فرار به سوى فلسفه

  • warning: Missing argument 1 for t(), called in D:\WebSites\nashriyat.ir\themes\tem-nashriyat\upload_attachments.tpl.php on line 15 and defined in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\common.inc on line 936.
  • warning: htmlspecialchars() expects parameter 1 to be string, array given in D:\WebSites\nashriyat.ir\includes\bootstrap.inc on line 862.

سال بيست و سوم ـ شماره 206 (ويژه فلسفه)

 

سيدمحمد حاجتى شوركى[1]

حسن محيطى اردكان[2]

چكيده

پاسخ به پرسش هاى بنيادين در زمينه حيات انسانى، هميشه يكى از جدى ترين دغدغه هاى بشر بوده است. در همين زمينه، فلاسفه در طول تاريخ، همواره با تمسك به ادله عقلى و فلسفى افزون بر پاسخ گويى به اين پرسش ها، بر نقش مؤثر عقل در كشف حقايق عالم هستى تأكيد كرده اند. با وجود اين، در سال هاى اخير، برخى افراد با انگيزه هاى متفاوت، درصدد برآمده اند تا با طرح برخى شبهات، عدم جواز و يا دست كم عدم ضرورت فلسفه ورزى را القا كنند. در نوشتار حاضر، سعى شده است تا با روش توصيفى ـ تحليلى، فوايد و ضرورت فلسفه تبيين شده، به مهم ترين شبهات مخالفان فلسفه در حد وسع، پاسخ داده شود. نتايج تحقيق حاكى از آن است كه بيشتر شبهات مخالفان فلسفه به سبب برداشت نادرست از برخى روايات، مدعاها و سخنان فلاسفه بوده است. بنابراين، با رفع اين شبهات، هيچ ترديدى در ضرورت فلسفه ورزى به هدف شكل گيرى جهان بينى صحيح، تعميق معارف دينى و دفاع از آموزه هاى دين روا نخواهد بود.

 

كليدواژه ها: فلسفه، تفلسف، صدرالمتألهين، عقل، دين.



[1] دانش پژوه كارشناسى ارشد دين شناسى مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.

 

[2] دانش پژوه دكترى فلسفه مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره. nagi1364@yahoo.com

دريافت: 19/11/92               پذيرش: 25/9/93


مقدّمه

يكى از قديمى ترين رشته هاى علمى در حوزه علوم انسانى رشته فلسفه است؛ رشته اى كه با استدلال هاى عقلى و براهين فلسفى، طالبان و صاحبان فكر و انديشه را با حقيقت جهان هستى آشنا مى كند. با وجود اين، ممكن است در ذهن برخى، سؤالات و يا شبهاتى درباره اين رشته وجود داشته باشد كه آنها را از تحصيل فلسفه بازدارد و يا آنها را نسبت به اين رشته تحصيلى بدبين كند. ازآنجاكه كمتر در قالب پرسش و پاسخ مكتوب و به صورت مقاله به اين موضوع پرداخته شده، اين نوشتار درصدد است پژوهشى را با هدف دفاع از ساحت فلسفه و دفع يا رفع شبهات وارد شده سامان دهد. لازم به ذكر است كه در خصوص موضوع حاضر، مطالبى به صورت پراكنده در لابه لاى برخى از كتب و مقالات ديده مى شود كه از جمله آنها، مى توان به نمونه هاى ذيل اشاره كرد: بررسى هاى اسلامى، تأليف علّامه طباطبائى؛ بنيان مرصوص، نوشته حسين مظفرى ـ وى در اين كتاب، به برخى از شبهات مكتب تفكيك پرداخته است ـ حكمت جاودانه، اثر حسن معلمى؛ دفاع از فلسفه، اثر رضا داورى اردكانى؛ نيز مقاله پى جويى حقيقت و هستى، نگارش مهدى حائرى يزدى.

به طوركلى، مخالفان و منتقدان فلسفه را مى توان يكى از چهار گروه ذيل دانست:

1. تمام كسانى كه فقط گزاره هاى تجربى را معتبر مى دانند. ازاين رو، فلسفه را، كه مشتمل بر گزاره هاى عقلى و غيرتجربى است، نامعتبر مى شمارند.

2. برخى از عرفا و اهل سير و سلوك، كه استدلال عقلى و فلسفى را مانع دستيابى به معرفت و وصول انسان به مقامات بلند معنوى مى دانند.

3. برخى از مؤمنان به اديان گوناگون كه بر ظواهر دينى

جمود دارند و تعمق و تعقل را در معانى دين مردود مى شمرند (ابراهيمى دينانى، 1376، ج 1، ص 8ـ11).

4. گروهى كه افزون بر تأكيد بر كتاب و سنت، به عنوان ابزار فهم معارف دينى، در ظاهر، عقل و تعقل ورزى را مى پذيرند، ولى عقل فلسفى را انكار مى كنند.

در اين مقاله، سعى شده است به اشكالاتى كه اين چهار گروه بر فلسفه وارد كرده اند و يا ممكن است وارد كنند، پاسخ داده شود. اما پيش از آن، مناسب است ديدگاه فلاسفه درباره ضرورت و فوايد تحصيل فلسفه را بررسى كنيم. سپس فوايد فلسفه را متذكر شويم و در پايان، برخى از پرسش ها و شبهات مطرح شده در باب تحصيل فلسفه را نقل كنيم و پاسخ دهيم.

 

ضرورت فلسفه

فلاسفه بر ضرورت تفكر فلسفى اصرار دارند. از نگاه آنها، تفكر فلسفى از جهات گوناگونى حايز اهميت است. به چند علت آن، در ذيل، اشاره شده است:

 

1. زمينه ساز شكل گيرى علوم ديگر

يكى از وجوه ضرورت فلسفه آن است كه تمام علوم به فلسفه نيازمندند؛ زيرا اثبات مبادى تصديقى علوم ديگر، يعنى موضوعات غيربديهى، و نيز اثبات كلى ترين اصول موضوعه علوم از وظايف فلسفه شمرده شده است. توضيح آنكه وقتى موضوع علمى بديهى نباشد بايد به اثبات آن پرداخت و تنها فلسفه است كه اثبات موضوع علوم ديگر را به عهده دارد. همچنين تبيين كلى ترين اصولى كه در علوم ديگر از آنها استفاده مى شود، مانند اصل علّيت يا بطلان دور و تسلسل از وظايف فلسفه است(مصباح،1373،ج 1، ص 91و119ـ120؛طباطبائى، بى تاـ الف،ج1،2،3،ص 26).

2. ارائه كننده جهان بينى صحيح

يكى از ويژگى هاى فطرى انسان سعادت طلبى است. تمام انسان ها به دنبال آن هستند تا در زندگى خودشان خوشبخت و سعادتمند باشند. با وجود اشتراك در اصل سعادت طلبى، هنوز بشر به مصداق واحدى از آن دست نيافته است؛ زيرا پيش از يافتن پاسخ صحيح براى چيستى سعادت، بايد به چند پرسش اساسى ديگر پاسخ داد: انسان از كجا آمده است؟ آيا خدا او را خلق كرده يا در اثر فعل و انفعالات عالم ماده به وجود آمده است؟ اينها جزو اولين پرسش هاى اساسى درباره انسان هستند. پرسش بنيادين ديگر آن است كه انسان به كجا خواهد رفت؟ آيا با مرگ نابود مى شود؟ يا آن گونه كه اديان الهى مدعى اند، براى حسابرسى و رسيدن به جزاى اعمال دنيوى، به دنياى ديگرى منتقل مى شود؟ پرسش ديگر آن است كه هدف از آفرينش انسان چه بوده است؟ و چگونه بايد آن هدف را محقق سازد؟ نوع پاسخ به مجموعه اين پرسش ها و پرسش هاى مشابه ديگر، مى تواند بينش فرد نسبت به خدا، جهان و انسان را ـ كه از آن به جهان بينى تعبير مى شود ـ تعيين كند. نوع جهان بينى هر كس، جهت و شيوه زندگى وى ـ كه گاهى از آن به ايدئولوژى تعبير مى شود ـ و در نهايت، سعادت و يا شقاوت او را رقم مى زند. پس عمده ترين فايده فلسفه را مى توان در ارائه جهان بينى صحيح براى دستيابى به ايدئولوژى صحيح خلاصه نمود.

 

3. ابزارى براى دفاع و اثبات اصل دين

طبيعى است كه در يك جامعه علمى پرنشاط، نظريات مختلف فكرى قابل طرح و نقد و بررسى است. در ميان نظريات متفاوت در موضوعى خاص، نظريه اى مقبول است كه بتواند نظريات ديگر را نقد كرده، خود از ميان نقد ناقدان سربلند بيرون آيد. اين مسئله وقتى اهميت بيشترى

پيدا مى كند كه موضوع بررسى موضوعى اساسى و بنيادين، نظير بحث از حقانيت يك دين باشد. براى نمونه، اگر به حقانيت اسلام معتقديم و نيز بر اين باوريم كه اسلام برترين نظريه و ديدگاه را براى رساندن انسان به سعادت دارد، بايد اثبات كنيم كه از يك سو، از ديدگاه اسلام، نظريات ديگر ناقصند، و از سوى ديگر، هيچ يك از نقدهاى ديدگاه ها و مكاتب ديگر به نظريه اسلام وارد نيست و مى توان به تمامى اشكالات و شبهاتى كه مخالفان اسلام مطرح مى كنند پاسخ معقول و مقبول داد. اما اگر به شبهات موجود پاسخ داده نشود و مبانى مكاتب ديگر نقد نگردد، ذهن كسانى كه از اين شبهات اطلاع دارند، نسبت به دين و اصول جهان بينى تضعيف شده، اعتقادات آنها دچار تزلزل مى گردد؛ مثلاً، در مكتب اثبات گرايى (پوزيتيويسم)، دين، فلسفه و اخلاق جايگاهى ندارند و فقط به امور حسى و ظاهرى اكتفا مى شود. ترويج اين انديشه موجب پيدايش شبهاتى در جامعه اسلامى مى گردد. اگر كسى نباشد تا به آن شبهات پاسخ دهد، اشخاصى كه اين مكتب را مطالعه كرده و تحت تأثير آن قرار گرفته اند، در مبانى دينى خود دچار ترديد شده، حتى ممكن است آنها را انكار كنند. بنابراين، فلسفه مى تواند به عنوان ابزار دفاعى محكمى براى دفاع از دين و اعتقادات دينى باشد و شاهد آن بزرگانى همچون شهيد مطهرى هستند كه با استفاده از اصول فلسفى، توانستند به شبهات فراوان درباره اعتقادات دينى پاسخ بدهند (معلمى، 1384، ص 96ـ98).

آيت اللّه مصباح در تبيين ضرورت فلسفه به عنوان ابزار دفاعى مى نويسد:

فلسفه كمك شايانى به طرد وساوس شيطانى و ردّ مكتب هاى مادى و الحادى انجام مى دهد و شخص را در برابر كژانديشى ها و لغزش ها و انحرافات فكرى مصون مى دارد و او را در ميدان نبرد عقيدتى به سلاح شكست ناپذيرى مسلح مى سازد و به وى توان دفاع از بينش ها و گرايش هاى صحيح و حمله و هجوم بر افكار نادرست مى بخشد (مصباح، 1373، ج 1، ص 102).

