اخلاق و نسبت آن با دين از ديدگاه كانت

اخلاق و نسبت آن با دين از ديدگاه كانت

علي فتحي

چكيده

اخلاق مبتني بر تكليف كانت، اخلاقي است كه بر پايه اصالت عقل استوار است. اخلاق رواقيون، مالبرانش، لايب نيتس و شوپنهاور و بسياري ديگر ناشي از دستگاه مابعدالطبيعه (متافيزيكي) آنهاست. آنان اخلاق را از دين استنتاج مي كردند. اما كانت به خود مي بالد كه اخلاقي را بنا نهاده كه از دين و متافيزيك مستقل است. در فلسفه كانت، به عكس ساير دستگاه هاي فلسفي، متافيزيك و دين بر پايه اخلاق قرار گرفته است، ولي در ساير دستگاه هاي فلسفي، اخلاق بر پايه دين و متافيزيك قرار دارد. نوشتار حاضر بر آن است كه رابطه دين و اخلاق را از ديدگاه كانت ـ يكي از بزرگ ترين متفكّران مغرب زمين ـ تبيين كند.

مقدّمه

كانت از جمله فيلسوفاني است كه اعتقاد دارد برخلاف سنّت گذشته، اخلاق استقلال ذاتي دارد و مي توان آن را مستقل از دين و از طريق معيارهاي عقل عملي، «بايدها» و «نبايدها»، «خوبي ها» و «بدي ها»ي اخلاقي را معلوم كرد; يعني مي توانيم از طريق عقل، نشان دهيم كه چه كاري اخلاقي است و چه كاري غير اخلاقي. كانت در واقع، ابطالگر متافيزيك تلقّي مي شود; چرا كه او متافيزيك را معرفت نمي داند; اما معتقد است: متافيزيك در عرصه اخلاقي كاربرد دارد.

كانت در امور اخلاقي هم مانند امور علمي، به عكس حكماي ديگر (و به اصطلاح به شيوه انقلاب كپرنيكي) عمل كرد; به اين معنا كه پيشينيان از اثبات ذات باري و بقاي نفس، نتيجه مي گرفتند كه انسان مكلّف به تكاليف اخلاقي است; ولي او مكلّف بودن انسان را به تكاليف اخلاقي يقيني دانست، سپس بقاي نفس و يقين به وجود پروردگار را از آن نتيجه گرفت.1بنابراين، وي به جاي اينكه اخلاق را مبتني بر دين و خدا سازد، دين و خدا را بر اخلاق مبتني ساخت و خدا و جاودانگي نفس را بر اساس اخلاق اثبات كرد.

اخلاق از ديدگاه كانت

اخلاق در فلسفه، يك بحث ذاتي است. فلسفه درباره حقيقتوسعادت بحث مي كند; اما بحث درباره حقيقت و نحوه دست يابي به آن مربوط به فلسفه نظري است و خارج از محل بحث حاضر. ولي بحث ازسعادت و طريق وصول به آن از نقّادي عقل عملي به دست مي آيد.

اراده خير به عنوان خير مطلق

كانت براي دست يابي به مباني اخلاق، با روش تحليلي، به بررسي احكام اخلاقي رايج نزد عامه مي پردازد و در صدد است تا دريابد آنچه مردم آن را «اخلاق» مي نامند بر چه اصولي مبتني است. او معتقد است: اصول اخلاقي متداول نزد عامّه مردم را مي توان از طريق تمايلات طبيعي افراد و با تبيين روان شناسانه رفتار آدمي دريافت. بايد ديد صفت مشترك احكام اخلاقي، كه آنها را از احكام ديگري متمايز مي كند، چيست و مفهومي كه ساير مفاهيم اخلاقي را در دل خود جاي مي دهد و تعيين كننده قدر و اعتبار رفتار آدمي است، كدام است. كانت در پاسخ مي گويد: اين مفهوم همان «نيّت» و «اراده نيك» است. او اراده نيك را خير محض و مطلق مي داند. عقل به ما مي نماياند كه موجودي مكلّف هستيم و اراده خير چيزي جز اهتمام ورزيدن در اداي تكليف نيست.2

