عرفان حقيقى و عرفان هاى كاذب

  • warning: Missing argument 1 for t(), called in D:\WebSites\nashriyat.ir\themes\tem-nashriyat\upload_attachments.tpl.php on line 15 and defined in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\common.inc on line 936.
  • warning: htmlspecialchars() expects parameter 1 to be string, array given in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\bootstrap.inc on line 862.

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 177 ـ شهريور 1391، 101ـ118

نرگس رحيمى*صغرى صالحى**

چكيده

معنويت امرى است كه بشر هميشه به آن تمايل داشته، ولى رشد تجربه گرايى در سده اخير و سرخوردگى انسان از فناورى، موجب گرايش بيشتر به امور ماوراى طبيعى و معنويت خواهى شده است. با افزايش گرايش به معنويت، عرفان نماهاى فراوانى ظهور كرده اند كه درصدد پاسخ به اين نياز و حل بحران معنويت برآمده اند، اما نه تنها نتوانسته اند به عطش معنوى انسان پاسخ درست بدهند، بلكه بر آلام روحى بشر افزوده اند.
     اين نوشتار به روش تحليلى ـ توصيفى به دنبال معرفى تعاليم برخى از اين مكاتب نوظهور عرفانى براى اثبات كذب آنها و حقانيت عرفان اسلامى است. از اين رو، با بررسى مهم ترين فرقه هاى نوظهور و مبانى آنها، به مقايسه و بازشناسى عرفان حقيقى و عرفان هاى نوظهور پرداخته مى شود.
معنويت هاى نوظهور از جذابيت هاى فريبنده و ادبياتى ساده برخوردارند كه ظاهرا حق جلوه مى كنند، اما مبانى آنها سست و مبتنى بر عقل گريزى، نفى شريعت، اومانيسم، جاه طلبى و مانند آن است. در مقابل، عرفان ناب اسلامى ناشى از وحى و مبتنى بر آموزه هاى قرآن و اصولى همچون كرامت انسان، توحيد، شريعت و ولايت مدارى است.

كليدواژه ها: عرفان، اوشو، ذن بوديسم، پائولو كوئيلو، تولتك شمنيزم، يوگاناندا، كريشنا مورتى.


* دانشجوى دكترى مدرسى الهيات و معارف اسلامى دانشگاه معارف اسلامى.                                 rahimi807@gmail.com
دريافت: 2/10/90               پذيرش: 29/4/91
** كارشناس ارشد فلسفه و كلام اسلامى دانشگاه اصفهان.                                                sosalehi19@yahoo.com


مقدّمه

عرفان از گذشته مورد توجه فرهنگ ها و اقوام و ملل گوناگون بوده و در همه اديان نيز انگيزه هاى عرفانى بر مبناى حركت انسان به سوى تكامل معنوى، فراوان ديده مى شود؛ اما اين بدان معنا نيست كه هر معرفت عرفانى ريشه دينى دارد و از وحى سرچشمه گرفته است. از اين رو، تاريخچه عرفان به زمان هاى دوردست و حتى به زمان آفرينش انسان برمى گردد؛ به اين معنا كه خداوند متعال از همان ابتدا، زمينه هاى كسب انواع معرفت را در انسان بنا نهاده است. آيه «فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» (روم: 30) شاهد بر اين مدعاست. همچنين مضمون آيه «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا» (بقره: 31) كه خداوند همه اسما را به آدم تعليم نمود، بيانگر اين مطلب است كه خلقت آدم و تعليم اسما همزمان صورت گرفته است. به عبارت ديگر، مى توان گفت: آفرينش انسان همراه با تعليم معرفت بوده، اما با نزول آدم به اين دنيا، از آن معرفت حقيقى دور مانده است. با وجود اين، دوباره مى تواند با استفاده از استعداد و زمينه اى كه خداوند براى كسب معرفت در نهاد او قرار داده است، صعود كند و به معرفت حقيقى برسد. علاوه بر اين، فلسفه خلقت انسان نيز چيزى جز دريافت معرفت نيست. اين مطلب با حديث قدسى «كنتُ كنزا مخفيا فاحببتُ اَن اُعرَف فخلقتُ الخلقَ لكى اُعرَف»1 نيز مطابق است؛ چراكه خداوند متعال خود را گنجى پنهان معرفى مى كند كه دوست دارد شناخته شود. بدين روى، خلقت را آغاز كرد تا شناخته شود و انسان ها از اين طريق معرفت كسب كنند.

     به طور كلى، مى توان گفت: معرفت عرفانى امرى فطرى است و انسان ها برخى از مسائل و حقايق را به صورت درونى و قلبى، بدون دخالت عقل و حس مى توانند دريابند، هرچند عنوانى به نام «عارف» بر آنها نتوان اطلاق كرد. تا اينكه در طول تاريخ، به تدريج افرادى پيدا شدند كه اين موهبت الهى را به شكل صحيح در خود پرورش داده، به شكل يك گروه خاص تحت عنوان «عارف» درآمدند. در مقابل، عده اى از اين موهبت الهى سوءاستفاده كرده، شكل ناصحيح آن را در خود پرورش دادند و عرفان هاى دروغين را به وجود آوردند.

     در دنياى امروز، كه مرزهاى فرهنگى كم رنگ شده و رسانه ها فرهنگ غرب را در جهان مى گسترانند، جهان اسلام نيز از حضور اين جريان هاى نوظهور عرفانى به دور نمانده و گرايش به اين نوع عرفان هاى دروغين، به ويژه در ميان جوانان، بسيار رايج شده و آيين هاى ترويج شده توسط افرادى مثل پائولو كوئيلو، اشو، كاستاندا و يوگاناندا تحت عنوان «عرفان هاى نوظهور» به وجود آمده اند كه با محور قرار دادن اصولى ـ به اصطلاح ـ معنوى و ماوراى طبيعى درصددند جريانى دين نما ارائه دهند تا فطرت الهى جوانان را منحرف ساخته، آنها را دچار نوعى بى هويتى سازند.

     پيشرفت سريع فناورى جديد و ناتوانى آن از برآوردن نيازهاى معنوى و روحى انسان، برپايى جنگ ها و كشتارهاى بى رحمانه به نام دين، تبليغات بى شمار دشمنان بر ضد اديان ـ به ويژه اسلام ـ پيدايش سكولاريسم و منحصر كردن دين در زندگى شخصى و جدا كردن آن از حيات سياسى و اجتماعى، گرايش فطرى بشر به دين و مسائل عرفانى و عدم عرضه صحيح دين و عرفان راستين به زبان روز و ساده و جذاب به جوانان و متقاضيان، آزادى جنسى و روابط بى حد زن و مرد، و ظهور خرافات متعدد به نام «دين» و عدم مبارزه جدى روشن فكران دينى با آنها را مى توان از جمله دلايل گرايش جوانان به عرفان هاى نوظهور برشمرد.

     از اين رو، معرفى عرفان راستين و بررسى نقّادانه فرقه هاى نوظهور، امرى ضرورى مى نمايد تا افراد، به ويژه جوانان، به منظور برآوردن نيازهاى روحى ـ معنوى خود، با آگاهى كامل راه را از بيراهه بازشناسند و جذب مكاتب دروغين، كه نشئت گرفته از اصول و تعاليم بى اساس، پوچ و خيالى است، نشوند و از هدف اصلى بعثت انبيا كه همان قرب الهى است، بازنمانند. كوتاهى در اين امر، زيان هاى جبران ناپذيرى بر فرهنگ و ساحت هاى گوناگون حيات اجتماعى وارد خواهد كرد. بر اين اساس، بازشناسى عرفان حقيقى از عرفان هاى نوظهور از چند جهت اهميت مى يابد:

     ـ جلوگيرى از معرفى و ادعاى همانندى تعاليم فرقه هاى نوظهور معنوى با آموزه هاى اسلام؛

     ـ شناخت اهداف و ادبيات فريبنده معنويت هاى نوظهور و ارائه عرفان ناب اسلامى براساس مخاطب شناسى و به زبان روز؛

     ـ آشنايى با نقاط ضعف و آسيب هاى عرفان هاى كاذب و توجه به آثار و فوايد عرفان اسلامى.

     پژوهش هايى در زمينه معرفى مكاتب و عرفان هاى دروغين انجام شده است كه از جمله مى توان به تأليفات محمدتقى فعالى با عنوان هاى آفتاب و سايه ها؛ نگرشى بر آراء و انديشه هاى دالايى لاما؛ نگرشى بر آراء و انديشه هاى كريشنا مورتى؛ نگرشى بر آراء و انديشه هاى تولتك شمنيزم؛ نگرشى بر آراء و انديشه هاى كارلوس كاستاندا؛ نگرشى بر آراء و انديشه هاى يوگاناندا؛ نگرشى بر آراء و انديشه هاى اشو؛ نگرشى بر آراء و انديشه هاى پائولو كوئيلو؛ نگرشى بر آراء و انديشه هاى ذن بوديسم؛ تجربه دينى و مكاشفه عرفانى اشاره كرد. همچنين درآمدى بر عرفان حقيقى و عرفان هاى كاذب، اثر احمدحسين شريفى و جريان شناسى انتقادى عرفان هاى نوظهور، تأليف حميد مظاهرى سيف از مهم ترين كتاب هاى چاپ  شده در اين حوزه هستند.

