اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمّدتقى مصباح

چكيده

يكى از شيوه هاى تربيتى قرآن كريم اين است كه صفات مطلوب را به گونه اى بيان مى كند كه موجب ترغيب ديگران براى كسب اين صفات باشد. در بسيارى از موارد، تفاوت آيات هم سنخ با يكديگر در اجمال و تفصيل است. اين مقتضاى مقام و اقتضاى بلاغت قرآن است. اوصافى كه قرآن ذكر مى كند دو جور اطلاق دارند: اطلاق عام و اطلاق خاص. اطلاق خاص به خاطر عنايتى است.

قرآن در موارد زيادى انسان ها را به نام «عباد» ياد كرده، اما به «اللّه» يا به «رحمن» اضافه كرده است. اما گاهى آنها را «عبادى» خوانده كه به مناسبت مقام، بار ارزشى خاصى دارد. اين اضافه تشريفى است. عبوديت خدا گاهى تكوينى است و خارج از اختيارات انسان، و گاهى تشريعى است; يعنى اينكه كسى بندگى ديگرى را بپذيرد و خود را عبد او قرار دهد. در اين زمينه، مردم دو دسته مى شوند: عده اى بنده خدا و عده اى بنده نفس. عبادت خدا همواره آگاهانه است و عبادت نفس (يا شيطان) ناآگاهانه.

كليدواژه ها: عبادت تكوينى، عبادت تشريعى، متقين، مفلحان، عبادالرحمن، شيطان.

شيوه ترغيبى قرآن در ذكر اوصاف اهل فلاح

يكى از شيوه هاى قرآن كريم اين است كه مجموعه اى از صفات مطلوب، صفاتى را كه مورد امر و تأكيد الهى است، تحت عنوان خاصى بيان مى كند، به نحوى كه موجب ترغيب ديگران براى كسب اين صفات باشد; مثلا، در اول سوره بقره مى فرمايد: (الم، ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ.)عنوان «متّقين» را مطرح مى كند، سپس اوصافى براى ايشان بيان مى نمايد: (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ، والَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ.) بعد تضمين مى كند كسانى كه اين اوصاف را دارند بر هدايتند; چنان كه گويى سوار بر عبادتند، مسلّط بر عبادتند و مى فرمايد: اينها (أُوْلَئِكَ عَلَى هُدىً مِن رَّبِّهِمْ وَ أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.)بنابراين، مى توان گفت: از اين آيات شريفه استفاده مى شود كه مفلح و رستگار كسى است كه داراى اين صفات باشد، به اجمال، تفسيرش همين است. به عبارت ديگر، گويا متقين را با مفلحان مساوى تلقّى كرده است.

قرآن هدايتگر متقين است. متقين چه كسانى هستند؟ كسانى كه اين اوصاف را دارند. كسانى كه اين اوصاف را دارند «مفلح» هستند. اين شيوه خاصى است كه به صورت هاى گوناگون در قرآن آمده است. در سوره لقمان و برخى سوره هاى ديگر هم از اين شيوه استفاده كرده است. از جمله در سوره بقره مى فرمايد: (لَيْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ...)(بقره: 177)، سپس مى فرمايد: (أُولَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ.)(بقره: 177)

لحن آيه به اين مناسبت است كه برخى افراد رفتارهاى ابداعى داشتند و بعضى سنّت هاى قومى و قبليه اى را برّ مى دانستند; مثلا، به مناسبت حج، مى گفتند: در ايام حج، نبايد از در خانه وارد شد. به همين دليل، از پشت ديوار مى آمدند، يا خيلى اهتمام داشتند كه در عبادت، حتماً رويشان به فلان طرف باشد. خلاصه كارهايى مى كردند كه از نظر قرآن اصالتى نداشت. قرآن مى فرمايد: اينها دليل برّ نيست.

هر كسى طبعاً دلش مى خواهد اهل برّ باشد; يعنى آدم خوبى باشد. شما هيچ كس سراغ داريد بگويد من دوست دارم آدم بدى باشم. اگر كار بدى هم مى كند توجيه مى كند كه نه، منظورم اين بود يا دليلش فلان بود، تا برگرداند به اينكه جهت خوبى داشته باشد. هيچ كس نمى خواهد بد باشد و كار بد بكند; اما در تعيين مصاديق خوبى، اختلاف نظر زياد است.