بنابراين، اگر فلسفه در مشهورات عالم كنونى و در شبه فلسفه هايى كه پشتوانه مشهورات زمانه است تحقيق كند، ممكن است سپرى در مقابل هجوم تجاوز شرك و كفر و غرب زدگى منحط باشد يا دست كم از ابتذال و رواج آراء مبتذل ممانعت كند (داورى، 1366، ص 29).

از سوى ديگر، فلسفه ابزار اثبات اصول اساسى دين است. اگر با كسى كه منكر خداست روبه رو شويم و بخواهيم در يك موضوع دينى مانند اثبات وجود خدا با او گفت وگو كنيم هرگز نمى توانيم از آيات و روايات استفاده نماييم؛ زيرا وى خدا را قبول ندارد، چه رسد به آيات و روايات. بنابراين، تنها ابزارى كه مى تواند در اين مواقع به ما كمك كند عقل و دلايل عقلى است. بنابراين، مى توان گفت: تنها مجراى ارتباط و تفاهم بين المللى بين دو انسان با هر مسلك و مذهبى عقل است (غرويان، 1387، ص 22). علاوه بر اين، فلسفه وجود خداوند متعال را بهتر و نقض ناپذيرتر از هر علم ديگرى اثبات مى كند و انسان با برهان عميق فلسفى و از نظر عقل نظرى، به خداوند معرفت پيدا مى كند (جوادى آملى، 1370، ص 97).

 

4. ابزار فهم و تعميق معارف دينى

فلسفه با روش عقلانى خود، مثبِت دين و اصول دين است. بدين روى، مى توان مدعى شد فلسفه در خدمت دين است. بسيارى از معارف دين از سنخ مسائل فلسفى است و بسيارى از شبهات دينى و اعتقادى ماهيتى فلسفى دارند. بنابراين، فلسفه مى تواند به عقلانيت دين و باورهاى

دينى كمك كرده، اذهان را از گزند شبهات فلسفى در امان نگه دارد (فنايى اشكورى، 1389، ص 373). همان گونه كه در فهم حقايق، فروع دين مجهز به مبانى فقه و اصول ضرورى است، مجهز شدن به اصول برهانى و آشنايى به كاوشگرى هاى عقلانى، به منظور بهتر فهميدن حقايق عقلى وارد شده در كتاب و سنت نيز لازم و ضرورى است.

قابل ذكر است كه بهره مندى تام و تمام از معارف بلند آيات و روايات، به ويژه در مسائل اعتقادى نظير اثبات وجود خدا و صفات او، و نفى جبر و تفويض، كه شالوده ايمان فرد را شكل مى دهد بدون يارى عقل ممكن نيست. علاوه بر اين، به علت ذوبطون بودن قرآن كريم، بهره مندى از لايه هاى عميق معنايى بدون دقت عقلى و فلسفى ميسر نخواهد بود.

 

5. راهى براى ارضاى حس حقيقت جويى

ميل به حقيقت جويى و حقيقت طلبى از جمله اميالى است كه در انسان به وديعه گذاشته شده اند. يافتن حقيقت، كه ملازم با يافتن پاسخ براى پرسش هاى اساسى و بنيادين انسان، از جمله پرسش درباره مبدأ و منتهاى خلقت و نيز مسير بين مبدأ و منتهاست، انسان را به وادى فلسفه مى كشاند؛ چراكه تنها فلسفه مى تواند به اين پرسش ها پاسخى درخور ارائه كند، به گونه اى كه مى توان گفت: شناخت خطوط كلى جهان هستى چيزى جز فلسفه نيست (جوادى آملى، 1375، ج 1، ص 134).

 

فوايد فلسفه

بسيارى از شبهاتى كه عليه فلسفه مطرح مى شود به سبب نبود درك فوايد فلسفه است. به منظور دفع اين گونه شبهات، به برخى از مهم ترين فوايد فلسفه در ذيل اشاره شده است:

1. رشد انسانيت انسان

انسان برخلاف حيوانات ديگر، از قوه تعقل برخوردار است. بدين روى، منطق دانان انسان را به حيوان ناطق تعريف كرده و ناطق را به عاقل و درك كننده كليات تفسير نموده اند. پس هر انسانى كه بتواند با بهره گيرى از قوه عاقله خود به بينش و گرايش صحيحى دست يابد راه انسانيت را درست پيموده است و هر كسى به ادراكات حسى اكتفا كند و از نيروى عقل خود به درستى استفاده نكند، راه حيوانيت در پيش گرفته و به تعبير قرآن، از چهارپايان نيز بدتر است (اعراف: 179). فلسفه ورزى، كه با روش عقلى صورت مى گيرد، در رشد فصلِ مميز انسان (قوه عاقله) مؤثر است. به همين منظور، كسانى كه فيلسوف ترند از اين حيث، انسان ترند (غرويان، 1387، ص 24).

رشد انسانيت انسان، بر ساير ابعاد وجود انسانى از جمله اخلاق و رفتار انسان اثرگذار است. پل فولكيه در كتابفلسفه عمومىخود،به اين فايده فلسفه تصريح كرده است:

اعمال اخلاقى ما بالذات بستگى به مابعدالطبيعه دارد و با اختلاف رأى و نظر ما نسبت به مسائل مابعدالطبيعه، نحوه حيات اخلاقى ما نيز دچار اختلاف مى شود. براى اينكه بتوانيم به حيات خود نظم و سامان مطلوب بدهيم بايد بدانيم كه چه هستيم و سرنوشت جهان چيست، و اين خود از مسائلى است كه مابعدالطبيعه بايد به آن جواب دهد (فولكيه، 1370، ص 16ـ17).

 

2. حل مسائل اساسى و دشوار

حلّ مسائلى كه جز فلسفه قادر به پاسخ گويى به آنها نيست، كار فلسفه است؛ مانند چگونگى تمييز موجود از غير موجود و يا موجود واقعى از غيرواقعى و شناختن امور حقيقى و تمييز آنها از اعتباريات و وهميات و

بسيارى از مسائل ديگرى كه پيش از اين به آنها اشاره شد (مصباح، 1373، ج 1، ص 91).

 

3. دادن قدرت تشخيص عقيده درست از نادرست

در حوزه هاى فرهنگى، سياسى، اجتماعى و مانند آن، انديشه هاى متفاوتى وجود دارد. امروزه اين انديشه ها با وسايل ارتباطى پيشرفته، به سرعت انتشار مى يابند. طبيعى است كه افراد در معرض اين گونه افكار و عقايد، كه برخى از آنها آميزه اى از حق و باطل هستند، قرار مى گيرند. اما در اين رويارويى، بسيارى از افراد به سبب نداشتن بينش درست و قدرت تشخيص حقايق، عقيده انحرافى را برمى گزينند و به انحراف فكرى كشيده مى شوند. كسب بينش لازم براى يافتن راه صحيح از ميان تمام راه ها، در گرو قوت تفكر عقلانى است كه با فلسفه به دست مى آيد.

پس از بيان اجمالى ضرورت فلسفه، در ادامه، سؤالات و شبهاتى كه ذهن برخى را به خود مشغول كرده است، نقل و به آنها پاسخ داده خواهد شد:

 

برخى شبهات و سؤالات درباره فلسفه

1. آيا براى تك تك انسان ها فلسفه ضرورت دارد؟

براى پاسخ به اين پرسش، اشاره به اين نكته لازم است كه هر انسانى خواه ناخواه، با يك جهان بينى، يعنى با نگرش خاصى نسبت به هستى، جهان و انسان زندگى مى كند و علاقه مند است كه اين نظام هستى را به طور منطقى و عقلى براى خود تبيين و توجيه كند و اين مهم با مباحث هستى شناسانه فلسفى صورت مى پذيرد (معلمى، 1384، ص 93ـ96). بنابراين، مسائل مربوط به جهان بينى همه فلسفى اند و داشتن جهان بينى صحيح براى همه ضرورى است، اما اين امر به معناى ضرورت آموختن فلسفه براى همگان نيست؛ زيرا عموم مردم مى توانند بر اساس باورهاى عقل سليم و فطرت خويش، به پاسخ صحيح مسائل فلسفى مربوط به جهان بينى دست يابند. بنابراين، فلسفى بودن مسائل جهان بينى، ايجاب نمى كند كه همه مردم فلسفه بياموزند. البته آموختن فلسفه براى افرادى كه در جهان بينى خود دچار شك و ترديد شده و با استدلال هاى عوامانه قانع نمى شوند، و نيز افرادى كه به دنبال فهم عميق تر و دقيق تر و يا دفاع عقلانى از معارف دينى اند، ضرورت دارد (عبوديت، 1380، ص 62ـ64). بنابراين، همان گونه كه ساير علوم طبيعى يا انسانى مانند پزشكى، اخلاق و سياست براى عموم مردم مفيد است، ولى براى همه ضرورت ندارد و تنها عده خاصى براى تأمين نيازهاى جامعه، آن علوم را تحصيل مى كنند. در زمينه فلسفه نيز لازم است دست كم به اندازه نياز، افرادى متخصص براى تأمين نياز جامعه در اين قلمرو، به كسب تخصص در اين زمينه بپردازند.

 

2. انبيا و اولياى الهى در تبيين دين براى مردم، از فلسفه استفاده نكرده اند.

مراد از فلسفه چيست؟ اگر مراد از فلسفه عناوين و اصطلاحات خاص فلسفى است كه امثال ارسطو، ابن سينا يا ساير فلاسفه به كار برده اند، سخن مزبور قابل قبول است. اما اگر مراد از فلسفه استفاده از روش عقلى براى پاسخ به اساسى ترين سؤال هاى بشرى است، نمى توان سخن مزبور را پذيرفت؛ زيرا اولاً، اصل عقايد دينى از جمله خود اصل نبوت را بايد با دليل عقلى اثبات نمود. ثانيا، انبياى الهى و پيشوايان دينى براى تبليغ دين و رفع شبهات دينى، از روش عقلى و برهانى استفاده كرده اند (معلمى، 1384، ص 102ـ103).