     درباره معرفى عرفان ناب اسلامى، علاوه بر آثار كهن و غنى اسلامى موجود، مقاله اى با عنوان «شاخصه هاى عرفان ناب شيعى»، اثر محمد فنائى اشكورى براى تمييز عرفان حقيقى از عرفان هاى كاذب، به اهم مختصات عرفان شيعى پرداخته است.

     جنبه نوآورى تحقيق پيش روى ارائه مهم ترين اصول و آموزه هاى برخى از آيين هاى نوظهور عرفانى و در مقابل آن، معرفى مبانى و ويژگى هاى عرفان حقيقى به منظور تبيين وجه تمايز عرفان اسلامى از عرفان هاى كاذب است كه ضرورت بازشناسى اين دو را مى رساند.

     با توجه به ضرورت شناسايى عرفان حقيقى از عرفان هاى كاذب، سؤال اصلى پژوهش اين است كه چرا عرفان هاى نوظهور نمى توانند پاسخ گوى بحران معنويت انسان باشند؟ به عبارت ديگر، عرفان هاى نوظهور بر چه مبنايى شكل گرفته و عرفان حقيقى كدام است؟

     براى پاسخ به اين سؤال، پرسش هاى فرعى ذيل مطرح مى شود:

     ـ مهم ترين فرقه هاى نوظهور معنوى كدام است؟
     ـ مهم ترين بنيادهاى فكرى و آموزه هاى جريان هاى نوظهور عرفانى چيست؟
     ـ عرفان هاى نوظهور و عرفان حقيقى داراى چه شاخصه هايى هستند؟ به عبارت ديگر، تفاوت هاى عرفان هاى نوظهور با عرفان حقيقى چيست؟

عرفان و معنويت

«عرفان» از «عرف» به معناى «شناختن، بازشناختن و دانستن پس از نادانى» است، و در اصطلاح، يعنى: خداشناسى و شناخت حضرت حق تعالى.2 عرفان «نام علمى است از علوم الهى كه موضوع آن شناخت حق و اسما و صفات اوست، و بالجمله، راه و روشى را كه اهل اللّه براى شناسايى حق انتخاب كرده اند عرفان مى نامند.»3 به طور كلى، مى توان گفت: «عرفان» داراى دو مفهوم عام و خاص است:

     1. مفهوم عام: «وقوف به دقايق و رموز چيزى است، مقابل علم سطحى و قشرى.»

     2. مفهوم خاص: «يافتن حقايق اشيا به طريق كشف و شهود.»4

      بنابراين، با توجه به تعريف «عرفان»، «عارف» كسى است كه خدا را به اسما و صفات بشناسد و حقايق و رموز اشيا را از طريق كشف و شهود دريابد.

     اصطلاح ديگرى كه در دهه هاى اخير رواج پيدا كرده، اصطلاح «معنويت» است. برخى عصر جديد را «عصر معنويت» ناميده و معتقدند: با توجه به عصر مدرنيته، اگر بشر به دامن معنويت نگرايد به نابودى كشيده مى شود. «معنويت» به دو معناى «معنويت الهى ـ دينى» و «معنويت سكولار» به كار مى رود. «معنويت الهى ـ دينى» همان عرفانى است كه به دنبال ايجاد احساس آرامش و رسيدن سالك به قرب الهى و دست يابى به نفس مطمئنه، راضيه و مرضيه است؛ ولى معنويت هاى سكولار تنها درصدد نجات انسان از بحران هاى روحى و روانى و دست يابى به آرامش نسبى دنيوى براى انسان هستند كه به هيچ وجه، سلوك براى رسيدن به مقام توحيدرا دنبال نمى كنند.5

    معنويت در غرب، عموما از نوع معنويت هاى سكولار و متناسب با جهان بينى و ايدئولوژى ليبراليستى است. برخى معنويت هاى شرقى همچون بوديسم، هندويسم و جينيسم يا معنويت هاى با خاستگاه غربى، اعم از اروپايى و آمريكايى و سرخ پوستى، همگى مبتنى بر مبانى سكولار غرب هستند. معنويت گراهاى جديد لازمه معنويت را اعتقاد به خدا نمى دانند، چه رسد به دين. برخى ادعا كرده اند: زندگى معنوى به معناى داشتن نگرشى به عالم و آدم است كه به انسان آرامش، شادى و اميد بدهد و بدين روى، تلازمى ميان معنويت و ديانت وجود ندارد.

     معنويت دينى غير از معنويت سكولار است و حيات انسان را محدود و محصور به حيات دنيا نمى داند. زندگى اصلى او را در جايى ديگر دانسته و همه زندگى دنيا با همه شادى ها و بيم ها و اميدهايش را صرفا به منزله گذرگاه و پلى براى وصول به حيات حقيقى مى داند، و از نگاه اسلام، معنويت منهاى خدا معنا و جايگاهى ندارد.6

عرفان هاى نوظهور

در يك دسته بندى كلى، مى توان فرقه هاى معنوى و عرفانى را به سه دسته تقسيم كرد:

     1. عرفان هايى كه مدعى دين جديدى هستند؛ مثل «ساى بابا»، «رام اللّه»، «اوشو»، «اكنكار»، و «ذن بوديسم»؛
     2. عرفان هاى غيردينى؛ مثل عرفان ساحرى يا عرفان جادو، عرفان پائولو كوئيلو، عرفان كارلوس كاستاندا، عرفان «تولتك شمنيزم»؛
     3. عرفان هايى كه منشأ دينى دارند؛ مثل فرقه هاى خانقاهى و صوفى، شاهدان يهوه، كه زيرشاخه مسيحيت هستند و عرفان «قبالا يا كبالا»، كه عرفان يهودى است، عرفان هاى «يوگاناندا»، «دالايى لاما» و «كريشنا مورتى» نيز اين از قسم به شمار مى روند.

     از ميان اينها، به اختصار مهم ترين آراء و تعاليم شش مكتب عرفانى «اوشو»، «ذن بوديسم»، «پائولو كوئيلو»، «تولتك شمنيزم»، «يوگاناندا» و «كريشنا مورتى» بررسى خواهد شد.

     اوشو

باگوان شرى راجينش، معروف به «اوشو» در سال 1931م در روستاى كوچك «كوچ وادا» در ايالت «ماديا پرادش» كشور هند به دنيا آمد و در سال 1990م در 59 سالگى از دنيا رفت. وى از سال 1989 رسما نام «اوشو» به معناى «حل شده در اقيانوس» را براى خود برگزيد. او قريب 7000 سخنرانى داشته كه كتب وى نسخه بردارى از آنهاست كه بالغ بر 650 جلد است.7

تعاليم: تعاليم اوشو را مى توان به دو بخش «مبانى» و «اصول» تقسيم كرد. مجموعه آموزه هاى اوشو بر سه مبنا شكل مى گيرد:

     الف. بخش «يوگا» كه حاصل سخنرانى هاى اوست و در كتاب مستقلى به نام هفت بدن، هفت چاكرا، تعاليم «يوگا پاتانجلى» را مطرح مى كند و آن را مبناى اصول مراقبه قرار مى دهد.

     ب. بخش ايده هاى «تنتريك» كه در كتابى به نام تعليمات تانترا كندالينى يوگا در دو جلد آمده است.

     ج. بخشى كه برگرفته از انديشه هاى بوداست و به شدت از آيين «جين» (دين خانوادگى اوشو) متنفر است. اوشو همچنين از عرفان اسلامى و عرفان هاى شرق دور نيز متأثر است و از اصول روان شناسى هم بهره مى گيرد، اما بيش از همه، از «يوگا»، «تنتره» و بودا نقش پذيرفته است.8

    برخى از مهم ترين اصول اوشو عبارت است از:

     1. نفى اديان: دين خانوادگى اوشو مذهب «جين» بود. نگاه افراطى و نامتعادل اين آيين به زندگى، فقر و كناره گيرى از دنيا موجب شك وى در آيين خانوادگى شد و اين بدبينى را به ساير اديان نيز تعميم داد و تمامى آنها را نفى نمود؛ چون معتقد است: اديان انسان را به فقر و بى اعتنايى به ثروت سوق مى دهند.9

    2. اصل عشق: اوشو بر عشق و عشق ورزى بسيار تأكيد دارد و از مهم ترين اصول تعاليم اوست. وى عشق را زمينى و جسمانى مى داند و معتقد است: عشق متعلق ندارد، بلكه خود عشق، خداست. از نظر اوشو، عشق پديده و مفهومى ابدى، فراگير و بى انتهاست.

     وى براى عشق ورزى چهار مرحله برمى شمرد:

     مرحله اول: حضور در لحظه است. عشق تنها درحال معنا پيدا مى كند، نه در گذشته و آينده؛ زيرا زندگى در گذشته و آينده نفى عشق است و تنها براى فكر كردن است.

