبارزه عليه رژيم پهلوى توانستند در تعميق، گسترش آرمان‏ها و انسجام و وحدت اقشار مختلف نقش بسيار مهمى را ايفا نمايند. در اسلام مساجد همواره به عنوان كانون وحدت و همبستگى مسلمانان نقش بسيار مهمى در بسيج نيروها داشتند و در پيروزى انقلاب اسلامى نيز به نقطه كانونى نيروهاى انقلاب تبديل گرديدند. در اين دوره مساجد به مراكز نيرومند پشتيبانى و عملياتى انقلاب تبديل شدند. در كنار مساجد، حوزه‏هاى علميه نيز نقش بسيار مهمى در پيشبرد آرمان‏هاى اسلام و انقلاب ايفا نمودند. استقلال سياسى و اقتصادى حوزه‏هاى علميه تشيع همواره به فقها و علما اين امكان را مى‏داد كه بدون هرگونه ترس و واهمه در زمينه بروز اختلال در كار حوزه از سوى دستگاه حاكم عكس‏العمل لازم را داشته باشند. روحانيان حوزه‏هاى علميه سراسر كشور و در رأس آنها روحانيان حوزه علميه قم با افشاگرى و بيان حقايق نقش بسيار مهمى در بسيج قشرهاى مختلف مردم و پيروزى انقلاب داشتند، و به يكى از مهم‏ترين مراكز ثقل مبارزه عليه رژيم پهلوى تبديل گرديدند و راه را براى پيروزى انقلاب هموارتر نمودند.

در حقيقت، مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه انقلاب اسلامى، انقلابى است كه ريشه در بعثت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهو قيام عاشورا دارد و هدف آن، گسترش معنويت و عدالت در جامعه و مبارزه با ظلم و فساد است و از اين لحاظ، مقدّمه ظهور محسوب مى‏شود. از اين‏رو، انقلاب اسلامى نه تنها برآمده از مدرنيسم و مدرنيته نبوده و حتى انقلابى پست‏مدرن هم نيست، بلكه انقلابى كاملاً دينى و سنتى است كه عليه همه حاكميت غرب به‏پا خاسته و در اسلام و معنويت‏گرايى و عدالت‏خواهى اسلام ريشه دارد؛ انقلابى كه محور آن اسلام و مكتب تشيع و سرمشق آن راه و روش حضرت سيدالشهدا عليه‏السلام است و براساس محرم پا گرفته است. تظاهرات و راهپيمايى‏هاى ميليونى ملت ايران در روزهاى عيد فطر، تاسوعا، عاشورا، اربعين، قيام 15 خرداد 1342، برگزارى چهلم‏ها براى شهداى حوادث مختلف كه به فلج شدن رژيم انجاميد، همگى نشان از ريشه اسلامى آن دارد.

انقلاب اسلامى به هيج وجه وامدار انقلاب‏هاى مدرن و شبه‏مدرن معاصر نيست، بلكه وامدار مقام بعثت و عاشورا و ظهور منجى است؛ انقلابى كه براى برپايى عدالت و معنويت ـ همان هدف انبيا ـ برپا شد و مبارزه با حكومت پهلوى و استعمار را به اين دليل بر خود فرض شمرد كه انبياى الهى مبارزه با طاغوتيان زمان خود را ضرورى مى‏دانستند. انقلابى كه بر پايه رهبرى دينى و مرجعيت شيعه، نايب امام زمان (عج) شكل گرفت و با شعار «نه شرقى، نه غربى، جمهورى اسلامى» راه نويى را در جهان امروزى كه به شدت به ظلمت گرايش پيدا كرده بود، باز كرد. پس، در تعريف و مفهوم انقلاب اسلامى چنين بايد گفت: انقلاب اسلامى انقلابى است در بستر اسلام و مكتب تشيع، و اساس آن بعثت و عاشورا و ظهور منجى است كه عليه همه حاكميت غرب قيام كرد و خواستار قدرت در جهت برقرارى معنويت و عدالت در جامعه است و استقلال و آزادى را در پرتو اسلام و شريعت و احكام اسلامى معنا مى‏بخشد. انقلابى است كاملاً اسلامى و به دور از هرگونه شائبه‏هاى بهره‏گيرى از غرب و غربيان و فرهنگ مدرنيته و پس از آن.