كانت در بخش اول كتاب مباني مابعدالطبيعه اخلاق، استدلال خود را چنين آغاز مي كند كه «محال است چيزي را در جهان و حتي خارج از آن تصوّر كرد كه بدون قيد و شرط خير باشد، مگر فقط اراده نيك و خير را».3 مفهوم «خير مطلق» بدون قيد و شرط را مي توان بدون اشكال زياد توضيح داد. دارايي هاي خارجي مانند ثروت، ممكن است مورد سوء استعمال واقع شود. از اين رو، خير بدون قيد و شرط نيست. همين امر درباره استعدادهاي ذهني، مثل سرعت انتقال صادق است. مجرمان هم ممكن است از استعدادهاي عالي ذهن خود سوء استفاده كنند. سجاياي اخلاقي مثل شجاعت نيز همين گونه است و مي توان از آنها براي غايات شر استفاده كرد. اما اراده نيك ممكن نيست در هيچ وضعي بد يا شر باشد و خيرمطلق و بدون قيد و شرط است.4

وظيفه و تكليف; مبناي اخلاق

كانت براي اينكه ماهيت اراده خير را روشن كند، از مفهوم «تكليف» كمك مي گيرد. اراده اي كه به خاطر تكليف عمل مي كند اراده خير است. كانت ميان كاري كه مطابق تكليف انجام شود و آنچه براي تكليف صورت پذيرد تفاوت مي گذارد. تنها عملي ارزش اخلاقي دارد كه به منظور اداي تكليف انجام شود; مثلا، اگر فرد سوداگري براي رونق بازار كار خود، انصاف را رعايت نمايد، عمل او فاقد ارزش اخلاقي است; زيرا او انگيزه اي جز اداي تكليف داشته است. پس صرف مطابقت عمل با تكليف براي اخلاقي بودن فعل كافي نيست.5بنابراين، طبق قضيه اول كانت، «عمل هنگامي واجد شرايط اخلاقي است كه به منظور اداي تكليف انجام شود.»6 كانت معتقد است: براي اينكه فعل ارزش اخلاقي داشته باشد نبايد تنها مطابق تكليف باشد، بلكه بايد از سر تكليف انجام شود. او در پي اين اعتقاد مي گويد: تا آنجا كه فعل صرفاً از سر تمايل يا حتي از سر ميل عقلاني به سعادت انجام شود، هيچ ارزش اخلاقي نخواهد داشت.7 او حفظ نفس را مثال مي آورد: «حفظ نفس تكليف است، ولي هر كسي تمايل مستقيم به آن دارد.» اگر كسي از جان خود از روي ميل و نه به عنوان وظيفه، محافظت كرد، عملي مطابق تكليف انجام داده است. اما چون عمل او به منظور اداي تكليف نبوده فاقد ارزش اخلاقي است، و حال آنكه هستند كساني كه چون از زندگي خسته مي شوند اقدام به خودكشي مي كنند. ولي اگر در همان حال، به عنوان وظيفه از خودكشي منصرف گردند ـ بدان دليل كه حفظ وجود تكليف است ـ عمل ايشان اخلاقي است.8

كانت جز اداي تكليف، هر نوع انگيزه اخلاقي را طرد و رد مي كند; مثلا، اگر ما از كمك كردن به مردم لذّت ببريم و در پي كسب اين لذّت باشيم و به مردم كمك كنيم، عمل ما ارزش اخلاقي ندارد; اما اگر كمك به مردم به قصد اداي تكليف باشد، آنگاه يك فعل اخلاقي است. البته اين بدان معنا نيست كه اعمال خيرخواهانه افرادي كه از كار خود لذّت مي برند و خشنود مي شوند تقبيح شود، بلكه ارزش اخلاقي از آنِ اعمالي است كه به قصد اداي تكليف انجام شود.9

وظيفه و دستور عمل و قانون اخلاقي

دريافتيم كه كانت خير مطلق را «اراده نيك» معرفي كرد و اراده نيك به صورت عمل كردن براي اداي تكليف ظاهر مي شود و عملي داراي ارزش اخلاقي است كه معطوف به هيچ غايت و غرضي نباشد و حتي به خاطر ارضاي تمايل هم صورت نگرفته باشد. امر بعدي كه كانت در تبيين نظريه اخلاق خود بدان مي پردازد اين است كه «تكليف عبارت است از: عمل كردن به نحوي كه ناشي از احترام به قانون باشد.»10 كانت در نقد «عقل عملي» مي گويد: احترام حالتي است كه تنها براي انسان يا اشخاص به كار مي رود و هرگز در مورد اشيا به كار نمي رود. جانوران و اشيا ممكن است در ما حالت عشق، اراده، محبت و ترس را برانگيزاند، ولي هيچ گاه نمي توانند احترام ما را برانگيزاند. حالتي كه به احترام نزديك است تحسين11 است. براي نمونه، چيزهايي مانند كوه سر به فلك كشيده، دريا، بزرگي و شماره و فاصله اجرام سماوي و سرعت و چابكي بسياري از جانوران ممكن است ما را به اعجاب آورد، ولي هيچ يك از اينها نمي تواند احترام ما را برانگيزاند. يك انسان مي تواند موضوع ترس و محبّت، تحسين و حتي اعجاب قرار گيرد; يعني شوخ طبعي، شجاعت و قدرت او ممكن است چنين احساساتي را در ما برانگيزاند، اما نمي تواند احترام دروني ما را برانگيزاند; يعني در واقع، احترام موضوعش شايستگي اخلاقي است، نه چيزي ديگر.13

