معرفى فرقه ذهبيه و نقد و بررسى برخى باورهاى آن

  • warning: Missing argument 1 for t(), called in D:\WebSites\nashriyat.ir\themes\tem-nashriyat\upload_attachments.tpl.php on line 15 and defined in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\common.inc on line 936.
  • warning: htmlspecialchars() expects parameter 1 to be string, array given in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\bootstrap.inc on line 862.

سال بيست و دوم ـ شماره 193 ـ دى 1392، 47ـ61

سيدمحمد حاجتى شوركى1

مرتضى صانعى2

چكيده

يكى از فرقه هاى فعّال صوفيه در ايران، فرقه «ذهبيه» است. از مشايخ اين فرقه مى توان به جنيد بغدادى، سرى سقطى، احمد غزالى و نجم الدين كبرى اشاره كرد. گرچه اقوالى درباره مؤسس آن بيان شده، اما به نظر مى رسد مؤسس آن سيدعبداللّه برزش آبادى باشد. پيروان اين فرقه، خود را منتسب به ائمه اطهار عليهم السلام دانسته و معتقدند: سند ولايت جزئيه قمريه اين سلسله توسط معروف كرخى به امام رضا عليه السلام مى رسد، درحالى كه در شريعت اسلامى نامى از ولايت قمريه برده نشده است. علاوه بر اينكه ارتباط معروف كرخى با امام رضا عليه السلام و اسلام آوردن وى به دست آن حضرت، از نظر تاريخى و برخى جهات ديگر مورد تأمل است. ازجمله آسيب هاى مهم اين فرقه، سلسله مشايخ و اقطاب ذهبيه است كه گرفتار چند بريدگى و كودتاى درون فرقه اى مى باشند.

اين مقاله با روش توصيفى و با هدف معرفى اين فرقه، با بررسى و نگاه انتقادى به فرقه ذهبيه تدوين يافته است و تلاش شده ديدگاه صاحب نظران و منتقدان مورد توجه قرار گيرد.

كليدواژه ها: تصوف، فرقه ذهبيه، قطب، معروف كرخى، ولايت قمريه، ولايت شمسيه.


1 كارشناس اديان مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.

2 استاديار گروه اديان مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره. sanei@qabas.net

دريافت: 20/ 6/ 91 پذيرش: 26/ 10/ 92


مقدّمه

تصوف در جوامع اسلامى داراى كثرت و تنوع فرقه اى است و در كشورهاى مختلف، ازجمله كشور ايران، ديده مى شود. فرقه ذهبيه يكى از فرقه هايى است كه با تشكيلات صوفيانه و خانقاهى خود، تنها در محدوده كشور ايران حضور دارد. پيروان اين سلسله غالبا بازرگان بوده و از علوم عرفان و فلسفه و تصوف اسلامى آگاهى ندارند (مدرسى چهاردهى، 1361، ص 291). پيروان اين فرقه در شهرهاى مختلف ازجمله تهران، شيراز، دزفول و رشت پراكنده اند و فعاليت هاى اقتصادى و فرهنگى گسترده اى نظير ساختن مدرسه، مسجد، حسينيه، بيمارستان دارند (گروه نويسندگان، 1390، ص 84). فعاليت آنان در ايران، برخى افكار و باورهاى انحرافى اين فرقه صوفيه و مشكلات سياسى و اخلاقى برخى از سران اين سلسله، ضرورت پژوهش در اين زمينه (براى روشن ساختن ماهيت اين فرقه) را دوچندان نموده است.

البته در زمينه تصوف و اصول آن، كتاب هاى فراوانى نگاشته شده است، اما در خصوص فرقه ذهبيه بايد گفت: در لابه لاى برخى كتاب هايى كه بحث از فرقه هاى تصوف را به ميان كشيده اند (نظير كتاب مكتب هاى عرفانى در دوران اسلامى) به اين فرقه نيز اشاره شده است، ولى كمتر كتابى است كه به صورت مستقل و اختصاصى به آن پرداخته باشد. تا آنجاكه نگارنده بررسى كرده است، كتاب ذهبيه؛ تصوف علمى، آثار ادبى از اسداللّه خاورى تنها كتابى است به صورت مستقل و گسترده به معرفى فرقه ذهبيه همراه با مباحث تاريخى پرداخته است. چنان كه در بين مقالات، مقاله تحليلى از تصوف با تأكيد بر فرقه ذهبيه نوشته عبدالحسين خسروپناه و همچنين مقاله تأملى در وجه تسميه، بررسى و نقد فرقه ذهبيه با نگاه تحليلى و انتقادى به بحث در مورد برخى از جوانب اين فرقه پرداخته اند. در اين نوشتار سعى شده است انسجام درونى و ترتيب منطقى مباحث در معرفى فرقه ها رعايت شود و آشنايى اجمالى با همه جوانب اين فرقه ـ نظير مؤسس و اقطاب آن، ادوار تاريخى آن، باورهاى فكرى و اعتقادى و... به دست آيد. نيز تأكيد شده است كه نقاط حساس و آسيب پذير اين فرقه، كه وجه تمايز اين فرقه با ساير فرقه هاست، بيشتر مورد مطالعه قرار گيرد و اين يكى از جنبه هاى نوآورى در نوشتار حاضر است.

در مورد اين فرقه، يك سؤال اصلى مطرح است: جايگاه فرقه ذهبيه در ميان فرق صوفيه چيست؟

البته به منظور پوشش دادن ابعاد مختلف پژوهشى اين فرقه، سؤالات فرعى ديگرى هم مطرح مى شود؛ ازجمله:

1. فرقه ذهبيه چگونه شكل گرفت؟

2. باورهاى اعتقادى اين فرقه چيست؟

3. آيا در سلسله اقطاب و مشايخ اين فرقه، قطع حلقه اتصال بين آنان رخ داده است؟

بنابراين، آنچه در پيش روست، پاسخى است به سؤالات مطرح شده وتلاش مى شوددربخش هاى مختلف مقاله اشاره اى كوتاه به حلّ اين مسائل داشته باشيم.

مؤسس فرقه ذهبيه

فرقه هاى مختلفى كه در سرتاسر جهان پديد مى آيد ـ اعم از فرقه هاى تصوف يا مذهبى ـ معمولاً بنيانگذار خاصى دارند؛ چنان كه اديان مختلف نيز هر كدام بنيانگذار معينى داشته اند، مگر در موارد نادر ـ نظير دين شينتو در ژاپن ـ كه مؤسس نداشته است. در مورد مؤسس فرقه ذهبيه، سه ديدگاه وجود دارد كه در اين نوشتار، ضمن بيان هر سه قول، با هر كدام از آن اشخاص اجمالاً آشنا خواهيم شد:

1. مؤسس اين فرقه، شيخ نجم الدين احمدبن عمرخيوقى خوارزمى است (شيرازى، بى تا، ج 2، ص 334). وفات وى در سال 618ق بوده است. كنيه اش ابوالجناب بوده (جامى، 1366، ص 419و424؛ يافعى، 1390ق، ج 4، ص 40) و معروف به نجم الدين كبرى و قطب دوازدهم فرقه ذهبيه است. القاب وى عبارتند از: شيخ ولى تراش، كبرى، و طامه الكبرى؛ به همين دليل، بعدها سلسله ذهبيه به نام ذهبيه كبرويه معروف شده است (خاورى، 1383، ص 211). در وجه تسميه وى به طامه الكبرى آمده است: ايشان در ايام تحصيل با هر طالب علمى بحث مى كرد بر وى غالب مى شد كه بعدا به سبب كثرت استعمال، طامه را انداختند و كبرى گفتند (شوشترى، 1376ق، ج 2، ص 74). جامى در وجه تسميه ولى تراش مى نويسد: به سبب آنكه در غلبات وجد، نظر مباركش بر هر كه افتادى به مرتبه ولايت رسيدى (جامى، 1366، ص 419).