قرآن مى فرمايد: برّ اين نيست كه رويتان را به اين طرف كنيد يا آن طرف:(لَيْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ...)اگر دنبال برّ مى گرديد، مى خواهيد اهل نيكى باشيد، آدم خوبى باشيد بايد اينها را داشته باشيد: (وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَالْمَلآئِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ.)بايد ايمان به خدا، به قيامت، به ملائكه، به انبيا و به كتاب هاى آسمانى داشت. سپس مى فرمايد: (وَآتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى.) بايد اهل انفاق باشيد، آن هم به اين چند دسته (ذَوِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ.)اگر مى خواهيد اهل نيكى باشيد بايد اين كارها را بكنيد; يعنى مجموعه اى از اوصاف از ايمان به خدا، ايمان به قيامت، اقامه نماز، دادن صدقات و انفاق. وقتى ملاحظه مى كنيد اين آيه با آيات سوره بقره جهات مشترك زيادى دارد. آخرش هم مى فرمايد: (أُولَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا); آن كسانى كه اين صفات را كسب كردند اينها راست مى گويند; يعنى واقعاً مى خواهند طالب برّ باشند، مى خواهند آدم خوبى باشند، (وَ أُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ.)در واقع، ايمان به ما أَنْزَلَ اللّه را اينجا مقدارى تفصيل داده است. بايد به پيامبر، به كتاب، به محتواى كتاب، به واسطه هاى نزول كتاب ـ كه فرشتگان هستند ـ و به خود انبيا ايمان داشت. آنجا كه فرمود: (يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ)به كتاب و به همه انبيا و ملائكه، كه واسطه هاى وحى هستند، تصريح نشده بود، ولى لازمه اش اينهاست; يعنى اين قسمت در اين آيات بيشتر تفصيل داده شده است. آنجا فرمود: (مِمّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ); آنچه روزى شان كرديم انفاق مى كنند، اما نفرمود كه در كجا انفاق كنند. ولى اينجا تفسيرش را مى فرمايد. (ذَوِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ.)موارد انفاق اينهاست.

انطباق مهم ترين آيات هم سنخ در قرآن

بسيارى از جاها وقتى آدم اين مجموعه آيات را با هم تطبيق مى كند، مى بيند تقريباً يا تحقيقاً با هم منطبقند; فرقشان به اجمال و تفصيل است. گاهى هم صفت خاصى به مناسبت مقام، مقدّم يا مؤخّر يا اضافه شده است. از اين جور آيات در قرآن، فراوان داريم كه مجموعه آياتى را ذكر مى كند و آنها را تحت اين عنوان كه اينها مفلحند، يعنى رستگارند، اهل نيكى هستند، اهل برّند، يا اينها اهل راستى هستند، ذكر مى كنند; مثلا، مى فرمايد: (أُولَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا.)يعنى: ديگران كه مى گويند: ما دنبال نيكى هستيم اما اين كارها را نمى كنند، راست نمى گويند. اگر راست مى گويند بايد اين كارها را بكنند. از جمله اين دسته آيات، كه به ترتيب عنوانى، صفات گوناگونى را ذكر مى كند آياتى بود كه در جلسات چندى توضيح داديم; از جمله آيات اول سوره مؤمنون: (قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ...)در اين آيات، نتيجه اش اين است كه (وَ أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.) در آخر آيات سوره بقره هم آمده است: (أُوْلَئِكَ عَلَى هُدىً مِن رَّبِّهِمْ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.)(بقره: 5) در سوره مؤمنون، اول فرموده: (قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ)، بعد اوصافى را ذكر كرد كه اندكى با آن دسته آيات فرق داشت و بر مصاديقى بيشتر تكيه كرد، آنجا به عكس اين عمل نمود. البته اينها مقتضاى مقام و اقتضاى بلاغت قرآن است كه در هر موردى آنچه را مقام بيشتر اقتضا مى كند با بيان ابلغ تأكيد مى نمايد و رساتر مورد تأكيد قرار مى دهد. از جمله اين آيات، آيات آخر سوره فرقان است: (وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً...)(فرقان: 63) اينجا عنوان مفلحان ديگر ذكر نشده، نه اجمالا نه تفصيلا، بلكه يك عنوان ارزشى خاصى به نام «عباد الرحمن» ذكر شده است; مى فرمايد: عباد الرحمن اينها هستند.