به نظر كانت، احساس احترام منحصر به فرد است. احساس احترام احساسي نيست كه براي برخورداري از آن نياز به تلاش ما داشته باشد، بلكه به محض تصوّر از قانون، پديدار مي شود. احساس احترام در اين جهت، شبيه احساس ديني است كه ما در آن به يكباره، خود را خاضع و سرشار از شوق و متعالي مي بينيم. نفس وقتي به قانوني مقدّس بر فراز خويش و به ناتواني خود مي نگرد، خود را متعالي مي يابد.14

پس «اراده خير» اراده اي است كه مطابق قانون و به قصد احترام به قانون بروز كرده باشد. اين احترام به قانون منشأ انفكاك علّيت اراده و اختيار و آزادي اخلاقي از علّيت طبيعي است، بدين صورت كه تمام موجودات طبيعي به عنوان جزئي از طبيعت، تابع قطعيت و ضرورت علّيت طبيعي هستند. اما فقط موجودات عاقل از جمله انسان، مطابق قانون عمل مي كنند; يعني اراده و انتخاب مي كنند و با همين عمل، خود را از سلسله علت و معلول هاي طبيعي يا قانون قطعيت مي رهانند. اين عمل طبق قانون، منشأ اختيار است و در هر حال، احترام به قانون اخلاقي، كه اساس تكليف را تشكيل مي دهد، منشأ ارزش اخلاقي است و اين ضرورت و كلّيت امري پيشين است.

در مورد كلّيت قانون و انطباق اعمال انسان با آن، اجمالا مي توان گفت: كانت بين «قاعده» و «اصل» فرق گذاشته است. «قاعده» عبارت است از: صورت ذهني قانون اخلاقي نزد فاعل اخلاقي، و «اصل» عبارت است از: جنبه كلي و عيني قانون اخلاقي; مثلا، اينكه «من نبايد دروغ بگويم» يك قاعده است و اينكه «دروغ گويي اصولا بد است» يك قانون يا اصل كلّي است. حال فرد انساني بايد طوري اراده كند كه بتواند قواعد ارادي خود را به صورت قانون كلّي بيان كند. اصل اخلاقي يا قانون اخلاقي قابل احترام و لازم الاتباع است و ما بايد طوري اراده و رفتار كنيم كه بتوانيم اراده خود را به صورت يك قانون مطلق و كلي بيان كنيم و يا آن را به صورت قانون كلي اخلاق تبديل كنيم. كانت اين تبديل قاعده اخلاقي به قانون يا اصل كلي را «امر مطلق» مي نامد.15

امر مطلق;16 معيار اخلاق

كانت اوامر را به دو قسمت «مشروط» و «مطلق» تقسيم كرده است و اوامر مشروط را اوامر اخلاقي نمي داند. «امر مشروط» خود بر دو قسم است: يا از اين قبيل است كه «اگر مي خواهي به فلان نتيجه بررسي بايد فلان وسيله را در اختيار داشته باشي، يا فلان عمل را انجام دهي» و آن را «شرطي ترديدي» ناميده است. يا از اين نوع است كه «تو چون طبعاً به سعادت علاقه مند هستي بايد فلان عمل را انجام دهي» كه اگرچه از لحاظ صوري شرطي نيست، اما در مضمون آن، يك شرط گنجانده شده است، با اين تفاوت كه آن حالت ترديدي كه در شرط اول موجود است ـ زيرا شايد كسي نخواهد به فلان نتيجه برسد يا شايد آن را طلب نكند، از اين نظر، آن را «ترديدي» ناميده است ـ در شرط دوم موجود نيست، بلكه با قطعيت، تمايل به سعادت مورد حكم واقع شده است. كانت نوع دوم را «شرطي تأكيدي» ناميده است. اين دو نوع امر چون هر دو مشروطند، هيچ كدام ارزش اخلاقي ندارند; زيرا حكم اخلاقي بايد بدون قيد و شرط باشد.17