از علّامه طباطبائى نقل شده است:


روايات ما مشحون از مسائل عقلى عميق و دقيق و مستند به برهان فلسفى و عقلى است. بدون خواندن فلسفه و منطق و ادراك طريق برهان و قياس، كه همان رشد عقلى است، چگونه انسان مى تواند به اين درياى عظيم روايات وارد شود؟ ائمه اطهار عليهم السلام شاگردان متعدد و بيانات متفاوتى داشته اند. بعضى از آنها ساده و قابل فهم عموم است، ولى غالبا آنچه در اصول عقايد و مسائل توحيد آمده مشكل و غامض است و آنها را براى افراد خاصى از اصحاب خود، كه اهل فن مناظره و استدلال بوده اند، بيان كرده اند. همان شاگردان براساس ترتيب قياسات برهانى با خصم وارد بحث مى شدند. آن وقت چگونه مى توان بدون اتكا به عقل و مسائل عقلى و ترتيب قياس هاى اقترانى و استثنايى تحصيل يقين نمود؟

سپس ايشان به مسئله توحيد ـ كه وحدت عددى نيست، بلكه وحدت بالصرافه (وحدت حقه) است ـ اشاره كرده و آيات و خطبه هايى از نهج البلاغه ـ مانند خطبه اول، شصت و سوم، صد و پنجاهم، صد و شصت و يكم، صد و هشتاد و چهارم - را توضيح داده است كه بيان آن در اين مختصر نمى گنجد (ر.ك: حسينى طهرانى، بى تا، ص 28ـ32).

 

3. گفته مى شود: فلسفه براى فهم حقايق جهان است. قرآن و روايات حقايق عالم را بهتر شرح داده اند يا فيلسوفان؟

اولاً، بايد گفت: اصل وجود خدا و نبوت توسط عقل و اصول عقلانى بشر به اثبات مى رسد و بدون اثبات عقلى آنها نمى توان در عمل به قرآن و اخبار، تمسك جست. صدرالمتألهين در كتاب شرح اصول كافى مى نويسد:

چگونه ممكن است كسى كه به تقليد كوركورانه از روايات و اخبار قناعت كرده و شيوه هاى برهانى و عقلى را انكار مى نمايد، به حقيقت دست يابد؟ آيا نمى داند كه يگانه مستند شريعت، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است و اثبات صدق سخن پيامبر نيز بدون استناد به دلايل عقلى امكان پذير نيست؟ ... كسى كه از برهان روگردان است و به نور قرآن و روايات اكتفا مى كند، همانند كسى است كه در معرض نور خورشيد و ماه است، اما چشم ها را بسته و از نور خورشيد و ماه چشم پوشى مى نمايد، كه هيچ فرقى بين او و بين نابينايان نيست(صدرالمتألهين،1376،ج2،ص388).

ثانيا، خواندن فلسفه نوعى رياضت است كه هاضمه فكرى و معرفتى انسان را تقويت مى كند تا بتواند آنچه را قرآن يا روايات بيان مى كنند به بهترين وجه ممكن بفهمد. البته لازمه اين سخن آن نيست كه بگوييم كسانى كه فلسفه يا عرفان نخوانده اند قرآن يا روايات را نمى فهمند؛ زيرا آيات قرآن كريم و احاديث معصومان عليهم السلام همه در يك سطح نيستند. براى نمونه، در بسيارى از روايات، مخاطب عامه مردم بوده اند، اما در برخى از احاديث و به ويژه ادعيه، ائمّه هدى عليهم السلام به حقايقى اشاره كرده اند كه تنها اندكى از عقول توان فهم آن و قدرت تحمل آنها را دارند (موسوى خمينى، 1372، ص 627). در تأييد اين مطلب مى توان گفت: امامان معصوم عليهم السلام در روايات فراوانى نظير روايت ذيل تأكيد دارند كه تنها فرشتگان مقرب و رسولان و مؤمنانى كه داراى قلب هاى آماده و سينه هايى منشرح هستند، تاب تحمل معارف اهل بيت عليهم السلام را دارند. البته اين مطلب منافاتى ندارد با اينكه سطوح پايين تر و اوليه آن براى همه مردم قابل فهم باشد (مظفرى، 1385، ص 298ـ299): در گفت وگو و نشست و برخاست با مردم، از چيزهايى سخن بگوييد كه مى فهمند. چيزى را كه

نمى فهمند و انكار مى كنند به ايشان نگوييد و آنها را برگرده خودتان و ما قرار ندهيد. امر و علم ما سخت و دشوار است و جز فرشتگان مقرّب، انبياى مرسل و مؤمنانى كه خداوند قلبشان را براى ايمان آزموده (و برگزيده)، كس ديگرى تاب تحمل آن را ندارد (صدوق، 1403ق، ج 2، ص 624).

بنابراين، هرچه انسان در امور عقلى و منطقى تمرين بيشترى داشته باشد از روايات و آيات بهره بيشترى مى برد؛ نظير اينكه مثلاً، اگر يك پيام بهداشتى در قرآن يا روايات وجود داشته باشد، مطمئنا كسى كه پزشكى و طب مى داند آن را از كسى كه در اين رشته تخصصى ندارد بهتر درك مى كند.

ثالثا، طبق اين اشكال، با وجود آيات و روايات، چه نيازى به خواندن اين همه آثار فقهى و اصولى است؟ چرا براى استخراج احكام شريعت، به جاى آنكه اين همه در اقوال فقها درنگ شود، مستقيما به آيات و روايات مراجعه نمى شود؟ علت مطالعه آثار و آراء فقها و اصوليان اين است كه احاديث معصومان عليهم السلام محكم و متشابه، مطلق و مقيد و خاص و عام دارد. گاه هنگام بررسى آيات و روايات، مشكل ضد، اجتماع امر و نهى، دلالت يا عدم دلالت نهى بر فساد و ظرايف پيچيده ديگر پيش مى آيد و اگر كسى خوب با اين ظرايف آشنا نشود و بخواهد فقط براساس مشاهده يك يا چند حديث، فتوا بدهد به شدت در معرض لغزش است. حقايق مربوط به مبدأ و معاد را هم بدون هيچ گونه مهارتى در عرصه تفكر نظرى، نمى توان درك كرد. علاوه بر اينكه درك حقايق توحيدى به مراتب سنگين تر است از درك چگونگى اداى افعال ظاهرى نماز و مانند آن.

فلسفه و فلسفه ورزى همان كارى را براى آمادگى درك و كشف حقايق نظرى عالم مى كند كه مطالعه فقه و اصول و آراء فقها براى آمادگى درك معارف عملى دين انجام مى دهد. ازاين روست كه بزرگان فلاسفه و حكماى اسلامى پس از مدت هاى طولانى تحقيق در مباحث فلسفى و تأليف كتب فلسفى، به شرح و تفسير آيات و روايات مى پردازند؛ نظير شرح اصول كافى و تفسير برخى از سوره هاى قرآن از صدرالمتألهين يا تفسير الميزان تأليف علّامه طباطبائى. نقل شده است كه صدرالمتألهين همواره در كتاب هايش افتخار مى كند كه هيچ كس را نديده كه مانند او اسرار قرآن و سنت معصومان عليهم السلام را فهميده باشد (جمعى از پژوهشگران، 1382، ج 1، ص 215ـ216).

 

4. آيا آنچه را فلسفه يونان (الهيات) داشت در متن اسلام و فرمايش هاى معصومان عليهم السلام هم هست يا خير؟

كتاب و سنت حاوى تمام معارف نظرى و عملى به صورت اجمال يا تفصيل هستند، اما بايد توجه داشت كه دستورات الهى براى تمام مردم جهان، اعم از عالم و جاهل، نازل شده است و هر كس به اندازه ظرفيت خودش از آن بهره مند مى شود. بنابراين، اگر براى بهره مندى بيشتر افراد جامعه از معارف بلند الهى بخواهيم معارف عالى الهى را از منابع اصلى دينى استخراج كنيم چاره اى نداريم، جز اينكه اصطلاحات خاصى را وضع كنيم و به آنها سير و نظامى منطقى دهيم. ازاين رو، اينكه اين معارف در كتاب و سنت موجود است منافاتى ندارد با اين سخن كه براى فهم بهتر آن معارف علمى خاص (فلسفه) را وضع كنيم، و به فرموده برخى بزرگان، تنها فرق بين مأثورات از انبيا و كتب حكما، در اصطلاحات و اجمال و تفصيل است، نه در معنى (موسوى خمينى، 1372، ص 193).

اما اين سخن كه در صورت نبود معارف فلسفى در كتاب و سنت، لازم مى آيد فلسفه يونان معارف اسلامى را تكميل كند نادرست است؛ زيرا حتى يك مسئله از مسائل

دينى را بدون استمداد از منطق نمى توانيم اثبات كنيم، درحالى كه در بيانات كتاب و سنت، مسائل منطقى ذكر نشده است. همچنين در مسائل فرعى دين، حتى يك مسئله را بدون به كار انداختن علم اصول، نمى توان استنباط نمود، با اينكه در كتاب و سنت، از علم اصول خبرى نيست. بنابراين، منطق و اصول، طريق هستند و طريق غير از تكميل است (طباطبائى، 1387، ج 2، ص 174ـ175). خلاصه آنكه دين اسلام دينى كامل است، اما علومى همچون فلسفه راه فهم عميق تر و بهتر دين به ساير انسان ها هستند و اين به معناى مكمل بودن آنها نيست.

شبهه مزبور توسط مكتب موسوم به تفكيك نيز به اين شكل طرح شده است:براى پاسخ گويى به شبهات منكران و ملحدان، هيچ نيازى به تحصيل فلسفه مصطلح نيست.

آقاى سيدان بر اين باور است كه در مواجهه با شبهات ملحدان و منكران توحيد و نبوت، بايد از قواعد و مطالب روشن عقلانى نظير محال بودن اجتماع نقيضين و اجتماع ضدين، و بطلان تسلسل بهره جست، اما قواعد عقلانى منحصر در كتب فلسفى نيست. بنابراين، در پاسخ به شبهات منكران و ملحدان، هيچ نيازى به تحصيل فلسفه مصطلح نيست (سيدان، 1389)، تالى فاسد اين سخن كه براى پاسخ گويى به شبهات ملحدان و منكران نياز به فلسفه داريم بدان معناست كه دين ناقص است و براى پاسخ به شبهات دينى، بايد سراغ افلاطون و ارسطو رفت، درحالى كه اهل بيت عليهم السلام با ملحدان و دهريان و ماترياليست ها بحث و مناظره داشتند و به دقت پاسخ هاى عقلى ارائه مى كردند و آنها را قانع و مجاب مى ساختند. بنابراين، اگر با روش اهل بيت عليهم السلام و قرآن به سراغ ملحدان برويم، از عهده شبهات دهريان و ملحدان برمى آييم.

در پاسخ به سخن آقاى سيدان، توجه به نكات ذيل راهگشاست:

1. در سخنى كه از آقاى سيدان ذكر شد، خود ايشان به ضرورت فراگيرى بسيارى از قواعد فلسفى براى پاسخ به شبهات ملحدان اعتراف كرده است.

2. ايشان در سخن خود آورده است كه قواعد عقلى ذكر شده منحصر در كتب فلسفى نيست. اين سخن ايشان قابل قبول است، ولى اينكه اين قواعد فلسفى در كتب غيرفلسفى نيز آمده است، قواعد را از فلسفى بودن خارج نمى كند. علاوه بر آن، استفاده انديشمندان حوزه هاى گوناگون از قواعد فلسفى و منعكس كردن اين قواعد در كتب علوم گوناگون، نشان دهنده اهميت و ضرورت قواعد فلسفى است.