عنايت خاص خداوند در اطلاق خاص عباد الرحمن

ابتدا توضيحى درباره كلمه «عباد الرحمن» عرض كنيم و بعد بحث را ادامه دهيم: قرآن در موارد زيادى، انسان ها را به نام «عباد» ياد كرده، اما يا به «اللّه» اضافه كرده است: (عِبَادُ اللَّهِ)(صافات: 40، 74، 128، 160 و 169; دخان: 18; انسان: 6) يا به «رحمن»: (عِبَادُ الرَّحْمَنِ) (فرقان: 63; زخرف: 19) يا به ياى متكلّم: (عِبَادِي) (بقره: 186) يا با الف و لام آمده است: (وَاللّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ)(آل عمران: 15); و يا با ضمير متصل: (وَ كَفَى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرَاً بَصِيراً.)(اسراء: 17) در مقابل، خدا را نسبت به بندگان، گاهى «مولا» مى نامد، گاهى هم «ولى». هر دوى اينها از يك ماده هستند و يك معنا هم دارند، با اندكى تفاوت كه از لحاظ ادبيات در آن لحاظ مى شود. چنين اطلاقى، كه همه مردم بنده خدايند، خدا هم مولاى آنها، تقريباً مثل اين است كه بگوييم: همه مردم مخلوقند و خدا هم خالقشان است، بار ارزشى خاصى ندارد.

ولى گاهى «عباد»، بخصوص به ياى متكلّم يا به اسم خاصى كه اضافه شود، به مناسبت مقام، بار ارزشى خاصى دارد، يا نكته خاصى در آن لحاظ مى شود; مثلا، به جاى اينكه بفرمايد «الناس» (مردم) يا بفرمايد «بنى آدم»، به خاطر رعايت نكته اى مى فرمايد: (عِبَادِي); مثلا، (وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ)(بقره: 186) نمى فرمايد: اذا سألك الناس. در خيلى جاها مى فرمايد: (يَسْأَلُكَ النَّاسُ...) (احزاب: 63) مردم از تو اين جور مى پرسند، اينجا نمى گويد: إِذا سَأَلَكَ النّاس، مى فرمايد: (إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي.)در اينحا (عِبَادِي)مساوى نيست با «الناس». در اينجا نكته خاصى لحاظ شده است كه مى خواهد مردم را تشويق كند به اينكه رو به خدا بيايند و حاجاتشان را از خدا بخواهند. آنها بنده خدا هستند، پس كجا بروند؟ (وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ.) يك نكته خاصى در اينجا لحاظ شده است. يا مثل آيات سوره فجر، وقتى مى فرمايد: (يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي)(فجر: 27ـ30) به كسى كه به مقام «نفس مطمئنّه» رسيده و راضى و مرضى است، مى فرمايد: (فَادْخُلِي فِي عِبَادِي.)مگر از اول هم داخل عباد نبود؟ بالاخره، مخلوق خدا و بنده خدا بود، اولش هم جزو عباد اللّه بود، اما اينجا كه مى فرمايد: (فَادْخُلِي فِي عِبَادِي)معناى ديگرى دارد; يعنى نكته خاصى در آن لحاظ شده است.

