دين و دولت در منظر نظريات مطرح

دين و دولت

سيد محمّدعلي احساني
(دانش آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد فقه سياسي)

چكيده

سكولاريسم ديدگاهي است كه مخالف حضور دين در عرصههاي سياسي ـ اجتماعي است. برداشتهاي متفاوتي از اين ديدگاه وجود دارد كه در يك تقسيمبندي كلي ميتوان آن را به «سكولاريسم افراطي» و «سكولاريسم معتدل» تقسيم كرد. سكولاريسم افراطي، اصالت و حقانيت دين را نفي كرده، آن را يك امر غيرالهي و حتي خرافي ميداند; در حالي كه بخش معتدل آن با پذيرش گوهر دين، قلمرو آن را صرفاً در چارچوب امور فردي تعريف ميكند.

دين به عنوان آيين زندگي تنها طريق مطمئن براي نيل به كمال و سعادت بشر است. دين اسلام براي تأمين نيازهاي اساسي بشر احكام و معارفي ارائه داده است كه نيازمند سلطه در مسائل سياسي ـ اجتماعي است. علاوه بر كتاب و سنّت، تاريخ سياسي اسلام نيز پيوند وثيق بين دين و دولت را نشان ميدهد.

كليدواژ‌ه‌ها: دين، دولت، سكولاريسم، ولايت فقيه.

مقدّمه

«دين» و «دولت» در طول تاريخ، تعامل و شرايط گوناگون داشتهاند. گاهي در مرجعي واحد جمع شدهاند، و گاهي در اثر برخي عوامل، از هم جدا افتاده، در تضاد و تعارض به سر بردهاند.

ميتوان چند نوع تعامل ميان دين و دولت تصور كرد: 1. تعامل دو سويه و اتحاد; 2. تعامل حذفي و تعارض; 3. دولت در خدمت دين; 4. دين در خدمت دولت (استفاده ابزاري).

تمام اين اقسام را ميتوان از لحاظ نظري و مبنايي، به دو نظريه متفاوت برگرداند كه ملاك و معيار عملي آنها قرار ميگيرند. اين دو نظريه در باب دولت، عبارتند از: 1. جدايي دين و دولت (دولت سكولار); 2. همياري و تعامل دو سويه دين و دولت (دولت ديني).

سكولاريسم

اين نظريه، كه اولين بار در دنياي غرب ارائه شد، به دلايل متعدد از اقبال فراوان برخوردار شده است، تا حدّي كه به «رنسانس جهان مسيحيت» منجر شد و توانست رقيب خود، يعني دين، را به حاشيه براند. تجربه نسبتاً موفق ليبرال ـ دموكراسي در اعطاي آزادي، رفاه عمومي و پيشرفت صنعتي، در جهان غرب، الگوي ناقصي براي جهان اسلام گرديد كه در اثر بيكفايتي و استبداد حاكمان جور، در جوّ اختناقآميزو وضع مشقّتبار به سر ميبردند.

اين نظريه، كه توسط روشنفكران و فارغالتحصيلان غرب در اثر برداشت ناقص از اسلام به عنوان نسخه شفابخش به دنياي شرق معرفي شد، با ابزارهاي گوناگون از سوي استعمار تبليغ و ترويج گرديد. از آن به بعد، جهان اسلام با فراز و نشيبهاي بسيار روبهرو بوده است. پس از

پيروزي انقلاب اسلامي ايران و رشد اسلامگرايي در

كشورهاي اسلامي، چالش جدّي بين اين دو طرز تفكر به وجود آمد كه تاكنون نيز ادامه دارد. در دهه اخير، موج جديد سكولاريسم با شعار «دموكراسي، مدرنيته و پست مدرنيته» با سوء استفاده از نارساييهاي موجود در كشورهاي جهان سوم، به راه افتاده است. از اينرو، ناگزير در بحث نظريههاي دولت ديني، به نظريه سكولار، كه مرتبط با اين موضوع است، پرداخته ميشود: انديشه و نظريه سكولاريسم را ميتوان به دو قسم دانست:

1. سكولاريسم افراطي

اين نظريه، كه خاستگاه غربي دارد، مخالف حضور دين در حوزه زندگي بشر، بخصوص راهيابي آن در صحنه اجتماعي و سياسي است. آنها دين را يك امر خرافي پنداشته، تركيب آن را با مسائل سياسي ـ اجتماعي تركيبي ناهمگون و عجين شدن معلوم با مجهول ميدانند كه پيامد غلط و زيانباري خواهد داشت.

كارل ماركس ميگويد:

به اعتقاد مسيحيان، خداوند انسان را به صورت خويش آفريده است، در حالي كه اين انسان است كه به صفات خود ماهيت الهي بخشيده و به سيماي خود، خدا را پديد آورده است.1

وي با مشاهده ضعف در مباني مسيحيت، نتيجه ميگيرد كه دين جواب تمام فضاحتها را به دنيايي ديگر محوّل ميكند. از اينرو، موجب سكون ملتها و توجيه ظلم و استعمار طبقه حاكم ميشود; پس: دين افيون ملتها است.2

نيچه اظهار ميدارد:

بزرگترين رخداد روزگاران... اينكه خدا مرده است... فرو ريختن ايمان به خدا راه را براي پرورش كامل نيروهاي آفريننده انسان ميگشايد... مفهوم «خدا» تاكنون بزرگترين دشمن زندگي (بشر) بوده است... ايمان نشانه ناتواني، ترس، تباهي و نگره نفيكننده زندگي است.3

اين گروه چون دين را امري خرافي ميدانند، تركيب دين و دولت را طبعاً باطل و زيانبار ميپندارند.