در مورد مريدان وى، نوشته شده كه داراى مريدان فراوانى بوده كه برخى از آنها مشاهير صوفيه بوده اند؛ نظير مجدالدين بغدادى، شيخ سعدالدين حموى، بابا كمال جندى، شيخ رضى الدين على لالا و... (همان، ص 424). صاحب كتاب مجالس المؤمنين، عدد پيروان وى را دوازده نفر ذكر كرده و مى نويسد: چون پيران حقيقى او منحصر در دوازده امام بودند، لاجرم در جانب مريدان نيز رعايت عدد پيران نمود و چنانچه در تاريخ گزيده مسطور است، در مدت عمر از دوازده مريد بيش قبول نكرد، اما هريك از آنها از اكابر اولياء بودند (شوشترى، 1376ق، ج 2، ص 73ـ74). وى داماد شيخ روزبهان بوده و دو پسر داشته است (استخرى، بى تا، ص 200).

2. پايه گذار سلسله ذهبيه، خواجه اسحاق ختلانى متوفاى 826ق است. ولادت او قريب سال 740ق مى باشد و به مدت 40 سال بر مسند ارشاد و دستگيرى نشست. وى شاگرد و داماد سيدعلى همدانى مى باشد و نام دوازده مريد براى او ذكر شده كه يكى از آنها عبداللّه برزش آبادى مى باشد (استخرى، بى تا، ص 323و325). در مورد علت فوت او آمده كه در جريان خروج سيدمحمد نوربخش، خواجه اسحاق ختلانى به عنوان محرك اصلى عليه حكومت تيمورى، به امر شاهرخ ميرزا كشته شد (حقيقت، 1383، ص 308ـ309).

3. ديدگاهى كه به واقع نزديك تر است، آن است كه سيدعبداللّه برزش آبادى بنيانگذار اين فرقه بوده است. سيدعبداللّه بن عبدالحى على الحسين ملقب به مجذوب، از برزش آباد مشهد بوده است. تولد وى در حدود سال هاى 770 تا 780ق بوده است. وى داماد استاد خويش خواجه اسحاق ختلانى مى باشد. وى قبل از خواجه، از ميرزا شاه قاسم انوار نيز كسب رسوم طريقت كرده است، ولى مرتبه كمال وصول و تكميل وى درنزد خواجه ابواسحاق حاصل شده است؛ ازاين رو، سند خرقه ايشان را به دو طريق ذكر مى كنند:

يكى، از طريق شاه قاسم انوار كه ايشان با دو واسطه به شيخ صفى الدين اردبيلى مى رسد.

و ديگرى، از طريق خواجه ابواسحاق ختلانى (خاورى، 1383، ص 253ـ254؛ استخرى، بى تا، ص 327ـ328).

وى بعد از رحلت خواجه، نزديك به سى سال به ارشاد و دستگيرى سالكان پرداخت و سرانجام در اوايل نيمه دوم قرن نهم هجرى از دنيا رفت. سيدعبداللّه رساله هاى بسيارى تدوين كرده است كه ازجمله آنها مى توان به رساله كماليه اشاره كرد. همچنين داراى غزلياتى شيواست كه جامع اصطلاحات عروضى و مطالب عرفانى و معنوى مى باشد (استخرى، بى تا، ص 330ـ331).

نام سلسله اقطاب ذهبيه

اهل تصوف معتقدند: سالك بايد پيرو كسى شود كه او را رهبرى نمايد و به اصطلاح صوفيه، بايد مرشدى انتخاب كند. اين مرشد را به اسامى مختلف از قبيل پير، ولى، شيخ و قطب مى نامند. در تعريف قطب آمده است: قطب يك تن است كه او محل نظر خداى تعالى است؛ نظرى خاص از جميع عالم در هر زمان و آن قطب مثل دل محمد مصطفى است ـ عليه الصلوة والسلام ـ و به قطب، عبد الاله گويند (تهانوى، 1996، ج 2، ص 1327).

خاورى در معرفى قطب از نظر ذهبيه مى نويسد: مقصود ذهبيه از قطب، مردان كامل و اولياى جزئى هستند كه از طريق سلوك و جذبه الهى مدارج و كمالات را طى نموده و بعد از مرحله فنا، بقاى باللّه يافته به درك فيض ولىّ على الاطلاق و امام زمان ـ كه قطب الاقطاب زمان است ـ نايل آمده باشند (خاورى، 1383، ص 163).

در ملحقات كتاب تحفه عباسى اسامى اركان و اقطاب سلسله ذهبيه به ترتيب ذيل ذكر شده است: افتخار سلسله ذهبيه به ركن الاركان امام رضا به وسيله:

1. معروف كرخى؛ 2. سرى سقطى؛ 3. جنيد بغدادى؛ 4. ابوعثمان مغربى؛ 5. ابوعلى رودبارى؛ 6. ابوعلى كاتب مصرى؛ 7. ابوالقاسم گرگانى؛ 8. ابوبكر نسّاج طوسى؛ 9. احمد غزالى؛ 10. ابوالنجيب سهروردى؛ 11. عمار ياسر بدليسى؛ 12. نجم الدين كبرى؛ 13. مجدالدين بغدادى؛ 14. رضى الدين على لالا؛ 15. احمد جورفانى گورپانى؛ 16. نورالدين عبدالرحمن اسفراينى؛ 17. علاءالدوله سمنانى؛ 18. محمود مزدقانى؛ 19. امير سيدعلى همدانى؛ 20. خواجه ابواسحاق ختلانى؛ 21. سيدعبداللّه برزش آبادى؛ 22. رشيدالدين محمد بيدآوازى (بيدآبادى)؛ 23. شاه على اسفراينى؛ 24. حاج محمد خبوشانى؛ 25. غلامعلى نيشابورى؛ 26. تاج الدين حسين تبادكانى؛ 27. درويش محمد كارندهى؛ 28. حاتم زراوندى خراسانى؛ 29. محمدعلى مؤذن خراسانى؛ 30. نجيب الدين رضا تبريزى؛ 31. على نقى اصطهباناتى؛ 32. سيدقطب الدين محمد نيريزى؛ 33. آقامحمدهاشم درويش شيرازى؛ 34. ميرزاعبدالنبى شريفى شيرازى؛ 35. ميرزاابوالقاسم راز شيرازى؛ 36. ميرزا جلال الدين محمد مجدالاشراف؛ 37. ميرزا احمدعبدالحى مرتضوى تبريزى؛ 38. ابوالفتوح حاج ميرزامحمدعلى حبّ حيدر؛ 39. دكتر عبدالحميد گنجويان (مؤذن خراسانى، 1381، ص 554).

