جلوه ‏ها و آثار ذكر خدا

ضميمهاندازه
1_OP.PDF195.47 کيلو بايت

سال بيست و سوم ـ شماره 200 (ويژه علوم سياسى)

آيت‏ اللّه علّامه محمدتقى مصباح :

اين مقاله قلمى‏ شده درس اخلاق علّامه مصباح براى طلاب علوم دينى در دفتر مقام معظم رهبرى در قم مى‏ باشد.

چكيده
اين متن شرحى است بر دعاى امام سجاد عليه‏السلام پيرامون آثار ذكر خدا. قلب و روح انسان مركز عواطف و احساسات است، از جمله اين احساسات، محبت است. آنچه با طبع انسان سازگار هست، معمولاً انسان به آنها وابستگى و دلبستگى دارد. اين محبت داراى سلسله‏مراتب طولى است. عالى‏ترين مرتبه آن «وله» و «هيام» است. «وله» حيرت از شدت محبت است و «هيام» مرتبه‏اى است كه فرد از شدت عشق و محبت ديوانه و سرگشته كوى معشوق مى‏گردد و همه توجهات او معطوف معشوق و همه هستى خود را فراموش مى‏كند. مظهر تام عشق به خدا، حضرت ابراهيم عليه‏السلام است. مرتبه نازل‏تر چنين حالتى در ارتباط با دعا، خدا و ائمّه اطهار عليهم‏السلام محقق مى‏شود. برخى چنان عشقى به امام حسين عليه‏السلام و اميرمؤمنان على عليه‏السلام دارند كه حاضرند همه هستى خود را تقديم ايشان كنند.

كليدواژه‏ها: عشق، محبت، وله، هيام، آرامش، ذكر خدا.

إِلَهِى بِكَ هَامَتِ الْقُلُوبُ الْوَالِهَةُ وَعَلَى مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ الْعُقُولُ الْمُتَبَاينَةُ فَلَا تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ إِلَّا بِذِكْرَاكَ وَلَا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إِلَّا عِنْدَ رُؤْياكَ؛ أَنْتَ الْمُسَبَّحُ فِى كُلِّ مَكَانٍ وَالْمَعْبُودُ فِى كُلِّ زَمَانٍ وَالْمَوْجُودُ فِى كُلِّ أَوَانٍ وَالْمَدْعُوُّ بِكُلِّ لِسَانٍ وَالْمُعَظَّمُ فِى كُلِّ جَنَان؛ خدايا، دل هاى واله و حيران، به عشق و محبت تو وابسته اند، و عقل هاى مختلف بر معرفت تو جمع شده اند. دل ها جز با ياد تو آرام نمى شوند و نفوس جز با ديدار تو سكونت نمى يابند. تويى كه در هرجا و مكانى ستايشت مى كنند و در هر زمان مى پرستندت و در هر برهه و زمانى وجود دارى و يافت مى شوى، و با هر زبانى تو را مى خوانند و در هر دلى با عظمت ياد مى شوى.

در جمله اول اين فراز، نقطه اوج عواطف انسان در مهرورزى با خدا به نمايش درآمده و جمله دوم بيانگر آن است كه هيچ عقلى از معرفت و شناخت خدا بى بهره نيست و خداوند متعالى عقل ها را چنان آفريده است كه بتوانند او را بشناسند. ازاين رو، هر عقلى دست كم از پايين ترين مرتبه معرفت خداوند بهره مند است. در اين فراز، دو مفهوم متفاوت را مى بينيم كه يكى با واژگانى چون هيام و وله به عواطف و احساسات مربوط مى شود و ديگرى شامل واژگان نفس، قلب و عقل، حاكى از هويت و حقيقت انسان و مركز عواطف، ادراكات و احساسات و منبع شناخت اوست.