     مرحله دوم: قدم براى رسيدن به عشق است. در نفس انسان، سمومى همچون نفرت، حسادت، خشم و احساس مالكيت وجود دارد كه راه پاك كردن نفس از آنها صبر در مقابل آنها و نظاره گر بودن و رد شدن از كنار آنهاست، نه سركوبى آنها؛ چون تمامى حالات انسان مى آيند و مى روند و انسان فقط بايد نظاره گر رفت و آمد آنها باشد.

     مرحله سوم: تقسيم كردن و بخشيدن است. انسان عاشق بايد چيزهاى منفى را براى خودش بخواهد و خوشى ها و زيبايى ها را با ديگران تقسيم كند، بدون اينكه توقع تشكر از گيرنده داشته باشد.

     مرحله چهارم: رسيدن به عشق هيچ بودن است. انسان تنهابا «نيروانه»،يعنى هيچ بودن به كل مى رسد.10

    3. نفى ذهن: اوشو به صراحت همه فعاليت هاى ذهنى، از جمله دانش اكتسابى، اطلاعات و فلسفيدن را سطحى و مردود دانسته و معتقد است: ذهن و فعاليت هاى آن را بايد كنار گذاشت و عشق را جايگزين آن نمود.11

    4. مراقبه: اوشو «مراقبه» را روشى براى خالى كردن ذهن و نفس از تمام افكار، تصورات و اميال مى داند. از نظر وى، مهم ترين لحظه زندگى هنگامى است كه درون انسان كاملاً تخليه و پاك شده باشد كه اين همان سكوت درونى است كه انسان را به آگاهى حقيقى مى رساند.12

    5. مبارزه با نفس: از نظر اوشو، نفس حالتى در وجود انسان است كه با وجود آن، ديدار خدا و حقيقت امكان پذير نيست؛ زيرا نفس همچون گرسنه اى است كه نياز بيشتر خواستن آن هيچ گاه ارضا نمى شود. وى براى مبارزه با نفس، راه كارهايى ارائه مى دهد:

     الف. نادانى پيشه كردن: ذهن با كسب اطلاعات، نفس را تغذيه مى كند. از اين رو، نادانى و معصوميت موجب مرگ نفس خواهدشدوشروع زندگى رابه دنبال دارد.

     ب. خنده: در حالت خنده، انسان از ذهن و افكارش فاصله مى گيرد. بنابراين، هرگاه ذهن نباشد نفس هم نيست.13

    6. اعتقاد به تناسخ: اوشو قايل به تناسخ و زندگى هاى مكرر در بدن هاى مختلف در اين دنياست. بدين روى، منكر معاد است و به شيوه هاى گوناگون، چرخه زندگى را در همين دنيا مطرح كرده، معتقد است: تولد و مرگ دو بخش ماجراى زندگى جاودان هستند، به گونه اى كه انسان پيش از تولد وجود داشته و پس از مرگ هم وجود خواهد داشت.14

    7. هفت بدن، هفت چاكرا: اوشو با اعتقاد به انرژى واحد كيهانى و ارتعاشات وابسته به آن، ابدان هفت گانه اى براى انسان قايل است و مدعى است كه در كالبدهاى انرژى هر انسان، مراكز انرژى به نام «چاكراها» وجود دارد.15

    8. نگاه به خدا: اوشو منكر وجود عينى خداست و او را تنها يك نام معرفى كرده و با انسان و عشق يكىمى داند. از نظر او، خدا موجودى است كه سكس را جايز كرده و معتقد است: خدا كل هستى و مسئول تمام خوبى و بدى ها در جهان است. روشى كه با آن انسان خدا را تجربه مى كند رقص و پايكوبى و ترانه و آوازخوانى است.16

    9. ترويج سكس: معنويت و عرفان اوشو مبتنى بر سكس است و با صراحت تمام، روابط جنسى و استفاده بى حد و حصر از آن را آزاد اعلام مى كند. از نطر وى، سكس گناه و زشت نيست و انسان هاى مقدس و مذهبى آن را زشت تلقّى نموده و با آن مخالفت نموده اند و اين مخالفت، تأثير منفى براى انسان دارد و مانع بروز عشق است. از اين رو، رهاسازى  عشق  از طريق  آزادسازى  سكس  ممكن  است.17

     ذن بوديسم

«ذن» يك واژه ژاپنى بوده، اما خاستگاه اين مكتب چين است كه به آن «چن» گفته مى شود. «چن» از «ديانه»، كه به معناى «تفكر و نظاره» است، گرفته شده و اساس آن كتب بودايى است كه در هند به وجود آمده و با تعاليم لائوتزو تركيب شده. به طور كلى، ذن بر مرحله اى از هوشيارى و آگاهى دلالت دارد كه فراتر از مرز بيان است.

     پايه گذار «ذن بوديسم»، بوديدارما، در «كانچى» هند به دنيا آمد. او يك برهمن زاده بود كه به بوديسم تغيير مذهب داد. وى مذهب بودايى را به چين برد و تعاليم خود را در آنجا آغاز كرد. وى ابتدا در معبد «شائولين» به مدت نُه سال مراقبه كرد و به تدريج، در هند محبوبيت يافت و مذهب بوديسم را با «تائوئيسم» تركيب كرد و از اين طريق، مكتب ذن بوديسم را بنا نهاد.18 مكتب ذن از يك سو، بر تعاليم و آموزه هاى  بودا مبتنى است و از سوى ديگر، داراى محورها و اصولى همچون «تجربه، نيروانا، ساتورى، پيرگرايى، تمرين ورياضت و مديتيشن و اصالت درون» است.19

تعاليم: مهم ترين اساس آيين ذن تعاليم و آموزه هاى بوداست كه به برخى از آنها اشاره مى شود:

     1. نفى تفكر فلسفى: الهيات و تفكر فلسفى نزد بودا جايگاهى ندارد و آن را وسيله نجات نمى داند.
     2. نفى تقدير: بودا با توجه به اين اصل كه انسان آزاد است و هرگونه بخواهد مى تواند آينده خود را بسازد، تقدير را نفى مى كند و آزادى انسان را با تقدير جهان قابل جمع نمى داند.
     3. نفى خدا: در اين نظام، جايى براى خدا و اعتقاد به آن وجود ندارد.20

اصول و محورها: برخى از مهم ترين اصول و محورهاى مكتب «ذن» عبارت است از:

     1. وحدت: اين آيين معتقد است: بايد از عالم اضداد تعالى يافت و با روح بزرگ كيهانى به اتحاد رسيد.21
    2. نيروانه: هدف نهايى تعليمات آنان «نيروانه» است و درباره آن تعبيرهاى متعددى بيان شده، اما مهم ترين آن حالت خاموشى و سكوت محض است كه پس از تخليه باطن و طى مراحلى درون انسان را فرامى گيرد و بدين سان، سالك از سلسله علل و رنج ها رهايى يافته، به آرامش پايدار مى رسد.22
    3. پير و راهنما: پير و مرشد در شاخه بودايى «ذن» جايگاه مهمى دارد، آدابى با سخت گيرى به مريدان آموزش داده مى شود و شاگرد بايد كاملاً مطيع بوده و از استاد معنوى خود پيروى كند.23
    4. اهميت به درون: اهميت دادن به درون از نظر «ذن بوديسم» داراى دلايلى است:

     الف. ايجاد تفكر مثبت در انسان و آرامش درونى و كسب توفيقات بالا؛
     ب. دست يابى به قدرت هاى نهفته درونى؛
     ج. زدودن درون از سمومى همچون نفرت، خشم و كينه كه منجر به برقرارى روابطى سازنده با ديگران خواهد شد.24

    5. مديتيشن: به معناى تفكر است كه در ابتدا، با خواندن نوشته هاى كسانى كه به تكامل روحى رسيده اند همراه است و نتيجه آن نرم كردن دل و آماده كردن آن براى رسيدن به كمال خواهد بود.25

    6. ساتورى: شهود و درك مستقيم قدرتى است كه در هر ذهنى وجود دارد و ذهن از طريق آن مى تواند به تجربه «ساتورى» و درك مستقيم از حقيقت برسد. اين تجربه به طور ناگهانى ايجاد مى شود و طى آن انسان از خود بى خود مى گردد.26

    7. عقل گريزى: رهايى از عقل و بى ذهن شدن اساس سلوك در مكتب ذن بوديسم است. از نظر اين مكتب، نيل به محتوا و يافته هاى عرفانى اهميت دارد و از طريق دريافت هاى باطنى و آزمايش هاى شخصى امكان پذير بوده و از دسترس عقل به دور است.27

     پائولو كوئيلو

پائولو كوئيلو در سال 1947م در كشور برزيل در يك خانواده متوسط به دنيا آمد. به نويسندگى علاقه وافرى داشت، اما والدينش مخالف بودند و سعى مى كردند اين علاقه را در وى از بين ببرند، تا اينكه در نوجوانى غوغاى درونى او بالا گرفت و احساسات ضدمذهبى شديدى پيدا كرد و به طغيان روحى رسيد، به گونه اى كه اطرافيان، آن را نشانه بيمارى روانى دانستند و همين امر موجب شد كه از هفده سالگى به بعد، سه بار در بيمارستان روانى بسترى شود. در دهه 1960 به جنبش هيپى گرى پيوست و دچار بحران معنوى شديدى شد، به گونه اى كه به بى ايمانى مطلق گراييد و به مواد توهم زا، مخدر، مشروبات الكلى و سحر و جادو روى آورد. به همين دليل، پيشينه اخلاقى او بسيار تاريك و منفى است.28

    وى داراى آثار متعددى است كه به 56 زبان ترجمه شده است. مهم ترين ويژگى آثار او محتواى عرفانى است كه به صورت رمان ارائه شده. كيمياگر، بريدا، و عطيه برتر از جمله آثار اوست.29 عرفان كوئيلو تركيبى از عرفان مسيحيت و عرفان ساحرى منبعث از آثار كارلوس كاستاندا و افكار ماركس است كه به صورت رمان هاى مختلف و متنوع ارائه شده است. وى از افراد و نگرش هاى گوناگون همچون خورخه لوييسن، بورخس، هنرى ويلر، ژورژه آمادو، خيام و مولوى الهام گرفته است. به طور كلى، مى توان گفت: عرفان وى مردمى و بر مبناى عشق است.

