ابن عربى و بررسى دو شبهه درباره او: خاتم الاولياء بودن خود و نقل مشاهده رجبيون

  • warning: Missing argument 1 for t(), called in D:\WebSites\nashriyat.ir\themes\tem-nashriyat\upload_attachments.tpl.php on line 15 and defined in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\common.inc on line 936.
  • warning: htmlspecialchars() expects parameter 1 to be string, array given in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\bootstrap.inc on line 862.

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 177 ـ شهريور 1391، 29ـ36

اسماعيل نجاتى*

چكيده

از ميان صاحب نظران عرفان نظرى در دين برحق اسلام، نام ابن عربى بسيار برجسته است؛ زيرا بنابه برخى گفته ها، وى آورنده عرفان نظرى به عرصه سير و سلوك بوده و از اين رو، نقطه عطف عرفان اسلامى و مورد توجه همگان، اعم از مخالف يا موافق اين مشرب فكرى است. در آثار او، همچون هر متفكر برجسته اى دقت هاى بسيار شده و برخى از آنها متون درسى قرار گرفته است.
در اين ميان، برخى عبارات در نوشتارهاى منسوب به او داراى ابهاماتى است؛ عباراتى كه گاه حمل بر توهين و موجب تكفير او مى شود و گاه از او نفى شده يا حمل بر صحّت مى شود. اين نبشتار سعى دارد دو عبارت مبهم و منسوب به او را مطرح و در جست وجوى پاسخى از جانب صاحب نظران و محققان اين عرصه بدان باشد. در اين تحقيق، از روش عقلى، نقلى و انتقادى استفاده شده و از منابع كتابخانه اى بهره گرفته شده است. دلايل موافقان قوى تر ديده شده و به وجود دسّ و تحريف در متون منسوب به ابن عربى اذعان يافته و به اين اعتقاد رسيده است كه اصطلاح «خاتم الاولياء» بودن بر يك معناى اصطلاحى در حوزه عرفان نظرى دلالت دارد و از آن قصد بدعت و يا كفر نشده است.

كليدواژه ها: ابن عربى، خاتم الاولياء، رجبيون، ولايت، رافضى، شيعه.


* كارشناس ارشد فلسفه مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.                                           nejati@qabas.net
دريافت: 90/7/10          پذيرش: 91/4/29.


مقدّمه

با مطالعه تاريخ معارف بشرى مى توان دريافت افرادى كه بر روند اين معارف تأثيرگذار بوده اند، سخنان و آثار و افعالشان براى ديگران، اعم از موافقان و مخالفان، اهميت بسيارى داشته است. از جمله آثارى كه از انسان هاى مشهور به جاى مى ماند، كتاب هاى آنهاست كه بعضا محتواى آنها دستمايه تعجب و واكنش ديگران قرار مى گيرد. اين تعجب مى تواند به سبب حيرت از نبوغ و استعداد و تلاش و زدن گامى جديد به سوى تعالى باشد و يا ممكن است از حيرت انحرافى باشد كه از روى سهو يا عمد انجام مى شود؛ چراكه به صورت فاحش، مخالف عقيده مؤلف يا پيش فرض هاى ذهنى خواننده از او باشد. همه اين كنش ها و واكنش ها تحسين، تقبيح، توجيه، دفاع و تبرئه به دنبال دارد.

 ابن عربى نيز از افراد مؤثر و حتى مى توان گفت: بى نظير در عرفان است كه با فراهم كردن ديدگاهى وسيع و عميق براى تصوف، نقطه عطف تصوف تلقّى مى شود. او نيز خودساخته يا دگرساخته از اين واكنش ها بى نصيب نمانده، صاحب تحسين هاى بسيار بر ابداعات و نظريات منحصر به فرد، و در مقابل، صاحب تقبيح ها و حتى تكفيرها در خصوص بعضى ادعاها و نوشته هاست.