اوامر مشروطه هرچند مي توانند معتبر باشند، اما هيچ گاه نمي توانند عيني باشند; زيرا همواره مشروطند. آنها تنها براي شخصي كه واجد غايت مورد اشاره در مقدّم باشد، دليلي فراهم مي آورند و در مورد شخصي كه اميالش با آن در تضاد است الزام آور نيستند. به نظر مي رسد كه همه امرهاي مشروط در ذهن باقي مي مانند و مشروط به اميال و آرزوهاي فرد هستند و هيچ يك با «فرمان حقيقي عقل» مطابقت پيدا نمي كنند.18

باقي مي ماند «امر مطلق» كه كانت آن را «امر ضروري» ناميده است. «امرمطلق» به نحو پيشين و مستقل از تجربه عبارت است از: متابعت از قانون كلي و بيان آن به اين صورت است: «چنان عمل كنيد كه گويي قاعده عمل شما به وسيله اراده شما قانون عمومي طبيعت مي شود.»19

امر تكليفي به ما فرمان مي دهد كه به وظيفه خويش عمل كنيم و اين كار را به خاطر خودش انجام دهيم. چنين امري مشروط و متوقف بر هيچ شرطي نيست و به ما نمي گويد: «به وظيفه خود عمل كن، اگر چنين و مگر چنان شود...»، بلكه امري است مطلق. از سوي ديگر، چون تمام آثار و معلومات به موجب قوانين طبيعت به وجود مي آيند، امر مطلق را به اين صورت نيز مي توان بيان كرد كه «چنان عمل كن كه گويي دستور عملت قرار است بنا به اراده تو به قانون كلي طبيعت مبدّل گردد.» هر دو صورت بندي روشن است و مغايرت امر مطلق را با امر شرطي يا مشروط20 نمايان مي كند.21

موجود عاقل به عنوان غايت في نفسه

كانت ارزش احكام اخلاقي را در خود آنها و مستقل از هر غايت و مقصود مي داند و اگر احكام مشروط به شرطي باشند و براي نيل به غايت صادر گردند فاقد ارزش اخلاقي هستند. با اين وصف، مي بينيم كه وي در نظام اخلاقي خود، باب پذيرش نوعي غايت را گشوده است. وي مي گويد: حافظ كلّيت قانون اخلاقي غايتي است كه در ذات آن است; يعني ارزش قانون كلي اخلاقي در خود آن است; زيرا قانون اخلاقي خود غايت خويش است. حال اگر سؤال كنيم اين غايت چيست، كانت پاسخ مي دهد: هر يك از افراد انسان و هر موجود عاقلي به خودي خود، يك غايت است. پس موجود عاقل به عنوان غايت في نفسه، مي تواند مبناي يك اصل اخلاقي گردد. دستوري كه از اين اصل صادر مي شود چنين است: «چنان رفتار كن كه انسانيت را، چه در شخص خود و چه در ديگران، همواره و در عين حال، به عنوان غايت و نه وسيله صرف، تلقّي نمايي»;22 مثلا، كسي كه براي فرار از ناراحتي هاي زندگي، خودكشي مي كند، خود را براي وصول به يك وضع قابل تحمّل وسيله قرار مي دهد. و كسي كه براي تحصيل منفعتي وعده اي مي دهد كه هرگز قصد انجام آن را ندارد، شخص مقابل را براي كسب منفعت خود وسيله قرار داده است. بدين سان، كلّيت قانون اخلاقي مترادف است با غايت بودن افراد انسان يا موجودات عاقل، و اين دو مفهوم در عمل و در مصداق، يك چيزند. هر فرد انساني ذاتاً شايسته احترام است و اين از جنبه هاي عالي اخلاق كانت است.23