تفاوت معنايى اطلاق هاى عام و خاص در كاربردهاى قرآنى

به طور كلى، بسيارى از واژه ها كه استعمالش در قرآن به دو صورت است; يكى به صورت عام و ديگرى به صورت خاص، گاهى معناى عامى دارد كه با آن معنايش، شامل همه مى شود; ولى گاهى همين واژه به صورت خاصى اطلاق مى شود كه فقط بر يك دسته از بندگان صدق مى كند، درباره ديگران صدق نمى كند. به مناسبتى در اين باره بحث كرديم كه ـ مثلا ـ در قرآن دو جور «ولايت» داريم: يكى ولايت عامّه و ديگرى ولايت خاصّه. ولايت عام الهى مال همه مردم است; كافران را هم خدا هدايت مى كند: (وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى.)(فصلت: 17) ولى يك هدايت خاص است; مال بندگان خاص است: (أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ.)(انعام: 90) درباره انبياء مى فرمايد: ما اينها را هدايت كرديم. اين هدايت خاص است. آنجا ـ مثلا ـ گفته شده است: هدايت به معناى «ارائه طريق» هدايت عام است، اما هدايت به معناى «ايصال به مطلوب» هدايت خاص است. چنين بحث هاى ادبى درباره «ولايت» شده است. خدا ولىّ همه خلايق است; يعنى اختياردار همه خلايق است. به اين معنا، ولايت الهى بر همه مخلوقات، ثابت است. در روز قيامت هم اين ولايت ظهور مى كند: (هُنَالِكَ الْوَلَايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ) (كهف: 44) ولى ولايت يك معناى خاصى هم دارد كه مال همه انسان ها نيست: (اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ.) (بقره: 257) اين ولايت مخصوص مؤمنان است كه مى فرمايد: (يُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ) (بقره: 257) در همين جا گفته مى شود كه مؤمنان داراى مولا هستند، اما كافران مولا ندارند; يعنى «ولى» به اين معناى خاص ندارند. در سوره محمّد(صلى الله عليه وآله)، مى فرمايد: (ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ.)(محمّد: 11) با اينكه «مولى» در مقابل «عبد» است، هر كس عبد دارد او مى شود مولا، همه مردم هم، كه عبد خدا هستند، پس خدا مولاى همه است; اما مى فرمايد: (أَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ.)(محمّد: 11) اين يك ولايت خاص است كه لازمه اش عنايت خاص است، تربيت خاص است، نعمت هاى خاص است كه خدا به آنها مى دهد، ولى به كافران نمى دهد; مخصوص مؤمنان است.

از جمله كلمه «عباد»، گاهى همه بندگان را شامل مى شود: (وَاللّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ.) (آل عمران: 15) مؤمن و كافر و فاسق و فاجر ـ همه را شامل مى شود. خدا نسبت به همه بصير و خبير است، اما مؤمنان گناه كارى هستند كه درباره شان مى فرمايد: (وَ كَفَى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبَادِهِ خَبِيرَاً.)(اسراء: 17)، ولى «عباد» گاهى معناى خاصى دارد، بخصوص وقتى به اسم يا ضمير خاصى اضافه شود; مثل: «عبادى»; (فَادْخُلِي فِي عِبَادِي.) اين با «عباد»، كه جاى ديگر گفته مى شود، فرق دارد، يا آنجا كه كلمه «عباد» به «الرحمن» اضافه شده است. همه مخلوقات و همه انسان ها عباد خدا هستند، خدا هم رحمن و رحيم است و همه عباد الرحمن، ولى اينجا پيداست كه «عباد الرحمن» همه انسان ها را نمى گويد. اين «عباد» به معناى خاصى است. و شايد اينكه اينجا نفرموده «عباد اللّه» يا «عباده» يا به صورت هاى ديگر، و كلمه «رحمن» را ذكر كرده است، نكته اش اين باشد كه يعنى: عبادى كه مشمول رحمت خاص الهى هستند لياقت درك رحمت هاى بى شمار الهى را دارند. واللّه اعلم. به هرحال، از سياق كلام پيداست كه «عبادالرحمن» همه انسان ها نيستند، بلكه اوصافشان را ذكر مى كند كه اينها چه كسانى هستند.

پس نكته اول اينكه ما بايد توجه داشته باشيم اوصافى كه گاهى قرآن ذكر مى كند دو جور اطلاق دارند: يك اطلاق عام دارد و يك اطلاق خاص. اطلاق خاصش هميشه به خاطر عنايتى است; نكته اى دارد كه آن اطلاق خاص را به كار مى برد; مثلا، «عبادالرحمن» يك دسته از بندگان هستند كه خدا اينها را «عبادالرحمن» مى نامد، با اينكه همه انسان ها عبادالرحمان اند; همه عبدند، خدا هم مولايشان است، خدا رحمن است و آنها هم عباد الرحمن. اين مثل «بيت اللّه» است كه مى گويند: اضافه اش اضافه تشريفى است يا آيه (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي)(حجر: 29) كه اضافه روح به ضمير اللّه را در ادبيات مى گويند: تشريفى است. صرف نظر از نكته هاى معنوى كه در آن نهفته است، در اينجا هم اضافه «عباد» به «الرحمن» يك اضافه تشريفى است; يعنى بندگانى كه اين شرافت را دارند كه خدا به خودش نسبت بدهد; يعنى اينها بنده من هستند، بنده ديگرى نيستند.