     اين نوشته درصدد بررسى چند عبارت است كه به ظاهر، از يك ادعا و يك تعلق خاطر حكايت مى كند؛ ادعاى «خاتم الاولياء» بودن خود و نقل مشاهده گروهى كه تحقير و اهانت به رافضيان از آن برداشت مى شود. سؤالى كه مطرح است اين است كه آيا ابن عربى با ادعاى خاتم الاولياء بودن خود، قصد بدعت در دين داشته است؟ آيا نقل مشاهده رجبيون

در آثار ابن عربى بر توهين به فرقه ناجيه اثناعشرى شيعه دلالت دارد؟

     براى رسيدن به جواب سؤال اول، چند سؤال مقدماتى مطرح مى شود:

     ابن عربى اين واژه يا اصطلاح را در چه مواردى استعمال كرده است؟ صاحب نظران و محققان با اين استعمال ها چه برخوردهايى داشته اند و چه توجيهات و انتقاداتى نسبت به آن داشته اند؟

     براى پاسخ به پرسش دوم تحقيق، بايد به دنبال پاسخ سؤالات ذيل بود:

     رجبيون چه كسانى هستند و ابن عربى چه شهودى را از ايشان نقل كرده است؟ آيا شهود نقل شده از رجبيون دلالت بر توهين به شيعيان دارد و يا دلالتى ديگر از آن برداشت مى شود؟ موضع محققان عرفان نظرى نسبت به اين نقل وانتساب آن بهابن عربى چيست؟

     اين موضوع بدان دليل از اهميت برخوردار است كه ابن عربى، سرسلسله يكى از مشايخ اصيل و مهم عرفانى شيعى است و پيش از اين، در آثار عرفا، به صورت پراكنده به اين موضوع پرداخته، ولى نظرات جمع آورى و مقايسه نشده است.

خاتم الاولياء بودن ابن عربى

ابن عربى در كتاب فتوحات مكّيه باب 43، كه در «معرفت و شناخت جماعتى از اقطاب پارسا و عموم اين مقام» باز شده است، در قالب شعرى، اولين بيت از هفت بيت را چنين مى سرايد:

انا ختم الولاية دون شك                    لورثى الهاشمى مع المسيح

      او در اين بيت، به صراحت خود را «خاتم الولاية» و آخرين ولى مى خواند. ايشان در باب 65 فتوحات مكّيه در موضوع «معرفت بهشت و منازل و درجات آن» در بند 16و17 و 18 از مشاهده رؤيايى سخن مى گويد كه جان مطلب از اين قرار است:

من در سال 599 در مكه در رؤيا ديدم كه كعبه از خشت طلا و نقره ساخته شده است ـ يك خشت طلا و يك خشت نقره ـ... ناگاه متوجه موضعى بين ركن يمانى و ركن شامى شدم، و آن موضع به ركن شامى نزديك تر بود. در آن موضع، دو خشت ـ يك خشت نقره و يك خشت طلا ـ از ديوار ـ در دو صف ـ كم بود... ناگاه خويش را ديدم كه جاى آن دو موضع از خشت خالى نمودار شدم و عين آن دو خشت گرديدم و ديوار به اتمام رسيد و در كعبه، چيزى كه كمبود داشته باشد وجود نداشت، و من هم در آنجا ايستاده بودم و مى نگريستم و مى دانستم كه ايستاده ام، و مى دانستم كه عين آن دو خشت هستم و در آن هيچ شكى نداشتم كه آن دو عين ذات من هستند. از خواب بيدار گشتم و خداوند را سپاس گزاردم.

     او در ادامه، چنين گزارش مى كند: «آن رؤيا را چنين تعبير كردم كه من در پيروى ـ در صنف و رسته خود ـ مانند رسول خدا صلى الله عليه و آله در بين انبياء ـ عليهم السلام ـ هستم و شايد آن كسى باشم كه ولايت به من ختم شده باشد... و ياد حديث رسول خدا ـ صلى اللّه عليه و سلم ـ در مثل زدنش درباره نبوت به ديوار ـ افتادم كه آن حضرت همان خشت (آخرين) بود. اين رؤياىِ خويش را در مكّه، بر يكى از دانايان اين فن (تعبير خواب)، كه اهل توزر بود، حكايت كردم و بدو نگفتم كه بيننده رؤيا چه كسى است. برايم همان گونه تأويل كرد كه خود تأويل كرده بودم ... .

