اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمّدتقى مصباح

چكيده

راه تكامل انسان راه عبوديت و بندگى خداست و حقيقت بندگى در نفى استقلال از خود. براى نيل به اين مقصود، انسان بايد اراده اش در اراده خدا فانى شود و فقط چيزى را بخواهد كه خدا مى خواهد. اين همان سير تقواست كه مراحلى دارد. تواضع در برابر خدا بدين معناست كه انسان چيزهايى را كه براى خود قايل است، به صاحبش برگرداند; چراكه رداى كبريايى مخصوص خداست و كسى در مقابل او چيزى ندارد. اين تواضع در برابر خدا موجب قرب ربوبى مى گردد.

اما بايد توجه داشت كه تواضع در جايى ممدوح است كه در مقابل عظمت خدا، حقارت خودمان را ابراز كنيم. اما اگر در مقابل دشمن خدا كرنش كرديم، چنين تواضعى مذموم خواهد بود.

بندگان خاص خداى رحمان از «لغو» نيز اجتناب مى كنند; كارى كه براى سعادت و كمال انسان نتيجه اى ندارد. آنان در برابر افراد لغوپيشه از حق شخصى خود گذشت مى كنند. اما همين افراد هنگام پايمال شدن حقوق الهى، سكوت نمى كنند و خود را در راه بندگى خدا فدا مى سازند.

كليدواژه ها: عبادالرحمان، عبوديت، تكبّر، تواضع، لغوگريزى، گذشت.

مقدّمه

(وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً) (فرقان: 63)

در دو جلسه قبل، كه خداى متعال توفيقى داد، درباره اين آيات عرايض مختصرى ذكر كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه اولين وصفى كه خداى متعال در اين آيات براى گروهى از بندگان شايسته اش، كه آنها را به لقب «عبادالرحمان» ملقّب فرموده، ذكر مى كند، اين است كه رفتارشان در روى زمين متواضعانه است. به عبارت ديگر، اولين نشانه عبادالرحمان «تواضع» است. در اين باره، قدرى توضيح دهيم كه چرا تواضع اين قدر اهميت دارد كه اولين صفت براى عبادالرحمان قرار گرفته است.

ويژگى هاى عبادالرحمان

1. تواضع

اصولا راه تكامل انسان راه عبوديت و راه بندگى خداست. حقيقت بندگى اين است كه انسان، هم دريابد و هم در عمل اثبات كند كه از خودش چيزى ندارد، هر چه هست ملك خداست. در واقع، سير تكامل انسان از روزى كه به تكليف مى رسد يا كسانى كه قبل از تكليفشان هم مراحلى از تكامل را مى پيمايند سير در عبوديت است; يعنى انسان بايد قدم به قدم آنچه را براى خودش قايل است و بر آنها استدلال هم مى كند آنها را نفى كند. اول هم بايد استقلال در اراده را از خودش نفى كند. انسان ابتدائاً طورى است كه مى گويد: دلم مى خواهد، خودم مى خواهم. اين با بندگى نمى سازد، بنده آن است كه بگويد: هر آنچه آقا مى خواهد. براى اينكه انسان بتواند اين مرحله را طى كند بايد تمرين كند تا هر چه آقا مى گويد گوش كند، تا اراده اش در اراده خدا فانى شود. هر وقت مى خواهد

تصميم بگيرد، اول فكر كند ببيند خدا از او چه مى خواهد. اين همان سير تقواست كه انسان بايد در طول زندگى، همواره رعايت كند و ببيند خدا چه مى خواهد، تا از اراده الهى تخلّف نكند. اين كار هم مراحلى دارد. اولين مرحله اش اين است كه مرتكب گناه نشود. البته مراحلى ديگرى هم دارد. به هر حال، اين اولين مرحله است و با همه كمالاتى كه ممكن است پيدا كند و اوج بگيرد، ولى هنوز خيلى چيزها براى خودش قايل است; براى خودش علم قايل است، قدرت قايل است، عزّت قايل است، بعضى ها رياست قايلند، يا به اموالى قايلند و آنها را ملك خودشان مى دانند، براى خودش آبرو قايل است و سعى مى كند آبرويش محفوظ باشد و چيزهايى از اين قبيل. همه ما براى خودمان چنين چيزهايى قايليم.