3. اين سخن كه اهل بيت عليهم السلام با ملحدان و ماترياليست ها مناظره مى كردند صحيح است. ما نيز بايد همان شيوه را در مواجهه با آنها اتخاذ كنيم. با مراجعه به مناظرات ائمّه اطهار عليهم السلام درمى يابيم كه روش آنها عقلى بوده است. بنابراين، روش عقلى حجيت دارد.

4. اثبات وجود خدا، صفات وى، نبوت، حجيت قرآن كريم و بسيارى از مسائل ديگر در گرو بهره گيرى از روش عقلى فلسفى است. افزون بر اين، در كتاب و سنت، تنها شبهاتى كه در آن عصر و زمان رواج داشته بررسى شده است و اين مقدار نمى تواند براى پاسخ گويى به شبهات جديد از سوى مكاتب الحادى، كه پيش از اين مطرح نبوده است، كافى باشد. نيز فهم برخى شبهات و پيگيرى لوازم آن مستلزم اطلاعات فلسفى و منطقى است.

5. بحث و بررسى ديدگاه انديشمندان غيرمسلمان به معناى پذيرفتن تمام سخنان آنها نيست. بنابراين، نه تنها آگاهى از انديشه انديشمندان گوناگون مذموم نيست، بلكه گاهى مفيد نيز هست. ازاين رو، مطابق فرمايش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، داناترين مردمان كسى است كه دانش ديگران را با دانش خودش جمع كند (مجلسى، 1403ق، ج 74،

ص 112). بايد آراء ديگران را جست وجو كرد و با معيار سنجش، به ارزيابى پرداخت.

 

5. اگر فرقى بين فلسفه (الهيات) با آيات و روايات نيست جز اختلاف تعبير، پس آنچه خداوند و امامان آورده اند، اتم و اكمل است، و اگر بهتر از آن يافت مى شد مى فرمودند. پس چه نيازى به تعبيرهاى حكما و فلاسفه هست؟

منظور از نبودن فرق ـ بجز اختلاف تعبير ـ اين است كه معارف حقيقى، كه كتاب و سنت مشتمل بر آنهاست و با زبان ساده و عمومى بيان شده، همان معارف حقيقى است كه از راه بحث هاى عقلى به دست مى آيد و با زبان فنى و اصطلاحات علمى بيان شده است. پس فرق اين دو، فرق زبان عمومى ساده و زبان خصوصى فنى است (طباطبائى، 1387، ج 2، ص 175). همچنين آيات و روايات براى كسانى حجت است كه اصل وجود خدا، نبوت، كلام خدايى بودن قرآن كريم، عدم تحريف آن و بسيارى از مسائل ديگر را پذيرفته اند. اما كسى كه آنها را نپذيرفته است چگونه مى تواند از آيات قرآن كريم و روايات معصومان عليهم السلام استفاده كند؟ نيز يك مسلمان بايد بتواند در برابر شبهات جديد به روش عقلى از دين خود دفاع كند و دفاع عقلانى از دين و آموزه هاى دينى جز با تحصيل فلسفه ميسر نخواهد بود.

 

6. براساس روايات اسلامى، ائمّه اطهار عليهم السلام از پرداختن به فلسفه نهى كرده اند. برخى از بزرگان نيز با توجه به اين روايات، از تحصيل فلسفه منع نموده اند. بنابراين،شايسته نيست پيروان ايشان به فلسفه بپردازند.

در ذيل به دو نمونه از اين روايات اشاره شده است:

روايت اول: حديث توحيد مفضل از امام صادق عليه السلام است. ايشان فرمودند: فَتَبّا وَ خَيبَةً وَ تَعْسا لِمُنْتَحِلِى الْفَلْسَفَة... (مجلسى، 1403ق، ج 3، ص 75)؛ پس نابودى و ناكامى باد بر مدعيان فلسفه!

در پاسخ، بايد گفت: اولاً، سند اين روايت معتبر نيست (اعرافى، 1391، ص 127).

ثانيا، بر فرض پذيرش روايت، حضرت در اين روايت، نه فيلسوفان را سرزنش مى كند و نه فلسفه را، بلكه فيلسوف نمايانى را سرزنش مى كند كه بدون دليل و بدون لياقت و شايستگى، خود را به فلسفه منتسب نموده اند. شواهد ذيل اين مطلب را تأييد مى كند:

الف. منتحلى الفلسفة در زبان عرب، به معناى كسى است كه بدون دليل و از روى دروغ، خود را به فلسفه نسبت مى دهد. انتحل فلان شعر فلان، او قول فلان زمانى گفته مى شود كه كسى بدون دليل ادعا كند كه آن شعر يا سخن، شعر يا سخن اوست و تنحّله زمانى استعمال مى شود كه كسى ادعاى چيزى را داشته باشد، درحالى كه آن چيز مال ديگرى است (ابن منظور، 1416ق، ج 14، ص 74).

ب. حضرت در وصف اين افراد مى فرمايند: فَتَبّا وَ خَيبَةً وَ تَعْسا لِمُنْتَحِلِى الْفَلْسَفَةِ كَيفَ عَمِيتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْخِلْقَةِ الْعَجِيبَةِ حَتَّى أَنْكَرُوا التَّدْبِيرَ وَ الْعَمْدَ فِيهَا... (مجلسى، 1403ق، ج 3، ص 75)؛ نفرين و ناكامى باد بر مدعيان فلسفه! چگونه قلب هايشان از ديدن اين آفرينش عجيب كور است، تا آنجا كه تدبير در آن را انكار مى كنند.

از اوصافى كه حضرت براى منتحلى الفلسفة ذكر كردند (اينكه اين اشخاص تدبير آفرينش را انكار مى كنند) معلوم مى شود كه مراد از منتحلى الفلسفة نمى تواند فيلسوف باشد؛ زيرا فيلسوف واقعى همواره به دنبال كشف واقعيت جهان هستى از طريق تفكر و تدبر در آن است. بنابراين، به فرض مذمّت فيلسوفان در اين روايت، مراد فيلسوفانى هستند كه وجود خالق و مدبر براى عالم را

انكار كرده، عالم و حوادث آن را اتفاقى و تصادفى مى دانند (مظفرى، 1386، ص 75)، بنابراين نه تنها در روايات اسلامى، فيلسوفان واقعى سرزنش نشده اند، بلكه ائمّه اطهار عليهم السلام گاهى از آنان به نيكى نيز ياد كرده اند. در همين حديث، حضرت از ارسطو، كه اتفاقى بودن عالم را رد كرده، به نيكى ياد نموده اند: ... گروهى از پيشينيان، منكر قصد و تدبير در مخلوقات شدند و پنداشتند هر چيز به عرض و اتفاق پديد آمده است... و ارسطاطاليس (ارسطو) آنها را رد كرد و گويد: آنكه بالعرض است يك بار است كه از دست طبيعت بيرون شده، براى عوارضى كه طبيعت را عارض مى گردد و آن را از راه خود بازمى دارد و به منزلت امور طبيعى نيست كه بر يك روش باشد... (حسن زاده آملى، 1374، ص 24).

روايت دوم از امام حسن عسكرى عليه السلام نقل شده است كه خطاب به ابوهاشم جعفرى فرمودند: يا أَبَا هَاشِمٍ سَيأْتِى زَمَانٌ عَلَى النَّاسِ وُجُوهُهُمْ ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ مُظْلِمَةٌ مُتَكَدِّرَةٌ السُّنَّةُ فِيهِمْ بِدْعَةٌ وَ الْبِدْعَةُ فِيهِمْ سُنَّةٌ الْمُؤْمِنُ بَينَهُمْ مُحَقَّرٌ وَ الْفَاسِقُ بَينَهُمْ مُوَقَّرٌ أُمَرَاؤُهُمْ جَاهِلُونَ جَائِرُونَ وَ عُلَمَاؤُهُمْ فِى أَبْوَابِ الظَّلَمَةِ [سَائِرُونَ] أَغْنِياؤُهُمْ يسْرِقُونَ زَادَ الْفُقَرَاءِ وَأَصَاغِرُهُمْ يتَقَدَّمُونَ عَلَى الْكُبَرَاءِ وَ كُلُّ جَاهِلٍ عِنْدَهُمْ خَبِيرٌ وَ كُلُّ مُحِيلٍ عِنْدَهُمْ فَقِيرٌ لَا يمَيزُونَ بَينَ الْمُخْلِصِ وَ الْمُرْتَابِ لَا يعْرِفُونَ الضَّأْنِ مِنَ الذِّئَابِ عُلَمَاؤُهُمْ شِرَارُ خَلْقِ اللَّهِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ؛ لِأَنَّهُمْ يمِيلُونَ إِلَى الْفَلْسَفَةِ وَ التَّصَوُّفِ، وَ ايمُ اللَّهِ إِنَّهُمْ مِنْ أَهْلِ الْعُدُولِ وَالتَّحَرُّفِ يبَالِغُونَ فِى حُبِّ مُخَالِفِينَا وَ يضِلُّونَ شِيعَتَنَا وَ مُوَالِينَا، إِنْ نَالُوا مَنْصَبا لَمْ يشْبَعُوا عَنِ الرِّشَاءِ، وَإِنْ خُذِلُوا عَبَدُوا اللَّهَ عَلَى الرِّياءِ. أَلَا إِنَّهُمْ قُطَّاعُ طَرِيقِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الدُّعَاةُ إِلَى نِحْلَةِ الْمُلْحِدِينَ. فَمَنْ أَدْرَكَهُمْ فَلْيحْذَرْهُمْ وَ لْيصُنْ دِينَهُ وَ إِيمَانَهُ ثُمَّ قَالَ يا أَبَا هَاشِمٍ: هَذَا مَا حَدَّثَنِى أَبِى عَنْ آبَائِهِ جَعْفَرِبْنِ مُحَمَّدٍ (ع) وَ هُوَ مِنْ أَسْرَارِنَا، فَاكْتُمْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِه (نورى طبرسى، 1408ق، ج 11، ص 380)؛ اى ابوهاشم، زمانى براى اين مردم خواهد آمد كه صورت هايشان خندان و شاداب و قلب هايشان تاريك و گرفته است، سنت در ميان ايشان بدعت و بدعت نزد ايشان سنت است. مؤمن در ميان آنها تحقير شده، و فاسق در نزد ايشان گرامى است. حاكمان ايشان نادان و ستم پيشه و عالمانشان قدم نهاده در تاريكى اند. بى نيازان ايشان زاد و توشه نيازمندان را مى ربايند و كوچك ايشان بر بزرگشان پيشى مى گيرد. هر نادانى نزد ايشان داناست... ميان مخلص و رياكار فرقى نمى نهند و گرگ را از ميش بازنمى شناسند. علمايشان بدترين خلق خدا بر روى زمين اند؛ زيرا به فلسفه و تصوف متمايلند، و قسم به خدا كه ايشان اهل روى گردانى از دين خدا و تحريف در آن هستند. در دوستى با مخالفان ما افراط مى ورزند و شيعيان و دوستان ما را به گم راهى مى كشند. اگر به مقام و منصبى برسند از رشوه سير نمى شوند و اگر در ميان مردم خوار گردند رياكارانه عبادت مى كنند. ايشان رهزن راه مؤمنان و فراخوانندگان به مرام بى دينان هستند. پس هركس ايشان را درك كرد از آنها بر حذر باشد و دين و ايمان خود را از ايشان حفظ كند. اى ابوهاشم، اين چيزى است كه پدرم از پدرانش از جعفربن محمد برايم روايت كرده و اين حديث از اسرار ماست. پس آن را جز از اهلش كتمان كن.