     با جست وجو در كتاب فتوحات مكّيه اضطراب آراء ابن عربى مشاهده مى شود: او گاهى خاتم الاولياء را به خودش، گاهى به حضرت مهدى عليه السلام1 گاهى به مردى عرب كه اكرم اين قوم است و در سال 595ق او را ديده ام،2 و گاهى به حضرت عيسى عليه السلامنسبت مى دهد؛3 حتى در رساله عنقاء مغرب فى ختم الاولياء و شمس المغرب ميان خاتم الاولياء و امام مهدى عليه السلام ـ با اعتراف به امامت آن حضرت ـ فرق مى گذارد و براى خاتم الاولياء اوصافى ذكر مى كند كه منطبق با حضرت عيسى عليه السلام است نه با امام مهدى عليه السلام، به ويژه آنجا كه مى نويسد: وهو من العجم لا من العرب» كه اينجا عبارت هاى متناقض مشاهده مى شود: خاتم ولايت مطلق يا عام حضرت عيسى عليه السلام است و خاتم ولايت مطلق حضرت مهدى عليه السلام.

     با اين موضوع، سه نوع برخورد صورت گرفته كه صاحب نظران را به سه گروه تقسيم كرده است:4

     گروه اول (توجيه كنندگان)

دسته اى از تابعان و شارحان ابن عربى درصدد توجيه آن برآمده و تفاسيرى ارائه كرده اند، همچون شيخ محمد خاكى، استاد بزرگ عرفان اين مشرب در بين اهل تسنّن، و آقا محمدرضا قمشه اى، از علماى اماميه و استادان بزرگ اين مشرب. اكنون به ذكر نظريات اين دو نفر مى پردازيم:

     شيخ محمد خاكى بر اين نظر است كه ابن عربى «ولايت» را به دو دسته «ولايت مطلق» و «ولايت خاص» تقسيم مى كند؛ «ولايت مطلق» را مخصوص حضرت عيسى عليه السلام مى داند و آن را «خاتم اكبر» مى خواند و «ولايت خاص» به سه دسته تقسيم مى كند: «خاتم كبير» كه در صورت و معنا، به همراه خلافت، ولايت در تصرف دارد؛ «خاتم صغير» كه در صورت و معنا ولايت در تصرف دارد، ولى خلافت ندارد؛ و «خاتم اصغر» كه فقط در معنا ولايت در تصرف دارد و خلافت هم ندارد. وى قسم اخير (خاتم اصغر) را مقصود ابن عربى از اطلاق «خاتم الاولياء» بودن بر خود مى داند.

     آقا محمدرضا قمشه اى اين گونه تفسير مى كنند كه «ولايت» در نظر ابن عربى دو دسته است: «ولايت عام» كه با درجات متفاوت ولايت، شامل همه مؤمنان مى شود و خاتم ايشان حضرت عيسى عليه السلام است، و «ولايت خاص» كه براى اهل اللّه و اهل دل و صاحبان قرب الفرائض است كه در ذات حق فانى و به صفات او باقى اند. اين قسم خود دو دسته است: «ولايت خاص مطلق» كه صاحب آن جامع اسما و صفات حق و واجد تجلّيات آن صفات بدون حد و حصر است. خاتم اين ولايت (ولايت خاص مطلق محمديه) در زمانى در حضرت على بن ابيطالب عليه السلام ظهور مى يابد و زمانى ديگر به صورت حضرت مهدى عليه السلام تجلى مى كند. لازم به ذكر است كه «ولايت» به اين معنا، از ولايت عام بالاتر و خاتم آن از خاتم آن افضل است. اما نوع دوم «ولايت خاص مقيّد» محدود به اسم و حدى خاص است و امكان دارد كه در هر درجه و مرتبه اى خاتمى وجود داشته باشد كه خاتم الاولياء بودن ابن عربى و آن مرد عرب از اين دسته است. تفسير مذكور مورد پسند محققان معاصر متون عرفانى اسلامى نيز هست.5

     گروه دوم (منتقدان)

افرادى همچون سيدحيدر آملى (719ـ787ق)، عارف فاضل ايرانى كه از متصوفّه شيعه و معتقد به «وحدت وجود» و از پيروان ابن عربى است، در زمينه ولايت مطلق كلى حضرت عيسى عليه السلام، نيازمندى حضرت مهدى عليه السلام به حضرت عيسى عليه السلام در اظهار شريعت جدش، و انتساب خاتم ولايت مقيّد به ابن عربى، به شدت با ابن عربى مخالف است.