نقد

1. اين طيف از انديشمندان اولا، با پيشفرضهاي خاصي، به سراغ دين رفتهاند. ثانياً، مصاديق ناقصي از دين مسيحيت، بودا و اديان ديگر را در مطالعاتشان مورد تحقيق قرار دادهاند. و به گمان اينكه اديان داراي اتحاد جوهري و ذاتي هستند، ضعف و نقصان يكي را نسبت به همه اديان تعميم داده است. از اينرو، وجود برخي ضعفها در دين مسيحيت تحريف شده و برخي اديان ديگر، ملاك چنين قضاوتهايي قرار گرفته است.

2. مطالعه و تحقيق در هر امري بايد با روش خاص خود صورت پذيرد. اگر دانشمندان مزبور از اين اصل پيروي ميكردند و به براهين موجود در فلسفه دين مراجعه مينمودند، مسلّماً به نتيجهاي غير از اين ميرسيدند و به حقّانيت دين اعتراف ميكردند.

3. ميتوان بر مبناي جهانبيني اسلامي، ايدئولوژي جامعي ارائه كرد كه نيازمنديهاي انسان را پاسخ دهد. از اينرو، قياس آن با ادياني همچون مسيحيت و بوديسم تشبيهي ناهمگون است.

2. سكولاريسم معتدل

اين ديدگاه اصل دين را ميپذيرد، اما دايره آن را محدود به رابطه انسان با خدا نموده يا حداكثر، دخالت نسبي آن را در امور دنيوي قبول ميكند; مرجعيت دين را در صحنه سياسي ـ اجتماعي رد ميكند.

در ميان انديشمندان اسلامي، برخي از روشنفكران در دهههاي اخير، به اين سمت گرايش پيدا كردهاند. در ذيل، به ديدگاههاي چند تن از نظريهپردازان يا مروّجان اين انديشه اشاره ميشود:

الف. جدايي دين از دنيا

اين گروه قلمرو دين را منحصر در مسائل عبادي و فردي ميدانند. به همين دليل، دخالت تقنيني، قضايي و اجرايي دين را در امور دنيوي، مانند معيشت، سياست و حكومت دخالت غيرمتوقّع و غيرصائب ميپندارند، گرچه دخالت ارشادي آن را نفي نميكنند.

عبدالكريم سروش از جمله كساني است كه به ارائه و ترجمه افكار سكولاريستي از كلام و فلسفه غرب مبادرت ورزيده، مهمترين مروّج اين نظريه در ايران محسوب ميشود. او با انتقاد از روشنفكراني همچون شريعتي، بازرگان و جلال آلاحمد، كه روزي از حضور دين در عرصه سياست دفاع ميكردند، ميگويد:

روشنفكر ديني ما، كه روزي در پي آن بوده است كه دين را به كار دنيا بزند، بعد از اين بايستي در پي بيرون آوردن آن از سياست باشد. اثبات حقّانيت دين و انساني بودن آن امري است و اثبات دنيوي بودن آن امر ديگر.4

وي كه حكومت را يك امر كاملا عقلاني ميداند، دخالت دين را در اين امر به شدت نفي نموده يا بيفايده ميداند و حتي در مواردي، آن را با تحليل علمي، متناقض و ناممكن ميشمارد.

او اسلام و دين را بكلي فاقد نظام سياسي و حكومتي خاص ميپندارد و ديني بودن حكومت را فقط در جامعهاي ميداند كه از آن مؤمنان باشد، نه اينكه ساختار ديني داشته باشد. حكومت ديني از نظر وي، كار خاصي براي دين آنها نميكند، بلكه مثل دولتهاي ديگر، دنياي آنها را تأمين ميكند تا آنها آزادانه به خواستهاي لطيفتري از جمله دين برسند.5

حكومت ديني هم حكومتي است كه از طريق خدمت به جامعه دينداران به طور غيرمستقيم، به دينشان خدمت ميكند. معناي حكومت عوض نميشود. همان مفهوم و روشي را دارد كه در جامعه غيرديني. حكومت ديني جز در جامعه دينداران معنا پيدا نميكند...6

اما در همه جا، چه در جامعه ديني و چه در جامعه غيرديني، حكومت حكومت است و ماهيت يكسان دارد; ديني بودن و نبودنش مفاد آن را دگرگون نميكند. فقط با عطف به جامعه دينداران است كه حكومت بالعرض، صبغه و صفت ديني به خود ميگيرد.7

دليل:

الف ـ عقلاني بودن دولت: كساني كه حكومت را يك امر كاملا عقلاني و خاستگاه آن را شورا و خواست مردم ميدانند، شيوه «دموكراسي» را يك اصل خدشهناپذير در عالم سياست به حساب ميآورند. از اينرو، ادعا دارند كه حكومت و تدبير جامعه يك امر عقلايي و مربوط به خود انسان است و تعيين تكليف كردن براي انسان در تدبير زندگي اجتماعي و تأمين سعادت دنيوي از ناحيه غير ـ هرچند خداوند