در پاسخ بايد گفت:

اولاً، سند اين روايت نيز معتبر نيست (اعرافى، 1391، ص 131).

ثانيا، بر فرض صدور حديث از حضرت، به قرينه سياق و به تصريح عبارات، حضرت از فيلسوفان و متصوفانى انتقاد كرده كه از فلسفه و عرفان واقعى بهره اى نبرده اند كه حضرت در وصف ايشان مى فرمايد: اگر به منصب و مقامى برسند از رشوه سير نمى شوند، و اگر در

ميان مردم خوار گردند، رياكارانه خدا را عبادت مى كنند. بنابراين، اين روايت نيز در رد مدعيان دروغين و دنياطلب فلسفه است، نه اينكه به طوركلى، فلسفه يا فيلسوفان را انكار كند (مظفرى، 1386، ص 76).

ثالثا، از علّامه طباطبائى سؤال شد: رواياتى كه در خصوص ذمّ اهل فلسفه، به ويژه در دوره آخرالزمان وارد شده ـ كه در كتب حديث از قبيل بحارالانوار و حديقة الشيعة مسطور است ـ متوجه چه كسانى بوده و منظور از اين احاديث چيست؟ ايشان پاسخ دادند:

دو، سه روايتى كه در بعضى از كتب، در ذمّ اهل فلسفه در آخرالزمان نقل شده، بر تقدير صحت، ذمّ اهل فلسفه است، نه خود فلسفه؛ چنان كه رواياتى در ذمّ فقهاى آخرالزمان وارد شده و متضمن فقهاست، نه فقه اسلام. همچنين رواياتى در ذم اهل اسلام و اهل قرآن در آخرالزمان وارد شده (لايبقى من الاسلام الّا اسمه و من القرآن الّا رسمه) و متوجه ذمّ خود اسلام و خود قرآن نيست. و اگر اين روايت ها، كه خبر واحد ظنّى مى باشند، در خود فلسفه بود و مسائل فلسفى مضمونا همان مسائلى است كه در كتاب و سنت وارد شده، اين قدح عينا قدح در كتاب و سنت بود كه اين مسائل را با استدلال آزاد و بدون تعبد و تسليم مشتمل شده است. اصولاً چگونه متصور است كه يك خبر ظنى در برابر برهان قطعى يقينى قد علم كرده و ابطالش كند؟ (طباطبائى، 1387، ج 2، ص 172 و 175).

رابعا، اين دسته از روايات با آيات قرآن كريم و روايات متعدد ديگر، كه مردم را به تعقل و تفكر فرامى خواند، معارض است (ر.ك: حديد: 17؛ نحل: 44؛ زمر: 42) كه وجه جمع بين آنها چنين مى شود كه تعقل و فلسفه اى كه در خدمت حقيقت و حقانيت باشد همواره خوب و لازم، و تعقل و فلسفه اى كه هدفش رسيدن به حقيقت نباشد همواره محكوم و مذموم است. بدين سبب، صدرالمتألهين در اسفار با صراحت مى فرمايد: و تبا لفلسفة تكون قوانينها غير مطابقة للكتاب و السنة (صدرالمتألهين، 1981، ج 8، ص 303)؛ نابود باد فلسفه اى كه قوانينش مطابق قرآن و سنت نباشد.

حاصل آنكه آنچه در استشهاد به روايت، شرط اساسى است فهم حديث و شناخت موقعيت صدور آن و نيز توجه به الفاظ استعمال شده در روايت است. براى روشن شدن اين نكته، بايد توجه داشت كه لفظ فلسفه به اشتراك لفظى در فلسفه الهى و فلسفه مادى استعمال مى شود. مراد از آنچه در زمان ائمّه اطهار: مطرح بود، فلسفه و فيلسوف مادى و دهرى است، نه فلسفه الهى.

 

7. دين و آموزه هاى دينى را بايد آن گونه كه در كتاب و سنت آمده است و به شكل ناب و خالص فهميد. استفاده از علومى همچون فلسفه در فهم دين، موجب از بين رفتن فهم ناب و خالص از دين مى شود.

فهم عقلانى و فلسفى با ناب بودن منافاتى ندارد؛ زيرا اگر صرف استناد به ظاهر متون، ملاك ناب و خالص بودن آن باشد، بايد اهل حديث، حشويه، مشبّهه و مانند آنها را، كه پايبندى ايشان به ظواهر از ديگران بيشتر است، داراى فهم ناب تر و خالص تر دانست.

علاوه براين، زمانى مزبوراشكال پيش مى آيد كه فيلسوف بخواهد نظر خود را بر قرآن و روايات تحميل كند يا الفاظ و واژگان به كاررفته در متون دينى را بر معانى و اصطلاحات مستحدث فلسفى حمل نمايد. اما وقتى فلسفه ابزارى براى فهم بهترمصاديق وحقايق مشارٌاليه دين ودرك بهتراستدلال هاى عقلى به كار رفته در بيانات دينى باشد هيچ منافاتى با فهم ناب و خالص دين ندارد (مظفرى، 1385، ص 284ـ285).


8. اگر فهم دين متوقف بر دانستن اصطلاحات فلسفى باشد با توجه به اينكه بيشتر مردم با اين اصطلاحات آشنا نيستند و از فلسفه چيزى نمى دانند، لازمه اش خروج كلام خدا و رسول خدا از روش عقلا و واگذار كردن تكميل امت به فيلسوفان بوده و نقض غرض بعثت و از بين بردن آثار نبوت و رسالت است.

آقاى نصيرى مى نويسد:

عقل فلسفى عقل مستكفى بالذات بوده و بر اين باور است كه مى تواند مستقل از هر منبع ديگر، با اتصال به عقل فعال، به كمال و سعادت دنيوى و اخروى برسد. طبق اين تلقى از عقل، ضرورتى براى نبوت و ارسال رسل از جانب خداوند باقى نمى ماند (نصيرى، 1389).

اول. فهم دين متوقف بر بسيارى از علوم ديگر همچون ادبيات، لغت، رجال و اصول نيز هست كه بيشتر مردم با اين علوم و اصطلاحات آن آشنا نيستند، با اينكه دانستن اين علوم براى فهم درست دين لازم است.

دوم. طبق ادعاى فلاسفه، تنها فهم برخى از معارف عميق الهى، بدون دانستن فلسفه و مطالب فلسفى ناممكن است، نه اينكه فهم همه معارف دينى از اصول و فروع متوقف بر دانستن فلسفه باشد.

سوم. همه مردم مأمور به دانستن همه حقايق دينى نيستند و بيشتر آنها از ورود به عرصه بسيارى از دقايق علمى و دينى نهى شده اند و اعتقاد اجمالى آنان به معارف دينى كافى است (مظفرى، 1385، ص 293).

چهارم. كمك به فهم برخى از معارف دينى تنها يكى از فوايد فلسفه است. فلسفه بجز اين، فوايد مهم ديگرى، از جمله دفاع از دين در برابر افكار انحرافى يا نقد تفكر الحادى و مادى نيز دارد.

پنجم. به نظر مى رسد آقاى نصيرى صرفا براى تخريب فلسفه، ادعاى مزبور مبنى بر استقلال ذاتى عقل در رساندن انسان به سعادت دنيا و آخرت و بى نيازى عقل از وحى را مطرح كرده است؛ زيرا تاكنون هيچ يك از فلاسفه مسلمان ادعاى استقلال ذاتى عقل را نداشته اند. بنابراين، اشكال مزبور اشكالى بى پايه و اساس و تهمتى ناروا به فلاسفه اسلامى است.

 

9. فلسفه اسلامى يك فلسفه التقاطى و حاصل مكاتب فلسفى يونان، قرون وسطا، انديشه هاى هندى و انديشه هاى ايرانى است، و يك فلسفه التقاطى نمى تواند مبناى تفكر اسلامى قرار گيرد.

آقاى حكيمى معتقد است:

مكتب تفكيك به پيروى از قرآن كريم و ائمّه اطهار عليهم السلامهمواره به تعقل مستقل نه تعقل تبعى و تقليدى فرامى خواند و عقل خودبنياد دينى را مطرح مى كند، نه عقل يونانى بنياد التقاطى را، و شعارش اين است: فكر كن بياب (حكيمى، 1383، ص 121).

اين شبهه به صورت ديگرى نيز مطرح شده است و آن اينكه روش تعقل فلسفى بر روش تعقل قرآنى منطبق نيست. آقاى حكيمى پس از بيان آنكه اساس مكتب تفكيك بر به كارگيرى عقل و بهره ورى از تعقل بوده و قرآن كريم و معصومان عليهم السلامهمواره به تعقل دعوت كرده اند، تا آنجا كه فهم معارف تجريدى قرآنى و تعاليم معصوم جز از راه تعقل ممكن نيست، اظهار مى دارد:

به خوبى روشن است كه كتابى چون قرآن، هنگامى كه دعوت به تعقل مى كند... نمى شود براى تعقل روشى نداشته باشد. انتظار اينكه ... منطق يونانى را ترجمه كنند و سپس آن منطق معيار تعقل مسلمانان قرآنى شود، چگونه درست خواهد بود؟

از نخستين آيه اى كه سخن از عقل و تعقل گفته... به روشنى دانسته مى شود كه قرآن كريم خود روشى را براى تعقل دارد. عقل نيرويى است الهى در انسان كه بايد از آن استفاده شود... راه درست آن در قرآن و تعاليم مفسّران راستين قرآن آمده است و آن راهى است كه با تحولات افكار و پيدايش علوم مختلف، در عصرها و زمان ها و سرزمين ها ـ مثلاً، منطق رياضى ـ مخدوش نخواهد شد و متروك نخواهد گشت (حكيمى، 1375، ص 344).

در پاسخ به شبهه مزبور، توجه به چند نكته ضرورى است:

يك. تركيب دو يا چند مطلب حق به طور منطقى و موزون با يكديگر، كه موجب شود به حقيقت جديدى دست يابيم، نه تنها مذموم نيست، بلكه عملاً براى رسيدن به حقايق، بايد از دستاوردهاى علمى، فلسفى همه انسان هاى متفكر در همه جاى عالم استفاده كرد. قرآن كريم انسان ها را به شنيدن سخنان مختلف و پيروى از بهترين آنها ترغيب نموده است: الَّذينَ يسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْباب (زمر: 18). همچنين در روايات اسلامى، علاوه بر ترغيب به يادگيرى علم از همه نقاط عالم، بر اين مطلب تأكيد شده است كه براى تشخيص حقيقت، بايد به گفته ها توجه كرد، نه به گوينده: لَا تَنْظُرْ إِلَى مَنْ قَالَ وَانْظُرْ إِلَى مَا قَال (تميمى آمدى، 1410ق، ص 744).