محورهاى تعاليم و انديشه ها: مهم ترين انديشه هاى او عبارت است از:

     1. قدرت واقعى و عنصر جنسيت: از نظر وى، عشق و عنصر جنسيت سرچشمه دست يابى به قدرت واقعى است و قدرت طلبى با قدرت قابل جمع نيست و قدرت طلبى زمانى به دست مى آيد كه انسان قدرت خواهى را از دست بدهد و تسليم شود.30

    2. اطاعت محض از مرشد: از نظر وى، پيروى بى چون و چرا از پير و راهنما با توجه با اصل «عشق» معنا پيدا مى كند و از طريق تمرين و مراقبه و تحت نظارت استاد، مى توان به عشق و قدرت رسيد.31

    3. مبارزه با نفس: از نظر وى، عشق مهم ترين سود مبارزه عليه نفس يا شيطان است؛ زيرا هدف اساسى، زندگى خوب و شيرين است و عشق و حتى خدا مقدّمه اى براى بهتر زيستن است.32

    4. عشق و درون: از نظر پائولو كوئيلو جايگاه عشق قلب است. وى سه نوع عشق مطرح مى كند كه ريشه يونانى دارد:

     الف. عشق «اروس» كه عشق مرد به زن يا بعكس است.

     ب. «فيلوس» كه عشق در قالب دوستى است.

     ج. «آكاپه» كه عشق اعظم است و «اروس» و «فيلوس» را مى بلعد. وى عشق آسمانى را در زمين جست وجو مى كند و به عشق الهى رنگ زمينى، جسمى و جنسى مى دهد. از نظر او عشق عطيه برترى است كه خداوند به انسان هديه كرده است. عشق و عاشقى لازمه سفر درونى است، و اين رابطه عمدتا به صورت عشق زمينى و رابطه اى ميان زن و مرد كه به عنوان نيمه گمشده درآمده اند، مطرح مى شود و از اين طريق مى توان به عشق آسمانى رسيد.33

    5. نشانه شناسى: وى معتقد است: كليد عرفان تلاش براى ديدن آن چيزى است كه در پس هر چيز نهفته است. از اين رو، با رمزگردانى زبان نشانه ها از طريق قلب مى توان آسوده تر و با خشنودى بيشترى زندگى كرد. وى در نشانه شناسى به خود توجه دارد و سعى مى كند به اين خودپرستى رنگ آسمانى دهد و احساس گناه را از او بگيرد. از اين رو، هدف اساسى او از نشانه شناسى خوشبختى دنيوى است و راه آن فهميدن الهام هاى قلبى است.34

    6. پذيرش شيطان: وى براساس سنت مسيحيت، به عنصر شيطان و شر اصالت داده و براى آن جايگاه مهمى در نظام هستى و حتى در برابر خدا قايل است. بنابر نظر او، شياطين پيام آوران خدا هستند كه به عنوان لشكر او براى تكامل انسان خلق شده اند. بدين روى، بايد تمام وجود را در اختيار شيطان قرار داد.35

    7. خلسه عرفانى: از نظر وى، انسان در لحظه حصول لذت هاى جسمانى و كاميابى غريزى، مى تواند به خدا برسد و در اين هنگام، خلسه اى حاصل مى شود كه شبيه خلسه هاى عرفانى عارفان است كه پس از سال ها پرهيزگارى به آن مى رسند. بنابراين، هركس داراى اميال جنسى آزادترى باشد، عارف تر است.36

    8. رسالت الهى: وى معتقد است: شاد زيستن و لذت طلبى، رسالت الهى و هدف زندگى دنيوى است. بنابراين، وى عرفان سكس را كه برخاسته از روابط جنسى و عشق ورزى سكسى است، رسالت الهى، عطيه برتر و مأموريت جهانى مى داند.37

    9. برهنگى و آزادگى: ترويج برهنگى و عادى جلوه دادن آن در بسيارى از آثار وى به چشم مى خورد. از نظر وى، هرگاه روح احساس آزادى كند، بايد جسم را نيز آزاد كرد.38

    10. نيايش: وى نيايش را به صورت جمعى و همراه با رقص و موسيقى معرفى مى كند.39

    11. پلوراليسم دينى و فرقه اى: تمام اديان نزد او برابرند و مهم نيست كه پيرو كدام دين باشى، بلكه نشانه ها و راهنماى قلبى مهم است.40

    12. تجربه دينى: وى با تأثير از جريان احساس گرايى در غرب، نگاه عقلانى به دين را رد مى كند و رويكردش به وحى، ايمان و خدا، تجربه درونى است.41

     تولتك شمنيزم

«تولتك شمنيزم» از جمله عرفان هاى سرخ پوستى آمريكايى است. تولتك ها خردمندانى از مردان و زنان بودند كه هزاران سال پيش آيين باستانى را شكوفا كرده و براى رهايى از رنج و هدايت واقعى انسان و حفظ معرفت معنوى به وجود آمدند.42 براساس افسانه هايى كه درباره تولتك ها گفته مى شود، امپراتورى «تولتك» در سال 968م و در ناحيه مكزيك مركزى شكل گرفت. پايتخت آنها شهرى به نام «تولا» بود و بدين سبب، آنها خود را «تولتك» ناميدند. واژه «تولتك» به زبان «ناواتل» به معناى «ملت تولان» (نيزار) است.43

اصول و محورها:

     1. رؤيابينى: از نظر تولتك ها، زندگى بيش از يك رؤيا نيست و هر كس با قابليت رؤيا ديدن به دنيا مى آيد و اين قابليت با توجه و تمركز بر دانستنى ها به وجود مى آيد و از طريق توجه به نظام هنجارها و باورها به آن دست مى يابد و تمام اينها رؤياهاى انسان را شكل مى دهند.44

    2. استفاده از گياهان اقتدار: «گياهان اقتدار» گياهانى است كه به صورت طبيعى مواد مخدر، توهم زا، روان گردان و نيروزا از آنها تهيه مى شود. بنابر نظر آنها، سالك براى كسب معرفت ناب و حقيقى، بايد از آنها استفاده كند.45

    3. رؤياى سياره زمين: بنابر نظر آنها، تمام انسان ها رؤيا مى بينند. اين رؤياها گسترش مى يابد و در هم متداخل مى شود و از اين تداخل و اشتراك، رؤياى بشريت يا «رؤياى سياره زمين» به وجود مى آيد. اين رؤيا مشتمل بر تمام قوانين اجتماعى، باورها، مذاهب و فرهنگ هاى مختلف و چگونگى اداره حكومت ها، مدارس و وقايع اجتماعى است.46

    4. چهار ميثاق: تولتك ها چهار ميثاق به منظور دگرگونى انسان ارائه داده اند كه عمل به آنها موجب تغيير نظام اعتقادى و بيدارى خود حقيقى انسان مى شود. اين چهار ميثاق عبارت است از:

     الف. «با كلام خود گناه نكنيد»؛ مهم ترين و دشوارترين ميثاق بوده و به معناى معصوم بودن در كلام و استفاده درست و مناسب از انرژى بيان است؛ زيرا در اين صورت، حقيقت در انسان تجلى مى كند و تمام سموم عاطفى شست وشو داده مى شود.

     ب. «هيچ چيز را به خودتان ربط ندهيد»؛ يعنى بى اعتنايى به گفته هاى ديگران، اعم از تمجيدها و سرزنش ها. در اين صورت، از رؤياى دوزخ و رنج در امان مانده، به آزادى قابل توجهى دست مى يابيد.

     ج. «تصورات باطل نكنيد»؛ ريشه همه غم ها و رنج ها در تصورات و حدس ها و گمان هاى انسان است. از اين رو، تسلط بر ديگران و دگرگونى زندگى تنها از طريق اصلاح تصورات امكان پذير است؛ بدين صورت كه انسان آنچه را در نظر دارد بيان كند و با ديگران ارتباط صريح و روشن برقرار نمايد تا از هرگونه سوءتفاهم در امان بماند.