     او عقل، نقل و كشف را دالّ بر خاتميت ولايت مطلق حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و خاتميت ولايت مقيّد مهدى موعود و مرتبه بسيار كم وزارت حضرت مهدى عليه السلام را بالاتر از مراتب كثير ابن عربى و امثال او مى داند. بنابراين، مقام ابن عربى را قابل مقايسه با مقام رفيع حضرت ولى عصر (عج) نمى داند و در اين نظر، او را سرزنش مى كند و اطلاق ولايت را بر غيرمعصوم جايز نمى داند.

     فيض كاشانى نيز از همين گروه است، ولى ابن عربى را معذور مى دارد و علت اين گونه اضطراب آراء و پريشانى عقلى وى را عزلت، خلوت و شدت رياضت دانسته كه در نتيجه، توهماتش را حقايق پنداشته است.

     گروه سوم (ميانه رو)

برخى پژوهشگران به داورى نشسته، ابتدا ادعاى ولايت ابن عربى را بررسى كرده اند و با اين مقدّمه، كه بين صوفيان و ابن عربى و پيروان او دو معناى مشهور وجود دارد: «ولايت عام» كه بر همه مؤمنان اطلاق دارد و «ولايت خاص» كه بر عارفان و سالكان اطلاق مى شود، اين گونه استدلال مى كنند: اولياى دين با اطلاق لفظ «ولى» خاصى كه در بين صوفيه مصطلح است، مخالفت نكرده اند و دوست و دشمن به سير و سلوك و عرفان عالى ابن عربى اذعان دارند، ولى اطلاق «ولايت خاص» بر غيرمعصومان مقبول نيست.

     ايشان در قسمت دوم بررسى خود، به ادعاى ابن عربى بر صاحب مقام آخرين ولى بودن خود پرداخته و اضطراب عبارت فتوحات مكّيه و تضاد و تناقض موجود در آن را نشانه عدم قاطعيت و راسخيت سخن ابن عربى دانسته اند.

نقل مشاهده رجبيون

موضوع ديگرى كه بايد در چند و چون آن به بحث پرداخت، نقل مشاهده اى توسط گروهى به نام رجبيون است كه محتواى آن ـ اگر شيعه موردنظر باشد ـ اهانت به شيعه تلقّى مى شود. اكنون به نقل عبارت مى پردازيم: در باب 73، بند 282 فتوحات مكّيه در «معرفت برخى از اسرارى كه براى مشاهده گر حاصل مى شود» به توصيف رجبيون مى پردازد كه براى شناخت اين گروه لازم است: «... آنان در هر زمان چهل نفس اند كه نه كم مى شوند و نه زياد، و آنان رجال و مردانى اند كه حالشان قيام به عظمت الهى است... اينان صاحبان قول ثقيل هستند؛ چنان كه خداوند فرموده: «إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً»؛ اينان را از آن نظر «رجبيون» ناميده اند كه حال اين مقام جز در ماه رجب براى آنان نيست... آنان در شهرها پراكنده اند... در ميان آنان كسى است كه آنچه را در حال خود در ماه رجب مكاشفه كرده، برايش تا سال بعد باقى مى ماند و كسان ديگر از آنان هستند كه از آن مكاشفه چيزى برايشان باقى نمى ماند.

     در بند 283 همين باب اين گونه به نقل مشاهده مى پردازد: شخصى را كه با او برخورد كردم، برايش كشف رافضيان ـ از اهل شيعه ـ در سال هاى ديگر باقى بود و آنان را به صورت خوكانى مشاهده مى كرد. مردى كه مذهبش را پنهان مى داشت و هرگز معلوم نمى شد كه چه مذهبى دارد، مى آمد ـ در حالى كه در نفس خويش، بدان مذهب ايمان دارد و پروردگارش را بدان عبادت مى كند ـ و چون بر او گذر مى كرد، او را به صورت خوكى مشاهده مى نمود. از او درخواست مى كرد و مى گفت: به درگاه خدا توبه كن؛ زيرا تو شيعه رافضى هستى، و ديگرى از اين امر در تعجب و شگفت بود. پس اگر توبه كرد و در توبه اش راست گفتار و صادق بود، او را به صورت انسان مى ديد، و اگر به زبان مى گفت توبه كردم و در دل توبه نكرده بود، همان گونه خوكش مى ديد و بدو مى گفت: در توبه ات دروغگو بودى، و اگر راست گفتار بود، بدو مى گفت: راست گفتى، و صدقش را آن مرد در كشفش مى ديد، و آن رافضى از مذهبش باز مى گشت.