خودمختاري اراده

كانت انسان را في نفسه غايت مي داند; زيرا اراده هر فرد منشأ قانون اخلاقي و قوام بخشي قانون كلي اخلاق است. امر اخلاق مطلق است و اراده، كه تابع امر اخلاقي قانون اخلاقي است، مشروط به هيچ شرطي نيست و از هيچ گونه ميل يا مصلحتي پيروي نمي كند. اراده تنها از قانون اخلاقي تبعيّت مي كند كه خود شخص واضع آن است. پس اراده تنها تابع قانون خود است و بدين سان، مي توان گفت: اراده آزاد و مختار است.24 اين خودمختاري اراده را مي توان به نحو صحيح، در صورت بندي امر مطلق بيان كرد. در اين صورت، اين اصل برقرار مي شود كه «هرگز به قاعده ديگري جز آنچه مي تواند بدون تناقض قانون كلي شود عمل نكنيد و همواره چنان عمل كنيد كه اراده بتواند خود را در عين حال، چنان تلقّي كند كه قانون كلي را به وسيله قاعده خويش وضع مي كند.»25

در نظر كانت، اصل اعلاي اخلاق «حاكميت اراده» است و اگر حاكميت اراده را نپذيريم، براي توجيه مباني اخلاق بايد از روش هاي ديگر مدد گرفت كه مورد قبول كانت نيست و آنها را وافي به مقصود نمي داند. كانت در اين باب، مي گويد: حتي اگر براي تبيين احكام اخلاقي، به اراده خداوند تمسّك جوييم، باز اين پرسش وجود دارد كه چرا بايد مطابق اراده خداوند عمل كرد. اما اگر حاكميت اراده را بپذيريم، قوانين اراده از ذات آن نشأت مي گيرند و حاكميت اراده به معناي آزادي آن است.26 كانت نمي گويد كه نبايد از اراده خداوند اگر ظاهر شود تبعيت نمود، اما بايد به هر حال، اول دانست كه اطاعت از خدا تكليف است. بدين روي، پيش از اطاعت از خدا، بايد به هر حال، خود به عنوان موجودات عاقل، وضع قانون كنيم. بنابراين، «خودمختاري اراده اخلاقي» اصل اعلاي اخلاقيات وي به شمار مي رود.27

قلمرو غايات

از اينكه هر موجود عاقلي در اخلاق غايت است نه وسيله و از اينكه عقل عملي از طريق اراده تشريع قانون مي كند و اراده تابع قوانين خود است و از خارج چيزي بر او تحميل نمي شود، مفهوم تازه اي به نام «قلمرو غايات» مطرح مي شود كه بدان «ملكوت غايات» نيز گفته اند.

مقصود از «قلمرو غايات» وحدت و انسجام موجودات عاقل در يك جامعه است. هر موجود عاقلي از دو جهت مقصد اين قلمرو است: اول اينكه تابع قوانين آن است، و دوم اينكه واضع و شارع قوانين است; چون هر اراده اي در اين قلمرو، خود وضع قانون مي كند، حاكم اين قلمرو است و تابع اراده ديگري نيست.28

كانت كمال مطلوب اخلاق را تحقق قلمرو و غايات در جامعه مي داند; يعني وضع و موقعيت جامعه طوري باشد كه هر يك از افراد در وضع قوانين شركت كنند و از اين طريق، به آزادي كامل نايل آيند. كانت اختيار و آزادي انسان را از همين جا استنتاج مي كند و آن را از لوازم عقل عملي مي داند كه در عمل اثبات مي شود و معتقد است: اختيار را با عقل نظري نمي توان اثبات كرد; يعني آنچه در توجيه و تأييد اختيار مي گوييم به معناي اثبات برهاني آن نيست; چرا كه اختيار از نظر كانت، شرط امكان امر مطلق يا قانون كلي اخلاق است. از سوي ديگر، امر مطلق الزام آور و تعهدساز است و اين الزام و تعهد، كه از آن با لفظ «بايد» تعبير مي شود، تكليف را مطرح مي كند و تكليف بدون اختيار بي معناست. كانت معتقد است: اگر امري بتواند در اين قالب ها و صورت بندي ها عرضه شود اخلاقي و در غير اين صورت، غير اخلاقي است. يكي از اين صورت بندي ها، كه «خودمختاري اراده» است، به گونه اي است كه ما خود را واضع قانون عام لحاظ كنيم. اين صورت بندي مبتني بر اين اصل است كه اراده عقلاني قوانيني را كه از آنها اطاعت مي كند خودش وضع مي نمايد كه به آن «خودمختاري اراده» يا «خودآييني»29 قرار دارد كه به معناي قانوني است كه از بيرون يا توسط ديگري وضع مي شود. كانت بر اساس اين اصل، قوانيني را كه از جانب خدا يا ديگري وضع شود، غير اخلاقي مي داند; يعني تمام نظام هاي اخلاقي ديگر را به خاطر ديگر آييني بودن انكار مي كند.31

كانت از طريق قانون اخلاقي، اصول موضوعه آن، يعني اختيار، خدا و جاودانگي نفس را اثبات مي كند و در آخر، نتيجه مي گيرد كه دين از اخلاق ناشي مي شود و نه به عكس.