     د. «بيشترين تلاش خود را انجام دهيد»؛ انسان بايد در همه شرايط خوب و بد، نهايت تلاش خود را انجام دهد؛ زيرا در اين صورت، احساس پشيمانى و گناه نمى كند و زندگى فعال و خلّاقى خواهد داشت و از هر كارى لذت مى برد و به آزادى شخصى مى رسد.47

     يوگاناندا

يوگاناندا در سال 1893 در «گوراكپور» هند به دنيا آمد. پس از اتمام دبيرستان، در معبدى در «سرامپور»، نزديك كلكته، تحت تربيت استادش به نام سوآمى شرل يوكتشوار قرار گرفت و تا سال 1920 در آنجا بود. پس از فارغ التحصيلى از دانشگاه، به طور رسمى وارد نظام رهبانيت شد و نام يوگاناندا را، كه به معناى «سرور و بهجت از طريق اتصال الهى» است، انتخاب كرد. وى در اقامت 15 ساله خود در آمريكا، «انجمن خودشكوفايى» را در لس آنجلس تأسيس كرد و به سخنرانى هاى متعددى پرداخت و در سال 1952 در لس آنجلس در گذشت. آثار متعددى از او به زبان فارسى منتشر شده است؛ از جمله سرگذشت يك يوگى، انسان در جستجوى جاودانگى، و زندگى بدون هراس.48

تعاليم و انديشه ها: يوگاناندا در بخشى از انديشه هايش، جهان، خدا و انسان را مورد بررسى قرار داده و در بخشى ديگر، به اصول اخلاقى به عنوان سلوك عملى مى پردازد. بنابراين، مكتب عرفانى وى اخلاق محور است. اصول تعاليم و انديشه هاى وى عبارت است از:

     1. خداشناسى: محورهاى خداشناسى يوگاناندا عبارت است از:

     الف. سرور مطلق: از نظر وى، خداوند شادمانى عظيم و بهجت ابدى است كه فعالانه هرگونه شكل و نيرو را حفظ مى كند و ماوراى تعالى و سرشار از سرور است.49

    ب. جلوه هاى خدا: از نظر او، خداوند داراى جلوه هاى متعددى است؛ همچون «ايشوره» (حكمران بودن)، «كالى» (مادر الهى) كه جلوه فعال در آفرينش است و جلوه روح القدس و طبيعت.50

    ج. تثليث: وى در بحث خداشناسى، معتقد به تثليث است و آن را اين گونه تبيين مى كند كه خداوند خالق فراسوى خلقت است و پسر، هوشيارى همه جا حاضر خداوند در خلقت، و روح القدس قدرت ارتعاشى خالق است كه به صورت آفرينش تجلى مى كند و هنگام قيامت، اين سه اقنوم در روح مطلق مستحيل مى شوند.51

    د. راه رسيدن به خدا: وى نياز به رفع رنج، نظم يابى در جهان و اصل علّيت را راه هاى رسيدن به خدا مى داند.52

    و. جايگاه خدا: وى معتقد است: خداوند ماوراى عقل و خرد است و ذهن انسان توانايى درك واقعى خدا را ندارد.53

    2. جهان شناسى: وى آفرينش را براساس رؤياى خدا تشبيه مى كند و بر اين باور است كه تمام خلقت بازتاب انديشه و زاينده ذهن خداوند است.54

    3. انسان شناسى: انسان شناسى يوگاناندا مبتنى بر سه اصل است:

     الف. روح و بدن هاى سه گانه: از نظر او، انسان علاوه بر بدن مادى، داراى بدن اخترى و علوى است كه در عالم اثيرى و علوى موطن دارد و پس از مرگ و خروج از دنياى مادى، با بدن علوى زندگى مى كند كه اين بدن يك قالب فكرى و ذهنى براى بدن هاى مثالى است.55

    ب. نوزايى: براساس قانون «تناسخ»، انسان در حركت تكاملى دايم تولد دارد و در زندگى هاى بالاتر حيات مى يابد و تلاش هاى معنوى اين حركت را سرعت مى بخشد و تا مرحله تطهير كامل و اتحاد با هستى ادامه مى يابد.56

    ج. كرمه: «كرمه» همان قانون عمل و عكس العمل، كاشتن و درو كردن و عدالت است كه مبتنى بر تأثير اعمال گذشته در زندگى كنونى يا آينده است. بنابراين، انسان با اعمال و افكارش، سرنوشت خود را شكل مى دهد و هر انرژى كه بى خردانه يا خردمندانه به حركت درآورد، به صورت نقطه شروع اعمالش به او باز مى گردد و كرمه هر شخص از تناسخى به تناسخ ديگر، او را دنبال مى كند تا تعادل كامل روحى براى او حاصل شود.57

    4. اتحاد با خدا:

الف. يوگا: «يوگا» در لغت، سانسكريت به معناى «ارتباط» است و در تفكر يوگا، به معناى فنونى است كه از طريق آن، اتحاد هر نفس با خدا حاصل مى شود. اين فنون متفاوت بوده و داراى هشت مرتبه است: 1. رفتار اخلاقى؛ 2. انجام تكاليف مذهبى؛ 3. وضعيت جسمى درست به منظور متوقف كردن بى قرارى؛ 4. كنترل جريانات ظريف زندگى؛ 5. درون نگرى؛ 6. تمركز؛ 7. مراقبه؛ 8. فراهوشيارانه.58

     كريشنا مورتى

وى در جنوب هند در سال 1896 در خانواده اى برهمن به دنيا آمد و تحصيلاتش را در رشته روان شناسى در اروپا ادامه داد و در سال 1986 در 91 سالگى از دنيا رفت. از وى كتب زيادى به زبان فارسى موجود است؛ از جمله حضور در هستى، نگاه در سكوت و عرفان خودشناسى.59 انديشه عمده وى دعوت به خودشناسى و روان شناسى درونى است. از نظر او، اگر انسان با درون خود آشنا شود و ابرهاى تيره را از درون خود پاك كند به آزادى درونى مى رسد و سفر معنوى او آغاز مى شود. در اين صورت، تك تك انسان ها در درون خود، به رستاخيزى بزرگ دست مى يابند و اين انقلاب درونى براى آنها صلح و آرامش به ارمغان مى آورد.60

     ديدگاه هاى كريشنا را مى توان به دو دسته كلى تقسيم كرد: الف. بنيادهاى فكرى؛ ب. محورها و شاخص هاى انديشه.

الف. بنيادهاى فكرى: تفكر بودا، يوگا، آيين ذن و برخى اديان شرقى از مبانى و اصول انديشه هاى مورتى است. برخى از اين مبانى عبارت است از:

     1. اصل رنج: او معتقد است: سراسر زندگى بشر را رنج تشكيل مى دهد و تمام وابستگى هاى ذهن ريشه در رنج دارد كه ذهن انسان را آشفته و مضطرب مى كند. پديده هاى جهان دست خوش رنج و از ناپايندگى برخوردارند.61

    2. نيروانه: سالك براى رهايى از سلسله علل و رهايى از رنج، به مقامى مى رسد كه در طى مراحلى، به تحليه باطن مى پردازد و خداوند در قلب او مى نشيند و به آرامش مى رسد و اين همان نيروانه يا هدف نهايى و ممتاز تعليمات بوداست.62

    3. تناسخ: وى نسبت به «تناسخ»، ديدگاهى دوگانه دارد؛ گاهى آن راتأييدوگاهى آن را رد مى كند. اما نكته قابل تأمّل اين است كه تناسخ جزو انديشه هاى بوداست و نمى توان اين آيين را پذيرفت، اما تناسخ را رد كرد.63

    4. كارما (كرمه): همان قانون عمل و عكس العمل و عبارت است از اينكه هريك از افراد انسانى از مجموعه اعمال و رفتارهايى شكل يافته كه بيانگر شخصيت اوست و اين اعمال تعيين كننده سرنوشت هريك از افراد انسانى است.64

    5. ذهن و ذن: دست شستن از تجربيات، داورى نكردن و مردن هر روزه از خاطرات و دانستگى ها از جمله آموزه هاى مكتب ذن بوديسم و جزو سرچشمه هاى فكرى مورتى است.65

ب. محورها و شاخص هاى انديشه:

     1. روابط جنسى آزاد و عفاف: در نظر وى، بى بندوبارى جنسى از مقولات ذهنى است و هرگاه انسان از قيد ذهن رهايى يابد، هرگز به سكس نخواهد انديشيد. وى معتقد است: عمل سكس فى نفسه مسئله نيست، بلكه انديشه درباره آن مسئله ساز است. از نظر وى، سكس با شناخت ذهن و جريان عملكرد آن قابل حل است و تا زمانى كه ذهن را نشناسيم، نمى توانيم عفيف و پاكدامن باشيم.66

    2. نفى پير و مرشد (گورو): وى تأكيد دارد كه سعى در جذب مريد و مريدپرورى ندارد، بلكه تنها به انتقال تجارب و يافته هاى خود مى پردازد، اما در عمل، صاحب مؤسسات متعددى است كه بسيارى از پيروانش در زمان حيات و پس از مرگ او، مأموريت تبليغ و اطلاع رسانى بر عهده داشته اند.67

    3. مراجعه به درون: شعار اصلى وى مراجعه انسان ها به عالم درون است. وى سه دليل براى اهميت درون ذكر مى كند: يكى تفكر مثبت است؛ زيرا آرامش درونى و نگرش مثبت ذهن انسان را به توفيقات بالا مى رساند. ديگرى توجه به قدرت هاى درونى است كه موجب دست يابى به قدرت هاى نهفته خويش مى گردد و در نهايت، از بين بردن سم هاى درونى از قبيل نفرت، خشم و كينه از طريق تمرين و تكنيك است كه موجب برقرارى ارتباط سازنده و فعال با ديگران مى شود.68

    4. مادى بودن فكر: مادى بودن ذهن و فكر از جمله محورهاى فكرى اوست.69

ويژگى هاى عرفان هاى نوظهور

1. تلاش براى التيام رنج هاى روانى: انسان امروز در زندان تنهايى، گسستگى پيوندها، فشارهاى روانى، اضطراب ها، افسردگى ها و پوچى و بى معنايى گرفتار است. معنويت هاى نوظهور مدعى حل اين مشكلات هستند.