تكبّر; رداى الهى

پس از اينكه اراده انسان در اراده خدا فانى شد نوبت مى رسد به اينكه مملوكاتش و صفاتش و چيزهايى را كه براى خودش قايل است به صاحبش برگرداند. تعبير پرمعنايى در روايات هست كه مضمونش اين است: خداى متعال ردايى كبريايى دارد. اين ردا مخصوص خداست. اگر كسى بخواهد در اين رداى الهى شريك او بشود در واقع، به نوعى ادعاى الوهيت كرده است و چنين كسى را خداوند لِه مى كند. بنابراين، آنچه با اصل عبوديت و همان مسير تكامل انسان منافات دارد و انسان بايد از قدم اول آن را از خود دور كند، «تكبّر» است; همان كه موجب شد شيطان از دستگاه الهى رانده شود: (أَبَى وَ اسْتَكْبَرَ) (بقره: 37)

در مقابل اين، اگر آدم تكبّر نداشته باشد بايد چه داشته باشد؟ بايد تواضع داشته باشد. «تواضع» معنايش اين است كه انسان باور كند و در عمل نشان دهد كه من در مقابل عظمت كبريايى الهى چيزى براى خودم قايل نيستم; صفر هستم. مگر كسى هست كه از خودش چيزى داشته باشد؟ ما كه به حساب نمى آييم، انبيا و اوليا هم از خودشان چيزى ندارند. هر كس هر چه دارد از خداست. بايد اين را درك كنيم. گاهى اين كلمات را به زبان مى آوريم، گاهى استدلال مى كنيم و در ذهنمان مفهومى درست مى كنيم، اما اين غير از آن است كه آدم قلبش باور كند و اين حقيقت را لمس كند و بيابد; درست باورش بشود كه من چيزى ندارم و اينها عاريه اى هستند. انسان حياتش عاريه اى است، چه رسد به لوازمش; علمش، قدرتش، مالش.

سير در اين وادى ـ يعنى سلب استقلال ها از خود ـ با تكبّر نمى سازد. تكبّر يعنى: من. بايد «من» را خرد كرد. اين دو با هم نمى سازند. به همين دليل، كسى كه مى خواهد جزو عبادالرحمان بشود بايد عبوديت خدا را در خودش تحقق ببخشد; به حدّى برسد كه اين عبوديت را دقيقاً درك كند، بيابد و شهود كند. از اول بايد انانيت را كنار بگذارد، خاكى باشد; ابتدا در مقابل خداى متعال، بعد هم در مقابل بندگان خدا.