در يك كلمه، انقلاب اسلامى، كوششى در عينيت بخشيدن به اسلام و احكام اسلامى در جامعه است، تلاشى در جهت تحقق ظهور منجى آخرالزمان با ارائه چهره‏اى از قدرت و حكومت، كه در آن، معنويت و عدالت اصل اصيل و ركن اساسى سياست و حكومت است. آرى، انقلاب اسلامى اراده معطوف به معنويت و عدالت در زير سايه احكام اسلامى است.366

نتيجه‏گيرى

انقلاب اسلامى ايران با ماهيت دينى و مذهبى خود ناكارآمدى نظريه‏هاى نوين انقلاب را براى تحليل و تبيين انقلابات عصر جديد به اثبات رسانيد و به همه صاحب‏نظران پديده انقلاب ثابت نمود كه نمى‏توان بدون توجه به ساختار فرهنگى و دينى كشورها و ملت‏ها از پنجره نظريه به آنها نگريست.

به عبارت ديگر، انقلاب اسلامى، به دليل ماهيت مذهبى آن و به دليل اينكه در جهان سكولار به وقوع پيوست، نظريه‏هاى مختلف رايج در مورد انقلاب را به چالش كشيد. مهم‏ترين تأثير انقلاب اسلامى در اين حوزه، وارد كردن عنصر «دين» به اين مطالعات بود.

يكى از نظريات مطرح در جهان غرب و محيط‏هاى علمى داخلى، نظريه كاركردى «تحول انقلابى» چالمرز جانسون مى‏باشد. وى در اين نظريه، انقلاب را نتيجه ناهمگونى و عدم تعادل مابين ارزش‏هاى حاكم بر يك جامعه با محيط آن مى‏خواند. در چنين شرايطى، تعادل موجود در جامعه از بين رفته و در اثر آن، جامعه دچار انحطاط و بحران و در نهايت انقلاب مى‏شود. اين نظريه طرف‏دارانى هم در داخل ايران دارد كه سعى وافرى كرده‏اند تا انقلاب اسلامى ايران را در سال 1979م را با اين الگو تطبيق و مقايسه كرده و بين علل وقوع آن با نظريه تحول انقلاب اين‏همانى ايجاد كنند. در اين تحقيق، ناكارآمد بودن اين‏گونه نظريات در قبال انقلاب اسلامى ايران به اثبات رسيد.

هرچند ممكن است برخى از شاخص‏هايى كه اين نظريه ارائه مى‏كند با انقلاب اسلامى ايران هماهنگ باشد، اما در واقع، نمى‏توان به طور كامل تمام جوانب انقلاب ايران را با نظريه جانسون تحليل نمود. در حقيقت، بايد گفت كه پديده انقلاب اسلامى به دليل عظمت و پيچيدگى و چندلايه‏اى بودنش، همچنين به خاطر دخيل بودن عوامل متعددى در آن، با تمسك به هيچ‏يك از نظريه‏هاى موجود، نمى‏توان آن را تحليل و بررسى كرد. مهم‏ترين مسئله‏اى كه نظريه جانسون از آن غافل مانده، نقش رهبرى در انقلاب است كه بايد گفت در هيچ‏يك از انقلاب‏ها، بخصوص انقلاب اسلامى ايران، نمى‏توان نقش مؤثر و حياتى رهبرى را ناديده گرفت.

در نهايت، لازم به ذكر است كه زمان براى بررسى تأثيرات و بازتاب‏هاى انقلاب اسلامى شايد بسيار زود باشد و گذر زمان، به ما تأثيرات اين انقلاب را در اين زمينه‏ها بيشتر نشان خواهد داد.

 

منابع

ـ اسكاچپل، تدا، دولت‏ها و انقلابات اجتماعى، ترجمه مجيد رويين‏تن، تهران، سروش، 1376.

ـ اكبرى، نورالدين، «تبيين انقلاب اسلامى ايران بر اساس تئورى تحول انقلابى چالمرز جانسون»، كتاب ماه، ش 23، بهمن 1388.

ـ بشيريه، حسين، انقلاب و بسيج سياسى، تهران، دانشگاه تهران، 1372.

ـ پزشكى، محمد و همكاران، انقلاب اسلامى و چرايى و چگونگى رخداد آن، قم، معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى، 1377.