2. كوشش براى تحمل وضع موجود: اين معنويت ها افراد را براى تحمل وضع موجود در زندگى آماده مى كنند و سطح آمادگى او را براى زيستن در چارچوب تمدن كنونى با همه آسيب ها، كژى ها و كاستى هايش افزايش مى دهند.

     3. ستم پذيرى: معنويت هاى نوظهور مى كوشند مردم را تسليم نظم موجود و مطيع قدرت هاى فائق گردانند و سكوت در برابر ستم را به آنها بياموزند و به عنوان يك ارزش اخلاقى و معنوى تعليم دهند.

     4. تباه كردن ميراث معنوى انسان: در اين معنويت ها، سخن از شادى، زندگى، عشق، خدا، آرامش، روح و مانند آن است؛ اما هيچ كدام به معناى حقيقى اين مفاهيم نمى رسند. بدين روى، معانى سطحى، كه معنويت هاى نوظهور ارائه مى دهند، اسراف در ميراث معنوى بشر است.

     5. تساهل، تسامح و تكثرگرايى مخاطب محور: معنويت هاى نوظهور خودر را جامع اديان معرفى مى كنند و براى بيان تعاليمشان از همه متون مقدس استفاده مى كنند؛ زيرا در اين نوع معنويت ها، حقيقت مهم نيست، بلكه كارايى مهم است و در اين صورت، اهميت ندارد كه كدام دين و آيين معنوى كامل تر و درست تر است، بلكه هر كدام كه انسان را آرام كند مى تواند دين او باشد. بدين روى، آنچه جايگزين حقيقت مى شود، باطل و تحيّر در ظلمات است، نه حركت به سوى نور و حقيقت.

     6. اومانيسم: محور اين معنويت ها انسان خودبنياد است كه مى خواهد به مدد عرفان هاى ساختگى و بى هويت سرپا بماند.

     7. نفى شريعت: «شريعت» به معناى «دستورالعملى كامل و جامع با منشأ وحيانى براى زندگى همراه با سير و سلوك معنوى»، مفهومى است كه اكثر قريب به اتفاق مكاتب عرفانى جديد از آن بيگانه اند. اين فرقه ها اگرچه نوعى آداب و رسوم آيينى ساختگى براى نيل به اهداف مادى يا معنوى دارند، اما در آنها اثرى از شريعت به عنوان يك طرح جامع و كامل الوهى، كه به تمامى فعاليت هاى دينى و دنيايى انسان جهت دهد، به چشم نمى خورد. در اين فرقه ها، اباحه گرى و خوداجتهادى رواج دارد و غالبا بر عقيده جدايى عمل انسان و سرنوشت او صحه مى گذارند. از اين رو، امرى به نام «گناه» يا «ثواب» در اين مكاتب وجود ندارد. بسيارى از اين معنويت هاى نوظهور به صورت افراطى، به سمت لذت طلبى و پرستش شهوات گرايش پيدا مى كنند و اصولاً شهوت رانى را يكى از راه هاى دست يابى به حالات معنوى مى دانند.

     8. تخدير و توهم: معنويت هاى نوظهور يكى از راه هايى كه براى خلاصى از سازوكارهاى زندگى نوين پيشنهاد داده اند، پناه بردن به ذهن و قوه تخيّل و تجسم فردى و زندگى در دنياى توهمات است. اين مكاتب بشر را به آرامشى دعوت مى كنندكه ناشى ازدوامر است:

     الف. آرامشى كه بر اثر بى دركى، جهالت، غفلت و عدم احساس مسئوليت پديد مى آيد.

     ب. آرامش و سكونى كه جنبه تخديرى و تلقينى دارد و با برخى مواد و داروها و يا حركات و ذكرهاى نامفهوم و بدون هدف به طورموقت ايجاد مى شود.70

    9. عقل گريزى: در آثار فراوان مؤسسان و نويسندگان اين معنويت ها، چيزى به نام «استدلال عقلى» به چشم نمى خورد. ادعاهايى را بدون ارائه هيچ دليلى و صرفا با استناد به افسانه و ضرب المثل و سخنان خطابى مطرح مى كنند.

     10. جاه طلبى: يكى از ويژگى هاى بارز و مشهود در اين جريان ها، جاه طلبى و در بسيارى موارد، جنون شهوتى است كه در رهبران آنها به نام «عرفان» و «معنويت» ديده مى شود.

ويژگى هاى عرفان حقيقى

1. خدامحورى (توحيد): عرفان اصيل اسلامى عرفانى خدامحور است. عرفان هاى بدون خدا و سلوك منهاى حق، گرفتارى نفسانى و ابليسى مى آورد و انسان، تاريكى رار روشنايى مى پندارد.71

2. ولايت مدارى: سالك الى اللّه در عرفان اصيل اسلامى، «اهل ولايت» است؛ يعنى معرفت و محبت به انسان كامل و تعبد و التزام عملى به سنت و سيره اولياى دين را نصب العين خويش قرار مى دهد؛ زيرا سلوك «صراط مستقيم» مى طلبد كه نه تخلف پذير باشد و نه اختلاف بردار، و انسان كامل همان صراط مستقيم است؛ چنان كه قرآن كريم تصريح مى كند: «إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ.» (يس: 3و4)

3. شريعت گروى: توجه به احكام و دستورات دين شريعت گروى است. سلوك عرفانى بدون التزام عملى به شريعت (واجب و حرام) نتيجه بخش نيست و شريعت گروى بر همه اصحاب سير و سلوك در همه شرايط روحى و معنوى لازم است و با توجه به ساحت ها و لايه هاى گوناگونى كه دارد، اجرايى و كارآمد است. عرفان منهاى شريعت امكان پذير و سودمند نيست. از اين رو، نه تنها سقوط تكليف در هيچ مرتبه اى از مراتب و منزلى از منازل معنوى اعتبار ندارد، بلكه تكليف بيشتر، و وظايف دشوارتر مى گردد. سلوك با انجام واجب و ترك حرام شروع مى شود و هرچه جلوتر مى رود انجام مستحبات و ترك مكروهات و مباحات نيز به آن اضافه مى گردد، به گونه اى كه اهل معرفت به مرتبه اى مى رسند كه تنها دو وظيفه شرعى ـ يعنى واجب و حرام ـ مى شناسند؛ يعنى مستحب را در مقام عمل بر خود واجب، و مباح و مكروه را حرام مى دانند تا رابطه آنها با خدا عميق تر و نيل به مقامات معنوى و فتوحات غيبى در دسترس تر و شفاف تر گردد.72

4. عقلانى بودن: عرفان حقيقى، ضدعقلانى نيست و براى عقل و خرد، اصالت و اهميت قايل است و برهان و عرفان را مانعه الجمع نمى داند و به بهانه «شهود» از «فهم»، و به بهانه «عرفان» از «برهان و استدلال» گريزان نيست. به عبارت ديگر، عرفان عقل را از كار نمى اندازد و از مصدر تشخيص عزل نمى كند، بلكه آن را شكوفا نموده، به مراحل بالاتر و مراتب والاتر دعوت مى كند. معرفت شهودى ـ سلوكى در طول معرفت عقلى و برهانى است، نه در عرض آن.73

5. اخلاق محورى: عرفان ناب اسلامى به پيروى از شهوات و هواى نفس دعوت نمى كند، بلكه تهذيب نفس مبتنى بر آموزه هاى قرآنى از تعاليم آن است.