بررسى حقيقت نفس و قلب و عقل

حقيقت و هويت انسان، نفس و روح اوست كه حقيقتى ثابت و پايدار است و به رغم تغييرات و دگرگونى هاى متوالى كه در بدن انسان پديد مى آيد، باقى و ثابت است. اين همان حقيقتى است كه ما با واژه من بدان اشاره مى كنيم، و بدن ابزار آن به حساب مى آيد. از اين نظر، حتى اگر ما در شرايطى قرار بگيريم كه هيچ گونه توجهى به بدن و اعضا و اندام آن نداشته باشيم، وجود خويش يعنى نفس و روح خود را درك مى كنيم. ابن سينا درباره درك نفس فارغ از همه تعلقات، و به تعبير ديگر، درك خويشتن در فضاى خلأ مطلق، مى گويد: شما خود را در يك حالت و خلقت اوليه فرض كنيد؛ درحالتى كه هيچ گونه ناراحتى بر شما عارض نيست. به بيان ديگر، خود را در يك فضاى مطلق تصور كنيد؛ درحالى كه از سرما و گرما عارى باشيد. نه ناراحتى داشته باشيد و نه خوشى؛ نه لذت داشته باشيد و نه الم؛ حتى خود را در حالى فرض كنيد كه هيچ گونه تعليمى از پدر و مادر خود نيز دريافت نكرده ايد. در يك چنين حالتى كه فقط به ذات خود توجه داريد، نه به هيچ چيز ديگر، حتى به اعضا و اجزاى خود نيز توجه نداريد، فقط من و نفس خود را درك مى كنيد. در اين حالت نفس از همه قواى خود غافل است و فقط به خود توجه دارد و به اينكه من هستم (ابن سينا، 1413ق، ج 2، نمط سوم، ص 343ـ344).

پس بدن و اندام آن هويت و حقيقت انسان را تشكيل نمى دهد. آن گاه كه ما از خويشتن و من سخن مى گوييم، به بدن خود اشاره نداريم؛ چون اين بدن همواره در حال تغيير و تبديل است و به رغم اين تغييرات، آنچه هويت و خويشتن ما به حساب مى آيد باقى است و هيچ تغيير و تبديلى در آن پديد نمى آيد. حقيقت ما همان نفس و روحى است كه منبع شعور، آگاهى، احساسات و ادراكات ماست و بدن و عناصر مادى وجود ما، فاقد شعور و احساسات و ادراكات است و تنها ابزارى است كه در اختيار روح و نفس ما قرار گرفته است تا بتوانيم به كمك آن اراده و تصميمات خود را اجرا كنيم.

پس آنچه با لفظ من بدان اشاره مى كنيم، بدن نيست، بلكه نفس و روح است كه هويت انسان را تشكيل مى دهد، و بدن ابزار آن به حساب مى آيد. البته در جاى خود و در مباحث روان شناسى آمده است كه آيا ما در كنار روح بعد غيرمادى ديگرى نيز به نام روان داريم يا آنكه اين هر دو يكى هستند. وقتى مى گوييم من تصميم مى گيرم، من مى انديشدم، من محبت دارم، من خشم و كين دارم، من مى ترسم، درواقع من همان روح ماست كه ما آن افعال و صفات و ساير خصلت ها را بدان نسبت مى دهيم. در قرآن نيز هم واژه نفس و هم روح در كنار قلب و عقل و ساير واژگان مشابه به كار رفته است. اهل لغت و تفسير موارد كاربرد و ويژگى هايى را كه به لحاظ آنها هريك از آن واژگان استعمال مى شوند، بررسى كرده اند.

روشن است كه منظور از نفس در اين بحث و در مناجات امام سجاد عليه السلام ماهيت فلسفى آن است، و اصطلاحاتى نظير نفس اماره و نفس مطمئنه كه ماهيت اخلاقى دارند و در مباحث اخلاق مطرح مى شوند، به حسب برخى از ويژگى هاى اخلاقى نفس و روح اطلاق مى گردند. همچنين منظور از قلب، عضو صنوبرى شكل درون سينه نيست، بلكه قلب در ادبيات قرآن و احاديث و در عرف عام، حيثيتى از نفس و روح است كه گرايش هايى چون دوست داشتن، ميل و اراده، نفرت، دشمنى و احساسات بدان نسبت داده مى شود و در زبان عربى و در قرآن، علاوه بر قلب، واژه فؤاد نيز براى اين حيثيت از نفس به كار مى رود. با توجه به ترادف و اشتراك معنايى واژه قلب و فؤاد، رؤيت هم به قلب نسبت داده مى شود و هم به فؤاد؛ قرآن درباره رؤيت فؤاد مى فرمايد: مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى (نجم: 11)؛ دل آنچه را ديد دروغ نپنداشت. در كاربرد ديگر فؤاد در قرآن، خداوند پس از آنكه به مادر حضرت موسى عليه السلام فرمان مى دهد كه او را در دريا بيفكند تا از خطر دشمنان رهايى يابد، از او مى خواهد كه نگران فرزندش نباشد و وعده مى دهد كه فرزندش را به او برگرداند و او را از پيامبران خود قرار دهد؛ آن گاه مى فرمايد: وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَى فَارِغا إِنْ كَادَتْ لَتُبْدِى بِهِ لَوْلا أَنْ رَبَطْنَا عَلَى قَلْبِهَا لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (قصص: 10)؛ و مادر موسى را دل [از ترس و اندوه] تهى گشت و هرآينه نزديك بود كه آن [راز ]را فاش سازد، اگر نه آن بود كه دل او را [بر صبر و ثبات] استوار كرديم تا از باوردارندگان [وعده ما ]باشد.