ـ جاسبى، عبداللّه، تشكل فراگير، مرورى بر يك دهه فعاليت حزب جمهورى اسلامى، تهران، دانشگاه آزاد اسلامى، 1377.

ـ جانسون، چالمرز، تحول انقلابى، ترجمه الياسى، تهران، اميركبير، 1363.

ـ خسروپناه، عبدالحسين، اسلام جامع‏نگر و انقلاب اسلامى ايران، مجموعه مقالات، قم، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه، 1377.

ـ خوشروزاده، جعفر، «ميشل فوكو و انقلاب اسلامى؛ رويكردى فرهنگى از منظر چهره‏هاى قدرت»، انديشه انقلاب اسلامى، ش 7و8.

ـ دارابى، على، 25 گفتار پيرامون انقلاب اسلامى، تهران، دفتر شوراى هماهنگى تبليغات اسلامى، بى‏تا.

ـ رفيع‏پور، فرامرز، توسعه و تضاد: كوششى در جهت تحليل علل پيدايش انقلاب اسلامى و مسائل اجتماعى ايران، تهران، سهامى انتشار، 1379.

ـ روحانى، سيدحميد، نهضت امام خمينى، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامى، 1376.

ـ رهيافت نظرى بر انقلاب اسلامى، مجموعه مقالات، قم، معارف، 1379.

ـ طاهرى، ابوالقاسم، تاريخ انديشه سياسى در غرب، تهران، قومس، 1370.

ـ عميدزنجانى، عباسعلى، انقلاب اسلامى ايران و ريشه‏هاى آن، تهران، كتاب سياسى، 1368.

ـ فوكو، ميشل، ايرانى‏ها چه رؤيايى در سر دارند؟، ترجمه حسين معصومى همدانى، تهران، هرمس، 1377.

ـ كوهن، آلوين استانفورد، تئورى‏هاى انقلاب، ترجمه عليرضا طيب، تهران، قومس، 1389.

ـ لور، رابرت، ديدگاه‏هايى درباره دگرگونى اجتماعى، ترجمه ك. سيدامامى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1373.

ـ محمدى، منوچهر، تحليلى بر انقلاب اسلامى ايران، چ سوم، تهران، اميركبير، 1370.

ـ ـــــ ، انقلاب اسلامى؛ زمينه‏ها و پيامدها، قم، معارف، 1380.

ـ مصباح، محمدتقى، انقلاب اسلامى و ريشه‏هاى آن، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1386.

ـ ـــــ ، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1372.

ـ مطهّرى، مرتضى، نهضت‏هاى اسلامى در صدساله اخير، تهران، صدرا، 1367.

ـ ـــــ ، پيرامون جمهورى اسلامى، تهران، صدرا، 1372.

ـ ملكوتيان، مصطفى، سيرى در نظريه‏هاى انقلاب، تهران، قومس، 1372.

ـ منوچهرى، عباس، نظريه‏هاى انقلاب، تهران، سمت، 1380.

ـ ـــــ ، «كاركردگرايى و نظريه انقلاب نقدى بر نظريه تحول انقلابى چالمرز جانسون»، مدرس علوم انسانى، ش 4، پاييز 1376.


* دانشجوى دكترى مدرسى انقلاب اسلامى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره. bbb.ali54@yahoo.com

دريافت: 10/3/90 ـ پذيرش: 19/10/90.

318ـ ر.ك: مصطفى ملكوتيان، تئورى‏هاى انقلاب، ص 128.

319ـ ر.ك: نورالدين اكبرى، «تبيين انقلاب اسلامى ايران براساس تئورى تحول انقلابى چالمرز جانسون»، كتاب ماه علوم اجتماعى، ش 23، بهمن 1388.

320ـ ر.ك: منوچهر محمدى، انقلاب اسلامى؛ زمينه‏ها و پيامدها، ص 30؛ همو، تحليلى بر انقلاب اسلامى، ص 20.

321ـ ر.ك: محمد معين، فرهنگ معين.

322ـ محمدتقى مصباح، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 369.

323ـ منوچهر محمدى، تحليلى بر انقلاب اسلامى، ص 20.

324ـ حسين بشيريه، انقلاب و بسيج سياسى، ص 5.

325ـ سعيد كريمى، تئورى كاركردگراى ساختارى و انقلاب اسلامى، ص 7.