6. آرامش پايدار: عرفان اسلامى در مقابل آرامش هاى موقت و تخديرى، كه معنويت هاى نوظهور ايجاد مى كند، آرامش معنادار، هدفمند، حركت زا، تحول آفرين و مسئوليت آور را ايجاد مى كند. مبناى اين آرامش تنها خداگرايى و خداباورى است؛ زيرا آرامش به اين است كه انسان به چيزى دلگرم و خاطرجمع گردد. اگر انسان با خداى سبحان، كه كانون قدرت، نور، حكمت و علم است، مرتبط شود بر اثر ارتباط با او، تكيه گاه ذاتى، اصيل، زنده و پايدار پيدا مى كند و آرامش او نيز مبنايى جاودانه و حقيقى مى يابد.74

7. تعادل در انديشه و عمل: توازن بين دنيا و آخرت، فراگير بودن، دنبال كرامت سازى و كارهاى خارق العاده نبودن، و اعتقاد به معاد و زندگى پس از مرگ از ديگر ويژگى هاى عرفان حقيقى است.75

عرفان حقيقى؛ عرفان اسلامى

عرفان ناب اسلامى مبتنى بر آموزه هاى قرآن و ائمّه اطهار عليهم السلام و اصول و پايه هايى همچون كرامت انسان، شريعت، و توحيد و فناست:

الف. كرامت انسان: لقاى خدا در گرو درك فنا و هلاكت همه چيز و بقاى تجلّى نام اوست. به رغم اينكه سراسر عالم جلوه الهى و مظهر اسما و انوار خداوند يكتاست، انسان تنها پديده اى است كه مى تواند تمام اسماى الهى را فراگيرد. اين كرامت او چنان بلندمرتبه است كه حتى فرشتگان الهى بايد بر او سجده كنند. كرامت و عظمت انسان به او امكان مى دهد كه همه عالم طبيعت و بلكه عالم غيب و فرشتگان را پشت سر گذاشته و با درك فناى همه آنها، تمام اسماى خدا را در آينه جان خود به تماشا بنشيند و مملوكيت و بندگى خود را در برابر او هرچه بيشتر و كامل تر ببيند. انسان مى تواند همه كمالات الهى را دريابد و در عين حال، هيچ بودن خود، مالكيت و احاطه الهى را بر همه هستى و كمالات وجود دريابد.

ب. شريعت: راه كمال انسانى و لقاءاللّه عمل به شريعت و تكاليف الهى است؛ زيرا بنده خدا بودن مستلزم عمل به فرامين الهى است و عمل به شريعت در گرو عشق و محبت الهى است، و كسى كه طالب وصول و سلوك طريق الى اللّه است، ناگزير بايد فرمانبر او باشد: «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ» (آل عمران: 31)؛ اى پيامبر، بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد. نتيجه عمل به شريعت و بندگى خدا نيز تقويت ايمان و ارتقا به مقام يقين است. «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» (حجر: 99)؛  پروردگارت را بندگى كن تا به يقين برسى. برترين مرتبه يقين «حق اليقين» است كه استادان عرفان آن را «فنا در حق اليقين» مى دانند.76

ج. توحيد و فنا: از اساسى ترين پايه هاى عرفان اسلامى توحيد و فناست. «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ.» (قصص: 88) علّامه طباطبائى در تفسير اين آيه نوشته اند: «همه چيز نابود و پوچ است در حد خودش و حقيقتى ندارد، مگر آنچه از خداوند به او رسيده، و آنچه مربوط به خدا نيست غير از توهم و سراب چيزى نيست؛ همانند بت ها كه حقيقتى ندارند. در اينجا، رويكرد دقيق تر آن است كه وجه همان ذات است... و منظور اينكه تمامى موجودات غير او ـ تعالى ـ ممكن هستند، اگرچه با ايجاد او موجودند، اما با نظر به خودشان پوچ و نابود هستند.77

    غايت عرفان اسلامى «توحيد» است (مشاهده يگانگى خدا)، به گونه اى كه هيچ چيز غير از او و تجلياتش، وجود ندارد كه لازمه اين مشاهده فانى ديدن همه چيز در حق تعالى است؛ چنان كه خواجه عبداللّه انصارى آخرين منزل سير عرفانى را «توحيد» دانسته است: «اسقاط الحدث و اثبات القدم»؛78 فرو ريختن ممكنات و اثبات واجب ازلى. پس براى رسيدن به حقيقت توحيد، بايد فنا را درك كرد تا به لقاءاللّه رسيد.79

    بنابراين، مى توان گفت: عرفان حقيقى همان عرفان ناب اسلامى است كه غايت خود را درك عميق ترين لايه هاى حقيقت توحيد مى داند؛ معرفتى كه در گرو فناى فى اللّه و رسيدن به حق اليقين است. گام هاى نخست اين سير، فانى كردن اراده در اراده و امر الهى است كه به كمك شريعت امكان پذير مى گردد و اين عبوديت با ارتقاى ايمان، به مقام «فنا در حق اليقين» مى رسد. بنابراين، عرفان اسلامى انسان را حقيقت باور مى كند و منزلت معنوى او را تا آنجا مى شناسد كه ساكنان عالم غيب (فرشتگان) بايد بر او سجده كنند و همين نكته عرفان اسلامى را از عرفان هاى نوظهور و كاذب متمايز مى كند.80

نتيجه و ارائه راهكار

با تأمّل در آموزه هاى جريان هاى نوظهور عرفانى، روشن مى شود كه اين مكاتب داراى برخى جذابيت هاى ظاهرى هستند كه در نگاه اول حق جلوه مى كنند، اما بررسى عميق حاكى از اين است كه اساس و مبانى معنويت آنها سست و متزلزل است. تعاليم درستى كه در اين مكتب ها ديده مى شود برگرفته از مبانى عرفان هاى راستين است كه با آموزه هاى باطل آميخته شده. مشكل اساسى اين نوع عرفان ها سكولار بودن آنهاست؛ به اين معنا كه شريعت آسمانى، معاد و خدا، كه منبع عرفان ناب است، در آن جايگاهى ندارد و تمامى آنها بر اساس تجربيات شخصى انسان ها به وجود آمده اند. از همين نظر در بيشتر اين مكتب هاى ساختگى، فطرت، كه اساس انسانيت است، ناديده گرفته شده. عقل گريزى، اعتقاد به تناسخ، زمينى بودن و وهم آلود بودن تعاليم آنها از ديگر معايب و پايه هاى سست اين نوع عرفان هاست.

     در مقابل، عرفان حقيقى و ناب اسلامى مبتنى بر مبانى و اصول شرع و تعاليم الهى است، ريشه وحيانى دارد و هدف آن معرفت و تقرب به خداست كه از طريق تزكيه و تهذيب نفس حاصل مى شود. ملاك درستى سلوك در عرفان راستين، ولايت مدارى است؛ بدين معنا كه با پيروى از سنت و سيره اولياى دين، مى توان راه مستقيم را از بيراهه تشخيص داد. در عرفان راستين عقل و عرفان مكمل يكديگرند، نه مقابل هم، بلكه با معرفت عقلى است كه انسان به معرفت شهودى و قلبى قدم مى گذارد.

     اساسا نام عرفان را نمى توان بر اين جريان ها اطلاق كرد، عرفان و معرفت راستين از بار معنايى وسيع و والايى برخوردار است كه تنها از سرچشمه وحى نشئت مى گيرد و عقول ضعيف آدميان گرفتار هوا و هوس از نيل به آن محرومند.

     براى ترويج آموزه هاى عرفان اسلامى ومصون ماندن از آسيب ها و نفوذ جريان هاى نوظهور معنوى در بين مردم، به ويژه نسل جوان، راه كارهايى پيشنهاد مى شود:

     ـ افشاگرى كاستى ها و آسيب هاى فرقه هاى نوظهور عرفانى و ايجاد حساسيت نسبت به آن در ميان جوانان؛
     ـ تبيين و آموزش صحيح عرفان ناب اسلامى به زبان ساده، جذاب و براساس نياز روز و مخاطب شناسى؛
     ـ توجه بيشتر به آموزه هاى قرآن و تأسيس مراكز آشنايى با آموزه ها و مفاهيم ناب و عميق قرآن به منظور تأمين نيازهاى روحى و معنوى؛
     ـ معرفى و ارائه آموزه هاى عرفان راستين از طريق توليد محصولات فرهنگى، به ويژه فيلم و مجموعه هاى تلويزيونى؛
     ـ بررسى دقيق جريان شناسى فرقه هاى نوظهور معنوى و شناساندن آن به نسل جوان؛
     ـ تدوين دروس مخصوص عرفان اسلامى در مقطع دبيرستان با ادبيات ساده و جذاب؛
     ـ معرفى و توجه بيشتر به اخلاق و عرفان به عنوان جنبه باطنى دين اسلام؛
     ـ تأكيد بر عقلانيت و پرهيز از خرافات از طريق مراكز آموزشى و صدا و سيما.