دو. بسيارى از مباحث مهم فلسفى نظير مباحث اصالت وجود و ربط علّى موجودات به حق تعالى، از ابتكارات فلاسفه اسلامى است (معلمى، 1384، ص 106ـ107).

اما درباره سخن آقاى حكيمى نيز علاوه بر مطالب مزبور، بايد گفت:

1. قوانين منطق همان روش فطرى انديشيدن انسان است، و از اينكه منطق سال ها پس از نزول قرآن ترجمه شده، نمى توان نتيجه گرفت كه مسلمانان در اين مدت، قوانين منطقى را در انديشه و تفكر منطقى خود به كار نمى برده اند. علومى مانند صرف و نحو هم پس از نزول قرآن به وجود آمد، ولى لازمه آن اين نيست كه مسلمانان پيش از تدوين اين علوم، در سخن خود، قواعد صرف و نحو را رعايت نمى كردند.

2. از كلام ايشان استفاده مى شود كه تغيير و تحولات سده هاى گذشته و پيدايش منطق هايى همچون منطق رياضى، منطق صورى را بى اعتبار ساخته و ازاين رو، نمى توان منطق صورى را روش انديشه موردنظر قرآن دانست. بر اهل فن پوشيده نيست كه منطق رياضى و منطق هاى ديگر هيچ كدام براى از بين بردن و بى اعتبار ساختن منطق صورى نيامده، و اگر هم كسى چنين منظورى داشته هرگز به انجام آن موفق نشده است. منطق رياضى و منطق مادى و منطق هاى ديگر، همگى مى توانند مكملى براى منطق صورى بوده، در كنار آن، در استوار ساختن انديشه انسانى سهيم باشند.

3. ترديدى در اين نيست كه با عقل فلسفى نمى توان به همه حقايق دست يافت و فلاسفه نيز تاكنون چنين ادعايى نكرده اند؛ همان گونه كه بدون استفاده از عقل فلسفى نيز نمى توان به بسيارى از معارف دست پيدا كرد.

4. از كلام ايشان استفاده مى شود با داشتن كتاب و سنت، نيازى به علم منطق نيست، درحالى كه اين سخن به چند دليل نادرست است:

اولاً، قرآن و روايات درباره علم منطق و قواعد منطق بحث نمى كند، بلكه منطق در خلال كتاب و سنت به كار رفته است. پس براى آنكه بدانيم در كتاب و سنت چه قواعدى از منطق به كار رفته، ناگزيريم اول منطق و قواعد آن را بخوانيم و بدانيم تا بفهميم در فلان آيه و يا حديث،

از چه راهى استدلال شده است.

ثانيا، محتاج نبودن كتاب و سنت به منطق، دليلى بر محتاج نبودن مسلمانان در فهم كتاب و سنت به علم منطق نيست. اينكه كتاب و سنت به منطق و هر علم ديگرى نيازى ندارد سخنى است، و اينكه مسلمانان براى فهميدن كتاب و سنت به منطق نيازى ندارند سخنى ديگر. اين دو را نبايد با يكديگر خلط نمود؛ زيرا سخن اول درست است و سخن دوم نادرست، و از اينكه كتاب و سنت به منطق و هر علم ديگرى نيازى ندارد نمى توان اين نتيجه را گرفت كه مسلمانان نيز در فهم كتاب و سنت نياز به علم منطق يا علوم ديگر ندارند. اين سخن مستشكل مانند اين است كه انسان جاهلى به هيچ وجه حاضر نيست به دنبال تحصيل علم برود، و وقتى علت اين امر را از او مى پرسند پاسخ دهد كه خميرمايه همه علوم در فطرت انسان است (طباطبائى، بى تا ـ ب، ج 5، ص 421ـ423).

 

10. تعارض و اختلاف دانشمندان و فيلسوفان در طول تاريخ، نشانگر ناتوانى عقل در رسيدن به حقايق است. پس نمى توان براى هدايت بشرى به عقل اعتماد كرد.

آقاى نصيرى، يكى از مهم ترين ادلّه غيرعقلانى بودن مباحث فلسفى را اختلاف شديد بين فلاسفه در اصلى ترين مبانى شان مى داند (نصيرى، 1391).

در پاسخ، بايد گفت:

1. در هر علمى يك دسته مطالب متفقٌ عليه و بديهى و يا قريب بديهى وجود دارد و يك دسته مطالب اختلافى. بنابراين، وجود مطالب اختلافى به هيچ وجه، از اهميت كل مباحث آن علم نمى كاهد. شيخ صدوق و شيخ مفيد هر دو از بزرگان شيعه بودند و با روايات اهل بيت عليهم السلام انس فراوان داشتند. شيخ مفيد در كتاب تصحيح الاعتقاد، بسيارى از آنچه را كه شيخ صدوق به عنوان اعتقاد شيعه بيان مى كند مخدوش دانسته و اين اختلافشان در استنباط مسائلى است كه از روايات معصومان عليهم السلام دارند، و اختلاف علماى شيعه در فهم روايات كم نيست. بنابراين، در مباحث روايى و نقلى نيز اختلاف عميق وجود دارد. فقها نيز با اينكه مستند اصلى شان در فتاوا، آيات و روايات است، باز اين همه اختلاف فتوا وجود دارد (جوادى آملى، 1386، ص 199ـ201). وجود چنين اختلافى منحصر به علوم عقلى يا نقلى يا تجربى نيست، بلكه قلمرويى به گستردگى تمام علوم دارد. در مسائل اعتقادى مانند وجود خدا و صفات او، ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام، لزوم بعثت انبيا و مانند آن اختلافات فراوانى بين انديشمندان مسلمان و غيرمسلمان بوده و هست و هركس مدعى حقانيت رأى خويش و بطلان نظر ديگرى است و اين اختلافات فراوان موجب نمى شود ما دست از اعتقاد به اصول دين و مذهب برداريم (وكيلى، 1429ق، ص 259). پس همان گونه كه اختلاف پزشكان و متخصصان در رشته هاى تجربى نظير پزشكى يا علوم نقلى همانند كلام و حديث، ضرورت اين علم را نفى نمى كند، اختلاف نظر فلاسفه نيز ضرورت پرداختن به سؤال هاى اساسى بشر را نفى نمى كند.

2. نكات اختلافى به تدريج، با بحث و تبادل آراء، روشن تر و به حقيقت نزديك تر مى گردد (معلمى، 1384، ص 105ـ106). بنابراين، در بسيارى جاها اختلافات عقلى با تمسك و پايبندى به قواعد منطقى حل و فصل مى شوند.

3. اختلافات علماى يك علم براى كسى موجب سرگردانى مى شود كه اطلاع عميقى در آن علم ندارد و اهل اجتهاد در آن علم نيست؛ زيرا چنين شخصى قدرت تشخيص درست از نادرست را ندارد.

4. اختلاف فلاسفه در برخى مسائل، دليلى بر

نادرستى روش فلسفه نيست؛ همان گونه كه اختلاف فقها و علماى اصول نشانگر خطاى روشى آنها نيست و چه بسا برخى از فيلسوفان يا فقيهان فرايند روش صحيح را درست طى نكنند و منشأ اختلاف آراء گردند.

علاوه بر اين، صرف اختلاف رأى دليل بطلان همه آراء نيست؛ زيرا گاهى، ديدگاه هاى مختلف دوران بين نقيضين باشند كه بدون شك، يكى از آنها صحيح و ديگرى ناصحيح است، و در بسيارى از جاها، اختلاف نظرها مكمل يكديگر و در طول هم واقع شده اند؛ يعنى به سطح و عمق و به ظاهر و باطن مسئله مربوطند؛ نظير آنكه برخى از خطابات قرآنى در حد ظاهر و متفاهم عرفى است و مردم عامه توان سطح بالاتر ندارند، اما فيلسوف خواستار عبور از ظاهر به عمق و باطن است (ارشادى نيا، 1382، ص 119ـ120).

 

11. اگر فلسفه علم خوب و مفيدى است، چرا اين قدر با آن مخالفت مى شود؟

براى نمونه، امام خمينى قدس سره مى فرمودند: در مدرسه فيضيه، فرزند خردسالم، مرحوم مصطفى، از كوزه اى آب نوشيد. كوزه را آب كشيدند؛ چراكه من فلسفه مى گفتم (امام خمينى، 1378، ج 21، ص 279). علاوه بر اين، برخى مراجع به تحريم خواندن فلسفه فتوا داده اند. اين تحريم نشان از مرجوح بودن تحصيل فلسفه دارد.

در پاسخ، توجه به چند نكته ضرورى است:

اولاً، احتمالاً مقصود كسانى كه تحصيل فلسفه را حرام دانسته اند تحريم ارشادى بوده، نه تحريم مولوى؛ زيرا فلسفه موضوع سهل و ممتنعى است، الفاظ جذابى دارد، اما فهم درست و صحيح آن براى افراد معمولى دشوار و گاه محال است (حائرى، 1374). ابن سينا هم در آخر كتاب الاشارات به اين نكته اشاره كرده، مى نويسد: از تعليم فلسفه به افرادى كه از فهم آتش زا محرومند و چند گروه ديگر بپرهيزيد (طوسى، بى تا، ج 3، ص 419).

ثانيا، دليل منع برخى علما از تحصيل فلسفه وجود رواياتى است كه بظاهر فلسفه و فلاسفه را مذمت كرده است. پيش از اين، به برخى از روايات اشاره شد و گفتيم كه آن روايات بر فرض صحت سند، در مقام مذمت كسانى است كه خود را به دروغ به فلسفه منتسب مى كنند. برخى ديگر از روايات نيز كسانى را ملامت و سرزنش مى كند كه ابزار عقل را در خدمت سست كردن بنيان دين به كار گرفته اند، يا كسانى كه تحت تأثير كتب يونانى و يا فلسفه هاى الحادى، گرفتار سفسطه شده بودند، يا با فلسفه در مقابل دين دكّان باز كرده بودند. علاوه بر اين، تحصيل فلسفه، به ويژه ورود به برخى از بحث هاى عميق و دقيق، براى هر كسى مطلوب نيست، بلكه ورود به اين گونه بحث ها مستلزم بهره مندى از هوش و ذكاوت بالا و تلاش خستگى ناپذير براى پاسخ به پرسش هاى اساسى است. ازاين رو، ائمّه اطهار عليهم السلامبا توجه به شناختى كه از برخى افراد داشتند و قوت لازم براى ورود به بحث هاى فلسفى را در برخى نمى ديدند، آنها را از تحصيل فلسفه منع نموده اند. بنابراين، منع برخى افراد از تحصيل فلسفه به معناى حرمت آن براى تمام افراد نيست، بلكه وجود برخى افراد متخصص براى اثبات و دفاع عقلانى از دين در جامعه اسلامى جزو واجبات كفايى است.