عبوديت تكوينى و عبوديت تشريعى

نكته ديگر اينكه در «عبد» ـ كه حالا جمعش مى شود: «عباد» ـ و تقريباً به معناى مملوك مطلق است، گاهى مفهوم تكوينى لحاظ مى شود; يعنى عبوديتى كه انسان نسبت به خدا دارد و تكويناً و خارج از اختيارش هم هست; بخواهد يا نخواهد عبد خداست; هيچ كس هم نمى تواند از مملوكيت خدا خارج شود. معمّايى است كه مى گويند: چه كارى است كه خدا نمى تواند بكند؟ مى گويند: خدا هيچ بنده اى را نمى تواند از بندگى خودش خارج كند، هيچ موجودى را هم نمى تواند از ملك خودش خارج كند. اين كارهايى است كه خدا نمى تواند بكند. اگر موجودى باشد وجودش عين بندگى است، عين مملوكيت است. اگر بخواهد آن را از مملوكيت خود خارج كند بايد معدوم شود، وگرنه محال است كه موجودى باشد و مملوك نباشد. خدا چنين كارى نمى كند; يعنى قدرتش به فعل محال تعلّق نمى گيرد.

به هر حال، يك عبديت تكوينى داريم كه هر موجودى ـ خواه ناخواه ـ عبد است; يعنى سرتاپاى وجودش مال خداست و از خودش چيزى ندارد. هر چه را دارد خدا به او داده است. وقتى هم خدا به او داده از ملك خدا خارج نشده، با اينكه خدا به او داده، باز هم مملوك خداست; هم خودش و هم هر چه خدا به او داده همه اش مال اوست. اين يك عبوديت تكوينى است و همه انسان ها اين صفت عبديت تكوينى را دارند.

اما گاهى عبوديت به يك معناى اختيارى (تشريعى) گفته مى شود; يعنى اينكه كسى عبديت را بپذيرد، خودش را عبد قرار بدهد و در مقام اين برآيد كه خودش را عبد بداند و به لوازم عبديت ملتزم باشد. اما همه مخلوقات اين جور نيستند. لازمه اين عبديت، عبادت است. «عبادت» هم از همين ماده «عبد» است. «عبادت» يعنى: كارى كه نشانه بندگى است; اينكه بنده، بنده بودن خودش را ابراز كند.

بندگى شيطان و هواپرستى

در اينجا، مردم دو دسته مى شوند; دو دسته نامساوى. يك دسته مى شوند بنده خدا; دسته ديگر بنده نفس، هوا يا شيطان. اگر در خود قرآن اين تعبيرات نيامده بود ما جرئت نمى كرديم آنها را به كار ببريم. خود قرآن مى فرمايد: (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنْ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ) (يس: 60ـ61) يعنى: آدميزاد در زندگى اختيارى خودش، دو راه در پيش دارد: يك راه اين است كه در مقابل خدا تسليم باشد; به مملوكيتش نسبت به خدا اعتراف داشته باشد و به بنده بودن ملتزم باشد. در اين صورت، هر كارى مى خواهد بكند بايد ببيند مولايش راضى هست يا نه، اجازه مى دهد يا نمى دهد. يكى هم راه طغيان است كه سردمدارش در بين مخلوقاتى كه ما مى شناسيم و برايمان در قرآن و روايات معرفى شده ابليس است. اولين كسى كه در عالم بناى طغيان گذاشت ـ در بين مخلوقاتى كه ما مى شناسيم ـ ابليس بود: (أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ.)(بقره: 34) تعبيرات قرآن اين گونه است كه كسانى كه مخالف راه خدا مى روند، تابع شيطانند. حالا شيطان چه جور است؟ در ما چه جور تصرف مى كند؟ چه جور وسوسه مى كند؟ ما چگونه از او تبعيت مى كنيم؟ اينها بحث هايى است كه بايد در جاى خودش مطرح شود. فقط بايد بگوييم: هر چه خدا و پيغمبر فرموده اند درست است. ولى به هر حال، لسان قرآن اين است كه اگر كسانى با امر خدا مخالفت مى كنند، در مقام پرستش و بندگى خدا نيستند; اينها بنده شيطانند. گاهى هم مى فرمايد: اينها بنده هواى نفس خودشان يا بنده خودشان هستند. از تطبيق اين دو آيه، چه به دست مى آيد؟ اينكه هواى نفس در اختيار شيطان است.