پي‌نوشت‌ها:

1ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 87، ص 199.
2ـ گل‏بابا سعيدى، اصطلاحات عرفانى ابن‏ عربى، ص 528.
3و4ـ على‏ اكبر دهخدا، لغت‏‌نامه، ج 10، ص 13592.
5ـ عبدالحسين خسروپناه، جريان‏شناسى ضد فرهنگ‏‌ها، ص 221.
6ـ احمدحسين شريفى، درآمدى بر عرفان حقيقى و عرفان‏هاى كاذب، ص 34ـ36.
7ـ ر.ك: محمدتقى فعالى، آفتاب و سايه‏ها، ص 114و115.
8ـ همان، ص 118و119.
9ـ همان، ص 65و66.
10ـ همان، ص 119ـ121.
11ـ همان، ص 84.
12ـ همان، ص 130؛ اوشو، مراقبه شور مستى، ترجمه اميد اصغرى، ص 53ـ54.
13ـ محمدتقى فعالى، نگرشى بر آرا و انديشه‏‌هاى اوشو، ص 111ـ116.
14ـ همان، ص 173؛ اوشو، بيگانه در زمين، ترجمه مجيد پزشكى، ص 22.
15ـ همان، ص 178ـ179؛ اوشو، بيگانه در زمين، ص 88؛ همو، هفت بدن هفت چاكرا، ترجمه سيروس سعدونديان، ص 11ـ67.
16ـ همان، ص 206ـ210.
17ـ همان، ص 216ـ217.
18ـ محمدتقى فعالى، آفتاب و سايه‏‌ها، ص 317ـ319.
19ـ هو، نگرشى بر آرا و انديشه‏‌هاى ذن‏بوديسم، ص 103.
20ـ همان، ص 104ـ111.
21ـ همان، ص 115.
22ـ همان، ص 119ـ120؛ داريوش شايگان، اديان و مكتب‏هاى فلسفى هند، ج 1، ص 165ـ168.
23ـ محمدتقى فعالى، نگرشى بر آرا و انديشه‏‌هاى ذن‏بوديسم، ص 132.
24ـ همان، ص 142.
25ـ همو، آفتاب و سايه‏‌ها، ص 321.
26ـ همان، ص 319ـ320.
27ـ همان، ص 64ـ65.
28ـ همان، ص 260ـ261؛ پائولو كوئيلو، دومين مكتوب، ترجمه آرش حجازى و بهرام جعفرى، ص 11ـ12.
29ـ محمدتقى فعالى، آفتاب و سايه‏‌ها، ص 265.
30ـ همو، نگرشى بر آرا و انديشه‏‌هاى پائولو كوئيلو، ص 98.
31ـ همان؛ پائولو كوئيلو، خاطرات يك مغ، ترجمه آرش حجازى، ص 40.
32ـ همان، ص 100.
33ـ همان، ص 102ـ103.
34ـ همان، ص 128ـ129.
35ـ همان، ص 135.
36ـ همان، ص 138.
37ـ همان، ص 142.
38ـ همان، ص 155.
39ـ همان، ص 164.
40و 41 ـ همان، ص 236.
42ـ محمدتقى فعالى، آفتاب و سايه‏ها، ص 201ـ202.
43ـ همو، نگرشى بر آرا و انديشه‏هاى تولتك شمنيزم، ص 19.
44ـ همان، ص 45ـ46؛ دون ميگوئل روئيز، چهار ميثاق، ترجمه دل‏آرا قهرمان، ص 11ـ12.
45ـ همان، ص 58.
46ـ همان، ص 58ـ59؛ دون ميگوئل روئيز، همان، ص 12.
47ـ محمدتقى فعالى، نگرشى بر آرا و انديشه‏هاى تولتك شمنيزم،ص 89ـ103.
48ـ همو، آفتاب و سايه‏ها، ص 170ـ172.
49ـ همان، ص 174.
50ـ همان، ص 175؛ پاراهامسا يوگاناندا، سرگذشت يك يوگى، ترجمه گيتى خوشدل، ص 29و31.
51ـ محمدتقى فعالى، آفتاب و سايه‏ها، ص 175؛ پاراهامسا يوگاناندا، انسان در جست‏وجوى جاودانگى، ترجمه توران‏دخت تمدن، ص 550.
52ـ محمدتقى فعالى، آفتاب و سايه‏ها، ص 175.
53ـ همان، ص 176؛ پاراهامسا يوگاناندا، انسان در جست‏وجوى جاودانگى، ص 11.
54ـ همان، ص 177.
55ـ همان، ص 178؛ پاراهامسا يوگاناندا، انسان در جست‏وجوى جاودانگى، ص 541ـ544.
56ـ محمدتقى فعالى، نگرشى بر آرا و انديشه‏هاى يوگاناندا، ص 163؛ همو، آفتاب و سايه‏ها، ص 178؛ پاراهامسا يوگاناندا، انسان در جست‏وجوى جاودانگى، ص 548.
57ـ پاراهامسا يوگاناندا، انسان در جست‏وجوى جاودانگى، ص 547؛ محمدتقى‏ فعالى، نگرشى‏ برآراوانديشه‏‌هاى‏ يوگاناندا،ص171.
58ـ محمدتقى فعالى، آفتاب و سايه‏ها، ص 179؛ پاراهامسا يوگاناندا، او كجاست، ترجمه توران‏دخت تمدن، ص 225.
59و 60 ـ همان، ص 166.
61ـ محمدتقى فعالى، نگرشى بر آرا و انديشه‏هاى كريشنا مورتى، ص 138.
62ـ همان، ص 145ـ146.
63ـ همان، ص 151.
64ـ همان، ص 156.
65ـ همان، ص 158.
66ـ همان، ص 165ـ166.
67ـ همان، ص 169ـ170.
68ـ همان، ص 178ـ182.
69ـ همان، ص 187.
70ـ حميدرضا مظاهرى‏ سيف، جريان‏شناسى انتقادى عرفان‏هاى نوظهور، ص 57ـ61؛ عليرضا ناصرى، بحران معنويت در عصر حاضر، ص 63ـ65.
71ـ عليرضا ناصرى، همان، ص 90.
72ـ همان، ص 91.
73ـ همان، ص 92.
74ـ همان، ص 93.
75ـ براى شناخت ويژگى‏ هاى عرفان اصيل، ر.ك: محمد فنائى اشكورى، «شاخصه‏‌هاى عرفان ناب شيعى»، شيعه‏‌شناسى، ش 32.
76ـ عبدالحسين خسروپناه، جريان‏شناسى ضدفرهنگ‏ها، ص138ـ140.
77ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، ج 6، ص 92و93.
78ـ كمال‏الدين عبدالرزاق كاشانى، شرح منازل‏ السائرين، ص 336.
79ـ عبدالحسين خسروپناه، همان، ص 137.
80ـ همان، ص 140ـ141.


 منابع

ـ اوشو، بيگانه درزمين، ترجمه مجيدپزشكى، اصفهان، هودين،1383.
ـ ـــــ ، مراقبه شور سرمستى، ترجمه اميد اصغرى، مشهد، نداى سخن، 1382.
ـ ـــــ ، هفت بدن هفت چاكرا، ترجمه سيروس سعدونديان، تهران، آويژه، 1381.
ـ خسروپناه، عبدالحسين، جريان شناسى ضدفرهنگ ها، قم، تعليم و تربيت اسلامى، 1389.
ـ دهخدا، على اكبر، لغت نامه، تهران، دانشگاه تهران، 1360.
ـ روئيز، دون ميگوئل، چهار ميثاق (كتاب خرد سرخ پوستان تولتك)، ترجمه دل آرا قهرمان، تهران، آسيم، 1386.
ـ سعيدى، گل بابا، اصطلاحات عرفانى ابن عربى، تهران، زوار، 1387.
ـ شايگان، داريوش، اديان و مكتب هاى فلسفى هند، تهران، اميركبير، 1386.
ـ شريفى، احمدحسين، درآمدى بر عرفان حقيقى و عرفان هاى كاذب، قم، صهباى يقين، 1378.
ـ طباطبائى، سيدمحمدحسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، قم، جامعه مدرسين، بى تا.
ـ فعالى، محمدتقى، آفتاب و سايه ها، تهران، عابد، 1389.
ـ ـــــ ، نگرشى بر آراء و انديشه هاى اوشو، تهران، عابد، 1388.
ـ ـــــ ، نگرشى بر آراءوانديشه هاى پائولوكوئيلو، تهران، عابد، 1388.
ـ ـــــ، نگرشى بر آراء و انديشه هاى تولتك شمنيزم، تهران، عابد، 1388.
ـ ـــــ ، نگرشى بر آراءوانديشه هاى ذن بوديسم، تهران، عابد، 1388.
ـ ـــــ ، نگرشى برآراءوانديشه هاى كريشنامورتى، تهران، عابد، 1388.
ـ ـــــ ، نگرشى بر آراء و انديشه هاى يوگاناندا، تهران، عابد، 1388.
ـ فنائى اشكورى، محمد، «شاخصه هاى عرفان ناب شيعى»، شيعه شناسى، ش 32، زمستان 1389.
ـ كاشانى، كمال الدين عبدالرزاق، شرح منازل السائرين، بيروت، دارالمجتبى، 1415ق.
ـ كوئيلو، پائولو، خاطرات يك مغ، ترجمه آرش حجازى، تهران، كاروان، 1379.
ـ ـــــ ، دومين مكتوب، ترجمه آرش حجازى و بهرام جعفرى، تهران، كاروان، 1379.
ـ مجلسى،محمدباقر،بحارالانوار،تهران،المكتبه الاسلاميه، 1390ق.
ـ مظاهرى سيف، حميدرضا، جريان شناسى انتقادى عرفان هاى نوظهور، چ دوم، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى، 1388.ـ ناصرى، عليرضا، بحران معنويت در عصر حاضر، قم، جامعه المصطفى العالميه، 1387.

ـ يوگاناندا، پاراهامسا، انسان در جستجوى جاودانگى، ترجمه توران دخت تمدن، تهران، تعاليم حق، 1380.

ـ ـــــ ، او كجاست، ترجمه توران دخت تمدن، تهران، هما، 1378.

ـ ـــــ ،سرگذشت يك يوگى،ترجمه گيتى خوشدل،تهران،پيكان،1383.