اصول موضوعه عقل عملي32

كانت اصل موضوع را در سنّت ارسطويي به كار مي برد. او مانند ارسطو اعتقاد دارد كه اصول موضوعه اثبات ناپذيرند. او مي گويد: اصول موضوعه به واسطه قانون اخلاقي به عنوان اصول موضوعه پذيرفته مي شوند. آنها گزاره ها و اموري هستند كه وجود قانون اخلاقي بر آنها مبتني است، ولي خودشان اعتبار خود را از وجود قانون اخلاقي اخذ مي كنند.33

در مورد «آزادي»، كانت معتقد است: اختيار و تكليف ملازم يكديگرند; زيرا نخست آدمي بايد آزاد باشد تا بتواند به تكليف عمل نمايد. آن كس كه آزاد نيست و از خود اختيار ندارد برايش تكليف بي معناست. پس «اختيار» شرط پيشيني است كه بايد در ما وجود داشته باشد تا بتوانيم قانون اخلاقي را محقق سازيم. همچنين مكلّف بودن انساني دالّ بر آزاد بودن اوست. بدين سان، اعتقاد به اختيار اگرچه با عقل نظري و استدلال قابل اثبات نيست، اما از حيث عقل عملي، قابل قبول است و اصل موضوع به حساب مي آيد.34

اما در مورد اصل موضوع دوم، يعني «خلود نفس»، كانت مي گويد: فضيلت حقيقي عبارت است از: انطباق تام و كامل با قانون اخلاقي. هرگاه اين انطباق تحقق يابد فضيلت كامل است و موجب حصول سعادت مي شود. اما چنين انطباقي در اين جهان ممكن نيست و اگر انسان در مقام سعي و كوشش برآيد، بنا به ضرورت عقل عملي در نهايت، بايد به اين مقام برسد. پس بايد تحقق آن در جهان ديگر باشد و اين مستلزم بقاي نفس است. پس اعتقاد به بقاي نفس از نتايج تخلّق به اخلاق حسنه است.35

سومين موضوع عقل عملي خداست كه كانت آن را از نظريه اخلاقي خود استنتاج مي كند. عقل به ما امر كند كه «برترين خير» را طلب كنيم. برترين خير داراي دو مؤلّفه يعني «فضيلت» و «سعادت» است. از يك سو، فضيلت علت سعادت است و سعادت عبارت است از: هماهنگي بين طبيعت اراده و ميل انسان. اما انسان نه خالق جهان است و نه قادر به نظم بخشي به طبيعت، تا جهان را با اراده و ميل خود هماهنگ كند و بتواند سعادت متناسب با فضيلت را مهيّا سازد. بنابراين، ما بايد براي كل طبيعت، يك علت فرض كنيم كه متمايز از طبيعت و دربردارنده علت هماهنگي دقيق بين فضيلت و سعادت باشد و آن خداست.36

اخلاق و دين

از آنچه در فلسفه اخلاق كانت تاكنون بيان شد، به خوبي روشن مي شود كه اخلاق مستلزم دين نيست; يعني انسان براي شناخت تكليف خود، محتاج مفهوم «خدا» نيست و محرّك نهايي «تكليف» في حدّ ذاته است، نه اطاعت از احكام الهي. در عين حال، اخلاق مؤدّي به دين است.37

او در كتاب دين در محدوده عقل محض، اين نظريات را شرح و بسط داده است. او ديباچه اين كتاب را با اين جمله آغاز مي كند: اخلاق از آن حيث كه مبتني بر مفهوم «انسان» به عنوان موجودي آزاد است... نه محتاج موجود ديگري بالاتر از انسان است تا تكاليف خود را بشناسد و نه محتاج موجود ديگري غير از خود و قانون است تا تكليف خود را انجام دهد. پس اخلاق به هيچوجه، به خاطر خود، به دين نيازمند نيست، بلكه به بركت عقل عملي بي نياز از آن است.38 به دليل اينكه كانت اخلاق را بر اصل «استقلال و خودمختاري اراده» بنا كرده، بديهي است در اموري غير از اراده يعني عواطف (ترس، اميد و اقتدار)، امور طبيعي و ماوراي طبيعي را براي اراده نفي مي كند و اين دليل اساسي است كه چرا كانت اخلاق را بر دين مبتني نكرده است. اما به دليل آنكه قانون اخلاق ما را وامي دارد كه برترين خير را به عنوان ارتباط دهنده بين فضيلت و سعادت به عنوان اصل موضوع مسلّم بنگاريم، يعني از طريق قانون اخلاقي ملزم هستيم كه خدا و جاودانگي نفس را فرض كنيم، بنابراين، اخلاق ناگزير به دين مي انجامد.39