تواضع ممدوح، تواضع مذموم

فقط يك نكته هست و آن اينكه ما در مقام تواضع و نفى تكبّر، در واقع داريم عظمت خدا و كوچكى و پستى خودمان را ابراز مى كنيم. هدف از اينكه ما خودمان را پست مى بينيم و پست نشان مى دهيم و فروتنى مى كنيم اين است كه عظمت الهى ظهور كند. حالا اگر جايى اتفاق افتاد كه تواضعى با اين هدف سازگار نبود; اگر آدم بخواهد تواضع كند به جاى اينكه عظمت الهى ظهور پيدا كند آن عظمت تاريك و كم رنگ مى شود، آيا باز هم بايد تواضع كند؟ مگر چنين چيزى هم ممكن است؟ بله، ممكن است. اگر انسان در مقابل دشمن خدا تواضع كند يعنى: دشمن خدا را بزرگ كرده است. وقتى در مقابل او كوچكى مى كنيم يعنى: او را بزرگ مى بينيم. انسان دشمن خدا را بزرگ كند پس خدا چه مى شود؟! نمى شود هم خدا را به بزرگى ياد كند، هم دشمن خدا را. دشمن خدا را بايد لِه كرد، بايد كوچك كرد. در مقابل خدا، چيزى نيست كه ارزشى داشته باشد و مؤمن بخواهد برايش اهميتى قايل شود. مؤمن از آن جهت كه به خدا انتساب دارد همين جلوه الهى در او موجب عزّتش مى شود. اما احترام به مؤمن از آن جهت كه مؤمن است، كوچكى كردن در مقابل مؤمن از آن جهت كه مؤمن است يعنى: كوچكى كردن در مقابل خدا; چون انسان به خاطر ايمانش به او احترام مى گذارد. پس در واقع، به خدا احترام مى گذارد. انسان هر قدر در مقابل مؤمن كوچكى كند در واقع، در مقابل خدا كوچكى كرده است. اما اگر در مقابل دشمن خدا كوچكى و تواضع كند، تملّق بگويد، دست بر سينه بگذارد و سر خم بكند، دشمن خدا را بزرگ كرده و لازمه اش اين است كه خدا را كوچك كرده باشد. پس چنين تواضعى مطلوب نيست. تواضع بايد للّه باشد; نشانه اين باشد كه من خدا را بزرگ مى شمارم و خودم و غير خدا را كوچك مى شمارم. اگر لازمه تواضع اين شد كه دشمن خدا را بزرگ كنيم، اين تواضع ديگر مطلوب نيست.

در يكى از بحث ها اشاره كردم كه ما وقتى براى تواضع يا صفات ديگر ارزش قايل مى شويم چنين ارزشى غير از ارزشى است كه مكتب هاى انسانى براى اخلاق قايلند. اشاره كردم: در بحث هايى كه بزرگان فلسفه اخلاق كرده اند، در نهايت، به اينجا رسيده اند كه شما تواضع كنيد تا نزد مردم محترم باشيد; دوستتان بدارند. مربّيان هم شاگردان خود را تربيت مى كنند كه متواضع باشند و در كتاب ها مى نويسند: آدمى كه تواضع دارد در جامعه محترم است، مردم به او احترام مى گذارند، به او كمك مى كنند، دوستش دارند. اين در مكاتب انسانى است; اما در مكتب الهى، همه چيز به عظمت الهى برمى گردد. پس هر عملى تا آنجا ارزش دارد كه روح بندگى خدا در آن باشد.

بندگى; تنها راه نيل به قرب ربوبى

ملاحظه مى فرماييد كه آيه شريفه با صراحت مى فرمايد: (وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ.) (ذاريات: 56) ما هيچ گاه نتوانستيم حق اين آيه را در بيان ادا كنيم. آيه به صراحت و با ادات حصر «ما» و «الاّ» مى فرمايد: من جن و انس را نيافريدم، مگر براى عبادت. جنّ و انس يعنى: مجموعه مخلوقات مختار و مكلّفى كه ما مى شناسيم. ما موجود مكلّف ديگرى غير از جن و انس نمى شناسيم. مى فرمايد: من هر موجود مكلّفى را براى اين خلق كردم، هدف از خلقتش اين بوده است كه خدا را پرستش كند; و اين تعارف نيست; يعنى راه تكامل هر موجود مختارى «بندگى خدا» است و جز اين راهى وجود ندارد. چيزهاى ديگر كه تصور مى كنند كمالاتى و ارزش هايى هستند اعتباريات هستند; نمى توان پايه آنها را در واقعيات نشان داد. اما ارزش هاى الهى و اسلامى همه پايه در واقعيت دارند. چون فرض بر اين است كه انسان موجودى است كه بايد با اراده خودش استقلال را از خودش نفى كند و به جايى برسد كه در جوار خدا، همسايه خدا شود، به جايى برسد كه نزديك خداست. راه رسيدن به آن قرب و آن نزديكى «بنده شدن» است.