     همان گونه كه به نظر مى رسد، رجبيون موردنظر از اهل كشف و شهود، سنى مذهب هستند.
     همچنين در بند 284 باب مزبور در قالبى ديگر همين گونه نقل شده است و در ادامه، در بند 285 به خصوصيات ديگر رجبيون مى پردازد.

     در تحليل عبارت مزبور، بايد ديد بر فرض قبول مشاهده و طرفين مشاهده، آيا ممكن است اين مشاهده دلالت عكس داشته باشد يا خير؟ اگر دلالت عكس داشته باشد ديگر ايرادى بر ابن عربى نيست، بلكه اين واقعه به درستى نقل شده و دلالت بر چهره اهل سنت و دور بودن آنها از حقيقت و فرقه ناجيه دارد و دست كم دلالت يقيينى عبارت ـ بدون جهات ديگر و عدم احتمال خدشه ـ دچار تزلزل مى شود.

     امام خمينى قدس سره در فصل چهارم كتاب تعليقه بر مصباح الانس، در امكان دلالت عكس داشتن اين مشاهده مى فرمايد:

«بل قد يشاهد السالك المرتاض نفسه و عينه الثابتة فى مرآة المشاهد لصفاء عين المشاهد كرؤية بعض المرتاضين من العامّة الرفضة بصورة الخنزير بخياله و هذا ليس مشاهدة الرفضة كذا، بل لصفاء مرآة الرافضى رأى المرتاض نفسه التى هى على صورة الخنزير فيها فتوهّم أنّه رأى الرافضى و ما رأى الا نفسه.»6

در ادامه تحليل اين عبارت، بايد در نظر داشت كه دو نوع برخورد با متن مى شود: دسته اول توجيه يا نقد آن. در اين حالت، برخى عبارت را از آن ابن عربى دانسته، درصدد بيان دليل آن برآمده اند. دسته دوم در جست وجوى دليل نبوده، بلكه آن عبارت را منتسب به ابن عربى ندانسته، قايل به تحريف و وجود دسّ در فتوحات مكّيه ابن عربى شده اند.

     برخورد اول

آيت اللّه جوادى آملى در كتاب آواى توحيد7 (شرح نامه امام خمينى قدس سره به گورباچف) به سراغ لفظ «رافضى» رفته و اين لفظ را داراى معانى متعدد (مشترك لفظى) و قابل اطلاق بر فرقه هاى متضاد دانسته است كه شامل اماميه اثنى عشريه و ديگر فرقه ها مى شود. ايشان لفظ «شيعه» را اعم از اثنى عشريه و غير آن دانسته و بر اين مطلب شاهدى از قول شعرانى در كتاب يواقيت ذكر كرده است كه وى مراد از «روافض» را در متن خود، «جهميه» (كه مقابل شيعه اثناعشرى است) بيان مى كند.

     در ادامه، آيت اللّه جوادى آملى قراينى دالّ بر دوستدار و حتى شيعه اهل بيت عليهم السلام بودن ابن عربى ذكر مى كند؛ از جمله عبارت هايى دالّ بر خضوع ابن عربى در برابر حضرات اهل بيت و اميرالمؤمنين و حضرت مهدى عليهم السلام و همچنين اعتقاد ابن عربى به مبناهاى اعتقادى مطابق مبانى اماميه و غيرمنطبق با عقائد اهل سنّت، همچون توحيد ذات، توحيد صفات، توحيد ذات و صفات با هم، و نفى جبر و تفويض كه همگى دلالت بر مقصود نبودن اهانت به شيعه دارد.