نشأت گرفتن دين از اخلاق از آن روست كه فلسفه اخلاق كانت بر اساس «آزادي اراده» پايه گذاري شده است; بدين معنا كه اراده تابع امر مطلق است، اما واضع امر مطلق خود اراده است. هر كس اخلاق را مبتني بر احكام الهي بداند از اراده غير پيروي كرده است. البته وي متقاعد شده بود كه اعتقاد به خدايي كه افعال نيك را پاداش دهد و افعال بد را عقوبت كند براي اطمينان از تعهّدات تام اخلاقي، ضروري است. وي با اينكه بر شناخت عقلاني معيارهاي اخلاقي و استقلال تعهدات اخلاقي و استوار ساختن آنها بر فرمان هاي عقل و وجدان تأكيد داشت، ولي براي معنابخشي به تلاش هاي اخلاقي انسان، طالب اعتقاد به خدا بود.40

بنابراين، به اعتقاد كانت، انسان ها در شناخت وظايف اخلاقي، به دين و خدا محتاجند، نه براي يافتن انگيزه. آنها براي عمل به وظيفه خود به دين نيازي ندارند، بلكه اخلاق به بركت عقل محض خود، بسنده و بي نياز است.41

«دين حقيقي» از نظر كانت، عبارت از اين است كه «در تمام تكاليف خود، خدا را به عنوان واضع كلي قانون، كه بايد مورد حرمت واقع شود، بدانيم.» اما حرمت گذاشتن به خدا چه معنايي دارد؟ معناي آن اين است كه قانون اخلاقي را اطاعت كنيم و براي اداي تكليف عمل كنيم. درك و دريافت قانون اخلاقي مستقل از ديانت است; ولي شخص متديّن قانون اخلاق را فرمان خداوند مي داند. بنابراين، ما در واقع، نيازي نداريم كه براي شناخت قانون اخلاقي يا به انگيزه اطاعت، از قانون به دين بنگريم. خودمختاري مي تواند مبتني بر چيزي غير از خود عقل باشد. اگر اخلاق را سرسپردگي و وفاداري به اراده خدا بدانيم در معرض «ديگر آييني اراده» قرار گرفته ايم; يعني اگر ما خود را به عنوان پاداش دهنده و عقوبت كننده در پس قانون اخلاقي قرار دهيم، از قاعده «احتياط» تبعيّت كرده ايم و انگيزه ما براي اطاعت از قانون اخلاقي، ترس از عقوبت و اميد به پاداش خواهد بود و اين كار ارزش اخلاقي ما را از بين خواهد برد.42

بنابر اين، عقل عملي خود ما و اين عقل عملي محض تنها مبناي اعتقاد و عمل ديني معتبر است. در اين صورت، مدّعيات ديني بايد محدود به آنهايي شود كه با استدلال اخلاقي خود ما، در محدوده هاي عقل محض سازگار است، حتي من بايد ابتدا چيزي را كه تكليف من است بدانم، پيش از آنكه بتوانم آن را به عنوان فرمان الهي بپذيرم. كانت استدلال مي كند كه الزامات اخلاقي به اين معنا، منطقاً مستقل از دين و حتي از وجود خدا هستند. اخلاق به دليل خود، اصلا نيازي به دين ندارد، بلكه به بركت عقل عملي محض، خودكفا و خودبسنده است.43 اما از آن حيث كه ملموس كردن مدّعيات الزامات اخلاقي بدون تصوّر خدا و اراده او مشكل است، مي توانيم بر اساس عقل، تنها معتقد شويم كه يك تكليف اخلاقي براي متديّن شدن داريم; به اين معنا كه همه تكاليفمان را چنان تلقّي كنيم كه گويي آنها فرامين خدايند و ما اين عمل را به دليل روح و قوّت بخشيدن به نيّت و عزم اخلاقي خود، انجام مي دهيم.44

همان گونه كه ملاحظه مي شود، فلسفه اخلاق كانت در نهايت، به ديانت منتهي مي گردد، با اين تفاوت كه ساير فيلسوفان اخلاقي عموماً دين را مقدّم بر اخلاق دانسته و اخلاق را بر اساس ديانت استوار ساخته اند، در حالي كه كانت تلاش نموده است تا بنياد دين را از الهيّات به اخلاق تغيير دهد.