گاهى به حسب شأن ادراكى نفس، واژه عقل به كار مى رود و ادراكات نفس به عقل، كه شأنى از نفس به حساب مى آيد، نسبت داده مى شود. البته قرآن تعقل و ادراك را به قلب نيز نسبت داده است. مانند آيه لَهُمْ قُلُوبٌ يعْقِلُونَ بِهَا... (حج: 46) در جاى خود بايد بررسى شود كه آيا عقل و قلب قواى نفس به حساب مى آيند يا شئون آن. چنان كه بين حكما معروف است كه عقل قوه خاصى نيست، بلكه عقل كار نفس است. همچنين قلب را نمى توان قوه خاصى به حساب آورد؛ چون كارهاى گوناگونى بدان نسبت داده شده است كه از جهت ماهيت با هم متفاوت اند. يك دسته از آنها انفعال است و دسته ديگر فعل. به عبارت ديگر، قلب همان نفس انسان است؛ از آن نظر كه ادراكات، احساسات و عواطف دارد. حتى قرآن انتخاب و اختيار را نيز به قلب نسبت داده است: لا يؤَاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِى أَيمَانِكُمْ وَلَكِنْ يؤَاخِذُكُمْ بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ (بقره: 225)؛ خدا شما را به سوگندهاى سر زبانى مؤاخذه نمى كند؛ ولى بدانچه دل هاتان برمى گزيند، مؤاخذه مى كند.

جلوه هاى عشق و محبت به خدا و اولياى او

چنان كه گفتيم، قلب و روح انسان مركز عواطف و احساسات است. البته حيوانات نيز كم وبيش از عواطف و احساسات برخوردارند، اما احساسات انسان شديدتر است و تنوع بيشترى دارد. ازجمله انسان محبت دارد؛ يعنى آنچه را كه با طبعش سازگار است، دوست مى دارد و به آنها دل بستگى دارد. پس وقتى كسى مى گويد كه فلان نوشيدنى يا خوردنى و يا دانش را دوست دارد و از آن لذت مى برد، يعنى آن امور با طبع او ملايم و سازگارند و چون كششى در نفس خود به سوى آنها مشاهده مى كند، آنها را جذب مى كند. البته محبت سلسله مراتب طولى دارد و وله و هيام عالى ترين مراتب آن به شمار مى آيند. وله به معناى حيرت حاصل از شدت محبت است و هيام به مرتبه اى از محبت اطلاق مى شود كه شدت عشق و محبت، عاشق را ديوانه و سرگشته كوى معشوق كرده است. در اين مرحله، همه توجهات عاشق معطوف به معشوق مى شود و خود را فراموش مى كند و همه هستى خود را در كف معشوق مى يابد.

در ادبيات مذهبى ما، به ويژه در مناجات ها، عالى ترين مراتب محبت نظير هيام و عشق در ارتباط با خداوند به كار رفته است و پس از آن در ارتباط با اولياى خدا به كار مى رود. به ويژه در فرهنگ شيعه حب اهل بيت عليهم السلام و عشق به آنها فراوان مطرح است؛ تا جايى كه برخى از روى علاقه و عشق به اهل بيت عليهم السلام حاضرند هستى شان را فدا كنند.