بعضى ها ـ كه البته نظر مقبولى نيست ـ گفته اند: از تطبيق اين دو به دست مى آيد كه اصلا شيطان همان هواى نفس است. اما مى دانيم كه ابليس يك موجود خارجى است، از جن است كه شش هزار سال قبل از آدم خلق شد، مگر اينكه شيطانى كه در اينجا گفته شده، منظورش اعم باشد از هر پليدى. در اين صورت، شامل ـ مثلا ـ هواى نفس هم مى شود، وگرنه ابليس مخلوق مستقلى است و پيش از آدم خلق شده و حسابش با هواى نفس فرق دارد، اگرچه وسوسه مى كند و هواى نفس انسان را هم به عنوان ابزار كارش به استخدام مى گيرد.

هواپرستى; توهّم خداپرستى

به اجمال، مى توان گفت: قرآن برخى بندگان را در ميان آدمى زادها معرفى مى كند كه بنده هاى شيطان يا هواى نفس هستند. دو آيه مضمونشان مشابه هم هست، با تفاوتى كه در لحن يك آيه است: يكى در سوره فرقان پيش از آيات مربوط به «عباد الرحمن». در اواسط سوره مى فرمايد: (أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلا أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلا.)(فرقان: 43ـ44) بعضى از آدميان خدايشان ـ خداى به معناى معبود ـ هواى نفسشان است: (أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ); هواى نفس خودشان را اله خودشان قرار داده اند. عبد هواى نفس خود هستند و او را بندگى مى كنند. دنبالش مى فرمايد: (أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلا.) بعد هم مى فرمايد: اينها كه تابع هواى نفسشان هستند و هواپرستند تصور مى كنيد عقلى دارند، چيزى مى فهمند؟ (أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلا.)كسى كه هواى نفس خودش را معبود خود قرار دهد از حيوان هم پست تر است.

اينكه چرا پست تر از حيوان است از نكته هاى تفسيرى است كه بايد در مجال ديگرى بحث شود; نمى خواهم بحث خيلى گسترده شود. آيه ديگرى هم مشابهش هست: (أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْم وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ.) (جاثيه: 23) كسانى كه هواى نفس خود را معبود خودشان قرار مى دهند خداوند بر چشم و گوششان پرده مى اندازد، ديگر چيزى از حقيقت نمى بينند، حق را نمى شوند. اينجا هم فرمود: (أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ.)تصور مى كنيد اينها چيزى مى فهمند؟ (إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ)اگر چهارپا چيزى مى فهمد، اينها هم مى فهمند. (بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلا.) اصلا اينها قابل اين نيستند كه چيزى بفهمند يا حقيقتى را درك كنند. آنها چنان منغمر در شهوات، در هواى نفس و در افكار پوچ خودشان هستند كه گويى اصلا راهى براى درك حقيقت ندارند. سپس اضافه مى كنند: (وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْم.)اينها با اينكه عالمند، درس خوانده اند، اما خدا گم راهشان كرده است. به هر حال، انسان در مسير زندگى اش، يا بنده خداست يا بنده هواى نفس و شيطان. راه سومى وجود ندارد.

عبادت آگاهانه و عبادت ناآگاهانه

كسانى كه از قيد هر عبوديتى آزادند و از هيچ كسى تبعيت نمى كنند و فقط خودشانند كه تصميم مى گيرند و خودشان هستند كه برنامه ريزى مى كنند، همين «خودى» كه مى گويند همان هواى نفس است كه معبودشان است و برايشان نقشه مى كشد و آنها را اضلال مى كند; مى گويند: خودم، اما اين همان نفس و شيطان است كه افسارشان را به دست گرفته و تصور مى كنند كه خودشان هستند كه تصميم مى گيرند. اين شهوت آنهاست كه برايشان تصميم مى گيرد. شهوت شيطانى و هواى نفسانى بر آنها حاكم است و آنها بنده آن هستند و تصور مى كنند آزادند. اگر آزادى باشد در بندگى خداست. جا دارد در اين زمينه، بحث گسترده و عميقى صورت گيرد كه اصلا آزادگى حقيقى فقط در سايه بندگى خدا پيدا مى شود.