تا وقتى آدم خودش را شريك خدا مى داند و مى گويد: «تو يكى من هم يكى»! هيچ وقت نمى تواند به خدا برسد. «تو يكى، من هم يكى!» يعنى: تو دل دارى، من هم دل دارم ـ حالا قدرى كمتر ـ تو قدرت دارى، من هم قدرت دارم، تو عزّت دارى، من هم عزّت دارم; تو آبرو دارى، من هم آبرو دارم; تو اراده دارى، من هم اراده دارم; تو مى خواهى، من هم دلم مى خواهد! اين بندگى نمى شود. چنين شخصيتى به هيچ جايى نمى رسد، حتى اگر همه خلايق جمع شوند و در مقابلش به خاك بيفتند و بگويند: تو رب الاعلى هستى. اين از ديدگاه اسلام هيچ ارزشى ندارد. همه ارزش ها خلاصه مى شود در «بندگى خدا».

بنابراين، ارزش هاى اخلاقى، كه در كتاب هاى اخلاق و مكاتب اخلاقى مطرح مى كنند، روح همه شان از ديدگاه اسلامى اين است كه همه اينها در مسير بندگى خدا قرار دارند. اگر اينها جايى با آن ارزش اصلى منافات پيدا كنند ـ مثل مثالى كه زدم: تواضع براى كافر ـ هيچ وقت مطلوب نيست. البته اينكه گاهى انسان براى حفظ جان تقيّه مى كند، حرف ديگرى است: (إِلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمَانِ)(نحل: 106)، ولى اين ديگر ارزش نيست، آن وقتى ارزش است كه در چارچوب بندگى خدا و در مسير بندگى او باشد و آدم را به خدا نزديك كند. چيزى هم جز بندگى، آدم را به خدا نزديك نمى كند; اطاعت از خدا، كوچكى در مقابل خدا.

خداوند مى فرمايد: (وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً.) اين تعبير كنايى است و به قول امروزى ها، يك تعبير نمادين است از اينكه بندگان خدا، كه به مقام عبادالرحمانى مى رسند، اولين اثرش اين است كه زندگى شان خاكى است، متواضع اند.

2. گذشت كريمانه از لغو

سپس خداوند مى فرمايد: (وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً.)(فرقان: 72) در بحثى كه در آيات اول سوره مؤمنون داشتيم (قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ)، خداوند شرط فلاح را ذكر كرد كه چه چيزى هايى موجب رستگارى مى شوند. يكى از آنها اين بود كه فرمود: (وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ.)كسى به رستگارى مى رسد و ايمان كاملى پيدا مى كند كه از لغو پرهيز كند. اين يك تعبير است. آنجا بحث كرديم كه «لغو» كارى است كه نتيجه اى براى سعادت و كمال انسان ندارد; حتى شامل بسيارى از مباحات هم مى شود. بعضى كارها مباح هستند، گناهى ندارند; اما نتيجه اى هم براى تكامل انسان ندارند. اينها لغو هستند. البته لغو مى تواند معناى وسيع ترى هم داشته باشد و شامل مكروهات و حتى محرّمات هم بشود; يعنى هر چه فايده ندارد، خواه ضرر داشته باشد يا نداشته باشد. همه اينها به يك معنا نه فايده دارند و نه ضرر، لغو و بيهوده اند. آنجا تعبير اين بود كه مؤمنانى به فلاح مى رسند كه از لغو و كار بيهوده اعراض كنند; اما اينجا تعبير ديگرى دارد كه به مناسبت اين آيات و سياق اين آيات، لطافت خاصى دارد. اينجا نمى فرمايد مؤمنان اهل لغو نيستند، كار لغو نمى كنند. اين مفروض است كه عبادالرحمان اهل لغو نيستند. كسى كه مى خواهد بندگى خدا كند، بنده خدا بشود همَّش اين است كه بندگى خدا كند; كارى نمى كند كه بندگى نباشد; همه عمرش مى شود بندگى خدا. ولى گاهى آدم خودش اهل لغو نيست، اما به حسب زندگى اجتماعى، ممكن است سر و كارش با اهل لغو بيفتد. اينجا نمى فرمايد: (وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ)، مى فرمايد:(وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً)مى فرمايد: اگر گذرشان به لغو افتاد ـ نه اينكه خودشان سراغ لغو رفتند ـ خودشان كه سراغ لغو نمى روند; شأنشان اجلّ از اين است. آنها جز آنجا كه آقا مى گويد، جاى ديگرى نمى روند; عبدند، ولى ممكن است در زندگى اجتماعى، شرايطى پيش بيايد كه آدم با كسانى مواجه شود كه اهل لغوند. واكنش او در مقابل اينها چه بايد باشد; يعنى چه كار بكند كه خدا از او راضى باشد.