حضرت ابراهيم عليه السلام ازجمله مظاهر تام و كامل عشق به خداوند بود. وقتى خداوند او را خليل و دوست خود قرار داد، برخى از فرشتگان به يكديگر گفتند: خداوند كسى را كه از نطفه پديد آمده است؛ خليل و دوست خود قرار داد و به او ثروت عظيم بخشيد. خداوند به فرشتگان وحى كرد كه وارسته ترين فرشته را از ميان خود برگزينند. آنان جبرئيل و ميكائيل را برگزيدند و خداوند آن دو را به صورت انسان به زمين فرستاد. آن روز حضرت ابراهيم همه گوسفندان خود را جمع كرده بود؛ چه آنكه، حضرت ابراهيم چهار هزار چوپان داشت و چهار هزار سگ گله كه در گردن هريك از آنان قلاده اى زرين آويخته بود؛ گوسفندان آن حضرت به چهل هزار مى رسيد و شتران و گاوان فراوانى داشت. آن دو فرشته در دو سوى گله هاى حضرت ابراهيم ايستادند و يكى از آن دو، با صدايى زيبا و بلند گفت: سبوح قدوس؛ ديگرى گفت: رب الملائكة والروح. حضرت ابراهيم با شنيدن نام معشوق خود چنان به وجد آمد كه مدهوش شد و وقتى به خود آمد فرمود: اگر آنچه را گفتيد بازگوييد، نيمى از مالم را به شما مى بخشم. اين قضيه يك بار ديگر تكرار شد و سرانجام در مرتبه سوم گفت: اگر دوباره آن را بازگوييد، مال و فرزندان و جسمم از آن شما باشد. اينجا بود كه فرشتگان به حكمت انتخاب خداوند پى بردند (فيض كاشانى، 1419ق، ج 2، ص 325ـ326).

مرتبه نازل تر چنين حالتى در ارتباط با اولياى خدا تحقق مى يابد و بر اين اساس، برخى چنان به اهل بيت عليهم السلام و ازجمله به امام حسين عليه السلام عشق مى ورزند كه وقتى نام آن حضرت را مى شنوند، مانند كسى كه هديه اى بزرگ و بى مانندى به او داده اند، چنان خوشحال مى شوند كه در پوست خود نمى گنجند. اين ويژگى روح انسان است كه وقتى دل به كسى سپرد، حاضر است هستى خود را تقديم او كند و از شنيدن نام معشوقش سرمست مى شود؛ چه رسد به اينكه خودش او را ببيند و با او انس گيرد. در ادبيات دينى ما، به ويژه در دعاها و مناجات ها اشارات فراوانى به وجود چنين حالاتى در اهل بيت عليهم السلام هنگام ارتباط با خداوند يافت مى شود. ازجمله امير مؤمنان عليه السلام، چنان عاشق خداوند بود كه ظبرخى شب ها در راز و نياز و مناجات خود با خداوند چندين بار غش مى كرد. شايد برخى تصور كنند كه آن حالات فقط از خوف خدا بوده است؛ درصورتى كه همه آن حالات از خوف خدا نبوده است و شدت عشق به خداوند، و شوق به لقا و انس با او نيز چنين حالاتى را در پى دارد. اما بسيارى از مردم كه نمى دانند و نمى فهمند كه مى توان عاشق خداى ناديده شد و از فرط عشق به او سر از پا نشناخت و بى تاب و مدهوش گرديد، بى تابى و غش كردن از خوف خدا را باور دارند؛ اما باور ندارند كه كسى ازروى عشق و محبت به خدا از خود بى خود و مدهوش شود.

آرامش و تسكين روح با ذكر خدا و تحليل فلسفى و روان شناختى

در مقابل حالت دلدادگى و عشق و محبت، روح انسان گاهى دچار اضطراب و نگرانى هايى نيز مى شود كه براى انسان رنج آور است و به رغم اينكه انسان چنين حالتى را نمى پسندد و ميل ندارد كه بدان مبتلا شود، گريزى از آن نيست؛ تاجايى كه به سبب فراگيرى حالت اضطراب و منفك نبودن زندگى انسان از اين حالت، برخى فلاسفه غربى و به ويژه اگزيستانسياليست ها، در مقابل فلاسفه يونان و فلاسفه مسلمانان كه انسان را حيوان ناطق مى دانند، انسان را حيوان مضطرب معرفى مى كنند و معتقدند كه اضطراب فصل حقيقى انسان است، نه نطق. از ديدگاه قرآن و آموزه هاى دينى ما، تنها دارويى كه مى تواند اضطراب انسان را درمان كند و دلهره و نگرانى او را برطرف كند و به او آرامش بخشد، ياد خداست: الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (رعد: 28)؛ آنان كه ايمان آورند و دل هاشان به ياد خدا آرام يابد. آگاه باشيد كه دل ها تنها با ياد خدا آرام مى يابد.