دكتر عبدالحميد گنجويان (حميدالاوليا) دكتر در طب و استاد دانشگاه تبريز بوده اند (مدرسى چهاردهى، 1361، ص 282). وى پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران به انگلستان مهاجرت كرد و قطب صامت سلسله، آقاى عصاريان است كه در آينده چهلمين قطب ذهبيه را به خود اختصاص مى دهد (گروه نويسندگان، 1390، ص 87).

قطب ناطق ـ صامت

ذهبيه، قطب وقت خود ـ كه قطب فعلى ذهبيه است ـ را قطب ناطق و جانشين وى را در ايام حيات استادش، قطب صامت مى نامند و اين اصطلاح ناطق و صامت، از اصطلاحات خاص فرقه اسماعيليه است كه برخى در تصوف به كار مى برند (مدرسى چهاردهى، 1361، ص 290).

نام هاى مختلف اين فرقه

پيروان ذهبيه به اعتبارهاى مختلف با نام هاى ديگرى همچون سلسله الهيه، محمديه، علويه، رضويه، مهديه، معروفيه، كبرويه، و احمديه شناخته مى شوند. البته براى هر نامى، وجهى بيان شده است كه در اين مختصر، جاى ذكر آنها نيست. نام جديد احمديه را كه برگرفته از اسم ميرزااحمد اردبيلى (وحيدالاوليا) مى باشد، اخيرا ارادتمندان وحيدالاوليا بر نام هاى سابق ذهبيه افزوده اند (خاورى، 1383، ص 90ـ91).

مؤذن خراسانى، امّ السلاسل را نيز به عنوان يكى از نام هاى ذهبيه ذكر مى كند و مى گويد: در ايران پس از تشكيل سلسله صفويه و ترويج مذهب تشيع، تنها سلسله ذهبيه كه خاص شيعيان بود بسط و گسترش يافت؛ و به همين جهت، آن را امّ السلاسل نيز مى گويند؛ زيرا كه در طول چند قرن اخير، شعبه هاى فراوانى پيدا كرده است (مؤذن خراسانى، 1381، ص 553).

ذهبى ها گاهى پس از كلمه سلسله يا طريقه كه براى ذهبيه به كار مى برند، صفت حقّه را نيز اضافه مى كنند؛ مثل سلسله ذهبيه حقّه و آن را در برابر صوفيه ردّيه قرار مى دهند (گروه نويسندگان، 1390، ص 91).

وجوه نام گذارى به ذهبيه

نام ذهبيه به صورت مطلق و بدون هيچ قيدى، معروف ترين نام اين طريقه مى باشد و وجوه مختلفى براى نام گذارى به اين نام ذكر شده است. نوشتار حاضر با نگاه انتقادى، برخى از وجوهى را كه براى وجه تسميه بيان شده است، بررسى مى كند:

1) وجه اول نام گذارى به ذهبيه، انتساب ذهبيه به ائمّه اطهار عليهم السلام است. ايشان معتقدند كه سند اين سلسله توسط معروف كرخى به امام رضا عليه السلام مى رسد و امام رضا عليه السلام از طريق اجداد بزرگوارشان به حضرت رسول منتهى مى شود. بنابراين، تشبيه سلسله به ذهب (= طلا) از اين جهت است (خاورى، 1383، ص 94).

بررسى

براى بررسى اين ادعا، لازم است ابتدا به معرفى شخصيت معروف كرخى پرداخته شود:

ابومحفوظ، معروف بن فيروز يا معروف بن فيروزان، از اهل كرخ بغداد و از مشاهير عرفا بوده است. تاريخ تولد وى ـ طبق بررسى هاى نگارنده ـ ضبط نشده است، ولى تاريخ فوت وى بنابر نظر بسيارى از محققان، در سال 200ق اتفاق افتاده است (ابن اثير، بى تا، ج 5، ص 427؛ ابن خلكان، 1364، ج 5، ص 233؛ خطيب بغدادى، 1422ق، ج 15، ص 275؛ ابن جوزى، 1426ق، ص 596). گنابادى در مورد معروف مى نويسد: علوّ مرتبه وى به حدى بود كه از وى چهارده سلسله طريقت منشعب شده كه به سلاسل معروفيه مشهورند (سلطانى گنابادى، 1383، ص 130).

اختلافى كه در مورد معروف كرخى وجود دارد، ارتباط و ديدار ايشان با امام رضا عليه السلام و همچنين اسلام آوردن وى به دست حضرت مى باشد:

برخى معتقدند كه ايشان با امام هشتم ديدار كرده و به دست حضرت اسلام آورده است:

سلمى در كتاب طبقات الصوفيه مدعى است كه معروف به دست حضرت اسلام آورده است (سلمى، 1406ق، ص 85).

هجويرى مى نويسد: معروف به دست امام رضا عليه السلام اسلام آورده و در نزد آن حضرت بسيار عزيز و گرامى بوده است (هجويرى، 1336، ص 141).

نويسنده كتاب وفيات الاعيان علاوه بر ذكر اسلام آوردن معروف به دست حضرت، او را از موالى امام دانسته است (ابن خلكان، 1364، ج 5، ص 231).

در برخى منابع آمده است: بعد از اينكه معروف به دست حضرت مسلمان شد وبه سوى والدينش برگشت، پدر و مادر وى ـ كه نصرانى مذهب بودند ـ نيز، اسلام اختيار كردند (عطارنيشابورى،1372،ص 324ـ325).

همچنين گنابادى، در بخش ذكر اصحاب حضرت، معروف كرخى را دربان خاصّ آن حضرت معرفى كرده است (سلطانى گنابادى، 1383، ص 111).

نيز در مورد علت فوت معروف آورده اند: ايشان پس از اسلام آوردن، دربان امام رضا عليه السلام بود. در يكى از روزها بر اثر ازدحام جمعيت بر در خانه حضرت، پهلوى معروف شكست و بر اثر آن، درگذشت: و كان بعد اسلامه يحجبه فازدحم الشيعه يوما على باب على بن موسى فكسروا اضلع المعروف فمات و دفن ببغداد (سلمى، 1406ق، ص 85). عطّار در تذكره آورده كه معروف پس از آن شكستگى بيمار شده و سپس درگذشته است (عطار نيشابورى، 1372، ص 328) و در برخى منابع آمده كه بعد از آن شكستگى، در بقيه عمرعليل بود(قرشى،1430ق،ج31،ص230).

در مقابل اين ديدگاه، برخى ديگر معتقدند كه هيچ ارتباطى بين معروف و امام رضا عليه السلام وجود ندارد. ايشان در اين زمينه، شواهد و ادله اى را ذكر كرده اند؛ ازجمله اينكه:

1. داستان اسلام آوردن و دربانى معروف را، ابوعبدالرحمن سلمى براى نخستين بار و بدون ارائه سند، آورده است و ديگرانى هم كه پس از او اين داستان را ذكر كرده اند اين حكايت را به صورت مرسل بيان داشته اند (واحدى، 1375، ص 336).

2. در هيچ كدام از كتاب هاى رجالى كه به شرح حال هريك از اصحاب و خواص و موالى ائمه اطهار عليهم السلامپرداخته اند، نامى از معروف كرخى نيامده است. برقعى مى نويسد: در كتب رجال شيعه نامى از او نيست و حال او مجهول است و حتى يك حديث از ايشان ـ نه در اصول دين و نه در فروع دين ـ از ائمه از طريق معروف نقل نشده است و برخى از احاديثى كه به وى نسبت مى دهند بدون سند و مدرك است (برقعى، بى تا، ص 82و85).

علّامه مجلسى در اين زمينه مى نويسد: معروف كرخى معلوم نيست خدمت امام رضا عليه السلام رسيده باشند و اينكه مى گويند دربان حضرت بوده البته غلط مى باشد؛ زيرا جميع خدمت كاران و ملازمان آن حضرت از سنى و شيعه در كتاب هاى رجال ما ضبط شده و سنّيان متعصبى كه خدمت آن حضرت تردد داشته اند و روايت حديث مى كردند نامشان را ذكر كرده اند، اگر اين مرد دربان آن حضرت مى بود، البته نقل مى كردند (مجلسى، 1389، ص 309).

3. ازدحام و كثرت جمعيت بر درب منزل حضرت به حدّى كه شخصى بر اثر آن ازدحام پايمال شود، با نظر به اينكه حضرت تحت نظر و مراقبت مأمون بوده و دشمنان همواره ممانعت از رفت و آمد شيعيان با ائمه ايجاد مى كردند، سازگارى ندارد (برقعى، بى تا، ص 84ـ85).

4. بنابر اعتقاد همه محققان صوفيه، انتقال منصب قطبيت و مقام خلافت به قطب بعد در زمان حيات امام و قطب وقت ممكن نيست (كاشانى، 1372، ص 30). رحلت امام رضا در سال 203 هجرى واقع شده است (زركلى، بى تا، ج 5، ص 26) و اشاره شد كه معروف بنابر نظر مشهور، در سال 200 هجرى وفات نموده؛ بنابراين، معروف در زمان حيات حضرت، قطب نبوده؛ زيرا همان گونه كه ذكر شد، امكان ندارد دو قطب ناطق بالفعل در يك زمان جمع شوند. پس با وجود اينكه وى قطب نبوده، چگونه صوفيه او را مرشد خود دانسته و مدعى هستند كه وى به افرادى ـ مانند سرى سقطى ـ خرقه داده، سلسله خود را به او مى رسانند؟ بعد از وفات امام هم كه معروف در قيد حيات نبوده تا قطب وقت و مرشد باشد (برقعى، بى تا، ص 85ـ86).

5. در كتب تاريخى آمده است: مأمون خليفه عبّاسى، امام رضا را در سال 200 هجرى به مرو احضار نمود (ابن اثير، بى تا، ج 5، ص 427؛ طبرى، 1385ق، ج 5، ص 132) و حركت امام رضا به مرو از طريق بصره و اهواز و فارس بوده و علت عبور امام از اين مسير، اين بوده كه چون دو شهر قم و كوفه شيعه نشين و معتقد به ولايت اهل بيت بودند، عبور از حضرت از اين دو شهر موجب تكريم حضرت و شورش عليه مأموران مأمون بوده است (قرشى، 1430ق، ج 31، ص 378ـ379).

شهيد مطهرى نيز مى نويسد: مسيرى كه (مأمون) براى حضرت رضا انتخاب كرد، يك مسير مشخصى بود كه حضرت از مراكز شيعه نشين عبور نكنند؛ زيرا از خودشان مى ترسيدند. دستور داد كه حضرت را از طريق كوفه نياورند، از طريق بصره و خوزستان و فارس بياورند به نيشابور (مطهرى، 1379، ج 18، ص 124).

و از طرفى، پيش از سال 200 هجرى نيز براى حضرت سفر به بغداد ذكر نشده است و ايشان تا آن سال در مدينه تشريف داشته اند و معروف نيز تا آخر عمر بغداد را ترك نگفته است (معروف الحسنى، 1369، ص 489؛ واحدى، 1375، ص 268ـ269). بنابراين، اسلام آوردن معروف به دست حضرت ممكن نمى باشد؛ زيرا نه حضرت تا قبل از سال 200 سفرى به بغداد داشت و نه معروف سفرى به مدينه تا ديدارى صورت بگيرد.

2) وجه دوم از وجوه نام گذارى به ذهبيه اين است كه پيروان ذهبيه چون سند خرقه خويش را از طريق معروف كرخى به امام رضا عليه السلام مى رسانند و حضرت حديث سلسله الذهب (صدوق، بى تا، ج 2، ص 133) را در نيشابور بيان فرموده است، به اين جهت اين فرقه به ذهبيه معروف گرديد (خاورى، 1383، ص 100).

بررسى

اولاً، همان گونه كه ذكر شد، انتساب و ارتباط معروف با امام رضا عليه السلام محلّ تأمل است.

ثانيا، حديث سلسله الذهب اثبات ولايتى است كه امام رضا عليه السلام از پدر بزرگوارش دريافت كرده است و به امام جواد عليه السلامسپرده است نه چيزى كه بر فرض اثبات به معروف كرخى داده باشد (حاجى خلف، 1390). علاوه بر اينكه هيچ گونه رابطه منطقى بين اين حديث با نام گذارى به ذهبيه وجود ندارد.

3) وجه تسميه ديگرى كه ذكر شده، اين است كه در اين سلسله فرد سنّى مذهب وجود نداشته و تمام مشايخ و اولياى آن، امامى مذهب بوده اند و سند ارشادشان به امام معصوم مى رسد؛ برخلاف ساير سلسله ها كه مغشوش و مخلوطند، به همين خاطر، به ذهبيه معروف شدند؛ چراكه مانند ذهب خالص، از غلّ و غش و عداوت اهل بيت مصطفى، مبرا مى باشند (خاورى، 1383، ص 98).

بررسى

اين قول مطابق با واقع نيست؛ زيرا بيشتر اقطاب اين سلسله سنى مذهب بوده اند؛ به ويژه درباره مذهب برخى از آنها (نظير جنيد بغدادى، احمد غزالى، ابوالقاسم گرگانى، ابوبكر نساج و ابونجيب سهروردى) به اثبات رسيده است كه از اماميه نمى باشند (واحدى، 1375، ص 409). اين مختصر، گنجايش اثبات اين مطلب را ندارد.

4) سالكان طريق اين سلسله به وسيله اقطابشان، مس وجودى شان تبديل به طلاى ناب و صاف از غل و غش هاى مادى و وساوس نفسانى مى شود و تا به اين مرتبه نرسند، اجازه دستگيرى در سلوك الى اللّه به آنان داده نمى شود (خاورى، 1383، ص 98).

بررسى

اين ادعا در مورد همه اشخاص اين فرقه صادق نيست؛ زيرا برخى از اقطاب يا مريدان اين فرقه مشكلات اخلاقى، سياسى يا اجتماعى داشته و دارند و گرفتار وسوسه هاى شيطانى هم گرديده اند (خسروپناه، 1385) و برخى از اقطاب ذهبيه، به جمعيت منحرف فراماسونرى گرايش داشته اند (وعيدى، 1388، ص 94).