عبادالرحمان وقتى با كسانى مواجه شدند كه اهل لغوند چه مى كنند؟ «لغو» خواه به معنايى كه شامل گناه هم مى شود يا فرض كنيد لغوهاى عرفى; مثلا، عالمى يا مؤمنى در شرايطى با كسانى مواجه مى شود كه مسخره اش مى كنند; مثل اينكه گاهى بچه ها از چيزى خنده شان مى گيرد و به كسى مى خندند و او را مسخره مى كنند. برخى بزرگ ترها هم، كه از لحاظ سن و سال بزرگ هستند اما عقلا بچه هستند، اگر در جامعه با مؤمنى طورى برخورد كردند كه مشتمل بر لغو بود ـ مسخره اش كردند يا بالاتر، حتى گناهى مرتكب شدند; فحش دادند، بى احترامى كردند، اذيت كردند ـ واكنش اينها چيست؟ اينها خودشان اهل اين كارها نيستند، ولى اگر عبورشان افتاد به كسانى كه اهل لغو هستند يا رفتارى دارند كه ناشى از گرايش به لغو و بيهوده كارى آنهاست، در مقابل اينها چه واكنشى نشان مى دهند؟ عبارت (وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً)يعنى: اگر گذرشان به كسانى افتاد كه اهل لغوند. از نظر ادبى، گاهى مى گويند: مضاف «باللغو» محذوف است; يعنى «مَرُّوا بِاهل اللَّغْوِ.» تعبير ديگر هم اين است كه نه، چون عنايت به خود رفتار است، فرموده: به اين رفتار گذر كردند. اينها نكته هاى ادبى هستند; «العهدةُ على الادباء.» به هر حال، اگر سر و كارشان با كسانى افتاد كه رفتار نابخردانه اى انجام مى دهند كه ناشى از عقل نيست، كار بيهوده و لغوى است، كار بى جايى است، چه بايد بكنند؟ به طور طبيعى، وقتى آدم با صحنه اى مواجه شود كه كسانى ـ مثلا ـ استهزا مى كنند يا بدگويى مى كنند، بى احترامى مى كنند، مسخره مى كنند يا فحش مى دهند، به طور طبيعى، آدم اوقاتش تلخ مى شود يا مقابله به مثل مى كند. گاهى وقتى آدم عصبانى مى شود و از كوره در مى رود، اختيار دست خودش نيست; او يكى مى گويد، اين ده تا هم روى آن مى گذارد جواب مى دهد، يا رفتار شديدترى نسبت به او انجام مى دهد. اين طبيعى آدميزاد است.