اجمالا قرآن مى فرمايد: آدميزاد، يا بنده خداست يا بنده شيطان; يا روش كارش و برنامه عملى اش موافق دستورات خداست و در مقام اطاعت خداست. اين بنده خداست. يا نه، در مقام ياغيگرى است، سر به فرمان خدا ندارد، اگرچه جايى هم ممكن است اتفاقاً خواست او با خواست خدا وفق دهد، كه البته اين مراتبى دارد. خود همين كه آدم در مقام اين باشد كه معبودى براى خودش اتخاذ كند، اين از لحاظ آگاهى و نيمه آگاهى فرق مى كند. ما چون مسلمان هستيم و در مقام بندگى خدا برمى آييم، نماز مى خوانيم; آگاهانه عمل مى كنيم. ما فكر مى كنيم موجود فوق العاده كامل و شريفى وجود دارد كه هستى ما از اوست. در مقابل او، نهايت خضوع و احترام را داريم. اين مى شود:بندگى،مى شود: عبادت آگاهانه. اين گونه انجام مى دهيم; يعنى اگراين اعتقاد نباشد عبادتى انجام نمى گيرد.

اما عبادت شيطان يا هواى نفس هميشه اين جور نيست كه بايد بگوييم: شيطان معبودى است، موجود شريفى است يا كمالى است و ما بايد او را احترام كنيم و در مقابلش خضوع كنيم. اين عبادت نيمه آگاهانه است; يعنى ـ به يك معنا ـ خودش توجه ندارد كه در مقابل چه كسى سر خم كرده و واقعاً شيطان را عبادت كرده است; به اين عبادت توجه آگاهانه ندارد، بخصوص به اين معنا كه نهايت قداست را براى او قايل باشد و اين كار را به عنوان احترام به او و بندگى او انجام دهد. اين گونه نيست كه وقتى كسانى عصيان مى كنند ـ حتى منافقان و كفّار ـ بگويند: چون جناب ابليس فرمودند، اين كار را انجام مى دهيم! ولى قرآن مى فرمايد: اينها بندگان شيطانند، بندگان هواى نفس هستند. اين بندگى نسبت به شيطان يا هواى نفس معنايش آن نيست كه عبادتى را كه در مقابل خدا آگاهانه انجام مى دهيد مانند اين است. البته گفته مى شود كه عده اى شيطان پرست هستند و واقعاً او را عبادت مى كنند! حال اينها چه جور موجوداتى هستند، چه فكر مى كنند، نمى دانم. ولى معمولا آنهايى را كه قرآن عبد شيطان يا عبد هواى نفس مى داند اين جور نيستند، بلكه وقتى ما شيطان را احترام مى كنيم و در مقابلش خضوع مى كنيم كه به تصور خودمان، كارى را انجام مى دهيم كه خواست خودمان است، در صورتى كه در واقع، تحت تسخير شيطان هستيم.

پس عبد بودن نسبت به اللّه يا نسبت به هواى نفس يا شيطان دو مرحله دارد: يكى عبادت آگاهانه است كه نسبت به خدا انجام مى دهند; و ديگرى عبادت ناآگانه يا نيمه آگاهانه است كه خودشان هم توجه ندارند كارى كه انجام مى دهند عبادت شيطان است، عبادت هواست; ولى قرآن مى فرمايد: (اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ.)واقعاً هوا را اله خودشان قرار مى دهند; اما نه به اين معنا كه بگويند: هواى نفس ما موجود بسيارمقدّسى است و مادرمقابل آن سر خم مى كنيم. اين جور نيست، اما اينكه هر چه دلشان مى خواهد بدان عمل مى كنند، اين همان عبادت نفس است.

در مقابل اينها، «عبادالرحمن» هستند كه براى عبادت خدا خلق شده اند. عبوديت تكوينى همه مخلوقات براى خداست. اما «عبادالرحمن» كسانى هستند اختياراً عباد الرحمن شده اند; به جاى اينكه نفس خود را خداى خويش قرار دهند، اختياراً خدا را عبادت مى كنند. روشن است كه اين عبديت خاصى كه در اينجا هست در اثر فعل اختيارى خود انسان پيدا مى شود، وگرنه در عبادت تكوينى، همه موجودات عبد خدا هستند، متقابلا هم خدا تكويناً مولاى همه است. اين غير از آن است كه مى فرمايد: (أَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ.) در عبديت تكوينى، خدا هم مولويت تكوينى دارد، اما اين مولويت تشريعى يا تشريفى كه خدا براى بعضى ها قايل است، مال كسانى است كه با اختيار خودشان راه خدا و بندگى او را انتخاب كرده اند. از خدا مى خواهيم كه توفيق بدهد اولا، اين آيات را درست بفهميم و نورش در دلمان بتابد; بعد هم توفيق بدهد كه به مفاد اين آيات عمل كنيم و از مصاديق آنها قرار بگيريم. ان شاء اللّه.