5) وجه ديگرى كه به نظر مى رسد با واقعيت تناسب بيشترى داشته باشد، عبارت است از اينكه زمانى كه سيدعبداللّه برزش آبادى از دستور استادش ـ خواجه اسحاق ـ مبنى بر بيعت با سيدمحمد نوربخش، تمرّد و سرپيچى نمود، خواجه اسحاق به خاطر اين كار او، گفت: ذهب عبداللّه و به اين خاطر، ذهبيه ناميده شده است (گروه نويسندگان، 1390، ص 92و96). اما اينكه در برخى استعمالات اغتشاشيه به آن افزوده شد ـ ذهبيه اغتشاشيه ـ از اين جهت است كه صوفيه انشعابات بدون اجازه رئيس وقت فرقه را كه موجب صورت پذيرفتن تشكيلات مستقل ديگرى شود، اغتشاش مى نامند و كودتاكننده اى كه مستقلاً تشكيلاتى به وجود آورد، فرقه جديد او را با پسوند اغتشاشيه بى اساس و بى اعتبار معرفى مى كنند (واحدى، 1375، ص 415).

تحقيق تاريخى در اطلاق كلمه ذهبيه

در مورد اينكه از چه زمانى كلمه ذهبيه بر اين فرقه اطلاق مى شده است اختلاف است:

برخى مدعى اند كه بنا بر تحقيقات انجام شده، هيچ نوع آگاهى و اطلاعى نسبت به تاريخ وضع كلمه ذهبيه و همچنين علميت آن براى اين فرقه موجود نمى باشد (واحدى، 1375، ص 410).

اسداللّه خاورى قايل است كه از آثار قرن سوم و چهارم گذشته، در كتب قرن پنجم هم اثرى از كلمه ذهبيه يافت نمى شود و اولين بارى كه اين كلمه در آثار ادبى دانشمندان و صوفيه به چشم مى خورد، در اشعارى است كه به عين القضاة همدانى نسبت مى دهند (خاورى، 1383، ص 106).

بنابر قول ديگرى كه در اين مسئله وجود دارد، عنوان ذهبيه، عنوان جديدى است كه براى اولين بار از دوره جناب برزش آبادى ـ قطب بيست و يكم ذهبيه ـ مشاهده شده است و اقطاب قبلى ذهبيه با عناوين ديگرى مانند فرقه همدانيه، كبرويه و معروفيه شناخته مى شدند (خسروپناه، 1385، ص 13).

تحولات فكرى و ادوار مختلف ذهبيه

معمولاً فرقه ها ادوار مختلفى را پشت سر مى گذارند و در هر دوره اى تحولات و رويدادهاى خاصى رخ داده است كه براى نشان دادن تغييرات فكرى و تطورات انديشه هر طبقه اى علاوه بر مطالعه آثارشان، بايد اوضاع اجتماعى و سياسى و دگرگونى هاى تاريخى را در نظر داشت.

اسداللّه خاورى، تاريخ يازده قرن و نيم تصوف ذهبى را ـ از زمان فوت معروف كرخى سال 200 هجرى تا زمان فوت مجدالاشراف سال 1331 هجرى ـ به پنج دوره تقسيم كرده است:

1. دوره زهد و عبادت

اين دوره از فوت معروف كرخى شروع شده و تا اواخر قرن پنجم هجرى و مرگ ابوبكر نساج، خاتمه مى يابد. در اين دوره، اقطاب ذهبيه غير از جملات پراكنده و كلمات قصار، آثار مدونى ندارند.

2. دوره اعتلاى تصوف يا دوره علميت و تأليف

اين دوره از اوايل قرن ششم هجرى و با وجود احمد غزالى (متوفاى 525) شروع شده و تا اواخر قرن نهم هجرى و فوت خواجه اسحاق ختلانى خاتمه مى يابد. بيش از قرنى از اين دوره سپرى نشده بود كه تازه درگيرى مغول شروع شد و شكست علاءالدين خوارزم شاه از هلاكوخان، انقراض خوارزمشاهيان (628 هجرى) را مسلم كرد. از اين زمان به بعد، مشايخ و اقطاب بزرگ و مريدان بسيارى پديد آمدند كه هريك علاوه بر به جا گذاشتن آثار ماندگار از خود، منشأ خدمات ادبى شايان توجهى به زبان فارسى شدند.

3. دوره ركود تصوف

اين دوره از نيمه دوم قرن نهم هجرى و زمان سيدعبداللّه برزش آبادى آغاز مى شود و تا اواخر قرن دوازدهم و فوت سيدقطب الدين محمد در سال 1173 ادامه مى يابد. از آغاز قرن نهم سير اصول اوليه تصوف ـ كه سير در عالم توحيد بود ـ رو به ضعف نمود و توسل به ولايت كليه علويه و اولاد طاهرينش جاى آن را گرفت. اين تحول، ميدان را براى شيادان باز كرد تا ساده لوحان را گرد خويش جمع كرده و سحر را معجزه قلمداد نمايند. سرانجام مبانى تعليمات عاليه خانقاهى، به درويشى و شيخ سازى و مريدبازى گراييد. در اين هنگام بود كه اقطاب و مشايخى نظير سيدقطب الدين محمد نيريزى شيرازى، مؤذن خراسانى و سيدنجيب الدين رضا جوهرى اصفهانى، پديد آمدند كه هركدام صاحب تأليفات و آثارى مى باشند.

4. دوره اعتلاى ولايت

اين دوره از اواخر قرن دوازدهم و آغاز ارشاد آقامحمدهاشم شيرازى (در سال 1173) شروع مى شود و در اوايل قرن چهاردهم و فوت مجدالاشراف (در سال 1331) خاتمه مى يابد.

در اين دوره، تصوف و تعليمات خانقاهى از سير عوالم توحيد، به غواصى در درياى ولايت ائمه اطهار گراييد و تشيع از آداب ظاهر به حقيقت ولايت و از ظاهر به باطن روى نهاد. از اين دوره آثار فراوانى از آقامحمدهاشم شيرازى، مجدالاشراف و ميرزا ابوالقاسم راز شيرازى باقى مانده است.

5. دوره تجدد تصوف

از اوايل قرن چهاردهم هجرى تا امروز كه اوايل دهه آخر اين سده است، بيش از نيم قرن مى باشد كه آثار تجدد همانند ساير شئون حياتى، در مظاهر تصوف ـ همان تصوفى كه دوره هاى چهارگانه را پشت سر گذارده ـ مؤثر افتاده است (خاورى، 1383، ص 407ـ410).