اما عبادالرحمان چون مواظب هستند كارى بكنند كه خدا بپسندد، بايد صفتى داشته باشند كه در چنين موقعيت هايى بتوانند خود را كنترل كنند; كريمانه و بزرگوارانه برخورد مى كنند. اين بچه هاى بى ادب نابخرد، كه ممكن است چهل، پنجاه سال هم داشته باشند، اما عقل و رفتارشان بچگانه است، گاهى از بچه انسان هم پايين ترند و مثل حيواناتند: (أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) (اعراف: 179)، اگر مواجه شود با اينها كه فحش مى دهند، بى احترامى مى كنند، خداوند مى فرمايد: (مَرُّوا.) مرور يك وقت فيزيكى است; يعنى در كوچه راهشان را مى گيرند و مى روند، اما يك وقت هم در صحنه اجتماع با آنها مواجه مى شوند. اگر در صحنه اجتماع با چنين كسانى مواجه شوند كه به آنها بى احترامى مى كنند، چه بايد بكنند؟ نسبت به اينها بايد كريمانه برخورد كرد، بايد بزرگوارانه برخورد كرد; يعنى مبادا بچگى كنيد! آنها بى عقلى مى كنند، بچگى مى كنند; شما نگوييد ما مقابله به مثل مى كنيم; نگوييد: (وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُواْ بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ.) (نحل: 126) نه، كريمانه برخورد كنيد. آنها كه عقلشان نمى رسد مثل حيوانند. جا ندارد كه شما اصلا وقتتان و فكرتان را صرفشان كنيد. همين قدر كه شما از شرّ آنها خلاص شديد، از چنگ آنها درآمديد، بزرگوارانه و محترمانه از كنارشان رد شويد. حالا اگر برخورد فيزيكى هست، عبور فيزيكى; اگر برخورد اجتماعى و اعتبارى هست، متناسب با خودش. اعتنايى هم نكنيد.

براى اينكه آدم بتواند چنين برخوردى داشته باشد بايد ملكه «حلم» را در خودش تقويت كرده باشد; بتواند اعصابش را كنترل كند. اگر در جايى به طور طبيعى انسان به خشم مى آيد، اوقاتش تلخ مى شود، ممكن است يك رفتار ناشايستى انجام بدهد و كار بچگانه اى بكند، از قبل بايد خودش را آماده كرده باشد كه اگر با چنين صحنه اى مواجه شد، اوقاتش تلخ نشود، بتواند خودش را كنترل كند. اين وقتى است كه آدم وقارى براى خودش كسب كرده باشد، حلمى داشته باشد. در واقع، اينجا نمادى از حلم و وقار مؤمن را نمايش مى دهد. نمى فرمايد عبادالرحمان كسانى هستند كه داراى حلمند، داراى وقار و سكينه اند، اما اثرش را نشان مى دهد; مى فرمايد: اگر با كسانى از اهل لغو برخورد كردند، برخورد كريمانه و بزرگوارانه دارند: (وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً.)آنها دست خوش احساسات زودگذر، كه غالباً از مرام هاى شيطان است، نمى شوند.

تفاوت گذشت كريمانه با سكوت جاهلانه

بايد توجه داشته باشيم كه در مسائل اخلاقى و تربيتى، نكته هاى ظريفى وجود دارند كه خيلى وقت ها مورد غفلت واقع مى شوند. اين آيه معنايش آن است كه مؤمن، بخصوص كسانى كه عبادالرحمان هستند، داراى حلم هستند، آرامند، موقّرند. برخى تصور مى كنند تواضع در همه جا ممدوح است; اين گونه سكوت كردن و بى اعتنايى كردن همه جا مطلوب است. نه، اين هم بايد در مسير عبوديت باشد. اگر جايى بى اعتنايى كردن به حركتى موجب شد كه حق الهى پايمال شود نبايد سكوت كرد. يك وقت حق من پايمال مى شود، من فداى بندگى راه خدا! من چه هستم؟ همه عالم با يك اراده خدا به وجود آمده، يك لحظه هم اگر اراده نكند همه چيز از بين مى رود. اين چيزى نيست، ارزشى ندارد. اما گاهى به عظمت الهى لطمه مى خورد، حق خدا تضييع مى شود. اگر طورى باشد كه رفتار لغو و رفتار نابخردانه و جاهلانه كسانى موجب مى شود كه حق مهجور شود، نسبت به حقّ الهى در جامعه اهانت شود، ديگر نبايد سكوت كرد و آرام گذشت، اينجا جايى است كه بايد خشم كرد. پس خدا خشم را براى چه قرار داده است؟!