ثالثا، شمار بزرگانى كه تحصيل فلسفه را منع نموده اند در برابر علما و مراجع بزرگى كه خود تحصيل فلسفه نموده و از آن دفاع كرده و مى كنند بسيار محدود و اندك است (ر.ك: اعرافى، 1391، ص 55ـ60). در دوران معاصر، بزرگانى همچون امام خمينى قدس سره، علّامه طباطبائى، شهيد مطهرى، آيت اللّه مصباح، آيت اللّه جوادى آملى و بسيارى از علماى ديگر، هم خود به تحصيل، تدريس و

تأليف آثار فلسفى اشتغال داشته اند و هم زمينه تحصيل طلاب و دانشجويان مستعد و علاقه مند را فراهم نموده اند. مقام معظّم رهبرى به عنوان ولىّ امر مسلمين و حاكم جامعه اسلامى، كه بيش از همه به موقعيت و وضعيت حوزه هاى گوناگون، به ويژه حوزه فرهنگى جهان اسلام در برابر جهان غرب، واقف است بارها و به مناسبت هاى گوناگون، به دفاع از فلسفه پرداخته، توجه طلاب مستعد به رشته هاى فلسفى براى تأمين نيازهاى علمى و فرهنگى جامعه را خواستار شده است (بيانات مقام معظم رهبرى، khamenei.ir).

علاوه بر اين، با نظرى به تاريخ، دليل مخالفت برخى اشخاص با فلسفه را مى توان نكات ذيل هم دانست:

1. برخى با فلسفه خواندن كسانى كه استعداد فلسفه نداشتند مخالف بودند. به عبارت ديگر، مخالفت آنها با عمومى شدن فلسفه بود، نه با خود آن. صدرالمتألهين در اسفار، تحصيل فلسفه را به خاطر سختى درك مطالب و لزوم استعداد و پيش نيازهاى لازم، براى بيشتر مردم حرام مى داند: حرام على اكثر الناس ان يشرعوا فى كسب هذه العلوم الغامضة؛ لانّ اهلية ادراكها في غاية الندرة و نهاية الشذوذ و التوفيق لها من عنداللّه العزيز الحكيم (صدرالمتألهين، 1981، ج 3، ص 446). آقاى حكيمى مى نويسد: اصحاب اين مكتب (تفكيك) تحصيل فلسفه و عرفان را براى مستعدان و اذهان آگاه و نضج يافته و آشنا به مبانى ويژه قرآنى و حديثى ـ اگرچه به اجمال ـ منع نمى كنند (حكيمى، 1375، ص 59ـ60).

2. برخى نيز مانند اشاعره اهل سنت اساسا با عقل و تعقل در دين مخالف و معتقد بودند كه دين را نمى توان با عقل فهميد (اعرافى، 1391، ص 26).

3. برخى نيز با آميختگى دين و فلسفه، مخالفند. اينها با فلسفه مشاء مشكلى ندارند، ولى با اين تصور كه حكمت متعاليه آميزه اى از دين و فلسفه و به تعبير آنها، آميزه اى از دين و غيردين است، مخالفند.

4. برخى نيز عقايد فلاسفه را مخالف قرآن و سنت قلمداد مى كنند، درحالى كه گاهى عقايد فلاسفه مخالف فهم آنان از كتاب و سنت است، نه لزوما مخالف كتاب و سنت. البته چه بسا انديشه فيلسوفى در يك مطلب خطا باشد، اما نمى توان به اين سبب به طوركلى فلسفه را مردود انگاشت. به گفته آيت اللّه جوادى آملى، راه عقلى را نبايد با روندگان راه مخلوط كرد. راه عقلى معصوم است، گرچه افراد به خطا مى روند (مرواريد، 1381، ص 11).

 

12. عقل و تعقل ارزش و جايگاه ويژه دارد. آنچه بايد كنار زده شود و مطرود گردد فلسفه است.

آقاى سيدان بر اين باور است كه فلسفه به معناى تعقل و بهره گيرى از عقل، داراى ارزش و در جاى خودش محفوظ است. مناقشه ها در اين است كه فلسفه موجود، در قالب حكمت متعاليه در الاسفار الاربعه و كتاب هاى ديگر صدرالمتألهين آمده است. در بحث هاى فلسفى موجود و نتايج برگرفته از آن، معقول به معنايى كه عقل، ما را به آنجا رسانده باشد، وجود ندارد (هيئت نقد و نظر، 1388، ص 24؛ سيدان، 1389). به عقيده ايشان، فلسفه به معناى ما فى الكتب الفلاسفه ـ محتويات كتب فلاسفه ـ بايد كنار زده شود و فلسفه به اين معنا ـ محتويات كتب فلاسفه ـ محال است كه بتواند پاسخگوى شبهات و راه تحصيل افراد به حقايق و معارف الهى باشد. ازاين رو، به جاى پرداختن به مباحث ذهنى فلسفه، بايد به تقويت امور عقلانى ـ چنان كه مشى ائمّه اطهار عليهم السلاماست ـ بپردازيم (سيدان، 1389).

آقاى نصيرى نيز مى گويد: منظور از فلسفه مكتب و جريانى فكرى است كه خاستگاه آن يونان و انديشه

چهره هايى همچون ارسطو و افلاطون است و مخالفت با فلسفه هرگز به مفهوم مخالفت با تعقل و برهان نيست (نصيرى، 1390).

اما:

1. آشنايان با فلسفه متوجه وزن اين كلام آقاى سيدان هستند كه مى گويد: در بحث هاى فلسفى موجود و نتايج برگرفته از آن، "معقول" به معنايى كه عقل، ما را به آنجا رسانده باشد، وجود ندارد. مرورى اجمالى بر كتب فلسفى و موضوعات مطرح شده در آن، به وضوح گوياى اين مطلب است كه در اين كتب، مسائلى نظير اثبات وجود خداوند متعال و صفات او، نحوه وجود مخلوقات و جايگاه آنها در جهان هستى، نحوه ارتباط مخلوق با خالق و بسيارى از مسائل اساسى و بنيادين دينى رهاورد عقل نظرى فلسفى است.

2. تاكنون كسى مدعى نشده كه تمام آنچه در كتب فلاسفه آمده حق محض است تا جاى اعتراض مكتب تفكيك مبنى بر ضرورت از بين بردن ما فى الكتب الفلاسفه باقى باشد.

3. اين گفته آقاى سيدان نيز بى پايه و اساس است كه فلسفه به اين معنا ـ محتويات كتب فلسفه ـ محال است كه بتواند پاسخگوى شبهات و راه تحصيل افراد به حقايق و معارف الهى باشد؛ زيرا همواره فلاسفه با بحث هاى فلسفى، پيشتاز مقابله با ملحدان و پاسخگوى شبهات آنان بوده اند و بسيارى از اين طريق ايمان آورده اند و بسيارى ديگر با اتكا به ادله فلسفى، در عقايد خود راسخ و استوار گشته اند. علاوه بر آن، در همين چند دهه اخير، سهم پيروان مكتب تفكيك در ردّ شبهات و سهم فيلسوفانى همچون علّامه طباطبائى، شهيد مطهرى، آيت اللّه مصباح و آيت اللّه جوادى آملى بسيار روشن و قابل اندازه گيرى و داورى است.

4. پاسخ بخش اول سخن آقاى نصيرى در شبهه دهم داده شد. درباره بخش دوم سخن ايشان، بايد گفت: خود وى در جاى ديگرى به ضرورت تحصيل فلسفه اعتراف كرده، مى گويد:

اگر مقصود از فلسفه منظومه اى از گزاره هاى عقلانى در باب الهيات و خداشناسى و پاسخ به شبهات و سؤالات است، بدون شك، ما به چنين دانشى نياز داريم و كلام شيعى متكفل بيان چنين گزاره ها و دانشى است، اگرچه براى وصول به معارف عقلانى، نياز به تذكر و ارشاد وحى داريم (نصيرى، 1391).

فلسفه اى كه فلاسفه مسلمان از آن دفاع مى كنند غير از آن چيزى نيست كه ايشان به ضرورت و فايده آن اعتراف كرده است. بنابراين، موضع گيرى هاى ايشان عليه فلاسفه مسلمان بيجاست.

 

13. افرادى فلسفه خوانده همچون صدرالمتألهين از خواندن فلسفه اظهار پشيمانى كرده اند.

صدرالمتألهين در پايان مقدمه اسفار درباره بحث حقيقت معرفت و شيوه دستيابى به آن مى نويسد: وانّى لاستغفراللّه كثيرا ممّا ضيّعت شطرا من عمرى فى تتبّع آراء المتفلسفه و المجادلين اهل الكلام، و تدقيقاتهم و تعلّم جربزتهم فى القول و الفعل و تفنّنهم فى البحث، حتّى تبيّن لى آخر الامر بنور الايمان و تأييد اللّه المنّان أنّ قياسهم عقيم، و صراطهم غير مستقيم (صدرالمتألهين، 1383، ج 1، ص 18)؛ من از خداوند آمرزش بسيار مى خواهم از عمرى كه در جست وجوى آراء فيلسوف نمايان و جدل پيشگان از اهل كلام و باريك انديشى هاى آنان سپرى نمودم و به فراگيرى شيوه هاى ايشان در سخن پردازى و بحث و مناظره پرداختم، تا آنكه سرانجام،

در پرتو نور ايمان و تأييد خداوند منّان، بر من روش شد كه ادلّه آنها اعتبار ندارد و راه آنها مستقيم نيست.

اكنون چرا با مشاهده اظهار پشيمانى بزرگان فلسفه، ما نيز بايد همان راهى را ادامه دهيم كه غايت آن پشيمانى است؟ آيا عاقلانه نيست كه به جاى پرداختن به فلسفه، در اين عمر كوتاه، به مطالعه آيات و روايات بپردازيم؟

براى پاسخ به اين شبهه، ابتدا لازم است مرورى كوتاه بر زندگى صدرالمتألهين داشته باشيم. زندگى علمى ايشان بنابر نوشته خودش در مقدمه اسفار شامل سه مرحله است:

مرحله اول كه نزد استادان بزرگ به تعلّم علوم عقلى و نقلى گذرانده است.

مرحله دوم دوره اى كه در آن، به علت اوضاع و احوال نامساعدى كه مخالفان فلسفه براى ايشان پديد آوردند، كوششهاى علمى خود را، اعم از تدريس و تأليف رها كرد و به عزلت پناه برد و به سير و سلوك و رياضت و مجاهدت پرداخت كه ثمره آن شهود حقايق عالم بالا بود، به گونه اى كه حقيقت آنچه را با عقل و برهان درك كرده بود، بيش از آن را در اين دوران، با چشم دل شهود كرد.