بريدگى هاى سلسله اقطاب ذهبيه

يكى از مبانى صوفيه، قانون اتصال بين رؤساى فرقه است؛ به اين معنا كه نبايد حلقه اتصال بين اقطاب و مشايخ فرقه قطع شده باشد. اين مبنا در مورد فرقه ذهبيه صادق نيست؛ زيرا در سلسله رؤسا و اقطاب ذهبيه، در مواردى قطع اتصال و بريدگى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:

1. بريدگى اول، بريدگى شيخ نجم الدين كبرى از عمارياسر بدليسى است. صوفيان ذهبيه معتقدند كه پس از عمارياسر بدليسى ـ كه يكى از استادان شيخ نجم الدين كبرى بوده ـ شيخ نجم الدين به عنوان مدير و رهبر فرقه ذهبيه بوده است و شيخ نجم الدين خرقه تبرك را از بدليسى و خرقه خلافت را از اسماعيل قصرى دريافت كرده است، درحالى كه اتصال و انتساب بين رؤساى صوفيه، به خرقه پوشيدن خلافت و ارشاد از قطب قبلى است (واحدى، 1375، ص 411). جامى در نفحات الانس مى گويد: شيخ نجم الدين كبرى به صحبت وى (شيخ اسماعيل قصرى) رسيده است و خرقه اصل (خرقه ارادت) از دست وى پوشيده است (جامى، 1364، ص 418). نيز در مرآه الجنان در باب تاريخ618آمده كه نجم الدين كبرى خرقه اصل راازقصرى و خرقه تبرك را از عمار ياسربدليسىاخذكرده(يافعى،1390ق،ج4،ص40).

2. بريدگى دوم، بريدگى سيدعبداللّه برزش آبادى از خواجه اسحاق ختلانى است؛ پس از آنكه سيدمحمد نوربخش به خدمت خواجه اسحاق ختلانى رسيد و به رياضت مشغول شد و كسب كمالات كرد، خواجه اسحاق خرقه اجازه و ارشاد را به وى عطا كرد و براساس خوابى كه خواجه اسحاق ديده بود، به او لقب نوربخش داد و دستور داد كه از وى تبعيت كنند؛ تمام سلسله همدانيه با وى بيعت كردند، مگر جناب برزش آبادى كه از دستور قطب زمان خويش سرپيچى كرد و خواجه اسحاق به خاطر كار اوگفت:ذهب عبداللّه(شيرازى،بى تا،ج1،ص485).

3. بريدگى سوم، بريدگى محمد كارندى معروف به پير پالان دوز ـ قطب بيست و هفتم ذهبيه ـ است كه نام او هم در سلسله نوربخشيه و هم در سلسله ذهبيه آمده است؛ با اينكه ذهبيه و نوربخشيه دو فرقه متقابل بوده و معمولاً روساى فرقه ها با يكديگر بر سر حقانيت خود و باطل بودن ديگرى نزاع دارند (واحدى، 1375، ص 414ـ415).

4. بريدگى چهارمى كه ذكر شده، اينكه بعد از مرگ ميرزاعبدالنبى شيرازى به علت كم و سن سال بودن پسرش ميرزاابوالقاسم راز شيرازى، اين سلسله، حدود پانزده سال قطب نداشت و بعد از تحصيل و بلوغ، راز شيرازى، قطب ذهبيه شد؛ درحالى كه بنا بر ادعاى صوفيه، بايد در هر زمانى قطب وجود داشته باشد (خسروپناه، 1385، ص 27).

عقايد سلسله ذهبيه

مسائل اعتقادى يكى از شاخصه هايى است كه در مرزبندى ميان صوفيان و ساير مسلمانان نقش عمده دارد. در اين نوشتار، دو نمونه از عقيده هاى سلسله ذهبيه ذكر و بررسى مى شود:

1. انتساب ذهبيه به ائمّه اطهار عليهم السلام

يكى از اعتقادات فرقه ذهبيه، استناد سلسله اين فرقه به ائمّه اطهار عليهم السلام است. مؤذن خراسانى مى نويسد: بدان سلسله جميع اوليا به على مرتضى منتهى است و شيعه و سنّى را در اين خلافى نيست. سپس وى روايت معراجيه پيامبر اكرم را از كتاب ابن ابى جمهور احسائى نقل كرده و از اين روايت استفاده مى كند كه مسئله خرقه پوشى يك امر درون دينى است و پيامبر اسلام، ضمن تأييد اين امر، خرقه را در سفرى كه به معراج رفته بود، از خداى سبحان به وسيله جبرئيل دريافت نمود و بعد اين خرقه را به امام على عليه السلام و او نيز به ائمه ديگر و ائمه نيز آن خرقه را به بعضى از اوليا تحويل دادند. سپس وى سلسله مشايخ خود را به معروف كرخى رسانده و مى نويسد: معروف كرخى انتساب به امام رضا عليه السلام دارد و ايشان انتساب به پدر بزرگوار خود، امام موسى كاظم عليه السلام و ايشان به امام صادق عليه السلام و ايشان به امام باقر عليه السلام و ايشان به امام سجاد عليه السلام و ايشان به پدر بزرگوارش امام حسين7 و ايشان به اميرالمؤمنين، و حضرت امير انتساب به حضرت محمّد صلى الله عليه و آلهدارد(مؤذن خراسانى،1381،ص168ـ191).

اما خلاصه روايت اين است كه بعد از اينكه حضرت به معراج رفته و داخل بهشت شدند، در آنجا صندوقى بود كه جبرئيل به اذن خدا آن را باز كرد، حضرت مى فرمايند: پس ديدم در آن صندوق فقر و خرقه را، پرسيد: چيست اين مرقع و فقر؟ ندا آمد كه اى محمد! اين دو چيز را از براى تو و امت تو اختيار كردم. از وقتى كه خلق كرده ام آن دو را و اعطا نمى كنم اين دو چيز را مگر به كسى كه دوست مى دارم؛ و خلق نكرده ام چيزى كه عزيزتر باشد از اين. سپس حضرت رسول فرمود: برگزيده خداى تعالى فقر و خرقه را از براى من، و اين دو عزيزترين چيزهايند نزد خداى تعالى. پس حضرت خرقه را پوشيد و متوجه مقام أو أدنى شد با آن. خرقه را كه پوشيد، به مقام أو أدنى رسيد. مكان قاب قوسين يعنى به اين مرحله رسيده بود، أو ادنى را با پوشيدن خرقه به دست آورد؛ و چون از معراج بازگشت، پوشانيد آن خرقه را به امر الهى در حضرت اميرالمؤمنين و آن حضرت مى پوشيد و وصله بر آن مى دوخت تا آنكه مى فرمود: وصله دوخته ام بر اين خرقه، چندان كه از دوزنده آن شرم مى دارم؛ و حضرت اميرالمؤمنين آن خرقه را پوشانيد در حضرت امام حسن و آن حضرت در امام حسين و همچنين هريك از ائمه در ديگرى مى پوشاندند تا امام مهدى؛ و آن خرقه با ميراث هاى انبيا نزد آن حضرت است (احسائى، 1405ق، ج 4، ص 130).

بررسى

ادعاى مؤذن خراسانى با اشكالات و انتقادهايى روبه روست؛ ازجمله اينكه:

1. غالب علما به رواياتى كه در كتاب عوالى اللئالى آمده، اعتنا نمى كنند (فاضل لنكرانى، 1374).

شيخ حرّعاملى در كتاب وسائل الشيعه تعدادى از كتاب هايى را كه مورد اعتماد ايشان نبوده و از آن كتب روايت ذكر نكرده، مى آورد؛ ازجمله سه كتاب از ابن ابى جمهور: عوالى اللئالى، المجلى، الاحاديث الفقهيه (حرّعاملى، 1412ق، ج 30، ص 159ـ160).