در روايتى آمده است: كسى كه براى خدا چهره اش را درهم نكشد آتش جهنم آن چهره را در هم خواهد كشيد. آنجا كه آدم با صحنه اى مواجه مى شود كه در اثر سكوت كردن حق الهى تضييع مى شود يا حق مخفى مى شود يا اصلا به عظمت اسلامى، به عظمت الهى، به مقدّسات الهى توهين مى شود اينجا جاى سكوت نيست، نبايد بگويد: «الباطل يموت بموت اهله» يا «الباطل يموت بترك ذكره». خير، تنبلى را با رفتار كريمانه اشتباه نكنيد! وقتى نسبت به مقدّسات اسلام توهين مى شود آنجا جاى سكوت و گذشت نيست. از چه مى گذريد؟ از حق خودت مى توانى بگذرى، اما از حق خدا نه. اين حق خداست كه بايد عزّتش در جامعه محفوظ باشد; (وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ)(منافقون: 8); (كَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا.) (توبه: 40) كلمه الهى در عالم بايد بالاترين سخن باشد; «الاسلام يعلو و لايُعلى عليه.»1 اسلام بايد برتر از همه چيز باشد. اگر به اسلام توهين كردند آنجا ديگر جاى سكوت نيست. اين (مَرُّوا كِرَاماً) جايش اينجا نيست.

لغوى كه آدم بايد در مقابلش آرامش به خرج دهد و آن را نديده و نشنيده بگيرد وقتى است كه حق شخص تضييع مى شود. به شخص خودت جسارت كردند گذشت كن، تا خدا تو را بيشتر دوست بدارد! اما جايى كه به دين، به خدا، به احكام دين جسارت شده، بدعتى گذاشته شده و در حال رواج است، آنجا جاى سكوت نيست! اگر كسى در مقابل بدعتى كه رايج مى شود سكوت كند، قرآن مى فرمايد: (أُولَـئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ)(بقره: 159) لعنت همه لعنت كنندگان عالم بر عالمانى كه در مقابل بدعت سكوت مى كنند! اينجا جاى رفتار كريمانه و سكوت و حلم و وقار نيست. اگر دقت كنيم، وقتى به خود ما توهين مى شود، اوقاتمان تلخ مى شود، نمى توانيم تحمّل كنيم; اما آنجا كه به اسلام و به مقدّسات توهين مى شود خيلى راحت مى بخشيم; يعنى ما پرستشگر خودمان هستيم، نه پرستشگر خدا.

پيش از انقلاب، برخى افراد در خيابان ها صداى موسيقى را بلند مى كردند و همسايه ها اذيت مى شدند. آدم مقدّس بسيار خوبى ناراحت بود از اينكه همسايه ها صداى موسيقى را بلند مى كنند; اذيت مى شد. اتفاق افتاد كه يك بار همسفر بوديم و در يك مسافرت چند ساعته، كنار هم نشسته بوديم. او شروع كرد به اينكه اوضاع چقدر خراب شده است! گفتم: چطور؟ گفت: آقا! چقدر مردم بى حيا شده اند; احكام الهى را رعايت نمى كنند، چنين و چنان است. حرف هايش را كه زد، گفتم: از شما سؤالى دارم: اين موسيقى كه شما مى فرماييد گناهش بيشتر است يا غيبت؟ گفت: البته روايات درباره غيبت خيلى عجيب است. گفتم: غيبت گناهش بيشتر است يا ربا؟ گفت: درباره ربا خوردن روايت داريم كه يك درهم ربا خوردن گناهش بالاتر از اين است كه كسى با محرم خودش هفتاد بار در خانه خدا زنا كند!2 گفتم: كسى يك درهم ربا بخورد گناهش بيشتر است يا صداى موسيقى را بلند كند؟ گفت: البته گناه ربا خيلى بيشتر است. گفتم: واقعاً اگر كسى علناً ربا بخورد شما همين قدر ناراحت مى شويد كه از صداى موسيقى ناراحت مى شويد؟ اگر كسى در حضور شما، در جمعى از مؤمنى غيبت كند ـ غيبت محرّم قطعى است ـ شما همين قدر ناراحت مى شويد كه از صداى موسيقى ناراحت مى شويد؟ خواستم به او بگويم: آنجا كه شما از صداى موسيقى ناراحت مى شويد، بخشى از ناراحتى شما به خاطر اين است كه به شما بى احترامى مى كنند; به آخوندى كه مى گويد موسيقى بد است، دهن كجى مى كنند. اما آنجا كه كسى غيبت مى كند ـ به شما جسارتى نمى كند ـ از ديگرى بدگويى مى كند، يا آنجا كه به دين و مقدّسات و احكام الهى اهانت مى شود، مى گوييم: آدم بايد صبر داشته باشد، حوصله كند!