     يكى از نويسندگان نيز در اين نوع برخورد، اعتقاد به وجود ناسازگارى و تعارض ميان اين دو جنبه دارد: از يك سو، حكم به سنّى بودن و مخالف شيعه بودن ابن عربى و اين اعتقاد را انگيزه اى بر نسبت دادن اين عبارت به او، و از سوى ديگر، نشانه هايى دالّ بر صوفى و عارف راستين بودن وى مى داند، در حالى كه او صاحب نظرياتى همچون واحد بودن اديان است كه لازمه اش اعتقاد به ناروا دانستن تحقير ديگران است و بر اين اساس، بزرگ كردن افراد تحقيركننده صحيح نيست. وى در انتهاى اين تحليل، اين گونه عبارات را مخالف علم عرفان و آزادانديشى مطرح در اين علم مى داند.8

    برخى از محققان معاصرِ متون عرفان اسلامى،9 علاوه بر اينكه ابن عربى را شيعه دانسته اند، شواهدى ارائه مى كنند مبنى بر اينكه ملاحظات سياسى و اجتماعى ويژه آن دوره موجب آن بوده كه وى تقيّه كند. شاهد بر اين ادعا را گفته ابن عربى در كتاب عنقاى مغرب مى دانند كه وى اظهار مى دارد: در باب خاتم الاولياء براى حفظ چشم و بدن، بايد به صورت نغز و معما و در پرده سخن گفت.

     برخورد دوم

آيت اللّه جوادى آملى در اين نوع برخورد، علاوه بر اشاره به قراين شيعه بودن، به سراغ قراين دالّ بر تحريف رفته، با ذكر شاهدى، قايل به تفاوت فتوحات مكّيه اصلى ـ دست نوشت ابن عربى ـ و فتوحات مكّيه موجود در دست ما و يكى نبودن آن دو شده اند. ايشان شاهد بر اين مطلب را اختلافات موجود در ذكر انساب حضرت مهدى عليه السلام مى دانند كه از اين قرار است: در فتوحات نزد ما «جدّه حسن بن على» آمده است و در فتوحات مكّيه اصلى ـ كه در دسترس شعرانى بوده و در يواقيت از آن نقل كرده ـ اسامى مبارك چهارده معصوم حتى با دقت در نقطه موجود در لفظ نقى و تقى ذكر شده است.10

    ابوالمواهب عبدالوهاب بن احمدبن على انصارى شافعى، معروف به «شعرانى» (م 973ق)، فقيه بزرگ مصر و مفتى مذاهب اربعه از جمله افرادى است كه درباره آثار ابن عربى معتقد است: همه كتب ابن عربى، از جمله فتوحات مكّيه در صورت مخالف بودن با ظاهر شريعت و اقوال جمهور علما، مدسوس و تحريف شده است. وى دليل آن را مغايرت نسخه اصلى نوشته ابن عربى از فتوحات مكّيه بانظرات مخالف شرعى مى داند كه در نسخه كنونى موجود است و خود در مقابله اى كه انجام داده بدان رسيده است.

نتيجه گيرى

براى نتيجه گيرى و در ابتدا اسامى و مواضع افراد مطرح و مشهور كه بعضا نامى از آنها در تحليل ياد شده، برده نشد نسبت به اين گونه عبارات مبهم و منتسب ابن عربى را ذكر مى كنم:11 برخى افراد و صاحب نظران نظريات ابن عربى را توجيه يا نقد يا حتى خود او را تكفير كرده اند.

     از جمله توجيه كنندگان شيعه، سيد شهيد قاضى نوراللّه شوشترى، ابوالفضائل محمدبن حسين عاملى مشهور به «شيخ بهائى، صدرالمتألّهين، قطب الدين اشكورى، ميرزامحمد اخبارى (عالم اخبارى)، سيدصالح خوانسارى، شاه نعمت اللّه ولى، شيخ صدرالدين قونوى، آيت اللّه سيدعلى قاضى تبريزى و سيدهاشم حدّاد و آيت اللّه حسن زاده آملى12 هستند. از توجيه كنندگان اهل سنّت هم مى توان شعرانى و امام فخر رازى را نام برد.

     منتقدان وى عبارتند از: علاءالدوله سمنانى، سيدحيدر آملى و ميرزا حسين نورى.
     معذوردارندگان وى فيض كاشانى، اسماعيل بن محمد مازندرانى (خواجويى) بوده اند.
     برخى همچون مقدس اردبيلى، علّامه مجلسى، آقاوحيد بهبهانى، و ميرزاى قمى و نيز ابن تيميه وى را تكفير كرده اند.
     ابن كثير، علّامه طباطبائى، شهيد مطهّرى، و آيت اللّه مصباح13 از جمله كسانى اند كه در باب وى توقف كرده اند.14