مؤلف روضات الجنان مى نويسد: با اينكه شيخ حرّعاملى يكى از بزرگان اخبارى بوده و اخبارى ها اعتنا به دقت در بررسى صحت سند و تصحيح هاى اجتهادى و اصطلاحى روايات نمى كنند، اما با اين حال، ايشان كتاب هاى حديثى ابن ابى جمهور را خارج از درجه اعتبار مى داند (موسوى خوانسارى، 1392ق، ج 7، ص 33).

2. در حاشيه كتاب عوالى اللئالى، محشّى آن، دو مطلب مهم را ذكر كرده:

الف. اولاً، اين حديث و مشابه آن در هيچ منبع حديثى ديگر ديده نشده است (احسائى، 1405ق، ج 4، ص 130، پاورقى عراقى).

ب. منظور از خرقه در حديث، خرقه اى كه مشهور بين صوفيه است نمى باشد.

بعد جناب عراقى اضافه مى كند كه شايد اين حديث از مخترعات بعضى از صوفيه و از سفسطه هاى دروغين آنها باشد (همان، ص 131).

3. اشكال ديگر اينكه در روايت نيامده كه ائمه اين خرقه را به اوليا داده اند؛ فقط آمده كه خرقه را پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به امام على عليه السلامو او نيز به ترتيب به ساير ائمه تا حضرت حجت رساند.

4. اشكال آخر اين است كه روايت پيش گفته به صراحت مى گويد: اميرالمؤمنين، خرقه را به امام حسن عليه السلام و آن حضرت به امام حسين عليه السلام و به همين ترتيب، تا امام عصر پوشانيد، ولى وقتى مؤذن خراسانى اين انتساب ها را از طريق مشايخش به ائمه منتهى مى كند و به امام زين العابدين عليه السلاممى رساند بدون ذكر نام امام حسن عليه السلام، امام سجاد عليه السلام را به امام حسين عليه السلام و ايشان را به والد بزرگوارش حضرت اميرالمؤمنين منتسب مى سازد و امام حسن عليه السلام در سلسله حذف شده است. همچنين ذهبيه مدعى اند كه امام رضا عليه السلامخرقه را به معروف كرخى داده، درحالى كه به تصريح روايت پيشين، امام رضا عليه السلام خرقه را به امام نهم و امام نهم به امام دهم و امام دهم به امام يازدهم و امام يازدهم به امام دوازدهم پوشانيد (خسروپناه، 1385).

2. ولايت قمريه

فرقه ذهبيه ولايت را به دو قسم ولايت كليه شمسيه و ولايت جزئيه قمريه تقسيم كرده اند كه ولايت كليه شمسيه مخصوص پيامبر و اوصياى دوازده گانه ايشان است كه مظهر تام اسماء و صفات و كمالات و جمالات خداوند هستند و ولايت جزئيه قمريه را مشايخ و اقطاب صوفيه دارا هستند. ازآن رو كه تمامى موجودات عالم براى رسيدن به كمال ناچارند از طريق انسان كامل به مدارج كمال و انسانيت برسند و الآن كه حضرت حجت در حجاب و پشت پرده غيبت است، شخصى كه ولايت جزئيه قمريه داشته و به فيض رابطه معنوى و ارتباط قلبى با امام نائل شده و از وجود حضرت ولى عصر كسب نور كرده، هميشه در بين موجودات عالم حاضر است و همانند قمر (ماه) كه نور آفتاب را منعكس مى سازد، آينه قلب را صفا و جهان را نورانى مى كند و از اين جهت، گفته شده كه مربى عالم قمر است و كسب نور از شمس دارد (خاورى، 1383، ص 157 و 160ـ161). اينان معتقدند كه سند ولايت جزئيه قمريه اين سلسله، توسط معروف كرخى به امام رضا عليه السلام مى رسد و سند ولايت كليه شمسيه از طريق امام رضا عليه السلام و اجداد بزرگوارش به حضرت رسول منتهى مى گردد (خاورى، 1383، ص 94).

بررسى: در مورد ولايت قمريه از ديدگاه ذهبيه، بيان چند نكته ضرورى است:

1. در شريعت اسلامى ـ از آيات و روايات ـ هيچ گونه دليلى بر ولايت قمريه يافت نشده است؛ و اگر در برخى احاديث مانند مقبوله عمربن حنظله، مرفوعه ابى خديجه و مانند آن، ولايتى براى فقيهان اثبات مى شود. منظور ولايت در فتوا، قضا و امور سياسى و اجتماعى است نه ولايت عرفانى و تكوينى كه صوفيان براى مشايخ خود قايل هستند؛ علاوه بر اينكه، فرقه ذهبيه معتقد به فقيه بودن مشايخ و اقطابشان نيستند.

2. اشكال ديگر اينكه فرقه ذهبيه ولايت كليه را به امام رضا عليه السلام ختم كرده اند و مدعى اند كه معروف كرخى از امام رضا عليه السلام ولايت قمريه گرفته؛ درحالى كه طبق سخنان خاورى، بايد ولايت كليه تا امام دوازدهم ادامه داشته باشد.

3. طبق سخنان خاورى، ولايت هاى قمريه بايد ولايت خود را از ولايت شمسيه دريافت كنند، درحالى كه مشايخ و اقطاب ذهبيه دليلى بر اين ادعا ندارند و اگر كشف و شهودى شخصى براى ولايت قمريه خود دارند، فقط براى خودشان حجت است. همچنين بنا بر اينكه ولايت قمريه را بايد از حضرت حجت بگيرند، پس اقطاب ذهبيه حق نداشته اند ولايت قمريه را به شخص ديگر بدهند و يا جانشين پس از خود را تعيين كنند (خسروپناه، 1385، ص 27).

4. صالح عليشاه اين تعريف و تقسيم ولايت را، موجب عموميت دادن و همگانى نمودن ولايت دانسته و مى نويسد: صوفيه با چنين روش، رؤساى فرق تصوف را در عرض ولايت مطلقه الهيه قرار داده اند، مقامى بدون فاصله با مقام عصمت برايشان فرض داشته اند... اين همان شخصى مى باشد كه شيخيه به نام ركن رابع در كنار پيامبر و امام و خدا قرار داده اند... صوفيه و شيخيه به اين ترتيب، ولايت خاصه را همگانى نموده و به آن عموميت داده اند تا بتوانند با عنوان ولايت قمريه، مقامى مافوق تمام انسان ها و دون صاحب ولايت كليه الهيه كه از آن به ولايت شمسيه تعبير كرده اند براى رؤساى صوفيه قايل شوند.

سپس ايشان اضافه مى كند كه ولايت قمريه، دنباله پديده ولايت بدون امامت امام عصر در زمان غيبت كبرى مى باشد و بدين ترتيب، صوفيه در عصر غيبت كبرى ولايت قمريه را در مقابل ولايت زعامت و ولايت خلافت كه جايگاهش در شيعه مشخص و مظهرش معين است مطرح نموده اند (واحدى، 1375، ص 165ـ167).