  • پى نوشت ها

    1ـ محمّدعلى فروغى،سيرحكمت در اروپا،تهران،البرز،ص358.

    2ـ طيّبه ماهروزاده، فلسفه تربيتى كانت، تهران سروش، 1379، ص 155.

    3ـ محمّد محمّدرضايى، تبيين و نقد فلسفه اخلاقى كانت، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1379، ص 155.

    4ـ فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، از ولف تا كانت، ترجمه اسماعيل سعادت و منوچهر بزرگمهر، تهران، سروش، 1375، ج 6، ص 323.

    5ـ طيبه ماهروزاده، پيشين، ص 156.

    6ـ امانوئل كانت، تأسيس مابعدالطبيعه اخلاق، ترجمه احمد احمدى، رساله دوره دكترى، تهران، دانشگاه تهران، ص 22 و نيز امانوئل كانت، بنياد مابعدالطبيعه اخلاق، ترجمه حميد عنايت و على قصرى، تهران، خوارزمى، 1369، ص 24.

    7ـ محمّد محمّدرضايى، پيشين، ص 55.

    8ـ طيّبه ماهرو زاده، پيشين، ص 156ـ157.

    9ـ منوچهر صانعى درّه بيدى، فلسفه اخلاق و مبناى رفتار، تهران، سروش، 1377، ص 136.

    10ـ امانوئل كانت، تأسيس مابعدالطبيعه اخلاق، ص 24.

    11. admiration.

    12. astonishment.

    13 و 14ـ محمّد محمّدرضايى، پيشين، ص 73 / ص 77.

    15ـ منوچهر صانعى درّه بيدى، پيشين، ص 136ـ137.

    16. Categorical imperatire.

    17ـ همان، ص 137.

    18ـ راجو اسكروتن، كانت، ترجمه على پايا، تهران، طرح نو، 1375، ص 131.

    19ـ منوچهر صانعى درّه بيدى، پيشين، ص 138.

    20. Conditional imperatire.

    21ـ اشتفان كرنر، فلسفه كانت، ترجمه عزّت اللّه فولادوند، تهران، خوارزمى، 1380، ص 284.

    22ـ فردريك كاپلستون، پيشين، ج 6، ص 355.

    23ـ همان، ج6، ص 335/ منوچهر صانعى، پيشين، ص 138.

    24ـ طيّبه ماهروزاده، پيشين، 160ـ161.

    25 و 26 و 27ـ فردريك كاپلستون، پيشين، ج 6، ص 336 / ص 337.

    28ـ منوچهر صانعى درّه بيدى، پيشين، ص 141.

    29. autonomy.

    30. heteronomy.

    31 و 32ـ محمّد محمّدرضايى، «ارتباط دين و اخلاق از ديدگاه كانت»، مجله قبسات، سال چهارم، ش 3 (پاييز 1378)، ص 150.

    33ـ محمّد محمّدرضايى، پيشين، ص 256.

    34ـ امانوئل كانت، فلسفه تربيتى، ص 162.

    35ـ منوچهر صانعى درّه بيدى، پيشين، ص 142.

    36ـ محمّد محمّدرضايى، تبيين و نقد فلسفه اخلاقى كانت، ص 260 / فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ص 341ـ346.

    37ـ فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ص 348.

    38ـ اشتفان كرنر، فلسفه كانت، ص 321 / منوچهر صانعى درّه بيدى، دين در محدوده عقل تنها، تهران، نقش و نگار، 1381، ص 40.

    39ـ محمّد محمّدرضايى، تبيين و نقد فلسفه اخلاق كانت، ص 263ـ264.

    40ـ طيبه ماهروزاده، پيشين، ص 165ـ167.

    41ـ ميرچاالياده، فرهنگ و دين (مجموعه مقالات)، زيرنظر بهاءالدين خرّمشاهى، تهران، طرح نو، 1374، مقاله «اخلاق و دين»، ص 1ـ47.

    42 و 43 و 44ـ محمّد محمّدرضايى، تبيين و نقد فلسفه كانت،ص 266/ ص 367 / ص 376.