اينها دام هاى شيطان هستند.(وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً)در جاى خود درست است، اما لغوى كه متعرّض تو باشد، بخواهد حق شخص تو را تضييع كند، نه حق دين را، نه حق خدا را. اگر ديدى حق خدا در جامعه تضييع مى شود و سكوت كردى مشمول لعنت اولين و آخرين خواهى بود. حتى سكوت را هم نگفته، مى گويد: بايد چهره ات را در هم بكشى، اخم كنى. اينجا جاى لبخند و گذشت و اين حرف ها نيست.

بنابراين، آثار عبادالرحمان نمونه هايى از بندگى خداست كه در زندگى آنها تبلور پيدا مى كند، در روح همه آنها اين است كه عظمت الهى و كبرياى الهى نمودار شود، در مقابل كوچكى خود انسان از آن جهت كه يك فرد است، از آن جهت كه «من است»، اما نه از آن جهت كه مؤمن است و اگر ـ مثلا ـ به او بى احترامى شود در شرايطى بى احترامى به مؤمن شده است; (وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ); (وَلَن يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلا.)(نساء: 141) خدا اجازه نمى دهد كه نسبت به مؤمن بى احترامى شود. بايد حواسمان جمع باشد كه به خاطر آنكه به مؤمن بى احترامى شده من اوقاتم تلخ شده، يا چون به من بى احترامى شده است؟

جايگاه نيّت در نظام ارزشى اسلام

همه ارزش ها و لطافت هايى كه در دستگاه ارزشى و تربيتى اسلام است، براى اين نكته هاى لطيف است. علم هايى هست كه در ظاهر، همه مردم فكر مى كنند از لحاظ ارزش با هم مساوى اند، اما ارزش آنها متفاوت است. نمازى است با قرائت خوب و لحن زيبا، در مسجد، اول وقت، صف اول; اما در روايت دارد كه دو نفر وارد مسجد مى شوند، هر دو مثل هم نماز مى خوانند; نماز يكى او را بهشتى مى كند، نماز ديگرى او را جهنمى مى كند. در ظاهر، هر دو مثل هم هستند; اما اين نيّت مى كند نماز خود را به مردم نشان دهد كه من نماز مى خوانم. همين نماز او را جهنّمى مى كند. ديگرى در حال نماز، حالت توبه و انكسار برايش پيدا مى شود، دلش مى شكند، اشكش جارى مى شود، با خدا عهد مى كند ديگر معصيت نكند. اين نماز آدم را بهشتى مى كند و گناهان گذشته اش را هم مى بخشد.3 در دستگاه ارزشى اسلام، بيش از هر چيز به نيّت اهميت داده مى شود. بايد ببينيم انگيزه ما براى هر كارى چيست؟ بايد دقت كنيم.


  • پى نوشت ها
    1ـ شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، ج4، ص334، ح 5711، ب 2.
    2ـ همان، ج 4، ص 367، ح 5762، ب 2.
    3ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 314، ح 6.