مرحله سوم كه در آن، پس از فراگيرى علوم عقلى و نقلى و تسلط كامل بر آنها و پس از كشف حقايق عالم بالا، به تعليم و پرورش شاگردان و تأليف آثار خود پرداخت و در اين مرحله بود كه حكمت متعاليه، كه همان نظام فلسفى اوست، در قالب آثار متعدد و بيش از همه، در قالب كتاب بزرگ الاسفارالاربعه متولد شد (صدرالمتألهين، 1383، ج 1، ص 10ـ19).

سنت الهى بر اين است كه دانشمندان از نشر معارفى كه مردم به آن نياز دارند، خوددارى نكنند. ايشان اصول و ضوابطى را ذكر مى كند كه فروع فلسفى از آنها استنباط مى گردد؛ زيرا اجتهاد، كه استنباط و استخراج فروع از اصول است، مختص فقه اصغر نيست. استغفار ايشان هم به اين سبب بوده كه مقدارى از عمر خود را به تتبع و بررسى آراء مجادلان اهل كلام و كسانى كه فيلسوف نبودند ولى ادعاى فلسفه داشته و خود را فيلسوف معرفى مى كردند، صرف نموده است (جوادى آملى، 1375، ج 1، ص 75ـ77؛ حسن زاده آملى، 1387، ج 1، ص 86).

شاهد اين مطلب آن است كه ايشان اوصاف فيلسوف و حكيم را در خصوص كسانى به كار مى برد كه از نظر قدرت تجزيه و تحليل، در مسائل فلسفى قوى و كارآمدند و با روشى كاملاً برهانى به فلسفه مى پردازند، ولى وصف متفلسف را درباره كسانى به كار مى گيرد كه از قدرت ذهنى كافى براى تجزيه و تحليل مسائل فلسفى برخوردار نبوده، گاهى با رويكردى جدلى نظريه پردازى مى كنند؛ مانند بسيارى از متكلمان. ازهمين رو، در هيچ اثرى از صدرالمتألهين ديده نشده است كه از اشتغال به فلسفه يا از تتبع و دقت در كلمات فيلسوفان و حكيمان اظهار پشيمانى كرده باشد (عبوديت، 1388، ج 1، ص 39).

توجه به دو نكته ذيل سخن مذكور را روشن تر مى كند:

نكته اول: بين واژه هاى فلسفه، تَفَلسُف، و فيلسوف و مُتِفَلسِف تفاوت در معنا وجود دارد و با اين فرض، جواب شبهه به آسانى قابل فهم خواهد بود. تَفَلسُف يعنى: بى جهت ادعاى دانستن فلسفه كردن، و مُتفَلسِف يعنى: فلسفه باف (سيّاح، 1370، ج 3ـ4، ص 1202). اين در حالى است كه صدرالمتألهين فلسفه را خود اينچنين تعريف مى كند: الفلسفة استكمال النفس الإنسانية بمعرفة حقائق الموجودات على ما هى عليها و الحكم بوجودها تحقيقا بالبراهين لا أخذا بالظن و التقليد بقدرالوُسع الانسانىّ(صدرالمتألهين،1383،ج1،ص27ـ29).

يكى از فرق هاى اساسى بين فيلسوف و مُتفَلسِف اين است كه قياس هاى فيلسوف برهانى است؛ چنان كه در تعريف فلسفه ذكر شد كه حكم به وجود حقايق

آن گونه كه در واقع هستند، تحقيقى و برهانى است، نه ظنّى و تقليدى، و حال آنكه قياس هاى متفلسف جدلى و غيربرهانى است و بدين روست كه صدرالمتألهين قياس هاى ايشان را عقيم و بى نتيجه مى داند. در نتيجه، بايد گفت: استغفار صدرالمتألهين از مطالعه آراء متفلسف است، نه از فلسفه.

نكته دوم: عباراتى كه صدرالمتألهين در وصف حكمت متعاليه بيان مى فرمايد، خود بهترين دليل است بر اينكه ايشان از فلسفه و حكمت متعاليه اعراض نكرده و استغفارش از فلسفه نيست (صدرالمتألهين، 1383، ج 1، ص 15ـ16).

روشن است زمانى كه صدرالمتألهين اين گونه حكمت متعاليه را بنيان نهاد، جايى براى اين شبهه وجود نداشت كه ايشان از فلسفه و حكمت متعاليه استغفار كند. اساسا معقول نيست كه ايشان در مقدمه اسفار از فلسفه استغفار كند، اما بعد از پايان مقدمه، به تفصيل، كتاب الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة را بنويسد.

 

نتيجه گيرى

با بررسى پرسش ها و شبهات گوناگون در حوزه فلسفه، اين نتيجه به دست آمد كه هيچ يك از اين شبهات نمى تواند دليلى قانع كننده براى ترك و طرد فلسفه باشد، بلكه با بررسى هاى انجام شده، مى توان اين گونه نتيجه گرفت كه بيشتر شبهات فلسفى از طرف دو دسته از افراد مطرح مى شود: دسته اول كسانى هستند كه با دين و حاكم شدن ارزش هاى دينى مخالفند و مى دانند كه با سست كردن بنيان فلسفى و جنبه عقلانى دين، مى توانند به هدف شوم خود، كه ضربه زدن به دين است، دست يابند. دسته دوم بخلاف دسته اول، قصد سست كردن بنيان دين را ندارند، بلكه به شدت به دنبال يافتن اسلام اصيل و حاكم كردن ارزش هاى اسلامى هستند، ولى منبع دستيابى به معارف بلند اسلام را در ظاهر آيات و روايات خلاصه كرده و از نقش پررنگ عقل در فهم معارف دينى غفلت نموده اند.

البته اين دو دسته از افراد براى دستيابى به هدف مشتركشان ـ نقد فلسفه و تفكر فلسفى ـ به مسائل زيادى تمسك كرده اند كه پاسخ آنها گذشت. بنابراين، درباره لزوم يا عدم لزوم مطالعه فلسفه، مى توان اظهار داشت كه خواندن فلسفه ضرورى است، اما نه براى همه مردم؛ زيرا همه مردم براى كسب جهان بينى درست، نيازمند فلسفه نيستند. چه بسا عده اى با استدلال هاى ساده ايمان بياورند و با همان استدلالات بتوانند با شبهات مقابله كرده، ايمان خود را حفظ كنند. اما همه افراد اين گونه نيستند. علاوه بر اين، تحصيل فلسفه براى برخى به منظور دفاع از آموزه هاى دينى لازم است. به طوركلى، مى توان گفت: به تعبير آقاى عبوديت فلسفه براى چند گروه ذيل ضرورى به نظر مى رسد:

1. افرادى كه در جهان بينى خود دچار شك شده اند و استدلال هاى عوام پسند را نمى پذيرند.

2. افرادى كه جهان بينى توحيدى دارند و گرچه اكنون در آن شك و ترديد ندارند، اما در معرض شك و ترديد قرار دارند.

3. مدافعان دين كه بايد با اقامه براهين دقيق و عميق فلسفى در مقابل تهاجمات مخالفان دين بايستند.

4. كسانى كه طالب فهم عميق ترى از معارف دين هستند (عبوديت، 1378، ص 77ـ78).

··· منابع

ابراهيمى دينانى، غلامحسين، 1376، ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام، تهران، طرح نو.

ابن منظور، محمدبن مكرم، 1416ق، لسان العرب، بيروت، دار احياء التراث العربى.

ارشادى نيا، محمدرضا، 1382، نقد و بررسى نظريه تفكيك، قم، دفتر تبليغات اسلامى.

اعرافى، عليرضا، 1391، بررسى فقهى فلسفه ورزى و فلسفه آموزى، تحقيق و نگارش سيدنقى موسوى، قم، مؤسسه فرهنگى اشراق و عرفان.

تميمى آمدى، عبدالواحدبن محمد، 1410ق، غررالحكم و دررالكلم، قم، دارالكتاب الاسلامى.

جمعى از پژوهشگران حوزه علميه قم، 1382، گلشن ابرار، چ دوم، قم، معروف.

جوادى آملى، عبداللّه، 1370، شناخت شناسى در قرآن، قم، مركز مديريت حوزه علميه.

ـــــ ، 1375، رحيق مختوم (شرح حكمت متعاليه)، قم، اسراء.

ـــــ ، 1386، منزلت عقل در هندسه معرفت دينى، نگارش احمد واعظى، قم، اسراء.

حائرى يزدى، مهدى، 1374، فلسفه، پى جويى حقيقت و هستى، نامه فرهنگ، سال پنجم، ش 1، ص 102ـ119.

حسن زاده آملى، حسن، 1374، قرآن و عرفان و برهان از هم جدايى ندارند، چ دوم، قم، قيام.

ـــــ ، 1387، شرح فارسى الاسفار الاربعة، قم، بوستان كتاب.

حسينى طهرانى، سيدمحمدحسين، بى تا، مهر تابان، بى جا، باقرالعلوم عليه السلام.

حكيمى، محمدرضا، 1375، مكتب تفكيك، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.

ـــــ ، 1383، عقل سرخ (بيست مقاله)، قم، دليل ما.

داورى اردكانى، رضا، 1366، دفاع از فلسفه، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى.

سيّاح، احمد، 1370، فرهنگ بزرگ جامع نوين عربى ـ فارسى مصوّر (به ضميمه رجال نامى شيعه)، چ چهاردهم، تهران، اسلام.

سيدان، سيدجعفر، 1389، مكتب تفكيك و تمايزات آن با فلسفه و عرفان، سمات، سال اول، ش 2، ص 115ـ127.

صدرالمتألهين، 1981م، الحكمة المتعالية فى الاسفارالعقلية الاربعة، چ سوم، بيروت، داراحياء التراث العربى.

ـــــ ، 1376، شرح اصول كافى؛ كتاب فضل العلم و كتاب الحجه، تصحيح محمد خواجوى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى.

ـــــ ، 1383، الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، تصحيح و تعليق حسن حسن زاده آملى، چ سوم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى.

صدوق، محمدبن على، 1403ق، الخصال، قم، جامعه مدرسين.

طباطبائى، سيدمحمدحسين، بى تا ـ الف، اصول فلسفه و روش رئاليسم، پاورقى مرتضى مطهرى، تهران، شركت سهامى عام.

ـــــ ، بى تا ـ ب، الميزان، چ پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامى.

طوسى، خواجه نصيرالدين، بى تا، شرح الاشارات و التنبيهات مع المحاكمات، قم، البلاغه.

عبوديت، عبدالرسول، 1378، هستى شناسى، چ سوم، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.

ـــــ ، 1380، درآمدى بر فلسفه اسلامى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.

ـــــ ، 1388، درآمدى به نظام حكمت صدرايى، چ دوم، تهران و قم، سمت و مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره، 1388.

غرويان، محسن، 1387، درآمدى بر آموزش فلسفه، قم، شفق.

فنايى اشكورى، محمد، 1389، مقدمه اى بر فلسفه اسلامى معاصر، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره.

فولكيه، پل، 1370، فلسفه عمومى يا مابعدالطبيعه، ترجمه يحيى مهدوى، چ چهارم، تهران، دانشگاه تهران.