    آنچه در نتيجه مى توان به دست آورد اين است كه درباره مطالبى كه به ايشان نسبت داده مى شود، بايد قدرى تأمّل كرد و به سرعت، يك جانب را بر جانب ديگر ترجيح نداد. هر دو دسته از طرفين مخالف و موافق ادلّه اى دارند كه موجب تعادل دو كفه ترازوى داورى گرديده، ولى در عين حال، ادلّه موافقان از قوت بيشترى برخوردار است و در خصوص دو عبارت مطرح شده، مى توان گفت: منظور او از ادعاى «خاتم الاولياء» بودن بدعت منجر به كفر نيست، بلكه اصطلاحى از اصطلاحات عرفان است و عبارت حاوى نقل مشاهده منتسب به او را نيز مى توان محتمل وجود تحريف يا توجيه دانست، اما غير از اين دو عبارت، موارد ديگرى در آثار او وجود دارد كه محقق را به ناچار، وادار به تأمّل بيشتر مى كند.


پي‌نوشت‌ها:

1ـ محيى‏‌الدين ابن‏‌عربى، فتوحات المكيه، ترجمه و تعليق محمد خواجوى، بخش «معرفت وزراى مهدى ظاهر در آخرالزمان».
2ـ همان، باب 73 بند 73، پرسش سيزدهم.
3ـ همان، باب 24.
4ـ محسن جهانگيرى، محيى‏ الدين ابن‏‌عربى، بخش دوم، گفتار هشتم و دهم.
5ـ ر.ك: سيديداللّه يزدان‏پناه، مبانى و اصول عرفان نظرى، بخش چهارم، فصل پانزدهم.
6ـ سيدروح‏ اللّه موسوى خمينى، تعليقات على شرح فصوص‏الحكم و مصباح‏الانس، ص 221.
7ـ محيى‏ الدين ابن‏ عربى، همان، فصل دوازدهم.
8ـ ر.ك: محسن جهانگيرى، همان، بخش سوم، گفتار اول.
9ـ ر.ك: سيديداللّه يزدان‏پناه، همان، بخش چهارم، فصل پانزدهم.
10ـ ر.ك: عبداللّه جوادى آملى، آواى توحيد، فصل دوازدهم.
11ـ ر.ك: محسن جهانگيرى، همان، بخش سوم، گفتار اول؛ داود الهامى، داورى‏ هاى متضاد درباره ابن‏عربى، ص 143ـ250.
12ـ به نقل از شاگردان ايشان.
13ـ بنابر نقل حجت‏ الاسلام والمسلمين استاد اكبر ميرسپاه از شاگردان آيت‏ اللّه مصباح.
14ـ سيد محمدحسين حسينى طهرانى، روح مجرد، ص 339ـ363.


 منابع

ـ ابن عربى، محيى الدين، ترجمه فتوحات مكّيه، ترجمه و تعليق محمد خواجوى، چ دوم، تهران، مولى، 1383، (9 جلدى).
ـ الهامى، داود، داورى هاى متضاد درباره ابن عربى، قم، مكتب اسلام، 1379.
ـ جوادى آملى، عبداللّه، آواى توحيد (پيام امام خمينى به گورباچف)، چ هفتم، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1378.
ـ جهانگيرى، محسن، محيى الدين ابن عربى، چ چهارم، تهران، دانشگاه تهران، 1375.
ـ حسينى طهرانى، سيد محمدحسين، روح مجرد، تهران، حكمت، 1414ق.
ـ موسوى خمينى، سيدروح اللّه، تعليقات على شرح فصوص الحكم و مصباح الانس، قم، مؤسسه پاسدار اسلام، 1406ق.
ـ يزدان پناه، يداللّه، مبانى و اصول عرفان نظرى، نگارش عطاء انزلى، قم، مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى، 1388.

···  ساير منابع

ـ اولوداغ، سليمان، ابن عربى، ترجمه داوود وفايى، تهران، نشر مركز، 1384.
ـ محمدى، كاظم، ابن عربى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1381.
ـ مددپور، محمد، شيخ اكبر، تهران، مركز مطالعات شرقى فرهنگ و هنر، 1375.
ـ نصر، سيدحسين، سه حكيم مسلمان، ترجمه احمد آرام، چ سوم، تهران، شركت سهامى كتاب هاى جيبى، 1354.