326ـ شايان ذكر است كه منظور كاركردگرايان از ارزش، همان باورهاى اجتماعى است و ضرورتا ربطى به اصول اخلاقى ندارد.

327ـ ابوالقاسم طاهرى، تاريخ‏انديشمندان‏سياسى‏درغرب،ص117.

328ـ چالمرز جانسون، تحول انقلابى، ص 18.

329ـ همان، ص 17.

330ـ همان، ص 37.

331ـ همان.

332ـ همان، ص 28.

333ـ همان، ص 18.

334ـ همان، ص 53.

335ـ همان، ص 35.

336ـ ويليام‏كوهن، نظريه‏هاى‏انقلاب، ترجمه عليرضاطيب،ص 130.

337ـ چالمرز جانسون، تحول انقلابى، ص 70.

338ـ حسين بشيريه، همان، ص 53.

339ـ حسين بشيريه، همان، ص 52ـ53.

340ـ فرامرز رفيع‏پور، توسعه و تضاد، ص 42.

341ـ منوچهر محمدى، انقلاب اسلامى؛ زمينه‏هاوپيامدها، ص 30.

342ـ چالمرز جانسون، تحول انقلابى، ص 28ـ29.

343ـ نورالدين اكبرى، همان، ص 97.

344ـ محمد پزشكى و همكاران، انقلاب اسلامى و چرايى و چگونگى رخداد آن، ص 156.

345ـ چالمرز جانسون، تحول انقلابى، ص 89ـ90.

346ـ همان.

347ـ رابرت لور، ديدگاه‏هايى درباره دگرگونى اجتماعى، ترجمه ك. سيدامامى، ص 77.

348ـ همان، ص 37.

349ـ محمدتقى مصباح، انقلاب اسلامى و ريشه‏هاى آن، ص 47.

350ـ عباس منوچهرى، «كاركردگرايى و نظريه انقلاب نقدى بر نظريه تحول انقلابى‏چالمرزجانسون»، مدرس علوم‏انسانى،ش4،ص166.

351ـ ر.ك: حاتم قادرى، موقعيت سرمدى امام خمينى، ج 8 امام خمينى و حكومت اسلامى، ص 315ـ327.

352ـ ر.ك: رهيافت نظرى بر انقلاب اسلامى، ص 296ـ309.

353ـ حجت‏اللّه تقوى، «تأثيرات انقلاب اسلامى ايران بر نظريه‏هاى انقلاب»، معارف، ص 208.

354ـ ر.ك: عباسعلى عميدزنجانى، انقلاب اسلامى ايران و ريشه‏هاى آن، ص 572.

355ـ منوچهر محمدى، تحليلى بر انقلاب اسلامى ايران، ص 88.

356ـ ر.ك: سيدحميد روحانى، نهضت امام خمينى، ج 3، ص 839ـ1011.

357ـ ر.ك: عبدالحسين خسروپناه، اسلام جامع‏نگر و انقلاب اسلامى ايران، ص 40.

358ـ محمدتقى مصباح، انقلاب اسلامى و ريشه‏هاى آن، ص 132.

359ـ ر.ك: مرتضى مطهّرى، پيرامون انقلاب اسلامى، ص 41ـ42؛ همو، نهضت‏هاى اسلامى در صدساله اخير، ص 65ـ66.

360ـ على دارابى، 25 گفتار پيرامون انقلاب اسلامى، ص 9.

361ـ منوچهر محمدى، بررسى نظريه تبديل انقلاب به نظام در انقلاب اسلامى، ص 449.

362ـ ر.ك: تدا اسكاچپل، دولت‏ها و انقلابات اجتماعى، ترجمه محمد رويين‏تن.

363ـ منوچهر محمدى، انقلاب اسلامى در مقايسه با انقلاب‏هاى فرانسه و روسيه، ص 305.

364ـ جعفر خوشروزاده، «ميشل فوكو و انقلاب اسلامى؛ رويكردى فرهنگى از منظر چهره‏هاى قدرت»، انديشه انقلاب اسلامى، ش 7و8.

365ـ ميشل فوكو، ايرانى‏ها چه رؤيايى در سر دارند؟، ترجمه حسين معصومى همدانى، ص 64.

366ـ عبداللّه جاسبى، تشكيل فراگير، ج 2، ص 101.