نتيجه گيرى

شكل گيرى فرقه ذهبيه براساس تمرّد و نافرمانى سيدعبداللّه برزش آبادى از دستور استاد خويش ـ مبنى بر بيعت با سيدمحمد نوربخش ـ روى داد و اين اولين كودتا در اين فرقه است. اين فرقه ادوار مختلف تاريخى را پشت سر گذرانده است: دوره زهد و عبادت، دوره علميت و تأليف، دوره ركود تصوف، دوره اعتلاى ولايت، و دوره تجدد تصوف. پيروان اين فرقه، سلسله اقطاب خود را از طريق معروف كرخى به امام رضا عليه السلاممتصل مى كنند و خود را منتسب به ائمه اطهار عليهم السلاممى دانند، درصورتى كه ادلّه و شواهدى وجود دارد كه ارتباطى بين حضرت با معروف كرخى وجود نداشته است. نيز پيروان اين فرقه مدعى اند كه تمام اقطاب اين سلسله از شيعيان بوده اند، درحالى كه سنّى بودن برخى از اقطاب آنها به اثبات رسيده است. اينان با طرح نادرست تقسيم ولايت به ولايت شمسيه و ولايت قمريه، اقطاب خود را داراى ولايت قمريه مى دانند، درصورتى كه بر اين ادعاى خود، هيچ دليلى از آيات و روايات ندارند؛ علاوه بر اينكه، مقام ولايت داشتن اقطاب با داشتن انحرافات فكرى و اخلاقى برخى از اين اقطاب سازگار نيست.

منابع

ابن اثير، عزالدين، بى تا، الكامل فى التاريخ، بى جا، دارالكتب العلميه.

ابن جوزى، جمال الدين ابى الفرج، 1426ق، صفه الصفوه، چ پنجم، بيروت، دارالمعرفه.

ابن خلكان، محمدبن ابى بكر، 1364، وفيات الاعيان و انبا ابناالزمان، تحقيق احسان عباس، قم، شريف رضى.

احسائى، ابن ابى جمهور، 1405ق، عوالى اللئالى العزيزيه فى الاحاديث المدينيه، قم، مطبعه سيدالشهداء.

استخرى، احسان اللّه على، بى تا، اصول تصوف، بى جا، معرفت.

برقعى، سيدابوالفضل، بى تا، حقيقه العرفان يا تفتيش در شناسايى عارف و صوفى و حكيم و شاعر و درويش، بى جا، بى نا.

تهانوى، محمدعلى، 1966، موسوعه كشّاف اصطلاحات الفنون والعلوم، تحقيق د. على دحروج، لبنان، مكتبة لبنان ناشرون.

جامى، عبدالرحمن بن احمد، 1366، نفحات الانس من حضرات القدس، تحقيق مهدى توحيدى پور، چ دوم، بيجا، سعدى.

حاجى خلف، محمد و احمد عابدى، 1390، تأملى در وجه تسميه، بررسى و نقد فرقه ذهبيه، پژوهش هاى اعتقادى ـ كلامى، ش 2، ص 32ـ49.

حرّعاملى، محمدبن حسن، 1412ق، وسائل الشيعه، تحقيق سيدمحمدرضا حسينى جلالى، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث.

حقيقت، عبدالرفيع، 1383، مكتب هاى عرفانى در دوران اسلامى، بيجا، كومش.

خاورى، اسدالله، 1383، ذهبيه، تصوف علمى، آثار ادبى، تهران، دانشگاه تهران.

خسروپناه، عبدالحسين، 1385، تحليلى از تصوف با تأكيد بر فرقه ذهبيه، كتاب نقد، ش 39، ص 118ـ136.

خطيب بغدادى، احمدبن على بن ثابت، 1422ق، تاريخ مدينه الاسلام و اخبار محدثيها و ذكر قطانها العلماء و من غير اهلها و وارديها، تعليق و تحقيق بشار عواد معروف، بى جا، دارالغرب الاسلامى.

زركلى، خيرالدين، بى تا، الاعلام قاموس تراجم لاشهر الرجال و االنساء من العرب و المستعربين و المستشرقين، بيروت، دارالعلم الملاميين.

سلطانى گنابادى، ميرزامحمدباقر، 1383، رهبران طريقت و حقيقت، چ پنجم، تهران، حقيقت.

سلمى، ابى عبدالرحمن، 1406ق، طبقات الصوفيه، تحقيق نورالدين شريبه، چ دوم، سوريه، دارالكتاب نفيس.

شوشترى، قاضى سيدنوراللّه، 1376ق، مجالس المؤمنين، بى جا، اسلاميه.

شيرازى، محمدمعصوم، بى تا، طرائق الحقائق، تصحيح محمدجعفر محجوب، بى جا، كتابخانه سنائى.

صدوق، محمدبن على، بى تا، عيون اخبارالرضا، نجف، منشورات المكتبة الحيدريه.

طبرى، محمدبن جرير، 1385ق، تاريخ الامم و الملوك، قاهره، چاپخانه استقامه.

عطار نيشابورى، فريدالدين، 1372، تذكرة الاولياء، تصحيح متن و توضيح محمد استعلامى، چ هفتم، تهران، زوار.

فاضل لنكرانى، محمدجواد، 1374، درس خارج فقه مكاسب محرمه، بررسى روايت نبوى عوالى اللئالى، جلسه نهم، در: www.j-fazel.com

قرشى، باقرشريف، 1430ق، موسوعه سيره اهل البيت، تحقيق مهدى باقر القرشى، قم، دارالمعروف.

كاشانى، عزّالدين محمود، 1372، مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه، تصحيح جلال الدين همايى، چ چهارم، قم، چاپخانه ستاره.

گروه نويسندگان، 1390، جستارى در نقد تصوف، قم، تاظهور.

مجلسى، محمدباقر، 1389، عين الحياة، تحقيق محمدكاظم عابدينى مطلق، چ دوم، اصفهان، نقش نگين.

مدرسى چهاردهى، نورالدين، 1361، سيرى در تصوف، چ دوم، بى جا، اشراقى.

مطهرى، مرتضى، 1379، مجموعه آثار، چ دوم، تهران، صدرا.

معروف الحسنى، هاشم، 1369، تصوف و تشيع، ترجمه سيدمحمدصادق عارف، مشهد، بنياد پژوهش هاى آستان قدس رضوى.

موسوى خوانسارى، ميرزامحمدباقر، 1392ق، روضات الجنان فى احوال العلماء و السادات، تحقيق اسداللّه اسماعيليان، قم، چاپخانه مهراستوار.

مؤذن خراسانى، محمدعلى، 1381، تحفه عباسى، بى جا، انس تك.

واحدى، سيدتقى، 1375، از كوى صوفيان تا حضور عارفان، تصحيح محمدمهدى خليفه، چ دوم، بيجا، بى نا.

واحدى، سيدتقى، 1384، در كوى صوفيان، چ چهارم، بى جا، نخل دانش.

وعيدى، سيدعباس، 1388، نگاهى منصفانه به ذهبيه، بيجا، راه نيكان.

هجويرى، على بن عثمان بن، 1336، كشف المحجوب، تهران، اميركبير.

يافعى يمنى مكى، اسعدبن على بن سليمان، 1390ق، مرآه الجنان و عبره اليقظان فى معرفه ما يعتبر من حوادث الزمان، ط. الثانيه، بيروت، مؤسسة الاعلمى.