در مقابل حالت اضطراب، حالت اطمينان و آرامش قرار دارد كه از مقوله شناخت نيست و از حالات احساسى به شمار مى آيد. در مباحث روان شناختى، حصول آرامش را آرمان روان شناسان معرفى كرده اند. با توجه به آنكه امروزه اضطراب و ناآرامى بزرگ ترين درد بشر شناخته شده است، داروهاى آرامش بخش جزو پرمصرف ترين و گران ترين داروها هستند و به ويژه در غرب بيشترين كلينيك ها براى معالجه اضطراب ها و نگرانى هاست؛ اما چون آنان به داروى اصلى و عامل اساسى رفع اضطراب پى نبرده اند، داروهاى آرامش بخشى كه ساخته اند تخديركننده است و كارشان تضعيف فهم و درك و احساس انسان است. درنتيجه، به بيمار احساس بى خيالى دست مى دهد. آنچه براى انسان لذت بخش و مطلوب است، داشتن فهم و درك قوى تخديرنشده همراه با آرامش است و تنها راه تحصيل آن عمل به نسخه قرآن است كه ياد خدا را برطرف كننده اضطراب و نگرانى، و عامل آرامش بخش معرفى مى كند.

تحصيل آرامش با ذكر خدا نيازمند تحليل فلسفى و روان شناختى است و يكى از تحليل هايى كه دراين باره مى توان بيان كرد اين است كه روح ما همواره فعال و در حال حركت است و نمى تواند آرامش داشته باشد و پيش رونده و تحول خواه است. روح هم خانواده ريح به معناى باد است و شايد اين اشتراك به دليل خصلت حركت است كه در هر دو وجود دارد. وقتى مى گويند روح ذاتا متحرك و پويا و بى قرار است، يعنى روح انسان ذاتا طالب كمال است و تا به نقطه اوج تكامل خويش نرسد، از حركت نمى ايستد. انسان طالب كمال بى نهايت است و تجربه ثابت كرده است كه هيچ چيز محدودى نمى تواند انسان را قانع كند. اگر او به دنبال ثروت و قدرت باشد، حتى اگر كره زمين در اختيار او قرار گيرد قانع نمى شود و در پى آن است كه راهى به ساير كرات آسمانى پيدا كند و آنها را به تصرف خود درآورد.

بزرگان و علما وجود اين ميل كمال جويى و در جست وجوى كمال مطلق بودن را دليلى براى توحيد و فطرت خداجوى انسان دانسته اند. بدين معنا كه دست قدرت الهى، فطرت كمال جويى را در انسان قرار داده و اين ميل، انگيزه تلاش، پيشرفت و تكامل را در انسان پديد آورده است؛ اما مقصد تكامل انسان در عالم ممكنات نيست. ازاين رو، انسان هر چقدر هم به امكانات و ثروت محدود دنيا دست يابد، باز سير نمى شود و اگر همه مرزهاى عالم ممكنات را درنوردد، عطش كمال جويى و تعالى خواهى او فرونمى نشيند. نقطه نهايى تعالى و تكامل انسان قرب الهى است و با رسيدن به آن انسان به كمال مطلوب خود دست مى يابد و به آرامش ابدى و پايدار مى رسد.

امام سجاد عليه السلام مى فرمايند: لاتَسْكُنُ النُّفوُسُ إِلاَّ عِنْدَ رُؤْياكَ؛ نفوس جز با ديدار تو آرامش و سكونت نمى يابند. يعنى هدف غايى انسان رؤيت خدا و لقاءاللّه و رسيدن به مرحله اى است كه هيچ حجاب و حائلى بين انسان و خدا نباشد. اين همان مقصدى است كه انسان براى نيل بدان آفريده شده است، و وقتى به اين مقصد رسيد، قرار مى گيرد و آرامش مى يابد. البته چون انسان ها ظرفيت هاى وجودى متفاوتى دارند، مراتب بهره مندى آنها از قرب و لقاى الهى متفاوت است و همه در اين زمينه مشترك اند كه با رسيدن به لقاى الهى و كمال متناسب با ظرف وجودى شان به هدف و مقصد ابدى خويش دست يافته اند.

منابع

ابن سينا، حسين بن عبداللّه، 1413ق، الاشارات و التنبيهات، بيروت، دارالنعمان.

فيض كاشانى، ملّامحسن، 1419ق، تفسير صافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه.